تاریخ و فلسفه علم

ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

وقتی دوپلر برای نخستین بار (در سال 1842) به این فکر رسید که نزدیک یا دور شدن متقابل شنونده یا بیننده از منبع صوت یا نور با تغییر طول امواج صوتی یا نوری که شنیده یا دیده می شود همراه است٬ نظر بسیار جسورانه ای را ابراز داشت٬دائر بر اینکه علت رنگ های گوناگون ستاره ها در این پدیده نهفته است.او خیال می کرد که رنگ همه ی ستاره ها اصولا سفید است.بسیاری از آنها به این دلیل رنگین به نظر می آیند که نسبت به ما با سرعت زیادی حرکت می کنند. ستهاه های سفیدی که به سرعت نزدیک می شوند٬به سوی بیننده ی روی زمین امواج نوری کوتاه شده میپراکنند که سبب پیدایش احساس رنگ های سبز و آبی و بنفش می شود و بر عکس٬ستاره های سفیدی که به سرعت دور می شوند٬زرد یا سرخ به نظر می آیند.       

این فکر یک فکر بکر و بدیع٬اما بدون شک اشتباه بود.برای آنکه چشم بتواند تغییر رنگ ستاره ها در نتیجه ی حرکت را ببیند٬قبل از هر چیز باید سرعت ستاره ها نسبت به ما فوق العاده زیاد (ده ها هزار کیلومتر در ثانیه ) باشد.اما این نیز کافی نیست٬زیرا همزمان با تبدیل٬مثلا٬ اشعه ی آبی ستاره ی سفیدی که نزدیک می شود٬ به اشعه ی بنفش٬ اشعه ی بنفش٬اشعه ی سبز به اشعه ی آبی تبدیل می شود٬ اشعه ی ماورا بنفش به بنفش و اشعه ی قرمز به مادون قرمز تبدیل می شود.خلاصه اجزای متشکله ی رنگ سفید همه باقی می مانند٬ پس با وجود تغییر مکان عمومی همه ی رنگ های طیف٬ چشم نباید هیچ تغییری در رنگ عمومی حس کند.

تغییر مکان خطوط تیره در طیف ستاره هایی که نسبت به بیننده حرکت می کنند٬ مطلب دیگری است.این تغییر مکان ها با اسباب های دقیق بخوبی دیده می شوند و امکان می دهند از روی شعاع دید سرعت ستاره را تعیین کرد.                                                                    

یک بار که ربرت وود فیزیسین مشهور پشت فرمان اتومبیل خود نشسته بود و به سرعت می رفت٬ با اینکه چراغ راهنما قرمز بود٬ اتومبیل را نگه نداشت٬ وقتی پلیس خواست او را جریمه کند٬ اشتباه دوپلر را به یاد آورد.میگویند وود کوشید مامور راهنمایی را قانع کند که وقتی به سرعت به چراغ راهنما نزدیک بشویم٬ رنگ قرمز سبز به نظ می آید.اگر آن پلیس فیزیک می دانست٬ میتوانست حساب کند که تومبیل میبایست با سرعتی غیر قابل تصور٬ یعنی 135 میلیون کیلومتر در ساعت حرکت کند تا عذر دانشمند موجه و سخنانش درست باشد.        

حالا ما حساب می کنیم.

اگر طول امواج نوری را که از منبع نور (در این مورد چراغ راهنما) پخش می شود  و طول امواجی را که به نظر بیننده (پرفسور اتومبیل ران) می آید  و سرعت اتومبیل را  و سرعت نور را  فرض کنیم٬نسبت این مقادیر طبق تئوری به صورت زیر است:

میدانیم که کوتا هترین موج نوری از امواج قرمز مساوی0.0063 میلیمتر و بلندترین موج از امواج سبز مساوی 0.0056 میلیمتر و سرعت نور 300000 کیلومتر در ثانیه است. پس خواهیم داشت:                   


و از این فرمول سرعت اتومبیل می شود:  


یا 135000000 کیلومتر در ساعت. با چنین سرعتی وود در مدت یک ساعت و چند دقیقه به اندازه ی فاصله میان زمین و خورشید از پاسبان دور میشد. می گویند با وجود این وود را به علت تجاوز از سرعت مجاز جریمه کردند.                                                                            

منبع: کتاب فیزیک برای سرگرمی( جلد دوم)

تهيه و تنظيم: افشان مافي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:36  توسط سعیده کریم نژاد  | 

physicsعنوان: فيزيكدانان بزرگ

نويسنده: ويليام اچ برنر
مترجم: محمد علي جعفري
ناشر: اختران
زبان كتاب: فارسي
اندازه كتاب: وزیري

 

مروري بر كتاب:

در اين كتاب زندگي زنان و مردان علم به ويژه سي تن از برگزيدگان معبد خدايان فيزيك را بررسي مي كنيم.برخي از نامها آشنا هستند(نيوتن، اينشتين، كوري، هايزنبرگ، بور) در حالي كه برخي ديگر كمتر شناخته شده اند(كلاوزيوس، گيبس، ماينتنر، ديراك، چاندراسخار) همه ي آنان حداقل به همان اندازه ي موضوعات مورد مطالعه شان انسان هايي خارق العاده بودند.در فصول اين كتاب در مقام زندگي نامه هاي مختصر، به هر دو جنبه كار و زندگي آنان توجه مي كنيم.

نقل از آي كتاب

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:20  توسط سعیده کریم نژاد  | 

همان‌گونه كه فلسفه به تحليل مبادي و آينده علوم‌تجربي و انساني مي‌پردازد بايد به بررسي مبادي و آينده خويش نيز بپردازد. اين‌گونه واكاوي‌ها كه در حوزه فرافلسفه (Meta-philosophy) جاي داده مي‌شوند امروزه اهميت بسياري دارند  زيرا به نوعي آسيب‌هاي وضع موجود را با روشي فلسفي شناسايي كرده و پيشنهادهايي براي بهبود آن ارائه مي‌كنند.

نوشتار زير برگرداني از مقاله فيلسوف و كارگردان آلماني «يواخيم يونگ» است كه همزمان ضمن فعاليت‌هاي ژورناليستي، استاد موسسه تاريخ تفكر اتريش مدرن در وين است كه در آن به آسيب‌شناسي فلسفه دانشگاهي در غرب پرداخته است.

هرگونه بحثي از «آينده فلسفه» به پيگيري طولاني نياز دارد. به‌منظور اينكه نقطه آغاز مشخصي را به دست آوريم، اين عنوان را با پرسشي محدود مي‌كنيم: آيا فلسفه آينده‌اي دارد؟ آيا اين احتمال وجود دارد كه پژوهش فلسفي به‌صورتي پايان‌ناپذير به پيش رود؟ و آيا هيچ شانس خوش‌بينانه‌اي وجود دارد كه دستاوردهاي فلسفي ما در سال‌هاي آينده مخاطباني علاقه‌مند بيابند؟ نگراني پژوهشگري كه با فلسفه معاصر در ارتباط است نمي‌تواند به وضع موجود رشته او كمكي برساند. قطع منابع مالي، چروكيده‌شدن ابهت و فقدان نفوذ و تاثير عمومي به نحو فزاينده‌اي بر بنيان‌هاي فلسفه دانشگاهي اثر مي‌گذارد.مدت‌ها قبل «مارتانوسباوم» فيلسوف آمريكايي از اين وضع چنين شكايت كرد: «ما با مفاهيمي مانند راكد و مبهم به تصوير كشيده مي‌شويم. به‌رغم اينكه ما از فعاليت‌هاي معنادار طفره نمي‌رويم، آثاري را توليد مي‌كنيم كه مورد علاقه هيچ‌كس جز خودمان نيست و حتي در بسياري موارد خودمان نيز آن را نمي‌پسنديم. زندگي عقلاني به عنوان يك زندگي ماشيني‌شده كه در آن انديشه‌هاي انساني كهنه هرچند عظيم، ديگر هيچ اعتباري ندارند، تصوير مي‌شود.حمايت از چنين ويژگي‌هاي ناواضح و غيرمعتبري اتلاف منابع شخصي و اجتماعي خوانده مي‌شود. در اين عصر، تهديدي كه همه ما با آن مواجهيم پايان‌يافتن حمايت‌ها و منابع مالي است كه به معناي ازدست‌دادن آينده براي بسياري از دانشجويان‌مان خواهد بود.»مصائبي از اين دست جديد نيستند. در سال‌1935 ميلادي، جامعه‌شناس آلماني «هلموت پلسنر» بيان كرد كه فلسفه كاركرد خويش را از دست داده و عمدتا مشغول جنگ در برابر افراط‌هايش بوده است. چندين سال پيش، فيزيك‌دان آلماني «گرهارد ولمر» عقيده خويش را به نحوي مشابه بيان كرد: «فيلسوفان در روشن ساختن اينكه مي‌توانند به درد چه كاري بخورند موفق نبوده‌اند.»

اكنون، پس از طرح اين طرز فكر، زمان خوبي است كه اين سؤال را بپرسيم: «فلسفه چه كاركردي را واقعيت مي‌بخشد، در زمينه پژوهش‌هاي دانشگاهي به چه منظوري به كار مي‌آيد و جامعه چه منفعتي را مي‌تواند از آن حاصل كند؟» تنوع پاسخ‌هايي كه به اين سؤالات داده مي‌شود به ديدگاه و طرز فكر فيلسوف مورد پرسش بستگي دارد.در ديدگاه شخصي من فلسفه به عنوان واسطه‌اي در پژوهش‌هاي بين‌رشته‌اي معنا مي‌يابد. اگر شرايط مطلوب فراهم شود، فلسفه به عنوان يك كاتاليزور فكري در ميان رشته‌هاي دانشگاهي فعاليت خواهد كرد و واسطه‌اي ميان علوم انساني و علوم تجربي خواهد بود. با سازمان‌دهي مناسب، فلسفه به عنوان عامل اتصالي حوزه‌هاي مختلف پژوهش علمي را به هم پيوند خواهد داد. فلسفه كاملا به موادي كه از طريق فعاليت‌هاي متنوع علمي، پژوهشي و فرهنگي حاصل مي‌شود وابسته است. موضوع فلسفه، آن را به بازانديشي و بازخواني واقعيت‌هايي (گزاره‌هايي) كه به وسيله نمايندگان ديگر رشته‌ها مطرح شده است محدود مي‌كند. اين سازوكار حتي در حوزه‌اي كه شخص انتظار ندارد چنين باشد نيز وجود دارد (مانند متافيزيك).متافيزيك بي‌شك از قلمرو پژوهش علمي فرامي‌رود ولي به هر حال اگر شخصي سرچشمه‌هاي آن را رديابي كند با بنيان‌هاي كلامي يا در معناي گسترده‌تر، مفاهيم اسطوره‌اي و ديني از ملل پيش از تاريخ مواجه مي‌شود.

با اين حال همين وجود دست دومي است كه فلسفه را به‌شدت آسيب‌پذير مي‌كند. اين سازوكار تدريجي، متفكران پيشرو سنت‌گرا را از حوزه فكري‌شان محروم مي‌ساخت. فلسفه ديگر به عنوان حق ويژه‌اي براي كساني كه آن را به عنوان يك حرفه و تخصص پيگيري مي‌كردند شناخته نمي‌شد و وحدت رشته‌هاي مربوط به فلسفه متلاشي شد..سرسپردگي زياد به تاريخ فلسفه، منابع فكري و مالي را تحليل برده و مانع تكامل تدريجي رويكردهاي خلاق شده است. اكثر نمايندگان فلسفه معاصر آلمان، نويسندگان و آثار كلاسيك رشته‌شان را به جاي اينكه مشوقاني براي انديشه‌هاي جديد بدانند به عنوان الگويي براي بازتوليد بي‌انتها مي‌شناسند.وضعيت مصيبت‌بار بخش‌هايي از فلسفه ناشي از «ارتداد فلسفي» ديگر رشته‌هاي علوم انساني است. آنچه امروزه به آن نياز داريم سياستي فعال براي روشن‌كردن اين مطلب است كه فلسفه بايد با حيات علمي درگير شود.به جاي سوگواري براي شكوه و جلال محو‌شده فلسفه، بايد بازيابي قلمروهاي از‌دست‌رفته و سوار شدن بر بنيان مشترك تمامي رشته‌هايي كه قبلا به آن متعلق بوده‌اند را هدف قرار دهد. فلسفه بايد با چالش‌هاي برخاسته از سيلان همواره روبه‌جلو دانش روبه‌رو شود. در عصري كه نوروفيزيولوژي و فناوري ژنتيك بي‌رحمانه پيشرفت مي‌كنند فلسفه چاره‌اي جز چشم‌پوشي از ساختارهاي پيشيني و مفاهيم عقل محض ندارد.

دومين ابزاري كه فلسفه را قادر به فرار از ركود و كسادي مي‌سازد توجه دائم به زندگي عملي و كاربردي است.نكته فقط اين است كه اكثر نمايندگان رشته ما به درگير‌كردن خودشان در مسائل روز نمي‌انديشند. در آلمان و فرانسه فيلسوفان دانشگاهي به طور عادي پايين‌تر از شأن خود مي‌دانند كه نشاني از يك شهروند عادي داشته باشند زيرا معمولا به آنها برچسبي از يك فرد برتر زده مي‌شود كه با لوازم و نيازهاي يك انسان عادي روبه‌رو نمي‌شود.هواخواهان آزاد فلسفه نهادهاي شهروندي را تاسيس كرده‌اند كه به عمل‌درآوردن فلسفه در زندگي را به شيوه‌اي مسئله‌محور هدف قرار داده است. در فرانسه كافه‌هاي فلسفي (cafs philo) به وجود آمده‌اند.اين مكان‌ها قهوه‌خانه‌هايي عادي هستند كه فيلسوفان ناهمگون با وضعيت دانشگاهي يك‌بار در هفته يكديگر را در آنجا ملاقات كرده و مقالاتي ارائه مي‌دهند كه بحث‌هايي را در پي دارد. اين كافه‌هاي فلسفي تقاضاي فزاينده براي مباحث فلسفي و ناتواني تشكيلات دانشگاهي در روبه‌رو شدن با آن را آشكار مي‌سازند.در آلمان «مشق‌هاي فلسفي» (philosophical praxen) مانند قارچ رشد كرده‌اند. اين نهادها به وسيله افرادي كه به‌صورت خصوصي كسب تخصص كرده‌اند راه‌اندازي و هدايت شده است.اين افراد كارگاه‌هايي را ايجاد كرده‌اند كه به افرادي كه به مشاوره و توصيه‌هاي فلسفي در زمينه‌هاي روان‌شناسي (تقريبا روان‌درماني)، امور مديريتي و سازماندهي اقتصادي نياز دارند خدمت مي‌رساند.

ويژگي مشترك همه تلاشگران در اين عرصه اراده و خواست براي پيش‌چشم نگه‌داشتن مسائل واقعي و انضمامي است. همان‌گونه كه تنها مكاني كه شما مي‌توانيد در آن شنا ياد بگيريد آب است، فقط در يك كنش متقابل با زندگي عملي يا پژوهش علمي مي‌توان يك بحث فلسفي را سامان داد.البته واضح است كه منظور من از طرح اين سخنان اين نيست كه تمايل به تاريخ فلسفه مطلقا بي‌ارزش است. شكي نيست كه فيلسوفان و آثار كلاسيك منبعي منحصر‌به‌فرد از الهام را فراهم مي‌آورند و نشان مي‌دهند كه چگونه انسان مي‌تواند به‌صورتي روشمند از عهده مسائل فلسفي برآيد.من با پيروي بنده‌وار و تكرار بي‌پايان عقايدي كه ثابت شده است اشتباه يا حداقل مورد شك هستند مخالفم. فلسفه نه مي‌تواند پاسخ‌هاي قطعي و صريحي بدهد و نه مي‌تواند حقايق غيرقابل چون‌و‌چرايي را آنگونه كه در سراسر تاريخ تفكر نويد داده شده است فراهم آورد.

اما همان‌گونه كه «ادموند هوسرل» يك‌بار مطرح كرد «به ما انگيزه‌هايي براي تاملات خودمان مي‌دهد. فلسفه ممكن است به درد آكندن وجود ما از شور و ذوق و قوت‌بخشيدن به قلب‌هايمان بخورد.»فيلسوفان دانشگاهي بايد به‌خوبي آگاه باشند تا از اين جنبش براي اهداف خودشان كمك بگيرند. آينده فلسفه دانشگاهي و پرسش از اينكه آيا احيا خواهد شد يا زوالش ادامه خواهد يافت، فقط به توانايي تطبيق با لوازم و ضرورت‌هاي زمان بستگي دارد.موضوع فلسفه (تامل عقلاني آزاد) عميقا در ذات بشر ريشه دوانده و هيچ شاهدي براي به پايان رسيدن آن وجود ندارد.

منبع:

www.hamshahri.org

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط محبوبه بابایی  | 

عنوان: سرگذشت فیزیک نوین

physics 

نويسنده: میشل بیزونسکی
مترجم: لطیف کاشیگر
ناشر: فرهنگ معاصر
تعداد صفحه: ۳۵۹
قیمت: ۲۰۰۰۰ ریال 
سال انتشار: ۱۳۸۵

 

مروري بر كتاب
درون مایه ی این کتاب سرگذشت فیزیک نوین و بیشتر شناساندن آن به خواننده است نه فهماندن آن.فیزیکی که با صفاتی چون دشوار،پیش بینی نشدنی،گستاخ و واکنشگر شناخته شده است،تاریخ فیزیک پر از پیکار و نفی و اثبات و پر از شاهراهها و بن بست هاست.تصویر ((علم خاص)) از آن،فقط بیان سلطه ی گذرای یک جهان نگری است(سلطه کیفیت با ارسطو،سپس مکانیک،انرژی،الکتریسیته،نسبیت و کوانتوم). ...

فهرست:

  • مقدمه
  • فصل اول:صوت و نور در عصر کلاسیک
  •  فصل دوم:اوج پیشرفت
  • فصل سوم:بنیانها (۱۹۲۰-۱۹۰۰)
  • فصل چهارم:سالهای پر شتاب (۱۹۲۰-۱۹۳۳)
  •  فصل پنجم:عصر هسته ای (۱۹۴۵-۱۹۳۳)
  • فصل ششم:جهان از هم پاشیده (۱۹۶۵-۱۹۴۵)
  • فصل هفتم:بازیابی وحدت(۱۹۹۰-۱۹۶۵)
  • فصل هشتم:نظریه ی آشوب،چشم اندازهای جدید برای فیزیک نوین
  • کتابنامه ی کلی
  • واژه نامه (فارسی-انگلیسی-فرانسه)
  • اعلام
  • نمایه


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:0  توسط سعیده کریم نژاد  | 

در این مقاله به بررسی رساله هایدگر با عنوان ”مفهوم زمان“ می پردازم. هایدگر در این رساله به بحث درباره زمان پرداخته است. برای درک کتاب ” وجود و زمان“ بهتر است قبل از مطالعه آن به مطالعه رساله ”مفهوم زمان“ پرداخت.از نظر هایدگر مفهوم زمان را می توان در ابدیت یافت و پیش شرط آن اشراف و درک کامل ابدیت است. برای این منظور باید به ابدیت ایمان یافت اما فیلسوفان به ایمان و یقین در این باره هرگز نمی رسند چرا که شک اساس فلسفه است و فلسفه هرگز نمی تواند حیرت را ازمیان بردارد. الهیات از نظر هایدگر با دازاین انسانی یعنی هستی نزد خدا و هستی زمان مند در انسان سروکار دارد اما خدا نیازی به الهیات ندارد و ایمان به او وجودش را سبب نمی شود. ایمان مسیحی با آنچه در زمان روی داده مرتبط است. چون فیلسوف ایمان نمی آورد می خواهد زمان را از خود زمان درک کند.

هایدگر زمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می کند. در بحث زمان روزمره می گوید که زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند. زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش تر و پس تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر می پرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد. آیا من همین اکنون هستم؟ یا تنها آن کسی که این را می گوید؟ هایدگر زمان طبیعی را همان ساعت طبیعی تبادل روز و شب می داند که دازاین انسانی ان را مشخص کرده است. آیا من بر هستی زمان احاطه دارم و چیره ام؟ آیا خود را در اکنون دخیل می دانم؟  آیا من خود اکنونم و دازاین من زمان است؟ آیا این زمان است که ساعت را درما به وجود می آورد؟

آگوستین جان انسان را زمان می داند و در اعترافات خود به طرح این پرسش پرداخته است. آگوستین می گوید: ای جان در تو زمان را جستجو می کنم و اندازه می گیرم. آن دم که دیگران ناپدید و محو می شوند اشیاء حادث و فانی تو را به موجودیتی می آورند که بر جا می ماند. دازاین اکنونی همان هستی حاضر است و من این هستی را در دازاین اکنونی اندازه می گیرم نه اشیاء فانی را که در می گذرند. آن دم که زمان را اندازه می گیرم هستی خود را و حال خود را اندازه می گیرم. پرسش درباره چیستی زمان ما را به تامل درباره دازاین می کشاند و منظور از دازاین امر هستنده در هستی خودش است. دازاین همان حیات انسانی ست و هر کدام از ما این هستنده هستیم. یعنی دازاین من هستم است.بیان اصیل هستی اظهار من هستم است. پس دازاین در حکم هستی من است. اگر لازم است هستی انسان در زمان باشد پس ناچار باید این دازاین در فرمان های بنیادین هستی اش مشخص شود.هایدگر ساختارهای بنیادین دازاین را شامل این ویژگی ها می داند:          

١. دازاین هستنده ای ست که با در جهان بودن مشخص می شود. یعنی حیات انسانی با جهان سر کردن و با آن درگیر شدن است. هستی انسان با درگیر شدن ذهنی با جهان و در آن درنگ کردن و مورد پرسش قرار دادن است.در جهان بودن به معنای مراقبت کردن از جهان است.             

٢. در پی حکم در جهان بودن دازاین می توان نتیجه گرفت که دازاین با همدیگر بودن و با دیگران بودن است. همین جهان را با دیگران داشتن به معنای برای دیگران بودن است.

٣. با هم داشتن جهان فرمان ممتاز هستی ست. روش بنیادین دازاین جهان یعنی با هم داشتن آن است که همانا سخن گفتن است. سخن گفتن کامل همان سخن گفتن گویا و واضح درباره چیزی ست. در سخن گفتن آدمی ست که در جهان بودن او نقش دارد. سخن گفتن در واقع تفسیر نفس دازاین نیز هست. این نکته نشان می دهد که هر آن دازاین چه درکی از خود دارد و خود را چه فرض می کند. در با همدیگر سخن گفتن انسان نه تنها از موضوع مورد صحبت حرف می زند بلکه تفسیر او از اکنونی که در این گفتگو می باشد نیز وجود دارد.

٤. دازاین هستنده ای ست که خود را در حکم من هستم مشخص می کند. دازاین همان طور که در جهان بودن است دازاین من هم هست.دازاین در هر آنی از آن خودش است.                

٥. چون دازاین هستنده ای ست که من هستم و با یکدیگر بودن را مشخص می کند می توان نتیجه گرفت که من تا حدودی دازاین خودم نیستم بلکه دیگران هستم. من با دیگران هستم و دیگران هم همین طور با دیگرانند.هیچ کس خود او نیست. او هیچ کس و توامان همه کس است. همین هیچ کس همان هرکس است.  پس دازاین هستنده ای ست که من هستم است و هستنده ای ست که هر کس است.

٦. دازاین در در جهان بودن هر آنی هر روزه اش به هستی خودش برمی گردد. اگر در همه سخن گفتن ها از جهان سخن گفتن دازاین درباره خودش وجود دارد همه مراقبت ها مراقبت هستی از دازاین هم هست. یعنی انسان در حین سخن گفتن از جهان از خودش هم دارد حرف می زند و در عین حال مراقبت هستی از اونهفته است. من تا حدی خودم هستم و دازاین من در آنچه با آن در ارتباط هستم و آنجه مرا با شغلم پیوند می دهد و به آن مشغولم نقش دارد. مراقبت از دازاین مراقبت از هستی را به دنبال دارد و این همان تفسیر دازاین است و به کمک این تفسیر دازاین را درک می کنند.

٧. در حد متوسط دازاین روزمره بازتابی از من و نفس (خودم) نهفته نیست اما دازاین خود را در خود دارد. او در نزد خویشتن خویش وجود دارد. دازاین با آنچه با آن ارتباط دارد ظاهر می شود.                        

٨. به دازاین نمی توان به اندازه هستنده استناد کرد. با اشارت به دازاین نمی توان از هستنده حرف زد. پیوند ابتدایی معطوف به دازاین تامل نیست بلکه خود تجربه کردن آن در سخن گفتن از آن است و تنها به شیوه سخن گفتن از دازاین است که دازاین هر آنیت اش را داراست ولی باید در نظر داشت که در تفسیر دازاین روزمرگی حاکم است. این تفسیر از طرف هر کس طبق سنت هاست. دازاین در خودش در دسترس است و تفسیر آن با توجه به هستی آن است.این یک پیش شرط است.حیرت ما در پی درک دازاین در محدودیت در ناایمنی و نقصان توان شناختی ما نیست بلکه در خود هستنده ای ست که باید بشناسیم یعنی این حیرت در امکان اساسی هستی خودش است. دازاین در هر آنیت وجود دارد. تا وقتی آنی وجود دارد همان آن دازاین من است. تعیین آن تعیینی دقیق برای این هستی ست. هر کسی که آن را انکار کند سخن گفتن از آن را از دست می دهد. دازاین به انتها نمی رسد و در انتها دازاین وجود ندارد.پس فرجام دازاین دیگران عدم است و دیگر وجود ندارد و به همین دلیل است که دازاین دیگران نمی تواند جایگزین دازاین به معنای اصیل آن شود. پس من هرگز دیگری نیستم. فرجام دازاین من یعنی مرگ من به این معنی نیست که پیوند یکمرنبه گسسته شود. دازاین می تواند خود را با مرگش یکی کند و این منحصرترین امکان خویشتن دازاین است. این منحصرترین امکان هستی در شرف واقع شدن در یقین است و این یقین از رهگذر ابهام حاصل می شود. تفسیر خود دازاین که از یقین و اصالت جلوتر می رود تفسیر بر مرگ خودش است که همراه با یقین است. هایدگر می پرسد زمان چبست؟ و دازاین در زمان چیست؟ دازاین در هر آن بر مرگ خود آگاهی دارد. دازاین به معنی حیات انسانی همان امکان داشتن است. یعنی گذشتن مطمئن و در عین حال مبهم از خود ممکن است. هستی امکان بر مرگ واقف است و معلوم است که آن را می دانم اما به آن فکر نمی کنم. دانایی من از مرگ تفسیری از دازاین است. دازاین این امکان را دارد که مرگ خود را دور کند. گذر زمانی که من به سوی آن می روم عبور از من است. زمانی می رسد که من در هیچ کدام از اینها نخواهم بود نه در انسانی نه در بیهودگی ها نه در طفره رفتن ها و نه در یاوه گویی ها. این عبور همه چیز را به سوی مرگ و عدم می برد. این عبور هیچ حادثه ای در دازاین من نیست چون با هر رویداد دازاین تغییر می کند ولی از رفتن به عدم دازاین تغییر نمی کند. این عبور چیستی نیست بلکه چونی ست یعنی علت اصیل دازاین من را در بر دارد. دازاین در نهایی ترین امکان هستی اش خود زمان است نه در زمان که زمان خودش در آن و از آن وجود دارد. وقت نداشتن یعنی زمان را به اکنون بد و ناجور هرروزگی انداختن. پدیدار بنیادین زمان آینده است. زمان هیچ گاه به درازا نمی کشد چون در اساس هیچ درازایی ندارد.

دازاین خود باید نفس زمان باشد. آن را با ساعت اندازه می گیریم. آنگاه دازاین همراه با ساعت است. این دازاین محاسبه می کند و از چندی زمان می پرسد. پس با زمان در اصالت و حقیقت یکی نیست. در پرسش از کی و چه مدت دازاین زمان خودش را گم می کند. دازاین محاسبه شونده با زمان زمان است. زمان را در چه مدت آوردن پنداشتن آن در حکم حالای اکنون است. دازاین از چونی می گذرد و به چیستی هر آنی درمی آویزد. دازاین اکنون خودش می شود. همه اتفاقاتی که در جهان رخ می دهند برای دازاین محدود به اکنون می شود. این امر همان امر ”هنوز نه“ است. دازاین از آینده خلاص نمی شود. آینده نفس اکنون را به اندازه اکنون خودش شکل می دهد و می سازد. گذر به سوی آینده نمی تواند اکنونی شود وگرنه عدم خواهد بود.دازاین در چیستی دلزده و ملول می شود. دلزده از پر کردن روز می شود. برای این دازاین به اندازه اکنون بودنی  که هرگز زمان ندارد زمان دراز می شود. زمان تهی می شود زیرا دازاین با پرسش از چندی (چه مقداری) زمان    آن را طولانی و درازآهنگ کرده است. درحالی که در اثنای بازگشت به گذشته هیچگاه خسته کننده نمی شود. در هرروزگی رویداد جهان در زمان در اکنون حادثمی شود و امر یکنواخت به حالا بازمی گردد.حالا از حالا تا آن موقع تا بعد تا حالای دیگر.دازاین که به مثابه با همدیگر بودن مشخص شده از سوی آنچه منظور هرکس است از سوی آنچه رهاست همان جریانی که کسی نیست و هیچ کس است هدایت می شود. دازاین در هرروزگی و یکنواختی آن هستی ای نیست که من هستم بلکه از آن همان هستی ست که هرکس است. دازاین زمانی ست که هرکس در آن با دیگری و با یکدیگر است. این هرکس- زمان ساعتی که هر کس دارد زمان با یکدیگر در جهان بودن را نشان می دهد. ساعت به ما حالا را نشان می دهد اما هیچ ساعتی به ما آینده و گذشته را نشان نداده است. وقتی با ساعت روی دادن آتی حادثه ای را مشخص می کنیم منظورمان آینده نیست بلکه تا کی بودن مدت و درازای انتظار کشیدن حالای من تا به حالای گفته شده را مشخص می کند. از زمان طبیعت (طبیعی) درمی یابیم که زمان به جای گذشته و آینده حالا می باشد و زمان به مثابه اکنون تعبیر می شود. گذشته به مثابه ”نه دیگر اکنون“ و آینده به مثابه ”هنوز نه اکنون“ تفسیر می شود. گذشته را نمی توان بازآورد و آینده نامشخص و مبهم است. طبیعت در هرروزگی به طور مداوم اتفاق می افتد یعنی تکرار می شود. رویدادها در زمان وجود دارند اما زمان ندارند بلکه به طور گذرا و عبور کننده از رهگذر یک اکنون رخ می دهند. این زمان اکنونی فرجام یک دوره است. جهت مفهومی ست یگانه و برگشت ناپذیر. همه اتفاقات از آینده ای بی انتها به گذشته ای بازنیامدنی رخ می دهند.دو مورد برگشت ناپذیری و شبیه سازی بر نقطه اکنون وجود دارند. زمان شیفته وار دنبال گذشته می دود. همگن سازی همسانی زمان با فضا (مکان) است و زمان در اکنون واپس رانده می شود. در واقع محور مختصات زمان T در کنار محورهای مختصات مکانی X Y Z  است.

قبلا و بعدا ضرورتا پیش تر و دیرتر نیستند. اموری در ردیف ارقام که بعد یا قبل از خود هستند هم نیستند. ارقام پیش تر و بعدتر ندارند و ابدا در زمان نیستند. زمان در خود دازاین است. دازاین متعلق به من و از آن من است. دازاین در هرروزگی است و قبل از آینده ناپایدار است. این را وقتی درمی یابیم که آینده و گذشته با هم تلاقی کنند. گذشته را نمی توان بازآورد. زمانمند کردن اکنون نمی تواند به گذشته نزدیک شود پس گذشته در چنبره اکنون می ماند تا در حکم اکنون خود دازاین تاریخی نشود اما دازاین از حکم اکنون تاریخی می شود. در آینده دازاین گذشته خودش است. در چونی دازاین به آن برمی گردد. فقط کیفیت و چونی آن تکرارپذیر است.اگر گذشته را به عنوان یک امر تاریخی تجربه کنیم با امر گذشته فرق دارد و من هم می توانم به آن برگردم. گذشته نزد تاریخ و وبال گردن آن است. نگرانی از نسبیت باوری هراس از دازاین است. گذشته به مثابه تاریخ اصیل در چونی قابل تکرار است. اکنونی که می تواند در آینده باشد اولین گزاره هرمنوتیک است و آنچه این گزاره می گوید نفس تاریخیت است. تا زمانی که فلسفه تاریخ را موضوع مورد مشاهده و تامل در روش می داند و آن را تقسیم بندی می کند به دنبال این نخواهد بود که تاریخ چیست. راز تاریخ در تاریخی بودن است.زمان قاعده درست فردانیت است اما به سوی شکل گیری هستی های استثنایی نمی رود. او مستثنا کردن خود را نابود می کند و همه را یکسان می کند. هر کس در با هم بودن با مرگ به چونی برمی گردد. زمان چونی و کیفیت است.زمان چیستی نیست. من زمان هستم. من زمان خود هستم.از نظر من چند نکته در رساله ”مفهوم زمان“ هایدگر وجود دارد:

١. هایدگر دازاین را هستی فعال انسان در نظر گرفته چرا که دازاین از نظر او هستی درگیر انسان با جهان و دیگران است و هستی نمی تواند منفعل باشد. اما هایدگر نحوه توسعه دازاین در انسان را شرح نداده و به این موضوع که چه عواملی در توسعه دازاین موثرند نپرداخته است. یکی از این عوامل به نظر من مسافرت است. هر چقدر انسان بیشتر مسافرت کند بیشتر از زندان خود بیرون می آید و با جهان و دیگران ارتباط  برقرار می کند و درگیر می شود و در نتیجه همین مسافرت هاست که انسان به شناخت جهان و دیگران می پردازد و هستی فعال در او که همان دازاین است توسعه می یابد.

٢. اگر دو انسان را در مسافرت در نظر بگیریم این پرسش را می توان مطرح کرد که آیا برای هر دوی این افراد  هستی فعال و در ارتباط با جهان و دیگران به یک میزان توسعه می یابد؟ جواب من به این سئوال منفی ست. به نظر من میزان توسعه هستی در انسان به انگیزه او بستگی دارد. بنابراین بین این دو نفر آن کسی که انگیزه بیشتری برای درگیر شدن با جهان و دیگران در مدت این سفر دارد بیشتر از فرد دیگر به توسعه هستی در خود کمک خواهد کرد.

٣. وقتی به این پرسش فکر می کردم که آیا صرفا انگیزه انسان برای توسعه هستی کافی ست یا عوامل دیگر هم موثرند؟ به این نتیجه رسیدم که حتی اگر دو نفر در سفر یک مقدار انگیزه برای درگیر شدن با جهان و دیگران داشته باشند دازاین در آنها به یک مقدار توسعه نخواهد یافت. به نظر من تجربه مهمترین عامل در این مرحله است. فردی که از جهان و انسان های موجود در سفرش آگاهی دارد بهتر از دیگری درگیر آنها خواهد شد و بیشتر از دیگری جهان و انسان هایی که در سفرش با آنها مواجه می شود را مورد پرسش قرار خواهد داد و البته این آگاهی در او بستگی به تجربه ای دارد که از این سفر قبلا به دست آورده و اگر به تعداد بیشتری نسبت به فرد دیگر این سفر را تجربه کرده این تجربه ها برای پرسش کردن درباره جهان و انسان های این سفر به کمکش خواهد آمد. بنابراین به نظر من توسعه هستی در انسان تجربیست.

٤. هایدگر مطرح کرده که هرکس کاملا خودش نیست بلکه تحت تاثیر دیگران است. این درست است که دیگران در هستی هر کس نقش دارند اما هایدگر نگفته که این هستی در افراد مختلف تا چه حد تحت تاثیر دیگران است. آنچه واقعیت دارد این است که تاثیر دیگران در هر فرد نسبت به دیگری متفاوت است و مقدار این تاثیر بستگی به روحیه آن فرد دارد و نمی توان گفت که تاثیر دیگران در هر کس با دیگری برابر است.

٥. البته این مورد را می توانند برای این موارد که من بر متافیزیک هایدگر مطرح کردم وارد بدانند که هایدگر نقش پررنگ سوبژه در متافیزیک را که سبب انحراف آن شده کم رنگ کرده و دازاین را به عنوان آن وجود در نظر گرفته که باید در فلسفه مورد نظر ما باشد اما به دلیل انحراف متافیزیک این دازاین به وجود غیر واقعی تبدیل شده و انگیزه و تجربه و روحیه فردی که من در اشکال هایی که بر متافیزیک هایدگر گرفتم مطرح کردم  هر سه مربوط به سوبژه است و تاثیر منفی در برداشت درست از هستی دارد. در جواب این انتقاد لازم است بگویم که اگر چه نقش هایدگر در متافیزیک شبیه نقش کانت است که سعی در اصلاح متافیزیک در تصحیح آن و برگرداندن متافیزیک از یک متافیزیک منحصر در سوبژه به یک متافیزیک جدید است و هایدگر شروع این اشکال را از متافیزیک جزم گرای دکارت می داند که با مطرح کردن cogito صرفا سوبژکتیویته را مبنای متافیزیک قرار داد اما به نظر من حذف سوبژه انسانی در متافیزیک تا حد قرار دادن آن به صفر امکان ندارد و نمی توان وجود را کل جهان و دیگران در نظر گرفت و سوبژه فرد را به طور کامل حذف کرد و تاثیر جهان و دیگران را در او در نظر گرفت و پرسش کردن و سخن گفتن از جهان شامل دیگران را به عنوان هستی مطرح کرد بدون آن که انگیزه  و تجربه و روحیه فرد برای شناخت این جهان شامل دیگران در نظر گرفته شود. به نظر من انتظار داشتن شناخت درست از هستی توسط یک فرد بدون در نظر گرفتن انگیزه و تجربه و روحیه تاثیر پذیری او از جهان هستی امکان ندارد. بنابراین در حد صفر نزول دادن جایگاه سوبژه در متافیزیک هم نمی تواند راه حل برای رفع مشکل سوبژکتیویته باشد.

٦. نباید از نظر دور داشت که متافیزیسین ها هر یک به نوعی به اشکالات موجود در بحث متافیزیک پرداخته اند و می بینیم که گاهی فیلسوفانی چون کانت و هایدگر سعی در دور شدن از سوبژکتیویته صرف دکارتی داشته اند و متفکرینی چون هگل سعی در نزدیک شدن به مقولات ارسطویی داشته اند و کلی بودن وجود در متافیزیک را با نزدیک کردن دیدگاه خود به مقوله ها خدشه دار کرده اند و هایدگر بر افرادی چون هگل ایراد گرفته که با این کار سبب شدند متافیزیک باز هم بیشتر از راه درست خود دور شود چرا که از نظر هایدگر از افلاطون و ارسطو به بعد تا اواخر قرن بیستم متافیزیک در غرب سیر انحرافی طی کرده که هایدگر در کتاب سترگ خود ”وجود و زمان“ به رفع این اشکال مهم پرداخته است

منبع: مفهوم زمان و چند اثر دیگر- مارتین هایدگر- ترجمه علی عبداللهی- نشر مرکز- ۱۳۸۳- تهران

ترانه جوانبخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:0  توسط سعیده کریم نژاد  | 

1991

                                                                                       Pierre-Gilles de Gennes

دوژان ، پي‌ير – ژيل.
ملـ : فرانسوي. متـ : 24 اكتبر 1932 ، پاريس.

به خاطر كشف خصوصيات مشترك در نظام‌هاي به كلي متفاوت فيزيكي ، و نيز صورت‌بندي

قواعد كلي و فرمول‌هاي رياضي ناظر بر حركت اين نظام‌ها از نظم به بي‌نظمي.

اين دانشمند فرانسوي ، كه همكارانش او را « آيزاك نيوتن زمانه ما » مي‌خوانند ، درجه دكترايش را در 1955 از اكول نورمال سوپريور ، پاريس ، دريافت كرد. بعد به مدت چهار سال ، به عنوان پژوهشگر علمي در مركز مطالعات هسته‌اي ، ساكله ، و سپس مدتي كوتاه در دانشگاه كاليفرنيا ( بركلي ) به كار و تحقيق پرداخت. او ، از 1961 به بعد ، سمت‌هاي مختلفي را عهده‌دار بوده است. از جمله ، در نيروي دريايي فرانسه ، در دانشگاه پاريس ، در كولژ دو فرانس ، و در مدرسه فيزيك و شيمي پاريس. وي ، علاوه بر جايزه نوبل ، جوايز متعددي درياف داشته است ؛ از آن جمله : جايزه هول‌وك (1968) جايزه آمپر ( 1977 ) ، جايزه مدال طلايي ( 1981 ) و جايزه فيزيك وولف ( 1990 ). به گفته كميته نوبل ، « فيزكدانان غالباً به خاطر بررسي نظام‌هاي ساده و " خالص " فيزيكي ستايش مي‌شوند ، اما دوژان نشان داده است كه حتي نظام‌هاي فيزيكي « ناپاك » را هم مي‌توان تشريح كرد. »از كتاب‌هاي اوست : فيزيك كريستال‌هاي مايع ( 1972 ) و مفاهيم اساسي در فيزيك پليمر (1979 ).

 

 1992

                                                                                          Georges Charpak

شارپاك ، ژرژ.
ملـ : فرانسوي / لهستاني. متـ : 1 اوت 1924 ، لهستان.

به خاطر ابداع آشكارساز ذره‌اي موسوم به اتاق تناسبي مولتي واير.

شارپاك ، كه اكنون تابعيت فرانسوي دارد ، در لهستان متولد شد و در سن 70 سالگي با پدر و مادرش به پاريس رفت ( 1932 ). او ، در جريان جنگ جهاني دوم ، به نهضت مقاومت فرانسه پيوست و مدت يك سال در اردوگاه داخائو اسير نازي‌ها بود. وي درجه دكترايش را در 1955 از كولژ دو فرانس ، پاريس ، دريافت كرد. او از 1959 در سرن ( آزمايشگاه اروپايي فيزيك ذره‌اي ) به كار پرداخت ، و در 1984 به سمت استاد كرسي ژوليو – كوري در مدرسه مطالعات پيشرفته فيزيك و شيمي ، پاريس ، منصوب شد. در 1985 به عضويت آكادمي علوم فرانسه درآمد. جايزه فيزيك ذره‌اي انجمن فيزيك اروپا در 1989 به وي اعطا شد. شارپارك عضو ائتلافيه بين‌المللي دانشمندي بود كه در 1984 تعهد كرد در صورتي كه مقامات شوروي اجازه خروج به يلنابونر ، همسر آندره ساخاروس فيزيكدان دگرانديش شوروي ، بدهند ، به معالجه او كمك كند.عمدتاً براساس تحقيقات پيشگامانه شارپاك در فيزيك ذره‌اي است ( 1968 ) كه اكنون دانشمندان مي‌توانند به بررسي واكنش‌هاي ذرات بسيار نادر اقدام كنند. به گفته كميته نودر ، « شارپاك بيش از دو دهه است كه در رأس تحقيقات مربوط به فيزيك ذره‌اي قرار دارد. »


1993

                                              Joseph H. Taylor Jr                 Russell A. Hulse

تيلر ، ژوزف اچ. ( پسر )
ملـ : امريكايي. متـ : 24 مارس 1941 ، فيلادلفيا.

هولسه ، راسل ا.
ملـ : امريكايي. متـ : 24 نوامبر 1950 ، نيويورك.

به خاطر كشف نوع تازه‌اي از تپ اختر ، موسوم به تپ اختر مزدوج.

تيلر ، فيزيكدان امريكايي ، درجه دكترايش را در نجوم در 1968 از دانشگاه هاروارد دريافت كرد ، و سپس به هيئت علمي دانشگاه ماساچوست پويست. او ، در سال‌هاي 1977 – 1981 ، به عنوان معاون
« رصدخانه راديو نجوم پنج – كالج » كار كرد. در 1980 به دانشگاه پرنستن رفت و در همانجا بود كه به عنوان استاد ممتاز فيزيك جيمز اس. مك دانل منصوب شد.

هولسه فيزيكدان ديگر امريكايي و همكار تيلر ، درجه دكترايش را در فيزيك در 1975 از دانشگاه ماساچوست دريافت كرد. بعد به عنوان پژوهشگر ، تحقيقات فوق دكتري خود را در رصدخانه راديو نجوم ادامه داد و سپس در 1971 ، رشته‌اش از نجوم به فيزيك پلاسما تغيير داد و در آزمايشگاه فيزيك پلاسماي دانشگاه پريسنتن به كار پرداخت. در جريان تحقيقاتي كه منجر به دريافت جايزه نوبل شد ، تيلر استاد دانشگاه ماساچوست و هولسه از شاگردان فارغ‌التحصيل او بود. تحقيقات اين زوج علمي در دهه 1970 صورت گرفت و به قول كميته نوبل ، « امكانات جديدي براي مطالعه گرانش پديد آورد. » يكي از پيش‌بيني‌هاي نظريه نسبيت عمومي كه هنوز تحقيق نيافته بود ، وجود موج‌هاي گرانشي بود. تيلر و هولسه نشان دادند كه دو ستاره در شرايط مدار تنگابست ، با سرعتي دم افزون به دور يكديگر مي‌چرخند. 
 
 
1994

                                          Clifford G. Shull                 Bertram N. Brockhouse
 
شل ، كليفورد جي.
ملـ : امريكايي. متـ : 23 سپتامبر 1915 ،  پيتسبورگ.

بروكهاوس ، برترام ان.
ملـ : كانادايي. متـ : 15 ژوئيه 1918 ، لتبريج ، آلبرتا.

به خاطر كارهاي جداگانه آنها در پيشبرد پراكندگي نوترون ، فن توانمندي كه از تابش هسته‌اي

براي تجزيه و تحليل ساختار و مختصات ذاتي ماده استفاده مي‌كند.

شل ، فيزيكدان آمريكايي ، درجه دكترايش را در 1941 از دانشگاه نيويورك دريافت كرد ، و پس از آن كه مدتي به عنوان پژوهشگر فيزيك براي يك كارخانه خصوصي كار كرد ، به عنوان فيزيكدان ارشد در آزمايشگاه ملي اوك ريج به فعاليت پرداخت ( 1946-1955 ). بعد ، به عنوان استاد ، به هيئت علمي مؤسسه تكنولوژي ماساچوست ( ام. اي. تي ) پيوست. بروكهاوس ، فيزيكدان كانادايي ، درجه دكترايش را در 1950 از دانشگاه تورنتو دريافت كرد. او ، از همان سال ، خدمت طولاني خود را در آزمايشگاه‌هاي هسته‌اي چاك ريور ، كه به سازمان انرژي اتمي كانادا وابسته بود ، شروع كرد. در 1962 ، به هيئت علمي دانشگاه مك ماستر ، هميلتن ، اونتاريو ، پيوست و در همانجا بو كه به تنظيم برنامه‌اي پژوهشي در زمينه فيزيك حالت جامد كمك كرد. اين دو فيزيكدان تحقيقات خود را جدا از يكديگر انجام دادند. به گفته آكادمي سلطنتي علوم سوئد ،« تحقيقات پيشگامانه كليفورد ج. شل و برترام ان. بروكهاوس واجد اهميت نظري و علمي خاص بوده است. پراكندگي نوترون به دانشمندان اجازه داد كه به درون ساختار هسته‌اي ماده كپه‌اي فرو روند و شروع به درك واكنش‌هايي كه تعيين‌كننده مختصات مواد جامد و مايع هستند بكنند. » تحقيقات آنها حتي به شناخت ويروس‌هاي بيماريزا نيز كمك كرد.

 1995

                                                      Frederick Reines                    Martin L. Perl
رينز، فردريک.
 مليت: امريکايي. متولد: 16 مارس  1918، پاتريسن (نيوجرسي).

پرل، مارتين ال.
مليت:امريکايي. متولد:24 ژوئن 1927،نيويورک.

 به خاطر کشف جداگانه نوترينو و لپتون ثاو ، از اعظاي خانواده ذرات بنيادي زير اتمي ، که سازنده همه ماده ها در علم هستند. رينز در دانشگاه نيويورک درس خواند و درجه دکترايش را از همان جا گرفت(1944). او عضو هئيت علمي دانشگاه کاليفرنيا، ايرواين است. رينز از دهه 1950 در آزمايشگاه ملي لوس آلاموس در باب نوترينو شروع به تحقيق کرد. پرل در دانشگاه کولومبيا ، نيويورک ، تحصيل کرد و درجه دکترايش را از آنجا دريافت داشت (1955).وي عضويت هئيت علمي دانشگاه استنفرد است. پرل ، به اتفاق همکارانش در مرکز شتاب سنج خطي استنفرد، در دهه 1970 موفق به کشف تاولپتون  شد. رينز و پرل چيز هايي کشف کردند که آکادمي علوم سوئد از آن به عنوان "دو تا از بنياد يترين ذرات عالم هستي" ياد کرد. اين هر دو کشف از لحاظ پيشبرد پژوهش هاي مربوط به ذرات زير اتمي که سازنده عالم و کنش و واکنش نيروهاي آن هستند ، اهميتي قاطع دارد.

1996
            Robert C. Richardson         Douglas D. Osheroff                 David M. Lee


 

 

 

 

 

 

اوشروف ، داگلس.
ملـ : امريكايي. متـ : 1 اوت 1945 ، ابردين ، ايالت واشنگتن.

لي ، ديويد.
ملـ : امريكايي. متـ : 20 ژانويه 1931 ، نيويورك.

ريچارد سن ، رابرت.
ملـ : امريكايي. متـ : 26 ژوئن 1937 ، واشنگتن ( پايتخت امريكا ).

به خاطر كشف ابر سيال هليوم – 3.

اوشروف در دانشگاه كورنل درس خواند و درجه دكترايش را در 1973 از همان دانشگاه گرفت و در همان جا به كار مشغول شد.
لي در دانشگاه ييل تحصيل كرد و درجه دكترايش را از همان جا در 1959 گرفت و در همان دانشگاه عضو هيئت علمي شد و به تدريس پرداخت.
ريچارد سن در دانشگاه دوك تحصيل كرد و درجه دكترايش را در 1966 از همان جا گرفت. وي سپس به هيئت علمي دانشگاه كورنل پيوست.

به هنگام كشف ابر سيال هيلوم – 3 ، لي و ريچارد سن به عنوان محقق ارشد در دانشگاه كورنل مشغول بودند و اوشروف ، كه تازه فارغ التحصيل شده بود ، عضو گروه تحقيقاتي آنها بود. كشف آنها ، درواقع ، به تصادف به دست آمد. توضيح آن كه آنها به دنبال شناخت ابر سيالي هليوم –3 نبودند ، بلكه درباره ساير مختصات آن تحقيق مي‌كردند كه اوشروف متوجه فشار دروني كه با زمان تغيير مي‌كرد شد و اصرار كرد كه اين فشار باعث تأثيري واقعي است. يك ابرسيال فاقد اصطكاك داخلي موجود در سيالات معمولي است و بنابراين ، بدون مقاومت جريان پيدا مي‌كند. اين سه دانشمند جايزه 1120000 دلاري خود را به خاطر خاصيت معجزه‌آساي هليوم – 3 دريافت نكردند بلكه كشف آنها بدين جهت اهميت دارد كه به دانشمندان اجازه مي‌دهد مستقيماً و با ديد كافي به مطالعه نظام‌هاي مكانيكي كوانتومي بپردازند كه در گذشته مطالعه آنها فقط به طور غيرمستقيم در مولكول‌ها ، اتم‌ها و ذرات زير هسته‌اي امكان داشت.

 1997
               William D. Phillips            Claude Cohen-Tannoudji              Steven Chu

 

 

 

 

 

 

 

جايزه نوبل در اين سال مشتركاً اعطا شد به :

كوهن – تانوجي.
فيليپس.
چو.

 
كوهن – تانوجي ، كلود.

ملـ : فرانسوي / الجزايري. متـ : 1933 ، كنستانتين ، الجزاير. وابسته به آزمايشگاه فيزيك مدرسه نورمال سوپريور ، پاريس.

چو ، استيفن.
ملـ : امريكايي. متـ : 1948 ، سنت لوئيس ، ميسوري وابسته به دانشگاه استنفرد.

فيليپس ، ويليام.
ملـ : امريكايي. متـ : 1948 ، ويلكس– باره ، پنسيلوانيا وابسته به مؤسسه ملي استانداردها و تكنولوژي ، بخش فيزيك اتمي ، امريكا.

به خاطر توسعه روش‌هاي مربوط به خنك‌سازي و دسترسي به اتم‌هاي داراي ليزر سبك.

 1998
               Robert B. Laughlin               Horst L. Störmer                     Daniel C. Tsui

 

 

 

 

 

 

 

جايزه فيزيک نوبل در اين سال مشترکا اعطا شد به :

 لافلين ، رابرت بي.
مليت: امريکايي. متولد: 1950 ،ويساليا ،کاليفرنيا.

استورمر ، هورست ال.
مليت: امريکايي. متولد:1949 ، فرانکفورت آلمان.

تسوئي ، دانيل سي.
مليت:امريکايي. متولد:1939 ،هنان ،چين.

به خاطر کشف شکل تازه اي از کوانتوم سيال.

رابرت بي لافلين درجه دکترايش را در فيزيک در سال 1979 از موسسه تکنولوژي ماساچوست. (ام آي تي) دريافت کرد و از 1989 به تدريس همين رشته در دانشگاه استنفرد اشتغال دارد. وي به خاطر تحقيقاتش در باب رابطه کوانتوم با اثر هال جايزه آليور اي بکلي را در 1986 از انجمن فيزيک امريکا و مدال موسسل فرانکلين را در 1998 دريافت کرد.
هورست ال. استورمر، استاد فيزيک آلماني تبار، درجه دکترايش را در اين رشته در سال 1977 از دانشگاه اشتو تگارت ،المان، دريافت کرد. وي در 1992-98 مدير آزمايشگاه تحقيقات فيزيک آزمايشگاههاي بل بود و از سال اخير به سمت استادي فيزيک در دانشگاه کولومبيا منصوب شد. هورست نيز همچون دو برندۀ ديگر جايزه فيزيک نوبل 1998 ، به خاطر تحقيق در باب رابطه کوانتوم با اثر هال، جايزه آليور اي بکلي را در 1986 از انجمن فيزيک امريکا و مدال موسسه فرانکلين را در 1998 دريافت کرد.
دانيل سي. تسوئي ، استاد فيزيک چيني تبار درجه دکترايش را در اين رشته در سال 1967 از دانشگاه شيکاگو گرفت و از 1982 استاد فيزيک در دانشگاه پرينستن است. وي نيز همچون دو همتايش به خاطر تحقيق در باب رابطه کوانتوم با اثر هال، جايزه آليور اي. بکلي را در 1986 از انجمن فيزيک امريکا و مدال موسسه فرانکلين را در 1998 دريافت کرد. کوانتوم سيال قبلا در دماي خيلي پايين در هليوم مايع (لانداو،فيزيک 1962 ،کاپيستا ، فيزيک 1978 ، لي ، اوشروف ، و ريچاردسن ، فيزيک 1996) ، و نيز در ابررسانه ها (کامرلين اونس ، فيزيک 1913 ، باردين ، کوپر ، و شريفر ، فيزيک 1972 ، بد نورز و مولر، فيزيک 1987) ديده شده بود. اين سه تن موفق به کشف شکل تازه اي از آن شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:50  توسط محبوبه بابایی  |