تبليغاتX
تاریخ و فلسفه علم

تاریخ و فلسفه علم

ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

كلام را با طرح چند سؤال آغاز مي كنم.آيا  علم سرچشمه ي خود را از جادوگري گرفته است؟آيا جادوگري علم است؟آيا جادوگري حقيقت دارد يا از يك ذهن خرافه پرست سرچشمه مي گيرد؟آيا دانشمندان جادوگرند يا به طور كلي چه تفاوتي ميان اين دو دسته وجود دارد؟
پاسخ به تمامي سؤالات فوق نياز به درك مفاهيم علم و جادو، دانشمند و جادوگر دارد.در ابتدا تصميم دارم به بيان تعريف جادوگري بپردازم و اينكه آيا جادوگري ، علم است ؟ سپس پيشينه ي تاريخي آن وجايگاه آن در اديان و ملل گوناگون و چگونگي ارتباط آن با علم. همچنين معتقدات عوام در اين باره.
جادو: از زمانيكه بشر به قدرت خود پي برد و توانست به آنها اشراف پيدا كند و خود رانيازمند به امداد هاي غيبيي يا نيازمند به دانش نسبت به آينده يافت،جادو كشف شد.جادو چيزي جز بهره ي انسان از نيرو هاي دروني نيست و تنها كافي است روي موضوع خاصي تمركز نموده تا مشاهده كنيد كه آن كار به خوبي انجام مي شود.
جادو چيزي است كه در اذهان نمي گنجد و خارج از قوه ي درك عموم مردم است. مثل پيشگويي و يا بلند كردن اجسام از روي زمين با نيروهاي ماورايي، طبق تعريف ارائه شده حال شايد بتوان به مردم زمان كپرنيك و همچنين گاليله حق داد كه بيان چرخش زمين به دور خورشيد و گرد بودن زمين را يك جادو و و كفر و آنان را جادوگر پندارند، چرا كه اين مفاهيم در ذهن مردم آن عصر نمي گنجيد.
يا حتي نوسترداموس پيشگوي شهير نيز از آنجا كه به علم اختر شناسي و مسائل نجومي اشراف داشت سالها پيش از گاليله و كپرنيك ،چرخش زمين به دور خورشيد و مسئله ي گرد بودن زمين را پيشگويي كرده بود،اما با اين كار تنها جان خود و خانواده اش را به خطر انداخته بود.
در بسياري زبانها جادوگري را به متافيزيك نسبت مي دهند و اين دو را يكي مي دانند و يا اينكه اينگونه اعمال را داراي خاصيت متا فيزيكي مي دانند.

پاسخ به اين سؤال كه آيا جادوگري،علم است؟داراي پاسخي مثبت است زيرا به هر شكل و به هر اندازه ذاتي نياز به تمرين و اكتساب تجارب دارد و عموما جادوگر مي خواهد كه بخشي از قدرت طبيعت را به نمايش گذارد.
درجاي ديگر بياني درباره ي جادوگري وجود دارد و آن ،اين است كه جادوگري حربه اي براي آزار رساندن به بشر تعريف شده است. جادوگرى در علم انسان شناسى به معنى وجود نيرويى تبهكار در سرشت بعضى افراد مى باشد كه بدان وسيله مى توانند بنحوى اسرارآميز به ديگران صدمه و آزار رسانند.
 
به طور كلي در اذهان هيچ تصوير زيبايي از جادوگري وجود ندارد و ترس از اين افراد در بشر ريشه دوانيده،البته شايد اين ترس در برخي موارد به جا باشد. اين ترس به حدي بود كه در قرون وسطي جادوگران را به جرم انحطاط وكفردر آتش مي سوزانيدند.
 البته اگر تعريف دوم از جادوگري يعني جنبه ي آزار رسانيدن آن را در نظر بگيريم اين ترس بديهي است،ولي در مورد تعريف دوم ترس معنايي ندارد زيرا پيشگويي،هيپنوتيزم و يا بلند كردن اجسام سنگين توسط نيروي دروني نبايد ترسناك باشد!
اگر به كتب و منابع وسيع قرن هفدهم در باره سحر و جادو مراجعه كنيم، آنها را پر از گزارشهاى مشاهدات دقيق و گواهيهاى همراه با سوگند و حتى تجربيات خواهيم يافت.
گلانويل فيلسوف مشهور سالهاى نخست انجمن پادشاهى انگليس، جادوگرى را عاليترين نمونه استدلال تجربى تلقى مى‏كرد.
جادوگري علم است، زيرا در مباحث بعد خواهيم ديد كه در تمامي ادوار، بشر حتي براي يك سردرد كوچك نيز به جادوگران پزشك مراجعه مي كرد..و جالبتر از آن،اين است كه كاملا صحت مي يافتند و به اين قضيه اعتقاد داشتند كه جادوگران نيرويي خارق العاده دارند،هنوز هم پس از گذشت قرن ها و با پيشرفت چشمگير علم و آگاهي بشر در پزشكي و در همه علوم،هنوز هم توسل به جادواز ميان نرفته است.
معمولا سحر و جادو خاصيتي هميشگي دارد،اما خود جادوگران براي از بين بردن اين جادو از باطل سحر استفاده مي كنند، كه باز هم خاص خود آنهاست و از عهده ي انسان عادي انجام آن خارج است.
جادوگران با دست كاري در طبيعت از طريق نيروهاي خود دست به اعمال قدرت مي زدند، مثلا در زماني كه آب موجود نبود طبيعت را متوجه آن مي كردند كه به باران نياز دارند و آنرا جادوي تقليدي مي ناميدند.يا زماني كه با كسي دشمن بودند تصوير شخص مورد نظر را مخدوش مي كردند يا آن شخص مورد نظر را تصور مي كردند و در ذهن او را زخمي مي كردند.يا در ان دوران با تكرار جملاتي از قبيل طوطى پرواز كرده است ، فاخته پرواز كرده است، بلدرچين پرواز كرده است ، بيمارى پرواز كرده است ، بيماري را از بين ميبردند.
جادوگري دو نوع نيك وشر داشت كه نوع  نيك آن را رؤسا و روحانيون عمل مي كردند و نوع شر آن را جادوگران بي رحم انجام مي دادند.
جايگاه جادوگري در ملل مختلف از جمله مصر و ايران و اروپا و آفريقا (شايد به عنوان يك علم) را از نظر مي گذرانيم.
مصر: ويل دورانت می گويد: از همان آغاز تاريخ تمدن مصر، علوم رياضی در آن سرزمين حالت پيشرفته ای داشته و وضع عجيب اهرام شاهد اين مدعاست و بزرگترين افتخار مصر قديم علم پزشکی آن است که مريض را با سحر و جادو و تعويذ و طلسم درمان می کردند. مثلاً زکام را اين چنين مداوا می کردند: «ای سرمای پسر سرما بيرون شو! ای که استخوانها را خرد می کنی و هفت سوراخ سر را بيمار می سازی... خارج شو و بر روی زمين بيفت ای درد! ای درد! ای درد!». بعدها علم پزشكي در مصر پيشرفت نمود و آنها توانستند بيماريها را از راه علمي تر آن مداوا كنند.

 ايران: علم نجوم و جادوگري امري عمومي بود، و هيچ گونه اقدام مهمي بدون رجوع به وضع صور فلكي به عمل نمي‌آمد؛ و هر واقعة زميني به اعتقاد مردم نتيجة جنگ ستارگان سعد و نحس در آسمان بود ـ همان گونه كه فرشتگان و شياطين در روح انسان با يكديگر مي‌جنگيدند ـ و اين در حقيقت همان نبرد اهورمزدا و اهريمن بود. فقط يك زندگي منزه و پاكيزه مي‌توانست روح را از شر اهريمن برهاند؛ در جنگ با شيطان، بهره گرفتن از ياري مغان و پيشگويي، وردخواني، جادوگري، و دعاهاي آنان امري بس ضروري بود. روحي كه اينگونه ياري مي‌شد به پاكي و قدسيت مي‌رسيد، از دادگاه سهمگين روز رستاخيز مي‌گذشت، و در بهشت، شادماني جاودان مي‌يافت.


آفريقا: آداب و رسومى نظير خدا باورى و باطل كردن طلسم و روح گيرى و تقديس نياكان و جادوگرى و باطل كردن سحرو...در گذشته و همچنين هم اكنون در آفريقا رواج داشته و دارد.

                                                                                African paintingنمونه نقاشی های جادوگران در آفریقا اعتقاد به جادوگري تا جائي ميرسد كه طبيب جادوگر بسيار مقام شامخي دارد و آتها به اين اعتقاد داشتند كه يك جادوگر مي تواند مردم را شفا دهد و يا به هلاكت برساند،آنها طبيب جادوگر را با جادوگران بي رحم يكي نمي دانستند و از جادوگران بي رحم مي ترسيدند و اين فعاليت را (جادوگري) كاملا موروثي مي دانستند و اين جادوگران اگر تشخيص داده مي شدند، بايد به كام مرگ مي رفتند.
در بسيارى از مذاهب آفريقائى سحر و جادو از مهمترين دلايل براى بيماريهاى غير منتظره مرگ و حوادث ناگوار قلمداد مى كردند. آنها مجسمه ها و طلسم مي ساختند و براي آنها نذورات مي دادند. و فكر مي كردند كه اين مجسمه ها حاجات را اجابت مي كنند و طالع سعد و نحس را مي سازند.
اروپا: در اروپا نيز جادوگري رواج داشت. حتي فرقه هاي شيطان پرستي كه از انواع جادوگري محسوب مي شدند و مي شوند. (چون اين فرقه ها هم اكنون هم به حيات خود ادامه مي دهند.)
فلك شناسي هم توسط دانشمندان غرب ارائه شد و جادوگري را در اروپا تقويت نمود.در اينجا هرگاه مبحث ستاره شناسي مطرح مي شود جادوي آينده نگري را در پي دارد. در دوران اخير دارو هايی شامل حشيش ، انهالينيوم و ال اس دی که کمتر شناخته شده است اما به همين ميزان جادوگر ها و فالگير های اروپای سده های ميانه آن ها را تهيه و استفاده می کردند، آنها از اين داروها براي بردن انسان به عالم خلسه استفاده مي كردند.
.........
حال به بررسي ديدگاه ديني راجع به علم جادوگري مي پردازم، به طور كلي دين برخي علوم را از جمله سحر و جادو را حرام مي داند.و معتقد است علم زماني مطلوب است كه در راه تكامل انسان نقش منفي نداشته باشد و مصداق چنين علمي تنها از طريق دين شناخته مي‌شود و هرگز چنين نيست كه علم هميشه در مسير تكامل انسان باشد و با آن منافات نداشته باشد.
برخورد مذاهب گوناگون با جادو چگونه بود؟
 عموما در كشورهاي اروپايي سران كليسا ، جادوگران را به مرگ محكوم كرده و آنها را زنده زنده در آتش مي انداختند.در فرانسه و ايتاليا و آلمان هزاران نفر به جرم جادوگري از طرف كليسا به مرگ محكوم شدند.
كليساي كاتوليك، پيروان كوپرنيك و حزب كمونيست، پيروان مندل را به بهانه اينكه عقايد آنها علم كاذب است، طرد كردند و آزار دادند.
در مورد اسلام نيز با جادوگري مخالفت شده است، قرآن صحت جادو را تائيد مي كند اما آن را حرام مي شمارد.
در روايتي از حضرت علي عليه‌السلام آمده كه هنگامي كه ايشان براي جنگ با خوارج عازم بودند مردي به ايشان گفت از راه علم نجوم به دست آورده‌ام كه امروز پيروز نمي‌شود. حضرت در جواب او فرمودند: ... كسي كه گفتار تو را تصديق كند قرآن را تكذيب كرده است و
سپس درباره‌ي علم نجوم فرمودند:اي مردم از فراگرفتن علم ستاره‌شناسي بپرهيزيد جز آن مقدار از علم نجوم كه در دريانوردي و صحرانوردي به آن نياز داريد، چه اينكه ستاره‌شناسي شما را به غيب‌گويي و غيب‌گويي به جادوگري مي‌كشاند و ستاره‌شناسي چون غيب‌گو و غيب‌گو چون جادوگر و جادوگر چون كافر و كافر در آتش جهنم است، با نام خداوند حركت كنيد.
اين روايت نشان مي دهد كه براي علمي چون ستاره شناسي نيز حد و مرز وجود دارد و نبايد از اين حد تجاوز شود زيرا انسان را گمراه ودر  ياري طلبيدن از خداوند در رسيدن به هدف‌هاي مطلوب و محفوظ ماندن از ناگواري‌ها احساس بي‌نيازي مي‌كند!... 

سرچشمه هاي علم:
بررسي سرچشمه ي اساسي علم نشان ميدهد كه جادوگري ابتدايي ترين نشانه هاي گريش به علم در انسان بوده است.فريزر جادو را «خواهر نامشروع علم» مى دانست و از آنجا كه تكامل گرا بود تكامل گرا بود و جادو، دين و علم را بر روى يك خط تكاملى تصور مى كرد و جادو را ابتدايى ترين آن ها مى دانست.
كيميا گري در گذشته جادوگري بود و كيميا گران را جادوگر ميدانستند در حالي كه اين علم امروزه در شكل پيشرفته ي خود همان علم شيمي مي باشد. اما اين علم در زمان خود شاخه اي وسيع از جادو بود،نگاه به گذشته نشان مي دهد كه كيمياگران براي انجام فعاليتهاي خود از اوراد استفاده مي كردند.
يكي از شباهتهاي ميان دانشمندان و جادوگران در اين است كه هيچكدام حاضر نيستند مسائل را آنگونه كه عموم مردم مي پذيرند، بپذيرند. جادوگران قديمي و دانشمندان كنوني هر دو به اين مسئله معتقدند كه انسان مي تواند در بسياري از پديده هاي جهان نقش داشته باشد و مسير آنها را تغيير دهد،همچنين مي تواند با شنا خت قوانين حاكم بر پديده ها تا جايي كه مي تواند آن پديده ها را تحت اختيار و سلطه ي خود بگيرد.
هم دانشمندان و هم جادوگران معتقدند كه در اين جهان اين تنها انسان است كه مي تواند بر همه چيز احاطه پيدا كند، و به همين دليل است كه جادوگران تمام تلاش خود را در اين جهت به كار بستند.
شايد اگر تئوري نسبيت اينيشتين و يا تئوري كوانتومي واصل عدم قطعيت هايزنبرگ و... در قرون وسطي بيان مي شدند، هيچ آينده اي براي اين تئوري ها وجود نداشت و دانشمندان ذكر شده جادوگراني مطرود و محكوم به مرگ بودند.شايد در قرن هاي آتي همين تئوريهاي ذكر شده به مثابه ي كيمياگري درآيند و ارئه دهندگان آنها براي بشر قرن ها بعد فقط و فقط ، جادوگر جلوه نمايند.
اما در اين زمان و در اين مكان اين دانشمندان و همه ي دانشمندان ديگر خدمت بزرگي در جهت پيشبرد علم داشته اند، كه براي ما فراموش نمي شود، اما براي بشر قرون آتي يا ابر بشري كه جهان وعده ي آن را ميدهد اينگونه نباشد.....!!!
==============================================

منابع:
كتاب تاريخ جامع اديان،نوشته ي جان باير ناس،بخش نخست:اديان اقوام پيشين.ترجمه ي علي اصغر حكمت.
www.tebyan.org
www.senatorm.mihanblog.com
www.imamjawad.net
www.qabas.org
www.al.shia.com
www.nabegheha.ir
http://elmedini.blogfa.com
http://iranobastan.blogfa.com
و منابع ديگر كه كمك فكري بسياري در جهت نوشتن اين مطلب نمودند.

نويسنده: سعيده كريم نژاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:23  توسط سعیده کریم نژاد  | 

سخنان اينيشتين:
1. اين ممكن است كه بتوان هر چيزي را به صورت علمي شرح داد،اما اين بي احساس و بي معني خواهد بود،درست مثل اين كه اگر شما سمفوني بتهوون را همچون يك موج نوساني فشرده شرح دهيد.
2. مسلما نيروي جاذبه هيچ مسئوليتي در قبال افتادن انسانها در عشق ندارد.
3. وقتي شما به مدت دو ساعت با دختر زيبايي مي نشينيد به نظر مي رسد كه دو دقيقه بر شما گذشته،ولي وقتي روي يك اجاق داغ براي دو دقيقه مي نشينيد گويي به نظر مي رسد كه دو ساعت بر روي آن نشسته ايد.((اين نسبيت است)).
4. تخيلات بسيار مهم تر و با ارزش تر از دانش و دانسته ها هستند.
5.اشخاص مختلف به كمك تكلم مي توانند تا حدودي تجربيات خود را با هم مقايسه كنند،از اين راه نشان داده مي شود كه برخي ادراكات حسي اشخاص مختلف نظير يكديگر است،در حالي كه براي ادراكات حسي ديگر چنين تناظري را نمي توان اثبات كرد.ما عادت داريم كه آن دسته از ادراكات حسي را كه بين افراد مختلف مشترك هستند و بنابراين ،تا حدودي،غير شخصي هستند را،واقعي بدانيم.
6. در طول يك قانون رياضي به يك واقعيت اشاره مي شود ولي يقين وجود ندارد. در طول زماني كه يقين وجود دارد،كسي به واقعيت اشاره نمي كند.
7. گاهي اوقات ما بهاي هنگفتي را براي هيچ مي پردازيم.
8. زماني كه از آلبرت اينيشتين خواسته شد كه درباره ي راديو شرح دهد،پاسخ داد:
((ببينيد،سيم تلگراف شبيه يك گربه ي بسيار بسيار طويل مي باشد.شما دم او را در نيويورك مي كشيد،و او در لس آنجلس ميوميو مي كند.آيا شما اين را درك مي كنيد؟راديو نيز دقيقا اين چنين عمل مي كند؛شما سيگنال را در اينجا ارسال مي كنيد وآنها در انجا ان را دريافت مي كنند.فقط با اين تفاوت كه در آنجا گربه اي وجود ندارد.))
9. اگر من فقط شهرت داشتم ، من فقط يك قفل سازمي بودم.
10. انسان عموما از نسبت دادن صفت زيركي به ديگران اجتناب مي كند، مگر به دشمن.
11. هيچ گاه به آينده فكر نمي كنم ،آينده خيلي زود از راه مي رسد.
12.انسان جزئي است از يك كل،كه ما آن را ((عالم))مي ناميم.جزئي كه محدود به زمان و فضا است.او خود افكار و احساساتش را به عنوان چيزي جداي بقيه عالم تجربه مي كند.كه مي توان ان را نوعي خطاي باصره در خود آگاهيش دانست.اين خطا براي ما نوعي زندان است كه ما را به اميال شخصي و ابراز عواطف نسبت به چند نفري كه از همه به ما نزديكترند محدود مي كند.
وظيفه ي دشوار ما بايد اين باشد كه خود را از اين زندان نجات دهيم و دايره ي عواطف خود را گسترش دهيم،تا همه موجودات زنده و سراسر طبيعت را با تمام زيبائيهايش در بر گيرد.هيچ كس قادر نيست كاملا به اين هدف دست يابد.اما تلاش براي نيل به آن خود بخشي از روند آزادي براي امنيت دروني است.
13. فقط دو چيز لايتناهي وجود دارد،جهان هستي و ناداني انسانها،البته من راجع به اولي زياد مطمئن نيستم.
14. در مقابل خداوند همه ي ما به يك اندازه خردمند و به يك اندازه احمق هستيم.
15. لذت نگريستن و درک طبيعت والاترين نعمت است.
16. - آلبرت اينيشتين (متفكر و فيزيكدان بزرگ)   Albret Einstein:
قرآن، كتاب جبر يا هندسه يا حساب نيست بلكه مجموعه‌اي از قوانين است كه بشر را به راه راست، راهي كه برزگ‌ترين فلاسفه از تعريف آن عاجزند ، هدايت مي‌كند.
17. نقطه اتصال دو زمان گذشته و آينده حال است قدر آنرا بدانيد.
18.راز ابدي دنيا دريافتني بودن آن است.
از يافته هاي بزرگ امانوئل كانت يكي اين است كه فرض دنياي خارجي واقعي،بدون اين دريافتني بودن،بي معني است.اين واقعيت كه دنيا دريافتني است،يك معجزه است.
19. قسم مي خورم كه توي اين عالم يك خبري هست!!
20. به هنگام رويارويى با مشكلات اساسى، نمى‏توانيم از همان سطح تفكرى كه آن مشكلات را به وجود آورديم، آنها را برطرف كنيم.
21. عشق مثل ساعت شنی می ماند، هم زمان که قلب را پر می کند،مغز را خالی می کند.
22. من می خواهم انديشه های خداوند را بدانم...بقيه چيزها جزئيات هستند.
23. من خودم را براي يك كار خيلي بزرگ آماده كرده بودم اما بعد از اينكه مسايل رو ديدم فهميدم كه كار بزرگي نمي خواهد انجام بدهم. فقط بايد اين قايق را روي آب انداخت و كمي پارو زد. همين!!
24.تجاربي كه تا كنون داشته ايم به ما اي اجازه را مي دهند كه طبيعت را مصداق ساده ترين انديشه هاي رياضي قابل تصور بدانيم.من قانع شده ام كه مي توان با استفاده از ابزارهاي رياضي محض،مفاهيم و قوانين مرتبط كننده آنها را كه كليه شناخت طبيعت هستند بدست آورد،آزمايش ممكن است الهام بخش مفاهيم رياضي مناسب باشند اما به طور قطع و يقين نمي توان اين مفاهيم را از تجربه استنتاج كرد،البته آزمايش همچنان يگانه معيار مفيد بودن ساختارهاي رياضي خواهد بود اما خلاقيت در جنبه هاي رياضي مطلب است،بنا براين به يك اعتبار عقيده دارم كه همانطور كه قدما تصور مي كردند،فكر محض مي تواند به درك واقعيت نائل شود.
25. من بافته هاي فكرم را با استفاده از تيشه ي رياضي آنچنان ظريف و حساس كرده ام تا به فركانسهاي خدا، عكس العمل نشون بده.
26. جالبه كه هر كدام ما براي يك سفر روي زمين مي آييم كه نميدونيم چرا؟ اما بنظر ميرسه كه هدف مقدسي  وجود داشته باشه.
27. در جهان چيزي هست كه نمي دانيم چيست و كاري مي كند كه نمي دانيم چه كاري است.
28.براي من چه لذتي عميق تر و واقعي تر از اين است كه بدانم ،آيا خداوند هيچ انتخابي در آفرينش اين جهان داشته است.
29.دو راه براي زندگي در دوران زندگي وجود داردؤيكي آنكه تصور كنيم هيچ چيز يك معجزه نيست و ديگر آنكه تصور كنيم كه همه چيز يك معجزه است.
30.تو نمي تواني به طور همزمان هم آماده ي جنگ و هم مانع از وقوع جنگ شوي.
31.نفهميدني ترين چيز در رابطه با دنيا آن است كه اصلا قابل درك نيست.
32.خداوند براي آفرينش جهان تاس نيانداخت.
33.اگر A يك معادله ي موفق باشد،آنگاه فرمول آن به اين قرار است:  Z+Y+X=A  كه در آن،X : كار و Y: تفريح و Z : دهانت را بسته نگه دار، تعريف شده است.
34..شما وقتي تبسم مي كنيد، جامه ي انسانيت مي پوشيد.
35.از نظر من معادله مهم تر است زيرا سياست براي حال است و معادله براي ابد.

يك داستان جالب راجع به اينيشتين:

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آيا خداوند هر چيزی که وجود دارد را خلق کرده است؟
شاگردی با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد.
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا.
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز راخلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است.
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه ای بيش نيست.
شاگرد ديگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شماسوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: "البته.
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرماوجود دارد؟
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالی است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزی که ما از آن به سرما ياد می کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شی را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژی داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزی است که باعث ميشود بدن يا هر شی انرژیرا انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر برای اينکه از نبودن گرما توصيفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکی در حقيقت نبودن نور است. نور چيزی است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکی را نميتوان. در واقع بااستفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانيد تاريکی را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيارکوچک نور دنيايی از تاريکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانيد تعيين کنيد که يک فضای به خصوص چه ميزان تاريکی دارد. تنها کاری که می کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد درست است؟ تاريکی واژه ای است که بشر برای توصيف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بينيم . او هر روز در مثال هايی از رفتارهای غير انسانی بشر به همنوع خود ديده ميشود. او درجنايتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنيا اتفاق می افتد وجود دارد اينها نمايانگر هيچ چيزی به جز شيطان نيست.
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود نداردآقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگی ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصيفی از نبود خدا داشته باشد.
خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نيست خود به خود می آيد و تاريکي که در نبود نور می آيد.

آن مرد جوان آلبرت اينيشتين بود.

روش توسعه ذهن از نظر انيشتين:

يكي از همكاران انيشتين كه استاد دانشگاه و دوستدار رياضيات بود از او سؤال كرد : جناب انيشتين! يك نوه دارم پنج سال دارد رياضيات دوره راهنمايي به بالا را حل مي‌كند انيشتين خيلي تعجب كرد. او به انيشتين گفت : آمده‌ام پيش شما كه رياضيدان هستيد توصيه‌اي بكنيد از الان ما چه برنامه درسي رياضي براي او بگذاريم تا اين يك رياضيدان بزرگ شود ؟ انيشتين گفت : اولين كاري كه مي‌كني اين است كه هر چه كتاب رياضي است از جلويش بردار! تعجب كرد و گفت : پس چه كار كنم؟ گفت هر چه داستان و سوژه‌ها و مطالب تخيلي و افسانه است بهش بده يا برايش بخوان.
گفت : جناب انيشتين نوه من رياضيدان است اديب كه نيست كه داستان بخواند. اما منظور انيشتين اين بود كه خاصيت داستان و افسانه‌هاي تخيلي اين است كه ذهن را توسعه مي‌دهد ولي حفظ اين رياضيات مظروف است و فقط ظرف را پر مي‌كند. فعلاً بچه ذهنش اينقدر سيال است كه فقط بايد توسعه‌اش داد اگر اين ذهن بزرگ بشود بعد ديگه اين موتوري مي‌شود كه شما نمي‌توانيد جلودارش شويد ولي اگر از الان بخواهيد جهت بدهيد او را محدود خواهيد كرد.
ماهنامه تربيت شماره 5 بهمن ماه 83


با هم بيانديشيم:

1.اينشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباسهايي كه مي پوشيد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: چرا لباس نو نمي پوشيد؟
اينشتين خنده اي كرد و به او جواب داد: آخر اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند كه من چه كسي هستم. چه احتياجي به لباس نو دارم؟
تصادفا همان شخص همان شخص چند ماه بعد اينشتين را در شهر ديگري ديد و باز هم همان پالتوي كهنه را بر تن او مشاهده كرد.از او پرسيد: استاد عزيز چرا باز هم اين پاتوي كهنه را پوشيده ايد؟!اينيشتين لبخندي زد و جواب داد: دوست عزيز چه احتياجي هست؟اينجا كه كسي مرا نمي شناسد!!
2.اينشتين يكي از بزرگترين دانشمنداني بود كه تاريخ به خود ديده است.او بارها در راه مدرسه گم مي شد و معلم ها فكر مي كردند از ضريب هوشي پائيني بر خوردار است.او عموما از اتاق كار خود خارج نمي شد و همواره مشغول كلر بر روي طرحهاي خود بود.يكي از معدود ديدارهاي او با چارلي چاپلين هنرپيشه ي بزرگ سينما بود كه در طول 3  روز اقامت در خانه ي اينشتين، تنها چند ساعت با او ديدار داشت.اينشتين به چارلي گفت: آنچه باعث شهرت عظيم تو در دنيا شده و همه تو را به خاطر آن مي شناسند، اين است كه همه زبان تو را مي فهمند و چارلي پاسخ داد: و آنچه باعث شهرت توست، اين است كه هيچكس حرفهاي تو را نمي فهمد!

يك شعرگونه ي زيبا درباره ي اينيشتين :

By mac low
آلبرت انيشتين بسيار سختكوش در زيرزمين خانه اش كار مي كرد.
قطعه گچ سفيد او با سرعت از اين سو به آ سوي تخته گچي حركت مي كرد.
معادلات و فرمولها و سوالات باقيمانده را يادداشت مي كرد.
چه اسراري از جهان امشب گشوده خواهد شد؟
اما ما صبر خواهيم كرد ات استاد راه حلي پيدا كند.
صبر خواهيم كرد براي جستجوي لايتناهي وي.
افكار مغز او راه حلي براي رسيدن به پاسخ خواهد يافت.
استاد به هر سو مي نگرد و سرانجام راه حل را پيدا خواهد كرد.
استاد راه حل ها را درج مي كند....ودر يك لحظه ابديت اينجاست.................

نگاهي كوتاه به زندگي وي:

آلبرت اينشتين در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ برابر با ۲۴ اسفند ۱۲۵۷ در شهر اولم آلمان به دنيا آمد.
يك سال بعد با خانواده اش به مونيخ رفت. تحصيلات خود را در مونيخ آغاز و در سوئيس دنبال كرد.
دوره دبيرستان را در آراو در سوئيس به پايان رسانيد و در دارالفنون زوريخ به تحصيل فيزيك و رياضى ادامه داد تا آنكه در ۱۹۰۵ دكتراى خود را گرفت.
اينشتين به معلمى علاقه داشت اما تا مدت دو سال نتوانست شغل ثابتى به دست آورد و با تدريس خصوصى و جانشينى معلمان ديگر زندگى خود را مى گذراند. سرانجام به عنوان بازرس در دفتر ثبت علائم و اختراعات سوئيس استخدام شد.
هفت سال در آنجا ماند و فرصت خوبى براى ادامه مطالعات و تكميل نظرات خود داشت وتوانست مقاله هاى تاريخى و به يادماندنى خود را در مجله آلمانى رويدادهاى فيزيكىسال منتشر كند و به شهرت دست يابد.
آلبرت در سال ۱۹۰۹ به دانشگاه زوريخ دعوت شد و به استادى دانشگاه آلمانى پراگ واستادى دارالفنون زوريخ برگزيده شد.
در ۱۹۱۴ عضويت فرهنگستان علوم پزشكى و رياست مؤسسه وريك كايزر ويلهلم را پذيرفت وهمكار ماكس پلانك، والتر نرنست، اروين شرودينگر و ماكس فون لاوه شد.
شهرت آلبرت با اعلام نظريه نسبيت عام در سال ۱۹۱۶ به اوج خود رسيد و پس از تائيد آن در كسوف سال ۱۹۱۹ (۱۲۹۸ ش) شهرت جهانى يافت.
با روى كار آمدن هيتلر در آلمان اينشتين كه يهودىبود، مورد آزار و بى حرمتى قرار گرفت و به آمريكا مهاجرت كرد و در آن جا به عضويت مؤسسه مطالعات پيشرفته پرينستون درآمد.
در سال ۱۹۳۹(۱۳۱۸ ش) به درخواست چند نفر از دوستانش به فرانكلين روزولت رئيس جمهورآمريكا نامه نوشت و در آن از سلاح خطرناك اتمى كه در آلمان مورد مطالعه بود خبر داد و او را تشويق به مطالعه درباره سلاح اتمى كرد.همين كار سبب شد كه آمريكا در استفاده از انرژى اتمى از آلمان جلو افتد و نخستين بمب اتمى در آمريكا ساخته و به كار گرفته شود.
استفاده از بمب اتمى و كشتار جمعيت زيادى در ژاپن سبب شد،اينشتين به طرفدارى از برقرارى صلح برخيزد و اعلاميه جلوگيرى از جنگ و صرف نظر كردن از جنگ هسته اى را كه برتراند راسل فيلسوف انگليسى تنظيم كرده بود،امضا كند.از اين رو است كه گروهى ثمره فعاليت علمى اينشتين را بمب اتم و جنگ هسته اى مى دانند و به او نفرين مى فرستند و گروهى ديگر او را بزرگترين دانشمند سراسر تاريخ بشر مى دانند كه جهان به بن بست رسيده علم را نجات داد و با بيان نظريه هاى خود راه علم و انديشه را هموار كرد.

اينيشتين و خواهرش:
ميلوا همسر اول اينيشتين:      
    
اينيشتين و فرزندش(هانس):

     

اينيشتين و السا همسر دوم وي:

او تجسم خرد ناب بود، استادى كه انگليسى را با لهجه آلمانى تكلم مى كرد، كسى كه چهره اش به عنوان يك كليشه خنده دار در هزاران عكس و فيلم به نمايش درآمده است. سيماى منحصر به فرد او با آن موهاى بلند و آشفته بلافاصله قابل تشخيص بود، نظير(( ولگرد كوچك)) اثر ماندگار «چارلى چاپلين» كمدين مشهور سينماى جهان. چهره او به اندازه همان خانم هاى شيك پوشى كه در تالارهاى مجلل برلين و هاليوود مثل پروانه دور او مى چرخيدند شناخته شده بود. با اين حال، او به طرز غير قابل تصورى عميق بود نابغه اى بين نوابغ ديگر كه صرفاً با انديشيدن توانست دريابد كه جهان با آنچه به نظر مى رسيد تفاوت دارد. حتى اكنون دانشمندان در مواجهه با نظريات عالمانه او مثل نظريه «نسبيت عام» اظهار شگفتى مى كنند.  

 

اينيشتين استعداد خوبى در نواختن ويولن و آموختن هنرمندى هاى آهنگسازان كلاسيكى از قبيل باخ،موتزارت،شوبرت داشت. 

اينيشتين يك فيزيكدان نظري بود.ابزار اوليه وي كاغذ و قلم بود.وي همواره مي گفت كه اينها تنها ابزار حقيقي موثر براي ثبت درك شهودي و مستقيم از جهان طبيعت و آزمايشهاي ذهني و فكري هنگامي كه روي آنها كار مي كنيد ،هستند.

پايان عمر اينيشتين:
 اينيشتين به تاريخ 18 آوريل 1955بر اثر حمله قلبي  دار فاني را وداع گفت.
يادش گرامي
===================================
منابع:
روزنامه شرق
http://www.humboldt1.com

وب سايت اختصاصي اينيشتشن:   http://www.albert-einstein.org
http://th.physik.uni-frankfurt.de
http://www-history.mcs.st-andrews.ac.uk
http://www.mhs.ox.ac.uk/blackboard/einstein-l.htm
www.hadith.net
www.iranoptician.com

تهيه و تنظيم : سعيده كريم نژاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:46  توسط سعیده کریم نژاد  | 

اولین سمینار دانشجویی فیزیک 

با موضوعات:

 

þ      کاربرد رياضی در فيزيک

þ      نسبيت

þ      فيزيک کوانتوم

þ      اپتيک و ليزر

þ      نانو تکنولوژی

þ      نجوم و اختر فيزيک

þ      فيزيک هسته ای

þ      حالت جامد

þ      فلسفه فیزیک

þ      کاربرد فيزيک در پزشکی و....

þ      موضوعات آزاد

 

برگزار می گردد.

از علاقه مندان دعوت می شود حداکثر تا تاريخ 20/فروردين/86 مقالات خود را به پست الکترونيکی Physicdan-84@yahoo.com   ارسال و يا به دفتر گروه فيزیک واقع در طبقه چهارم ساختمان علوم پايه تحويل دهند.

 

زمان برگزاری سمينار:هفته سوم اردیبهشت ماه 86.

مکان:دانشگاه آزاد اسلامی واحد پيشوا.

 

ضمنا مقالات برگزیده به بخش دانشجویی سمینار فیزیک سال 86 ارسال خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 2:17  توسط مدیر وبلاگ  | 

George Sarton George Sarton

George Alfred Leon Sarton

Born: 31-Aug-1884
Birthplace: Ghent, Belgium
Died: 22-Mar-1956
Location of death: Cambridge, MA

 

 

 

 

كتابشناسى جورج سارتون:

۱- درآمدى بر تاريخ علم، از هومر تا عمرخيام. جلد اول تاريخ انتشار: سال ۱۹۲۷. انتشارات Williams and Wilkins
۲- تاريخ علم و انسان گرايى جديد. تاريخ انتشار: سال ۱۹۳۱. انتشارات Henry Holt
۳- درآمدى بر تاريخ علم، از بن عذرا تا روجر بيكن. جلد دوم. تاريخ انتشار: ۱۹۳۱. انتشارات Williams and Wilkins
۴- مطالعه تاريخ رياضيات. تاريخ انتشار: ۱۹۳۶ انتشارات دانشگاه هاروارد.
۵- مطالعه تاريخ علم. تاريخ انتشار: ۱۹۳۶. انتشارات دانشگاه هاروارد.
۶- درآمدى بر تاريخ علم، علم و يادگيرى در قرن چهاردهم. جلد سوم. تاريخ انتشار: ۱۹۴۷. انتشارات ويليام و ويلكينز.
۷- حيات علم. مقالاتى در تاريخ تمدن. تاريخ انتشار: ۱۹۴۸. انتشارات Henry Schuman
۸- تاريخ علم. علم باستان تا دوره طلايى يونان. تاريخ انتشار: ۱۹۵۲. انتشارات دانشگاه هاروارد.
۹- راهنمايى براى تاريخ علم، تاريخ انتشار: ۱۹۵۲.
۱۰- سهم علم باستان و قرون وسطى در جريان رنسانس. تاريخ انتشار: ۱۹۵۵. انتشارات دانشگاه پنسيلوانيا.
۱۱- تاريخ علم، علم و فرهنگ يونان در سه قرن آخر قبل از ميلاد. تاريخ انتشار ۱۹۵۹. انتشارات دانشگاه هاروارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط مدیر وبلاگ  | 

فهرست: 
  
ايدئاليستها
ماده گرايان
امپدوكلس
سوفسطاييان
سقراط
توضيحات
 
I - ايدئاليستها
عصر پريكلس، از لحاظ تنوع و بي نظمي افكار و از لحاظ مخالفتهايي كه با جميع  موازين و سنن قديم پديد آمده بود، به دوران ما شباهت بسيار دارد; ولي از نظر كثرت و اعتلاي آراي فلسفي، يا از نظر قدرت و حرارتي كه در مباحثات فلسفي به كار ميرفت، هيچ دوراني بدان پايه نميرسد. هر موضوعي كه امروز موجب تهييج مردمان گردد، در آتن قديم نيز جوش و خروش برپا ميكرد، و چنان آزادي و شور و شوقي در كار بود كه همه يونانيان جز جوانان به وحشت افتاده بودند. بسياري از شهرها، خصوصا اسپارت، مردم را از بحث در مسائل فلسفي مانع ميشدند; زيرا (به قول آتنايوس) ((اين گونه مناقشات موجب حقد و نزاع و جدال بيهوده است.)) ولي، در عصر پريكلس، ((لذات)) فلسفه افكار و تخيلات دانشوران و روشنفكران را تسخير كرده بود; دولتمندان يونان، چون فرانسويان عصر روشنگري، در خانه‌هاي خود مجالس بحث و مناظره برپا ميداشتند. فيلسوفان در شهرها انگشتنما بودند، و بحث و جدل آنان، چون پيروزيهاي مسابقات اولمپي، با هلهله و غوغاي فراوان تحسين و تمجيد ميشد. هنگامي كه در سال 432 جنگ شمشير بر جنگ الفاظ افزوده شد، هيجانات فكري مردم آتن به تب گرمي مبدل شد كه اعتدال و رزانت انديشه و را يكسره نابود ساخت. اين تب سوزان پس از شهادت سقراط چندي فرو نشست، يا از آتن به ساير مراكز حيات يونان راه جست; حتي افلاطون كه دوران بحراني آن را ديده بود، پس از شصت سال، از اين وضع تازه خسته و فرسودشد، و ثبات تصرفناپذير و استقرار فكري مصريان را آرزو ميكرد. تا فرا رسيدن نهضت علمي و ادبي رنسانس، در هيچ عصري چنين شور و شوقي در بيان عقايد و نقد آرا پديد نيامد.
افلاطون نقطه ي اوج تكاملي بود كه با پارمنيدس آغاز شده بود. نسبت افلاطون به پارمنيدس چون نسب هگل به كانت بود; هر چند كه افلاطون همه افكار فلسفي را بآساني محكوم و مردود ميساخت،هرگز از تكريم و بزرگداشت پدر مابعدالطبيعي خود باز نايستاد.در سال 450 ق‌م، در شهر كوچك الئا كه بر سواحل غربي ايتاليا قرار داشت  فلسفه اي آغاز شد كه، درطي هر يك از قرون بعد، سرسختانه با ماده گرايي مي جنگيد1.مسئله اسرارآميز معرفت، مسئله تمييز بين ((بود)) و ((نمود))، و فرق ميان حقيقت نامرئي و مرئي غيرحقيقي، همه، در ديگ افكار اروپاييان ريخته شد تا در طول تاريخ يونان و در سراسر قرون وسطي گاهاندك اندك و گاه با شدت بيشتر بجوشد و سرانجام با افكاركانت غليان آن به حد انفجار رسد و تحولي در فلسفه پديد آرد. همچنانكه هيوم موجب بيداري كانت شد، گزنوفون نيز پارمنيدس را به تحصيل فلسفه برانگيخت.  
كسنوفانس ميگفت كه خدايان اساطيري جز افسانه نيستند، و فقط يك حقيقت موجود است كه هم جهان و هم خداست. عقايد كسنوفانس افكار بسياري را بيدار ساخت، و شايد پارمنيدس نيز يكي از آن جمله بود.
پارمنيدس از فيثاغورسيان نيز تعليم گرفت واز شوقي كه آنان به نجوم داشتند بهره برد، ولي خود را در ميان ستارگان گم نكرد و، چون اكثر فلاسفه يونان، به مسائل معاشي و سياسي پرداخت. وي از جانب الئا مامور شد كه قانون نامهاي تدوين كند; اين قانون نامه چنان مورد پسند واقع شد كه از آن پس حكام و قضات الئا ناچار بودند كه در هر مورد بر حسب آن حكم كنند. پارمنيدس گويا در طي زندگي پرمشغله خود
فرصتي به دست آورده و منظومه اي فلسفي به نام در باب طبيعت نوشته است كه اكنون يكصد و شصت بيت آن باقي است; اين مقدار اندك كافي است كه ما بر اينكه وي نثر ننوشته است تاسف بخوريم. شاعر اين منظومه شوخ طبعانه چشمكي زده، ميگويد الاه‌هاي به او وحي كرده است كه: موجودات همه يكي هستند; حركت و تغيير و تكامل حقيقت ندارند و از توهمات حواس سطحي و متناقض و خطاكار ما هستند; در زير اين ظواهر، وحدتي ثابت، متجانس، تقسيمناپذير، باقي، و بيحركت وجود دارد كه هستي واحد، حقيقت يگانه، و خداي يكتاست.

هراكليتوس ميگفت: همه چيز در تغيير است. پارمنيدس ميگويد: همه چيز يكي است و هيچ تغيير نميكند. وي نيز، چون گزنوفون، گاه از اين يگانهاي كه جهان است سخن ميگويد و آن را محدود و كروي ميداند; گاه نيز با چشم خيال به جهان مينگرد و هستي را با فكر يكي ميشمارد و چنين ميسرايد: ((بودن و انديشيدن، هر دو يك چيزند;)) گويي مقصودش آن است كه براي ما وجود اشيا بسته به ميزان آگاهي ماست بر آنها. آغاز و انجام، تولد و مرگ، كون و فساد، اينها همه بر صور و اشكال تعلق ميگيرند; حقيقت يگانه هرگز آغاز و انجامي ندارد، شدن در كار او نيست، و وجود مطلق است; حركت نيز حقيقتي ندارد، زيراشيئي كه حركت ميكند چنين به نظر ميرسد كه از محل خود به محل ديگري كه تهياست انتقال مييابد، ولي فضاي تهي، يعني خلا محض، وجود ندارد، و عدم وجودنميتواند داشت; و آن يگانه همه گوشه و كنار جهان را پر كرده است و تا ابد ساكن وثابت است2.
نبايد توقع داشت كه مردم همه اين سخنان را با بردباري شنيده و تحمل كرده باشند; چنين به نظر مي آيد كه سكون پارمنيدسي مورد هزاران حمله و اعتراض ماورا الطبيعي قرار گرفت. زنون الئايي از پيروان هوشمند پارمنيدس بود; اهميت وي در آن است كه ميكوشيد ثابت كند كه كثرت و حركت، لااقل از لحاظ نظري، به همان ميزان غيرممكن است كه يگانه ساكن پارمنيدس. زنون، براي آنكه در گمراهي ورزشي كرده و در دوران شباب خود را مشغول داشته باشد، كتابي حاوي تعدادي پارادوكس انتشار داد كه از همه آن فقط نه گفتار به دست ما رسيده است، و ما نقل سه گفتار را از آن جمله بسنده ميدانيم: اول زنون ميگفت: براي آنكه جسمي از نقطهاي به نقطه A برود، بايد اول به نقطه B كه در ميان مسير او به نقطه A است برسد; و براي آنكه به نطقه B برسد، بايد اول به نقطه C كه در ميان مسير او به نقطه B است برسد و بدين ترتيب، تا بينهايت; و چون براي طي اين فاصله‌هاي بينهايت، زمان بينهايت لازم است، پس حركت يك شي از هر جا به جاي ديگر در زمان محدود محال است. دوم بنابر برهان دوم، كه صورت ديگري است از برهان اول، اخيلس تيزپاي هرگز به پاي سنگ پشت كندرو نخواهد رسيد; زيرا هر بار كه وي به محلي كه قبلا سنگ پشت در آن قرار داشته برسد، سنگ پشت در آن لحظه از آن نقطه گذشته است.
سوم تيري كه پرتاب شده است، در حقيقت ساكن است; زيرا، در هر لحظهاي از پرواز خود فقط در يك نقطه فضا قرار دارد، يعني بدون حركت است; و حركت آن، هرچند كه از لحاظ حواس واقعيت دارد، از لحاظ منطق و متافيزيك غيرحقيقي است3.
زنون در حدود سال 450، و شايد همراه پارمنيدس، به آتن آمد و آن شهر را، كه مستعد جنب و جوش بود، برانگيخت; زيرا وي ميتوانست با قدرت بيان خود هر گونه نظر فلسفي را به نتايجي سخيف و غيرمعقول تبديل كند. تيمون فيلوسي چنين ميگفت:
هر چه هر كس ميگفت، زبان دو لبه زنون توانا درباره نادرستي آن استدلال ميكرد. اين خرمگس معركه قبل از سقراط (به مفهوم نسبي و خاصي كه ناچار، بر اثر بيخبري از گذشته، بايد به اين گونه عبارات بدهيم) پدر منطق بود، چنانكه پارمنيدس نيز براي اروپاييان پدر متافيزيك به شمار ميرود.
سقراط، كه بر روش ديالكتيكي زنون خرده ميگرفت، خود با چنان شور و شوقي از آن تقليد ميكرد كه مردم آتن، براي آسايش فكر خود، او را كشتند. زنون در سوفسطاييان شكاك بشدت تاثير كرد، و سرانجام، همين شكاكيت زنون بود كه اساس فلسفه پورهون و كارنئادس را تشكيل داد. زنون در دوران پيري، هنگامي كه ((مردي حكيم و دانشمندي بزرگ)) شده بود، شكوه ميكرد كه فيلسوفان لافهاي فلسفي
دوران جوانيش را به جد حمل كردهاند. رفتاري كه در پايان عمر پيش گرفت بيشتر موجب مرگش شد; زيرا در توطئهاي كه براي خلع نئارخس، جبار الئا، ترتيب يافته بود شركت جست; ولي ديري نگذشت كه در اين كار شكست خورد و گرفتار شد، و پس از شكنجه بسيار به قتل رسيد. وي چنان دليرانه شكنجه‌ها را تحمل كرد كه گويي ميخواست در اندك زماني نام خود را با فلسفه رواقي پيوند دهد.
II - ماده گرايان
پارمنيدس از يك سو، با انكار حركت و تغيير، در برابر ماورا الطبيعه روان و متغير هراكليتوس قيام كرد، و از سوي ديگر، عقيده او به يك گرايي با نظريه اتمي فيثاغورسيان متاخر به مخالفت برخاست. زيرا پيروان فيثاغورس نظريه عددي مقتداي خود را تكميل كردند و گفتند كه اشيا از اعداد، يعني از واحدهاي تقسيم ناپذير، تشكيل ميشود. و وقتي كه فيلولائوس تبي بر اين گفته افزود كه ((همه امور به حكم ضرورت و با هماهنگي واقع ميشوند))، همه مقدمات براي پيدايش مكتب اتمي در فلسفه يونان آماده شد.
در حدود سال 435، لئوكيپوس ملطي به الئا آمد و نزد زنون به تحصيل علوم پرداخت. ممكن است كه وي در اينجا از نظريه عددي و اتمي فيثاغورسيان آگاهي يافته باشد، زيرا زنون در برخي از ظريفترين پارادوكسهاي خود به اين نظريه كثرت نظر دارد. لئوكيپوس عاقبت در آبدرا، كه يكي از مستعمرت آباد يونيا در تراكيا بود، اقامت گزيد. از تعليمات مستقيم او فقط يك قطعه كوچك باقي مانده است: ((هيچ امري بي دليل روي نميدهد; و هر چيز بر اثر علتي و به حكم ضرورتي واقع ميشود.))

شايد براي پاسخ گفتن به زنون و پارمنيدس بود كه...

 

فرستاده شده توسط: مريم شيرعلي


برای دیدن متن کامل روی این لینک کلیک کنید...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 14:47  توسط مدیر وبلاگ  | 

به نام خالق هستي بخش
ايران و مقدونيه در زمان اسكندر مقدوني:
زماني كه نام اسكندرمقدوني بر زبانها جاري مي شود لاجرم اذهان به سوي نوعي خوي وحشي سير مي كند.در اينجا قصد دارم كمي از علايق اسكندر نسبت به آداب و فرهنگ و علم ايرانياناسكندر مقدوني آن زمان صحبت به ميان بياورم.اين صحيح است كه بخش قابل توجهي از فجايع تاريخ به اسكندر نسبت داده مي شود. همچنين به آتش كشيدن كاخ عظيم پرسپوليس كه از نظر مورخين گوناگون اين عمل را نمي توان به طور قطع به اسكندر نسبت داد.عده اي از مورخين اين عمل را كاملا به زنان ايراني دربار داريوش سوم نسبت داده اند و من نيز در اينجا قصد شكافتن اين مبحث را ندارم.
اسكندري كه در تمام ادوار تاريخ با نام و خاطره ي بد از او ياد مي شود زماني كه براي كشور گشائي وارد ايران شد،پس از مشاهده ي علم و فرهنگ و نحوه ي برخورد دوستانه ي دربار هخامنشي با مردمان زير دست در ايران و برتري آن نسبت به اين مقوله در مقدونيه آنچنان تحت تاثير قرار گرفت كه تقريبا در مدت حضور چندين ساله در ايران هيچگاه با هيچ ايراني و سردار وهيچ يك از افراد خانواده ي سلطنتي رفتاري غير معقول انجام نداد و حتي اين احترام بعد از تغير در شخصيت وي و پيدايش خوي وحشيگري نيز ادامه پيدا كرد.
اسكندر يكي از شاگردان خوب ارسطو بود. و احترام خاصي براي اين دانشمند قائل بود،اسكندر در تمام مدت حضورش در ايران تنها از خواندن نامه ي دو نفر ابراز شادماني مي كرد يكي از آنها ارسطو استاد وي و ديگري آنتي پاتر حكمران نظامي مقدونيه كه بعد از عزيمت اسكندر حكمراني آن كشور را به عهده داشت. اما در زمان حضورش در ايران به نكاتي پي برد كه در ادامه در اين مورد نيز صحبت به ميان خواهد آمد.
در اين جا قصد دارم به بيان پاره اي از شگفتي ها ئي كه اسكندر در ورودش به ايران با آنها مواجه شد بپردازم.
اسكندر همواره به سردارانش مي گفت كه مشرق زمين با مقدونيه تفاوت بسيار دارد،در مقدونيه زماني كه از حدود شهرها مي گذريم وارد منطقه ي وحشيان شده و در اينجا هر قدر در داخل اراضي پيش روي كنيم شهر و قريه ديده مي شود كه بعضي از آنها قدمت چند صد ساله دارند.اسكندر اعتقاد داشت كه ايرانيان چون در اينجا زندگي كرده و محيط غم بار مقدونيه را نديده اند قدر مملكت خود را نمي دانند.از نظر او اين خاك زيباترين خاكي بود كه خداوند نبوغ به نوع بشر عطا نموده بود.وي همچنين به زندگي در سرزمين پارس علاقه ي بسيار نشان مي داد.
در آن زمان ايرانيان براي ساخت منازل خويش از آهكي استفاده مي كردند كه آن را از كوه تحصيل مي كردند.ارسطو

ارسطو: ((در زندگي نبايد متكي به اوهام بود بلكه تنها بايد به نيروها يا موجودات طبيعت اتكا داشت،زيرا فقط نيروها و موجودات طبيعت، بدون چون و چرا وجود دارد و در طبيعت نيز، هيچ نيرو و شيئي،جز براي مصلحتي خاص موجود نيست و اگر سنگ هاي يك كوه بدون درخت يا خاكهاي يك بيابان خشك و لم يزرع ، در نظر ما بدون فايده جلوه مي كند از اين جهت است كه هنوز به منافع آن پي نبرده ايم.))

 

سرداران  اسكندر ابراز مي داشتند كه زماني كه در مقدونيه بودند آنجا را مملكتي عظيم مي دانستند اما اينك هر ولايت از ايران خود يك مقدونيه به شمار مي رود و در نظر آنها ايرانيان وطن پرست ترين ملل جهان بودند.
صنعت در ايرن بسيار مورد توجه آنها واقع شده بود.
ديدن سدها و چرخ هاي مخصوصي كه آبها را از رودخانه ها به مزارع پيوند مي داد و كانال هاي حفر شده اسكندر را متعجب ساخته بود.اين تعجب راجع به بابل نيز وجود داشت ، مهندسي ساختمانهاي چندين طبقه جهت استفاده در فصل گرما كه هواي خنك را به داخل ساختمان هدايت مي كرد همه و همه موجبات شگفتي وي را فراهم نموده بود.برج بابل
ارسطو به اسكندر راجع به بين النهرين و منابع طبيعي و حياتي آن بسيار گفته بود اما در نظر اسكندر، ارسطو  در اين زمينه كمتر از آنچه كه در واقع وجود داشت مي دانست.
اسكندر از اين جهت نيز بسيار در شگفت بود كه در ايران كه جزو مناطق خشك و بي آب محسوب مي شود چگونه به اين ميزان آباداني وجود دارد. و مزارع بدون بارندگي آبياري مي شود، پاسخ ايرانيان در مقابل اين موضع اين بود: مواهبي كه خداوند به بشر عطا نموده و همه ي عناصر پاك طبيعت  بايد مورد استفاده قرار گيرند تا سبب سعادت انسان در همه ي ادوار گردند.
ايرانيان آن زمان مسئله ي آبياري را توسط كاريز و چاه انجام مي دادند كه در نظر اسكندر امري شگفت آور بود.
جالبتر از همه ي مسائل كه موجبات شگفتي من را نيز فراهم مي نمايد آن است كه در آن زمان ايرانيان آب مورد استفاده براي زماني كه بارندگي نبود را به وسيله ي احداث درياچه هاي مصنوعي فراهم ميكردند.
در سرزمين ايران آن زمان زراعت  به نسبت زمان خود كاملا پيش رفته بود زيرا در ايران اين كار توسط حيوانات از قبيل گاوها و گاو آهن انجام مي شد در حالي كه در سرزمين اسكندر اين كار همچنان توسط نيروي انساني انجام مي شد.
اسكندر در زمان اقامت درايران با منجمين همنشين ميشد و از اين مجالس استفاده مي كرد وي ازايرانيان در مورد ستارگان پرسش هايي مي نمود،مثلا را جع به اين كه آيا ايرانيان به دخالت ستارگان در سرنوشت انسانها اعتقاد دارند يا نه؟پاسخ ايرانيان به اين پرسش منفي بود و براي ستارگان چنين قدرتي قائل نبودند و آنها را دخيل در سرنوشت انسانها نمي دانستند،اما اسكندر ابراز مي داشت كه در سرزمين وي چنين اعتقاداتي وجود دارد.
اسكندر در طول حضورش در ايران نامه اي به ارسطو نوشت و از وي در خواست كرد كه به ايران سفر كند و چيز هاي ديدني را ببيند و شنيدني ها را بشنود و اگر خود نمي تواند بيايد شاگرد خويش را به ايران بفرستد.
ارسطو در جواب نوشت: من نمي توانم بيايم ولي برادرزاده ي خويش ((كاليس تنس)) را فرستادم.
هارولد لمب نويسنده ي كتاب قدم به قدم با اسكندردر كشور ايران مي گويد:((اشتباهي كه مورخين مي نمايند اين است كه تصور مي كنند كه حمله ي اسكندر به ايران حمله ي يك ملت متمدن به يك ملت نيمه متمدن بوده است،اين اشتباه بايد تصحيح شود و همه بدانند كه ملت مقدونيه در قبال ايرانيان يك ملت تقريبا وحشي محسوب مي شدند و ايرانيان  در آن عصر از متمدن ترين ملل جهان بودند.))
همچنين مي گويد:مقدوني ها فقط دو چيز مي دانستند،يكي جنگ و ديگري نوعي زراعت بدوي،كه جز گندم و جو و انواع خاصي از درختان چيز ديگري نمي توانستند بكارند،زماني كه وارد ايران شدند و وضع ملت ايران را ديدند و مزارع،باغها،سيستم آبياري ايرانيها و قنوات را مشاهده نمودند و آداب و رسوم و علم و فرهنگ و البسه ي در خورايرانيان را ديدند در يافتند كه بسيار از ايرانيها عقب هستند.مقدوني ها گاه آنقدر در استفاده از طبيعت افراط مي ورزيدند كه بيمار مي شدند.دروازه ملل
اسكندر تا زماني كه بر ايران فاتح نگشته بود غروري نداشت،اما مورخين مي گويند كه پس از فتح ايران به اين دليل كه توانسته بود بر چنان ملتي با چونان فرهنگي غلبه پيدا كند ، مغرور شد…
ارسطو همچنان كه گفته شد برادرزاده ي خود((كاليس تنس)) را با يك نامه به همراه يكي از فلاسفه ي زمان ((آناخاركوس)) به ايران فرستاد.
نامه اي كه ارسطو براي اسكندر نوشته بود نامه اي بود علمي كه در آن بحث از ماوراءالطبيعه مي شدو يونانيان ما وراءالطبيعه را با نام ((متا فيزيك)) مي خواندند،بايد دانست كه ارسطو در دو علم بصير بود، يكي  (( فيزيك)) يعني علوم طبيعي و ديگري در ((متا فيزيك)) يعني علوم ما وراءالطبيعه.
مقصود از علوم طبيعي كه ارسطو در آن استاد بود،عبارت است از:علم فيزيك(علم اشياء)و علم شيمي(خواص باطني اشياء) و جانور شناسي و گياه شناسي و زمين شناسي و غيره.مقصود از علوم ماوراءالطبيعه عبارت است از شناسائي روح كه علمي است كه با مقياس ها و معلومات علمي عادي نمي توان بدان پي برد.هم چنين شناسايي خالق هستي نيز جزء علوم ماوراءالطبيعه است.
بعد از پنج سال اقامت در ايران نامه ي ار سطو به اسكندري رسيده بود كه در حال حاضر به طور كلي تغيير كرده بود چيزهايي ديده و شنيده بود كه ارسطو از هيچكدام آنها اطلاعي نداشت.مثلا اسكندر مي دانست كه  روح ارسطو از چيزهايي مثل آنقوزه و يا كتيرا خبر ندارد و حتي تصوري هم نسبت به اين چيزها ندارد.و حتي نمي داند، گورخر چه نوع حيواني است و ...
پنج سال قبل اسكندر بسيار علا قه داشت كه از اخبار كيسه(دانشگاه آن زمان در مقدونيه) بداند،اما هم اكنون پس از پنج سال آن قدر مطالب جالب  توجه از دانشمندان شرق شنيده بود كه گفتگوي كيسه در نظرش مبتذل جلوه مي نمود.
حتي پس از رويت زيبايي شرق مفهوم زيبايي گذشته در نظرش متزلزل شده بود.و آ نچه از نظر ارسطو زيبايي محسوب مي شد براي وي مفهومي نداشت.
حال پس از پنج سال نامه اي علمي براي اسكندر از جانب ارسطو رسيده بود،و در نامه بحثي طولاني در خصوص ((حركت در آورنده ي دائمي خود كه حركت ندارد)) يا((محرك دائمي بدون حركت)) كرده بود.مطليب كه هنوز پس از بيست و اندي قرن هنوز بين علما مورد بحث است كه آيا ممكن است كه محركي موجود باشد كه خود فاقد حركت باشد.
اين مسئله يكي از آن مسائلي بود كه فلسفه ي ارسطو به دنبال آن بود.اسكندر پنج سال از فلسفه دور بود و به دليل ديدن علم ملموس در ايران، ذوق وي تغيير كرده بود به همين جهت چيزي از اين نامه سر در نياورد و در جواب ارسطو نوشت:(( نامه اي كه شما نوشته ايد به نظر مي رسد كه فقط در خور فهم خواص است و پس از اين نامه ها و رساله هاي خود را به گونه اي بنويسيد كه همه ي مردم بتوانند از آن بهره ببرند.))
كاليس تنس  براي وي از مقدونيه اخباري آورده بود كه مهمترين آنها از نظر من اين است كه به دليل اوضاع بد جامعه آن زمان مقدونيه و وجود ثروت و علوم و فرهنگ غني در ايران و به طور كلي مشرق زمين سبب شده كه يونانيان تصميم به مهاجرت به اين نقاط بگيرند.
كاليس تنس برادرزاده ي ارسطو جزو فلاسفه اي بود كه آنها را سوفليست يعني سوفسطايي مي خواندند.اي گونه فلاسفه اشخاصي بودند كه اعتدال طبيعي را مضمن سعادت مي دانستند.اما اين كلمه به مرور زمان تغييرمعني پيدا كرده و به معني منفي بافي در آمده است.به هر شكل كاليس تنس هم از ديدن هر چيزي ابراز شگفتي مي نمود.

به هر شكل دوران سپري شد و اسكندر پس از فتوحات و وحشي گري هايي كه در خاكهاي مختلف انجام داد قصد بازگشت به مقدونیه را نمود ٬ وی در مسیر بازگشت به مقدونیه در بابل در گذشت و هيچگاه نتوانست به آرزوي خود برسد و همچون كورش يك امپراطوري تشكيل دهد كه همه در آن احساس آزادي و استقلال داشته باشند.اما يكي از فوايدي كه اين سفر ها براي اسکندریان داشت اين بود كه علوم بسياري از قبيل گياه شناسي،نجوم،سد سازي و مهندسي و... و همچنين فرهنگ بسيار غني را به همراه خود به سرزمينشان بردند.

در بيان اين قسمت از تاريخ بيشتر علاقه داشتم كه فرهنگ و علم سرزمين ايران و قدمت آن شناخته شود، واينكه اين علم و آداب در همه ي اعصار مورد توجه همه ي ملل بوده، حتي ملتي مانند يونان كه آنها نيزاز لحاظ علمي و فرهنگي دراراي  قدمتي بسيار مي باشند، در مورد مطالب فوق تنها مستندات تاريخي اند كه گواه اين مطالبند.


**در آن زمان به طور كلي مقدوني ها و ساكنين اطراف آن كه غير مقدوني بودند يوناني خوانده مي شدند.**
====================================
نويسنده: سعيده كريم نژاد 

با اقتباس از كتاب: قدم به قدم با اسكندر در كشور ايران، نوشته ي هارولد لمب، ترجمه ي ذبيح الله منصوري.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:13  توسط سعیده کریم نژاد  | 

زندگي نامه:

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي,مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.
شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول, و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو, پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات, در سن نوزده سالگي, ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي, به امرار معاش خانواده كمك مي كردند.استاد همچنين در رشته هاي پزشكي, رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند.

شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند, به پاس قدرداني از زحماتشان, ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند. همزمان با تحصيل در رشته معدن,
در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي, به تحصيل و تحقيق, در دانشگاه سوربن, در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را , با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", با درجه عالي دريافت كردند.
استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند وايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود.
پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد, به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي, دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران, نگارش ده ها كتاب و جزوه و  راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين, ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد.

استاد مي گويد:
در دنيا دانسته هاي انسان در مقايسه با آنچه نمي داند خيلي ناچيز است، حيف است وقت را تلف کنيم.

 

 

 

 اقدامات ارزشمند استاد:
اولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر)
اولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك)
پايه گذاري اولين مدارس عشايري كشور 
پايه گذاري دارالمعلمين عالي
پايه گذاري دانشسراي عالي 
ساخت اولين راديو در كشور 
راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور
راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور  
راه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور 
راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران 
تعيين ساعت ايران 
پايه گذاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران, به نام بيمارستان "گوهرشاد"
شركت در پايه گذاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي 
تدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران 
پايه گذاري دانشكده فني دانشگاه تهران    
پايه گذاري دانشكده علوم دانشگاه تهران  
پايه گذاري شوراي عالي معارف
پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران 
پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي 
پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني 
پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران
پايه گذاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران
پايه گذاري اولين رصدخانه نوين در ايران 
پايه گذاري مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز 
پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان 
پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي 
پايه گذاري كميته پژوهشي فضاي ايران 
ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران)
تدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي ستاندارد 
تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت 
پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي) 
راه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور 
ايجاد اولين كارگاه هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران 
ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور
....

استاد مي گويد:
آدم وقتي مي بيند کساني هستند که چشمشان سالم است و چيزي نمي خوانند حيفش مي آيد، زمان مي گذرد و براي هيچ کس متوقف نمي شود. انسان وقتي مطالعه مي کند تازه  مي فهمد که چيزي نمي داند.....

تحقيقات و تأليفات فرهنگي استاد:
نگارش كتاب" فرهنگ حسابي "
نگارش كتاب" فرهنگ نامهاي ايراني "
نگارش "راه ما", 1935 
تدوين قانون تاسيس دانشگاه تهران, 1312 
نگارش كتاب فيزيك دوره اول متوسطه(دبيرستان), 1318 
تدوين صورتجلسه آكادمي ملي علوم, 1326 
تدوين آيين نامه امور مالي دانشگاه تهران, 1340 
نگارش "فيزيك جديد و فلسفه ايران باستان", تهران, 1342
نگارش "شجره نامه خانواده حسابي", 1346
نگارش "توانايي زبان فارسي", تهران, 1350 
گردآوري "ديوان حسابي", متعلق به قرن 17, 1354 
نگارش "وندها و گهواژه هاي فارسي", 1368   
نگارش "چگونگي تاريخ ايران "  
نگارش "يادواره پروفسور اينشتين" به مناسبت درگذشت ايشان در دانشگاه تهران 
تدوين افعال فرانسه به فارسي   
تحقيق در مورد ديوان حافظ و تفسير غزليات حافظ   
تحقيق در مورد گلستان سعدي 
تحقيق در مورد ديوان باباطاهر 

استاد مي گويد:
وقتي انسان وجود ارزشمندي دارد، به همان اندازه مؤدب، متواضع و فروتن نيز هست.

تحقيقات و تأليفات علمي استاد:
رساله دكترا "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", چاپ دانشگاه پاريس, 1927 
نگارش رساله "تفسير امواج دوبروي", به زبان فرانسه, 1945   
تحقيق علمي "استنتاج ساختمان ذرات اصلي هسته اتم از نظريه نسبيت عمومي اينشتين ", دانشگاه پرينستون, 1946      
نگارش رساله "ماهيت ماده", دانشگاه تهران, 1946  
نگارش مقاله "ذرات پيوسته", چاپ آكادمي علوم آمريكا, 1947   
تحقيق اثر مجاورت ماده بر مسير نور در دانشگاه شيكاگو با عنوان همكار تحقيقاتي در انيستيتوي علوم هسته اي شيكاگو, 1947    
تحقيق علمي در دانشگاه شيكاگو, درباره "انحراف شعاع نواراني در مجاورت ماده", 1948       
تحقيق علمي "اصلاح قانون جاذبه عمومي نيوتن" و "قانون ميدان  الكترومانيتيك ماكسول", 1326 
تحقيق علمي "اثر ماده بر مسير عبور نور و انحراف شعاع نوراني د ر مجاورت سطح يك جسم", انيستيتو علمي شيكاگو, 1326    
نگارش كتاب "الكتروديناميك"  
نگارش كتاب "نگره الكتريكي"   
نگارش كتاب "ديدگاني فيزيكي", دانشگاه تهران, 1340   
نگارش كتاب "نگره كاهنربايي", دانشگاه تهران, 1345   
نگارش كتاب "فيزيك حالت جامد", دانشگاه تهران, 1348     
نگارش كتاب "ديدگاني كوانتيك", دانشگاه تهران, 1358     
نگارش "واژه نامه تخصصي فيزيك", 1340 تا 1369  
تحقيق درباره اثر "موسبوئر "  
نگارش مقاله "وجود ذره باردار با جرمي بزرگتر الكترون "    
تحقيق درباره انواع ذرات اصلي و تعداد آنها   
تحقيق درباره شكل فرمول قانون نيروي جاذبه   
تحقيق درباره شكل فرمول قانون نيروي جاذبه الكتريكي     
تحقيق درباره شكل فرمول قانون نيروي جاذبه مغناطيسي    
تحقيق درباره شكست نور در نزديكي سطح يك جسم       
تحقيق در مورد ليزرها و نور همدوس       
تحقيق در مورد ارتعاش هسته مغناطيس   
نگارش رساله "نظريه ذره هاي بي نهايت گسترده” دانشگاه تهران, 1977
........... 

استاد مي گويد:
زندگي پر از فراز و نشيب است، تلخي و شيريني دارد، همه چيز مي گذرد، مهم اين است که آدم ياد بگيرد که وقتي کار يا زندگي سخت مي شود ميزان طاقت او در سختي ها کمي بيشتر از مشکلاتي باشد که پيش آمده است......

نظر يکي از شاگردان استاد
پروفسور حسابي، سخن کم و کوتاه مي گفتند، ايشان بيشتر گوش مي کردند و بيشتر تعقل مي نمودند. پروفسور حسابي به ما فهميدن را ياد دادند، نه حفظ کردن. پروفسور حسابي، ايستادگي و مبارزه علمي را به شکل علمي و با متانت و تعقل انجام مي دادند. پروفسور حسابي،نجيب،متين و دور از تظاهر بودند.

 ملاک زندگي استاد
به جان زنده دلان، سعديا که ملک وجود                   نيارزد آنکه دلي را  زخود بيازاري
=================================
فرستاده شده توسط: فاطمه روحاني

براي دانلود متن كامل مقاله بر روي لينك زير كليك كنيد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط مدیر وبلاگ  |