تبليغاتX
تاریخ و فلسفه علم

تاریخ و فلسفه علم

ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

          اگر دانش در ثريا باشد،مرداني از سرزمين پارس آن را به زير خواهند كشيد.
                                                                                       رسول اكرم(ص)
به مناسبت روز نجوم

اگر در سكوت شب براي از دست دادن خورشيد غمگين شوي،ستاره را هم از دست خواهي داد.

از گذشته تا به اكنون ايرانيان در زمينه ي نجوم به دستاوردهاي فراواني دست يافته اند.نام دانشمندان بزرگ بسياري در عرصه ي تاريخ علم نجوم ايران خود نمايي ميكند،به شرح مختصري در باب چند تن از دانشمندان اين عرصه اكتفا مي كنم،كه ((مشت نمونه ي خروار است.))…
فعاليت اين دانشمندان عاليقدر شايد تنها جزئي از افتخاراتي باشد كه چون ستاره اي بر آسمان اين مرز و بوم مي درخشد.
ابو ريحان بيروني و خواجه نصيرالدين طوسي و ابوالفا بوزجاني وابو جعفر محمد بن موسي خوارزمي و بنو منجم و... كه همگي ايراني بوده و  نقش اساسي در شكل گيري تمدن اسلامي داشتند.
بنو موسي بن شاكر خراساني هم كه سه پسر بودند و نقش بسيار مهمي در علم نجوم و رياضيات ايفا نمودند، اما از آنجا كه در زمان آنان مركز علم بغداد بود خراسان را ترك نموده و در بغداد سكني گزيدند.
بيان شرح مختصري در باب تني چند از دانشمندان عرصه ي علم ايران،و گوشه اي از فعاليتهاي آنان:

ابوريحان بيروني:
 ابوريحان محـمد بن احـمد خوارزمي از نوابغ و دانشمندان بزرگ ايران در سال 362 هـجري قـمري در منـطقه خارج از شهـر خوارزم بدنـيا آمد، و به همين دليل او را((بيروني)) لقب دادند.
كتابي كه وي در زمينه ي نجوم و رياضيات از زبان سانسكريت برگردان نموده است،كتاب ((زيج سند هند)) مي باشد.از جمله ي فعاليتهاي وي در زمينه ي نجوم مي توان به كارهاي زير اشاره نمود:
اصل نجومي تسوية البـيوت
اصل نجـومي مطرح شعـاع
رصد خسوف و کسوف
ابو ريحان بيروني و بازاري با مشاهده ي همزمان يك ماه گرفتگي، اختلاف طول آن را به دست آوردند، درست در زماني كه هيچ ابزاري براي اينگونه فعاليتها موجود نبود.در اين زمان و دوره مسلما اين كار با ابزار موجود بسيار راحتتر انجام مي شود.
ابوريحان بيروني نيز در ذيج خويش معروف به قانون مسعودي اشكالات اساسي به نظريه فلكي بطلميوس مي‌گيرد و المجستي(ذيج بطلميوسي) را نقد مي‌كند.

خواجه نصيرالدين طوسي:
خواجه نصيرالدين محمد بن حسن جهرودي طوسي مشهور به خواجه نصيرالدين طوسي از اهالي جهرود توابع قم بوده است كه در تاريخ 15 جمادي الاول به سال 597 هجري قمري ولادت يافته است. او به تحصيل دانش، علاقه زيادي داشت و از دوران جواني در علوم رياضي و نجوم و حكمت سرآمد شد و از دانشمندان معروف زمان خود گرديد.
بدستور محقق بزرگ طوسي فخرالدين ابوالسعادات احمد بن عثمان مراغي معمار معروف آن عصر ساختمان وسيع و با شكوه رصدخانه را با نقشه استاد شروع نمود و محلي كه براي رصدخانه انتخاب شده بود تلي بود كه در شمال غربي شهر مراغه واقع شده بود و اينك بنام رصد مراغه معروف است.
خواجه نصرالدين طوسي مدت 18 سال در مراغه بر روي ذيج ايلخاني كار مي‌كند، و در آن اشكالات متعدد بر نظريه بطلميوس را وارد مي كند و نظريه خواجه نصير يكي از اركان مهم نجوم جديد است كه او با نظرياتش نظريه بطلميوس را سست مي‌كند.
خواجه نصير الدين طوسي عنوان خورشيد مركزي را مطرح كرده بود، نظريه جفت طوسي در واقع نظريه اي است بين نظريه رايج بطلميوسي كه مي‌گويد : زمين مركز عالم است و در مركز ايستاده و اجرام در افلاك مختلف به دورش مي‌چرخند و  همچنين نظريه خورشيد مركزي كپرنيكي كه به انقلاب كپرنيكي مطرح است  و خورشيد را در مركز قرار مي‌دهد، نظريه جفت طوسي بين اين دو قرار مي گيرد، يعني حركتي را به هر دو جرم نسبت مي‌دهد. يعني يك پله جلوتر از بطلميوس و يك پله قبل از خورشيد مركزي، و كپرنيك از اين  نظريه استفاده كرد و از آن به عنوان يكي از  منابع مورد استفاده كپرنيك ياد مي‌شود.

ابوسعيد سجزي:
ابوسعيد سجزي يكي از كساني است كه به صراحت در قرن چهارم هجري راجع به گردش زمين به دور خورشيد جاذماً اظهار نظر مي‌كند و مي‌گويد اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد، ابوسعيد سجزي اهل سيستان بوده ،او اثبات مي‌كند كه اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد يعني قرنها قبل از كپرنيك و كپلر او چنين نظريه‌اي را ارائه مي‌دهد، كه به اين نظريات، نظريات پيش كپرنيكي مي گويند. (منابع موجود ايراني نشان مي دهد كه اگر چه ايرانيان نتوانسته بودند كه ثابت كنند كه اين زمين است كه حول خورشيد در حركت است اما به هر حال اين دانشمندان ايراني بودند كه معتقد بودند كه خورشيد ثابت بوده و زمين حول آن در حركت است،اما به هر صورت راهي براي اثبات آن در دست نداشتند.) يكی از شواهد مكتوب، كتاب «اعلاق‌النفيسه» نوشته ابن‌رسته اصفهانی (قرن سوم هجری/ نهم ميلادی) است كه تنها يك جلد از هفت جلد آن باقی مانده است.)

عبدالرحمن صوفي رازي:
عبدالرحمن صوفي رازي نيز جدول‌هاي يوناني‌ها را تصحيح مي كند، مثلا به منطقه اي  از ستاره‌هاي نجومي اشاره مي‌كند مثل صورت فلكي ققنوس كه اصلاً در هيچ كدام از نوشته‌هاي پيشين موجود نبوده و يا مثلا اجرام غير ستاره به نام سحابي را عنوان مي‌كند.

خوارزمي:
محمد بن ابوجعفر محمدبن موسي خوارزمي پايه گذار علم جبركه در زمينه ي نجوم هم فعال بود و ذيجي را با استفاده از ذيج ها ي هندي و يوناني  و ايراني تشكيل داد، و ابوعبدالله مرزي نيز فعاليتهاي بسياري در جهت پيشبرد نجوم انجام دادند. بايد توجه داشت كه در اين مقوله ذيج هاي هندي و فلكيات بطلميوسي بي تاثير نبودند.

ابن هيثم بصري:
ابن هيثم بصري از برجسته ترين فيزيكدان در فيزيك نور، كسي است كه واضع اتاق تاريك قوانين انعكاس نور را كشف نمود و فيزيك رؤيت را كشف نمود،ابن هيثم در زمينه ي نجوم نقدي بر نظريه بطلميوس تحت عنوان الشكوك الا بطلميوس دارد كه در آن اشكالات نظريه بطلميوسي را به ميان مي آورد.

.....
در اينجا تنها به گوشه اي از آنهمه پيشينه پر بار اشاره شد،در اين ميان شايد نتوان از كارهايي چون ارائه ي نظريه ي پيش كپرنيكي يا نظريه ي جفت طوسي و...به سادگي گذشت،اين تنها قسمتي از يك تاريخ پر مايه است وشايد دگر بار نيازمند اين مثل كه: ((مشت نمونه ي خروار است.))
اگر دانش در ثريا باشد،مرداني از سرزمين پارس آن را به زير خواهند كشيد.

================================

نويسنده: سعيده كريم نژاد

منبع:قسمتي از نوشته به صورت برداشت آزاد از برنامه ي آسمان شب بود.
http://tv4.irib.ir
http://rcirib.ir

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:59  توسط سعیده کریم نژاد  | 

پارمنيدس
پارمنيدس نخستين كسي ست كه درباره متافيزيك بحث كرده است. اين فيلسوف در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح مي زيسته است. پارمنيدس را "پدر متافيزيك" مي دانند اگرچه وي واژه متافيزيك را به كار نبرد و اين واژه براي نخستين بار توسط آندرونيكوس دو رودس يك قرن قبل از ميلاد مسيح به كار برده شد. پارمنيدس در اثرش با نام "درباره طبيعت" به شرح شهودي كه درباره هستي برايش ييش آمده بود يرداخت و توضيح داد كه در يك ارابه با استقبال فرشتگان به درهاي عدالت رسيد. فرشتگان درها را برايش باز كردند و او با ارابه در جاده اي روانه شد و فرشته اي برايش از سه راه سخن گفت:
 1) راه نخست راه واقعيت هستي ست كه مخصوص خداست و بشر به آن راه ندارد.
 2) راه دوم راه حدسيات است كه ظواهر را تشكيل مي دهد و بشر در اين راه گام مي نهد .
 3) راه سوم راه حدسياتي ست كه به واقعيت شباهت دارند.
طبق نظر پارمنيدس، هستي يا وجود پايدار است و تغيير و دگرگوني بر آن راه ندارد. تشكيل و نابودي هم از مواردي ست كه براي هستي غير ممكن است چرا كه هستي هميشه بوده، هست و خواهد بود و نمي تواند از عدم به وجود آمده باشد. در عين حال، براي هستي نمي توان نابودي قائل شد. هر آنچه كه بشر مي گويد، ظواهر را تشكيل مي دهد و واقعيت جز اين است.
پارمنيدس "واحد سه گانه": هستي، فكر و سخن را مطرح كرد و معتقد بود كه اين سه با همند. به نظر او،‌ حدسيات و حرفهاي توخالي از عدم است و بايد از آنها اجتناب كرد. پارمنيدس اين جمله معروف را گفته كه: "وجود دارد يا وجود ندارد". او هستي و عدم را با هم تعريف كرده است. هستي طبق نظر او ذهني نيست چرا كه او جهان را به شكل كروي در نظر گرفت.
 در تعريف پارمنيدس از هستي، "جدايي متافيزيكي" وجود ندارد. او صرفا دو سطح براي حرف و فكر در نظر گرفته و آنها را از هم جدا كرده است. او بين درجه واقعيت (يا فكر) يعني دانش و حدسيات فرق قائل شده و اين دو را از هم جدا كرده است.
قبل از آن كه به نظريات افلاطون بپردازم،‌ لازم است ديدگاه پارمنيدس درباره هستي را نقد كنم.

1) پارمنيدس شناخت واقعيت را از انسان سلب كرده و تكليف خود و ديگر فلاسفه را يك سره روشن كرده است! او اين راه را كه همان راه اول ييشنهادي فرشته به اوست از توان انسان خارج مي دانست.
2) پارمنيدس جهان متافيزيكي را تقسيم بندي نكرد و ديدگاه او ساده ترين و ابتدايي ترين ديدگاه ممكن در اين زمينه است. چرا كه آنچه به عقل مربوط است از حسيات جداست و مي توان آنها را جداگانه بررسي كرد. اين موردي ست كه وي به آن نپرداخته است.
3) پارمنيدس هستي را بدون تغيير و هرگونه تغيير در هستي را غير واقعي مي داند. او زمان را از هستي حذف مي كند. حذف زمان يكي از اشكالات اساسي در متافيزيك پارمنيدس است.
4) در جمله معروفش: "وجود دارد يا وجود ندارد"، پارمنيدس دو گزاره "وجود دارد" و "وجود ندارد" را با هم آورده است. آوردن اين دو گزاره با هم باعث شده كه جمله پارمنيدس همواره درست باشد. چرا كه يا چيزي وجود دارد يا وجود ندارد و مورد سومي نمي توان برايش قائل شد. در حالي كه بايد اين دو گزاره را جدا از هم در نظر گرفت و وجود را از عدم جدا كرد. اين مورد در فلسفه به گزاره سوفيسم معروف است.

افلاطون
افلاطون در كتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيك يرداخته است. او همانند پارمنيدس، هستي را موضوع شايسته بررسي در فلسفه مي دانست. افلاطون همانند پارمنيدس معتقد بود كه هستي پايدار است و تغيير نمي كند.او در اين موارد با يارمنيدس اختلاف نظر داشت:

1)واقعيت هستي را مي توان با عقل (و نه با حسيات) درك كرد و شناخت بايد به آنچه به عقل مربوط است و نيز به حسيات تقسيم شود.
2)هستي جهان ايده ها را تشكيل مي دهد. ايده در نظر افلاطون همان فرم يا شكل مشترك اجسام است. ما از اجسامي كه داراي فرمها و شكلهاي مختلف هستند، ايده اي ذهني داريم.به عنوان مثال، سگها به شكلها و اندازه هاي مختلف وجود دارند اما ايده ما از "سگ" يكي ست و آن شكلي ست كه در بين سگها مشترك است و گونه سگها را تشكيل مي دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستي است.
افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريك از اين دو را به دو بخش تقسيم كرد:
 1) شناختي كه در حد حدسيات باقي مي ماند و جهان حسيات را شامل مي شود
 1.1- اجسام (كه از طريق حسيات شناخته مي شوند).
 1.2- تصاوير
2) شناختي كه به دانش ختم مي شود و جهان ذهني را شامل مي شود.
 2.1- فرضيه هاي رياضي
 2.2- ايده ها.

از نظر افلاطون،‌ فرضيه هاي رياضي نخستين بخش از جهان هستي هستند كه از طريق ذهن شناخته مي شوند و ايده هايي كه ما از اجسام داريم بخش دوم اين جهان هستي را تشكيل مي دهند.

از نظر او،‌ شناختي كه به فرضيات خلاصه شود دانش واقعي را نمي سازد بلكه براي شكل گيري دانش به اصول برتري كه به ايده ها مربوط است بايد رجوع كرد. افلاطون براي جهان ايده ها اصلي در نظر مي گيرد كه همانا "اصل نيكي" ست. او اين اصل را اصل نظم در هستي مي داند. در عين حال، ايده نيكي كه او مطرح مي كند مي تواند وراي مفهوم هستي مطرح شود. او اشاره اي به اين كه اين ايده را چگونه بايد دريافت كرد نمي كند. مي توان اين طور در نظر گرفت كه ايده نيكي كه افلاطون مطرح كرده، از طريق شهودي قابل درك و دريافت است.افلاطون دو مدل ارائه مي كند كه مي توان آنها را "اصل استعلايي" ناميد: ايده نيكي و كار يديد آورنده. از نظر او، يديد آورنده هنگام تشكيل جهان ايده هاي ابدي را به وجود آورد. افلاطون دو اصل را در متافيزيك خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگي نامشخص (تعيين نشده). اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح كرده بودند. از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالي كه دوگانگي در آنها مربوط به ماده مي باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا كه وحدت يا يگانگي وجه مشترك هر ايده است و طبق آن، هر جسم مي تواند خودش باشد و همان گونه كه هست شناخته شود. دوگانگي كه دومين اصل در متافيزيك افلاطوني ست را مي توان در تقسيم بندي جهان ذهني از جهان حسي در نظر گرفت. اين دو كاملا از هم جدا نيستند بلكه با همند.
دوگانگي بر جهان حسيات حكمفرماست در حالي كه وحدانيت خاص دنياي ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالي كه اصل دوگانگي مربوط به بي نظمي ست. دو اصل، در تضاد با هم ولي مكمل يكديگرند. ايرادي كه بر متافيزيك افلاطوني مي توان گرفت اين است كه افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر مي گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهاني جدا از ما و همان شكل هاي مشترك اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايي دور كرد.
منابع:

J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986.
R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641.
 http://philosophers.atspace.com/t_descart.htm
 http://www.hupaa.com
http://www.falsafeh.com
Metaphysique/aristote/Edition Folio/Paris/1998
Les écoles présocratiques, Jean-Paul Dumont, Edition Gallimard, Paris, 1991
جمهور افلاطون، انتشارات علمي فرهنگي، تهران،1381

 تهیه وتنظیم: ليلا صباغ وبهاره کورش اکمل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط مدیر وبلاگ  | 

                                                                                              Albert Einstein  
192۱
اينشتين ، آلبرت.

مليت :14مارس/ سويسي / امريکايي. متوفي: 18آوريل 19۵۵ ، پرينستن ، نيوجرسي، امريکا.

به خاطر خدماتش به فيزيک نظري ، وبخصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتو الکتريک(نور ابرق)

انيشتن از علماي فيزيک نظري بود که نظريه نسبيت ، مشارکت اصليش در فيزيک به شمار مي آيد ، در زوريخ به تحصيل رياضي و فيزيک پرداخت ، و سپس در اداره پبت اختراعات برن مشغول کار شد. در 1950 سه مقاله منتشر کرد که هر يک پايه شعبه اي جديد در علم فيزيک گرديد : فوتو الکتريسيته رابطه جرم و  انرژي ( معادله انيشتن ) ، و نظريه نسبيت خاص. 
اين مقالات باعث بر آمدن عقايدي انقلابي در باب جرم ، فضا ، گرانش ، زمان ، و حرکت شد. انيشتن با استفاده از حاصل تحقيقات مربوط به تابش ، و نيز از ارتباط نظريه هاي ترموديناميک و احتمال ، ثابت کرد که تابش متشکل است از ذره (فوتون)هايي که هر يک حامل مقداري انرژي مجزا هستند. گرچه بسيار کارها بايد بعد از انيشتن روي مکانيک کوانتومي انجام مي شد ، مقاله او در باب اثر فوتوالکتريک مظهر مشارکتي ارزنده و "انيشتيني" بود : قرار دادن فرمول هاي رياضي شناخته شده در مفاهيم فيزيکي ، تا کاربردي بس گسترده تر پيدا کنند. آزمايشهاي مايکسن مورلي وجود "اتر" را دچار ابهام کرده و نيز نشان داده بود که سرعت نور ثابت است. بنابراين ، لازم بود تا در نظريه هاي مربوط به مکانيک ، به خاطر انطباق با اين يافته ها ، اصلاحاتي صورت گيرد.
انيشتن به اين کار دست زد و موفق به پيدا کردن معادله معروف خويش شد"e=mc2 . بنا به اين معادله اينشتين ، انرژي موجود در هر ذرۀ ماده برابربا جرم آن ماده ضرب در مجذور سرعت نور. همان طور که اين معادله نشان مي دهد ، حتي ماده اي بسيار کوچک نيز مي تواند انرژي بسيار زيادي از خود ساطع کند، وبر همين پايه بود که دانشمندان هسته اي توانستند بمب اتم را بسازند. گرچه اصول کلي مکانيک پذيراي حک و اصلاح بود ، بخشي از آن ، يعني مقوله گرانش ، ده سال ديگر از وقت اينشتين را صرف خود کرد. و سر انجام هم روشن شد که موفقيت در اين کار مستلزم اختيار کردن ديدگاههاي کاملي جديد است.
تا 1915 ، ديدگاه اصلي نسبت به گرانش بر همان نظريه نيوتوني استوار بود که مي گفت حوزه گرانشي هر جسم ، نسبت عکس مجذور فاصله آن با ماده ديگر است. نظريه حاصل از اين موضوع بعدها تخصصي تر شد و به اين فرضيه رسيد که شتابگري حاصل از گرانش در يک ماده به جرم آن ماده ارتباطي ندارد.اما آنچه اينشيتن به عنوان نظريه نسبيت عام در 1915 عرضه داشت، دقيقا ديدگاه مزبور را دگرگون کرد. در عين حال ، نظريه اينشتين از بسياري جهات ، بخوصوص در زمينه مدار سيارات، با نظريه گرانش نيوتو ن هماهنگ است.
يکي از مقاله هاي اينشتين به حرکت براوني مربوط بود که مي گويد حرکت نا منظم ذرات بسيار ريز در يک جسم سيال ، را دريافت. اندازه گيري هاي بعدي درستي کامل محاسبات اينشتين را ثابت کرد و ، در نتيجه ، حرکت براوني اکنون از مستقيم ترين شواهد وجود مولکول به شمار مي رود. اينشتين ، همچنين ، روي کوانتوم آماري قابل انطباق با ذرات انتگرال اسپين نيز کار کرد که به آمار بوز اينشتين معروف است.

                    
 1922  

                                                                            
بور، نيلس.                                                                          NielsHenrikDavidBohr                                                                                                                                                        مليت: دانمارکي. متولد:17 اکتبر1885، کپهناگ. متوفي: 18 نوامبر 1962، کارلسرگ.

به خاطر خدماتش در تحقيقات مربوط به ساختار اتم ها و تابشي از آنها .

نيلس بور دکترايش را در فيزيک نظري در سال 1911 از دانشگاه  کپهانگ دريافت کرد و ، بعد از چند ماه کار با ج.ج. تامپسن ( فيزيک 1906 ) در کيمبريج، به منچستر رفت ودر آنجا مدت چهار سال با رادرفورد ( شيمي 1908 ) کار کرد. در 1916 به کپهاگ بازگشت و دو سال بعد به رياست موسسه فيزيک نظري آنجا منصوب شد.در جريان اشتغال دارنمارک از سوي نازي ها در   1943، شجاعانه با شبه هواپيمايي قلابي به انگلستان گريخت.
او براي مخفي کردن مدال طلاي نوبل خود مجبور به حل کردن آن شد اما بعدها ، دوباره از همان محلول ، مدال را قالب گيري کرد و بساخت. پسرش، اگه بور ، در 1975 برنده جايزه فيزيک نوبل شد. بزرگترين مشارکت نيلس بور در علم ،نظريه کوانتومي ساختار اتمي بود که در سه مقاله مشهور در 1913 در مجله فلسفي به تشريح آن همت گماشت. در اين مقاله ها ، ديدي جديد به مسئله اتم مطرح کرد که انقلابي در فيزيک اتمي پايه گذاشت، و 12 سال بعد به توسعۀ نظريه مکانيک کوانتوم انجاميد اين نظريه ، از آن به بعد ، در قرن بيستم بر رشته مربوط حاکم بوده است.
بعد از شناسايي الکترون به عنوان يک ذرۀ بنيادي اتم از سوي ج.ج. تامپسن در 1897، روشن شد که همه اتم ها داراي الکترون هستند، اما بار منفي اين الکترون ها را بايد با توزيع متناسب بار هم مثبت خنثي کرد. توزيع نسبي اين دو نوع بار ، بايد وضعيت بر هم کنشي شيميايي اتم ها ، و نيز مختصات پوياي عناصر سازاي آنها را مختل نکند. تصوير فوق، وقتي که ارنست رادر فورد در 1911 يک مدل اتم هسته اي  عرضه کرد، که در آن بار مثبت اتم در ذره اي کوچک و حجيم به نام هسته متمرکز
مي شد و الکترونها در اطراف آن مي توانستند در مدارهاي مناسب حرکت کنند ، بشدت دگرگون شد. اين مدل، بور را که در زمان شکل گيري آن در آزمايشگاه را در فورد در دانشگاه منچستر کار مي کرد مجذوب خود کرد. رسالۀ دکتراي گذشته او در باب نظريه الکتروني فلزها بود ، ممکن است به اين که در مدل اتمي را در فورد نظريه اي درباره رفتار الکترون ها عرضه دارد کم کرده باشد.

 1923
ميليکان ، رابرت اندروز.
                                                     Robert Andrews Millikan
مليت:امريکايي .متولد: 22مارس 1868، موريسن، ايلينويز ، متوفي : 19 دسامبر 1953 ،سان مارينو ، کاليفر نيا.

به خاطر کارهايش در باب بار پايه اي الکتريسته و نيز اثر فوتو الکتريک.

ميليکان تحصيل ادبيات کلاسيک مي کرد ، و تا وقتي که در سال دوم کالج اوبرلين درس مي خواند و به او تکليف شد که فيزيک پايه درس دهد، کار چنداني با فيزيک نداشت. اما از آن به بعد تا آخر عمر همه هوش و حواسش متوجه فيزيک شد. بعدها در کولومبيا (1893-1895) و آلمان (1896) تحصيل کرد و در شيکاگو (1896-1921) به همکاري با مايکلسن ( فيزيک 1907 ) پرداخت. اين همکاري تا زماني که به موسسه تکنو لوژي کاليفرنيا منتقل شد ادامه داشت. ميليکان ، در 1911 ، الکترون را به عنوان واحد پايه اي بار معرفي کرد، و بار e را در الکترون با چنان دقتي مشخص کرد که تا 1928 به اعتبار خود باقي بود.
در سالهاي بعد، از ابزار و نمونه هايي دقيق و پيچيده و آزمايشهاي در خلأ مطلق استفاده کرد تا رابطه اي را که اينشيتن براي اثر فوتو الکتريک پيشنهاد کرده بود به محک زند. سهم اساسي ميليکان در فيزيک ناظر بود بر اثبات قطعي نظريه هايي که از قبيل به طورکلي مورد قبول بود اما نسبت به آنها ترديد و عدم قطعيت وجود  داشت . جايزه نوبل فيزيک به خاطر کارهايش در اندازه گيري دقيق انرژي الکترون e)) و پلانک ((hبه او اعطا شد.

1924
سيگبان ،کارل مانه گئورگ.
                                      Karl Manne Georg   Siegbah

مليت:سوئدي. متولد:3 دسامبر1886، اوئر برو ، سوئد. متوفي:26 سپتامبر1978 ، استکهلم.

به خاطر تحقيقات و کشفياتش در حوزه طيفنمايي اشعه ايکس.

سيگبان درجه دکترايش را در 1911 از دانشگاه لوند گرفت و بلافاصله در همان جا به تدريس پرداخت. در 1937 به آکادمي سلطنتي علوم سوئد پيوست که از سوي موسسه نوبل فيزيک استکهلم تاسيس شده بود، و به عنوان نخستين رئيس آکادمي مزبور منصوب شد. پسرش ،ک.ام. سيگبان ،نيز در 1981برنده جايزه فيزيک نوبل شد. تحقيقات سيگبان در برق ، مغناطيس ، و اشعه ايکس معروف است ، و روشني فني مخصوصي طيفي در اشعه ايکس ابتکار کرد و طول امواج اين اشعه را با دقتي فوق العاده تعيين نمود. کارهاي او درستي نظريات بور ( فيزيک 1922 ) و ديگران را در اين باره که الکترون ها در"پيوسته" هاي اتم منظم شده اند ثابت کرد.

                                   James Franck                             Gustav     Ludwig Hertz                                                                                        

1925
فرانک ، جيمز.
مليت
:آلماني. متولد :16اوت1882 ، هامبورگ ،آلمان. متوفي:21 مه 1964 ، گوتينگن.

هرتس ، لودويگ گوستاو.
مليت :
آلماني. متولد: 22ژوئيه 1887 ، هامبورگ. متوفي:30 اکتبر 1975 ، آلمان شرقي.

به خاطر کشف قوانين حاکم بر تصادم الکترونها با اتم.

فرانک براي يک سال در دانشگاه هايدلبرگ تحصيل حقوق کرد و بعد براي آموختن فيزيک به دانشگاه برلن رفت و درجه دکترايش را در 1960دريافت داشت. بعد از خدمت در جنگ جهاني اول به استادي فيزيک تجربي در دانشگاه گوتينگن منصوب شد. وقتي سياست ضد يهودي نازي ها در آلمان به راه افتاد، به عنوان اعتراض استغفا کرد و به آمريکا رفت و در آنجا به عنوان استاد شيمي فيزيک در دانشگاه شيکاگو به کار مشغول شد. در جريان جنگ جهاني دوم ، درطرح اتمي امريکا مشارکت داشت. پيشنهاد معروف او، که به "گزارش فرانک" شهرت يافت، حاکي از آن بود که قبل از فرو ريختن بمب اتمي بر شهرهاي ژاپن، اين بمب بايد در صحرايي غير مسکوني براي عبرت گرفتن ژاپني ها منفجر شود.

هرتس در دانشگاه هاي گوتينگن، مونيخ، و برلن تحصيل کرد، ودر دانشگاههاي  هال (1928-1932) وبرلن (1932-1954) درس داد. پس از آنکه دهه اي در روسيه بسر برد(1945-1954)، به آلمان شرقي بازگشت و به رياست مو سسه فيزيک در لايپزيگ منصوب شد. جيمز فرانک و گوستا و هرس در 1914 به آزمايشي در باب تصادم الکترون ها با اتم ها و قوانين حاکم بر آن دست زدند که جايزه فيزيک نوبل 1925 به همين خاطر بين آنها تقسيم شد. اين تحقيق پيشگامانه آنها نخستين دليل مستقيم ماهيت کوانتومي انتقال انرژي را عرضه کرد که از سوي نيلس بور در مدل اتمي او عنوان شده بود.

1926 
پرن ، ژان باتيست.                                                                     Jean Baptiste Perrin

مليت:
فرانسوي. متولد: 30 سپتامبر1870 ، ليل ، فرانسه. متوفي: 17آوريل 1942 ، نيويورک.

به خاطر کارهايش درباب ساختار گسسته ماده، و بخوصوص به خاطر کشف تعادل رسوبي.

پرن در مدرسه نورمال سوپريور پاريس تحصيل کرد و به تدريس در دانشگاه پاريس پرداخت (1898-1940). وقتي کشورش در 1940 به دست آلماني ها اشتغال شد به امريکا گريخت. شهرت اصلي پرن به خاطر تحقيقاتي است که در باب حرکت براوني انجام داد و ثابت کرد که ذرات ميروسکوپي معلق در سيا لات حرکاتي نا منظم دارند.
او ادعا کرد که اين ذرات وقتي که در خلأ قرار گيرند، به ترتيبي معين و افقي تقسيم مي شوند. وقتي ذرات کوچک رزين را در آب معلق کرد، دريافت که با افزايش اندازه ، تعداد آنها به صورتي تصاعدي کاهش مي يابد. پرن ثابت کرد که اين امر از نظريه سينتيک (جنبشي) ناشي است و حجم ثابت آووگادرو را بدقت محاسبه کرد. بدين ترتيب ،براي نخستين بار ممکن شد که اندازه هاي اتم ها و ملکول ها بر اساس مشاهدات عيني محاسبه شود.

 
 
1927                                                                              Arthur Holly Compton   
کامپتن ، آرتور هالي.                            
مليت:
امريکايي. متولد: 10سپتامبر 1892، ووستر ،اوهايو. متوفي: 15 مارس 1962، برکلي ، کاليفرنيا.

به خاطر کشف اثري که به نام او نامگذاري شد.

کامپتن درجه دکترايش را در 1916از دانشگاه پرينستن گرفت و سپس در سنت لويس ، واشنگتن، به تدريس فيزيک پرداخت (1916-1923). بعد از آن به دانشگاه شيکاگو رفت و در آنجا بود که کار راهه اي درخشان را سپري کرد(1923- 1945) .کامپتن در 1923 بود که به نخستين کشف خود دست يافت و دريافت که وقتي اشعه ايکس پراکنده باشد، بخوصوص در مواد داراي عدد اتمي پايين ، طول موج آن تغيير ميکند. او، با استفاده از يک طيف سنج بلوري، اين پديده را اندازه گيري کرد، و همين بود که به نام "اثر کامپتن" نامگذاري شد.
 اين اثر دليلي قوي بر درستي نظريه کوانتوم است، زيرا توجيه نظري آن مستلزم آن است که اشعه ايکس را امواج مي شمرد، چنين اثري را پيش بيني نمي کرد. 

 

ويلسن، چارلز تامسن ريس.                                      Charles Thomson Rees Wilson            

مليت: بريتانيايي، متولد:14 فوريه 1869،  اسکاتلند. متوفي: 15 نوامبر1959 ، اسکاتلند.

به خاطر آنکه با متراکم سازي بخار توانست روشي براي مشاهدۀ  مسير ذرات داراي بار الکتريکي ابداع کند.

اين فيزيکدان اسکاتلندي در دانشگاه منچستر به تحصيل زيست شناسي پرداخت و سپس به کيمبريج رفت و در آنجا بود که به فيزيک علاقه مند شد. چهار سال در برادفرد درس داد وسپس در 1896 به کيمبريج بازگشت و مابقي کار راهه طولاني خود را در همان جا سپري کرد. بر اثر تحقيقاتش در باب چگونگي ايجاد شدن ابر، چارلز ويلسن در 1911 موفق به ساختن ابزاري براي متراکم کردن بخار آب در هواي غبار زدوده شد.  بدين وسيله  دريافت که يون ها وقتي متراکم مي شوند که اشعۀ ايکس بر آنها نتابد. تلاش هايي براي عکسبرداري از مسيرات ذرات باردار به عمل آورد. کارهاي او مقدمه " اتاق حباب " گليزر در سالهاي 1950 بود. 

  OwenWillansRichardson                                                                                                                                                                                                       

 1928
ريچاردسن ، سراوون ولنز.

مليت: بريتانيايي. متولد:26آوريل1879،يورکشاير. متوفي: 15 فوريه 1959، همپشاير.

به خاطر کارهايش در باب پديدۀ ترميوني و بخصوص به خاطر کشف قانوني که به نام او ناميده شد.

 ريچارد سن در کيمبريج تحصيل کرد و پس از مدتي کار در دانشگاه پرينستن امريکا (1906-1913) به انگلستان بازگشت و  به هئيت مدرسان فيزيک کينگز کالج ، لندن، پيوست. جايزه فيزيک به جهت تحقيقات ريچاردسن در پديدۀ ترميوني به او داده شد. "قانون ريچاردسن" را وضع کرد که ناظر است بر وابستگي جريان اشباع شده به دماي رشته برق.نظريه او در باب گسيل الکترون و يون موجب توسعه راديو ، تلفن، تلويزيون ، و تکنولوژي اشعه ايکس شد.


           Prince Louis-Victor Pierre  Raymon de  Broglie                                                                                      
1929                          
                            
دو بروي ، پرنس لوئي ويکتور پي ير رمون.
 مليت:
فرانسوي. متولد: اوت 1892 ، ديپه. متوفي: 19 مارس 1987،پاريس.

به خاطر کشف ماهيت موجي الکترون ها.

دو بروي در سوربون، پاريس، تحصيل کرد. مدتي کوتاه که به عنوان مهندس مخابرات در برج ايفل کار کرد ، باعث شد که به فيزيک علاقه مند شود، به سوربون برود ، و درجه دکترايش را در 1924 بگيرد. در سالهاي 1928-1962 استاد فيزيک نظري درموسسه هانري پوانکاره (پاريس) بود. تحقيقات لويي بروي دربارۀ "موجهاي الکترون" ، آخرين رشته اطلاعات ما در باب رابطه ماده و انرژي است.
اصول نظري اين را اينشيتن در اوايل قرن بيستم مطرح کرده بود. در سال هاي 1923 کامپتن، فيزيکدان امريکايي ( فيزيک 1927 ) ، ماده را با اشعه ايکس بمباران کرد و دريافت که الکترون تابش را منحرف مي کند. وي نشان داد که شعاع (باريکه) انرژي داراي مختصاتي شبيه شعاع ذرات است. دو بروي متوجه دلالت هاي کشف فوق در تحصيل مفهوم اتم شد. چنانکه انرژي بتواند مختصات ماده را داشته باشد، پس ماده نيز مي تواند داراي مختصات انرژي باشد. بخصوص ، الکترون هاي يک اتم در مسيري حرکت مي کنند که آن را مي توان موج دانست و به همين اعتبار تحليل کرد.
در نتيجه ، دو بروي گفت که يک الکترون در يک اتم متاثر است از موجي که با آن همراه است. نظريه و تحليل دو بروي درباره امواج الکترون، بيش از همه ، اروين شرودينگر ( فيزيک 1933 ) در سال 1926 به کار برد. تحليل شرودينگر از موج مدارهاي الکترون، باعث حل بسياري از مشکلاتي شد که در نظريه هاي اتمي وجود داشت و راه را براي تنظيم مدل رياضي کنوني اتم هموار ساخت.


                                                                       Sir Chandrasekhara Venkata Raman
1930
رامان ،سر چاندر اسکارا ونکاتا.

مليت: هندي. متولد:8نوامبر1888، هند. متوفي: 21 نوامبر1970،هند.

به خاطر کارهايش در باب پخش نور وبه خاطر کشف اثري که به او نامگذاري شد.

راماندر1970 موفق به دريافت درجه فوق ليسانس از پرزيدنسي کالج در شهر مدرس شد. پس از آنکه به خدمات دولتي در شهرهاي کلکته ونگپور پرداخت ودر همان دوران بود که بيشترين بخش از تحقيقات خود را در اوقات فراغتش انجام داد. در 1917-1933 استاد فيزيک دانشگاه کلکته بود و به عنوان دبير"انجمن تحقيقات علمي هند" به تشويق دانشمندان جوان هندي همت گماشت. رامان نسبت به اين توضيح رالي ( فيزيک1904 ) که رنگ آبي دريا را ناشي از نور از ذرات معلق مي دانست قانع نبود، و وقتي که در دانشگاه کلکته استاد فيزيک بود،اين پديده را به شکلي قانع کننده توضيح داد(1928). "اثر رامان" که به افتخار او نامگذاري شد، در مطالعات مربوط به سوطوح انرژي مولکولي ارزش فراوان دارد و به "طيف سنج رامان" منجر شد که وسيله اي است نيرومند براي تحليل ساختار مولکولي.

===================================

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:34  توسط محبوبه بابایی  | 

افلاطون به سال 427 ق م در خانواده اي اشرافي متولد شد،وي در 18 سالگي با سقراط آشنا شده و مدت 10 سال شاگردي وي را نمود.
پس از ارسطو ،افلاطون از بزرگترين انديشه پردازان تاريخ جهان به حساب مي آيد.(ارسطو از شاگردان افلاطون بود.)افلاطون
افلاطون پس از اعدام سقراط(هنگامی که سقراط جام زهر را سرکشيد، افلاطون ۲۹ سال داشت.افلاطون دوران درازی شاگرد سقراط بود و جريان دادگاه استاد را با حساسيت و تاثر فراوان دنبال می‌کرد.محکوميت سقراط همچون يک متفکر و کهن سال ترين شهروند آتن از سوی هيئت ۵۰۰ نفره داوران ( با وجود اختلاف نظر زيادی که در ميان آنها بروز کرد) تاثير عميقی بر استنباط فلسفی افلاطون نهاد.)، سفرهاي خويش را آغاز نمود و از نقاط مختلف جهان نظير مصر و سيسيل و فلسطين و مگارا ديدن نمود و به اين شكل با انديشه هاي بسياري آشنا گرديد،در زمان بازگشت از اين سفرها افلاطون 40 ساله بود. . افلاطون پس از مرگ غم انگيز استاد، مرکز فعاليتهای فلسفی و آموزشی خود موسوم به آکادمی را به خارج از آتن انتقال داد.
اين مدرسه را مي توان اولين دانشگاهي محسوب نمود  كه در آن دروسي نظير فلسفه،رياضيات و نجوم تدريس مي شد. افلاطون پس از محکوميت ظالمانه استادش سقراط به عدم حقانيت خشونت، باوری عميق يافت.
آموزه عدم خشونت در زندگی سياسی و اجتماعی نقش اساسی در ذهنيت و افکار افلاطون حک کرد و با همين درک در عمر طولانی حوزه‌های گوناگون تفکر و شناخت را مد نظر قرار داد.

افلاطون علاقه وافری به رياضی داشت. زيرا نتيجه عمليات رياضی هر چند بار که تکرار شود، تغيير نميکند و از اين نظر آنرا «مطمئن ترين دانش» می‌ناميد. اما بطور کلی افلاطون درباره دانستنی‌ها و دستيابی انسان به معرفت واقعی بسيار شکاک بود و معتقد بود آنچه ذهن آدمی درک می‌کند چندان مطمئن نيست.
براي مطالعه در زندگي افلاطون بهترين روش همان مطالعه ي آثار وي است.مهمترين اثر وي (جمهور) است كه با زباني ادبي به نگارش در آمده است و از اين راه مي توان به ذوق ادبي وي پي برد.در اين اثر در باب مسائل گوناگوني از فلسفه،اخلاق،سياست،هنر ،تربيت و مسائل مابعدالطبيعه سخن به ميان آمده است.
سير انديشه هاي افلاطون از روي آثار وي هويدا است.
اولين اثر افلاطون «دفاعيات سقراط» نام داشت.سير تحول نگارش آثار افلاطون را بر اساس ادوار زندگي وي مي توان به سه دوره تقسيم بندي نمود:
در ابتدا آثاري كه در دوره ي جواني وي به نگارش در امده اند،كه بيشتر رسالات تربيتي بدون نتيجه گيري مي باشند.
سپس آثاري كه در دوره ي ميانسالي به نگارش در آمده اند و داراي نتيجه مي باشند،مسائل اساسي فلسفي افلاطون نظير ايده و مثل در اين دوره مطرح مي گردند و اثر ارزشمند جمهور حاصل اين دوره مي باشد.
و سر انجام آثاري كه به دوران كهولت وي نگارش شده اند،نظير قانون و نواميس،كه حاصل اين دوره از زندگي افلاطون مي باشند.
راه افلاطون در فلسفه همان راه سقراط بود،يعني فلسفه ي وي انسان محوري بود نه فلسفه ي طبيعي.تلاش وي در جهت تبيين مسائلي نظير اخلاق،حق و عدالت بود.يكي از تلاشهاي او ايجاد جامعه اي ايده آل بود،وي معتقد بود كه براي پي ريزي چنين جامعه اي ابتدا بايد انسان را مورد روانشناختي قرار داد. در روانشناسي افلاطون رفتار هاي انسان از سه منبع ميل و هيجان و عقل سرچشمه مي گيرد.
ميل انسان شامل مواردي نظير تملك ، غرايز مي شود،كه مركز آنها در شكم است. هيجان هم مواردي مانند شجاعت قدرت طلبي و جاه طلبي را در برميگيرد. عقل نيز مسئول مواردي نظير انديشه و دانش و هوش است. منابع ذكر شده هم در افراد مختلف داراي درجات متفاوتي است. مثلا در بازاريان و كسبه و عموم مردم ميل، نقش اصلي را در زندگي بازي مي كند و در جنگجويان و لشگريان هيجان نقش اصلي را بر عهده دارد. عقل نيز پايه رفتار حكما ست.
آرمانشهر افلاطون جامعه اي است كه در ان هركس با توجه به ذاتش،يعني همان سه منبع فوق فعاليت نمايد.مثلا كسي كه شجاعت و هيجان او در درجه اي بالا قرار داشته باشد بايد شغلش در جامعه نظامي باشد.در جامعه ي ارماني افلاطون سزاوارترين افراد براي حكومت،فلاسفه هستند.تمايل وي به سوي آريستوكراسي(حكومت اشراف)بود و با دموكراسي مخالفت مي ورزيد.در نظر افلاطون شرافت انسانها با ثروت آنان قابل سنجش نبود بلكه حكمت و شايستگي هاي لازم را زمينه ي شرافت انسانها مي دانست.

نظريه ي مثل افلاطون:
افلاطون نيز همانند هراكليتوس و پارمنيدس همه دنياي اطرافمان را كه به وسيله حواس از آن مطلع مي شويم را دنيايي متحرك تغييرپذير و فناپذير مي داند لذا او معتقد است دنيايي كه ما بوسيله حواسمان درك مي كنيم موضوع علم نيست و اصلا اين دنيا كاملا واقعي نيست.
دنيايي كه ما حس مي كنيم دنيايي است محدود به زمان و مكان و در قيد تحرك و تغيير پذيري پس حقايق واقعي واصيل نمي تواند شامل اين دنياي محسوس ما باشد،و در سطح بالاتري از آن قرار دارد. محسوساتي كه ما ادراك مي كنيم ظواهر و پرتوهايي از آن حقايق اصيل هستند. افلاطون به هر يك از اين حقايق كه در عالم بالاتري قرار دارند مثال يا ايده مي گويد.مثال براي افلاطون كاملا حقيقي ومطلق ولايتغير است. اين مثالها يا مثل فراتر از ابعاد مكان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسي آنها به كار بردن عقل وخرد است.
دنيا در نظر افلاطون به دو بخش عمده ي دنياي محسوسات و ظواهر و دنياي مثال و ايده ها كه تنها با عقل قابل دستيابي مي باشد تقسيم بندي مي شود.
مثالي معروف براي شرح مثل افلاطوني همان اسب مثالي است.ما در طول زندگي اسبهاي بسياري از نژاد هاي گوناگون و در رنگهاي مختلفي ديده ايم.و مي دانيم كه اين اسبها از هر نژاد و رنگي،اسب مي باشند و نه حيوان ديگري،كه تنها تفاوت آنها در مسائل جزئي مي باشد.در عالمي بالاتر ايده يا مثالي از اسب موجود است كه اين اسبها از ان ايده ي اصيل سرچشمه گرفته اند،بيان روشنتر اين است كه اسب مثالي قالبي براي اين اسبها مي باشد.(سوالي كه در اين زمان براي من به وجود مي آيد اين است كه،آيا چنين قالبي براي آفرينش انسان نيز وجود دارد كه در عالمي بالاتر،تحت عنوان انسان مثالي مطرح باشد؟البته با توجه به قالب اين مثال معروف).پاسخ سؤال به وجود آمده را در جايي ديگر يافتم،آري،پاسخ مثبت است: مانند فلاسفه پيش از سقراط، افلاطون عقيده داشت که تمام طبيعت در حال حرکت و تغيير است. تمام چيزها از ماده ساخته شده اند و در اثر زمان دچار فرسايش مي شوند. مثلا تمام انسان ها به وجود می آيند و می ميرند، اما يک چيزی هست که همه انسان ها به طور مشترک دارند. چيزی که سبب می شود آنها را انسان بدانيم.آن چيز،الگو،قالب،يا همان صورت انسان است. اين صورتها، جاودانه و تغيير ناپذيرند و در واقع الگوهايی غير مادی هستند که تمام چيزها از روی آنها ساخته شده است. تمام انسان ها صورت انسان و تمام فيل ها صورت، يعنی قالب و ساختار فيل را دارند. افلاطون به اين نتيجه رسيد که در ورای جهان مادی، بايد حقيقتی نهان باشد. وی اين حقيقت را عالم مثال (عالم اين صورت ها ) خواند.
 بدين معني علم و شناخت حقيقی انسان، چيزی جز ياد آوری نيست: يادآوری صورتهای جاودانه و حقائق اصلی عالم.
افلاطون به اثبات نظريه ي مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضيه باقي گذاشت.
افلاطون به اثبات خداي خويش نيز نپرداخت،چرا كه معتقد بود كه تنها با ديدن آثار وي مي توان به حضورش پي برد،و در اين زمينه بر اساس نظريه ي مثل خود در اين حد اكتفا مي كند كه اگر گرايشي به سوي خيري يا زيبايي وجود دارد پس خير مطلق و زيبايي مطلقي نيز بايد وجود داشته باشد.

افلاطون و متافيزيك:
افلاطون در كتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيك يرداخته است.هستي موضوع شايسته ي بررسي وي در فلسفه است.(همانند پارمنديس)

او در موارد زير پارمنديس اختلاف نظر داشت:

1. واقعيت هستي را مي توان با عقل (و نه با حسيات) درك كرد،و اين واقعيات بايد به آنچه به عقل و نيز آنچه  به حسيات مربوط است تقسيم شود.
2. هستي،جهان ايده ها را تشكيل مي دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستي است.

افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريك از اين دو را به دو بخش تقسيم كرد:

 1.شناختي كه در حد حدسيات باقي مي ماند و جهان حسيات را شامل مي شود
 1.1.اجسام (كه از طريق حسيات شناخته مي شوند)
 1.2.تصاوير
 2.شناختي كه به دانش ختم مي شود و جهان ذهني را شامل مي شود.
 2.1.فرضيه هاي رياضي
 2.2.ايده ها

طبق نقطه نظر افلاطون نخستين بخش هستي را رياضيات تشكيل مي دهد و ايده هايي كه ما از اجسام داريم در مرحله ي بعدي واقع مي شود. افلاطون براي جهان ايده ها اصلي در نظر مي گيرد كه همانا "اصل نيكي" ست.

افلاطون دو اصل را در متافيزيك خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگي نامشخص، اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح كرده بودند،
از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالي كه دوگانگي در آنها مربوط به ماده مي باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا كه وحدت يا يگانگي وجه مشترك هر ايده است و طبق آن، هر جسم مي تواند خودش باشد و همان گونه كه هست شناخته شود. دوگانگي كه دومين اصل در متافيزيك افلاطوني ست را مي توان در تقسيم بندي جهان ذهني از جهان حسي در نظر گرفت.
اين دو كاملا از هم جدا نيستند بلكه به نوعي به هم وابسته مي باشند، دوگانگي بر جهان حسيات حكمفرماست در حالي كه وحدانيت خاص دنياي ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالي كه اصل دوگانگي مربوط به بي نظمي ست. اين دو اصل، در تضاد با هم ولي مكمل يكديگرند. ايرادي كه بر متافيزيك افلاطوني مي توان گرفت اين است كه افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر مي گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهاني جدا از ما و همان شكل هاي مشترك اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايي دور كرد.

انديشه هاي سياسي افلاطون:

افلاطون بدون ترديد معمار اصلی فلسفه سياسی است. آموزه‌های او بنا کننده انديشه منسجم سياسی است.
افلاطون در يك خانواده ي سياسي چشم به جهان گشود و در دوره ي جواني از سوي خانواده به ادامه ي اين راه و انتخاب شغل سياست تشويق مي گرديد،اما پس از مرگ سقراط به دست سياستمداران زمان از سياست كناره گيري نمود،اما نظريات وي در مورد جامعه ي آرماني افلاطوني ثبت گرديده،وي راهكارهايي را در جهت بناي چنين جامعه اي هرائه داد كه شايد عملا غير ممكن باشد.

راهكار افلاطوني براي تشكيل يك جامه ي آرماني:
در ابتدا بايد كودكان را از 10 سالگي مورد آموزش قرار داد،آموزشهايي نظير موسيقي و ورزش و تعاليم مذهبي مي باشد،در نظر وي تزريق تفكر وجود خداوندي واحد،جامعه را به سوي آن مي كشد تا جرم و فساد به تدريج كاهش يابد،اين كودكان تا 20 سالگي آموزش مي يابند و در آزموني كه از آنها به عمل مي آيد،آنان كه مردود مي شوند به دنبال زراعت و كسب و كار مي روند و سپس آموزش افراد باقيمانده تا 30 سالگي ادامه خواهد يافت،در آزمون بعدي مردود شدگان را به مشاغل سپاهي مي گمارند و عده ي باقيمانده 5 سال ديگر آموزش ميبينند وبا مسايلي نظير رياضيات و فلسفه و ايده و مُثل افلاطوني آشنا مي شوند و پس از اين 5 سال،15 سال را به تنهايي و بدون پشتوانه،همسطح يك سرباز عادي در جامعه زندگي مي كنند و فاقد زندگي شخصي خواهند بود(همسر و فرزند).كساني كه اين مراحل را با موفقيت طي نمايند شايستگي حكومت آرماني افلاطون را دارا مي باشند،در چنين جامعه اي هيچ گونه نزاعي بر سر حكومت در نخواهد گرفت و تمامي افراد در جاي خويش مشغول به فعاليت هستند.و توازن بين طبقات جامعه برقرار خواهد بود.
از اين جهت افلاطون با دموكراسي يونان مخالفت مي ورزيد،در نظر وي جامعه به پيكره ي انساني مي ماند كه حكام فيلسوف سر آن و سربازان و سپاهيان سينه ي آن و عوام مردم،كسبه و كشاورزان شكم آن مي باشند.
از جائي كه افلاطون در اواخر عمر خويش در يافته بود كه نائل شدن به چنين دولت آرماني تقريبا غير ممكن است،در كتاب قانون خويش به بررسي دولت ها ي نا كامل پرداخت كه معيار سنجش آنها را دولت آرماني خويش قرار داد،يعني هر چه دولتها به دولت آرماني وي نزديكتر باشند به سوي تكامل پيش مي روند.از اين رو دولتها را از نظر تكامل به اين دسته ها طبقه بندي نمود:
1.تيموكراسي
2.اليگارشي
3.دموكراسي
4.جبار(مستبدي يا همان طاغوت)
به نظر مي رسد اين طرز تفكر افلاطون براي ساخت چنين جامعه ي آرماني،شايد ماشين گونه از نظريه ي مثل وي سرچشمه مي گيرد.(نظريه ي مثل وي را در مباحث پيشين مورد بررسي قرار داديم.)
هم اكنون هم انديشه هاي سياسي افلاطون در ميان بسياري از سياستمدارن جهان جايگاهي ويژه دارد.
================================
منابع:
www.hupaa.com
www.falsafeh.com
www.zendagi.com
http://daneshnameh.roshd.ir
www.booda.blogfa.com
http://hosc.blogfa.com

 سعيده كريم نژاد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:7  توسط سعیده کریم نژاد  | 

با نام خداوندي كه آدمي را انديشمند آفريد.
آسمان مركز و موطن ابرها ،مبدا و منشا بادها،وجايگاه آفتاب و ستارگان است.از نخستين روز پيدايش بشر شايد يكي از عجايب خاص كه انسان در پي دست يافتن به آن بود پهنه ي گسترده ي بالاي سر بود،كه با همه ي شناختي كه علم تا كنون نسبت به آن حاصل كرده است،هنوز هم اين گستره يكي از ناشناخته ترين هاي عالم است.چرا كه بشر از آغازين لحظات حضورش در عالم نسبت به هر ناشناخته اي كه اقدام به شناخت كرد،خود را دورتر و آن موضوع را مبهم تر و پيچيده ترين اصل دانست.در آغاز بسيار مختصر به پيدايش پهنه ي گسترده ي جهان مي پردازم كه شايد رهنموني باشد بر اينكه آغاز از كجا بود.
شايد شنيده باشيد كه همه چيز از يك نقطه آغاز شد،فضا،زمان،هر آنچه كه مي شناسيد در حدود 14 ميليارد سال پيش، از يك انفجار عظيم زاده شد،از آن زمان تا تكنون جهان در حال انبساط است.
زمان صفر كيهان،با مهبانگ آغاز شد،اگر جهان كنوني را به زمان گذشته برگردانيم تنها به يك عالم داغ و بسيار فشرده خواهيم رسيد كه با عالم كنوني بسيار متفاوت است.اگر بتوانيم عالم را به آن دوران برگردانيم و به عالم داغ و فشرده برسيم در آن زمان است كه قبل از يک زماني آن زمان آخرين سطح پراکندگي بين تابش و ماده است و ما ديگر قادر به ديدن اتفاقات قبل از آن نخواهيم بود.اين نقطه همان مهبانگ است، يعني وقتي كه عالم داغ و فشرده است و ماده به صورت امروزي وجود ندارد و اتمها به صورت امروزي شکل نگرفته‌اند ذرات هنوز باردار هستند عالم به شكلي است که تابش و ماده داراي برهم کنش قوي است، اين عالم را ازاينجا مهبانگ عالم داغ و فشرده اول مي گوئيم.در حدود 380000 سال بعد از مهبانگ ماده و تابش از هم جدا شدند و هر كدام تحول خودشان را دنبال كردند.ماده اي كه من و شما،اجرام و سيارات را تشكيل ميدهد،در آن زمان حالت پلاسمايي داشت و با تابش عالم در اندر كنش بود و در حدود 380000 سال بعد از مهبانگ بود كه سير تحول عالم آغاز گرديد.هدف بررسي مهبانگ نمي باشد چرا كه خود گستره ي بسيار وسيعي دارد و در اين زمينه مباحث بسيار ارزشمندي همچون نسبيت عام اينشتين و نظريه ي فريدمن و همچنين نظريه ي انبساط عالم هابل و...مطرح مي باشد.
مقصود از بيانات بالا تنها اين بود كه نگاهي اجمالي به آغاز اين عالم بياندازيم،آغاز از كجا بود و شايد ،پايان به كجاست؟
ميلياردها سال به طول انجاميد تا به عالم كنوني رسيديم،آسمان و ستارگان و كهكشانها هم همين سير تكامل را پيمودند تا به اكنون رسيدند،از آغاز بشر اين پهنه ي شگفت انگيز همواره مورد توجه نوع بشر بوده،در هر زمان به شكل خاص مقتضي زمان،مثلا شايد ابتدائي ترين نوع توجه انسان به آسمان را بتوان علاقه مند شدن او به آگاهي از آينده توسط اجرام آسمان و ستارگان دانست.در طول تاريخ اقوام مختلف به آسمان توجه داشتند و به حركت ستارگان عنايت داشتند و هر كدام به اندازه ي وسعت ذهنشان به جمع بندي هايي رسيده بودند و مي كوشيدند تا دانسته هاي خويش را نسبت به اين مقوله فزوني دهند.
با مطالعه در تاريخ از دوران باستان تا كنون در هر پادشاهي يا قوم و قبيله آثاري از نجوم و علاقه به آن و تنجيم(اخترگوئي) ديده مي شود.
تنجيم همان اختر گويي يا نجوم احكامي است كه مي گفتند ستاره ها در سرنوشت زمين اثر دارند، وما مي خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اختر شناسي است. آنچه كه در روايات شيعه واهل سنت و فقه اسلامي به شدت نهي شده همان تنجيم است، نه نجوم.
علم احكام نجوم را به تنجيم و علم النجامه نيز مي خواندند و امروزه از اصطلاح اختر گوئي براي آن استفاده مي شود،در يك تعريف كلي از احكام نجوم مي توان گفت:هر آنچه كه در عالم زير فلك قمر رخ مي دهد ارتباط مستقيمي با اجرام آسماني و حركت آنها دارد.يكي از دانشمندان بزرگ كه با احكام نجومي مخالفت مي ورزيد و مخالغت خود را صراحتا بيان نمود ابوريحان بيروني بود.
از چند منظر احكام نجوم داراي اهميت مي تواند باشد يكي اينكه اگر آن را دانش فرض كنيم ،مي توان گفت كه اين دانش بشر را به سوي مشاهدات تجربي و سپس رصدهاي دقيق و عقلاني رهنمون كرد و راه را براي پيشبرد علم نجوم باز كرد يا از منظر ديگر از آنجا كه اين علم مورد توجه سلاطين هر عصر بود،از حمايت هاي مادي و معنوي آنها برخوردار بود و از آنجا كه ارتباط تنگاتنگي با علم اختر شتاسي رياضي داشت،توانست اثر بسيار عميقي در پيشبرد اين علم داشته باشد.
حال نوبت علم نجوم است، كه آن را علم الهيئت، علم هيئت افلاك، علم هيئت عالم، علم الافلاك و علم صناعت نجوم هم مي‌گفتند و امروز ما اصطلاح اخترشناسي را هم براي آن بكار مي‌بريم.
پيشينه ي علم نجوم در ايران بسيار زياد است اما دريغ كه اين علم در دوره ي خاصي به دست فراموشي سپرده شد و اين متفكرين غرب بودند كه شايد دوباره اين امر را به ما يادآور شدند و دوباره اين تحول پويا شد.
 از قرن 3 هجري به بعد دانمشندان اسلامي هدفهاي مهمي را دنبال كردند، كه عبارت بودند از: انجام رصدهاي جديد، كشف اشتباهات نجوم يوناني اسكندراني، ارائه روش شناسي جديد ونهايتاً ارائه راه حل هاي جديد براي علم اختر شناسي.

طبقه بندي علوم نجوم و احكام نجوم:
علم نجوم و احكام نجوم(تنجيم) در كليه تمدنهاي باستان ، نظير تمدن هاي كلداني مصري، بابلي،چيني اين دو زمينه با هم تداخل داشته اند واز هم جدا نبوده اند. در جهان اسلامي تا قرن 4 هجري علم شناخت ستارگان را علم نجوم مي خواندند. اين علم شامل اختر شناسي رياضي كه خود اختر شناسي رياضي شامل تركيب افلاك ساختن تقاويم، استخراج تواريخ ،واحتمالا ساخت ابزار نجومي بوده و اختر گوئي يا علم احكام نجوم مي شد، يعني مجموعه ي اين دو را  علم نجوم مي‌خواندند.
درآن زمان اصطلاح علم الهيئت را براي شاخه هاي خاصي از علم نجوم به كار مي بردند كه به شناخت نحوه قرا رگرفتن يا تركيب افلاك آسماني، وضعيت سياره‌ها و وضعيت زمين مي پرداخت. ابن سينا در اقسام العلوم العقليه اختر شناسي رياضي را از اخترگوئي علم احكام نجوم جدا مي‌كند و اصطلاح علم الهيئت را براي اخترشناسي رياضي به كار مي برد و علم زيجات التقاويم را ازگروه علم هيئت به شمار مي آورد .
ابن سينا در تعاريفش از احكام نجوم سخني به ميان نمي آورد،زيرا آن را از بخشهاي فرعي حكمت طبيعي  مي دانسته و در اين راه فارابي نيز با او همراه و هم عقيده بود. به اين ترتيب اين دو فيلسوف بزرگ علم هيئت را از فروع علم رياضي و احكام نجوم را از احكام علم طبيعي به شمار آورده اند.اما بيشتر ستاره شناسان اين تقسيم بندي را نپذيرفته و طريق بطلميوس را كه علم احكام نجوم را شاخه اي از علم تركيب افلاك يا علم هيئت مي دانست صحه گزاردند.(بطلميوس علم هيئت را شاخه اي ازاقسام چهارگانه ي  علم رياضي مي دانست و آنگاه علم نجوم را شاخه اي از علم هيئت.آنها علم هيئت را علمي مستقل دانسته كه هيچ وابستگي به هيچ علمي ندارد اما احكام نجوم را وابسته به علم هيئت مي دانستند.)
اغلب منجمين اين تعريف را پذيرفته و نجوم را زير شاخه ي رياضي دانستند اما به هر صورت ابن سينا با توفيقات بسياري روبه رو گرديد.
اما بايد دانست كه نجوم بدون رياضيات بدون معنا و مفهوم خواهد بود.زيرا تنها به كمك علم رياضي است كه مي توان قوانين حاكم بر اين علم را به دست آورد.
در هر عصر برخورد متفاوتي با دانشمندان اين علم مي شد،مثلا در قرون وسطي زماني كه  نظريه ي بطلميوس ارائه شد در پي اين نظريه هنگامي كه به اين نظريه شك وارد شد فجايع بسياري از نظر اجتماعي پديد آمد(نظريه ي بطلميوس هنگامي فرو ريخت كه ثابت گرديد كه زمين داراي حركت است.) يا در مورد گاليله كه به اعدام محكوم شد و به او گفته شد كه تنها زماني بخشيده خواهد شد كه حرفش را پس بگيرد،يا برونو كه سوزانده شد.
همانطور كه ميدانيم نجوم جايگاه به خصوصي در علم دارد و اگر به تاريخ علم بنگريم ميبينيم كه اين مقوله را مي توان به دو دوره ي قبل از اسلام و دوره ي تمدن اسلامي دسته بندي نماييم. بيشتر مقصود اين است كه علم نجوم و جايگاه آن را در ميان دانشمندان اسلامي و ايراني در ادوار مختلف در ايران را بررسي نماييم.
ايرانيان در دوره ي تمدن اسلامي و پيشرفت علم در اين دوره نقش به سزا ايفا نمودند،كه اين مسئله بخشي از هويت تاريخي ما است.هيچ ملتي به اندازه ي ايران در شكل گيري و توسعه ي تمدن اسلامي نقش ايفا ننمودند.اين ايرانيان بودند كه نظريه ي پيشكپرنيكي(در ادامه به اين مبحث اشاره خواهد شد.) را در شاخه ي علم نجوم ارائه نمودند.

((جرج سارتن)) را همه به نوعي پدر تاريخ علم مي‌دانند كسي كه روش شناسي بررسي تاريخ علم را باب كرد ،اين شخص درباره تاريخ علم، در جايي در مقاله‌اي كه درباره نقاط عطف علم مي‌نويسد زماني كه به تمدن اسلامي‌مي‌رسد ضمن اينكه اشاره مي‌كند فتح ايران براي تمدني كه تازه داشت شكل مي‌گرفت(تمدن تازه شكل گرفته اسلامي ‌كه بعد از فتوحات شكل مي‌گيرد) يكي از ارزشمندترين فتوحات بود اشاره مي‌كند كه از اين تمدن، يعني تمدن ايراني تاكنون سخني نگفته ام زيرا كه انصاف را نمي‌توان با كلامي ‌مختصر و موجز حق خدمتي را كه تمدن ايراني به جهان كرده است ادا كرد و ذكر تاريخهاي صحيح اگر ناممكن نباشد بسيار دشوار است.

ابو ريحان بيروني و خواجه نصيرالدين طوسي و ابوالفا بوزجاني وابو جعفر محمد بن موسي خوارزمي و بنو منجم و... كه همگي ايراني بوده و  نقش اساسي در شكل گيري تمدن اسلامي داشتند.بنو موسي بن شاكر خراساني هم كه سه پسر بودند كه نقش مهمي در علم نجوم و رياضيات ايفا نمودند اما از آنجا كه در زمان آنان مركز علم بغداد بود خراسان را ترك نموده و در بغداد سكني گزيدند.
به طور مثال ابو ريحان بيروني و بازاري با مشاهده ي همزمان يك ماه گرفتگي اختلاف طول آن را به دست مي آورند،درست در زماني كه هيچ ابزاري موجود نبود.در اين زمان و دوره مسلما اين كار با ابزار موجود بسيار راحتتر انجام مي شود.

منابع نجومي
يكي از منابعي كه مي تون به آنها اشاره كرد كتيبه ها مي باشد.در واقع لوحه‌هاي گلي، كتبيه‌هايي كه از دوران مادي به خصوص از دوران هخامنشي باقي مانده است،حتي تعدادي از منجمان دوران باستان،مثلاً شخصي مثل نوا ريمانو كه در دوره داريوش بزرگ زندگي مي‌كرد،شخصي بود كه دوره گرفتهاي خسوف‌ها و كسوف‌ها را به طور جدي بررسي مي‌كرده و سيستم تقويم را تصحيح مي‌كرد يا كيدينو كه در اواخر دوره هخامنشي مي زيست، كه اين شخص در واقع در دوره هخامنشي طول سال را با يك دقت فوق العاده عالي محاسبه مي‌كند و از طرفي، تغيير تقدم اعتدالين را بررسي مي‌كند، تغيير محل اعتدالين را بررسي مي‌كند.در دوره ي هخامنشي و پايان آن و در زمان حمله ي اسكندر به ايران ثبت‌هاي فوق العاده دقيقي  وجود دارد كه درباره پديده‌هاي نجومي ‌صورت گرفته است كه در پرستش گاه بابل صورت مي‌گرفته، ثبت‌هاي دقيقي از مقارنه‌ها و بقيه داستانهاي نجومي‌كه آن زمان برايشان مهم بوده. 
در عهد ساساني ذيجي(زيج) موجود بود به نام ذيج شهريار(ذيج مجموعه اي از محاسبات نجومي و فلكي مي باشد و در دوره ي تاريخ تمدن اسلامي كتابهايي كه در رابطه با نجوم نوشته شده بخش اعظمشان را جداول نجومي تشكيل ميدهند.لذا اصل كتابهاي نجومي را ذيج گويند.(اصل تئوري هايي كه در رابطه با نجوم است.)) از ذيج شهريار در واقع چيزي جز آنچه دانشمندان اسلامي به آن استناد كردند باقي نمانده است،كه مشهورترين اين دانشمندان ابوريحان بيروني است كه در ذيج خود يعني قانون مسعودي به ذيج شهريار كه گوئي در عهد خسرو انوشيروان شكل گرفته، استناد كرده است.يكي ازپايه هاي اصلي ذيج ها ي دوره ي اسلامي را ذيج شهريار تشكيل داد.بعد از اسلام ذيج هاي متعددي توسط دانشمندان هر عصر به نگارش در آمد،در قرن دوم هجري محمد الفزاري از ذيج هندي به نام سينت‌هانتا استفاده زيادي كرده  است اولين ذيجي كه نوشته سنت هند كبير است.وي در اين راه از ذيج هاي هندي و فلكيات بطلميوسي بهره ي بسيار برد.
در اين زمينه ها محمد بن ابوجعفر محمدبن موسي خوارزمي پايه گذار علم جبركه در زمينه ي نجوم هم فعال بود و ذيجي را با استفاده از ذيج ها ي هندي و يوناني  و ايراني تشكيل داد. و ابوعبدالله مرزي نيز فعاليتهاي بسياري در جهت پيشبرد نجوم انجام دادند.بايد توجه داشت كه در اين مقوله ذيج هاي هندي و فلكيات بطلميوسي بي تاثير نبودند.
عبدالرحمن صوفي رازي نيز جدول‌هاي يوناني‌ها را تصحيح مي كند، مثلا به منطقه اي  از ستاره‌هاي نجومي اشاره مي‌كند مثل صورت فلكي ققنوس كه اصلاً در هيچ كدام از نوشته‌هاي قبلي موجود نبوده و يا مثلا اجرام غير ستاره به نام سحابي را عنوان مي‌كند.
گروهي از دانشمندان غربي معتقدند كه مولد علم غربي‌ها بودند ،يونان قديم و رم بعداً رنسانس تمدن فعلي، در حالي كه اين طور نيست،درست است كه در حوزه‌هاي مختلفي علمي مسلمانانها و ايراني‌ها علوم يوناني وعلوم اسكندري و علوم هندي علوم چيني را گرفتند اما آنها اين علوم را به صورت بكر استفاده نكردند بلكه روي آنها كار كرده و بعد خودشان بسيار بر آن افزودند و اين خود يك روش علمي است، علم متعلق به سرزمين خاصي نيست، علم جهاني است علم در جايي محدود نيست اصلاً سيال ترين پديده بشري علم است يعني نمي شود در يك جايي بوجود بياد و در آن سرزمين در داخل مرزهاي جغرافيايي محدود بماند.
ابن هيثم بصري از برجسته ترين فيزيكدان در فيزيك نور ،كسي است كه واضع اتاق تاريك قوانين انعكاس نور را كشف نمود،فيزيك رؤيت را كشف نمود، او در مورد  نجوم نقدي بر نظريه بطلميوس تحت عنوان الشكوك الا بطلميوس دارد كه در آن اشكالات نظريه بطلميوسي را مي‌گويد، مي‌نويسد،  خواجه نصرالدين طوسي مدت 18 سال در مراغه بر روي ذيج ايلخاني كار مي‌كند، و در آن اشكالات متعدد بر نظريه بطلميوس را وارد مي كند و نظريه خواجه نصير يكي از اركان مهم نجوم جديد است كه او با نظرياتش نظريه بطلميوس را سست مي‌كند و ابوريحان بيروني نيز در ذيج خويش معروف به قانون مسعودي اشكالات اساسي به نظريه فلكي بطلميوس مي‌گيرد و المجستي(ذيج بطلميوسي) را نقد مي‌كند . و بتروجي اشپيلي آندوروس نيز نقدي بر نظريه زمين مركزي بطلميوس مي‌كند، ابن شاطر كه يكي ديگر از منجمين برجسته است او نيزهمين نقد را ادامه مي‌دهد، شخصي به نام اوذري دمشقي نيز يك نقد اساسي بر نظريه بطلميوس مي‌كند ،جفت طوسي كره‌هاي تو در تو كه خود خواجه نصير درست مي‌كند و عملاً پايه‌هاي خورشيد مركزي را با اين طراحي خودش كه زمين را متحرك مي‌كند،سست مي كند ،در تاريخ علم نجوم جفت طوسي كه از ادعاهاي خواجه نصير طوسي بود جايگاه خاصي براي خود دارد. يكي از كساني كه به صراحت در قرن چهارم هجري راجع به گردش زمين به دور خورشيد جاذماً اظهار نظر مي‌كند و مي‌گويد اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد اين ابوسعيد سجزي است ابوسعيد سجزي اهل سيستان بوده ،او اثبات مي‌كند كه اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد يعني قرنها قبل از كپرنيك و كپلر او چنين نظريه‌اي را ارائه مي‌دهد . كه به اين نظريات، نظريات پيش كپرنيكي مي گويند.( منابع موجود ايراني نشان مي دهد كه اگر چه ايرانيان نتوانسته بودند كه ثابت كنند كه اين زمين است كه حول خورشيد در حركت است اما به هر حال اين دانشمندان ايراني بودند كه معتقد بودند كه خورشيد ثابت بوده و زمين حول آن در حركت است،اما به هر صورت راهي براي اثبات آن در دست نداشتند. يكی از شواهد مكتوب، كتاب «اعلاق‌النفيسه» نوشته ابن‌رسته اصفهانی (قرن سوم هجری/ نهم ميلادی) است كه تنها يك جلد از هفت جلد آن باقی مانده است.)
خواجه نصير الدين طوسي عنوان خورشيد مركزي را مطرح كرده بود، نظريه جفت طوسي در واقع نظريه اي است بين نظريه رايج بطلميوسي مي‌گويد كه زمين مركز عالم است و زمين ثابت است و در مركز ايستاده و اجرام در افلاك مختلف به دورش مي‌چرخند و نظريه خورشيد مركزي كپرنيكي كه به انقلاب كپرنيكي مطرح است خورشيد را در مركز قرار مي‌دهد نظريه جفت طوسي بين اين دو قرار مي‌دهد يعني حركتي را به هر دو جرم نسبت مي‌دهد. يعني يك پله جلوتر از بطلميوس و يك پله قبل از خورشيد مركزي و كپرنيك از اين استفاده كرد و جزء منابع مورد استفاده كپرنيك گفته مي‌شود و از آن ياد مي‌شود.
در پايان خاطر نشان مي كنم كه نبايد اين تاريخ و اين دستاوردها در طول تاريخ چندين هزار ساله به دست فراموشي سپرده شود.چرا كه تاريخ ايران آكنده از نام آوريهاي فراوان بوده كه شايد اكنون از آنها و نام بزرگ دانشمندان اين سرزمين چيزي جز يك نام در اذهان باقي نمانده باشد.
==============================================
منابع:
(برنامه آسمان شب)http://tv4.irib.ir
http://rcirib.ir 
اقتباسي اجمالي بر كتاب تاريخ جامع اديان،نوشته جان باير ناس،ترجمه علي اصغر حكمت.

نويسنده:سعيده كريم نژاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:25  توسط سعیده کریم نژاد  | 

من معتقد به ابطالپذيري نظريه ها به عنوان معياري براي ارزش نهادن به ميزان درستي آنها هستم البته نه به سرسختي پوپر و ليكن انديشه ام از نگرش خاص او پيروي مي كند.
و اين را تا آخر بحثمان به خاطر بسپاريد .
قبل از هر بياني ، لازم ميدانم كه كارل ريموند  پوپر رادوباره بشناسم :
در فلسفه علم با موج دوم يا همان علم شناسي نگاتيويسم (ابطال گرايي ) روبرو مي شويم و كارل پوپر را مي توان نماينده ي اصلي اين موج دانست.
قطعا موج دوم فلسفه ي علم با موج اول كه همان پوزيتيويسم يا اثبات گرايي مي باشد اشتراكات و افتراقاتي دارد .
وجوه اشتراك ابطال گرايي را با پوزيتيويسم مي توان بر تاكيد بر تافته جدا بافته بودن علم و تمايز قايل شدن ميان معرفت علمي با ساير معرفت ها ، تاكيد بر بيغرضي عالمان و..... دانست .
اما وجوه افتراق ( تفاوت ها ) بين اين دو موج  را مي توان در تاكيد بر ابطال يك قضيه به جاي اثبات آن ، مخالفت با استقرا به معني انبوه مشاهدات براي اثبات يك نظريه و.... دانست.
پوپر مي گويد :
راه درس گرفتن از تجربه انجام مشاهدات مكرر نيست .
سهم تكرار مشاهدات در قياس با سهم انديشه هيچ هست .
بيشتر آنچه كه مي آموزيم با كمك مغز هست، چشم و گوش نيز اهميت دارند ، ولي اهميتشان بيشتر در انديشه هاي غلطي هست كه مغز با عقل پيش مي نهد ، بر همين اساس ، با استقراگرايان مخالفت ورزيده و استقرا را اسطوره اي بي بنياد معرفي كرده است.
طبق نظر وي روش صحيح علمي عبارت هست از آنكه يك نظريه به نحو مستمر در معرض ابطال قرار داده شود ، بنا براين يك نظريه براي اينكه قابل قبول باشد ، بايد بتواند از بوته ي آزمونهايي كه براي ابطال آن طراحي شده اند ، سر بلند بيرون بيايد.
پوپر با اين ديدگاه به مخالفت با تلقي هاي رايج از علم پرداخت و بيان كرد كه علم و نظريه هاي علمي هيچگاه از سطح حدس فراتر نمي روند و آنچه كه منتهي به پيشرفت علم مي شود سلسله اي از حدس ها و ابطال ها مي باشد .
پوپر تاكيد مي كند كه براي رسيدن به انديشه هاي نو ، هيچ دستور منطقي نمي توان تجويز كرد.
انديشمندان بسياري چون برونو ، گاليله با مشكلات و مصايب طاقت فرسايي دست و پنجه نرم كردند تا روش استقرايي در جهان علم نهادينه گرديد ، اما در قرن 20روش استقرايي جاذبه ي دوران رنسانس خود را از دست داده هر چند استقرا نفي نشد ، اما فيلسوفان علمي قرن20، در تكاپو بودند تا روشهاي بهتري را جايگزين آن كنند .
و اين سير منطقي تكامل انديشه در طول تاريخ حيات انسان هست.
در فلسفه ي علم قرن 20 ، دو ديدگاه از بقيه ديدگاه ها بيشتر مورد توجه واقع شد . يكي ديدگاه ابطال پذيري پوپر بود و ديگر نظريه ي انقلابهاي علمي كوهن به يك چرخش تاريخي تكيه مي كند و معتقد مي شود كه علم يك سيستم پوياست و به جاي معرفت شناسي علم به جامعه شناسي علم توجه مي كند .
وي نشان داد كه علم تكامل تدريجي به سمت حقيقت ندارد بلكه دستخوش انقلابهاي دوره اي هست كه او آن را تغيير پارادايم مي نامند.
پارادايم يكي از مفاهيم كليدي كوهن هست او معتقد هست پارادايم (نظام) يك علم تا مدتهام مديد تغيير نمي كند و دانشمندان در چارچوب مفهومي آن سرگرم كار خويش هستند ، اما دير يا زود بحراني پيش مي آيد كه پارادايم را در هم مي شكند و انقلاب علمي بوجود مي آيد كه پس از مدتي ، پارادايم جديدي به وجود مي آيد و دوره اي جديد از علم آغاز مي شود .
مثالهاي كلاسيك تغيير پارادايم عبارتند از :
1) كار گاليله كه باعث بر انداختن فيزيك ارسطويي و ايجاد نسبيت گاليله اي شد .
2) كار كپلر كه باعث كشف بيضوي بودن مدار سيارات شد.
3) ابداع فيزيك جديد توسط نيوتن .
4) نسبيت عام و خاص اينيشتين .
5) مكانيك جديد كوانتوم كه باعث كنار گذاشتن مكانيك كلاسيك شد .
پوپر معتقد هست كه:
علم مثل يك آلاچيق هست كه پايه هاي آن روي مرداب قرار دارد ، علم را مي توان به جايي رساند كه عجالتا محكم باشد و اين لزوما به اين معني نيست كه جايگاهش ثابت و هميشه محكم هست .
تا اينجا با پوپر آشنا شديم .
و اما بحث من در مورد منطق احتمال هست ، براي ورود به اين بحث جالب و قشنگ احتمالات ، يك كلاس درس را در نظر مي گيريم و در اين كلاس خودمان را حاضر مي بينيم ، دقت كنيد به اين مباحثه ي بين معلم و شاگردانش :
من (معلم ) مي گويم : اصل اول احتمالات بيانگر آن هست كه نتيجه ي حاصل از يك بار آزمايش يك پيشامد تصادفي ، تاثيري در نتايج حاصل از آزمايشهاي بعدي همان پيشامد ندارد .
بجه ها مي گويند : گفتن نداشت كه ! بديهي تر از اين هم مگر داريم ؟!
من مي گويم : اگر يك آزمايش را به دفعات زياد انجام دهيم ، نتايج حاصل از آن به نتايج حاصل از حساب احتمالات نزديكتر مي شود .
مثلا : اگر سكه اي را در يك بار آزمايش 6بار بيندازيم ، و در مرتبه اي ديگر 1000بار بيندازيم ، اعدادي كه از آزمايش دوم به دست مي آيند به طور متوسط نزديكتر به 2/1 خواهند بود تا آزمايش اول .
بچه ها مي گويند : اين هم كه معلوم هست ! ببخشيد آقا ، مبحث جلسه ي امروز بديهيات هست ؟!
من ميگويم : تقريبا هم همين طور است ! خوب، نيت مي كنيم كه سكه اي را 1000بار بيندازيم ، شروع مي كنيم .
4بار اول« شير» مي آيد . احتمال « شير » آمدن سكه از اين به بعد در هر پرتاب چقدر است ؟
بچه ها نگاهي با تعجب به هم مي اندازند و بعد يكي از آنهابه نمايندگي از سايرين مي گويد: خوب معلوم است ، 2/1 ديگر .
منظورتان از اين سئوال بديهي چيست؟ من ميگويم : آيا توجه داريد ، كه قرار است با 1000بار انداختن سكه ، مجموعا به عدد 2/1 نزديكتر شويم . براي رسيدن به چنين هدفي بايد از اين به بعد « خط » اندكي بيشتر بيايد
بچه ها با كمي تعچب به حرف من گوش مي كنند . اين حرفها مشكوك به نظر مي رسد . يكي از آنها كه به طنز پردازي معروف است با احتياط مي گويد : « نه آقا ! ربطي ندارد ، شما داريد سر ما گول مي ماليد !»
و بعد همه مي خندند .
مي گويم : يعني مي خواهي بگويي كه من همان آقا گرگه هستم كه پشت درب مغزتان ايستاده و پنجه ي آردي اش را نشان مي دهد ، مي خواهيد درب مغزتان را باز نكنيد ! من مي گويم اگر قرار است تعداد دفعات را زياد كنيم و به 2/1 نزديكتر شويم ، از اين به بعد خط بايد بيشتر بيايد .
منظورم هم طبق « احتمال متوسط » است و اگر نه خودم هم مي دانم كه اصلا شايد همه ي 1000بار « شير» بيايد .
اما اين احتمال بسيار اندك است و همانطور كه قبلا گفتيم : احتمال « متوسط » به 2/1 نزديك مي شود .
حالا آيا اين مفهوم ، حتي يك اپسيلون هم روي نتايج پرتابهاي چهارم به بعد تاثير نمي گذارد ؟
و بعد ادامه مي دهم : مي خواهم بگوئيد كه اگر حرف من غلط هست ، چرا ؟
آيا اگر فرض كنيم با تكرار آزمايش در دفعات بالا ، به حساب احتمالات نزديك مي شويم ، در آن صورت اصل اول احتمالات نقض نمي شود ؟
اين قسمتي از احتمالات هست همان احتمالات عددي .
و ليكن من از ديدگاه خودم مي خواهم به احتمالات نگاه كنم و مي خواهم از فرصت استفاده كنم ، كمي هم نظر خودم را راجع به احتمالات بيان كنم از ديد و ذهنيت خودم و از اينكه چرا بحث احتمالات را انتخاب كردم نه از ديد فلسفه ي اين علم بلكه از ديد فلسفه ي ذهني خودم .
هميشه وقتي حرف از احتمالات مي آيد من ياد كلمه ي پر معناي جبر و احتمال مي افتم ، اسم قشنگي هست ، يك كمي در باره اش فكر كنيد . من فكر مي كنم اين دو كلمه تصادفي كنار هم قرار نگرفته اند .
اگر با دقت تر به خودتان ، آدمها ، دنيا و به طور كلي زندگي نگاه كرده باشيد ، اين قضيه « جبر » حتما سراغتان آمده است . منظورم جبري كه در رياضي مي خوانيم نيست . نه ! منظور همان بحث معروف « جبر و اختيار » هست .
اينكه بالاخره ، كجاي جهان ايستاده ايم و چقدر در سرنوشتمان دست خودمان هست ؛ زندگي ما چگونه رقم خورده است و در آينده چگونه رقم خواهد خورد ؟ آيا برخي حوادث كوچك و آيا بعضي از همين اتفاقات ساده ي روز مره ، نمي تواند باعث شود كه به ناگاه مسير زندگي ما عوض شود ؟ بگذاريد يك مثال بزنم :
اگر فيلم هاي « كريشتف كيشلوفسكي » را ديده باشيد مي دانيد كه او تقريبا در همه ي فيلم هايش با مساله ي « جبر و اختيار » و همين طور بحث « احتمال » كلنجار مي رود و اين مساله را از زواياي مختلفي بررسي مي كند .
او فيلمي دارد به نام « شانس كور » در اين فيلم داستان زندگي فردي با سه احتمال مختلف مورد بررسي قرار مي گيرد . هر سه احتمال از پس يك واقعه ي واحد و ساده شكل مي گيرند . واقعه اين است كه آيا آن فرد به يك قطار مسافر بري مي رسد يا نه ؟
در احتمال اول فرد به قطار مي رسد، به شهر ديگري مي رود ، وارد يك حزب سياسي مي شود ، با دوست سابقش آشنا مي شود و به طور كلي زندگي اش در مسير خاصي قرار مي گيرد .
در احتمال دوم ، فرد به قطار نمي رسد ، هنگام سوار شدن با پليس درگير مي شود ، محاكمه مي شود ، در شهرش مي ماند ، با آدمهاي متفاوتي آشنا مي شود و زندگيش مسيري پيدا مي كند كه كاملا با حالت اولي متفاوت بوده است ، در احتمال سوم نيز باز فرد به قطار نمي رسد ، اما نامزدش در ايستگاه قطار به سراغش مي آيد و او را برمي گرداند . اين بار نيز او زندگي كاملا متفاوتي نسبت به دو حالت قبل پيدا مي كند .
آيا واقعا اين احتمالهاي ساده و روزمره قادرند مسير زندگي ما را تغيير دهند ، و آيا بر اساس شانس و تصادف زندگي ما شكل گرفته و خواهد گرفت و يا ...........، نمي دانم هر كسي از زاويه ي ديد خود اين جهان را مي بيند و تسير مي كند . هستند كساني كه جهان را تكرار پديده ها مي دانند و از روي تعداد دفعات پي به وجود جهان مي برند و هستند كساني كه در نقطه ي مقابل ، جهان را همواره محتمل ترين حالت وجودي پديده ها مي دانند يعني معتقدند كه جهان زماني بوجود آمد كه پديده ها در بالاترين احتمال وجودشان قرار داشتند .
با هر ديد و ازهر زاويه اي كه به منطق احتمال بنگريم فوق العاده زيباست .
اما بحث اصلي خودمان ، كمي راجع به تقويت تئوريها بحث مي كنيم :
تئوري ها اثبات ناشدني اند . ولي گاه مي توان آنها را تقيوت كرد . بسيار كوشيده اند تا نشان دهند كه تئوري ها نه صادق اند و نه كاذب ، بلكه كم و بيش محتمل اند . به خصوص منطقي  را با نام منطق استقراء مطرح ساخته اند تا علاوه بر « صدق » و « كذب » درجاتي از احتمال را نيز به گزاره هانسبت دهد : اين منطق را « منطق احتمال » خواهيم خواند .
معتقدان به منطق احتمال بر آنند كه احتمال گزاره ها را استقراء تعيين مي كند . ولا جرم نياز به اصل مجوز استقراء داريم تا اطمينان دهد كه گزاره ي يافت شده به استقراء « احتمالا از اعتبار برخوردار است » ، يا آنكه خود چنين احتمالي را به آن ببخشد ، خود اصل مجوز استقراء نيز ممكن است تنها « احتمالابرخوردار از اعتبار باشد » اين در حالي است كه به نظر من ، مساله ي احتمال فرضيه ها را از بن بد فهميده اند . بلكه به جاي بررسي « احتمال » هر فرضيه بايد ديد كه آن فرضيه د ربرابر چه امتحان ها و آزمونهايي تاب آورده است ، و چگونه با تحمل شدايد صلاحيتش را براي بقاء ثابت نموده و چقدر تقويت شده است .
در باب به اصطلاح « اثبات » فرضيه ها :
اين نكته كه تئوريها قابل اثبات نيستند ، همواره مورد غفلت واقع شده است هنگامي كه پاره اي از پيش بينيهاي حاصل از نظريه اي محقق مي گردد . اغلب مي پندارند كه آن نظريه به اثبات رسيده است . چه بسا اقرار هم بكنند كه چنين اثباتي منطقا بي نقص و خلل نيست و بپذيرند كه نمي توان هيچ گزاره اي را از راه تثبيت بعضي از پيامدهايش تثبيت نمود . با اين حال بيشتر راغبند اين گونه ترديد ها را وسواس بي وجه بدانند . مي گويند انكه هيچكس به قطع نمي داند فردا خورشيد برخواهد دميد سخن راستي است كه همه هم مي دانند ولي از اين قدر ترديد مي توان اغماض كرد . آري تجربه هاي نو نه تنها تئوري ها را اصلاح مي كنند بلكه گاه به ابطال تئوري ها نيز مي انجامند . اين امر دانشمندان را با احتمالي خطير روبرو مي كند كه هر آن ممكن است به فعليت برسد ولي تا كنون هرگز نديده ايم كه قانوني تائيد شده ناگهان فرو بشكند و در نتيجه ي اين امر ناگهاني،
نظريه اي ابطال گردد . هرگز چنين نيست كه تجربه هاي آشنا روزي نتايج نا معهود به بار آورند بلكه هميشه تجربه هاي نو ، كاستيهاي تئوريهاي كهنه را بر ملا مي سازد . هر تئوري كهنه حتي پس از آنكه جايش را به تئوري نو واگذار مي كند همچنان به صورت حالت حدي تئوري نو از اعتبار برخوردار مي ماند . خلاصه اينكه مي گويند نظمهايي كه مستقيما به تجربه در آيند تغيير نمي يابند .
بر آنند كه هر چند تغيير اينگونه نظم ها منطقا ممكن يا متصور هست ولي اين امكان در علوم تجربي نا ديده گرفته مي شود و تاثيري بر روشهاي اين علوم نمي نهد بلكه به عكس ثبات امور طبيعي يا « اصل يكنواختي طبيعت » از مسلمات روش علمي است . استدلال ياد شده قابل دفاع هم هست ولي اين امر تاثيري بر نظر اصلي من ندارد . اين استدلال بيانگر اعتقادي متا فيزيكي به وجود نظم در اين عالم است ( من نيز در اين اعتقاد شريكم و مي گويم كه بدون آن تصور انجام هر گونه عمل هم مشكل است ) ليكن مساله اي كه پيش رو داريم ، و اهميت پرداختن به اثبات نا پذيري تئوري ها هم از آن ناشي مي شود ، مساله اي كاملا جداست .
نكته مورد نظر اشاره اي است كه در ضمن استدلال به اصل يكنواختي طبيعت مندرج است . اين اصل به نظر من قاعده ي روش شناسانه ي مهمي را بسيار سست بيان مي كند و ما از راه غور در معناي اثبات ناپذيري تئوريها هم مي توانستيم آن قاعده را نتيجه بگيريم و فوايد بيشتري نصيبمان مي گشت .
فرض كنيم فرداخورشيدطلوع نكند(وباوجودآن مابه حياتمان ادامه دهيم وكارهاي علمي خويش راپي گيريم)در چنان وضعي بايدبكوشيم وتبيين علمي امررابه دست دهيم.يعني وقوعش راازقوانين نتيجه بگيريم.ممكن است تجديدنظرعميق درتئوريهاي موجودلازم باشد. باري تئوريهاي ناشي ازتجديدنظر،نه تنهالازم است توجيهي ازوضع جديدبه دست دهند،بلكه بايدبتوان تجربه هاي گذشته را نيزاز آنها نتيجه گرفت. ملاحظه ميشودكه اينكه اصل يكنواختي طبيعت،ازنظرروش شناسي بااين فرض جايگزين شده است كه قوانين طبيعي نسبت به زمان ومكان پاياهستندبه گمان من ادعاي اينكه نظم هاي طبيعي تغييربرنميدارندادعاي نابه جايي است (چون قابل نقض يا ابرام نيست )،نكته اينجاست كه پاياني نسبت به زمان ومكان ،واستسنابردارنبودن رابايدجزء تعريف قوانين طبيعي دانست. ازاين روست كه امكان بالقوه باطل شدن قانون هاي تقويت شده ،ازنظرروش شناختي ، ازاهميت بسيار برخورداراست .باتوجه به اين امرخواهيم توانست انتظارات وتوقعات خويش ازقانون هاي طبيعي رابهتربشناسيم ."اصل يكنواختي طبيعت"رانيزمانندخويش نزديكش"اصل عليت"ميتوان تفسيرمتافيزيكي قاعده اي روش شناسانه ،گردن نهادن به اصل مجوز استقراء بوده است . مدعي شدند كه جهت تدوين روش استقراء پيروآن روش اثبات تئوريهابدين اصل نيازمنديم. ليكن اين شيوه ي استدلال عقيم است چون اصل مجوز استقراء خودحكمي است متافيزيكي. تجربي فرض كردن اصل مجوز استقراء تسلسلي بي فرجام پيش مي آوردلاجرم اين اصل راتنها ميتوان حكمي اولي(يامصادره يااصل موضوع)تلقي كرد. درصورتي كه ميتوانيم اصل مجوز استقزاء راگزاره اي ابطال ناپذير بنگاريم. شايد اين نكته ديگر چندان اهميت نمي يافت چون اگر خود اين اصل كه بايد به استنتاج وانبساط تئوريها اعتباربخشدابطال پذير باشد.باابطال نخستين تئوري باطل ابطال خواهد گرديد.معناي اين سخن آن است كه علم در هرگام كه به جلوبرميدارداصل مجوزاستقراء راازنوباطل مي كند. بنابراين اصل مجوز استقراءبايد به نحوي تقريرگرددكه ابطال پذيرنباشد. وليكن لازمه ي اين كار،گردننهادت به تصويرنادرست وجودگزاره هاي گزاره هاي تاليفي سابق برتجربه-يعني گزاره هاي خدشه ناپذير راجع به جهان واقع-مي باشد.
"احتمال فرضيه هاواحتمال رويدادها:نقدمنطق احتمال"
گيريم پذيرفتيم كه تئوريها هرگزبرمسند اثبات مستقرنمي گردند،آيادست كم نمي توانيم بعضي تئوريهارا كمابيش تثبيت نمائيم وبرخي رامحتملتر وپاره اي رانامحتملتر بشماريم؟ وآيانميتوانيم احتمال فرضيه هارا مثلا به احتمال رويدادها تحويل كنيم،وبدين شيوه راه روش هاي رياضي ومنطقي رادراين عرصه بگشائيم ؟به نظر ميرسدكه اين نظريه مربوط به احتمال فرضيه ها،مانندصورتكلي منطق استقراء زائيدهي برهم آميختن مسائل روان شناسانه بامسائل منطقي باشد. اين درست كه يقين هاي ذهني در تزدماشدت وضعف داردويقين مانسبت به تحقق يافتن پيش بيني ها وتقويت مجدد فرضيه ها،گاه به سابقه ي سرافرازبرآمدنشان از آزمون ها يعني به مواردپيشين تقويتشان وابسته است.معتقدان به منطق احتمال هم مي پذيرندكه اينگونه مسائل روان شناسانه در معرفت شناسي ياروش شناسي جايي نداردامابرآنندكه مي توان برپايه نتايج حاصل از استقراءدرجاتي ازاحتمال رابه خودفرضيه هانسبت دادوخوداين امرراهم به مفهوم احتمال رويدادها قابل تحويل مي دانند.
اغلب مي پندارند كه مسأله ي تعيين احتمال فرضيه ها،صرفاحالت خاصّي از مسأله كلي ترتعيين احتمال گزاره هاست؛ وچنين مي انگارند كه اين مسأله ي تعيين احتمال رويدادهاست درقالب اصطلاحاتي ديگر.
ازاين روست كه مثلا درنوشته هاي رايشنباخ مي خوانيم :«اين كه احتمال رابه گزاره هانسبت دهيم يا به رويدادها،تنهابه اصطلاحاتي كه به كار مي بريم وابسته است.تاكنون گفتيم انتساب احتمال 6/1 مثلا منتسب به گزاره ي «وجه 1 خواهد آمد» است.
گمان مي كنم بايداذعان نمودكه كوشش براي تطبين احتمال فرضيه ها براحتمال رويدادها،كوشش كاملا بيهوده اي بوده است.خواه ادعاي رايشنباخ رابپذيريم كه همه ي فرضيه هاي فيزيك«درحقيقت»يا«پس ازوارسي دقيق»جزگزاره هاي احتمالي نيستندوخواه قوانين طبيعي رابه دونوع قوانين«قطعي»يا«دقيق»و«قوانين احتمالي»تقسيم كنيم يانه،آن نتيجه تغييرنخواهدكرد.
اين هردونوع تخمينهايي هستندكه هيچگاه«محتمل»نمي شوند: بلكه تنهابا«ابزارلياقت»دربرابرهجوم آزمون ها تقويت مي گردند.پس چراطرفداران منطق استقراء به عكس اين نتيجه رسيده اند؟
جنيز مي نويسد:«......مانمي توانيم هيچ چيزرابه قطع ويقين بدانيم».من نيزبااينسخن كاملاموافقم.
ولي درادامه مي نويسد:«بيشترين خط ماآن است كه با احتمال سركنيم . پيش بيني هاي تئوري كوانتوم جديد نيز چندان (بامشاهدات)موافق افتاده اند كه به احتمال بسيار زيادمي توان بهره اي از مطابقت واقع براي آن قائل شد. وحتي مي توان گفت كه احتمال كمي صدق اين نظريه بسيار به قطع ويقين نزديك است.»
ببينيم خطاي اودركجاست.
شايعترين اشتباه بي شك اين بوده است كه خودفرضيه هاي احتمالي رانيز محتمل انگاشته اند؛ يعني اينكه هر فرضيه ي احتمالي راازاحتمال فرضيه اي برخوردارپنداشته اند. براي تحكيم اين پندارنادرست،استدلال به ظاهردرستي مي توان آورد.مي دانيم كه فرضيه هاي احتمالي صورتا وباقطع نظرازشرط روش شناسانه ي ابطال پذيري نه اثبات پذيرند،نه ابطال پذير.
اثبات ناشدني اندچون صورت گزاره هاي كلي رادارند وبه معناي دقيق كلمه ابطال پذيرهم نيستندچون هيچ گزاره اي پايه اي منطقا نقضشان نمي كند.پس اين گزاره ها(به قول رايشنباخ)كاملاداوري ناپذير هستند.
اكنون منطق استقراء وارد بحث مي شود.
منطق استقراء سنتي كه قائل به تقارن اثبات پذيري وابطال پذيري است ،اين گمان رابرمي انگيزدكه گزاره هاي احتمالي «داوري ناپذير»،بامقياسي براي سنجش درجات ارزش منطقي درتناظرقرارمي گيرند،كه باز به قول رايشنباخ«طيف پيوسته اي از درجات است احتمال است كه صدق وكذب دوحداقصاي دست نيافتني اش مي باشند.»حال آنكه درنظرمن،گزاره هاي احتمالي درست از آنجاكه كاملاداوري ناپذيرند،گزاره هايي كاملا متافيزيكي اند،مگرآنكه باپذيرفتن قاعده اي روش شناسانه آنهارابه گزاره هايي ابطال پذيرمبدل سازيم . ازابطال ناپذير بودن اين گزاره ها نتيجه نمي شودكه مي توان آنهاراكم وبيش تقويت كرد.
بلكه همين قدرنتيجه مي شود كه اين گزاره ها راباهيچ تجربه اي نمي توان تقويت نمود.
مي دانيم كه گزاره هاي ابطال ناپذير هيچ امري را ممنوع نمي شمارند،وباهرگزاره اي پايه اي دلخواهي سازگار هستند.
خصوصاگمان مي كنيم كه تخمينهاي احتمالي مانند سايرفرضيه ها،گزاره هايي ابطال پذير به شمار مي روند.
وليكن وارد هيچ نزاعي برسراين امرنمي شوم كه شيوه عمل فيزيكدانها«واقعا»چيست.زيراكه اين بحث بسته به ديدگاههاي مختلف تفاوت خواهدكرد.
منطق استقراء ومنطق احتمال :
فرض مي كنيم كه فرضيه اي مشخص- مثلاتئوري شرودينگر- را«محتمل»بشماريم :معناي محتمل برايمان معين است ؛خواه«محتمل به اندازه ي فلان درجه عددي»خواه صرفا«محتمل»بدون درجه اي مشخص .
گزاره اي راكه از«محتمل»بودن تئوري شرودينگرخبرميدهد،ارزيابي آن تئوري مي خوانيم.
پيداست كه ارزيابها هميشه گزاره هايي تاليفي اند-يعني مدعيانيراجع به «عالم واقع»هستند ؛مانندگزاره هاي «تئوري شرودينگرصادق است» يا«تئوري شرودينگركاذب است»كه تاليفي اند. همه ي اينگونه گزاره ها ازكفايت تئوري موردنظرخبرمي دهندولذابه هيچ وجه همانگويانه نيستند.اين قبيل گزاره هاازكفايت ياعدم كفايت تئوريها خبر مي دهند،يادرجه كفايت هرتئوري رابيان مي كنند.به علاوه،هرارزيابي تئوري شرودينگر،هم چون خود تئوري،مي بايدگزاره اي تاليفي واثبات ناپذيرباشد.زيراظاهرا«احتمال»هيچ تئوري را-يعني:احتمال مقبول ماندن هيچ تئوري رادرآينده،به طورمسلم،نمي توان ازگزاره هاي پايه نتيجه گرفت.لاجرم بايد بپرسيم: ارزيابي برچه پشتوانه اي تكيه دارد؟آياآزمون پذير هست؟
و اما خود ارزيابي را ، يا بايد صادق انگاشت ، يا بايد گفت : كه آن هم« محتمل » هست.
اگرآن را صادق بينگاريم ، لاجرم گزاره ي تاليفي صادقي خواهد بود كه هنوز به اثبات تجربي نرسيده است ، يعني گزاره اي تاليفي كه از صدق سابق بر تجربه برخوردار است. اما اگر آن را محتمل بشماريم ، باز به ارزيابي ارزيابي ، يا به يك ارزيابي از مرتبه اي بالاتر . اين هم به معني گرفتار آمدن در تسلسلي بي فرجام است .
گرايش به محتمل شمردن فرضيه ي مورد نظر از علاج پاي بي تمكين منطق استقراء ناتوان است.
بيشتر طرفداران منطق احتمال برآنند كه ارزيابي ها به مدد « اصل مجوز استقراء» درجات احتمال را به فرضيه هاي استقرايي نسبت مي دهند . حال اگر به خود اين اصل مجوز استقراء، احتمالي نسبت داده شود ، تسلسل بي فرجام ، همچنان دوام خواهد يافت.
هايمانز مي گويد : « اين است و جز اين نيست كه تئوري احتمالات از تبيين استدلالهاي استقرايي عاجز است ، زيرا رخنه ي اين تئوري در آن ديگري ( كه كاربرد تجربي تئوري احتمالات است ) نيز هست .
در هر دو مورد ، نتيجه از آنچه مقدمات آمده است فراتر مي رود.
بنا براين جايگزين ساختن لفظ « صادق » با لفظ « محتمل » و لفظ « كاذب » با لفظ « نا محتمل » كاملا بيهوده هست . تنها راه در امان ماندن از دامهاي معضله ي استقراء ،  توجه به عدم تقارن ميان اثبات و ابطال ، يعني همان عدم تقارن ناشي ا ز نسبت منطقي تئوريها و گزاره هاي پايه هست .
هواداران منطق احتمال در پاسخ به انتقاد من اظهار مي كنند كه اين انتقاد جوشيده از ذهني است كه « سخت در چارچوب منطق قديم محصور مانده است » و لذا از فهم اين روشهاي استدلال ناتوانم ( البته پوپر مي گويد)
حال يك مقداري راجع به مسير علم بحث مي كنيم :
در سير تكامل علم فيزيك ، جهتي خاص مي توان ديد كه همانا سير در تئوريهاي خاصتر به تئوريهاي عامتر لست . اين مسير عادتا سير « استقرايي » خوانده مي شود ؛ وچه بساسير فيزيك در اين جهت را دليلي مي انگارند بر لزوم در ميان آوردن روش استقراء .
ليكن سير در جهت استقرايي مستلزم فراهم آوردن سلسله اي از نتيجه گيريهاي استقرايي نيست .
بلكه ما ثابت كرديم كه اين روند را به شيوه اي كاملا متفاوت ، بر حسب درجات آزمون پذيري و تقويت پذيري مي توان تبيين نمود . هر تئوري تقويت شده ، جايش را تنها به تئوري ديگري مي دهد كه از آن عامتر و لذا آزمون پذيرتر باشد ، و خود آن تئوري ( يا دست كم تقريب نزديكي از آن ) نيز در بطن تئوري جيد نهفته باشد.
از اين رو بد نيست كه سير به تئوريهاي هر چه عامتر را روندي « شبه استقرايي » نام دهيم .
اين روند شبه استقرايي چنين است كه در آغاز تئوريهايي پيش نهاده مي شوند كه از درجه ي كليت خاصي برخوردارند ؛ و اين تئوريها به شيوه ي قياسي امتحان مي گردند ؛ پس تئوريهاي كليتري به ميان آورده مي شوند ، كه باز با استفاده از تئوريهاي اخص ، امتحان مي شوند ، و به همين نحو . روش امتحان كردن تئوريها همواره استنتاج قياسي جزئي ا زكلي است ، ولي در طول زمان تئوريهاي جزئي تر رفته رفته جايشان را به تئوريهاي كليتر مي دهند .
علم تجربي مه دستگاهي از گزاره هاي يقيني و ثابت شده است ، و نه روز به روز بر قطعيتش افزوده ميگردد.
دانش تجربي ما معرفت قطعي و يقيني نيست ؛ نه با آن به سر منزل حقيقت مي توان رسيد ، و نه حتي به جانشين آن يعني : احتمال مي توان دست يافت .
" هر چند حقيقت يا احتمال هيچيك هرگز به چنگ علم نخواهد افتاد ، ولي نيرومندترين انگيزه ها در كار اكتشاف علمي ، هنوز همان تلاش براي يافتن معرفت و راه بردن به سر منزل حقيقت است . "
" ما را به قطع و يقين راهي نيست ، بلكه نصيب ما فقط گمان بردن است ."
بسياري بر آنند كه « پيشرفت ز تنها دو راه دارد : يكي گرد آوري ادراكات تازه ، و ديگري سامان نو بخشيدن به ادراكات پيشين » . واين تصوير از نحوه ي پيشرفت دانش تجربي هر چند غلط نيست ، ولي به اصل مطلب سخت بي اعتناست.
اين تصوير ، سخت يادآور استقراء بيكني است ، و شيوه ي پر زحمت او را در گرد آوري « دانه هاي بي شمار انگور نو برانه و رسيده » كه باده ي مطلوب علم از آن ها سرازير مي گردد ، تداعي مي كند ، و افسانه اي را به خاطر مي آورد كه وي در باب روش علمي ساخت و گفت : كه علم از مشاهده و آزمايش آ غاز مي كند و سپس به تئوريها مي رسد .
در ميان ما هر كسي حاضر نباشد انديشه هايش را به آوردگاه ابطال روانه كند ، در بازي علم تجربي مشاركت داده نخواهد شد .
اينك آشكار گشته است كه آرمان كهن علم، يعني نيل به معرفت يقيني و قابل اثبات ، بتي بيش نبوده است .
عينيت علم ايجاب مي كند كه همه ي گزاره هاي علمي همواره موقت بمانند . گزاره ي علمي ممكن است تقويت شود ، ولي اين تقويت هميشه نسبت به گزاره هاي ديگري هست كه آنها هم موقتند «يقين جازم » تنها در تجربه ي دروني و ايمان قلبي دستيافتني است » .
========================================
فرستاده شده توسط: ريحانه شيركوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 21:19  توسط مدیر وبلاگ  | 

مقدمه
در فوائد فلسفه
 در فلسفه لذتي وجود دارد ؛ حتي در سراب بيابان‌هاي علم مابعدالطبيعه جذب و كششي هست. هر طالب علمي اين معني را تا هنگامي كه ضروريات قاطع حيات مادي او را از مقام بلد انديشه به سرزمين پست مبارزه اقتصادي فرو نياورده است ، درك مي‌كند. اغلب ما در بهار عمر خويش روزهاي طلايي را گذرانده‌ايم كه در آن معني قول افلاطون را كه « فلسفه لذتي گرامي است » درك كرده‌ايم ، در آن روزها عشق به حقيقتي ساده آميخته با اشتباه براي ما خيلي برتر از لذايذ جسماني و آلودگي‌هاي مادي بود. ما همواره در خود نداي مبهمي مي‌شنويم كه ما را به سوي اين نخستين عشق به حكمت مي‌خواند. ما مثل براونينگ چنين مي‌انديشيم كه : « طعام و شراب من براي تحصيل معني زندگي است. » قسمت اعظم زندگي ما بي‌معني است و در ترديد و بيهودگي هدر مي‌رود ؛ ما با بي‌نظمي‌هايي كه در درون و بيرون ماست مي‌جنگيم و مع ذلك حس مي‌كنيم كه اگر بتوانيم روح خود را بشكافيم يك امر مهم و پرمعني در آن پيدا مي‌كنيم. ما در جستجوي فهم اشيا هستيم ؛ « معني زندگي براي ما اين است كه خود و آنچه را كه به آن برمي‌خوريم به روشني و شعله آتش مبدل سازيم. »
 ما مي‌خواهيم ارزش و دورنماي اشيايي را كه از نظر ما مي‌گذرند دريابيم ، و بدين وسيله خود را از طوفان حوادث روزانه بركنار داريم. ما مي‌خواهيم پيش از آن كه دير شود اشياي كوچك را از بزرگ تشخيص دهيم و آنها را چنان كه درواقع و نفس الامر هستند ببينيم. ما مي‌خواهيم در برابر حوادث و ناملايمات خندان باشيم و هنگام مرگ را تبسمي بر لب داشته باشيم. ما مي‌خواهيم كامل باشيم و نيروها و قواي خود را بررسي كنيم و آنها را نظم و ترتيب دهيم و اميال خويش را هماهنگ سازيم ، زيرا نيروي منظم و مرتب آخرين سخن اخلاق و فن سياست و شايد آخرين كلمه منطق و مابعدالطبيعه نيز هست. تورو مي‌گويد : « براي فيلسوف شدن داشتن افكار باريك و حتي تأسيس مكتب خاص كافي نيست ، تنها كافي است كه حكمت را دوست بداريم و برطبق احكام آن زندگي ساده و مستقل و شرافتمندانه و اطمينان‌بخش داشته باشيم. » اگر ما فقط حكمت را پيدا كنيم مي‌توانيم مطمئن باشيم كه بقيه به دنبال آن خواهد آمد.
 حقيقت ما را توانگر نمي‌سازد ولي آزاد بار مي‌آورد. آيا در حقيقت فلسفه بي‌حاضل است ؟ به نظر مي‌رسد كه علم دائماً در پيشرفت است و حال آن كه فلسفه قلمرو خود را از دست مي‌دهد. ولي اين امر فقط بدان جهت است كه فلسفه وظيفه‌اي سنگين و پرحادثه دارد و آن عبارت است از حل مسائلي كه هنوز ابواب آن بر روي روش‌هاي علوم باز نشده است : مانند مسائل خير و شر ، زيبايي و زشتي ، جبر و اختيار ، و حيات و موت ؛ به محض اين كه ميداني از بحث و بررسي معلوماتي دقيق با قواعد صحيح در دسترس مي‌گذارد علم به وجود مي‌آيد. هر علمي مانند فلسفه آغاز مي‌شود و مانند فن پايان مي‌پذيرد ؛ با فرضيه‌ها بيرون مي‌آيد و با عمل جريان پيدا مي‌كند. فلسفه تعبير فرضي مجهول است. ( چنان كه در مابعدالطبيعه ديده مي‌شود ) و يا تعبير فرضي اموري است كه به درستي و چنان كه بايد هنوز معلوم نشده است ( همچنان كه در علم الاخلاق و فلسفه سياسي مشاهده مي‌گردد ) ؛ فلسفه نخستين شكافي است كه در حصار حقيقت رخ مي‌دهد. علم سرزمين تسخير شده‌اي است كه در ماوراي آن مناطق آرامي وجود دارد و در آن معرفت و هنر جهان ناقص و شگفت‌انگيز ما را مي‌سازند. فلسفه ساكن و متحير به نظر مي‌رسد ؛ ولي اين امر از آن جهت است كه وي ثمرات پيروزي خود را به دختران خود ، يعني علوم ، واگذار كرده است ؛ وي راه خود را به سوي مجهولات و سرزمين‌هاي كشف نشده ادامه مي‌دهد و در اين كار اشتهاي ملكوتي سيري‌ناپذير دارد.
 اگر بخواهيم از روي اصطلاحات سخن بگوييم بايد بگوييم كه علم وصف تحليل است و فلسفه تعبير تركيبي ؛ علم مي‌خواهد كل را به اجزاي خود تقسيم كند و بدن را به اعضايش تجزيه نمايد و تاريكي جهل را به روشني مبدل سازد. علم درباره ارزش و امكانات مطلوب اشيا بحث نمي‌كند و از شرح مجموعه اشيا و غايات آن سخن نمي‌راند. فقط خود را به نشان دادن حقيقت اشيا و اعمال فعلي آنها خرسند مي‌سازد. وي نگاه‌هاي خود را به نحو قطعي به طبيعت و نتايج واقعي اشيا محدود مي‌دارد. عالم مانند طبيعت در شعر تورگنيف بي‌طرف است : او به پاي يك « كك » و كوشش‌هاي خلاقه يك نابغه به يك اندازه علاقمند است. ولي وصف يك امر براي فيلسوف كافي نيست ، او مي‌خواهد ارتباط آن را با تجربه به طور كلي ثابت كند و از اي راه معني و ارزش آن را درك نمايد و اشيا را در تركيب قابل دركي جمع كند ؛ او مي‌خواهد بهتر از پيش قطعات ماشين عظيم جهان را كه با تجزيه و تحليل عالم از هم تفكيك شده سوار كند. علم راه هلاك و نجات را به ما مي‌آموزد : به تدريج نسبت متوفيات را كمتر مي‌كند ، ولي در جنگ مردم را به طور جمعي مي‌كشد ؛ فقط حكمت ( يا اميال و شهوات تنظيم شده در پرتو تجربه ) است كه مي‌تواند بگويد چه وقت بايد كشت و چه وقت بايد نجات داد. علم عبارت است از مشاهده نتايج و تحصيل وسايل ؛ فلسفه عبارت است از انتقاد و تنظيم غايات ؛ و چون امروز كثرت وسايل و اسباب و آلات با تعبير و تركيب ايده‌آل‌ها و غايات متناسب نيست ، زندگي ما به فعاليت پر سر و صدا و جنون‌آميز تبديل شده است و هيچ معني ندارد. ارزش يك امر بسته به ميل ماست ؛ و كمال آن در ربط آن به يك نقشه يا يك كل است. علم بدون فلسفه مجموعه اموري است كه دورنما و ارزش ندارد و نمي‌تواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نوميدي نجات بخشد. علم دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندي است.
 امرسن مي‌پرسد : « آيا از راز عالم حقيقي خبردار هستي ؟ در هر انساني چيزي هست كه مي‌توان آن را ياد گرفت ؛ و من در اين قسمت شاگرد او هستم. » ما اين اندرز را در متفكران بزرگ تاريخ به كار مي‌بنديم و حس غرور خود را جريحه‌دار نمي‌كنيم. و ما مي‌توانيم با يك گفته ديگر امرسن خود را اميدوار سازيم كه هنگامي كه نابغه‌اي با ما سخن مي‌گويد ، خاطره مبهمي از ايام جواني خود را دوباره احساس مي‌كنيم كه در آن وقت جرأت و توانايي تجسم و بيان آن را نداشتيم. در حقيقت مردان بزرگ هنگامي با ما سخن مي‌گويند كه ما گوش و روان خود را براي دريافت سخنان آنان آماده داريم و ريشه گلي را كه در روح آنها شكفته است در دل خود داشته باشيم. تجربياتي را كه آنها كرده‌اند ما نيز كرده‌ايم ولي ما نتوانسته‌ايم معاني دقيق و سري آن را دريابيم. ما مستعد دريافت آهنگ‌هاي گيراي حقيقت كه در دور و بر ما طنين‌انداز است نبوده‌ايم. نابغه اين آهنگ‌ها و موسيقي افلاك را مي‌شنود. نابغه آنچه را فيثاغورس درباره فلسفه مي‌گفت درك مي‌كند : « فلسفه مرحله عالي موسيقي است. »
 سقراط پير به « گريتو » چنين مي‌گفت : « خردمند باش و نگاه مكن كه آيا فلسفه بد يا خوب بوده‌اند ، بلكه به خود فلسفه متوجه باش ، سعي كن تا آن را به تعمق و صداقت بررسي كني ، اگر آن بد است سعي كن تا مردم را از آن برگرداني ؛ ولي اگر چنان است كه من مي‌پندارم ، آن را دنبال كن و به كار ببند و باشهامت و دلير باشد. »...

فرستاده شده توسط: محبوبه بابايي


برای دیدن متن کامل روی این لینک کلیک کنید...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 23:31  توسط مدیر وبلاگ  |