X
تبلیغات
تاریخ و فلسفه علم

تاریخ و فلسفه علم

ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

می توان گفت که فیزیک پس از ریاضیات نزدیک ترین علم به فلسفه است . با پیدایش فیزیک مدرن نظریه های نسبیت مکانیک کوانتوم ، اصل عدم قطعیت و نظریه ی بیگ بنگ ... در تفسیر و توضیح جهان و مساله های هستی و هستی شناسی دگرگونی بنیادی صورت گرفته است . عده ای   از فلاسفه و دانشمندان بر این باورند که دوران فلسفه به پایان رسیده است و فیزیک میتواند به پرسش های فلسفه پاسخ گوید . اما باید گفت که فلسفه نه تنها به پایان خود نرسید ، بلکه هنوز در حوزه های مختلف کاربردهای خاص خود را دارد در هر زمینه ی علمی ما سعی می کنیم که از آن استنتاج فلسفی نیز داشته باشیم ، به عنوان مثال همین فیزیک که به فیزیک نظری و فیزیک عملی تقسیم می شود ، خود فیزیک نظری را باید یک نوع فلسفه دانست . پیشرفت دانش و علم فیزیک   ، فلسفه نیز نسبت به گذشته تغییر جهت داده و به شناخت های دقیق تری رسیده است .حقیقت از نظر فیزیک آن چیزی است که طبیعت به آن می پردازد و خود به خود انجام می دهد ، در مورد این نسبت به هم چه ارتباطی دارند ، اجسام نسبت به یکدیگر چه رابطه ای دارند . نیروها چگونه هستند . فیزیک این رابطه ها را با هم بررسی می کند اما در مورد اینکه نیرو ابتدا بوده است   ، یا بعد اظهار نظر نمی کند  این بیش تر در حوزه ی فلسفه است و فلسفه از داده ها و دستاوردآن ها شناخت فلسفی می دهد .

در فیزیک بر طبق نظریه ی نسبیت به زمان و مکان به یک نوع نگریسته می شود یعنی زمان و مکان مطلق و جداگانه وجود ندارد بلکه آتن ها به یکدیگر وابسته اند تنها تفاوتشان این است که زمان در یک جهت حرکت می کند ، از گذشته به حال و از حال به آینده و مکان از بالا به پایین جریان ندارد ، در مورد نسبی و مطلق بودن حقایق در جهان این گونه که بعضی بر این تصور هستند که حقایق نسبی هستند ( با توجه به نظریه نسبیت ) این طور نیست . بلکه حقایق مطلقی در جهان وجود دارند ، مانند مادر قبل از فرزند تا مادری نباشد فرزندی به وجود نمی آید و این خود از حقایق مطلق است . این طرز فکر که به طور معمول در ارتباط با نظریه ی نسبیت مد شده است . قانون نسبیت نمی گوید که مطلق بودن از بین رفته بلکه در مورد مطلق بودن قوانین باید طوری صحبت کرد که نسبت به مشاهده گر مختلف یکسان باشد .

 امروزه فیزیکدانان در پی اتحاد نیروها و ذره ها هستند . فیزیک مدرن در پی پیدا کردن قوانین حاکم بر ذره های اولیه است و این که این ذره ها از چیزی ساخته  شده است . نظریه ریسمان به عنوان بنیادی ترین نظریه ها در حال حاضر مورد توجه است .این نظریه مبین آن است که ذره ها  ریسمانی تحول می یابد و ذره ای چندان مهم نیست . در صورتی که هنوز موج ـ ذره در مورد ذره ها در فیزیک رایج است . و این خود مبین این است که نظریه ی فیزیکی   به شکل فلسفی بیان می شود تا این که سرانجام به تجربه در آید. در سده ی بیستم بیشتر فیزیکدانان نظریه پرداز به جنبه های ریاضی و فیزیک توجه دارند و این مساله در مورد فیزیک ذرات رایج است ، چون اعتقاد   اینان بر این است که نمی توانیم ذرات را به وسیله ی آزمایش و تجربه نشان دهیم ، پس فیزیک ذرات را به زبان ریاضی بیان می کنند مانند کوراک و این گونه بیان مطالب را فرمالیز ریاضی می گویند .درسده ی بیستم بینش پوزیتویستی بر بیشتر فیزیکدانان زیر تاثیر فلسفه ی پوزیتویستی حاکم شده بود و این بینش به کلی ضد فلسفی و ضد متافیزیکی بود و مسایلی که در فیزیک کوانتوم پیش آمد این مسئله را تشدید کرد و سردمداران   فیزیکدانان پوزیتویستی هایزنبرگ ، بور و یوردان و ... بودند به خصوص با کشف اصل عدم قطعیت به وسیله ی هایزنبرگ این مسئله تشدید شد . البته گروهی دیگر از فیزیکدانان بودند که با فلسفه ی پوزیتویسم موافق نبودند مانند انیشتین ، گلومن و شرودینگر و ... گروهی نیز به مسایل فلسفی بی تفاوت بودند . پوزیتویست ها بر این اعتقاد هستند که هر چیزی یا گزاره ای را که نتوان به زبان علم و تجربه بیان کرد چندان مفهومی ندارد ، بنابراین بیشتر مطالب فلسفه به خصوص متافیزیک بی معنا جلوه می کند . هر دانشمندی در هر رشته هنگام تحلیل نتایج کارش اغلب بی آنکه خود بداند ، پرسشی در مورد رابطه ی بین مفاهیم و نظریه های موجود در دانش خود از یک سو و واقعیت عینی از سوی دیگر ، در برابر خویش قرار می دهد و اگر چه حتی ممکن است صادقانه معتقد باشد که توجهی به فلسفه ندارد . ولی این پرسش دارای ماهیت فلسفی عمیقی است . فیزیکدانان در ارتباط با فلسفه های ایده آلیسم و ماتریالیسم به طور معمول سعی دارند که خود را وابسته به هیچ کدام ندانند ، اما نتیجه ی کار آن ها خواه ناخواه نتیجه ی فلسفی دارد ، هر چند آنها آن را انکار کنند . برخی از آنها در پاسخ به این مسئله ی فلسفه خود را بالاتر از مرز ماتریالیسم وو ایده آلیسم می دانند و خود را بالاتر از این محدودیت و دور از دسته بندی های فلسفی می دانند .

نظریه های نسبیت عام  و نسبیت خاص ، مکانیک کوانتوم ـ نظریه ی ذرات بنیادی و سایر دستاوردها ی فیزیک نوین با نام انیشتین ، بور ، بورن ، هایزنبرگ ، ویراک ، بانولی ، شرودینگر دوبروی به تازگی نظریات هاوکینگ و اینبرگ و ...و بسیاری از دانشمندان برجسته ی دیگر همراه است این نظریه های فیزیکی که واقعیت را تا درجه ی معینی از دقت منعکس می کند . ماهیت ماتریالیستی و مادی دارند ، تنها دانشمندی که نظریات ماتریالیستی خود را به روشنی بیان کرد ، دوبروی بنیانگذار مکانیک موجی است . بیشتر فیزیکدانان که از آنها نام برده شد ، اعلام داشتند که فراتر از قلمرو ماتریالیسم و ایده آلیسم هستند . اما با پیشرفت های فیزیک و فیزیک ستاره در اواخر سده ی بیستم دانشمندان در مورد جهان وپیدایش جهان سه نظریه مطرح می کنند.

یکی نظریه تصادف یا « یا عالم های موازی » ، دیگری نظریه ی انسان مداری و نظریه سوم نظریه ی ضرورت و تصادف است که به طور کلی به تقریب تمام این دانشمندان فیزیک بینش مادی یا ماتریالیستی نسبت به جهان دارند . برای نمونه در مورد نظریه تصادف که این دانشمندان پیدایش جهان را بر طبق فیزیک کوانتوم و مکانیک کوانتوم نتیجه ی تصادف می دانند . هیچ آفریننده ای را برای جهان  قایل نیستند ، در مورد گروه دوم که انسان مداران یا آنهایی که به دنبال نظم هستند با توجه به فیزیک و عناصر بنیادی زمینه ای برای پیدایش هوش بوده که سرانجام منجر به هوش شد .تنها دانشمندی از این نظریه به دنبال آفریننده ای می گردد آن هم نه از دیدگاه علم ، بلکه از روی اعتقاد دینی که دارد و می گوید به عنوان یک اهل ایمان به ناچار به این نظریه نگاه می کند و مانند ماتریالیسم شرمگینانه به دنبال علت اصلی می گردد .سومین گروه که ضرورت و تصادف را با هم به کار می برند و از نظریه ریاضی جبرگرایانه ی آشوب استفاده می کنند و بر این اعتقاد هستند یک سری علت و معلول در جهان وجود دارد ، اما با توجه به مکانیک کوانتوم و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و دیگر نظریه ها ، تصادف نیز به عنوان یک اصل در فیزیک مطرح است ، پس جهان بر طبق نظریه ی جبرگرایانه آشوب ، نتیجه ضرورت و تصادف است که این گروه نیز بینشی مادی و ماتریالیستی نسبت به جهان دارند ، پس به طور کلی بیشتر دانشمندان فیزیک و حتی علوم دیگر مانند زیست شناسی ، جامعه شناسی ، روان شناسی و ...دارای بینش مادی و غیر مذهبی هستند و به تقریب همه ی آنها بر این نظر هستند که نظریه های آنها ربطی به مذهب ندارد  .

بر گرفته از مجله دانش و مردم

 نگارنده: صبح ناز ریاضی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:52  توسط محبوبه بابایی  | 

 هريك از دو مفهوم ظاهرأ ناسازگار مي توانديك جنبه ي حقيقت را نشان دهد... آنها مي توانند به نوبت در نمايش دادن حقايق بكار روند بدون آنكه  هرگزدر تعارض مستقيم باشند.

 

لوئي دوبروي

مقدمه

 

علم فيزيك يكي از شاخه هاي مهم علوم است تا آنجا كه دانشمندان آن را زير بناي بسياري از علوم تجربي مي دانند.تاكنون تعريف هاي زيادي ازاين شده است.برخي از دانشمندان در تعريف آن مي گويند:علم فيزيك علم تحقيق در خواص اجسام وقوانيني است كه به وسيله آن قوانين تغيير حالت وحركت اجسام، بدون تغيير ماهيت آنها مورد مطالعه قرار مي گيرد. برخي از دانشمندان آن را علمي مي دانند كه درباره اجزاي اصلي تشكيل دهنده مواد و نيروهايي كه آن اجزا بر يكديگر اعمال مي كنند و نيز نتايج حاصل از اعمال اين نيروها بحث مي كند.

علم فيزيك تحت عنوان قديم ترش يعني، فلسفه طبيعي تا نيمه دوم قرن بيستم ميلادي طيف وسيعي از علوم شامل مي شد ولي به تدريج كه شاخه هايي به صورت علوم خاص (شيمي،نجوم،فلزات،هواشناسي و...)از آن جدا شدند،به مرزهاي فعلي خود محدود شد.در حدود سال 1870.م نام جديد فيزيك جايگزين نام قديم تر اين علم شد.برخي از دانشمندان علم فيزيك راعلم انرژي نيز ناميده اند.

تا نيمه دوم قرن بيستم علم فيزيك تنها به3شاخه تقسيم مي شد اما پيشرفتهاي سريع و شگفت انگيز آن در نيمه دوم قرن بيستم بر تعداد شاخه هاي اين علم افزود.گسترش دانش بشري در هر يك از شعبه هاي اين علم آنچنان است كه حتي انسان هاي بسيار هوشمند به سختي مي توانند در هر يك از آنها به مرحله تخصصي برسند و ترديدي نيست كه هر يك از اين شاخه ها در آينده نزديك، خود به شاخه هاي متعدد ديگر تقسيم مي شوند.

 

پيدايش فيزيك نوين

 

سير تحولات علم فيزيك تنها به رد شدن برخي از نظرات نيوتن درباره نور منجر نمي شد. در اواخر قرن نوزدهم،دانشمندان با پديده هاي جديدي روبه رو شدند كه قوانين و اصول شناخته شده در فيزيك از حل بسياري از آنها عاجز مانده بود و لازم بود كه براي توجيه آنها طراحي جديد اعلام گردد.از همين رو دانشمندان علم فيزيك را به فيزيك كلاسيك و فيزيك نوين تقسيم كردند.اگر چه اين بدان معني نيست كه همه قوانين فيزيك كلاسيك بي اعتبار بوده است اما اكتشافات انسان در اواخرقرن نوزدهم در زمينه سرعت نور،پديده فوتو الكتريك،طيف تابشي و جذبي گازها،تابش مداوم اتم ها،خاصيت راديو اكتيويته با معادلات و روابط موجود در فيزيك كلاسيك قابل توجيه نبود و لذا فيزيك نوين جاي فيزيك كلاسيك را گرفت.فيزيك كلاسيك متضمن كشف هايي در الكتريسيته و مغناطيس بود. فارادي پي برد كه از واكنش ميان ميدان هاي الكتريكي و مغناطيسي بايد اختلالات الكتريكي متحركي به صورت موج،نتيجه شود.ماكسول به انديشه هاي فارادي قالبي رياضي داد و توانست سرعت حركت اين امواج را حساب كند. معلوم شد كه اين سرعت همان سرعت سير نور است.او به اين ترتيب،ماهيت الكترومغناطيسي امواج نور و گرما را محقق ساخت.آزمايش هاي تامس يانگ درباره ي تداخل نور ،ثابت كرد كه نور متشكل از امواج است نه ذرات .فرنل، ثابت كرد كه وقتي نور از سوراخ هاي ريز مي گذرد وموانع را دورميزند،الگوهاي تداخلي (آثار پراش)بوجود مي آيد.در آغاز قرن نوزدهم رامفورد نشان داد كه گرما نوعي انرژي است و كارنو با سيكل كارنو، علم ترموديناميك را بنيان نهاد.اين مباني به نظريه ي جنبشي گازها انجاميدوعلاوه بر اين ،مفهوم آنتروپي از آنها زاده شد.

در اواخر قرن نوزدهم به نظر ميرسيد كه ديگر چيزچنداني براي كشف كردن باقي نمانده است؛اما چند كشف بزرگ همه چيز را تغيير داد:كشف الكترون و پرتو رونتگن يا پرتوxو نظريه كوانتا موجب پديد آمدن فيزيك نوين گشت كه در ادامه به شرح آن مي پردازيم.

امروزه براي همه دانشمندان اين موضوع روشن شده است كه هيچ كس نمي تواند مانند گذشته خود را «علامه» يا«جامع العلوم» بداند و بخواهد در چندين رشته علمي متخصص وكارشناس شود.

 

فيزيك نور

 

از ميان همه ي شاخه هاي فيزيك، بي گفتگو مبحث نور شاخه اي  است كه كار تحقيق در آن از همه بيشتر پيش  رفته است. 

ماكس پلانك

مطالعه ي نور از دوران تمدن يونان باستان آغاز شداما دانشمندان يوناني دستاوردهاي چنداني در اين زمينه نداشتند.نور شناسي در سده ي17 بيش از همه ي رشته هاي فيزيك جز مكانيك پيشرفت كرد.در اوايل سده ي 17 عينك سازان هلندي با آزمايش و روي هم نهادن عدسي ها سرانجام به اصول تلسكوپ و ميكروسكوپ پي بردند.در دوران شكوفايي تمدن اسلامي چند تن از دانشمندان به پژوهش درباره ي نور پرداختند كه مشهورترين آنان ابو علي حسن بن الحسن بن الهيثم بصري (354-430ه ق)مشهور به ابن هيثم، رياضيدان،طبيب وفيزيكدان بصره اي است.ابن هيثم در بصره متولد شد و در همان جا به تحصيل علوم رياضي و طبيعي پرداخت ودر رشته ي نور شناسي به مقام استادي رسيد.

علاقه ي ابن هيثم به فنون مختلف و مهارت در ساختن و به كار بردن ابزار مكانيكي او را به شهرت رسانيدبه طوريكه خلفاي فاطمي او را به مصر دعوت كردند تا با ارائه روش هاي فني از طغيان هر ساله رود نيل كه موجب ضررهاي بسيار ميشد جلوگيري كند.

تعداد آثار باقيمانده از ابن هيثم در فيزيك،نجوم ورياضيات بالغ بر دويست تاليف بوده است و علاوه بر تاليف هاي شخصي شرح هايي بر كتاب هاي ارسطو و جالينوس نوشته است.ابن هيثم در مهمترين كتابش در مورد نور شناسي،دركتاب المناظر ،پديده هاي شكست ،بازتابش نور،سرعت نور در محيط هاي شفاف متفاوت ،اتاق تاريك و نيز رنگين كمان را مورد مطالعه قرار داده است.ابن هيثم در مورد آينه هاي سوزان مدور نوشته است:«اشعه ي خورشيد ،به خط مستقيم پيش مي آيندو بر هر سطح صيقلي به زاويه هاي مساوي انعكاس پيدا مي كنند ،يعني شعاع هاي تابش وانعكاس با خطي كه در نقطه ي تابش بر سطح منعكس كننده مماس شده و درسطح انعكاس باشد،زاويه هاي مساوي مي سازند».

 

شكست نور ونتايج حاصل از آن

 

يوهانس كپلر (1571-1630م)منجم ورياضيدان آلماني ومؤسس واقعي علم نجوم تلاش زيادي براي پيدا كردن قوانين شكست نور انجام داد ولي چندان موفقيتي به دست نياورد.رنه دكارت(1596-1650م)فيلسوف ،رياضيدان و عالم فرانسوي در اين مورد به كوشش هايي دست زد.دكارت با كشف قانون صحيح شكست نور،هلندي ها را به ساختن عدسي هايي با كيفيت هاي عالي توانا ساخت.

دكتر ابوالقاسم قلمسياه درباره ي نظرات رنه دكارت راجع به قانون هاي شكست نور مي نويسد:

«....[دانشمندان]،شكست نور را از مدت ها پيش مي شناختند و تلاش زيادي براي پيدا كردن قوانين آن به عمل آمده بود ولي هميشه نا موفق بودند.الحسن دانشمند فيزيكدان اسلامي هم آزمايشهاي نسبتأ دقيقي در اين زمينه انجام دادو كار اندازه گيري را تا زاويه تابش 180 درجه ادامه داد ونسبت بين زاويه هاي فرود و شكست را حساب كرد.كپلر نيز به اين كار راغب شد،ولي هيچكدام نتوانستند رابطه ي مشخصي را بدست آورند.سرانجام دكارت در سال 1617م. قانون شكست نور(sini=nsinr )را كه در كشور فرانسه به نام خود او معروف شد بيان كرد،او نور را متشكل از ذرات ريزي در نظر گرفت كه در محيط چگالتر تندتر از هوا حركت مي كنند.ولي پيردوفرما (1601-1665م.)رياضيدان فرانسوي ،اين نظريه را مورد انتقاد قرار داد:فرما قانون را پذيرفت ولي توجيه آن را رد كرد(خيلي جالبه !.....)در مقابل،اصل مهمي را بيان كرد كه به نام خود او اصل فرما ناميده مي شود،و طبق اين اصل، نور براي رفتن از يك نقطه به نقطه ديگر همواره مسيري را مي پيمايد كه زمان آن مينيمم است.قانون شكست از اين اصل با اين شرط نتيجه گرفته شدكه نور برعكس نظريه دكارت،هوا را تندتر از آب سير مي كند.اين اختلاف نظر بين دكارت وفرما نزاع سختي به وجود آوردو هر يك از آنان به شدت از نظريه خود دفاع مي كردند.مردم مي بايستي منتظر فرا رسيدن قرن نوزدهم ميلادي مي بودند تا با دادن حق به فرما به اين اختلاف نظر خاتمه داده شود.

به هر صورت،دكارت به كمك قانونش توانست به درستي پديده ي رنگين كمان را با تعقيب مسير واقعي پرتوهاي نور درون قطره هاي آب معلق در هوا تشريح كند.در آن زمان هنوز حساب ديفرانسيل طرح نشده بود .او روش شجاعانه اي بكار برد:از اين قرار كه ده هزار پرتو نور موازي كه بطور منظم درجه بندي شده بودند روي يك قطره ي كروي تاباند و با تعقيب هر يك ازآنها همه ي زواياي خروجي را حساب كرد و پي برد كه پرتوهاي ورودي به ازاي زاويه 30و41 در دانه باران انبار مي شوند ودر نتيجه شكل و مقطع رنگين كمان اول را توضيح داد و همين كار را براي رنگين كمان دوم نيز كرد.اين نتايج توسط نيوتن كامل شد و او تجزيه نور را تشريح كرد.

قانون شكست نور كم كم اين امكان را به وجود آورد كه طرز كار عدسي ها و در نتيجه اسباب هاي اپتيكي عدسي دار و همچنين اعمال چشم مورد دقت قرارگيرند.پديده هاي رؤيت بهتر درك شدند.كپلر اطمينان حاصل كرد كه قاعدتأ از يك شئ تصويري معكوس بر روي پرده شبكيه تشكيل مي شود.اين فكر توسط شينر به اثبات رسيد،به اين طريق كه وي چشم گاو را گرفت و پوسته روي آن را تا شبكيه برداشت و آن را به طرف نور چرخاند و ديد كه تصويري واضح و معكوس تشكيل مي شود .همين محقق پي بردكه تطابق با فاصله،در اثر تغيير تحدب عدسي چشم صورت مي گيرد.ماريوت(1620-1684م.)نيز كشف كرد كه محل ورود عصب بينايي يك نقطه كور است.

در نيمه قرن هفدهم ميلادي تصور مي رفت كه همه چيز درباره ي شكست نور گفته شده است.ولي در سال1669م.يك نفر دانماركي به نام پارتولين موضوع تازه اي را كشف كرد:وي ضمن امتحان يك بلور اسپات ديسلند،كه توسط خريداران آن به كپنهاگ باز آورده شده بود،مشاهده كرد كه از پشت آن تمام اشياء مضاعف ديده مي شوند.پديده شكست مضاعف ،مورد سوال دانشمندان قرار گرفت و آنان را سخت مشغول داشت  ولي تا قرن نوزدهم بدون جواب ماند».

از جمله تحقيقاتي كه در زمينه ي فيزيك نور در آغاز قرن نوزدهم ميلادي صورت پذيرفت پژوهشي بود كه در سال 1802م. توسط ويليام هرشل(1738-1822م.)انجام گرفت.هرشل مطالعات خود را بر روي طيف نوري امواج الكترومغناطيس انجام داد.البته اين در حالي بود كه او از ماهيت امواج الكترومغناطيس آگاهي نداشت و صرفأ تحقيق خود را بر روي نور خورشيد كه خود نوعي از امواج طيف نوري الكترومغناطيس  مي باشد متمركز نمود.ولي مشاهدات خود را در زمينه ي توليد حرارت نور خورشيد كه ناشي از بخش مادون قرمز آن است انجام داد. مقارن همين اوقات دو دانشمند ديگر به نام هاي يوهان ويلهلم ريتر(1776-1810م.)وبعد از او ولستن(1766-1828م.)تحقيقاتي در زمينه ي اثرات شيميايي بخش ماوراء بنفش  نور خورشيد انجام دادند.آنان دريافتند كه اثر شيميايي نور(مثلا سياه كردن كلرور نقره)تا ناحيه ي فرابنفش ادامه دارد.

ماهيت نور

   

در سده ي 17 سه فرضيه رواج داشت:ذره اي ،طولي و عرضي. هر سه فرضيه روح مكانيكي آن عصر را باز مي تافتند؛زيرا هر سه ي آنها نور را به اعتبار ماده و حركت تفسير مي كردند.

نظريه موجي نور:        اين نظريه نخست در سال 1665م.توسط رابرت هوك فيزيكدان انگليسي مطرح شد و دو سال بعد كريستيان هويگنس هلندي آن را به صورت كامل تري بيان كرد.در سال 1873م.ماكسول ثابت كرد كه نور از جنس امواج الكترومغناطيسي با طول موج كوتاه است.

نظريه ذره اي نور:        آيزاك نيوتن فيزيكدان،رياضيدان وفيلسوف انگليسي طرفدار نظريه ذره اي نور بود.اما اين نظريه در سال 1801م.از اعتبار افتاد زيرا كه تامس يانگ فيزيكدان و پزشك انگليسي  با آزمايش هاي خود اعتبار نظريه موجي را بيشتر كردو نظريه ذره اي را عقب راند.او با پژوهش پيرامون تداخل(interference) وپراش (diffraction)دلايل تازه اي به سود نظريه موجي بدست آورد. او و هويگنس هم عقيده بودند كه امواج نور،طولي است واز نوسان هاي سريع فشار در اتر پديد مي آيد.تامس يانگ در نوجواني زبان هاي لاتيني،فرانسوي،ايتاليايي حتي عربي و فارسي را فرا گرفت. سپس به تحصيل پزشكي پرداخت.يانگ در ضمن تحصيل پزشكي مطالعاتي روي چشم مخصوصا اثر رنگ هاي قرمز و بنفش بر آن انجام داد.وي در باره ي سازوكار(مكانيسم)صداي انسان نيز مطالعاتي به عمل آورد.

وي بعد متوجه نورشناسي(اپتيك)شد و نشان داد كه بسياري از آزمايش ها ي نيوتن درباره ي نور را مي توان با نظريه ي موجي نور به آساني توجيه كرد.او با آزمايش هايي كه انجام داد پديده تداخل را توضيح داد،ولي درسال 1801م. نظرات خود را به انجمن سلطنتي انگلستان عرضه كرد با بي تفاوتي همكاران خود كه به نظريه هاي پيشين پايبند بودند مواجه شد.يانگ به جاي اينكه روي فرضيه ي خود پافشاري كند وآن را به دقت اثبات نمايد اپتيك را رها كرد و به مطالعه ي شاخه ديگري از دانش زمان خود پرداخت.(احتمالا يكي از علل روي آوردن يانگ به شاخه هاي متعدد علم و رها كردن آنها بدون نتيجه گيري عميق ودقيق ،همين عدم ثبات او در پيگيري كامل موضوع  مورد مطالعه اش بوده است).

يكي ديگر از دانشمنداني كه درباره ي نور مطالعاتي انجام داد اتين لوئي مالوس (1788-1812م.)افسر مهندس و فيزيكدان فرانسوي بود.مهمترين كشف وي كشف نور پولاريزه يا نور قطبيده بود اين كشف بزرگ در سال 1808م.انجام شد.

 

كشف بزرگ فرنل

 

يكي از دانشمندان پيشتاز در پژوهش هاي مربوط به نور اگوستين ژان فرنل (1788-1827م.)فيزيكدان سخت كوش فرانسوي است كه با آزمايش هايي كه در زمينه تداخل و انكسار مضاعف انجام داد توانست نظريه ي موجي نور را ثابت كند.

فرنل هم نظريه پرداز بود و هم آزمايشگري قابل. وي ابتدا هيچ وسيله اي براي آزمايش نداشت، اما با استفاده از نبوغ خود دو آينه ساخت(آينه هايي كه به آينه فرنل معروف مي باشند) و از طريق آنها توانست نظريه ي موجي نور را شرح دهد. وي به تدريج وسايل تازه ديگري براي آزمايش هاي خود ساخت. او با اين وسايل جديد  و با كوشش شبانه روزي توانست به مسئله پراش نور و آزمايش روي آن و شرح اين پديده بر اساس همان نظريه موجي نور بپردازد. فرنل براي توجيه اين پديده چنين فرض كرد كه ارتعاشات امواج نور در راستاي انتشار آنها صورت نمي گيرند بلكه عمود بر راستاي انتشارند، به عبارت ديگر،ارتعاشات نوري عرضي هستند نه طولي.

فرنل توانست از يك طرف نظريه كاملي بر پايه محاسبات رياضي وضع كند و از طرف ديگر آزمايش هايي بسيار عالي طرح ريزي نمايد كه مبين نتايج پيشگويي شده به وسيله نظريه ،حتي در مواردي كه متناقض به نظر مي رسيدند،باشند.نظريه او به سرعت در سطح جهاني پذيرفته شد.

به نظريه فرنل اشكالاتي نيز وارد بود. در واقع نظريه او در توجيه بعضي ازپديده ها ناكار آمد بود. اما از آنجايي كه اين نظريه در زمان فرنل در توجيه بسياري از پديده ها ي نوري موفق بود لذا دانشمندان معاصر او اين نظريه را به عنوان مرجع اصلي در توجيه پدهده هاي نوري قرار دادند.

   

اندازه گيري سرعت نور

 

در زمينه اندازه گيري سرعت نور دو فيزيكدان فرانسوي نقش مهمي داشتند.اين دو تن ژان برنارلئون فوكو(1819-1868م.)و لويي فيزو(1819-1896م.)نام داشتند. آنان ابتدا با هم كار مي كردند ولي پس از مدتي از هم جدا شدند. اين جدايي موفقيت هر دوي آنها را به تاخير انداخت. فيزو قبل از فوكو در اين اندازه گيري موفق شد. او با روش چرخ دندانه دارش زمان رفت و برگشت نور را در يك فاصله ي  هشت كيلومتري كه كمتر از ده ميليونيم ثانيه بود اندازه گرفت و سرعت انتشار نور را 315300كيلومتر در ثانيه به دست آورد.

يك سال بعد، فوكو  روش آينه چرخان را ، كه بسيار دقيق تر بود ، ابداع كرد. اين روش امكان ميداد  كه زمان رفت وبرگشت نور را در فاصله  چند متري اندازه بگيرند. فوكو با اين روش سرعت نور را 298187كيلومتر بر ثانيه بدست آورد كه نسبتا دقيق تر بود.(امروزه سرعت نور  مورد قبول c=299792.458 كيلومتر بر ثانيه برآورد شده است).

علاوه بر اين ،روش فوكو امكان اندازه گيري در فواصل بسيار كوتاه را داشت و مي توانست سرعت نور را در محيط هاي ديگر اندازه گيري كند.

از 1830م. ماسدونيو ملوني به كمك پيل گرما-برقي (ترمو الكتريك)كه خود مخترع آن بود،به تحقيقات طولاني روي پرتوهاي فروسرخ(زيرقرمز)پرداخت؛او نشان داد كه بازتابش و شكست اين پرتوها درست مانند نور معمولي است و نتيجه گرفت كه آنها پرتوهاي نامرئي نور هستند.به موازات اين تحقيقات،كارهايي نيز روي پرتوهاي فرابنفش انجام گرفت و سبب شد كه اين پرتوها نيز به عنوان نور نامرئي شناخته شوند.

اين پژوهش ها تاثير فوق العاده اي بر كشفيات شاخه ديگري از علم فيزيك ،يعني اختر فيزيك داشت.درواقع تجزيه و تحليل طيفي سرآغاز پيشرفت هاي عظيم در نجوم بود.در ميان ابهاماتي كه بر نخستين اكتشافات سايه افكنده بودند يكي از آنها مدت طولاني بي پاسخ ماند و آن وجود خطوط تاريك در طيف خورشيد بود.حل مسئله به صورت مطلوب توسط دو دانشمند آلماني :گوستاو روبرت ويلهلم كيرشهف(1824-1887م.)و روبرت ويلهلم بونزن(1811-1899م.)صورت گرفت كه همكاري طولاني و تنگاتنگ داشتند. آنان براي اين منظور از طيفنما(اسپكتروسكوپ)كه توسط كيرشهف اختراع شد،و از يك مشعل خاص كه سازنده آن بونزن بود (مشعل بونزن) استفاده كردند . آنان صريحا اعلام نمودند كه هر جسم ساده (عنصر) داراي خطوط طيفي مشخص مخصوص به خود مي باشد كه بستگي به طريقه بررسي آن جسم ندارد.بدين وسيله طريقه ي آساني براي تجزيه و تحليل يك جسم از راه مطالعه ي دقيق خطوط تاريكي كه در طيف جذبي اجسام تشكيل مي شد در 1860 كشف كردند كه يك عنصر دقيقا همان پرتوهايي را جذب مي كند كه مي تواند آنها را گسيل دارد..اين پديده مهم وجود خطوط تاريك در طيف خورشيد را توضيح مي داد و ثابت مي كرد كه جو خورشيد از همان عناصري تشكيل شده است كه در زمين وجود دارند.

بدين ترتيب آناليز طيفي به ظهور رسيد؛فيزيك،كاربرد جديدي در شيمي پيدا كرد و آن كشف عناصر جديد از راه مطالعه دقيق خطوط طيفي آنها بود:در1860م. بونزن و كيرشهف نمك طعام ناحيه استاسفورت (نام منطقه اي در كشور آلمان)را مورد آزمايش قرار دادندوخطوط  ناشناخته اي را در طيف حاصل از آن كشف كردند؛در نتيجه به وجود اجسام ناشناخته اي در اين نمك پي بردند وپس از عمل جداسازي طولاني ،دو عنصر روبيديم وسزيوم را از آن اخراج كردند . شيميدانان ديگر ،روش موثر آنان را تعقيب نمودند ؛از جمله سرويليام كروكس فيزيكدان وشيميدان انگليسي(1832-1919م.)عنصر تاليوم را در 1862 كشف كرد؛عنصر اينديوم در 1864م. توسط رايش و ريشتر آلماني و عنصر گاليوم در 1876م. توسط لوكوك _دو_بوآبودران فرانسوي كشف شد.

ستاره شناسان نيز از اين روش استقبال كردند؛ با استفاده از طيفنما در وسايل كار خود ، توانستند طيف هاي ستارگان مختلف را مورد بررسي قرار دهند و تركيب شيميايي آنها را ، كه نيم قرن پيش حتي تصور آن را نمي كردند و افسانه بود،پيدا كنند.

در1868 سر جوزف نورمن لاكير منجم انگليسي (1836-1920م.)(كه از پيشروان تحقيق طيفي در ستارگان است)و ژول ژانسن منجم و فيزيكدان فرانسوي (1824-1907م.)(كه ماموريت هاي علمي متعددي از جمله تعيين استواي مغناطيسي در كشور پرو و مطالعه در مغناطسي زمين در جزاير آسور انجام داد و رصدخانهاي در مونمارتر تاسيس كرد)همزمان خطوط طيفي غير منتظره اي در طيف خورشيد مشاهده كردند و به وجود عنصر ناشناسي در اطراف خورشيد پي بردند كه هليوم ناميده شد؛اين نتيجه در 1895م.توسط سرويليام رمزي شيميدان اسكاتلندي (1852-1916م.)كه هليوم را كشف كرد،مورد تاييد قرار گرفت.

علاوه بر اينها، به كمك طيفنمايي سرعت حركت ستارگان نسبت به زمين معين شد: كريستيان يوهان دوپلر (1803-1853م.)،فيزيكدان و رياضيدان اتريشي در سال 1842 اصلي را بيان كرد كه به موجب آن ارتفاع صوتي كه به گوش يك شنونده مي رسد در نتيجه حركت نسبي شنونده و منبع توليد صوت تغيير مي كند (اثر دوپلر)؛در1848فيزو اين اصل را در مورد امواج نور تعميم داد،از همين رو اصل تعميم يافته ي دوپلر را اصل دوپلر-فيزو نيز مي نامند.تغيير بسامد(فركانس)نوري كه از ستارگان به زمين مي رسد به جابجايي جزئي خطوط طيفي آنها و در نتيجه تغيير طول موج مربوط به اين خطوط تعبير مي شود كه منجر به اندازه گيري سرعت حركت ستاره در امتداد شعاع رؤيت آن مي گردد.بر اين اساس ،در 1868م. براي نخستين بار سرعت حركت يك ستاره اندازه گرفته شد.

نظريه ي كوانتومي نور كه فرض مي كندنور متشكل از جريان ذرات بسيار كوچك يا كوانتومها است در 1900توسط ماكس پلانك پيشنهاد شد تا حقايقي جديد را توضيح دهدو لذا آغازگرانقلابي جالب شدكه فيزيك قرن نوزدهم را به كلي دگرگون كرد.

اما اين سؤال همچنان باقي ماند كه آيا نور را بايد به عنوان ذرات توصيف كرد يا امواج.بعضي خواص-به عنوان مثال تفرق وتداخل- پديده هايي موجي بودند كه مي توانستند فقط با امواج همراه باشند.از طرف ديگر، روشي كه نور با سيستم هاي اتمي تعامل دارد پديده فوتوالكتريك و وجود خطوط طيفي منفصل،بر حسب ذرات قابل توصيف بود.پس ووضعيت هاي متفاوت مستلزم توصيف هاي متفاوت و ظاهرا متناقض بود.

با پيشرفت نظريه كوانتوم، رياضيات تا حدي به نجات آمد.نوشتن معادلاتي امكان پذير شد كه بيانگر بسته هاي موج هستند،گروه هايي از موج كه در فضا محدود شده اند چنان كه گويي ذراتي هستند.سپس معادله ي شرودينگر ارائه شد كه طبيعت موجي رفتار ماده را توصيف مي كرد،وبالاخره معادله اي توسط پال ديراك عرضه شد كه تابش الكترومغناطيسي و مكانيك كوانتومي را به شيوه اي فوق العاده دقيق وفق مي داد.

ديراك به طور قاطع به توضيح رياضي اش چسبيد،و با دقت از معرفي هر نوع مدل تصويري يا تصوير ذهني از پديده هاي توصيف شده به وسيله ي علائم رياضي پرهيز كرد؛ او توضيح داد كه تصاوير ذهني را نمي توان بدون وارد كردن كميات نامربوط تبيين كرد.

تصاوير ذهني يا مدل هاي فيزيكي ،عليرغم محدوديت هايشان،بخشي اساسي از شناخت علمي ما را تشكيل مي دهند.گرچه دوگانگي نهفته در طبيعت نور پذيرفته مي شود،وگرچه نظر معتبري داريم كه در چه شرايطي مدل موجي يا ذره اي نور را مي توان بكار برد،در سطح توصيف مدل، پارادوكسي كه به وسيله ي دو مدل متضاد مطرح مي شود باقي مي ماند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نگارنده:الهام تركي نژاد مهرباني

 

منابع:

-         دانشنامه علوم و هنر ،  نويسنده:محمود حكيمي

-         در جستجوي خدا  ،  نويسنده:جان هاتون  ،  مترجم: بتول نجفي

-         تاريخ علم  ،    نويسنده:دمپي ير  ،  مترجم  :عبدالحسين آذرنگ

-         تاريخ و فلسفه علم   ، نويسنده : لويس ويليام هلزي هال ، مترجم :عبدالحسين آذرنگ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:2  توسط سعیده کریم نژاد  | 

جهان-كه موضوع علوم فيزيكي و زيست شناختي است- مجموعة چيزهايي است كه همواره در كنش متقابلند. جداي از دخالت مستقيم خداوند يا تأثير تصميم هاي آزادانة ما ،جهان به شيوه اي عقلاني و كاملاً معين، متابق با سرشت ذاتي خود رفتار مي كند؛ بدون اينكه رويدادهايي بي ضابطه دركار باشند. البته رويدادهاي بسياري وجود دارند كه در نظر ما شگفت انگيز و پيش بيني نشده اند كه آنها را پيش آمدهاي اتفاقي مي ناميم. اين، صرفاً بدين معنا است كه ما علل آنرا نمي شناسيم نه اينكه طبقة معيني از رويدادها وجود داشته باشند كه از مبادي عِلّي برخوردار نيستند. اما سخن فوق برآن دلالت ندارد كه ما علي الاصول مي توانيم همچون «هوش برترِ لاپلاس» ، هميشه آينده را پيش بيني كنيم. اين امر به طور كلي به چند دليل، نا شدني است:

اولاً ؛ ما نمي توانيم موقعيت كنوني را بادقت كافي بشناسيم. تمام اندازه گيري ها در معرض حدي از خطا قرار داندكه اگر چه مي توانيم آنرا كاهش دهيم ولي نمي توانيم كاملاً از بين ببريم. ثانياً ؛ همان گونه كه از تحقيق هاي اخير دربارة «سيستم هاي آشوب ناك» آموخته ايم، زمانِ تكامل يك سيستم، غالباً نسبت به تغييرهاي اندك حالت اوليه ، بسيار حساس است. نهايتاً ؛ در بيشتر موارد، محاسبه هاي رياضي- حتي با سريعترين رايانه ها- فراتر از توان ما هستند . با وجود اين، اگر چه نمي توانيم همواره رفتار آيندة سيستم هاي فيزيكي را پيش بيني كنيم، اما آنها همچنان متعين باقي مي مانند . البته در موارد بسياري - هرچند محدود- محاسبة تقريبي، امكان پذير است.

در اينجا بايد به آنچه عدم تغيير كوانتومي خوانده مي شود، اشاره كرد. بنا بر اصل عدم قطعيت هايزنبرگ، اندازه گيري مقدار متغيرهاي مزدوج مانند مكان و اندازة حركت يك ذره ، با دقتي پيش از آنچه رابطة ،متضمن آن است ممكن نيست. هر قدر مكان يك ذره را با دقت بيشتري اندازه بگيريم، اندازة حركت آنرا با دقت كمتري خواهيم دانست و برعكس. اين رابطه، مانند كلِ مكانيك كوانتومي در مورد ميانگينِ رفتار شمار زيادي از سيستم ها يا مجموعة سيستم هاي مشابه، كاربرد دارد و دربارة هيچ سيستم خاصي، اطلاعات كاملي به دست نمي دهد. در حقيقت مي توان احتجاج كرد كه بر روي يك سيستم خاص، اندازه گيري هايي با دقت بسيار بيش از آنچه اصل عدم قطعيت مجاز مي داند، ممكن است . اما جداي از اين مطلب، ناتواني در اندازه گيري دقيق، برآن دلالت ندارد كه كميت هاي اندازه گيري شده، در واقع، از مقادير دقيق برخوردار نباشند. اين، گذاري نابجا از رويكردي عملياتي به رويكردي هستي شناختي است. تنها، كسي مي تواند اين گونه احتجاج كند كه با ديدي تحصل گرابه علم بنگرد، يعني معتقد باشد: «آنچه نتوان اندازه گرفت بي معنا است.» بدين سان آنچه عدم تعيين كوانتومي خوانده مي شود، ويژگي عيني جهان كوانتومي نيست ، بلكه صرفاً پيامد يك نگرش خاص فلسفي به مكانيك كوانتومي است. آنچه به طور ضمني بيان شد، ديدگاه اصالت واقع دربارة مكانيك كوانتومي است كه از سوي اينشتين ابراز شد و پلانك، فون لوئه، لانده، دوبروي، شرودينگر و ديراك، به طرق گوناگون از آن جانبداري كردند.

اين ديدگاه در قبال تفسير كپنهاگي است كه با نام هاي بور، هايزنبرگ و بورن همراه است. بنابر ديدگاه كپنهاگي، مكانيك كوانتومي، شرح و وصف كاملي را از رفتار هر سيستم فراهم مي كند. پذيرش اين موضع، ناگزير، انكار عليت و تضعيف شور و شوق علمي را در پي دارد؛ اگر سخن گفتن از ريز ساختارها موجبيتي، بي معنا باشد آنگاه شوق اندگي براي تلاش و كشف آن وجود دارد.

اما اگر جهان يك سيستم كاملاً متعين باشد در آن صورت اختيار ما همراه آن، مسئوليت و اخلاق انسان چگونه توجيه مي شود؟ تاكنون كوشش هايي براي حل اين مشكل از راه مجاز شمردن عمل ذهن بر روي ماده، در چارچوب اصل عدم قطعيت صورت گرفته است. براي فهميدن فعل خداوند در جهان نيز ممكن است به شيوه اي مشابه تلاش كرد. اين توضيحات هم غير قانع كننده و هم غير ضروري است. اختيار، تجربة انكار ناپذير انسان است كه با وجود تلاش هاي بسيار، هنوز ناشناخته مانده است. اما اگر جهان در حقيقت سيستمي كاملاً متعين باشد و مابخشي از آن را تشكيل دهيم، در اين صورت اختيار، خيالي باطل است. اين سخن مستلزم آن است كه آنچه من در حال نوشتن آن هستم؛ صرفاً نتيجة برهم كنش هاي اتمي باشد و معناي ديگري نداشته باشد. اگر اين سخن درست نيست و گفتگو از معنا برخوردار است؛ آنگاه به اين نتيجه مي رسيم كه ما انسانها فقط در بخش هايي از اين جهان نيستيم. اين طور نيست. كه ما اشيايي باشيم كه همواره در حال تأثير متقابليم. در هر يك از ما، چيزي اضافي وجود دارد، يعني يك روح فناناپذير كه خداوند در لحظة انعقاد نطفه به ما بخشيده است. ما شايد چگونگي آن را درك نكنيم اما اين امر ما را قادر مي سازد تا حيات و تجربه هاي خود را معنادار كنيم.

 تهیه و تنظیم:نوید روهنده

منابع:

نوشته شده توسط "پی.ای.هاجسون" فیزیکدان و پژوهشگر ارشد دانشگاه آسکفورد.

نشریه علمی-خبری «نامه علم و دین»


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:49  توسط محبوبه بابایی  | 

عنوان کتاب:جهان در پوست گردو«دنباله ی کتاب تاریخچه زمان»

 

jahan dar pooste gerdoo

 

  • نویسنده:استیون هاوکینگ
  • مترجم:مهندس محمدرضا مطلوب
  • ناشر:انتشارات حریر با همکاری شرکت سهامی انتشار
  • چاپ سوم:1384
  • قیمت:شمیز:2950 و زرکوب:3650

 

فهرست:

 

بخش یکم:تاریخچه نسبیت

چگونه اینشتین دو نظریه اساسی سده بیستم را بنیان نهاد.

نسبیت عام و نظریه کوانتوم

 

بخش دوم:ریخت و شکل زمان

نظریه نسبیت عام آینشتین به زمان ریخت می بخشد.

چگونه می توان آن را با نظریه کوانتومی آشتی داد.

 

بخش سوم:جهان در پوست گردو

جهان تاریخهای چندگانه دارد که هر یک با گردوی کوچکی مشخص می شود.

 

بخش چهارم:پیش بینی آینده

چگونه گم شدن اطلاعات در سیاهچاله ها می تواند توانایی ما را در پیش بینی آینده کاهش دهد.

 

بخش پنجم:نگاهداری و حفاظت از گذشته

آیا سفر کردن در زمان شدنی است؟

آیا تمدنی پیشرفته می تواند به گذشته برگردد و آن را تغییر دهد؟

 

بخش ششم:آینده ما؟پیشتازان فضا یا نه؟

چگونه زندگی زیستی با الکترونیکی با سرعتی فزاینده پیچیده تر می شود.

 

بخش هفتم:جهان نوین پوسته ای

آیا ما روی یک پوسته زندگی می کنیم یا هولوگرام هایی بیش نیستیم؟

 

پیوستها

  •    گزارشی از تازه ترین نظریات استیون هاوکینگ در همایش جی ار 17
  •    گفتگوی تلویزیونی لاری کینگ با هاوکینگ.

 

در آمدی بر کتاب «جهان در پوست گردو» :

 

استیون هاوکینگ یکی از پر نفوذترین اندیشمندان زمان ماست.اینک در کتابی تازه و پر از تصویر و نمودار٬هاوکینگ به مهمترین رویدادهایی که پس از کتاب «تاریخچه زمان» رخ داده است٬می پردازد.او ما را به پیشروترین بخشهای فیزیک نظری می برد٬جایی که واقعیت اغلب از تخیل شگفت آورتر است٬و به زبانی ساده اصولی را مه بر جهان فرمان می راند بازگو می کند.پرفسور هاوکینگ همانند بسیاری از دانشمندان دیگر در جامعه ی علمی بین المللی ٬در طلب جام جم دانش٬یعنی نظریه ی فریبای همه چیز که در دل کیهان نهان است٬می باشد.در کتاب«جهان در پوست گردو»او راهنمای ماست در سفری اکتشافی برای گشودن رازهای جهان٬از ابر گرانش تا ابر تقارن٬از نظریه ی کوانتومی تا نظریه ی ام٬از هالوگرافی تا دوگانگی.

در این پرهیجان ترین ماجراجویی ذهنی٬او در پی به هم آمیختن نظریه ی نسبیت عام آینشتین و اندیشه تاریخهای چندگانه ریچارد فینمن و فراهم آوردن نظریه ایست یکپارچه که هر آنچه را در جهان روی می دهد٬توصیف کند.او ما را به مرزهای بکر و دست نخورده ی دانش می برد٬شاید در آنجا نظریه ی ابر ریسمانی و p-branes٬فرجامین کلید گشودن این چیستان و معما باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط سعیده کریم نژاد 

پرسش از معنا، پيوند بسيار نزديكي با زندگي دارد؛ چرا كه اين پرسش تنها از موجودي امكان بروز مي‌‌يابد كه در جستجوي «معناي» زندگي است. يعني انسان  از اين رو، تنها انسان است كه از معناي زندگي مي‌‌پرسد و همه كنش‌ها و اهداف زندگيش معطوف به  آن است. حتما داستان مسخ كافكارا به ياد  داريد؛ يعني صبح روزي كه گرگوار سامسا از خواب بيدار شد و خود را در هيئت سوسكي يافت. اين داستان نشان‌دهنده اوج بي‌معنايي زندگي براي يك شخص  است و شايد هيچ دوراني مانند عصر حاضر انسان درد بي‌معنايي و پوچي نداشته است.

سقراط، جستجوگر بزرگ معنا بود و از چيستي امور پرسش مي‌‌كرد؛ عدالت چيست؟ زيبايي چيست؟ دانش چيست؟ خوبي چيست؟ و...، اينها پرسشهاي محوري سقراط بود.اما از طرف ديگر اكنون هم پس از گذشت تاريخي درازمدت از زمان سقراط، باز مسئله معنا و پرسش از معيار و ملاك معنا سربرآورده است. پرسش اين است كه «چه چيزهايي در شكل‌گيري معناي يك امر، يك واژه، يك نشانه، يك تصوير و يا يك رسم دخيل و سهيم است؟» و يا باز به بيان متفاوت، «چه چيز معناي امور را تعيين مي‌‌كند»؟از جمله عمده‌ترين و پذيرفتني‌ترين پاسخ‌هايي كه به اين مسئله داده شده اين پاسخ است كه  معناي هر چيز در نهايت به جايگاهش در درون شكلي از زندگي وابسته است. طبق اين ديدگاه معنا چيزي وابسته به زندگي است. به اين ديدگاه اصطلاحا نظريه مناسبت گفته مي‌‌شود و منظور از آن مناسبتي است که هر چيز در درون زندگي دارد. البته در اين‌جا زندگي به معني زيستي و آن مراد نيست، بلكه معنايي از آن موردنظر است كه كساني چون ديلتاي و ويتگنشتاين صور زندگي انسان مي‌‌شمارند.بر طبق «نظرية مناسبت» آخرين مرجع تبيين‌هاي معنا، زندگي است؛ يعني معنا تابع نقش يا جايگاهي است كه اشيا، در زندگي دارند.اگر معناي هر چيز به جايگاه آن در يك فرم زندگي برگردد، آن‌گاه خود زندگي چگونه مي‌‌تواند معنادار باشد. همان‌طور كه ملاحظه مي‌‌شود در اين اشكال، معناي خود زندگي به‌عنوان يك كل مطرح است كه اتفاقاً خود يكي از مباحث جديد و رايج فلسفي است.

مسئله معناي حيات زماني اهميت مي‌‌يابد كه انسان‌ها با نگاه انتقادي در مورد فعاليت‌هاي هدفمندشان ـ مثلا تأليف كتب فلسفي، ساختن اتومبيل، تشكيل خانواده و...ـ تأمل مي‌‌كنند و با اين احتمال كه ممكن است آنها نوعي اتلاف زندگي و پوچ و بيهوده باشند وحشت‌زده مي‌‌شوند. آنها در حقيقت در جستجوي چيزي هستند كه اين‌گونه فعاليت‌ها بتوانند جوابگوي آن باشند؛ ميزان يا مقياسي كه بتواند نشان دهد اين فعاليت‌ها داراي اهميت هستند. اين نظر كه اهداف و فعاليت‌هاي ما تنها به شرطي معنادار هستند كه ما معنا را با تعهد و التزامي كه نسبت به آنها داريم، به آنها اعطا كنيم به نظر ناسازگار مي‌‌آيد.كسي كه دلمشغول اين است كه آيا اهدافش با اهميت‌اند يا نه، اگر به او گفته شود نگاه كن ببين چه اندازه براي آنها هزينه مي‌‌كني هرگز متقاعد نخواهد شد؛ زيرا كه مسئله شخص دقيقاً اين است كه «آيا همه آن هزينه كردن‌ها به هيچ مي ارزد؟» تا زماني كه اين نگراني انديشه ورزانه باقي است نمي‌توان پرسيد ‌كه آيا حيات به طور كلي بامعنا است؟
اما فعاليتي كه هدفش شركت كردن در چيزي است كه خود بي‌هدف و بي معنا است، به نوبه خود بي هدف و بي‌معنا خواهد بود. نوشتن كتب فلسفي ممكن است براي گسترش دانش فلسفي سودمند باشد؛ اما اگر گسترش دانش فلسفي كاري جز وقت تلف كردن نباشد پس نوشتن كتاب‌ها نيز بيهوده خواهد بود.

آدمی احساس می کندکه باید،به بیان ساده،نقد عمر خویش را صرف چیزی کند که بالاخره به نوعی به درد دنیا یا آخرت او یا هم به درد دنیا و هم به درد آخرت او بخورد.می پذیریم که یک انسان برخوردار از عقل سلیم عمر خویش را بر سر هیچ و پوچ نمی گذراندو ناگذیر باید پیشه ای را که بدان اشتغال می ورزد،برای خویش معنادار بیابد.جالب این است که فیلسوفی چون ایمانوئل کانت(1804-1724)نیز با همه اهتمامی که که به نفی فایده مداری و غایت انگاری از اخلاق داردو معتقد است که باید همه انگیزه فاعل اخلاقی،عمل به تکلیف و از سر احترام به تکلیف باشد،در نهایت می پذیرد که بایدبه نوعی تکلیف مزین به تاج سعادت شود.تاریخ زندگی بشربر بسیط زمین را به دو صورت می توان در نظر گرفت.یکی زندگی بشر،بدون انسان هایی که از آنها به خردمند،فرزانه و حکیم تعبیر می شودو دیگر زندگی بشر با وجود چنین انسان هایی.به بیانی زیبایی شناختی بسا که بتوان گفتاگر دنیا را زیبا بدانیم،با وجود چنین انسا هایی،دنیا زیباتر می شود و از سوی دیگر اگر آن را نازیبا بدانیم،بی وجود این جماعت،نازیباتر خواهد بود.چرا چنین است؟مهمترین ویژگی اینگونه انسان ها این است که اهل تامل اند.اینان موهبت خدادادعقل را در مجرای صحیح آن به کار می بندند.این نوع استفاده از عقل،نخستین کاری که با انسان می کند،این است او را از خواب جزمی اش بیدار می سازد و از آشیانه غیر متاملانه(فارغ از تامل)خویش به درد می آورد.مراد از «خواب جزمی» حالتی است که در آن حالت آدمی در کنار بسیاری از امور سهل و آسان می گذرد و اصولا مساله و مشکلی در آن نمی بیند.بسیاری از مسائل برای انسان های عادی چنان است که شایسته کمترین توجه و اعتناعی نیستند.اما این نه از باب سادگی و پیش پاافتادگی آن امور است،بلکه از آن باب است که اکثریت انسان ها،به تعبیرهایدگر در جماعت «منتشران» قرار دارند.به این معنا که در خصوص این گونه مسائل باری به هر جهت و به تعبیری محترمانه تر فارغ بال اند.این گونه امور مادام که آدمی به آنها نیندیشیده یا درباره آنها پرسشی مطرح نکرده باشد،هیچ مشکلی را پیش نمی آورد و خیلی سهل و ساده در کنار ما جریان دارند.ولی همین که آدمی از خواب جزمی اش به درآمد و مشی و منشی متاملانه در پیش گرفت،گویی از ما می گریزند،جلوه و جلال خویش را از دست می دهند و چنان رخ در حجاب می کنند که به دشوارترین مسائل مبدل می شوند.یک نمونه چنین مسائلی،حقیقت زمان است.مادام که آدمی در خواب جزمی به سر می برد،زمان برایش پدیده ای کاملا مانوس است.هیچ مشکلی در خصوص زمان ندارد و اصولا خویش را چنان با زمان درگیر و آمیخته می بیند که پرسش درباره زمان،برایش خنه دار می نماید.اما همین که به زمان می اندیشد و از خواب جزمی اش نسبت به آن بیدار می شود،آن را از مشکل ترین مسائل میابد. و بی راه نیست اگر بگوئیم مساله زمان،از دشوارترین مسائل مابعدالطبیعی است.در مورد مفهوم«هستی» موضوع از همین قرار است.به قول حاج ملاهادی سبزواری:«مفهوم هستی از شناخته ترین مفاهیم و حقیقت آن در نهایت پنهانی است».

در نهايت ما به اين اطمينان نيازمنديم كه هستي انسان ضامن چيزي است تا افعال و نياتي كه به حيات انسان تعلق دارند به نحوي بامعنا شوند كه اين سوءظن انديشه‌ورزانه را كه احتمال دارد همه آنها بي‌معنا و پوچ باشند باطل كند. اگر حيات انسان ضامن چيزي فراتر نباشد ديگر اهميتي ندارد كه متفاوت از آنچه هست باشد و در اين صورت چگونه اعمال و نياتي كه درگيرشان هستيم مي‌‌توانند مهم باشند.

يكي از پاسخ‌هايي كه به ايراد مذكور داده شده از اين قرار است: معناي هر چيز به جايگاهش در شكلي از زندگي بستگي دارد اما خود زندگي از اين قاعده مستثنا است. در موردي كه معناي خود زندگي به عنوان يك كل موردنظر است، ديگر قاعده مذكور كارساز نيست و بايد به دنبال معيار ديگري براي معنا باشيم. معياري كه معمولا در اين مورد براي معنا پيشنهاد مي‌‌شود اين است كه زندگي بايد جوابگوي چيزي فراتر از خود باشد تا بتواند معنادار باشد. معمولا نسبتي كه زندگي با امري فراتر از خود – مانند خدا، جهاني ديگر يا كيهان – دارد باعث معنادار شدن آن مي‌‌گردد.

چنانكه مي‌‌بينيم در اين روش، فرضي مابعدالطبيعي دخالت دارد و امري متافيزيكي وارد مي‌‌شود كه ممكن است براي بسياري از افراد قابل پذيرش نباشد؛ زيرا به نظر مي‌‌آيد كه هيچ موردي كه بتواند زندگي را شامل شود و يا نسبت به زندگي برتر باشد قابل تشخيص نيست و با كمي محافظه‌كاري درمي‌يابيم كه هيچ چيز قابل شناسايي فراتر از زندگي وجود ندارد.راه دوم اين است كه در اصطلاح «معناي زندگي» دست‌كاري كنيم و آن را از واژگان «معنا» تهي كنيم؛ اما می بینیم كه اين راه هم نمي‌تواند درست باشد زيرا با تغيير لفظ چيزي عوض نمي‌شود و مطالبه معنا براي زندگي قابل تحويل به مطالبه روش درست زندگي كردن نيست.تأملاتي از اين دست ما را به اين نتيجه نزديك مي كند كه معناي زندگي را امري متحقق و كشفي نشماريم، بلكه آن را آفرينشي و خلقي به حساب آوريم.طبق اين رويكرد معناي زندگي واقعيتي از قبل آماده در اين جهان يا جهان ديگر نيست كه شخص بتواند آن را كشف كند، بلكه شخص جستجوگر معنا، لازم است از جستجوي بيهوده دست بكشد و به شيوة هنرمندي كه در فعاليت خلاقانه خود به خلق اثري جاودانه و مفيد معناي جاودانه مي پردازد، معناي زندگي خود را بيافريند. اين ديدگاهي است كه فلسفه متأخر نيچه بر آن تأكيد داشت.

اصولا می توان به معنای زندگی به عنوان یک امر تاریخی فلسفی- نگاه کرد. مفاهیم و موضوعاتی که برای فلسفه و دست اندر کاران آن تبدیل به دشوارترین مسائل می شوند،مفاهیم و موضوعاتی هستند که اغلب ساده ترین و آشناترین موضوعات برای توده مردم اند. ولی اهل فلسفه دشواری این مسائل را نشان می دهند.و جالب این است که خود فیلسوفان و حکیمان،اغلب در راه طلب و کشف حقیقت جانب انصاف را نگه داشته و به دشواری های طریق و محدودیت های بشری خویش وقوف داشته و همواره بدان تصریح کرده اند.برای این افراد نیز سپردن آن راه به هیچ وجه آسان نیست.چنان است که هر مساله ای را که رمز گشایی می کنند خود به مسائل دشوارتری منتهی می شود و همینطور این سیرگویی در یک تسلسل بی پایان ادامه میابد.به قول آن رئیس حکیمان مسلمان،ابن سینا،«بهره ایشان جز موشکافی نیست و هرگز به کمال ذره ای راه نمی یابند».

پس مسئله معنای زندگی اساسا دچار ناسازگاری درونی است،زیرا پرسشگر هم هنگام با پرسش از معنای زندگی در حال زیستن است.

 منابع:

www.hamshahri.net

ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:34  توسط محبوبه بابایی  | 

در افكار ما (منظور عامة مردم هستند) دين مقوله اي است كه از آسمان براي راهنمايي ما آمده و علم چيزي است كه هوش و تفكر ناقص بشر آن را كشف مي كند؛ پس آيا مقوله اي كامل كه همان دين باشد با مقوله اي ناقص كه ساختة هوش بشري است با هم مترادف هستند ويا اينكه نه، در تقابل با هم قرار دارند. من قصد دارم اين قضيه را با طرح يك سوال پاسخ دهم اما قبل از پرداختن به سوال و جواب آن بايد به اين نكته اشاره كنم كه ما علم را نمي سازيم و يا بهتر بگويم كه علم ساختة هوش بشري نشري نيست بلكه بشر تنها به كشف روابط بين پديده ها مي پردازد و با كشف هر رابطه علم بشري كامل و كاملتر مي شود. پس ما فقط وسيله اي هستيم براي كشف روابط بين پديده ها و سازندة علم نيستيم. حتماً علوم ديگري وجود داردكه ما هنوز آنها را كشف نكرده ايم ، اما مقولة دين اصلاً و ابداً اين گونه نيست. دين كشف كردني نيست و يا كشف شدني نيست تعاليم دين به صورت كامل بيان شده و بايد به آن عمل كرد(به هر گونه كه راه آن وجود دارد).
اما سوال اصلي اين است كه:
 آيا ضرورت دارد دين و علم با هم در تقابل باشند؟
هم علم و هم دين حدود و مرزهاي مخصوص  به خود را دارند و هر يك از آنها ابعاد متفاوتي از وجود را مورد بررسي قرار مي دهند. علم فيزيك به بررسي جهاني مي پردازد كه مورد مطالعة دانشمندان قرار گرفته است و آنها تلاش مي كنند كه محدوده هاي آن را كشف كنند و بر اين باورند كه با انجام اين كار، حقيقت عيني را درمي يابند و با اين حس(حقيقت عيني) مي توانند جهان را به گونه اي بي طرفانه مورد تجزيه و تحليل قرار دهند. اما كشدن خط جدايي بين حقيقت عيني و حقيقت ذهني كاري غير ممكن است.  همان گونه كه «آگوستين كنت» گفت: ايمان مقدمة فهم است و «آنسلم» گفت: من فهم را به منظور ايمان آوردن جستجو نمي كنم بلكه ايمان مي آورم تا بفهمم.
علم تنها مي تواند به طيف محدودي از مشكلات بپردازد اما بسياري از مشكلات زندگي در خارج از حوزة علم قرار دارد و اين مقوله در خو د ما به صورت موضوعي ذهني ، ريشه دوانده است كه ايمان و معنويت يكي از اين حوزه ها است.
از آنجا كه علم از لحاظ ارزشي خنثي است و دين پُر از ارزش است ما- انسان- به عنوان يك موجود معنوي ، نيازمند به دين هستيم، به دليل آنكه علم نمي تواند بنياني براي وجود ارزش اخلاقي و آزادي اختيار ارائه كند ؛ بنابراين دين در نزد انسان ضرورت پيدا مي كند. هم علم و هم دين از طريق ساختن فرضيه و الگو و آزمودن آنها مسير خود را طي مي كنند هر دو آن بخش از الگو را كه كارايي ندارند حذف كرده و آن بخش را كه كارايي دارند جدا مي كنند . تفاوتهايي كه در نحوة آزمودن الگوها در دين و علم وجود دارد ناشي از تفاوت حقيقت عيني(عملي) و حقيقت ذهني(ديني) مي باشد.  البته در اينجا بايد يادآور شد كه منظور ساختن فرضيه و الگو و آزمودن آنها در دين همان تكامل هوش بشري است كه با رشد آن، خداوند دستورات و احكام خود را كامل و كامل تر نمود و توسط افراد برگزيدة خود به بشريت ارائه داد.  
در پايان جمله اي از «رابرت جاسترو» را بيان مي كنم كه گفته:
دانشمندان از كوه هاي دانش صعود مي كنند و در آستانة رسيدن به قله ، هنگامي كه آخرين صخره ها را پشت سر مي گذارند و به بالاترين نقطه مي رسند عالمان الهيات كه از قرن ها پيش در آنجا سكني گزيده اند از آنها استقبال مي كنند.

نویسنده:نويد روهنده

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:40  توسط مدیر وبلاگ  | 

1عنوان كتاب:تاريخچه زمان

  • تأليف:استيون هاوكينگ
  • مترجم:محمدرضا محجوب
  • ويرايش جديد همراه با افزودگي
  • چاپ دهم:1385
  • ناشر:شركت سهامي انتشار
  • قيمت:شميز 2650 تومان- زركوب 3500 تومان

 فهرست مطالب:

  • تصوير ما از جهان
  • مكان و زمان
  • جهان گسترش يابنده
  • اصل عدم قطعيت
  • اجزاء بنيادين و نيرو هاي طبيعت
  • سياهچاله ها
  • حفره هاي سياه آنقدرها هم سياه نيستند
  • سرچشمه و سرنوشت جهان
  • پيكان زمان
  • وحدت فيزيك
  • سخن آخر
  • آلبرت انيشتين
  • گاليلئو گاليله
  • اسحاق نيوتن

 افزودگي

  • ديدگاه مردمان نسبت به علم
  • استيون هاوكينگ،انفجار بزرگ و خداوند
  • واژه نامه

در آمدي بر كتاب تاريخچه زمان:

كتاب ((تاريخچه زمان)) پر خواننده ترين كتابي است كه تا كنون درباره كيهان شناسي نوشته شده است.اين كتاب به بيش از سي زبان زنده ي دنيا ترجمه و چاپ شده است.استيون هاوكينگ،دانشمندي است كه بر صندلي چرخدار مي نشيند و نه مي تواند حركت كند و نه سخن بگويد،به عنوان استاد لوكازين دانشگاه كمبريج(مقامي كه قبلا به اسحاق نيوتن و بعدها به پي.آ.ام ديراك تعلق داشت.)در اين كتاب مي كوشد تا به بياني ساده و زباني بي تكلف به بزرگترين پرسش بشري بپردازد:از كجا آمده ايم و به كجا مي رويم؟ كتاب ((تاريخچه زمان)) كه عنوان فرعي«از انفجار بزرگ تا سياهچاله ها»را بر خود دارد يكى از مهمترين  كتاب ها در حوزه كيهان شناسى است كه به موضوعاتى همچون تصوير ما از جهان،مكان و زمان،جهان در  حال گسترش،اصل عدم قطعيت هاينزبرگ و پيامد هاى آن،نيرو هاى اصلى و ذره هاى بنيادين طبيعت آغاز و انجام جهان،وحدت فيزيك مى پردازد.                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 16:5  توسط سعیده کریم نژاد 

1931
در اين سال به کسي جايزه اعطا نشد.
 
                                                                                        Werner Karl Heisenberg
1932
هايزنبرگ ، ورنر كارل

ملیت : آلماني. متـ : 5 دسامبر 1901 ، ورزبورگ.متولد:۵ دسامبر۱۹۰۱ .ورزبورگ . متوفی : 1 فوريه 1976 ، مونيخ.
به خاطر كشف مكانيك كوانتوم ، كه كاربرد آن واسطه كشف اشكال چندگون ئيدروژن شد.

هايزنبرگ در دانشگاه‌هاي گوتينگن و مونيخ تحصيل كرد و درجه دكترايش را از دانشگاه مونيخ در 1923 دريافت داشت. در گوتينگن با بورن ( فيزيك 1954 ) و در كپنهاگ با بور ( فيزيك 1922 ) كار كرد و سپس در 1927 به عنوان استاد فيزيك به لايپزيك بازگشت. معروف‌ترين كار هايزنبرگ در دهه 1920 انجام شد و آن كشف وجهي بسيار مهم از مكانيك كوانتوم و اعلام اصل مشهور عدم قطعيت بود.
هايزنبرگ به اين نتيجه رسيد كه دستيابي به يك نظريه كوانتوم كاملاً موفقيت‌آميز مستلزم آن است كه اين نظريه ، به جاي وضعيت مشابه و سرعت زاويه‌اي الكترون‌ها كه قابل مشاهده نيستند ، بر كميت‌هاي قابل مشاهده مبتني باشد. اين امر به معناي قائل شدن اهميت نظري انحصاري براي كميت‌هايي مانند بسامدها و شدت‌هاي خطوط طيفي در تابش‌هاي گسيلي اتم بود. كميت‌هاي مكانيك كوانتوم كه هايزنبرگ عرضه كرد ، همچون ماتريس‌هايي عمل مي‌كرد كه مختصات رياضي آنها كاملاً شناخته شده باشد. اين امر به معناي آغاز شكلي از مكانيك كوانتوم بود كه مكانيك ماتريس خوانده شد. كاربرد اين ماتريس نهايتاً امكان داد تا سطوح انرژي كوانتومي اتم هيدروژن و ديگر مجموعه‌هاي اتمي به درستي محاسبه شود.
در پاسخ به انتقادهايي كه از تأكيد او بر پيشبرد مكانيك كوانتوم منحصراً بر پايه استفاده از كميت‌هاي « قابل مشاهده » به عمل مي‌آمد ، هايزنبرگ ثابت كرد كه معناي مكانيك كوانتوم چگونه مي‌تواند بر كميت‌هايي چون وضعيت و اندازه حركت يك الكترون نيز بار شود. كار او قطعيت مطلق را از بين برد و براي نخستين بار احتمالات رياضي را در فيزيك مطرح كرد.

 
                                            Erwin Schrödinger            Paul Adrien Maurice Dirac
 1933
ديرک ، پال ادرين موريس.
مليت:
بريتانيايي. متولد:8اوت1902،بريستول،انگلستان. متوفي:21اکتبر1984، امريکا.

شرودينگر،اروين.
مليت:
اتريشي. متولد:12 اوت 1887،وين. متوفي:4ژانويه 1961، وين.

به خاطر کشف اشکال خلاق جديد براي نظريه اتمي.

ديراک،که فيزيکداني نظري و اهل بريتانيا بود، در دانشگاه بريستول در رشته مهندسي الکتريک تحصيل کرد ، ودر 1926 از کالج سنت جان، کيمبريج، موفق به دريافت درجه دکترا شد. بعد از مدتي تدريس در آمريکا ، و ديدار از ژاپن و سيبري، در 1932 به کيمبريج بازگشت و تا زمان باز نشستگيش در 1969 در آنجا بود. در 1971 به گروه استادان دانشگاه دولتي فلوريدا پيوست. پال ديرک از شمار مرداني انگشت شمار است که در سالهاي نخستين قرن بيستم، به مدد قابليت و استعداد ذهني خود براي تفکرات اصيل و انتزاعي ، باعث بروز انقلاب در ديدگاه هاي ما نسبت به دنياي فيزيک شدند. جريان خالص الکترون هاي داراي انرژي منفي در يک جهت معين، مي تواند به معناي حرکت يک حفره در جهت مخالف باشد.
به علاوه، از آنجا که چنين حفره اي در خلأ به عنوان يک ذرۀ داراي بار مثبت تلقي مي شود، پس ديرک پيش بيني کرد که ضد الکترون –ها ، يا پوزيترون ها ، وجود دارند، نظري که دو سال بعد از طريق آزمايشهاي سي.دي. آندرسن( فيزيک 1936 ) عملاً  به اثبات رسيد(1932).  صرف نظر از فور مولبندي معادله اکنون معروف او، که نه فقط زوج الکترون پوزيترونبلکه بسياري ديگر از ذرات بنيادي زوجهاي ضد ذره را نيز توصيف مي کند ، مشارکت ديرک در پيشبرد نظريه کوانتوم از بسياري جهات ديگر نيز فوق العاده بود.
احساس نيرومند او براي درک رياضيات، بخوصوص به وي اجازه مي داد که هم انديشه هاي اوليه مکانيک کوانتوم را در شکلهاي خاص و عمومي عرضه دارد، و هم روشهايي ابداع کند که امروزه در بخشهاي مختلف فيزيک مدرن کاربرد دارند. شرودينگر، فيزيکدان اتريشي،در آغاز نزد معلم خصوصي وپدرش آموزش ديد و بعد به دانشگاه وين رفت و درجه دکترايش را در 1910دريافت کرد. در همان، سال، به هيئت استادان همان دانشگاه پيوست، و در جريان جنگ جهاني اول افسر توپخانه بود. در فاصله سال هاي 1920-1927 در ژن، اشتوتگارت ، برسلاو ، و زوريخ بسر برد و چندين مقاله دربارۀ مکانيک موجي منتشر کرد. در کرسي فيزيک نظري دانشگاه برلن جانشين پلانک (فيزيک1918 ) شد(1927-1933)، اما پس از به قدرت رسيدن هيتلر ترجيح داد که به دانشگاه آکسفرد برود (1933) .وي در 1936 به گراتس، اتريش، برگشت اما در 1938 ناچار به فرار شد و به دابلين،ايرلند،رفت و در "موسسۀ پژوهشهاي پيشرفته"که خاص او ايجاد شده بود به کار پرداخت. او در 1955 به استادي دانشگاه وين منصوب شد. مکانيک موجي شرودينگر در کانون نظريه کوانتوم جديد قرار دارد و به عنوان الگوي نظريه هاي کنوني ما دزباره ذرات بنيادي و نيروهاي پايه اي عمومي به کار مي رود. شرودينگر،که از پيروان لوئي دو بروي ( فيزيک1929 ) بود، مطالعات او در مختصات ماده و انرژي ادامه داد. وي چنين فرض کرد که ماده نه فقط متشکل از ذرات کوچک بار و جرم ،بلکه داراي امواج تپندۀ مداوم و کاملا گسترده نيز هست، و براي تبيين رياضي اين امواج ماده ، با استفاده از روش معمول در قرن19، يک معادله موجي وضع نمود. بر مبناي همين معادله موجي براي ماده بود که شرودينگر در اوايل سال 1926 موفق به کشف مکانيک موجي براي اتم شد.

1934
در اين سال به کسي جايزه اعطا نشد.

                                                                                                James Chadwick
1935

چدويك ، سرجيمز.
ملیت :
بريتانيايي. متولد : 20 اكتبر 1891 ، منچستر ، انگلستان. متوفی : 24 ژوئيه 1974 ، كمبريج.

به خاطر كشف نوترون
 
چدويك در دانشگاه منچستر در فيزيك تحصيل كرد ( 1911 ) و بعد از آن به مدت دو سال تحت نظر رادرفورد ( شيمي 1908 ) كار كرد. بعد در آلمان به كار و تحقيق پرداخت. در آغاز جنگ اول در آلمان تحت نظر قرار گرفت و پس از جنگ در آزمايشگاه كونديش دانشگاه كمبريج دوباره به رادرفورد پيوست و تا 1935 پژوهشگر اصلي او بود. چدويك در 1932 به وسيله بمباران بريليوم با ذرات آلفا ، نوترون را كشف كرد ، و به همين سبب جايزه 1935 نوبل در فيزيك به وي عطا گرديد. 
 
 

                                                                                             Carl David Anderson
1936
آندرسن ،کارل ديويد.
مليت:
امريکايي. متولد:3سپتامبر1950،نيويورک، متوفي

به خاطر کشف پوزيترون.

کارل که فرزند مهاجري سوئدي بود، درلس آنجلس تحصيل کرد ودر 1930موفق به اخذ درجه دکترا از "موسسه کاليفرنيا" شد و تا پايان عمر در همين موسسه باقي ماند. آندرسن  وقتي مشغول تحقيق و آزمايش در باب اندازه گيري طيف انرژي الکترون هاي فرعي ناشي از تابش کيهاني بود، به طور کاملا تصادفي، پوزيترون را کشف کرد(1932). او که به مطا لعات خود در باب ذرات پرتوهاي کيهاني ادامه مي داد، مدتي بعد به کشف موئون نيز موفق شد.

 

                                                                                            Victor Franz Hess

هس ، ويکتور فرانسيس.
مليت:
امريکايي. متولد:24ژوئن 1883، شلوس والدشتاين ،اتريش. متوفي:17دسامبر1964 ، نيويورک.

به خاطر کشف پرتو کيهاني

هس در دانشگاه گراتس( تاسيس1585 ) تحصيل کرد و دکترايش را در 1906 دريافت داشت. وي تا 1920 در وين روي راديو آکتيويه کار مي کرد، وپس از آن به تحقيقاتش در همين زمينه در گراتس، وين، نيوجرسي، واينسبورگ ادامه داد. بعد از نفوذ نازي ها در اتريش، هس ترک اتريش گفت و از 1938 به دانشکده فيزيک دانشگاه فوردهام، نيويورک ،پيوست. در جهت اثبات پرتوهاي اضافي زميني، فرانتس هس به چندين آزمايش شجاعانه دست زد و بالونهايي را براي کسب اطلاعا ت درباره يونش به ارتفاع 5350 متري فرستاد. اين آزمايشها نشان داد که يونيدگي در ارتفاع150 متري کاهش مي گيرد اما، از آن حد بالاتر ، به نسبت افزايش فرازا، به ميزاني قابل ملاحظه زياد مي شود. وي همچنين ثابت کرد که اين پرتو ربطي به شب و روز ندارد و حا صل تابش مستقيم اشعه خورشيد نيست و بدين ترتيب ، وجود پرتو کيهاني را ثابت کرد.

 
                                             Clinton Joseph Davisson     George Paget Thomson
 
1937
ديويس ، کلينتن جوزف.
مليت
: امريکايي. متولد:22اکتبر1881، بلومينگتن، ايلينويز، متوفي: 1فوريه 1985، شارلوتسويل، ويرجينيا

تامسن، سر جورج پجت.
مليت:
بريتانيايي. متولد: 3مه1892 ، کيمبريج،انگلستان، متوفي: 10سپتامبر1975 ، کيمبريج.

به خاطر کشف تجربي پديدۀ پراش الکترون ها به واسطه کريستال ها .

ديويسن در دانشگاه شيکاگو تحصيل کرد و دکترايش را در 1911 از دانشگاه پريستن گرفت . در سال هاي 1911- 1917 در ( موسسه تکنولوژي کارنگي ) کار کرد و سپس به ( آزمايشگاه تلفن بل ) پيوست و تا زمان بازنشستگي ( 1945 ) در همان جا باقي ماند . در 1925 ، وقتي به اندازه گيري گسيل الکترون در شرايط بمب باران الکتروني مشغول بود ( در آزمايشگاه شرکت وسترن الکتريک ، که اکنون آزمايشگاه تلفن بل ناميده مي شود ) ، اووسي . اچ . کونزمن در يافتند که هر چند بيشتر گسيل هاي الکتروني داراي بار انرژي پائين هستند اندکي از آنها از انرژي کامل الکترون هاي اوليه برخوردارند . ديويس دريافت که اين ها بايد الکترون هاي اوليه اي باشند که از زاويه هاي بزرگ انحراف پيدا کرده اند .

هم چنين ، وقتي درباره پراکندگي الکترون ها از نيکل تحقيق مي کرد ، کشف کرد که زاويه توزيع الکترون فرعي نمايشگر بستگي شديد آن به جهت بلور است . بعد ، با بمب باران هدف هايي بر کريستال هايي واحد که پراکنش در زاويه اي خاص به حداکثر مي رسد و به اين نتيجه رسيد که اينها ناشي از پراش الکترون ها به واسطه شبکه کريستال است و ، به اين ترتيب ، نظريه لوئي دوبروي
( فيزيک 1929 ) را در رباره ماهيت موجي الکترون هاي متحرک تثبيت کرد .

 جي . پي تامسون تنها پسر جي .جي . تامسن ( فيزيک 1906 ) سابقه دانشگاهي درخشاني داشت و پس از مدتي کوتاه خدمت در نيروي هوايي در جريان جنگ جهاني اول به کيمبريج بازگشت ( 1919 ) و در آغاز در زمينه تخصصي پدرش ، پرتوهاي مثبت ، به تحقيق پرداخت .
بعد براي چند سالي در دانشگاه ابردين کار کرد و سپس در 1930 به امپريال کالج ، لندن ، رفت . پيش از آن که نقش هماهنگ کننده پروژه بمب ( اتم ) در جريان جنگ جهاني دوم به چدويک
( فيزيک 1935 ) واگذار شود ، مسئوليت آن بر عهده تامسن بود . وي سپس مشاور علمي دولت کانادا و در 1934 مشاور علمي وزارت نيروي هوايي بريتانيا شد . تامسن در 1952 به کيمبريج بازگشت .
تامسن واريد از دانشگاه ابردين که مستقل از يکديگر کار مي کردند ، مشاهده کردند که الگوي مدور فريزها وقتي تشکيل ميشود که پرتو الکترون ها از درون ورقه اي فلزي در خلأ عبور کند . تامسن روي تداخل الکترون در ورقه اي فلزي کار کرد و مختصات پراشي الکترون ها را پايه گذاشت . 


                                                                                                     Enrico Fermi
1938
فرمي ، انريكو.
ملیت
: ايتاليايي. متولد : 29 سپتامبر 1901 ، رم. متوفی: 28 نوامبر 1954 ، شيكاگو.

به خاطر اثبات وجود عناصر راديواكتيو جديدي كه بر اثر تابش نوترون ايجاد مي‌شوند ، و نيز به خاطر كشف مرتبط با آن ، يعني كشف واكنش‌هاي اتمي ناشي از نوترون‌هاي كند.

انريكو فرمي از شمار اندك فيزيكدانان مدرني بود كه در تحقيقات نظري و تجربي نيز برجسته بود. او به عنوان معلم نيز شخصيتي ممتاز داشت. در 1934 بمباران اتم‌هاي شناخته شده را با نوترون‌ها آغاز كرد و با ملحق كردن يك نوترون به هسته اورانيوم ، عنصري جديد ( عنصر 93 ، كه به نپتونيوم موسوم است ) به دست آورد. در سال بعد ، وي نشان داد كه نوترون‌ها در كاهش تبديل‌پذيري اتم مؤثرند. همين امر او را به كشف بيش از 40 ايزوتوپ راديواكتيو جديد هدايت كرد. فرمي تشخيص داد نوترون ( كه بار ندارد ) عنصري بسيار مناسب براي ايجاد تغييرات در اتم است. او به طور تصادفي كشف كرد كه از واكس پارافين مي‌توان براي كند كردن نوترون‌ها استفاده كرد و در نتيجه نوترون‌ها را وقتي نزديك هسته موردنظر هستند ، مؤثرتر كرد و بر امكان جذب آنها افزود.
انريكو فرمي ، با همكاري در طراحي و ساختن نخستين راكتور اتمي ، از پايه‌گذاران برآمدن عصر اتم بود. او در ساختن اولين راكتور اتمي در دانشگاه شيكاگو مشاركت داشت و نخستين فعل و انفعال زنجيري مهار شده زير نظر او جامع عمل پوشيد ( 2 سپتامبر 1942 ) و در كارهايي كه براي ساختن اولين بمب اتمي در آزمايشگاه لوس آلاموس صورت گرفت سهيم بود. وي ، همچنين ، در باب كوانتوم آماري انطباق‌پذير با ذرات تحقيق كرد – كه به آمار فرمي – ديراك ( فيزيك 1933 ) مشهور است.
فرمي در ساختن بمب ئيدروژني نيز شركت داشت و كمي پيش از مرگش ، اولين جايزه « كميته عمومي مشورتي كميسيون انرژي اتمي » به وي عطا گرديد. در 1954 ، عنصر شماره 100 ، به نام او ، فرميوم خوانده شد.
فرمي از برجسته‌ترين دانشمندان دوران جديد به شمار مي‌رود و از سال 1938 ، كه همراه با همسرش براي دريافت جايزه نوبل به استكهلم رفت ، ديگر به ايتالياي فاشيست باز نگشت و مقيم امريكا شد. در 1939 – 45 استاد دانشگاه كولومبيا و در 1945-54 استاد دانشگاه شيكاگو بود. كتاب ذرات عنصري ( 1951 ) از آثار اوست و زنش اتم‌ها در خانواده را در شرح زندگي او نوشت و منتشر كرد
( 1954 ).


                                                                                     Ernest Orlando Lawrence
1939
لارنس ، ارنست اورلاندو.
ملیت
: آمريكايي. متولد: 8 اوت 1901 ، كانتن ، داكوتاي جنوبي.متوفی : 27 اوت 1958 ، پائولو آلتو ، كاليفرنيا.

به خاطر اختراع و پيشبرد سيكلوترون و نتايج حاصل از آن ، به خصوص در ارتباط با عناصر راديواكتيو مصنوعي.

لارنس در 1922 از دانشگاه داكوتاي جنوبي درجه فوق ليسانس و در 1925 از دانشگاه ييل درجه دكترا گرفت. او پيش از آن كه در 1936 به رياست آزمايشگاه تابش برگزيده شود ، در دانشگاه‌هاي ييل و كاليفرنيا تدريس كرد.
لارنس از 1929 براي توليد ميزان كافي ذرات پويا براي واكنش‌هاي اتمي كار مي‌كرد. شتابگرهاي خطي تا آن زمان بسيار كند بودند و ولتاژهاي بالا مصرف مي‌كردند. او در 1931 سيكلوترون را كشف كرد ؛ دستگاهي كه بدون نياز به ولتاژهاي بالا به ذرات هسته‌اي نسبتاً سنگين سرعت‌هاي بسيار زياد مي‌دهد. شعاع سيكلوترون ، همراه با نيروي ميدان مغناطيسي تعيين‌كننده حداكثر انرژي و تواني است كه پروتون‌ها مي‌توانند به آن برسند.
لارنس ، همچنين ، با استفاده از آهنرباي بزرگ خود توانست ايزوتوپ‌هاي شيميايي همجاي U238 و U235 را از هم جدا كند. عنصر لاورنسيوم به نام او نامگذاري شده است.

1940
در این سال به کسی جايزه اعطا نشد

==============================================

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:39  توسط محبوبه بابایی  | 

  • هاوكينگدرآن سوی هر سياهچاله سپيد چشمه ای وجود دارد.
  •  اکتشاف يعنی ديدن آنچه که همه ديده اند و انديشيدن به آنچه که هيچکس بدان نيانديشيده بود.

((استيفن هاوکينگ))

او از هر گونه تحرک عاجز است. نه می تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود.حتی قادر نيست دست و پايش راتکان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. ازهمه بدتر توانايی سخن گفتن را نيز ندارد زيرا عضلات صوتی اوکه عامل اصلی تشکيل و ابراز کلمات اند مثل ۹۹ درصد بقيه عضلات حرکتی بدنش دريک حالت فلج کامل قرار دارد. مشتی  پوست و استخوان است روی يک صندلی چرخدار   که فقط قلبش و ريه هایش و دستگاه های حياتی بدنش کار ميکنند. و بخصوص مغزش فعال است. يک مغز خارق العلده که دمی از جستجو و پژوهش و رهگشائي به سوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند. 

اين اعجوبه مفلوج استيفن هاوکينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است که ۱2مدرك افتخاری دارد و به دريافت جوايز و مدالهای فراوانی نائل گشته است و عضو آکادمی ملی علوم آمريکاست . اکنون در دانشگاه معروف کمبريج همان کرسی استادی را در اختيار داردکه بيش از دو قرن پيش زمانی به وی اسحق نيوتن کاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وی را انيشتين دوم لقب  داده اند زيرا می کوشد تئوری  معروف  نسبيت  را تکامل  بخشد  و از تلفيق  آن  با  تئوری  های   کوانتومی  فرمول   واحد جديدی ارائه کند که توجيه کننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ريز اتمی تا کهکشان های  عظيم باشد.

اينشتين معتقد بود که چنين فرمول يا قانون واحدی می با يست وجود داشته باشد و سالهای اخر عمرش را در جستجوی آن سپری کرد اما توفيقی نيافت.                    

استيفن هاوکينگ شهرت و اعتبار علمی خود را مديون محاسباترياضی پيچيده و بسيار دقيقی است كهدر مورد چگونگی پيدايش و تحول سياهچاله های آاسمانی با حفره های سياه انجام داده است. اين اجرام  فوق العاده  متراکم که به علت قدرت جاذبه بسيار قوی حتی نور امکان جدايی از سطح انها را ندارد وجودشان بر اساس تئوری نسبيت انيشتين پيش بينی شده بود به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند. رديابی و رويت آنها بوسيله قويترين تلسکوپ ها يا هر وسيله ديگر تا کنون ممکن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوکينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضی چون و چرا ناپذيرش نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگی شکل گيری و تحول آن ها را نشان داده بلکه به درک  نتايج جالبی در رابطه اين اجرام با کيفيت وقوع انفجار بزرگ در اغاز پيدايش کيهان دست يافته است که در دانش  فيزيک اختری و کيهان شناسی اهميت بسزايی دارد و به عقيده صاحبنظران بنای اين علوم را در قرن آينده تشکيل خواهد داد. 

استيفن هاوکينگ در ۸ ژانويه  ۱۹۴۲ در شهر دانشگاهی  آکسفورد درست  300 سال بعد از مرگ  گاليله زاده شد و دوران  کودکی و تحصيلات  اوليه  اش را در همان شهر گذرانيد . از  همان  زمان به علوم رياضيات علاقه داشت وآرزوی دانشمند شدن را در سر می پروراند. اما در مدرسه يک شاگرد خود سر وبخصوص بد خط شناخته می شد و هرگز خود را در محدوده کتاب های درسی مقيد نمی کرد بلکه چون بامطالعات آزاد سطح معلوماتش از کلاس بالاتر بود هميشه سعی داشت در کتاب های  درسی اشتباهاتی را گير بياورد  و با معلمان به  جر و بحث  و چون وچرا بپر دازد. فرانک پدر خانواده پزشک متخصص در بيماری های مناطق گرمسيری بود و به همين جهت نيمی از سال را به سفرهای پژوهشی در مناطق افريقايی میگذرانيد. اين غيبت های متوالی برای بچه ها چنان عادی شده بود که تصور ميکردند همه پدرها چنين وضعی دارند و مانند پرندگان هر ساله فصل سرما به مناطق آفتابی مهاجرت ميکنند و بعد به آشيانه بر ميگردنند.درعين حال غيبت های پدر نوعی استقلال عمل و اتکا به نفس در بچه ها ايجاد می کرد.

استيفن در ۱۷ سالگی تحصيلات عاليه را در رشته طبيعی آغاز کرد و از همان زمان به فيزيک اختری و کيهان شناسی علاقه مند شد زيرا در خود کنجکاوی شديدی می يافت که به رمز و راز اختران و آغاز و انجام کيهان پی ببرد. سالهای دهه ۶۰ عصر طلايی کشف فضا پرتاب اولين ماهوارهها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به کره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخی در رسانه ها جوانان را مجذوب می کرد. بعلاوه استيفن از کودکی عاشق رمان های علمی تخيلی بود و مطالعه آن ها نيز بر  اشتياق او به کسب معلومات بيشتر در فيزيک و نجوم و علوم ديگر می افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده ميشد تا دوره دکترا را در رشته کيهان شناسی آغاز کند اما... 

استيفناما به دنبال احساس ناراحتی هايی در عضلات دست و پا استيفن در ژانویه ۱۹۶۳ يعنی اغاز بيست و يک سالگی مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايی که روی او انجام گرفت علائم بيماری بسيار نادر و درمان ناپذيری را نشان داد كه بخشی ازنخاع  و مغزو سيستم عصبی را مورد حمله قرار  ميدهد. معمولا مبتلايان به این بيماری بی درمان مدت زيادی زنده نمی مانند و اين مدت برای استيفن بين دو تا سه سال پيش بينی شده بو د. نوميدی و اندوه عميقی را که پس از آگاهی از جريان بر استيفن مستولی شد می توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته ميديد. دوره دکترا-رويای دانشمند شدن- کشف رمز و راز کيهان - همگی به صورت کاريکاتورهایی در آمدند که در حال دورشدن و رنگ باختن به او  پوزخند می زدند. بجای همه آن خيال پروريهای بلند پروازانه حالا کاری بجز اين از دستش بر  نمی آمد که در گوشه ای بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دو سال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد. اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتری برای مبارزه با نوميدی و بدبينیداد،آشنايی اش در همان ايام با دختری به نام (جين وايلد) بود که بعد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را  به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبی عميقی داشت و معتقد بود که در هر فاجعه ای بذر الهی  اميد وجود دارد که با استقامت و قدرت روحی خود می تواند رشد کند و بارور شود. بايد به خداوند توکل داشت و از ناکاميهايی که پيش می آيد خيزگاههايی برای کاميابی ساخت. استيفن از آن پس، طی دو سال با اشتياق و پشتکار اين برنامه را عملی کرد در حاليکه رشد بيماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به کمک يک عصا و سپس دو عصا راه می رفت. ازدواجش با جين در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادی بود که به پيش بينی دو سال پيش پزشکان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمی انديشيد. پيش بينی پزشکان در مورد بيماری فلج پسيش رونده او نادرست نبود و اين بيماری اکنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مکان از صندلی چرخدار استفاده می کند. و قدرت تحرک از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است با اين دو انگشت او می تواند دکمه های کامپيوتر بسيار پيشرفته ای را فشار دهد که اختصاصا برای او ساخته اند  و بجايش حرف می زند. و رابطه اش را با دنيای خارج برقرار می کند. زيرا از سال ۱۹۸۵ قدرت تكلم خود را نيز از دست داده است.

ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن که بوسيله آن رفت و آمد می کند،از پيشرفته ترين پديده های  تکنولوژی است و با نيروی الکتريکی حرکت می کند. وی اتکای زيادی به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حرکت با آن وسيله ای برای  ابراز احساساتش نيز محسوب می شود. مثلا  اگر در يک ميهمانی به وجد آيد با ويلچرش به سبک خاص خود می رقصد و چنانچه صبرو حوصله اش را در مورد يک شخص مزاحم از دست بدهد در يک مانور سريع از روی پاهای او می شود! بسياری از شاگردانش ضربه چرخهای ويلچر او را تجربه کرده اند و به گفته  خودش يکی از تاسف هايش اين است که طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است.

يکی از شگفتيهای اين آدم مفلوج و نحيف که به ظاهر بايد موجودی تلخ و غمزده و منزوی  باشد شوخ طبعی و شيطنت کودکانه اوست که بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده می شود. در حاليکه اجزای چهره اش بی حرکت و فاقد هرگونه واکنش احساسی و عاطفی هستند اما چشمانش می درخشند.

اين اعجوبه فاقد تحرک عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا کنون دوبار به سفر دور  دنيا رفته و حتی از چين و ديوار باستانی آن ديدن کرده است. همچنين در صدها کنفرانس و  سمينار علمی شرکت کرده است و به ايراد سخنرانی پرداخته است. که البته اين سخنرانی ها قبلا در نوار ضبط و در روز کنفرانس پخش می شود. 

از نکات جالب ديگر در زندگی استيفن هاوکينگ يکی هم اينست که او در سالهای اوليه زناشويی اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يک دختر و دو پسر. لذت پدری و احساس مسئوليت در تامين زندگی فرزندان يکی از مهمترين انگيزه هايی بود که او را در مقابله با مشکلاتش ياری داد زیرا با طبع لجوج و بلند پروازش اصرار داشت که بهترين امکانات زندگی و تحصيل را برای بچه هايش فراهم کند و اين امر مخارج هنگفتی روی دستش ميگذاشت. هزينه خودش هم کم نبود چون می بايست به دو پرستار تمام وقت و يک دستیار حقوق بپردازد و درآمد استادی دانشگاه کفاف اين مخارج را نمی داد. به همين جهت در اواسط دهه 80  به فکر نوشتن کتاب افتاد و در سال ۱۹۸۸ کتاب معروف خود به نام ( تاريخ کوتاهی از زمان) را منتشر کرد

 کتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها ويافته های او درباره ی سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسمانی که بر اساس تئوری پذيرفته شده ای در سال های  اخير از فروريزی و تراکم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته ای آن ها پديد می آيند. ستارگان ديگر را در اطراف خود می بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابی به نيروی جاذبه قوی تر به تدريج ستارگان دورتر را به کام می کشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدی از تراکم می رسد که هر سانتی متر مکعب آن می تواند ميليون ها و حتی ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروی جاذبه آنچنان قوی است که نور و هيچگونه تشعشعی  امکان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمی توانيم حتی با قويترين تلسکوپها اين غولهای نامرئی را رديابی کنيم. اما استيفن هاوکينگ در کتاب تازه اش برداشتهای متفاوتی از سياهچاله ها ارائه داده است.  و با محاسبات خود به اين نتيجه می رسد که اين اجرام بکلی فاقد نورانيت نيستند و  بعلاوه موادی را که از ستارگان ديگر جذب و بلع می کنند در مرحله نهايی تراکم به حالتی  انفجار گونه از يک کانال ديگر بيرون می ريزند. منتها آنچه دفع می شود به همان صورتی نيست که بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعی بوته زرگری هستند که طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل می کنند. از کانال خروجی عناصر تازه در يک در يک جهان نوزاد تزريق می شود که می توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.

هاوکينگ در سال 1976 با يک مدل رياضی نشان داده بود که سياهچاله ها براثر تشعشع انرژی جسم خود را از دست ميدهند و از يک آستانه معين به بعد به کلی تبخير میشوند و از بين ميروند و همه اطلاعاتی که به وسيله سياهچاله دريافت شده بود همراه اين هستار برای هميشه نابود ميشود.استدلال هاوکينگ در دفاع از موضع خود اين بود که ميدان گرانشی بسيار عظيم درون سياهچاله ها موجب نابود شدن اطلاعات ميشود و در درون سياهچاله ها قوانين مکانيک کوانتومی اعتبار خود را از دست ميدهد. 

فيزيکدانهاى ديگر کوشيده اند تا اين پارادوکس را به نحوى حل کنند.  به عنوان نمونه "سمير ماثور" از دانشگاه دولتي اوهايو در کنفرانسي در سال جاری با با استفاده از نظريه ريسمانها استدلال کرد که سياهچاله ها مجموعه ای بهم پيچيده از از اين ريسمان هاى انرژى هستند و تشعشعي که هاوکينگ از ان سخن ميگويد و به اسم خود او نامگذارى شده موجب از بين رفتن اطلاعات درون سياهچاله نمیشود بلکه خود اين تشعشع اطلاعات موجود در سياهچاله را به بيرون انتقال می دهد. اکنون به نظر ميرسد هاوکينگ نيز به نتيجه مشابهي دست يافته باشد هرچند  که احتمالا از مدل ديگرى براى اين منظور استفاده کرده است.

 

شايد سالها طول بکشد تا صحت و سقم نظريه های جديد استيفن هاوکينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگی دارد که عجيب به نظر می رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است که اين نظريه پردازی ها و رهگشائيها از آن می تراود. او برای محاسبات طولانی و پيچيده رياضی و نجومی خود حتی از نوشتن ارقام روی کاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده مغزش زنده است و به قول دکارت چون فکر می کند پس وجود دارد.اما اين موجود، اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرک و تکلم يک سرمشق است.                                           

استيفن هاوکينگ : در آنسوی هر سياهچاله سپيد چشمه ای وجود  دارد.

آثارهاوكينگ:          

كتاب ((تاريخچه زمان)) كه عنوان فرعى «از  انفجار بزرگ تا سياهچاله ها»  را بر خود دارد يكى از مهمترين كتاب  ها  در  حوزه كيهان  شناسى  است  كه  به  موضوعاتى  همچون  تصوير  ما  از  جهان، مكان و زمان،   جهان درحال گسترش،  اصل  عدم  قطعيت  هاينزبرگ و پيامد هاي آن،نيرو هاى اصلى و ذره هاى  بنيادين  طبيعت آغاز و انجام  جهان،  وحدت فيزيك مى پرداخت. ديگر كتاب  مهمى را كه هاوكينگ تاليف كرد((جهان در پوست گردو))نام دارد. ، وى  علاقه اى نداشت كه كتابىهمانند كتاب اول بنگارد و آن را  دنباله  تاريخچه  زمان  يا  تاريخ  مشروحتر  زمان نامگذارى كند. وى مصمم بود در زمانى كه فرصتى  كافى دارد دست به تاليف كتاب  بزند تا مثل(( تاريخچه زمان)) موفق از كار درآيد و البته اين روش  موثر  افتاد  و  كتاب  ((جهان در پوست گردو)) نيز در سال ۲۰۰۲ به عنوان برترين كتاب علمىجايزه آونتيس را از آن خود كرد.

=============================================================

 مراجع:

www.academist.ir

www.1pezeshk.com

http://vahidpg.blogfa.com

www.parssky.com

تهيه و تنظيم:مونا عبدلعلی زاده                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط سعیده کریم نژاد  |