X
تبلیغات
تاریخ و فلسفه علم

تاریخ و فلسفه علم

ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 14:48  توسط محبوبه بابایی  | 

2000

 

 

 

 

 

 

              Zhores I. Alferov                    Herbert Kroemer                 Jack S. Kilby

 
 نيمي از جايزه به آقاي کيلبي از بابت نقش وي در اختراع مدار مجتمع و نيمه ي ديگر مشترکا به آقايان هربرت کرومر و ژورس آلفروف به سبب ابداع ساختارهاي (پيوند هاي نا همگون) نيمه رسانا براي استفاده در الکترونيک سريع و الکترونيک نوري اهدا شد.کارهاي اين افراد مبناي فناوري اطلاعات عصر جديد است و نشان دهنده ي اهميتي است که فيزيک نيمه رسانا و ادوات الکتروني در شکل گيري فناوري مخابرات و اطلاعات امروز داشته است.

 
جک کيلبي ، در حال دريافت جايزه نوبل از جناب آقاي کينگ کارل از سوئد در استکهلم . 10 دسامبر، 2000                                                                                                                          
 

 جک کيلبي

فکر کنيد که دنيا بدون مدارهاي مجتمع چگونه بود،نه کامپيوتر شخصي ،نه مخابرات ديجيتال ،نه ماهواره ،نه اينترنت ،نه تلفن همراه و نه بسيار ي چيزهاي ديگر.تقريبا همه چيز در زندگي امروز به الکترونيک و مدارهاي مجتمع وابسته است .مبدا پيدايش آنچه امروز داريم 39 سال پيش در دالاس مرکز تگزاس شکل گرفت.کمتر پيش مي آيد که انساني آنقدر زنده بماند تا بتواند نتيجه ي کارهاي خود را در تغيير جهان ملاحظه کند.جک کيلبي يکي از اين انسانها است که اختراع اولين مدار يکپارچه سيليسيمي او در تگزاس اينسترومنت(TI) بنيان علمي و عملي دانش ميکروالکترونيک عصر امروز است.
جک کيلبي در سال 1923 در شهر جفرسون سيتي متولد شد.در گريت بند ايالت کانزاس بزرگ شد و کارشناسي مهندسي برق خود را از دانشگاه ايلي نوري و کارشناسي ارشد خود را از ويسکانسين دريافت کرد.در سال 1947 کار خود را در سنترالب ديويژن در شرکت کلوب يونيون در شهر در شهر ميلواکي آغاز کرد.سپس در 1958 به TI در دالاس ملحق شد .ماجرا را خودش اينگونه تعريف مي کند: «بعد از چند مصاحبه که ويلي ادکاک با من کرد در تگزاس استخدام شدم.کار من آن موقع دقيق تعريف نشده بود .فقط مي دانستم که بايد در زمينه کوچک کردن مدارهاي الکترونيکي کار کنم .بعد از شروع کار در ماه مي 1958 فهميدم که بايد راه بهتري علاوه بر ميکرو ماجول براي بسته بندي ترانزيستور ،                       

مقاومت،و خازن وجود داشته باشد.همان موقع يک تقويت کننده ي IF با استفاده از عناصر لوله اي شکل طراحي کردم و ساختم.
در حالتي نزديک به ياس ،احساس کردم که تنها چيزي که مي تواند بخش نيمه هادي را متحمل هزينه هاي زياد نکند همان استفاده از نيمه هادي است .سرانجام بعد از کلي فکر کردن به اين نتيجه رسيديم که نيمه رسانا را براي ساخت مقاومت و خازن نيز بکارببرم،همان طور که ادوات فعال (ترانزيستور) از آن ساخته مي شدند .به اين ترتيب چون همه چيز از يک ماده و کنار هم ساخته مي سد،برقراري اتصال الکتريکي آنها نيز ساده مي شد و يک مدار کامل بدست مي آمد.بلافاصله يک فليپ فلاپ با اين عناصر طراحي کردم.مقاومت ها به صورت يک تکه سيليسيم و خازنها نيز به کمک ديود پيوندي P-n به دست آودند.بعد از تهيه ي شماتيک اوليه ي آن،آنها را به ادکاک نشان دادم .او متعجب شد ولي باز هم مشکوک بود و از من خواست که ثابت کنم مداري که صرفا از نيمه رسانا ساخته شود درست کار مي کند .از اين رو مدار را ابتدا به وسيله ي تکه هاي گسسته ي سيليسيم به هم بستم :دو تا ترانزيستور با پيوند رشدي ،مقاومت هايي که از يک تکه سيليسيم درست شده بود،و خازن هايي که آنها را به کمک تکه هاي ويفر يک ترانزيستور نفوذي قدرت ساخته بودم و دو طرف آنها را فلز نشانده بودم .بعد از چسباندن همه ي آنها در کنار هم ،مدار را در 28 اوت 1958 به ادکاک نشان دادم .اگرچه مدار با اين قطعات نيمه رسانا کار مي کرد ولي هنوز مجتمع نبود .سپس توانستم با بدست آوردن چند ويفر ، و انجام مراحل نفوذ و فلز نشاني روي آنها، تا 12 سپتامبر 1958 سه نمونه نوسان ساز مولتي ويبراتور را کامل کنم و آنها را در حضور چند تن از مديران TI آزمايش کنم .آنچه آنان مي ديدند تکه هاي از سيليسيم و ژرمانيوم و سيم هاي برامده بود که روي يک تکه شيشه چسبانده شده بودند.با اتصال منبع تغذيه ي اولين مدار ،نوساني با فرکانس 1/3MHz  را روي صفحه ي اسيلوسکوپ نشان داد.
به سفارش پاتريک هاگرتي رئيس بعدي TI کيلبي مامور شد تا يک ماشين حساب الکترونيکي بسازد به طوري که در جيب کت جا بگيرد و بتواند جايگزين ماشين حساب هاي الکترونيکي حجيم آن زمان شود.ماشين حسابي که کيلبي يکي از مخترعان آن شد ،دريچه اي را برروي تجاري کردن مدارهاي مجتمع گشود.
کيلبي در سال 1970 طي مراسمي در کاخ سفيد ،مدال ملي علوم را دريافت کرد.در سال 1982 به او عنوان مخترع ملي داده شد.او بيش از 60 اختراع ثبت شده دارد.او عضو ارشد انجمن مهندسان برق و الکترونيک و عضو آکادمي ملي مهندسي (NAE) است.در سال 30 امين سالگرد تولد مدارمجتمع ، به دستور فرماندار ايالت تگزاس مجسمه يادبودي در کنار آزمايشگاه TI که روزي کيلبي اختراع خود را در آن عملي کرد، بنا شده است.


 
هربرت کرومر در حال دريافت جايزه نوبل از جناب آقاي کينگ کارل از سوئد در استکهلم. 10 دسامبر 2000

هربرت کرومرهربرت کرومر در سال 1928 در آلمان متولد شد.دکتراي خود را در 24 سالگي (1952) از دانشگاه گوتينگن در رشته فيزيک نظري دريافت کرد.تز دکتراي وي بررسي اثرات الکترون داغ در ترانزيستورهاي آن زمان بوده است .کاري که بنيان پژوهش در زمينه فيزيک و فناوري ادوات نيمه رسانا را به وجود آورده است.بهترين واژه اي که مي تواند موفقيت او را به درستي توصيف کند در عناوين شخنراني هاي اوست :« ساختارهاي ناهمگون براي همه چيز ». علاقه او به استفاده از ترکيبات مختلف نيمه رسانا براي ساختن افزاره هاي کارامد ،انگيزه ي اصلي کارهاي جاودانه ي او بوده است .اصرار و تاکيد او بر فهم نمودار باند انرژي در نيمه رساناهاي مرکب ،معروف است:«اگر نتوانيد باند را رسم کنيد ،نخواهيد فهميد که چه مي کنيد.»وي اولين کسي بود که نتايج ميدانهاي الکتريکي پديد آمده در مرز بين دو نيمه رسانا ي غير همجنس را در مقاله اي که در سال 1957 در RCA Review  به چاپ رساند منعکس کرد.بعدها اين پيش بيني وي منجر به اختراع ترانزيستور کا رامدي موسوم به HBT (ترانزيستور دو قطبي با پيوند هاي ناهمگون) شد که در اميتر آن از يک ماده با E ,r  بزرگ استفاده مي شود.امروزه HBT از سريع ترين افزاره هاي ميکروالکترونيک در باند ميکروويو است. 

کرومر اولين کسي بود که احتمال محدود شدن الکترون و حفره را بوسيله يک ساختار نا همگون مضاعف بررسي مي کرد.درست در زماني که تلاش هاي پژوهشگران روي نيمه رساناهاي همگن نور گسيل به بن بست نزديک مي شد در سال 1963 مقاله اي در proeecdurgs of IEEE  منتشر کرد که در آن زمان چندان مورد توجه واقع نشد. کرومر در اين مقاله ادعا کرد که مي توان با محصور کردن يک لايه نيمه رسانا با E,g کوچک بين دو لايه ي ديگر با E,g  زياد ،مي توان يک ليزر نيمه رسانا ساخت .اين ايده ي جديد اساس تمام صنعت اپتوالکترونيک امروز است .جالب اينجا است که تمام اين پيش بيني ها در زماني انجام مي شد که ابزارهاي MPEو MOCVD براي لايه نشاني نيمه رساناهاي مرکب گروه VI-III وجود نداشت. اين ابزارها در دهه ي 70 به وجود آمدند و توانستند صحت پيش بيني هاي کرومر را تاييد کنند و ابزارهايي با کاربر متنوع پديد آورند.وي توانست در آن سالها ،مسئولان دانشگاه کاليفرنيا در سانتا باريا را را متقاعد کند که بودجه ي اندکي براي پژوهش روي نيمه رساناهاي مرکب گروه III-VI در اختيار وي قرار دهند. در حالي که تمامي توجهات به پژوهش روي ادوات سيليسيمي معطوف شده بود. به اين ترتيب کرومر توانست فيزيک وفناوري نيمه رساناهاي مرکب گروه III-VI را به يک شاخه از ميکروالکترونيک تبديل کند و خود در صدر آن بدرخشد. او تا به امروز نيز استاد کرسي دونالد و پتي ير در دانشکده مهندسي برق و علوم مواد دانشگاه کاليفرنيا UCSB است  و با کنجکاوي و علاقه روي دو زمينه زير کار ميکند .
1.ساختارهاي هايبريد ابررسانا-نيمه رسانا که در آن لايه هاي نازک توسط الکترودهاي ابررسانا ي نيوبيوم به صورت چاه کوانتومي محصور مي شوند.الکترودهاي ابررسانا باعث القاي خاصيت ابررسانايي در لايه ي نيمه رساناي وسطي مي شوند.گروه وي سرگرم يافتن کاربردهايي عملي براي اين نوع افزاره ها است.
2.مطالعه ي انتقال جريان در شبکه هاي نيمه رسانا تحت تاثير ميدان الکتريکي عمود بر صفحات ابرشبکه . در اين ساختارها ،اعمال ميدان باعث کج شدن نمودار باند انرژي و ايجاد نوساناتي موسوم به نوسان بلوخ مي شود. محاسبات نشان مي دهد که مي توان اين افزاره ها را براي ساخت نوسان سازهايي با فرکانس هاي تراهرتز به کار برد.
علاقه کرومر همواره به حل مسائلي است که يک دهه از زمان خود جلوتر است و اين امر را ميتوان در مقالات وي از دهه ي 50 تا زمان حاضر دريافت. کارهاي او همواره مورد توجه جوامع فيزيک و مهندسي برق بوده است. جوايز ،القاب، و عناويني که کرومر به ان مفتخر شده است به شرح زيل است:

· جايزه جي جي ابرس از انجمن افزاره هاي الکتروني IEEE (19839 )
· دکتراي افتخاري مهندسي از دانشگاه صنعتي آخن، آلمان(1985 )
· جايزه ي جک مورتون از IEEE(1986 )
· کرسي دوتالد ويتي ير در مهندسي برق (1986 )
· جايزه ي پزوهشي الکساندر فن هومبولدت (1994 )
· عضويت آکادمي ملي مهندسي (1997 )
· دکتراي افتخاري در فناوري ، دانشگاه لوند ، سوئد(1998 )

 

ژورس آلفروف در حال دريافت جايزه نوبل از جناب آقاي کينگ کارل از سوئد در استکهلم. 10 دسامبر 2000

 ژورس آلفروفژورس آلفروف در 15 مارس 1930 در شهر ويتبک جمهوري بلاروس اتحاد جماهير شوروي متولد شد.در سال 1952 از دانشکده ي الکترونيک ايليانوف در موسسه الکترونيک لنينگراد فارغ التحصيل شد. از 1953 عضو دفتر موسسه فيزيکي فني ايوفه بود.او دکتراي خود را در فيزيک و رياضي در سال 1970 از همين موسسه دريافت کرد .در اوايل دهه ي شصت ، مسابقه براي باريک کردن باند تابش ناشي از بازترکيب و توليد ليزر از مواد نيمه رساناي نور گسيل شروع شده بود. در پاييز 1962 GaAs و آلياژ گروه III-VI به عنوان مولد مستقيم نور ليزر به کار رفت.بعد از اين رويداد هاي مهم ، ژورس آلفروف يکي از اولين کساني بود که دريافت ،ديود ليزري بايد به شکل يک پيوند ناهمگون p-n باشد.او مي خاهد که اين پيوندها را به عنوان گسيلنده هاي نوري کارامد به صورت صفحات GaAs که بين موادي با E,g زيادتر از دو طرف محصور شده است ، به کار برد.او فکر مي کند که مي تواند يک ليزر GaAs با جريان آستانه ي کم بسازذ.او توانست اولين پيل خورشيدي با پيوند ناهمگون مضاعف را بسازد (1970 ) . سوئيچ p-n-p-n با پيوند نا همگون ، سوئيچ ليزري p-n-p-n (1971 ) ، LED هاي با بازدهي بالا (1968 ) و ترانزيستور ليزري p-n-p-n (1974 ) از ديگر کارهاي اوست.
او در حال حاضر روي تبديل ليزر چاه کوانتومي به ليزر نقطه ي کوانتومي کار مي کند. پروفسور آلفروف جوايز و افتخارات ملي و بين المللي زيادي را به پاس پژوهش هاي خود کسب کرده است که در ذيل معرفي مي شود.

· مدال بالانتين از موسسه ي فرانکلين آمريکا (1971 )
· جايزه لنين روسيه(1972 )
· جايزه اورو فيزيک هيولت-پکارد (1978 )
· جايزه سمپوزيوم GaAs و مدال اچ ولکر (1987 )
· مدال کارپينسکي-جمهوري فدرال آلمان(1989 )
· جايزه ي ايوفه –آکادمي علوم روسيه (1996 )
· جايزه نيکلاس هولونياک (2000 )
· عضو افتخاري موسسه ي فرانکلين آمريکا (1971 )
· عضو خارجي آکادمي علم آيمان (1987 )
· پروفسور افتخاري دانشگاه هاونا-کوبا(1987 )
· عضو خارجي آکادمي علوم لهستان(1988 )
· همکار خارجي انجمن ملي مهندسان آمريکا (1990 )
· عضو افتخاري آکادمي هواشناسي –سن پترزبورگ(1994 )
· عضو افتخاري انجمن علوم و فناوري نيمه رسانا-پاگستان(1996 )
· عضو افتخاري آکادمي بين المللي سرد سازي-سن پترزبورگ(1997 )
· آکادميسين آکادمي بين المللي اکولوژي انساني و حفظ طبيعت –سن پترزبورگ(1998 )
· دکتراي افتخاري علوم انساني –سن پترزبورگ(1998 )
آلفروف سردبير مجله ي روسي پيزما اي زورنال تکني چسکوي فيزيکي (مجله فيزيک و فناوري)و عضو هيئت تحريريه مجله روسي نااوکا اي ژين (مجله علم و زندگي)است. 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:28  توسط محبوبه بابایی  | 

فلسفه فيزيك به معناى امروزين كلمه تقريباً از اوايل قرن بيستم و با شكل گرفتن تجربه گرايى منطقى وارد ادبيات فلسفى شد.امروزه در دانشگاه هاى معتبر دنيا كرسى اى با اين عنوان در سطوح مقدماتى و تكميلى ارائه مى شود. هر چند با سلطه نگرش پوزيتيويستى در ميان فيزيكدانان،فيلسوفان حتى حق همراهى با فيزيكدانان را از دست داده اند ولى با اين وجود، فلسفه فيزيك جايگاه خود را پيدا كرده است. به طور كلى فلسفه فيزيك در سه شاخه جريان دارد؛


الف) تحليل فلسفى مفاهيم فيزيكى 
به نظر مى رسد نخستين و مطمئن ترين شيوه براى برساختن جهان پيرامونمان توسل به نظريه هاى فيزيكى باشد.اغلب فيزيكدانان اين تصور را دارند كه اگر قرار باشد تنها يك طريق براى شناخت جهان مادى وجود داشته باشد، آن شيوه اى است كه بهترين نظريه هاى علمى معرفى و پيشنهاد مى كنند.به عنوان مثال در نظريه الكترومغناطيس الفاظى وارد مى شوند مانند: «بار»، «ميدان»،«امواج» و …كاركرد نظريه الكترومغناطيس اين است كه ميان مفاهيم ناظر براين الفاظ و خصوصيات آنها روابطى برقرار كند كه اين روابط توسط دستگاهى رياضى بيان مى شوند.به عنوان نمونه اين نظريه توسط چهار معادله منسوب به معادلات ماكسول پايه گذارى مى شود.به محض اين كه شخص شناخت نسبى از اين نظريه پيدا كرد استعداد اين را دارد كه پرسشگرى فلسفى اش شروع به كار كند، پرسشگرى اى كه در صورت امكان بايد بيرون از كلاس فيزيك جريان داشته باشد.به اين پرسش ها كمى فكر كنيد:آيا معادلات ماكسول مى توانند از معادلات نيوتن استنتاج شوند؟ آيا نظريه الكترومغناطيس سازگار است؟ (يعنى نتايج متناقضى به همراه ندارد)آيا نظريه الكترومغناطيس با نظريه گرانش نيوتن سازگار است؟مى توان نظريه الكترومغناطيس را بنا نهاد بدون اين كه مفهوم ميدان را وارد كرد؟ اصلاً چرا مفهوم ميدان وارد نظريه الكترومغناطيس شده است؟براى پاسخ دادن به اين پرسش ها علاوه بر اين كه دانستن فيزيك ضرورت دارد،مقدار قابل توجهى شم فلسفى و منطق رياضى نيز لازم است. به همين دليل است كه فلسفه فيزيك امروزه به عنوان رشته اى مستقل تدريس مى شود.اما بياييد مفهوم ميدان را واكاوى فلسفى كنيم.همانطور كه مى دانيد ميان دو جرم نيروى گرانشى وجود دارد كه دو جسم را به سمت يكديگر جذب مى كند.اين نيرو با مقدار اجرام نسبت مستقيم و با مجذور فاصله دو جسم نسبت عكس دارد. مثلاً اگر فاصله نصف شود، نيروى گرانش ميان دو جسم چهار برابر مى شود.

حال پرسش مهم اين است كه اگر يكى از اجسام را از سر جايش تكان بدهيم، همزمان نيروى وارد بر جسم ديگر تغيير مى كند يا فاصله زمانى طول مى كشد تا اين تغيير نيرو منتقل شود؟ اين همان سؤالى است كه براى نيوتن نيز از اهميت فراوانى برخوردار بود و چون در هستى شناسى نيوتن تنها ذرات وجود داشتند تغيير نيرو بايد به صورت همزمان منتقل مى شد،چرا كه واسط ذره اى ميان دو جسم وجود ندارد. اصطلاحاً گفته مى شود اگر اثرى فيزيكى از يك هويت به هويت ديگر به صورت همزمان انتقال يابد،كنش از دور(Action at a distance ) وجود دارد. كنش از دور همانطور كه براى خود نيوتن ناخوشايند بود براى بسيارى از فلاسفه و فيزيكدانان ديگر نيز ناخوشايند است.اهميت فلسفى اين موضوع در اين است كه به شدت با هر تحليلى از عليت گره مى خورد.اگر كنش از دور وجود داشته باشد پس مى توانيم بگوييم كه علت در معلول بصورت همزمان اثر مى كند.هيوم از نسل فلاسفه قديم(در رساله) و لويس از فلاسفه معاصر(در مقاله «وابستگى خلاف واقع و جهت زمان»)، از جمله كسانى هستند كه اين خصوصيت رابطه على را نمى پذيرند.اما براى اين كه از دست كنش از دور رهايى يابيم ناچاريم هستى شناسى خود را متورم كنيم و هويت ديگرى را مفروض بگيريم:ميدان.مفهوم ميدان به شكل دقيقش براى نخستين بار در قرن نوزدهم توسط فارادى و ماكسول وارد فيزيك شد.معادلات ماكسول، معادلات ديفرانسيلى بر روى ميدان هاى الكتريكى و مغناطيسى است. كاركرد اين هويت جديد اين است كه در انتقال نيروى الكترومغناطيس از بارى به بار ديگر واسطه على مى شود.نيروى گرانش نيز در قرن بيستم و توسط نظريه نسبيت عام شكل ميدانى پيدا كرد.پس جهان تصوير شده از فيزيك جهانى دوگانه است،جهانى شامل دو هويت مستقلِ ذره و ميدان.بررسى اين نمونه نشان مى دهدكه اين شاخه از فلسفه فيزيك علاوه بر اين كه با مباحث علم فيزيك همپوشانى مى كند، با مباحث متافيزيكى نيز گره مى خورد كه عليت نمونه بارز آن است.

ب)ساختار نظريه هاى فيزيكى
در يكى ديگر از شاخه هاى اصلى فلسفه فيزيك به اين موضوع پرداخته مى شود كه شكل منطقى- رياضى نظريه هاى علمى چگونه است و يا اين كه چگونه بايد باشد.براى اين كه فلاسفه قادر باشند با شفافيت به تحليل نظريه هاى فيزيكى بپردازند،بايد نظريه هاى فيزيك جدا از آنچه كه در كتاب هاى درسى فيزيك به نگارش در مى آيند،صورت بندى شوند.چراكه نظريه هاى معرفى شده در كتابهاى درسى دانشگاهى هدف شان صراحت منطقى نيست، بلكه فهماندن نظريه است.به همين دليل عده اى از فلاسفه فيزيك به اين امر مشغول هستند و ادعا دارند قبل از اين كه مشكلات فلسفى ناظر بر نظريه هاى علمى را حل كنيم بايد شكل منطقى آنها را صورتبندى كنيم. به عنوان مثال در نزد فلاسفه علم استاندارد مثل كارنپ،همپل،رايشنباخ و…. نظريه فيزيكى مجموعه اى از گزاره هاست و عبارت است از يك زبان صورى شده در منطق مرتبه اول كه توسط قواعد تطابقى تعبير تجربى پيدا مى كند.با انتقادات كوهن اين نظر فلاسفه علم استاندارد نيز مانند ساير نظرات شان فرو ريخت. اگرچه بديل ساختارگرايى همزمان با انتقادات كوهن توسط پاتريك سوپيز پيشنهاد شد اما تا دهه ۸۰ و ۹۰ اين روش تقريباً مسكوت ماند.در نظر ساختارگرايان نظريه، مجموعه اى از مدل هاست.امروزه ساختارگرايى مهمترين نحله فلسفه فيزيك است كه در ديگر مسائل فلسفه علم نيز پيشرو است.اين شاخه از فلسفه فيزيك به نحو عالى منطق، رياضى، فيزيك و فلسفه را در هم مى آميزد و بيشتر در كشورهاى اروپايى خصوصاً آلمان و هلند جريان دارد.

ج)فلسفه فيزيك؛ محور فلسفه علم
مسأله تبيين، تمايز علم از غير علم،قوانين طبيعت،واقع گرايى و… از مهمترين موضوعات فلسفه علم است.فيزيك به عنوان بالغ ترين علوم، نقش مهمى در تنازعات مربوط به اين مسائل بر عهده دارد.به عنوان مثال مكانيك كوانتومى نقش مهمى در منازعه واقع گرايى ضد واقع گرايى ايفا كرده است.طبق واقع گرايى علمى، هويات مفروض در نظريه هاى علمى مستقل از اين نظريه ها وجود دارند،گزاره هاى اين نظريه ها يا صادق هستند و يا كاذب و در نهايت بهترين نظريه هاى علمى ما، جهان را همانطور كه در واقع است، توصيف مى كنند.
نگاهى به نتايج حاصل از مكانيك كوانتومى مى اندازيم:
الف)خصوصيات اشيا قبل از اندازه گيرى وجود ندارد. به عنوان نمونه در فيزيك كلاسيك قبل از اين كه مكان شىء اى را اندازه گيرى كنيم،شىءداراى خصوصيت مكانى است، اما در مكانيك كوانتومى نمى توان از خصوصيت مكانى شىء قبل از اندازه گيرى سخن گفت.
ب)جهان تصوير شده حاصل از فيزيك كلاسيك و جهان تصوير شده حاصل از مكانيك كوانتومى را نمى توان به نحو سازگارى توأمان تصور كرد.به نظر مى رسد كه واقع گرايى علمى به نحو آشكارى با نتايج مكانيك كوانتومى در تعارض است.بنابراين هر نظريه اى در باب واقع گرايى علمى بايد اين نتايج را در نظر داشته باشد.ديگر مسائل مربوط به فلسفه علم نيز به همين نحو با نتايج فلسفى نظريه هاى فيزيك گره مى خورند. شاخه سوم فلسفه فيزيك جايگاه خود را در فلسفه علم به معناى عام، پيدا مى كند.

منبع:

www.hupaa.com


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:9  توسط محبوبه بابایی  | 

همان‌گونه كه فلسفه به تحليل مبادي و آينده علوم‌تجربي و انساني مي‌پردازد بايد به بررسي مبادي و آينده خويش نيز بپردازد. اين‌گونه واكاوي‌ها كه در حوزه فرافلسفه (Meta-philosophy) جاي داده مي‌شوند امروزه اهميت بسياري دارند  زيرا به نوعي آسيب‌هاي وضع موجود را با روشي فلسفي شناسايي كرده و پيشنهادهايي براي بهبود آن ارائه مي‌كنند.

نوشتار زير برگرداني از مقاله فيلسوف و كارگردان آلماني «يواخيم يونگ» است كه همزمان ضمن فعاليت‌هاي ژورناليستي، استاد موسسه تاريخ تفكر اتريش مدرن در وين است كه در آن به آسيب‌شناسي فلسفه دانشگاهي در غرب پرداخته است.

هرگونه بحثي از «آينده فلسفه» به پيگيري طولاني نياز دارد. به‌منظور اينكه نقطه آغاز مشخصي را به دست آوريم، اين عنوان را با پرسشي محدود مي‌كنيم: آيا فلسفه آينده‌اي دارد؟ آيا اين احتمال وجود دارد كه پژوهش فلسفي به‌صورتي پايان‌ناپذير به پيش رود؟ و آيا هيچ شانس خوش‌بينانه‌اي وجود دارد كه دستاوردهاي فلسفي ما در سال‌هاي آينده مخاطباني علاقه‌مند بيابند؟ نگراني پژوهشگري كه با فلسفه معاصر در ارتباط است نمي‌تواند به وضع موجود رشته او كمكي برساند. قطع منابع مالي، چروكيده‌شدن ابهت و فقدان نفوذ و تاثير عمومي به نحو فزاينده‌اي بر بنيان‌هاي فلسفه دانشگاهي اثر مي‌گذارد.مدت‌ها قبل «مارتانوسباوم» فيلسوف آمريكايي از اين وضع چنين شكايت كرد: «ما با مفاهيمي مانند راكد و مبهم به تصوير كشيده مي‌شويم. به‌رغم اينكه ما از فعاليت‌هاي معنادار طفره نمي‌رويم، آثاري را توليد مي‌كنيم كه مورد علاقه هيچ‌كس جز خودمان نيست و حتي در بسياري موارد خودمان نيز آن را نمي‌پسنديم. زندگي عقلاني به عنوان يك زندگي ماشيني‌شده كه در آن انديشه‌هاي انساني كهنه هرچند عظيم، ديگر هيچ اعتباري ندارند، تصوير مي‌شود.حمايت از چنين ويژگي‌هاي ناواضح و غيرمعتبري اتلاف منابع شخصي و اجتماعي خوانده مي‌شود. در اين عصر، تهديدي كه همه ما با آن مواجهيم پايان‌يافتن حمايت‌ها و منابع مالي است كه به معناي ازدست‌دادن آينده براي بسياري از دانشجويان‌مان خواهد بود.»مصائبي از اين دست جديد نيستند. در سال‌1935 ميلادي، جامعه‌شناس آلماني «هلموت پلسنر» بيان كرد كه فلسفه كاركرد خويش را از دست داده و عمدتا مشغول جنگ در برابر افراط‌هايش بوده است. چندين سال پيش، فيزيك‌دان آلماني «گرهارد ولمر» عقيده خويش را به نحوي مشابه بيان كرد: «فيلسوفان در روشن ساختن اينكه مي‌توانند به درد چه كاري بخورند موفق نبوده‌اند.»

اكنون، پس از طرح اين طرز فكر، زمان خوبي است كه اين سؤال را بپرسيم: «فلسفه چه كاركردي را واقعيت مي‌بخشد، در زمينه پژوهش‌هاي دانشگاهي به چه منظوري به كار مي‌آيد و جامعه چه منفعتي را مي‌تواند از آن حاصل كند؟» تنوع پاسخ‌هايي كه به اين سؤالات داده مي‌شود به ديدگاه و طرز فكر فيلسوف مورد پرسش بستگي دارد.در ديدگاه شخصي من فلسفه به عنوان واسطه‌اي در پژوهش‌هاي بين‌رشته‌اي معنا مي‌يابد. اگر شرايط مطلوب فراهم شود، فلسفه به عنوان يك كاتاليزور فكري در ميان رشته‌هاي دانشگاهي فعاليت خواهد كرد و واسطه‌اي ميان علوم انساني و علوم تجربي خواهد بود. با سازمان‌دهي مناسب، فلسفه به عنوان عامل اتصالي حوزه‌هاي مختلف پژوهش علمي را به هم پيوند خواهد داد. فلسفه كاملا به موادي كه از طريق فعاليت‌هاي متنوع علمي، پژوهشي و فرهنگي حاصل مي‌شود وابسته است. موضوع فلسفه، آن را به بازانديشي و بازخواني واقعيت‌هايي (گزاره‌هايي) كه به وسيله نمايندگان ديگر رشته‌ها مطرح شده است محدود مي‌كند. اين سازوكار حتي در حوزه‌اي كه شخص انتظار ندارد چنين باشد نيز وجود دارد (مانند متافيزيك).متافيزيك بي‌شك از قلمرو پژوهش علمي فرامي‌رود ولي به هر حال اگر شخصي سرچشمه‌هاي آن را رديابي كند با بنيان‌هاي كلامي يا در معناي گسترده‌تر، مفاهيم اسطوره‌اي و ديني از ملل پيش از تاريخ مواجه مي‌شود.

با اين حال همين وجود دست دومي است كه فلسفه را به‌شدت آسيب‌پذير مي‌كند. اين سازوكار تدريجي، متفكران پيشرو سنت‌گرا را از حوزه فكري‌شان محروم مي‌ساخت. فلسفه ديگر به عنوان حق ويژه‌اي براي كساني كه آن را به عنوان يك حرفه و تخصص پيگيري مي‌كردند شناخته نمي‌شد و وحدت رشته‌هاي مربوط به فلسفه متلاشي شد..سرسپردگي زياد به تاريخ فلسفه، منابع فكري و مالي را تحليل برده و مانع تكامل تدريجي رويكردهاي خلاق شده است. اكثر نمايندگان فلسفه معاصر آلمان، نويسندگان و آثار كلاسيك رشته‌شان را به جاي اينكه مشوقاني براي انديشه‌هاي جديد بدانند به عنوان الگويي براي بازتوليد بي‌انتها مي‌شناسند.وضعيت مصيبت‌بار بخش‌هايي از فلسفه ناشي از «ارتداد فلسفي» ديگر رشته‌هاي علوم انساني است. آنچه امروزه به آن نياز داريم سياستي فعال براي روشن‌كردن اين مطلب است كه فلسفه بايد با حيات علمي درگير شود.به جاي سوگواري براي شكوه و جلال محو‌شده فلسفه، بايد بازيابي قلمروهاي از‌دست‌رفته و سوار شدن بر بنيان مشترك تمامي رشته‌هايي كه قبلا به آن متعلق بوده‌اند را هدف قرار دهد. فلسفه بايد با چالش‌هاي برخاسته از سيلان همواره روبه‌جلو دانش روبه‌رو شود. در عصري كه نوروفيزيولوژي و فناوري ژنتيك بي‌رحمانه پيشرفت مي‌كنند فلسفه چاره‌اي جز چشم‌پوشي از ساختارهاي پيشيني و مفاهيم عقل محض ندارد.

دومين ابزاري كه فلسفه را قادر به فرار از ركود و كسادي مي‌سازد توجه دائم به زندگي عملي و كاربردي است.نكته فقط اين است كه اكثر نمايندگان رشته ما به درگير‌كردن خودشان در مسائل روز نمي‌انديشند. در آلمان و فرانسه فيلسوفان دانشگاهي به طور عادي پايين‌تر از شأن خود مي‌دانند كه نشاني از يك شهروند عادي داشته باشند زيرا معمولا به آنها برچسبي از يك فرد برتر زده مي‌شود كه با لوازم و نيازهاي يك انسان عادي روبه‌رو نمي‌شود.هواخواهان آزاد فلسفه نهادهاي شهروندي را تاسيس كرده‌اند كه به عمل‌درآوردن فلسفه در زندگي را به شيوه‌اي مسئله‌محور هدف قرار داده است. در فرانسه كافه‌هاي فلسفي (cafs philo) به وجود آمده‌اند.اين مكان‌ها قهوه‌خانه‌هايي عادي هستند كه فيلسوفان ناهمگون با وضعيت دانشگاهي يك‌بار در هفته يكديگر را در آنجا ملاقات كرده و مقالاتي ارائه مي‌دهند كه بحث‌هايي را در پي دارد. اين كافه‌هاي فلسفي تقاضاي فزاينده براي مباحث فلسفي و ناتواني تشكيلات دانشگاهي در روبه‌رو شدن با آن را آشكار مي‌سازند.در آلمان «مشق‌هاي فلسفي» (philosophical praxen) مانند قارچ رشد كرده‌اند. اين نهادها به وسيله افرادي كه به‌صورت خصوصي كسب تخصص كرده‌اند راه‌اندازي و هدايت شده است.اين افراد كارگاه‌هايي را ايجاد كرده‌اند كه به افرادي كه به مشاوره و توصيه‌هاي فلسفي در زمينه‌هاي روان‌شناسي (تقريبا روان‌درماني)، امور مديريتي و سازماندهي اقتصادي نياز دارند خدمت مي‌رساند.

ويژگي مشترك همه تلاشگران در اين عرصه اراده و خواست براي پيش‌چشم نگه‌داشتن مسائل واقعي و انضمامي است. همان‌گونه كه تنها مكاني كه شما مي‌توانيد در آن شنا ياد بگيريد آب است، فقط در يك كنش متقابل با زندگي عملي يا پژوهش علمي مي‌توان يك بحث فلسفي را سامان داد.البته واضح است كه منظور من از طرح اين سخنان اين نيست كه تمايل به تاريخ فلسفه مطلقا بي‌ارزش است. شكي نيست كه فيلسوفان و آثار كلاسيك منبعي منحصر‌به‌فرد از الهام را فراهم مي‌آورند و نشان مي‌دهند كه چگونه انسان مي‌تواند به‌صورتي روشمند از عهده مسائل فلسفي برآيد.من با پيروي بنده‌وار و تكرار بي‌پايان عقايدي كه ثابت شده است اشتباه يا حداقل مورد شك هستند مخالفم. فلسفه نه مي‌تواند پاسخ‌هاي قطعي و صريحي بدهد و نه مي‌تواند حقايق غيرقابل چون‌و‌چرايي را آنگونه كه در سراسر تاريخ تفكر نويد داده شده است فراهم آورد.

اما همان‌گونه كه «ادموند هوسرل» يك‌بار مطرح كرد «به ما انگيزه‌هايي براي تاملات خودمان مي‌دهد. فلسفه ممكن است به درد آكندن وجود ما از شور و ذوق و قوت‌بخشيدن به قلب‌هايمان بخورد.»فيلسوفان دانشگاهي بايد به‌خوبي آگاه باشند تا از اين جنبش براي اهداف خودشان كمك بگيرند. آينده فلسفه دانشگاهي و پرسش از اينكه آيا احيا خواهد شد يا زوالش ادامه خواهد يافت، فقط به توانايي تطبيق با لوازم و ضرورت‌هاي زمان بستگي دارد.موضوع فلسفه (تامل عقلاني آزاد) عميقا در ذات بشر ريشه دوانده و هيچ شاهدي براي به پايان رسيدن آن وجود ندارد.

منبع:

www.hamshahri.org

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط محبوبه بابایی  | 

1991

                                                                                       Pierre-Gilles de Gennes

دوژان ، پي‌ير – ژيل.
ملـ : فرانسوي. متـ : 24 اكتبر 1932 ، پاريس.

به خاطر كشف خصوصيات مشترك در نظام‌هاي به كلي متفاوت فيزيكي ، و نيز صورت‌بندي

قواعد كلي و فرمول‌هاي رياضي ناظر بر حركت اين نظام‌ها از نظم به بي‌نظمي.

اين دانشمند فرانسوي ، كه همكارانش او را « آيزاك نيوتن زمانه ما » مي‌خوانند ، درجه دكترايش را در 1955 از اكول نورمال سوپريور ، پاريس ، دريافت كرد. بعد به مدت چهار سال ، به عنوان پژوهشگر علمي در مركز مطالعات هسته‌اي ، ساكله ، و سپس مدتي كوتاه در دانشگاه كاليفرنيا ( بركلي ) به كار و تحقيق پرداخت. او ، از 1961 به بعد ، سمت‌هاي مختلفي را عهده‌دار بوده است. از جمله ، در نيروي دريايي فرانسه ، در دانشگاه پاريس ، در كولژ دو فرانس ، و در مدرسه فيزيك و شيمي پاريس. وي ، علاوه بر جايزه نوبل ، جوايز متعددي درياف داشته است ؛ از آن جمله : جايزه هول‌وك (1968) جايزه آمپر ( 1977 ) ، جايزه مدال طلايي ( 1981 ) و جايزه فيزيك وولف ( 1990 ). به گفته كميته نوبل ، « فيزكدانان غالباً به خاطر بررسي نظام‌هاي ساده و " خالص " فيزيكي ستايش مي‌شوند ، اما دوژان نشان داده است كه حتي نظام‌هاي فيزيكي « ناپاك » را هم مي‌توان تشريح كرد. »از كتاب‌هاي اوست : فيزيك كريستال‌هاي مايع ( 1972 ) و مفاهيم اساسي در فيزيك پليمر (1979 ).

 

 1992

                                                                                          Georges Charpak

شارپاك ، ژرژ.
ملـ : فرانسوي / لهستاني. متـ : 1 اوت 1924 ، لهستان.

به خاطر ابداع آشكارساز ذره‌اي موسوم به اتاق تناسبي مولتي واير.

شارپاك ، كه اكنون تابعيت فرانسوي دارد ، در لهستان متولد شد و در سن 70 سالگي با پدر و مادرش به پاريس رفت ( 1932 ). او ، در جريان جنگ جهاني دوم ، به نهضت مقاومت فرانسه پيوست و مدت يك سال در اردوگاه داخائو اسير نازي‌ها بود. وي درجه دكترايش را در 1955 از كولژ دو فرانس ، پاريس ، دريافت كرد. او از 1959 در سرن ( آزمايشگاه اروپايي فيزيك ذره‌اي ) به كار پرداخت ، و در 1984 به سمت استاد كرسي ژوليو – كوري در مدرسه مطالعات پيشرفته فيزيك و شيمي ، پاريس ، منصوب شد. در 1985 به عضويت آكادمي علوم فرانسه درآمد. جايزه فيزيك ذره‌اي انجمن فيزيك اروپا در 1989 به وي اعطا شد. شارپارك عضو ائتلافيه بين‌المللي دانشمندي بود كه در 1984 تعهد كرد در صورتي كه مقامات شوروي اجازه خروج به يلنابونر ، همسر آندره ساخاروس فيزيكدان دگرانديش شوروي ، بدهند ، به معالجه او كمك كند.عمدتاً براساس تحقيقات پيشگامانه شارپاك در فيزيك ذره‌اي است ( 1968 ) كه اكنون دانشمندان مي‌توانند به بررسي واكنش‌هاي ذرات بسيار نادر اقدام كنند. به گفته كميته نودر ، « شارپاك بيش از دو دهه است كه در رأس تحقيقات مربوط به فيزيك ذره‌اي قرار دارد. »


1993

                                              Joseph H. Taylor Jr                 Russell A. Hulse

تيلر ، ژوزف اچ. ( پسر )
ملـ : امريكايي. متـ : 24 مارس 1941 ، فيلادلفيا.

هولسه ، راسل ا.
ملـ : امريكايي. متـ : 24 نوامبر 1950 ، نيويورك.

به خاطر كشف نوع تازه‌اي از تپ اختر ، موسوم به تپ اختر مزدوج.

تيلر ، فيزيكدان امريكايي ، درجه دكترايش را در نجوم در 1968 از دانشگاه هاروارد دريافت كرد ، و سپس به هيئت علمي دانشگاه ماساچوست پويست. او ، در سال‌هاي 1977 – 1981 ، به عنوان معاون
« رصدخانه راديو نجوم پنج – كالج » كار كرد. در 1980 به دانشگاه پرنستن رفت و در همانجا بود كه به عنوان استاد ممتاز فيزيك جيمز اس. مك دانل منصوب شد.

هولسه فيزيكدان ديگر امريكايي و همكار تيلر ، درجه دكترايش را در فيزيك در 1975 از دانشگاه ماساچوست دريافت كرد. بعد به عنوان پژوهشگر ، تحقيقات فوق دكتري خود را در رصدخانه راديو نجوم ادامه داد و سپس در 1971 ، رشته‌اش از نجوم به فيزيك پلاسما تغيير داد و در آزمايشگاه فيزيك پلاسماي دانشگاه پريسنتن به كار پرداخت. در جريان تحقيقاتي كه منجر به دريافت جايزه نوبل شد ، تيلر استاد دانشگاه ماساچوست و هولسه از شاگردان فارغ‌التحصيل او بود. تحقيقات اين زوج علمي در دهه 1970 صورت گرفت و به قول كميته نوبل ، « امكانات جديدي براي مطالعه گرانش پديد آورد. » يكي از پيش‌بيني‌هاي نظريه نسبيت عمومي كه هنوز تحقيق نيافته بود ، وجود موج‌هاي گرانشي بود. تيلر و هولسه نشان دادند كه دو ستاره در شرايط مدار تنگابست ، با سرعتي دم افزون به دور يكديگر مي‌چرخند. 
 
 
1994

                                          Clifford G. Shull                 Bertram N. Brockhouse
 
شل ، كليفورد جي.
ملـ : امريكايي. متـ : 23 سپتامبر 1915 ،  پيتسبورگ.

بروكهاوس ، برترام ان.
ملـ : كانادايي. متـ : 15 ژوئيه 1918 ، لتبريج ، آلبرتا.

به خاطر كارهاي جداگانه آنها در پيشبرد پراكندگي نوترون ، فن توانمندي كه از تابش هسته‌اي

براي تجزيه و تحليل ساختار و مختصات ذاتي ماده استفاده مي‌كند.

شل ، فيزيكدان آمريكايي ، درجه دكترايش را در 1941 از دانشگاه نيويورك دريافت كرد ، و پس از آن كه مدتي به عنوان پژوهشگر فيزيك براي يك كارخانه خصوصي كار كرد ، به عنوان فيزيكدان ارشد در آزمايشگاه ملي اوك ريج به فعاليت پرداخت ( 1946-1955 ). بعد ، به عنوان استاد ، به هيئت علمي مؤسسه تكنولوژي ماساچوست ( ام. اي. تي ) پيوست. بروكهاوس ، فيزيكدان كانادايي ، درجه دكترايش را در 1950 از دانشگاه تورنتو دريافت كرد. او ، از همان سال ، خدمت طولاني خود را در آزمايشگاه‌هاي هسته‌اي چاك ريور ، كه به سازمان انرژي اتمي كانادا وابسته بود ، شروع كرد. در 1962 ، به هيئت علمي دانشگاه مك ماستر ، هميلتن ، اونتاريو ، پيوست و در همانجا بو كه به تنظيم برنامه‌اي پژوهشي در زمينه فيزيك حالت جامد كمك كرد. اين دو فيزيكدان تحقيقات خود را جدا از يكديگر انجام دادند. به گفته آكادمي سلطنتي علوم سوئد ،« تحقيقات پيشگامانه كليفورد ج. شل و برترام ان. بروكهاوس واجد اهميت نظري و علمي خاص بوده است. پراكندگي نوترون به دانشمندان اجازه داد كه به درون ساختار هسته‌اي ماده كپه‌اي فرو روند و شروع به درك واكنش‌هايي كه تعيين‌كننده مختصات مواد جامد و مايع هستند بكنند. » تحقيقات آنها حتي به شناخت ويروس‌هاي بيماريزا نيز كمك كرد.

 1995

                                                      Frederick Reines                    Martin L. Perl
رينز، فردريک.
 مليت: امريکايي. متولد: 16 مارس  1918، پاتريسن (نيوجرسي).

پرل، مارتين ال.
مليت:امريکايي. متولد:24 ژوئن 1927،نيويورک.

 به خاطر کشف جداگانه نوترينو و لپتون ثاو ، از اعظاي خانواده ذرات بنيادي زير اتمي ، که سازنده همه ماده ها در علم هستند. رينز در دانشگاه نيويورک درس خواند و درجه دکترايش را از همان جا گرفت(1944). او عضو هئيت علمي دانشگاه کاليفرنيا، ايرواين است. رينز از دهه 1950 در آزمايشگاه ملي لوس آلاموس در باب نوترينو شروع به تحقيق کرد. پرل در دانشگاه کولومبيا ، نيويورک ، تحصيل کرد و درجه دکترايش را از آنجا دريافت داشت (1955).وي عضويت هئيت علمي دانشگاه استنفرد است. پرل ، به اتفاق همکارانش در مرکز شتاب سنج خطي استنفرد، در دهه 1970 موفق به کشف تاولپتون  شد. رينز و پرل چيز هايي کشف کردند که آکادمي علوم سوئد از آن به عنوان "دو تا از بنياد يترين ذرات عالم هستي" ياد کرد. اين هر دو کشف از لحاظ پيشبرد پژوهش هاي مربوط به ذرات زير اتمي که سازنده عالم و کنش و واکنش نيروهاي آن هستند ، اهميتي قاطع دارد.

1996
            Robert C. Richardson         Douglas D. Osheroff                 David M. Lee


 

 

 

 

 

 

اوشروف ، داگلس.
ملـ : امريكايي. متـ : 1 اوت 1945 ، ابردين ، ايالت واشنگتن.

لي ، ديويد.
ملـ : امريكايي. متـ : 20 ژانويه 1931 ، نيويورك.

ريچارد سن ، رابرت.
ملـ : امريكايي. متـ : 26 ژوئن 1937 ، واشنگتن ( پايتخت امريكا ).

به خاطر كشف ابر سيال هليوم – 3.

اوشروف در دانشگاه كورنل درس خواند و درجه دكترايش را در 1973 از همان دانشگاه گرفت و در همان جا به كار مشغول شد.
لي در دانشگاه ييل تحصيل كرد و درجه دكترايش را از همان جا در 1959 گرفت و در همان دانشگاه عضو هيئت علمي شد و به تدريس پرداخت.
ريچارد سن در دانشگاه دوك تحصيل كرد و درجه دكترايش را در 1966 از همان جا گرفت. وي سپس به هيئت علمي دانشگاه كورنل پيوست.

به هنگام كشف ابر سيال هيلوم – 3 ، لي و ريچارد سن به عنوان محقق ارشد در دانشگاه كورنل مشغول بودند و اوشروف ، كه تازه فارغ التحصيل شده بود ، عضو گروه تحقيقاتي آنها بود. كشف آنها ، درواقع ، به تصادف به دست آمد. توضيح آن كه آنها به دنبال شناخت ابر سيالي هليوم –3 نبودند ، بلكه درباره ساير مختصات آن تحقيق مي‌كردند كه اوشروف متوجه فشار دروني كه با زمان تغيير مي‌كرد شد و اصرار كرد كه اين فشار باعث تأثيري واقعي است. يك ابرسيال فاقد اصطكاك داخلي موجود در سيالات معمولي است و بنابراين ، بدون مقاومت جريان پيدا مي‌كند. اين سه دانشمند جايزه 1120000 دلاري خود را به خاطر خاصيت معجزه‌آساي هليوم – 3 دريافت نكردند بلكه كشف آنها بدين جهت اهميت دارد كه به دانشمندان اجازه مي‌دهد مستقيماً و با ديد كافي به مطالعه نظام‌هاي مكانيكي كوانتومي بپردازند كه در گذشته مطالعه آنها فقط به طور غيرمستقيم در مولكول‌ها ، اتم‌ها و ذرات زير هسته‌اي امكان داشت.

 1997
               William D. Phillips            Claude Cohen-Tannoudji              Steven Chu

 

 

 

 

 

 

 

جايزه نوبل در اين سال مشتركاً اعطا شد به :

كوهن – تانوجي.
فيليپس.
چو.

 
كوهن – تانوجي ، كلود.

ملـ : فرانسوي / الجزايري. متـ : 1933 ، كنستانتين ، الجزاير. وابسته به آزمايشگاه فيزيك مدرسه نورمال سوپريور ، پاريس.

چو ، استيفن.
ملـ : امريكايي. متـ : 1948 ، سنت لوئيس ، ميسوري وابسته به دانشگاه استنفرد.

فيليپس ، ويليام.
ملـ : امريكايي. متـ : 1948 ، ويلكس– باره ، پنسيلوانيا وابسته به مؤسسه ملي استانداردها و تكنولوژي ، بخش فيزيك اتمي ، امريكا.

به خاطر توسعه روش‌هاي مربوط به خنك‌سازي و دسترسي به اتم‌هاي داراي ليزر سبك.

 1998
               Robert B. Laughlin               Horst L. Störmer                     Daniel C. Tsui

 

 

 

 

 

 

 

جايزه فيزيک نوبل در اين سال مشترکا اعطا شد به :

 لافلين ، رابرت بي.
مليت: امريکايي. متولد: 1950 ،ويساليا ،کاليفرنيا.

استورمر ، هورست ال.
مليت: امريکايي. متولد:1949 ، فرانکفورت آلمان.

تسوئي ، دانيل سي.
مليت:امريکايي. متولد:1939 ،هنان ،چين.

به خاطر کشف شکل تازه اي از کوانتوم سيال.

رابرت بي لافلين درجه دکترايش را در فيزيک در سال 1979 از موسسه تکنولوژي ماساچوست. (ام آي تي) دريافت کرد و از 1989 به تدريس همين رشته در دانشگاه استنفرد اشتغال دارد. وي به خاطر تحقيقاتش در باب رابطه کوانتوم با اثر هال جايزه آليور اي بکلي را در 1986 از انجمن فيزيک امريکا و مدال موسسل فرانکلين را در 1998 دريافت کرد.
هورست ال. استورمر، استاد فيزيک آلماني تبار، درجه دکترايش را در اين رشته در سال 1977 از دانشگاه اشتو تگارت ،المان، دريافت کرد. وي در 1992-98 مدير آزمايشگاه تحقيقات فيزيک آزمايشگاههاي بل بود و از سال اخير به سمت استادي فيزيک در دانشگاه کولومبيا منصوب شد. هورست نيز همچون دو برندۀ ديگر جايزه فيزيک نوبل 1998 ، به خاطر تحقيق در باب رابطه کوانتوم با اثر هال، جايزه آليور اي بکلي را در 1986 از انجمن فيزيک امريکا و مدال موسسه فرانکلين را در 1998 دريافت کرد.
دانيل سي. تسوئي ، استاد فيزيک چيني تبار درجه دکترايش را در اين رشته در سال 1967 از دانشگاه شيکاگو گرفت و از 1982 استاد فيزيک در دانشگاه پرينستن است. وي نيز همچون دو همتايش به خاطر تحقيق در باب رابطه کوانتوم با اثر هال، جايزه آليور اي. بکلي را در 1986 از انجمن فيزيک امريکا و مدال موسسه فرانکلين را در 1998 دريافت کرد. کوانتوم سيال قبلا در دماي خيلي پايين در هليوم مايع (لانداو،فيزيک 1962 ،کاپيستا ، فيزيک 1978 ، لي ، اوشروف ، و ريچاردسن ، فيزيک 1996) ، و نيز در ابررسانه ها (کامرلين اونس ، فيزيک 1913 ، باردين ، کوپر ، و شريفر ، فيزيک 1972 ، بد نورز و مولر، فيزيک 1987) ديده شده بود. اين سه تن موفق به کشف شکل تازه اي از آن شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:50  توسط محبوبه بابایی  | 

از آنجا كه تعاريف متعددي براي فلسفه وجود دارد و وظيقه ما صرفاً برشماري آنها نيست بايد تعريفي از مفهوم فلسفه به دست دهيم كه شامل تمامي مكتب هاي فلسفي باشد، پرسشي پيش مي آيد : آيا امكان ندارد آنچه اين تعاريف را از يكديگر متمايز ميسازد كنار بگذاريم تا به آنچه وجه مشترك آنها را تشكيل مي دهد دست يابيم؟ البته مي توان اين كار را كرد ولي چنانكه پيش از اين نيز اشاره داشته ايم اين كار نمي تواند ما را به يك فهم انضمامي Concrete  از فلسفه كه مانند هرچيز انضمامي ديگر در علم بايد وحدتي از تعاريف مختلف باشد برساند . با اينهمه حتي يك تعريف مجرد و يكسويي از فلسفه – به شرط آنكه به آن پر بها داده نشود- داراي ارزشي است . چنانكه در ديباچه اي بر 2انتقاد از اقتصاد سياسي آمده است: «توليد به طور كلي يك تجريد است – البته تجريدي منطقي زيرا اين تجريد در واقع عام را توصيف و تثبيت مي كند و بدين گونه ما را از تكرار خلاصي مي بخشد..... تعاريفي كه براي توليد معتبرند بايد ارائه شوند تا ما را مطمئن سازند كه به خاطر وحدت ناشي از همساني Identity شناسنده (انسان)و موضوع ( طبيعت) ، تفاوت اساسي فراموش نمي شود» آنچه در اينجا درباره ي مفهوم توليد به طور كلي گفته شد (كه مي توان دربارة مفهوم طبيعت به طور كلي ، جامعه به طور كلي گفته شد(كه مي توان دربارة مفهوم طبيعت به طور كلي، جامعه به طور كلي و جز آن گفت ) طبعاً براي برداشتي از مفهوم عام فلسفه نيز به كار مي آيد .در عين آ،كه نبايد از اين تعريف عام بيش از حد انتظار داشت، با اين همه به آن نياز داريم نه فقط به منزلة نشانه اي از همساني، بلكه به عنوان مرحله اي در صعود از انتزاعي به انضمامي كه بررسي فلسفي فلسفه ناگزير به انجام آنست . در تعاريف فلسفه كه ما مورد بررسي قرار داديم ، هيچ نشانة آشكاري از چنين صفت مشترك كه بتواند يك مفهوم و تعريف عام ارائه دهد وجود ندارد. و با اين همه هنوز ارزش دارد كه بكوشيم اين تعريف عام از فلسفه را كه در هيچيك از تعاريف ديگر مذكور نيست كشف كنيم در عين آنكه مي توانيم از پيش بكوييم چنين تعريفي هيچ چيزي كه طبيعت خاص فلسفه را افشا كند به دست نمي دهد جز اينكه يحتمل راهي را براي كشف آن نشان دهد.ما برآنيم كه جهان بيني چنين تعريف عام- و نه خاص- از فلسفه است . ولي از تعاريف پيش گفتة فلسفه بر مي آيد كه عدة چشم گيري از فلاسفه ، فلسفه را جهان بيني نمي دانند. پس مي توان پرسشي را مطرح كرد: اگر مثلاً ، فيلسوفان تحليل زبان بر اين باورند كه فلسفه جهان بيني نيست آيا فلسفه خودشان جهان بيني است يا نه ؟ به نظر ما براي اين پرسش تنها يك پاسخ هست و آن نيز آري است . اثبات اين امر دشوار نيست كه فيلسوفان تحليل زبان به رغم محدود كردن وظايف فلسفه به بررسي زبان ، در واقع بيانگر اعتقادات خود بر سر همة مسايل اساسي شناخت علمي ، زندگي اجتماعي، اخلاق، سياست و جز آنها مي باشند. يعني تحليل زبان وسيله اي است كه با آن به پرسش هاي بسياري پاسخ داده مي شود. همين را مي توان در مورد پديده شناسي هوسرل و مكتب هاي فلسفي ديگر كه فلسفه را جهان بيني نمي دانند گفت.

آنكار فلسفه به منزلة جهان بيني موضع تئوريكي بسيار متضادي است. پاره اي اعلام مي كنند كه جهان بيني «متافيزيك» است ، برخي آن را «يك فرضيه سازي ذهني » و ديگري « نظامي از اعتقادات» مي شمارند. ولي اين بدين معناست كه جهان بيني وجود دارد و فقط موضوع بر سر رابطة فلسفه با آن است.چنانكه پيداست همة مكتب هاي فلسفي معرف يك جهان بيني هستند. زيرا نامحدودي ميدان پرسش هاي مطروحه به كسي اجازة اجتناب از پاسخ دادن به پرسش هاي فلسفي عامتر نمي دهد حتي اگر كسي از اين پرسش ها ناآگاه بماند.

هر فلسفه اي يك جهان بيني است اگر چه جهان بيني الزاماً فلسفه نيست . جهان بيني هم ديني وجود دارد و هم خدانا باور و جز آن . معناي وسيع مفهوم جهان بيني دائماًهم در كاربرد علمي و هم در استفادة روزمره معلوم مي شود. مثلاً از جهان بيني خورشيد مداري – Heliocentric – در برابر جهان بيني زمين مداري – Geocentric – سخن به ميان مي آيد و اين عميقاً پر معني است اگر به انقلابي كه با كشف بزرگ كپرنيك در آگاهي انساني به وجود آمد بينديشيم . جهان بيني ممكن است مكانيستي ، متافيزيكي، خوش بينانه يا بدبينانه و جز آن باشد. و نيز حق داريم كه از جهان بيني هاي فئودالي ، بورژوايي و كمونيستي سخن گوييم . فلسفة اثبات گرايي يك جهان بيني است همچنانكه فلسفة ماركس نيز يك جهان بيني است . در اشاره به معناي وسيع مفهوم «جهان بيني » ، قصد ما اين نيست كه در معناي علمي آن ترديد كنيم بلكه بر عكس ما بر آن تاكيد مي كنيم.تعريف مفهوم جهان بيني ، مانند تعريف طبيعت ، زندگي ، انسان، دشوراي هاي چشم گيري ارائه مي كند كه نبايد اجازه داد كه اين احساس را به وجود آورد كه گويا بدون اين تعريف ما از آنچه در واقع هست تصوري نداريم . مفهوم مزبور از باورهاي اساسي انساني مربوط به طبيعت و زندگي فردي و اجتماعي ، سخن مي دارد، باورهايي كه نقش مرتبط كننده و جهت دهنده اي در آگاهي ، رفتار، خلاقيت و فعاليت عملي مركب مردم ايفا مي كند. بر چسب كيفيت اين باورها (ديني ، علمي، زيبايي شناسي، اجتماعي – سياسي، فلسفي) ، ما انواع مختلف جهان بيني مي شناسيم كه ضمناً به يكديگر مربوطند و در پاره اي نكات ( و گاه با تضادهاي آشكار) عملاً يكپاره اند. نقش جهت دهندة يك جهان بيني مستلزم تصورات ( علمي يا غير علمي)مشخص در بارة «كجايي» انسان در طرح طبيعي و اجتماعي اشياست. اين تصورات به ما كمك مي كنند تا راه هاي ممكن حركت را كشف كنيم و جهت مشخصي را بر حسب منافع با نيازهاي خاص مان انتخاب نماييم . نقش جهت يابانة يك جهان بيني با نقش مرتبط كنندة آن امكان پذير مي شود يعني نوعي تعميم شناخت كه ما را قادر مي سازد هدف هاي بالنسبه دور را براي تثبيت آرمان ها و معيار هاي اجتماعي – سياسي، اخلاقي، علمي معيني بر گزينيم.

بدين گونه ، يك جهان بيني – شكل آن هر چه مي خواهد باشد- اصولي را – اخلاقي ، فلسفي ، طبيعي ، علمي ، جامعه شناسي ، سياسي و جز آن – تثبيت مي كند . اين اصول شايستة بررسي خاصي است، ولي حتي بدون آن هم نقش بزرگ آنها مثلاً در كار تحقيق روشن است . ما مي توانيم از دانشمنداني اتخاذ سند كنيم كه معمولاً در اظهار نظر در بارة نقش جهاني بيني ، فلسفه يا هر چيز ديگري از اين نوع ، خيلي احتياط مي كنند. ماكس پلانك در گفتار خود دربارة فيزيك در پيكار براي يك جهان بيني مي گويد: « جهان بيني دانشمند محقق همواره جهت كار او را تعيين خواهد كرد»امروز اين عقيده ماكس پلانك از سوي اكثر نظريه پردازان علم طبيعي مورد قبول قرار گرفته است . كشفيات بزرگ علم در نيم سده گذشته فهم ما را از طبيعت دگرگون ساخته و به حدي رسانده است كه مساله جهان بيني مخصوصا براي خود دانشمندان اهميت يافته است . بازتاب اين گرايش رويكرد تغيير يافته است . بازتاب اين گرايش رويكرد تغيير يافته ايشان نسبت به فلسفه است.

اين علاقه شديد دانشمندان به فلسفه حتي روي نو اثبات گرايان نيز تاثير نهاده است . اينان از پوچ فلسفي خود دست كشيده و به اهميت اساسي فلسفه براي علوم طبيعي توجه يافته اند . مثلا فيليپ فرانك د ردهه پنجاه ميلادي اعلام داشت كه برجسته ترين ددانشمندان هميشه قويا لزوم روابط نزديك ميان علم  و فلسفه را گوشزد ساخته اند . او گفته دوبروي را نقل مي كند كه جدايي علم و فلسفه كه در قرن نوردهم اتفاق افتاد « هم براي فلسفه و هم براي علم زيان بخش بوده است.فلسفه براي علم به ويژه در ادوار تغييرات انقلابي ضرورت دارد هنگامي كه فرضيه هاي اساسي علم دستخوش تچديد نظر و دگرگوني قرار مي گيرد . به باور فرانك نمونه هاي نيوتون داروين  آينشتين و بوهر نشان مي دهد كه پيشرفت هاي واقعا بزرگ با فرو ريختن ديوارهاي جدايي ميسر شده و بي توجهي به معنا و بنياد فقط در ادوار ركود متداول بوده است .

فيليپ فرانك در كتاب خود فلسفه علم اين گفته انگلس را نقل مي كند مبني بر اينكه فلسفه انتقام خود را از دانشمندان طبيعي كه با آن با تحقير رفتار مي كنند مي گيرد. در جاي ديگر بي آنكه نام انگلس را نقل كند تقريبا گفته وي را تكرار مي كند هنگامي كه مي نويسد : ممكن است تناقض ناچيز بنمايد ليكن گريز از مسائل فلسفي بارها فارغ التحصيلان علوم را در دام فلسفه هاي مهجور و منحط اسير كرده است .مسلما فرانك كه هنوز نو اثبات گرا باقي مانده است و كاري به مساله واقعيت عيني و بازتاب آن ندارد نه از ضرورت جهان بيني فلسفي بلكه از ضرورت يك فلسفه علم سخن مي دارد. ولي بايد دانست كه فلسفه علم او نيز مانند هر فلسفه ديگر جبرا بر جهان بيني معيني دلالت مي كند .

بدين گونه جهان بيني فلسفي باصطلاح دو نقطة آغاز دارد: از يك سو هان به مثابة هر چيز موجود خارج و مستقل از انسان و از سوي ديگر خود انسان ، كه خارج از جهان وجود ندارد و به جهان به مثابة جهان خارجي مي نگرد تنها بدين سبب كه وي آن را متمايز از خود، همچون واقعيتي موجود و مستقل از خود مي شناسد، در حالي كه در عين حال خويشتن را به عنوان جزيي از جهان قبول دارد و در حقيقت جزء خاصي كه مي انديشد، احساس مي كند، و آگاه است كه جهان ، متمايز از جزيي كه خود اوست، نامحدود، ابدي ، فناناپذيرو جز آن است. اين برداشت انسان از جهان ، ويژگي اساسي جهان بيني فلسفي را تشكيل مي دهد، ويژگي اي كه مي توان آنرا به عنوان دو قطبيت ، نه فقط عيني بلكه همچنين ذهني ، تعريف كرد، چرا كه برخي براي اولي و برخي ديگر براي دومي اهميت اساسي قايلند.

رويكرد انسان به طبيعت ، به جامعه – رويكردهاي معرفت شناختي ، اخلاقي ، فيزيكي ، زيست شناسي ، اجتماعي – اينها هستند همة مسائل جهان بيني فلسفي او . روابط انسان – طبيعت و طبيعت – انسان دلالت بر عنصر درگيري دارد چرا كه انسان همچون يك فرد، هم از طبيعت و هم از جامعه يا انسانيت متفاوت است . ولي هنگامي كه ما به تحليل اين رابطه مي پردازيم ، نه فقط اين تمايز را باز مي شناسيم بلكه همساني وابسته يعني طبيعي در انسان ، اجتماعي  در انسان را نيز در مي يابيم . مساله روانشناختي از جمله مسايل خاص علوم طبيعي خارج مي شود و به صورت مساله فلسفي در مي آيد چرا كه مساله رابطة معنوي – مادي ارزش عام كسب مي كند. به همين گونه ، مساله شناخت پذيري جهان ، مساله اي مربوط به جهان بيني فلسفي است دقيقاً بدين سبب كه به عام ترين شكل مطرح است (نه شناخت پذيري پديده هاي مشخص و معين  اين مساله معني فلسفي ندارد، حتي اگر اعلام كه يك پديدة خاص نمي تواند شناخته مي شود) و نيز بدين سبب كه البته آن به انسان اشاره دارد. آيا انسان ، انسانيت ، مي تواند جهان را بشناسد؟ برخي فيلسوفان در پاسخ به اي پرسش ، فرد انساني ي جداگانه را در نظر دارند و نتايج متناسب با آن را مي گيرند، ديگران برعكس از انسانيت به طور كلي سخن مي دارند كه فعاليت شناختي او با هيچ مرز موقت محدود نيست . البته هنگامي كه پرسش بدين گونه مطرح شود نتايج متفاوتي به همراه دارد.بدين ترتيب مي بينيم كه فلسفه به عنوان نوع خاصي از جهان بيني به يكسان ، هم پنداشتي از جهان ، هم پنداشتي ازانسان و شناخت هردو و طرز خاصي از تعميم اين شناخت است كه ارزش يك جهت يابي اجتماعي ، اخلاقي و تئوريك در جهان خارج از ما و در جهان خود ما دارد. فلسفه بيان يك رابطه درك شده يا واقعيت و اثبات تئوريك اين رابطه است كه در تصميمات ، رفتار، خود مختاري معنوي و جز آن پديدار مي شود.

جهان بيني فلسفي مهمتر از هر چيز طرح پرسش هايي است كه شخص به عنوان پرسش هاي اصلي از آن آگاه است . اين پرسش ها ، همان طور كه ما قبلاً نشان داديم نه تنها از تحقيقات علمي بلكه از تجربة اجتماعي – تاريخي نيز برميخيزند.آنها را مي توان پرسش هاي اصلي خواند به سبب آنكه در طرح اين پرسش ها ، فلسفه به بحثي وارد مي شود كه براي تمامي انسانيت اهميت دارد. مثلاً پرسش هاي مشهوري كه حل آنها بنابه نظر كانت خلاء حقيقي فلسفه را تشكيل مي دهند چنين اند:

  1. من چه مي توانم بدانم؟
  2. من چه بايد بدانم؟
  3. براي چه اميدوار باشم؟

كانت در منطق خود پرسش چهارمي هم مطرح مي كند كه پرسش هاي قبلي را تعميم مي دهد: «انسان چيست؟» اين پرسش مكمل ، معمولاً در جزو عبارات عامه فهم فلسفه كانت مورد توجه قرار نمي گيرد.اين پرسش ها محتواي جهان بيني فلسفي را بيان و تعبير مي كنند ولي البته آن را حل نمي كنند. در پاسخ دادن به اين پرسش ها ، كانت پرسش هاي تازه اي پيش مي كشد . اين پرسش ها سبب پرسش هاي تازه تري مي شوند و تا زماني كه اهميت همه آنها هم براي فرد وهم براي كل نوع انسان – و نه تنها در زمان حاضر بلكه براي آينده – مورد قبول قرار نگرفته ، پرسش ها ارزش جهان بينانه فلسفي خود را حفظ مي كنند.اين حقيقت كه فلسفه به مثابه يك جهان بيني به معناي معيار ارزش براي حوزه نامحدودي از شواهد واقعي و شناخت قابل استعمال است غالباً از سوي انگارگرايان به عنوان تقابل مطلق كمال مطلوب با واقع تعبير شده است . مثلاً هاينريش ريكرت در پي اثبات معني مطلق كمالات مطلوب و معيار ارزش هاست كه منزلت هستي ندارد اما ارزش ترديدناپذيري در جهان پديده ها دارد و بنابراين متعلق به جهان است اگر چه نمي تواند همچون موجود تعريف شود از اين رو جهان بيني به تعريف وي وحدتي از شناخت هستي و آگاهي از ارزش ها يا ضابطه هاي مطلق است . ريكرت مي گويد: «منظور ما از جهان بيني در واقع چيزي بيش از شناخت محض عللي است كه ما و بقيه جهان را در وجود آورد ، براي ما تبيين ضرورت علت و معلولي جهان كافي نيست . ما مي خواهيم دركي از  جهان داشته باشيم كه به ما كمك كند تا معناي زندگي مان را ، ارزش «من» مان را در جهان در يابيم. »

نياز به گفتن ندارد كه اشتباه ريكرت اين نيست كه وي چرا از جهان بيني مي خواهد جيزي بيش از شناخت محض علل يعني تبييني از مقام انسان د رجهان باشد ؛ در واقع جهان بيني وحدتي ازشناخت و ارزش ياتي است ولي بايد دانست معيارهاي ارزش يابي  ضابطه ها ي ارزش  به رغم باورهاي افلاطون  كانت  نوكانتي ها و ساير انگارگرايان مطلق نيستند بلكه تاريخي اند يعني تغيير و تكامل مي يابند .تعبير ضد تاريخي معيارهاي ارزش آنها را در مقابل هستي ميهند يعني آنها را از وجود واقعي محروم مي كنند . تصادفا خود نوكانبي ها اين نكته را تشخيص مي دهند هنگامي كه مي پذيرند ناموجود  ارزش مطلق معناي نامشروطش را منتفي نميسازد . ولي آنها اين نكته را در نمي يابند كه ارزش هاي مطلق  كملات مطلوب تاريخي محتواي آنها تغيير كرده است. كافي است كه آرمان عدالت افلاطون را با آرمان كانت با نوكانتي ها مقايسه كنيم . بدين گونه ارزش هاي مطلق  معناي بيزماني را كه به آنها نسبت داده شده است از دست مي دهند و به صورت ارزشهاي تاريخي در ميآيند و با اين همه معناي نامشروط خود را خارج از تاريخ حفظ مي كنند . ولي اين صرفا به معناي كوششي براي جاودانه ساختن ارزشها و معيارهاي ارزش ( دكه تابع شرايط تاريخي اند ) و جاودانه ساختن پايه اجتماعي – اقتصادي واقعي آنهاي است.

فلسفه علمي  ضمن آشكار ساختن خصلت تاريخي – نسبي شناخت و ارزش يابي هايي كه جهان بيني را تشكيل ميدهند  در عين حال تحقير نسبيت گرايانه نقش جهان بيني را مردود مي شمارد فلسفه علمي محتواي عيني و گسترش بالنده خود  قوانين عيني مننشا و تكامل جهان بيني فلي=سفي عامي را زاز مينمايد ولي هيج ادعايي هم بر شناخب مطلق يا ارزيابي واقعيت از مواضع مطلق ندارد . پس  از اين ديدگاه  فلسفه به عنوان يك چهان بيني ؛ بيشتر يك قاعده بندي مواضع نظري است كه از آن مواضع مي توان از ارزش و اهميت هر شناخت  تجربه  فعاليت و رويداد تاريخي  يك ارزيابي به عمل آورد فلسفه به شناخت و ارزش شناخت يا به نمود هايي كه با مرز بندي هاي حوزه خاصي از فعاليت بشري محدود نيست و در نتيجه براي كاربرد كم يا بيش عم مناسب است  علاقه دارد . اين يا آن قضيه علمي فقط زماني بته موقعيت جهان بينانه مي رسند كه بتوان آن را خارج از حوزه خاصي از شناخت كه در آغاز در آنجا مورد استعمال يافته به كار برد؛ يعني زماني به صورت يك اصل در مي آيد ه يه كل شناخت  به همه فعاليت بشري مربوط گردد. نيازي به گفتن نيست كه تكامل بيشتر علم و فلسفه  محدود شدن امكانات كاربرد آنها رد فراسوي مرزهاي حوزه اي خاص  ارزش جهان بينانه آن زا نيز محدود مي كند . اين محدوديت در عين حال  مشخص شدن و غني شدن محتواي گزاره تئوريك را نيز در بر دارد.

نظريه تحولي داروين حملات شديدي را نه از سوي زيست شناسان  بلكه از سوي الهيان و علاسفه اگارگرا به ضد خود برانگيخت زيرا اين نظريه تبيين غايت گرايانه موجودات زنده را رد مي كرد و از اين رو مبنايي شد براي مردود شمردن علمي همه غايت گرايان به طور كلي . استنتاجات جهان بينانه از كشعيات علم طبيعي غالبا از سوي خود دانشمندان صورت مي گيرد . گاه اتفاق مي افتد كه فيلسوفان با نتايج جهان بينانه كشفيات علمي به دليل آنكه اين كشفيات با جهان نبين يخود آنهاي مغاير است مخالفت مي كنند برخي انگارگرايان مثلا استدلال مي كردند كه نظريه داروين ارزشي فراسوي زيست شناسي ندارد . برگسون مي كوشيد نظريه نسبيت را نه بر مبناي علمي طبيعي بلكه به دلايل فلسفي رد كند .كشف علمي واحدي در نظريه هاي فلسفي گونه گون به طور متفاوتي تعبير ميشود . مثلا از نظريه داروين برخي فيلسوفان  نظريه ارتجاعي و ضد علمي داروين گرايي احتماعي را پر داختند . يك جهان بين يفلسفي هيج  گاه يك جمع بيندي محض  يك تعميم شاده داده هاي علوم طبيعي نيست ؛ يك تعبير ساي جامع يگانه اي از اين داده ها از مواضع فلسفي معين ( مثلا ماده گرا يا انگارگرا  خرد گزا يا خرد گريز) است.توصيف ما از جهان بيني فلسفي كامل نخواهد بود اگر با رعاطفي آن را كه بر زير بناي اجتماعي و عملي آن  بر آرزوها؛ نيازها باورها و اميدهاي گونه گون مردم  برداشت آنها از جهان پيرامون و از خودشان استوار است  ناديده گيريم .اگر ما احساسات مردم را درباره رابطه شان با جهان پيرامون و خودشان بهعاطفي متصف كنيم  روشن مي شود كه جهان بيني فلسفي ( و علمي – فلسفي نمي تواند خود را به تحليل و در ك جنبه نظري اني رابطه محدود سازد . خصلت فردي فواطف بشري در هر جهان بين فلسفي يك بين كلي و عام به خود مي گيرد . از اين روست كه فيلسوفان نه تنها در باره پرسش ها ي گونه گون بحث مي كننده  فرايندها و پديده هاي معيني را تبيين و تعبير مي كنند بلكه نطريه اي را محكوم مي كنند و نظريه اي را مي پذيرند. به عبارت ديگر ايشان احساس مي كنند ، مبارزه مي كنند ، اميدوار مي شوند ، در باور خود پاي مي فشارند و جز آن . پس جهان بيني علمي – فلسفي مفهومي اجتماعي و عاطفي نيز دارد.

جهان بيني علمي – فلسفي به وسيله تركيب نظري داده هاي علمي و تجربه تاريخي ، با موضع گيريهاي سياسي ، اجتماعي معين – كه به صورت بخشي از محتواي آن در مي آيد و آرزوهاي اجتماعي و آرمان اخلاقي آن را تشكيل مي دهد- تكامل مي يابد . از اين رو هر جهان بيني عبارت است از يك جمع بندي انتقادي از داده هاي علمي كه آن را قادر مي سازد استنتاجاتي كه مستقيماً از هر علم تخصصي قابل حصول نيست اخذ كند. نياز به گفتن ندارد كه خصلت انتقادي جهان بيني علمي – فلسفي عبارت از تصحيح يافته هاي علوم تخصصي نيست. فلسفه ، تخصصي در اين زمينه ندارد. جهان بيني علمي – فلسفي هم تاريخ شناخت و هم وعدة آن را براي آينده در نظر دارد و بدين گونه از هر گونه مطلق سازي از استنتاجاتي كه علم در مرحلة خاصي از تاريخ خود بدان رسيده است ، امتناع مي ورزد. هر علم تخصصي جبراًقلمرو ديد خود را محدود مي كند و بايد چنين كند. اما اين محدوديت نمي تواند مطلق باشد زيرا پاره واقعيتي را كه علم مزبور مطالعه مي كند جزيي از كل است و به گونه اي ، تظاهر آن كل است . بدين معنا، هر علم به طريقي جهان را به طور كلي بررسي مي كند. هيچ علم مفروضي نمي تواند موضوع تحقيق تخصصي اش را مطلقاً مجزا سازد. برعكس هر علم بايد از رابطه اش با كل – كه هر دانشمندي مستقيماً به عنوان رابطه اي با موضوع هاي تحقيق علوم ديگر درك مي كند- آگاه باشد. هيچ كس نمي تواند در تمامي حوزه هاي شناخت كارشناس باشد. و اين براي هر علم ضروري نيست . ولي آنچه به طور انكار ناپذيري در هر علم تخصصي مورد نياز است ، عبارت است از آگاهي از افق ها ، دور نماهاي تاريخي ، فرضيه هاي روش شناسي شناخت علمي در هر سطح مفروض تاريخي . و اين است آنچه جهان بيني علمي – فلسفي به دانشمند مي دهد.تضاد ميان خصلت فراگير شناخت بشري و تجسم ضروري آن در يك شكل علمي تخصصي، تضاد ميان تخصصي شدن و گرايش به سوي جامعيت شناخت علمي – اين چيزي است كه وجود جهان بيني علمي – فلسفي را مطلقاً ضروري مي سازد.

بدين گونه فلسفه به معناي قديم كلمه ، فلسفه اي كه قادر به يافتن وسيله اي عقلاني براي درك داده هاي علم و عمل نيست وجود ندارد. دانشي كه بتواند بر اساس شرايط مساوي با علوم ديگر ، بي آنكه ادعاي برتري يا امتياز خاصي نسبت به آنها داشته باشد ، به شناخت نظري و تبديل علمي جهان خدمت كند ديگر به هيچ وجه فلسفه نيست بلكه صرفاً يك جهان بيني است كه بايد اعتبار خود را تثبيت كند و نه در علم العلومي كه كنار مي ايستد بلكه در علوم مثبت به كارافتد. بنابراين فلسفه به آن معنا نفي شده است . يعني هم بايد مغلوب و هم محفوظ گردد. شكل آن مغلوب و محتواي واقعي آن محفوظ شود. دگرگوني فلسفه به يك جهانب بيني علمي – فلسفي ، تحقق گرايشي بود كه به طور جنيني در همان نخستين نظريه هاي فيلسوفان عهد باستان وجود داشت. با تكامل انديشة فلسفي اين گرايش بيش از پيش قدرت گرفته و با ظهور فلسفة معاصر به صورت يك قانون تكامل درآمده است.

گردآورنده :

فاطمه مظاهری طاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:16  توسط محبوبه بابایی  | 

براي تبيين نسبت ميان «قدرت و حق» بايد مبادي فلسفي و متافيزيكي آنها را بررسي كرد. اصلا خود وجود، قدرت است، عدم قدرت ندارد. بين حق و قدرت، اراده، اختيار و آزادي قرار دارد. اراده بين حيوان و انسان مشترك است؛ اما اختيار خاص انسان است. با اينكه امروزه بحث از حق زياد مطرح مي‌شود ولي سير تاريخ بشر به سمت اصالت قدرت است.

نخستين فيلسوفان يونان از هراكليت تا افلاطون و ارسطو نظام حق را با حكمت و علم و خاصه عقل (نه عقل انسان، از نظرآنان بناي عالم بر عقل و حقيقت است) مرتبط دانسته‌اند؛ بنابراين از همان آغاز در يونان عقل، حق، عدالت وحكمت با يكديگر ارتباط داشته‌اند. از اين‌رو بود كه افلاطون مي‌گفت بايد حكيم، حاكم باشد. از نظر افلاطون، نظام وجود و نظام معرفت، همه معقول هستند. لذا اگر كسي بخواهد در اين عالم به حق خود برسد بايد حكيم حاكم شود. در قرون وسطا خداوند فعال مايشاء است. در قرون وسطا،‌ خداوند اصل است و همه چيز صورت اوست؛ در واقع تصويري كه از خداوند داريم در انسان وجامعه تاثيرگذار است.

در جامعه اسلامي از همان نخستين قرون، بحث‌هايي درباره اينكه از ميان صفات مختلف خداوند از قبيل علم، اراده و قدرت، كدام يك برتر هستند، وجود داشته است. اشاعره به اصالت اراده معتقد بودند. اشعري مي‌گويد: علم خداوند تابع اراده اوست. بنابراين دو نظريه اصالت اراده يا اصالت ايمان در برابر اصالت علم كه در غرب مدرن اصالت عقل مي‌شود، در برابر هم قرار مي‌گيرند. اشاعره مي‌گويند كه خداوند فعال مايشاء است؛ اما حكيم مي‌گويد: اول شيء بايد شيء شود تا قدرت بر آن تعلق گيرد. به نظر اشاعره شيء در مشيت الهي وجود دارد و آنگاه اراده خداوند بر آن تعلق مي‌گيرد.

در دوران مدرن، انقلابي در معاني و مفاهيم رخ مي‌دهد و از جمله ارتباط ميان حق و قدرت نيز تغيير مي‌كند. در دوران مدرن،‌ سوبژكتيويسم به مسئله علم كمي لطمه زده است. اكنون ديگر علم (جديد) به معناي «epistieme» يوناني نيست.

علم در قديم موجب استكمال نفس بود ولي امروزه به سمت قدرت كشيده شده است. در واقع اتفاقي كه در دوران جديد افتاد اين بود كه علم اعلي و حكمت الهي (sapientia) از علم طبيعي (scientia) جدا شد. تمام فيلسوفان مدرن كمابيش در اين تفكيك سهم داشتند. دكارت مي‌گويد: حقايق تابع اراده خداوند است، اما نمي‌گويد كه آنها (حقايق) تابع علم او هستند.

بر اين اساس آيا مي‌توان حق را با مباحث عقل نظري اثبات كرد؟علم جديد براي شناخت حقيقت نبوده است. حقيقت در دوران جديد در محاق قرارگرفت. علم جديد نه براي شناخت و معرفت حقيقت كه در جهت استخدام طبيعت، يعني قدرت درآمده است. فلاسفه جديد هم علم را به طرف قدرت سوق داده‌اند. علم جديد منشأ مواهب زيادي است ولي چيزهاي زيادي را از انسان‌ها گرفته است.

منبع:

www.hamshahri.orj

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:7  توسط محبوبه بابایی  | 

 زندگي از فيزيك تا متافيزيك
در دوران امر بين فيزيك و متافيزيك،كمتر پديده اي را مي توان يافت كه به صورت كامل فيزيكي و يا به صورت كامل متافيزيكي باشد. چنين مي نمايد كه سرشت و سرنوشت تمام يا بسياري از پديده ها وقوع در طبيعت و عروج به سوي ماوراي طبيعت است، چيزي كه در زبان فلسفي رايج، براساس حفظ و پاسداشت مرزهاي فهم و فكر بيش از آنكه با عبارت طبيعت و ماوراي آن بيان شود، با تعبير فيزيك و متافيزيك ادا مي شود. در اين ميان زندگي را مي نگريم كه به مثابه يك پديده هرگز از اين دو حوزه جدا نمي گردد، از آن رو كه زندگي با خلأ بيگانه است و هم از آن رو كه خلأ گريزي از نخستين اوصاف زندگي به شمار مي آيد.گفتگو با دكتر مهدي گلشني ـ ـ استاد محترم فيزيك دانشگاه صنعتي شريف ـ ـ ـ ابعادي ديگر از زندگي را به بحث نهاده ايم،تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.اولين سوٌال تعريفي است كه شما از زندگي ارائه مي دهيد.
براي اينكه بدانيم تعريف زندگي چيست، اول بايد بدانيم كه هدف از زندگي انسان و پيدايش انسان و به طور كلي هدف حيات انسان چيست؛ آيا كاملاً بي هدف است، آنطوركه بعضي از تئوريهاي رايج روز مي گويد و فضلاي روز تكرار مي كنند يا هدف دارد؟ ما كه مسلمان هستيم، به پيروي از قرآن معتقديم كه هيچ چيز بي هدف نيست و همه چيز هدف دار است از جمله آفرينش انسان كه هدف دار است .هدف از زندگي رسيدن به آن مقام شامخ انساني است كه انسان در عبادت خداوندي مستغرق شود و آثار خداوندي را بفهمد و به عظمت خداوند پي ببرد.

خواهشي اندر جهان، هر خواهشي را در پي است
خواستي بايد كه بعد از آن نباشد خواستي
از اين رو از نظر من هدف زندگي رسيدن به مقام عاليه اي است كه براي انسان فرض شده است و انسان را از حيوان متفاوت مي كند. البته اين مستلزم اين است كه از اول، در مراحل تربيت به افراد انسان گفته شود كه هدف چيست تا با آن آشنا شوند و خودشان با بررسي به اين موضوع پي ببرند به نظر من خود زندگي يعني گذراندن اوقات. زندگي عبارتست از: گذراندن اوقات. آن وقت اگر اين گذراندن اوقات با حاصل باشد، اين زندگي را موفق مي دانيم ولي اگر بدون حاصل باشد، ناموفق مي دانيم. منتها بايد ببينيم با چه معياري مي سنجيم كه حاصل خوب است يابد؟به نظر شما در دوران امر بين اينكه زندگي تا چه حد فيزيكي و تا چه حد متافيزيكي است، زندگي فيزيكي است يا متافيزيكي؟
اين دو با هم مخلوط است. من چون با فيزيك انس زيادي داشته ام، راحت به شما مي گويم كه اگر شما با دقت به موضوع فيزيك و متافيزيك نگاه كنيد، به سختي مي توانيد آن دو را از يكديگر جدا كنيد. شما فيزيكي را پيدا كنيد كه در درون آن متافيزيك نباشد. ما وقتي متافيزيك را تعريف مي كنيم، مي گوييم: متافيزيك عبارتست از: احكام عام وجود. شما وقتي به سراغ فيزيك مي آييد، يك سلسله آزمايش هاي خاص انجام مي دهيد. يعني حوزه هاي بسيار خاصي را در نظر مي گيريد و رويش تجربه مي كنيد. اين تجربه بسيار محدود است. آن وقت شما نتايج اين تجربه را تعميم مي دهيد. به عنوان مثال چند سيم را حرارت مي دهيد و مي بينيد كه طول آنها در اثر حرارت زياد مي شود.بعد به اين اكتفا نمي كنيد كه اين سيم خاص يا اين سيم مسي اينگونه است، بلكه مي گوييد: فلزات چنين هستند كه وقتي حرارت داده مي شوند، منبسط مي شوند. چرا شما اين تعميم را انجام مي دهيد؟ آيا شما مجاز به اين تعميم هستيد؟ معمولاً اين كار را انجام مي دهيد. تكيه گاه باطني شما در اعتماد و اطمينان به اين تعميم چيست؟
به عقيده من تكيه گاه همه اين تعميم ها متافيزيك است. افراد فكر مي كنند كه كاري كه مي كنند، صرفاً آزمايش است. اگر فقط چيزي را حرارت دهند و عددهايي را يادداشت كنند، آنچه بر جاي مي ماند و حاصل مي شود، مجموعه اي از كاتالوگهاي اعداد مي شود، ولي شما اين اعداد را ربط مي دهيد و قوانين عام مي سازيد و بعد به آن اكتفا نمي كنيد و مي گوييد: اگر عين قضيه در كره مريخ هم انجام شود، نتيجه همين است. اينها تعميم هايي است كه واقعاً فوق فيزيك است.
فيزيك با حواس و آزمايش ها و نتيجه گيري سروكار دارد ولي شما در مقام نتيجه گيري، هميشه از جزئيات به كليات منتقل مي شويد و نتايجي كه شعور را با فيزيك بيان كنيم. ممكن است هيچ وقت نتوانيم اين كار را بكنيم. ممكن است شعور را حتي نتوانيم به زبان رياضي بيان كنيم. يعني: واقعاً شعور مرموزترين بخش قابل تفسير جهان است. توجه بفرماييد كه قرآن صريحاً مي فرمايد: يسئلونك عن الروح. قل الروح من امر ربي. اين آيه به صورتهايي مختلف تفسير و تعبير شده است. چون آيه در ادامه مي فرمايد: و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً. از نظر بنده مفهوم اين آيه اين است كه معلوم نيست كه ما بالاخره بفهميم شعور يا روح چيست. ما به روح خيلي نزديك هستيم و خيلي از ابعاد آن را مي فهميم و ممكن است از بسياري از خواص آن استفاده كنيم ولي اين كه آيا مي توانيم بفهميم خودش چيست؟ اين معلوم نيست.من ذهن را بُعدي از روح مي دانم ولي در واقع زندگي آن چيزي است كه انسان مي فهمد و اين بُعد روحي زندگي ما را نشان مي دهد. شما غذايي را مي خوريد كه در آن لحظه بسيار خوشمزه است ولي آن تمام مي شود. آنچه كه مي ماند، خاطراتي است كه مي ماند و احياناً آن را چند ساعت بعد يا چند سال بعد نقل مي كنيد كه بُعد روحي قضيه است. آن چيزي كه انسان با آن زندگي مي كند، ابعاد روحي زندگي است؛ چيزهايي است كه با روح سرو كار دارد. بقيه حواس هم به عنوان ابزار در خدمت روح و زندگي هستند. بويايي، بويي را حس مي كند و در اختيار ما مي گذارد كه لحظه اي است و مي گذرد. آن چيزي كه مي ماند، با روح سروكار دارد، ولي روح به تفسير نياز دارد.
مهمترين مسئله زندگي براي انسان به طور عام چه چيزي مي تواند باشد؟
اين كه بفهمد كه در اين دنيا چه كاره است. اينكه بدانيد از كجا آمده ايد چه كار مي كنيد و به كجا مي رويد، بزرگترين و مهمترين مسئله زندگي است.آن وقت شما اگر اين موضوعات را واقعاً با تمام وجودتان درك كنيد، تمام اعمال شما با آن تطبيق مي كند و همواره مواظب هستيد كه اشتباه نكنيد و كار خطا انجام ندهيد.

منبع:

www.Ettelaat.com


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:19  توسط محبوبه بابایی  | 

1981

        Nicolaas Bloembergen       Arthur Leonard Schawlow            Kai M. Siegbahn

 

 

 

 

 

 

 


بلوئمبرگن ، نيكولاس.
ملیت : امريكايي. متولد : 11 مارس 1920 ، هلند.

شاولو ، آرتور لئونارد.
ملیت
: امريكايي. متولد : 5 مه 1921 ، نيويورك.

به خاطر مشاركت آنها در پيشرفت ليزر اسپكتروسكوپي.

سيگبان ، كاي مان بيورژ.
ملیت
: سوئدي. متولد : 20 آوريل 1918 ، لوند ، سوئد.

به خاطر مشاركتش در پيشرفت اسپكتروسكوپي الكترون با تفكيك بالا.

بلوئمبرگن در دانشگاه‌هاي اترشت و ليدن درس خواند و دكترايش را در 1948 دريافت كرد. او در 1949 به امريكا رفت و در 1958 به تابعيت آنجا درآمد. وي در 1949 به هاروارد پيوست و هنوز هم در آنجاست.

شاولو در دانشگاه تورنتو درس خواند و تحقيقات بعد از دكترايش را با تاونز ( فيزيك 1964 ) در دانشگاه كولومبيا انجام داد. او مدت 10 سال در آزمايشگاه‌هاي شركت تلفن بل كار كرد و سپس در 1961 به عنوان استاد به دانشگاه استنفرد پيوست.

سيگبان ، پسرم. سيگبان ، برنده جايزه نوبل فيزيك 1924 ، در مؤسسه سلطنتي تكنولوژي ( 1951-1954 ) و دانشگاه اوپسالا ( 1954-1983 ) استاد فيزيك بوده است. وي 390 رساله ممتاز نوشته و اكنون به مؤسسه فيزيك ، دانشگاه اوپسالا وابسته است.

1982

                                                                                             Kenneth G. Wilson

ويلسن ،کنت گيدز.
مليت
: امريکايي.متولد :8ژوئن 1936، والتام ، ماساچوست.

به خاطر نظريه اش در باب پديدۀ بحراني در ارتباط با تبديل هاي فاز.

ويلسن در دانشگاه هاروارد و موسسه تکنولوژي کاليفرنيا (تحت نظر جلمان{فيزيک1969}) درس خواند و دکترايش را در 1961 دريافت کرد. او پس از مدتي کوتاه که در هاروارد گذراند ، از 1962 به دانشگاه کورنل پيوست و در همان جا باقي ماند. ويلسن در 1971 موفق شد توصيف نظري کاملي از رفتار تبديل فاز در مرحله نزديک به نقطه بحراني عرضه دارد.

 

 

1983

                                       William Alfred Fowler       Subramanyan Chandrasekhar


چاندراسكار ، سوبرامانيان.
ملیت
: امريكايي. متولد : 19 اكتبر 1910 ، لاهور ، هند ( اكنون در پاكستان ).

به خاطر تحقيقات نظريش در باب فرآيند فيزيكي و اهميت آن در ساختار و تحول ستاره‌ها.

فاولر ، ويليام آلفرد.
ملیت
: امريكايي. متولد : 9 اوت 1911 ، پيتسبورگ ، پنسيلوانيا.

 

به خاطر تحقيقات نظري و تجربيش در باب واكنش‌هاي هسته‌اي و اهميت آنها در شكل‌گيري عناصر شيميايي در عالم.

چاندراسكار كه در پرزيدنسي كالج ، مدرس و دانشگاه كمبريج درس خواند ، در 1937 به دانشگاه شيكاگو رفت و در 1944 به سمت استادي آن دانشگاه منصوب شد.
فاولر در دانشگاه ايالتي اوهايو و دانشگاه كلتل درس خواند ، تحقيقاتش را در فيزيك هسته‌اي در مؤسسه تكنولوژي كاليفرنيا ادامه داد ، و در همان جا باقي ماند و در 1944 به استادي رسيد.
ستاره‌ها پس از واگرداني همه ئيدروژن خود به هليوم ، انرژي خود را از دست مي‌دهند و تحت تأثير گرانش خودشان منقبض مي‌شوند. اين ستاره‌ها كه به كوتوله‌هاي سفيد معروفند ، به اندازه كره زمين منقبض مي‌شوند ، و الكترون‌ها و هسته اتم‌هاي سازاي آنها تا حالت چگالي بسيار بالا متراكم مي‌گردد ، الكترون‌ها در مركز اين ستاره‌ها سرعتي معادل سرعت نور دارند.
چاندراسكار كشف كرد كه ستاره‌اي كه جرمي بيش از 44/1 درجه بيشتر از خورشيد داشته باشد ، به حالت كوتوله سفيد در نمي‌آيد بلكه رمبش آن ادامه مي‌يابد و تبديل به يك ستاره نوتروني مي‌شود. ستاره‌اي با جرم بيشتر ، به رمبش ادامه مي‌دهد تا تبديل به سياهچاله شود. هر چند اين تحقيق را چادراسكار در دهه 1930 انجام داده بود ، سال‌ها طول كشيد تا دانشمندان نظريه او را بپذيرند.
فاولر ، با همكاري ديگر دانشمندان ، در دهه 1950 نظريه توليد عنصر را عرضه كرد كه به شكلي گسترده پذيرفته شد. بنا به اين نظريه ، در تكامل و تحول ستاره‌اي ، عناصر ، در واكنش‌هاي هسته‌اي ، تركيب مي‌شوند و به صورتي تصاعدي از حالت عناصر سبك به عناصر سنگين تبديل مي‌شوند. بدين ترتيب ، رمبش ستاره‌اي عظيم ، تركيب عناصر سنگين‌تر ار ممكن مي‌كند. نظريه فاولر پايه‌گذار محاسبه توليد انرژي در ستاره‌ها در همه مراحل تحول ستاره‌اي بود و نشان داد كه تحول يك ستاره عظيم معمولاً به يك انفجار ابرنواختر مي‌انجامد.

1984

                                                  Carlo Rubbia                  Simon van der Meer

روبيا،کارلو.
مليت
:ايتاليايي.متولد:31 مارس1934،گوريتسيا،ايتاليا.

وان درمبر، سيمون.
مليت
:هندي.متولد:24نوامبر1925 ،لاهه، هلند.

به خاطر کشف اثر هال کوانتيده.

 

روبيا که در دانشگاههاي رم و کولومبيا درس خواند ، از1960بهعنوان محقق فيزيک در cern { سازمان اروپايي پژوهشهاي هسته اي} مشغول است ، و از 1972 به بعد در دانشگاه هاروارد نيز تدريس مي کند. وان درمير ،فيزيکدان هلندي در دانشگاه تکنولوژي دلفت،درس خواند در 1952-1956 در آزمايشگاه فيزيک شرکت فيليپس کار ميکرد واز 1956 تاکنون در cern مهندس ارشد است. نظريه الکترون ضعيف متحد که از سوي واينبرگ ، عبدالسلام ، وگلاشو{فيزيک1979} در دهه 1970 عرضه شد مستلزم وجود سه برادر بوزون مياني ( ذرات زير اتمي حامل نيروي ضعيف ) بود که عظيم کوتاه عمر و تقريبا 100 برابر سنگينتر از پروتون ها باشند. مهمترين وسيله اي که مي شد از طريق آن بر هم نهادي فيزيکي ايجاد کرد که انرژي کافي براي شکل گيري اين ذرات رها سازد عبارت بود از بر آوردن باريکه اي از پروتون هاي شتابدار،و حرکت دادن آنها از درون لوله اي تخليه شده تا با باريکه اي از آنتي پروتون ها که از جهت مقابل مي آيند برخورد کند.کارلو روبيا اين کار را با تعديل ميدانهاي الکتريکي در cern انجام داد. وان در مير نيز مکانيسمي براي تعديل ميدانهاي الکتريکي ابداع کرد که ذرات را در مسير نگاه مي داشت.

1985
                                                                                            Klaus von Klitzing

كليتزينگ ، كلاوس‌فون.
ملیت
: آلماني ( آلمان غربي ). متولد : 28 ژوئن 1943 ، شرودا ، در بخش اشغال شده لهستان.

به خاطر كشف اثر هال كوانتيده.

فون كليتزينگ در دانشگاه‌هاي برانشويگ و ورزبورگ تحصيل كرد و در 1980 استاد دانشگاه مونيخ شد. از 1985 ، رياست مؤسسه ماكس پلانك ، اشتوتگارت ، بر عهده او قرار گرفت. ميداني مغناطيسي كه از زاويه‌اي مناسب بر ميله‌اي فلزي حامل جريان الكتريكي بار شود ، باعث تفاوتي بالقوه در مسير مي‌گردد.
اين اثر را فيزيكدان امريكايي ادوين هال كشف كرد و به نام خود او « اثر هال » خوانده مي‌شود. اين اثر ، تعداد حامل‌ها را در هر واحد حجم معين مي‌كند. مقاومت هال عبارت است از نسبت اين ولتاژ با جريان. فون كليتزينگ به بررسي پديده‌اي تازه كه اگر اثر هال در نظامي دو بعدي اعمال شود ظاهر مي‌گردد دست زد. اهميت كشف فون كليتزينگ بلافاصله دريافته شد و دانشمندان را به مطالعه دقيق مختصات عناصر سازاي الكترونيك قادر ساخت. كار او ، همچنين ، به شناخت دقيق ثابت ساختار ريز و نيز پايه‌گذاري معيارهايي راحت براي اندازه‌گيري مقاومت الكتريكي كمك كرد.

1986
            Ernst Ruska                       Gerd Binnig                     Heinrich Rohrer

 

 

 

 

 

 

 

بينيگ ،گرد.
مليت
:آلماني(آلماني غربي ). متولد:1974.

به خاطر طراحي ميکروسکوپ الکتروني.

روهرر،هاينريش.
مليت
:سويسي. متولد:1933 ،سويس.

روسکا ارنست.
مليت
:آلماني(آلمان غربي) متولد:1907 متوفي :1988.

به خاطر کارهاي بنيادش در اپتيک الکترون و نيز به خاطر طراحي نخستين ميکروسکوپ الکتروني.

در دهه 1920 يعني فقط سه دهه پس از آنکه فيزيکدانان آموخته بودند که اتم ها متشکل از ذرات زير اتمي هستند ارنست روسکا به اين فکر افتاد که يکي از آن ذرات يعني الکترون را ببيند و بلافاصله دريافت که آن ذرات خيلي کوچکتر از آن هستند که با ميکروسکوپ هاي سادۀ متعارف مشاهده شدني باشند. تا 1931 روسکا توانست نخستين ميکروسکوپ مناسب براي مشاهدۀ الکترون را بسازد. او وقتي که از موسسه فريتزهابر،مربوط به انجمن ماکس پلانک در برلن غربي بازنشسته شده بود به خاطر آن اختراع خود که آکادمي سلطنتي سوئد آن را"يکي از مهمترين اختراعات قرن " ناميد به دريافت جايزه فيزيک نوبل نايل شد.

گرد بينيگ فيزيکدان آلمان غربي و هاينريش روهرر فيزيکدان سويسي که هر دو در آزمايشگاه تحقيقاتي شرکت آي بي ام در زوريخ کار مي کردند در سالهاي 1979-1981 موفق به طراحي نوعي تازه و بکلي متفاوت از ميکروسکوپ الکترون شدند. نظر آکادمي سوئد درباره اختراع اين دو چنين بود:"دستگاهي کاملا جديد که اکنون فقط شاهد آغاز تکامل آن هستيم."

1987

                                                      J. Georg Bednorz               Alexander Müller


بد نورز ، يوهانس گئورگ.
ملیت
: آلماني ( آلمان غربي ). متولد : 1950.

مولر ، كارل آلكس.
ملیت
 : سويسي. متولد: 1927.

به خاطر كار دوران سازشان در كشف ابررسانايي در مواد سراميكي.

 

اعطاي جايزه فيزيك نوبل به بدنورز و مولر از موارد بس نادر در تاريخ جوايز نوبل بود ؛ بدين معنا كه اهميت كار دانشمنداني در كشف دماي بالاي ابررسانايي ، ظرف كمتر از دو سال پس از اصل كشف و فقط يك سال پس از انتشار آن به رسميت شناخته شد. ابررسانايي پديده‌اي است كه در آن ، مواد رسانا در برابر الكتريسيته مقاومت معمول خود را از دست مي‌دهد ، و از آنجا كه انرژي از هيچ نوعي عملاً از بين نمي‌رود ، پس هر نوع دستگاه الكتريكي اگر با ابررساناها ساخته شود به مراتب كارآمدتر خواهد بود.
اين دو دانشمند كه در آزمايشگاه‌هاي شركت آي بي ام در نزديكي زوريخ كار مي‌كردند ، متوجه شدند كه دماي ابررسانايي مي‌تواند در يك سراميك نو به K 35 افزايش يابد. از آن زمان تاكنون ، ديگر دانشمندان توانسته‌اند با استفاده از مواد مشابه به ابررسانايي حتي در دماهاي خيلي بالاتر دست يابند. كشفيات مولر و بدنورز ، كارهايي بس گسترده را از لحاظ اقتصادي موجه ساخت ، از جمله : قطارهايي كه روي ريل مغناطيسي حركت كنند ، ابركامپيوترهاي سريع‌تر و كوچك‌تر ، دستگاه‌هاي طراحي پزشك نيرومندتر ، و خطوط نيروي صد در صد كارآزموده.

1988
          Leon M. Lederman                Melvin Schwartz               Jack Steinberger

 

 

 

 

 

 


لدرمن ، لئون ماکس.
مليت
:امرکايي.متولد:15ژوئيه1922، نيويورک.

شوارتز، ملوين.
مليت
:امريکايي. متولد:1932.

اشتاينبرگر ،جک.
مليت
:امريکايي. متولد:25مه 1921،آلمان.

به خاطر کشف ميون نوترينو که به واسطه آن ابداع روش باريکه نوترينو و نمايش ساختار دوگانه لپتونها ممکن شد.

لدرمن درجه ليسانسش را در 1943 از سيتي کالج نيويورک دريافت داشت وسپس به مدت3 سال در ارتش خدمت کرد. بعد درجه فوق ليسانس را در 1948 و درجه دکترايش را در 1951 از دانشگاه کولومبياگرفت. او وقتي که هنوز در دانشگاه کولومبيا درس مي خواند در توليد نخستين شتابگر پرتو(باريکه)پيون مشارکت کرد. همچنين در 1956و 1957 در آزمايشها يي شرکت داشت که به کشف ک مزون انجاميد. او در شمار هيئت علمي دانشگاه کولومبياست و رياست آزمايش هاي تحقيقاتي مختلفي را در آنجا بر عهده داشته است . ملوين شوارتز که از همکاران لدرمن در دانشگاه کولومبيا بود ، اکنون شرکت کامپيوتري خود را در کاليفرنيا اداره مي کند. اشتاينبرگر ، در 1943 به آمريکا مهاجرت کرد و در دانشگاه شيکاگو شيمي خواند . وي در جريان جنگ جهاني اول در آزمايشگاه پرتونگاري ام آي تي خدمت مي کرد و در همان جا بود که به فيزيک علاقه مند شد . در جريان کار براي تدوين رساله دکترايش در دانشگاه شيکاگو ( که درباره وجود ميون در پرتوهاي کيهاني بود ) ثابت کرد که در اثر واپاشي يک ميون ، يک الکترون و دو نوترينو پديد مي آيد . وي اکنون در ژنو ، سويس محقق فيزيک است . لدرمن ، شوارتز و اشتاينبرگر هر سه با هم در دانشگاه کولومبيا روي واپاشي ميون کار کردند ( 1961-1962) . آنها نشان دادند که دو نوع متمايز نوترينو وجود دارد – نوترينوي الکترون و نوترينوي موئون . آزمايش آنها مستلزم استفاده از اتاقک جرقه اي بزرگي براي شناسايي برهم کنشهاي نوترينوهاي داراي بار قوي انرژي بود . اين آزمايش از لحاظ اندازه گيري بخش هاي متعادل نوترينوهاي با بار قوي انرژي نيز در نوع خود نخستين بود . اين ذرات تنها وسيله را براي بررسي بر هم کنش ها ضعيف در انرژي هاي بالا فراهم کردند . کار اين سه دانشمند راه را براي طبقه بندي مجدد ماده در پايه اي ترين سطح باز کرد .

1989
             Norman F. Ramsey                 Hans G. Dehmelt                Wolfgang Paul

 

 

 

 

 

 


دهملت ، هانس.
ملیت
 : امريكايي. متولد: 9 سپتامبر 1922 ، گورليتز ، آلمان.

پاول ، وولفگانك.
ملیت
 : آلماني ( آلمان غربي ). متولد : 1913.

به خاطر ابداع روشي براي جداسازي الكترو‌ن‌ها.

رمزي ، نورمن فاستر.
ملیت
: امريكايي. متولد : 27 اوت 1915 ، واشنگتن دي سي ( پايتخت امريكا ).

به خاطر كارهايش كه به تكامل ساعت اتمي رهنمون شد.


رمزي درجه ليسانس را در 1935 ، فوق ليسانس را در 1939 و دكترايش را در 1940 از دانشگاه كولومبيا دريافت كرد. او رساله دكترايش را تحت نظر ايزيدور رابي ( فيزيك 1944 ) گذراند و به جز در فواصلي كوتاه مدت از 1947 به بعد ، در دانشگاه هاروارد مشغول بوده و با ر. ويلسن ( فيزيك 1978 ) و ا. پرسل ( فيزيك 1952 ) كار كرده است. او كه هميشه به ذرات بنيادي و نيروهاي پيونددهنده آنها علاقه داشت ، تحقيقات خود را بر آنها متمركز كرد. رمزي ، با كمك كلپنر و گولدبرگ ، ميزر بمب ئيدروژني را تكامل داد كه با آن مي‌توان در اندازه‌گيري‌ها به دقتي بي‌سابقه رسيد. اين تحقيق او به « ساعت اتمي » رهنمون شد كه بسامد آن با بسامد تشديد طبيعي اتم‌ها يا مولكول‌هاي مواد مناسب تعيين مي‌شود.
دهملت در ژيمنازيومي در برلن درس خواند ( 1940 ) ، در ارتش آلمان خدمت كرد ، و سپس تحقيقاتش را تا درجه دكترا در دانشگاه گوتينگن ادامه داد ( 1950 ). وي به مدت سه سال در دانشگاه دوك ، انگلستان ، كار كرد و بعد به دانشگاه واشنگتن در سياتل پيوست ( 1955 ). دهملت از 1961 به تابعيت امريكا درآمد. دهملت و پاول به خاطر تعبيه راه‌هايي براي « به دام انداختن » الكترون‌ها و يون‌هاي واحد به دريافت بخشي از جايزه نوبل نايل شدند. پاول از دانشگاه بن ، آلمان ، شهرتش را به خاطر طراحي و تكامل بخشيدن به « دام » به دست آورد. دهملت كه در دوره ليسانس شاگرد پاول بود ، از « دام » براي مشاهده يك يون زنداني استفاده كرد كه وقتي با اشعه ليزر روشن شد ، « همچون ستاره‌اي آبي » درخشيد.
 

1990

          Jerome I. Friedman             Henry W. Kendall                 Richard E. Taylor

 

 

 

 

 

 

 

فريد من ،جروم.
مليت
:امريکايي. متولد:1930.

کندال ، هنري.
مليت
: امريکايي. متولد:1927.

تيلر ، ريچارد.
مليت
:کانادايي.متولد:1930.

به خاطر رديابي و شناسايي وجود کوارک ها.

فريدمن وکندال ،فيزيکدانان امريکايي همراه با تيلر فيزيکدان کانادايي به خاطر اثبات وجود کوارکها ابژه هايي بنيادي که پروتون ها و نوترون ها را برابر مي کنند جايزه فيزيک نوبل 1990 را مشترکا دريافت کردند. فريدمن وکندال در موسسه تکنولوژي ما ساچوست کار مي کنند اما تيلر در دانشگاه استنفرد اشتغال دارد. تحقيق براي روشن کردن عميق ترين لايه اي طبعيت همواره از هدفهاي اصلي فيزيک بوده است. تا دهه 1960 نظريه هايي در اين باره که ذرات زير اتمي شناخته شده در واقع ترکيبي هستند و از تعدادي از ذرات کوچکتر ساخته شده اند عرضه شده بود. مدل کوارک بيانگر نظريه اصلي بود و حتي جايزه فيزيک نوبل را نصيب گل-مان {فيزيک1969} نيز کرد. اما اعتبار اصلي شناسايي و اثبات وجود کوارک ها به اين سه دانشمند تعلق مي گيرد. فريدمن، تيلر و کندال که در اواخر دهۀ1960در مرکز شتابگر خطي استنفرد کار مي کردند الکترون ها را به سوي پروتون ها و نوترون ها "آتش" کردند چگونگي برخورد الکترون ها و پرتاب کردن اين ذرات نشان داد که ذرات مزبورچگالي واحدي ندارند و به نوبت از تمرکز ماده ساخته شده اند کوارک ها. در حال حاضر به عقيده دانشمندان 18 نوع کوارک وجود دارد و اميد مي رود که با ابررسانايي عظيم که با صرف هشت مليارد دلار در تکزاس در دست ساختمان است راز معما بکلي گشوده شود.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:16  توسط محبوبه بابایی  | 

فلسفه فيزيك از ديدگاه فيلسوفان :
فيزيك كلاسيك با اين تناقضات وارد مرحله جديدي مي شد اوايل قرن بيستم مصادف شد با چند انقلاب فكري در محدوده ها ي مختلف فيزيك از ذرات زير اتمي تا كهكشانها دستخوش تحولات جدي گشت نظريه كلاسيك در مورد اثر گذاري دو جسم متحرك از راه دور فرض مي كرد كه در تمام فضا ماده اي به نام اتر وجود دارد و سرعت نور را نيز بي نهايت فرض مي كرد اثبات عدم و جود اتر و آزمايشهايي كه براي آشكارسازي اتر صورت گرفت دانشمندان را متقاعد كرد كه اتر اصلا و جود خارجي ندارد و با عث شد ديدگاهي كامل تر از نظريه كلاسيك شكل گيرد، نظريه جديد نسبيت انيشتن كه با فرض و اثبات متناهي بودن سرعت نور توانست بسياري از تناقضات را حل كند.يكي از مسائلي كه مكانيك كلاسيك نمي توانست آن را توضيح دهد پديده تشعشع بود كه پاسخ به آن منجر به پيدايش حوزه جديدي در دنياي اتمي شد اين انقلاب جديد انقلاب مكانيك كوانتومي بود نام ماكس پلانك خود را در اين تحولات نشان مي دهد كه تابش را نيز چيزي مادي فرض كرد كه از اتمها تشكيل شده بودند او پديده تشعشع را همانند رگباري از انرژي تصور كرد و آنرا منقطع دانست كه اين مقادير جداي انرژي تابش را كوانتوم ناميد. تئوري او چند سال بعد توسط انيشتين فرمول بندي شد و به طور عملي در آزمايش فوتو الكتريك به اثبات رسيد و از اين رهگذر مفهوم فوتون وارد فيزيك شد. بعد از شكل گيري مكانيك كوانتومي كه افرادي مانند هايزنبرگ و بور در آن نقش اساسي داشتند و تحولات فيزيك جديد باعث نگرشهاي جديدي شد تصويري كه ما از طبيعت داريم تنها جزئي از حقيقت است كه بصورت قابل فهم مي توانيم تصور كنيم در فيزيك جديد دو تصوير جزئي از طبيعت وجود دارد تصوير جزئي و تصوير موجي كه هر كدام براي خود اهميت دارند مثلا براي فهم پديده فوتوالكتريك از تصوير ذره اي استفاده مي كنيم يا براي فهم پديده تداخل از خاصيت موجي استفاده مي كنيم آيا طبيعت با اين دوگانگي قابل فهم است؟ در اينجا مي خواهم مثال تاريخي در مورد دوگانگيهاي قوانين ساخته شده بدست بشر را يادآور شوم حركات اجرام آسماني همواره جالب بوده است و بطلميوس در دوران زمين مركزي توانست با فرض اينكه زمين مركز جهان است با دقت خوبي مدارات سيارات و زمان طلوع و غروب آنها را محاسبه كند. قرنها بعد كوپرنيك ادعا كرد كه زمين مركز جهان نيست و مانند ذره اي كوچك همانند سيارات ديگر گرد خورشيد مي گردد اين نظريه نيز توانست با دقت حركت اجرام سماوي را پيشگويي كند پس دو سيستم كه هر دو نتايج تقريبا يكساني دارند در دست داشتند ولي كدام يك حقيقت را پيش بيني مي كرد؟ اگر هر دو به يك صورت زمان بر آمدن سياره اي را پيشگويي مي كنند كداميك بر ديگري ترجيح دارد؟

 اگر هدف علم فقط پيشگويي وقايع آينده بصورت يك قانون باشد در آن صورت نمي توان يك قانون را واقعيت بيروني اشياء دانست شايد گفته انيشتين در مورد قوانين فيزيك جالب باشد كه مي گفت :قوانين فيزيك بايد ساده باشند .پس اگر دو نظريه كه نتايج معادلي داشته باشند در دست داشته باشيم آنكه ساده تر است قابل قبول تر است اين نشان مي دهد كه دانش هيچگاه نمي تواند ادعا كند آنچه را كه بيان مي كند حقيقت مطلق است.

لاپلاس گفته بود اگر حالت فعلي تك تك ذرات را بدانيم حالت بعدي آن را مي توانيم محاسبه كنيم كه اين به نوعي بيان قانون عليت است و مكانيك كلاسيك عليت را به وضوح نشان مي دهد اما فيزيك جديد و اصل عدم قطعيت هايزنبرگ در مكانيك كوانتومي بيان مي كند كه ما زمان حال يك ذره را هم نمي توانيم با دقت تعيين كنيم پس پيشگويي بعدي ما نيز نمي تواند دقيق باشد و نيز مي گويد ما تنها مي توانيم شناختي صرفا آماري داشته باشيم و آينده اي كه پيش بيني مي كنيم نيز آماري خواهد بود و هيچگاه نمي توانيم با دقت آينده را پيش بيني كنيم براي مثال اگر بخواهيم جاي يك الكترون را دور هسته بدانيم بايد دسته نوري كه خود داراي انرژي هستند از آن بازتاب كند و چون الكترون كوچك است پس بايد نوري با طول موج كوتاه را مورد استفاده قرار دهيم يعني هر چقدر بخواهيم دقيق تر باشيم، بايد طول موجها كوتاهي بكار ببريم كه خود داراي انرژي بيشتري هستند و باعث انحراف الكترون از مسير قبلي آن مي شوند بعبارتي مي توان گفت هر تلاش براي شناخت دقيق(البته از نقطه نظر ما) جهان به عامل مزاحمي بر مي خورد كه فقط اجازه مي دهد شناخت نسبي از آن كسب كنيم هر چند بعضي ها عدم قطعيت را قبول ندارند و مي گويند كه اين بخاطر جهل ماست با اين حال فيزيك جديد در مورد موجبيت نظرات جديدي ارائه كردند بورن در كتاب فلسفه طبيعي علت و شانس مي نويسد شكي نيست كه فرماليزم مكانيك كوانتومي و تعبير آماري آن در تنظيم و پيش بيني تجارب فيزيكي خيلي موفق بوده اما آيا اشتياق به فهم و توضيح اشياء را مي توان با نظريه اي كه وضوحا و بي پروا آماري و غير موجبيتي است ارضا كند آيا، مي توانيم به قبول شانس و نه علت به عنوان قانون متعالي جهان فيزيكي راضي باشيم. به اين سئوال جواب اينست كه عليت به مفهوم درست آن حذف نمي شود بلكه تنها تعبير سنتي از آن كه با دترمي سيسم (جبرگرايي ) تطبيق مي كند حذف ميشود…عليت در تعريف، اين اصل است كه يك واقعيت فيزيكي بستگي به ديگري دارد و كاوش حقيقي كشف اين و ابستگي است و اين هنوز در مكانيك كوانتومي صادق است گرچه اشيا مورد مشاهده كه براي آنها اين وابستگي ادعا مي شود متفاوتند، اينها احتمالات حوادث بنيادي هستند و نه خود حوادث فردي .

 نظر انيشتين در مورد مكانيك كوانتومي:
آلبرت انيشتين با مكانيك كوانتومي كاملا موافق نبود او معتقد بود يك نظريه كامل بايد خود رويداد ها را توصيف كند نه فقط احتمال آنها را او مي گويد: من ناچارم اعتراف كنم كه براي تعبير آماري ارزشي گذرا قائلم من هنوز به امكان ارائه طرحي از واقعيت يعني نظريه اي كه بتواند خود اشياء را نمايش بدهد،نه فقط احتمال آنها را ايمان دارم. انيشتين تا زمان مرگش حاضر به قبول مكانيك كوانتومي نشد

 سه تحول در يك قرن:
اگر از ايرانيان درباره فلسفه قرن بيستم بپرسيم به ويتگنشتاين، دريدا و فوكو اشاره مي كنند و عده اي هم راسل را به ياد خواهند آورد اما من گتير، كواين و سلرز را انتخاب كردم چون هر سه شان به اندازه دريدا، فوكو و راسل در دنياي فلسفه مطرح هستند ولي متاسفانه جز چند استاد فلسفه در ايران كه آنها را مي شناسند، اين سه فيلسوف در جمع ايرانيان ناشناخته مانده اند. از گتير شروع مي كنم: گتير فيلسوفي ست كه با نوشتن يك مقاله تنها دو صفحه اي در فلسفه قرن بيستم تحولي غير منتظره ايجاد كرد. از زمان افلاطون تا قرن بيستم، فيلسوفان سه شرط را براي داشتن شناخت از يك گزاره* لازم مي دانستند:

۱. گزاره صحيح باشد.

۲. فرد به درستي گزاره معتقد باشد.

۳. فرد درباره درستي گزاره مدرك داشته باشد.

افلاطون قرنها پيش اين سه شرط را به عنوان سه شرط لازم و كافي براي شناخت مطرح كرد و ساليان متمادي فلاسفه اين سه شرط را براي شناخت، لازم و كافي مي دانستند تا اين كه گتير در قرن بيستم مطرح كرد كه اگرچه اين سه شرط براي شناخت، لازم است اما كافي نيست.

برايتان مثالي مي زنم: فرض كنيد يك روز صبح بسته اي دريافت مي كنيد. شما فكر مي كنيد كه در اين بسته چاي است. بنابراين گزاره: "اين بسته، يك بسته چاي است" يك گزاره درست است.  پس اولين شرط افلاطون درباره شناخت برقرار است. شما به درستي اين كه بسته اي كه دريافت كرده ايد بسته چاي است اعتقاد داريد. پس دومين شرط افلاطون درباره شناخت هم برقرار است و اما شرط سوم: شما به اين بسته نگاه مي كنيد و مي بينيد كه روي بسته نوشته شده: چاي. پس بنابراين سومين شرط هم برقرار است. طبق نظري كه افلاطون داده با داشتن اين سه شرط، شما درباره اين بسته شناخت داريد. بسته را باز مي كنيد. با كمال تعجب مي بينيد كه به عوض چاي در اين بسته، شكلات است!!! به چه نتيجه اي مي رسيد؟ بله، درست است. شناخت شما از بسته دريافتي كامل نيست. يك جاي كار اشكال دارد و شما نمي دانيد كجا؟

در زندگي بسيار پيش مي آيد كه ما فكر مي كنيم كه درباره چيزي يا كسي شناخت داريم درحالي كه اشتباه مي كنيم چرا كه سه شرط لازم براي شناخت كه در بالا نوشتم كافي نيستند. اين موضوع را گتير مطرح كرد و در فلسفه تحليلي تحول ايجاد كرد. بعد از گتير فيلسوفان به اين فكر افتادند كه شرط چهارمي را هم به سه شرط افلاطون اضافه كنند كه دو نحله فلسفي fiabilism و defaisabilism را پيشنهاد كردند.

دومين فيلسوف مورد بحث ما كواين است. كواين با رد كردن دو نظريه (دو دگم dogm) فلسفه "حس گرايي" در فلسفه تحليلي تحول ايجاد كرد. فلسفه حس گرايي در تضاد با فلسفه "عقل گرايي" است و اين دو به عنوان دو نحله از زمان افلاطون (كه با حس گرايي مخالف بود و تنها عقل را براي شناخت لازم مي دانست) و ارسطو (كه برخلاف افلاطون، به حسيات براي رسيدن به شناخت توجه داشت) مطرح بوده است. در نحله "حس گرايي" اين دو دگم مطرح است:

۱. حكم تحليلي از حكم تاليفي متفاوت است.

۲. بين گزاره ها تفاوت است به طوري كه مي توان گزاره ها را به دو دسته كلي تقسيم كرد: دسته اول، گزاره هاي پايه كه گزاره هاي حسي يا تجربي هستند و دسته دوم،‌ گزاره هاي تئوري كه غير حسي و غير تجربي هستند (اين نحله فلسفي به foundationalism موسوم است).

كواين هردو نظريه را رد مي كند. از نظر كواين، نه تنها تفاوتي بين حكم تاليفي و تحليلي وجود ندارد، بلكه نمي توان گزاره هاي حسي (يا تجربي) را مبناي گزاره هاي تئوري قرار داد. بنابراين از نظر كواين، هر دو دگم بالا كه طرفداران "حس گرايي" مطرح مي كنند اشتباه است. كواين معتقد است كه فلسفه بايد به سمت علم برگردد و نظريه اي به نام naturalisation را مطرح مي كند. طبق نظر او، همه گزاره ها را مي توان با هم به صورت يك مجموعه درنظر گرفت (اين نظريه در فلسفه تحليلي به holism معروف است) كه در وسط اين مجموعه، گزاره هايي هستند كه كمتر با حسيات تجربي در ارتباطند (نظير گزاره هاي رياضي و منطقي) درحالي كه گزاره هايي كه در وسط مجموعه گزاره ها نيستند بلكه در حاشيه و مرز هستند (نظير گزاره هاي فيزيك تجربي) در ارتباط نزديكتر و مستقيم تري با حسيات تجربي هستند. طبق نظر كواين، اگر حسيات تجربي باعث تاثير روي گزاره هاي حاشيه اي - كه در مرز مجموعه گزاره ها هستند - بشوند مي توانند روي گزاره هاي وسط مجموعه هم تاثير بگذارند. بنابراين، هيچ گزاره اي حتي گزاره هاي رياضي و منطقي نمي توانند از تاثير حسيات تجربي به دور بمانند. پس تقسيم بندي تاليفي و تحليلي بي مورد خواهد بود.

سلرز، سومين فيلسوف مورد بحث ما، برخلاف كواين به استانداردهاي جامعه و فرهنگ توجه دارد. از نظر او، ‌اين استانداردها همان قراردادهايي ست كه جامعه مي پذيرد و هر بك از اعضاي آن،‌ اين استانداردها را قبول دارند. سلرز اصطلاح "فضاي عقلي" را به كار مي گبرد. از نظر او، فضاي عقلي فضايي ست كه جامعه به اعضايش امكان ورود به آن را مي دهد و در قبال اين ورود، از آنها مسئوليت مي طلبد. به عنوان مثال،‌از سن بلوغ به بعد افراد جامعه در قبال اعمال و رفتار خود و شناختي كه به دست مي آورند مسئول هستند. اگر فرد بالغي درباره شيء و يا كسي مطلبي بگويد و ادعاي شناخت كند چون وارد فضاي عقلي جامعه شده و جمع،‌ او را در اين فضا پذيرفته بنابراين، درقبال ادعايي كه از شناخت آن شيء و يا آن شخص دارد مسئول است.

متافيزيك ابن سينا :
متافيزيك آن طور كه ابن سينا در كتابش با عنوان "شفا" در نظر گرفته، توضيح عقلاني همه هستي ست. ابن سينا "مشتق شدن همه چيز از هستي لازم"، ابديت هستي و نيز نفي شناخت آنچه مجزا از منبع هستي ست را در اين كتاب توضيح داده است.

ابن سينا براي هر علمي موضوعي در نظر گرفته و علوم را به دوشاخه نظري و عملي تقسيم كرده است. از نظر او، علم نظري دانشي ست كه موضوعش مستقل از ماست درحالي كه علم عملي براي ما كاربرد دارد. او سه نوع علم عملي در نظر مي گيرد: دانش كشورداري، اقتصاد و حكومت بر خود. او همچنين سه علم نظري را ممكن مي داند: فيزيك، رياضي و دانش ماوراء الطبيعه.

ابن سينا اولين كسي ست كه كاني شناسي را ابداع كرده و در شيمي به شيوه قديم هم كار كرده است. ابن سينا در نجوم نيز تحقيقاتي دارد و با ابوريحان بيروني تبادل فكر داشته است. يرداختن به حوزه هاي مختلفي كه ابن سينا در آنها كار كرده از بحث اين مقاله خارج است.

ابن سينا دانش ماوراء الطبيعه را دانشي الوهي مي داند و موضوعش را طبق ديدگاه ارسطويي چيزي مي داند كه موجوديت داشته باشد. او به دو دليل مربوط بودن خدا به دانشهاي ديگر را نفي مي كند:

۱. دانش هاي ديگر يا دانش عملي هستند يا فيزيك يا رياضي و نمي توانند درباره خدا باشند.

۲. اگر خدا در متافيزيك بررسي نشود در هيچ علم ديگري قابل بررسي نخواهد بود. حتي اگر محوريت موضوع خدا در اين علم لازم باشد نمي توان جز اين يذيرفت كه خدا موضوع خود را تشكيل مي دهد.

ابن سينا اين مورد را مطرح مي كند كه موضوع متافيزيك به علت اوليه مربوط است. اگرچه به نظر ابن سينا، علت اوليه موضوع منحصر به متافيزيك نيست. چرا كه وجود اين علت بايد در اين علم نشان داده شود. ابن سينا با استفاده از متافيزيك ارسطو اين راه حل را ييشنهاد مي كند كه موضوع  متافيزيك هستي آن گونه كه هست مي باشد كه با هر آن چه وجود دارد اشتراك دارد. در تاريخ متافيزيك ابن سينا نخستين كسي ست كه اين راه حل را ييشنهاد كرده است.

ابن سينا موضوع متافيزيك را با موضوع ديگر علوم نظري مقايسه كرده است. او  فيزيك را دانش اجسام آن گونه كه هستند نمي داند بلكه آن گونه كه حركت مي كنند يا ساكنند. رياضيات از نظر او، دانش مربوط به اندازه گيري و اعداد است و بنابراين به هستي كه حادث شدنش رياضي ست ارتباط دارد. در هر دوي اين دانشها هستي به طور محدود بررسي مي شود چرا كه به ماده، اندازه يا تعداد بستگي دارد. در اين دو دانش،‌ هستي ييش فرض شده است بدون آن كه براي خودش مطالعه شود. هستي موضوع دانش متافيزيك است و در اين دانش بدون هيچ محدوديتي بررسي مي شود. متافيزيك همه مقوله هاي مربوط به هستي از جمله: ذات، كميت و كيفيت را شامل مي شود ولي مقوله عمومي تر خود هستي ست كه بقيه مقوله ها را دربر مي گيرد.

موضوع متافيزيك، هستي همانطور كه هست و مشترك با هر آن چه هست مي باشد. ابن سينا مي گويد كه هستي نخستين موضوعي ست كه به فكر در مي آيد. اين نظر ابن سينا بعدها توسط فيلسوفاني نظير آكويناس و هايدگر استفاده شده است. تعبير هستي از اين جمله ابن سينا، درك روح ما از موجوديت داشتن چيزهاست. هستي، همه چيز را نه آن طور كه اين گونه يا آن گونه است بلكه آن طور كه موجوديت دارد دربر مي گيرد.

ابن سينا علاوه بر ارسطو، از نظر فارابي نيز بهره برده است. فارابي متافيزيك ارسطو را به اين صورت در نظر گرفته بود كه ١٠علت براي هستي وجود دارد كه ٩ علت ثانوي هستند. از نهمين علت، علت دهم كه علت فعال است به وجود مي آيد. دو علت اول، اولين كره آسماني و هفت علت كرات مربوط به سيارات را يديد اورده اند. فارابي روح اين كرات را به خلقت جوهر جسماني توسط خدا مربوط مي دانست كه ماده اوليه همراه با حركت را تشكيل داده است كه اجزايش با وجود تفاوتهاي شكلي به هارموني و هماهنگي رسيده اند، نيزعناصر چهارگانه طبيعي يعني گرما، سرما، خشكي و رطوبت از آنها تشكيل شده است. در ادامه چرخه تكاملي، اشكال كامل تر يعني گياهان، جانوران و انسان يديدآمده اند. فارابي همچنين به علم منطق، توانايي زبان و فكر يرداخته است. او تكامل ذهن را به سه مرحله ذهن بالقوه، ذهن بالقعل و ذهن به دست آمده تقسيم كرده است. از نظر او، نوع سوم ذهن با به كار بردن تصاوير و تصورات ذهني  حاصل شده است.

ابن سينا نخستين كسي ست كه بين ذات* و موجوديت، فرق قائل شده است. از نظر او، موجوديت همان حادث شده از ذات است. به عبارت ديگر، موجوديت همان چيزي ست كه به ذات مي رسد وقتي كه وجود مي يابد.

ابن سينا مفهوم لازم را در نظر مي گيرد. از نظر او، لازم تاييدي بر موجوديت است. ارسطو نيز لزوم را در متافيزيك خود به عنوان مفهومي اساسي مطرح كرده بود. ابن سينا لزوم خدا را به عنوان دليلي بر موجوديت خدا به كار مي برد.

يكي ديگر از مشخصه هاي متافيزيك ابن سينا، تفاوتي ست كه بين لازم و ممكن مطرح كرده است. از نظر او، لازم به علت احتياجي ندارد در حالي كه ممكن به علت محتاج است. توجه به تفاوت بين ذات و موجوديت در اينجا ضروري ست: هستي لازم، اصل موجوديتش را در خود دارد اما هستي ممكن اين طور نيست و اصل موجوديتش را در خود ندارد. براي هستي ممكن، موجوديت يك حادثه است كه به ذات اضافه مي شود. هستي ممكن به چيزي احتياج دارد تا واقع شود كه همان هستي لازم است. به عبارت ديگر، هستي لازم همان علت هستي ممكن است كه موجوديت آن را سبب شده است. اين هستي لازم به نوبه خود، يا لازم است يا ممكن و اگر ممكن باشد براي موجوديت يافتنش به علت لازم ديگري احتياج دارد. بنابراين هستي لازم به طور الزامي بايد وجود داشته باشد تا همه چيز هستي خود را از آن بگيرد. ابن سينا تاييد كرده است كه در هستي لازم، هستي و ذات يكي هستند.

طبق استدلال ابن سينا، وجود ابديت هستي الزامي ست. چرا كه در يك تداوم زماني، هر چيز توسط علتي به وجود آمده كه خودش علتي ممكن است. بنابراين هميشه مي توان به يك علت دروني و سيس يه علت آن علت رسيد و تا بي نهايت ادامه داد. طبق نظر ابن سينا، اگر بخواهيم براي چيزي علتي در نظر بگيريم، بايد آن علت به طور هم زمان با آن چه سبب شده وجود داشته باشد بنابراين علت لازم آن خواهد بود. خلقت از نظر ابن سينا، به اين معني نيست كه موجوديت از يك "تصميم" دروني در زمان مشتق مي شود (تصميم الوهي كه مشكل چندگانگي را ايجاد مي كند) بلكه به اين معني ست كه يك شيء، موجوديتش را از يك علت لازم گرفته است. بنابراين خلقت يك وابستگي در هستي ست نه تداوم زماني.

الزام ابديت هستي در ديدگاه ابن سينا يعني اثبات ابديت هستي توسط ابن سينا. به عبارت ساده تر اثبات ابديت هستي يعني اثبات وجودي ابديت هستي. يس احتمال و امكان در آن راه ندارد. ابن سينا هستي را ابدي مي دانست. 

ابن سينا دو دليل براي نادرست بودن نظريه تدوام دروني-زماني اصل اوليه نسبت به موجوديت جهان ارائه داده است:

۱. اگر در نظر بگيريم كه خدا قدرت خلق كردن را قبل از خلقت داشته، اين اشكال وجود خواهد داشت كه زماني معين قبل از خلقت جهان وجود داشته كه شامل خدا هم شده است و اين غير ممكن است،

۲. اگر در نظر بگيريم كه خدا خلقت را در زماني غير از زماني كه جهان را خلق كرده است مي توانست آغاز كرده باشد،‌ اين اشكال وجود دارد كه خالق در زمان معني از ناتواني به توانايي رسيده و اين لزوم خلقت بوده كه به او چنين امكاني داده است و اين مورد، اشكال دوم اين نظريه است. 

ابن سينا در كتابش نتيجه گرفته كه تداوم دروني-زماني براي خلقت غير ممكن است و خلقت را بايد به صورت يك اشتقاق موجودات از فكر خدا در نظر گرفت چراكه خدا فكري خالص است كه به فكر مي آيد و فكرش به صورت كار است كه همان ذات همه موجودات است.

ابن سينا با اين نظريه، چندگانگي را از اصل اوليه رد كرده است: "او همه چيز را در آن واحد به تفكر در مي آورد كه به چندگانگي در ماده شكل مي گيرد يا در حقيقت ذاتش به فرمهايشان درمي آورد اما اين فرمها از فكر او مشتق مي شود." ذات اجسام به دليل آن كه فكر شده اند، وجود دارد. جهان از اين فكر كه همان اصل اوليه لازم است يديد آمده است.

براي اين كه اين اصل داراي يگانگي باشد، ابن سينا از اصل نئو افلوتيني بهره گرفته و در كتابش نوشته است كه اشتقاق اول از واحد است كه فكر ديگر را مشتق مي كند و اين اشتقاق ادامه مي يابد و تحت هر فكر، يك كره آسماني وجود دارد (ابن سينا در مجموع ۱۰ فكر مجزا در نظر گرفته است). طبق اين نظريه نئو افلوتيني، جهان از يك اشتقاق اوليه از فكر الوهي سرچشمه گرفته است.

نظريه متافيزيك ابن سينا چند مشخصه مهم دارد:
۱. ابن سينا يايداري موضوع متافيزيك يعني هستي همان طور كه هست را مطرح كرده است.
۲. هستي، نخستين موضوعي ست كه به فكر ما مي رسد.
۳. ابن سينا ذات و موجوديت (يا هستي) را از هم متفاوت در نظر گرفته است. اين مورد در متافيزيك يوناني بررسي نشده بود.
۴. خدا هستي لازم است كه هستي و ذاتش لزوما در او مرتبط هستند.
۵. جهان (ذات ها) از خدا مشتق شده كه خودش فكر مي شود.

لازم است اشاره كنم كه دور شدن ابن سينا از فلسفه ارسطو را يكي از مزيات فلسفه سينايي مي دانند. هرچند كه بهتر است وجوه متفاوت هر دو را در نظر گرفت.

·  اگر كلمه ذات يا essence را درباه خدا به كار بريم، ذات همان جوهر يا substance  است. ارسطو نيز براي جوهر يا substance چهار معنا در نظر گرفته بود: ١. ذات يا ti esti ٢. فراگير يا universal ٣. گونه ٤. سوبسترا.

منابع:
۱. برهان  شفا-شيخ الرئيس بوعلي سينا-ترجمه مهدي قوام صفري- انتشارات كتابخانه مركزي-تهران

۲. فن سماع طبيعي از كتاب شفا- شيخ الرئيس بوعلي سينا- محمد علي فروغي- انتشارات كتابخانه مركزي-تهران

۳. Avicenne, La Metaphysique Du Shifa,trad. M. Achena et H. Masse, Les Belles Lettres, 1995

۴. Le Statut De La Metaphysique, Alain De Libera, La Philosophie Medievale, PUF, 1993

 گردآورنده: معصومه اسدی آقاباقر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:56  توسط محبوبه بابایی  | 

شناخت حقیقت از کجاآغاز می شود ؟ آیا حس فریبمان نمی دهد ؟

آغاز شناخت به ادارک حسی بستگی دارد. ادارک حسی سر چشمه شناخت است . اگر انسان جهان را از راه حواس درک نمی کرد ، قادر به شناخت هیچ چیز در آن نبود. پذیرفته شده که انسان دارای پنج نوع حس است . غیر از پنج عضو یاد شده که علایم را مستقیما از محیط دریافت می کنند ، اعضا ( رسپتورها ) یی نیز وجود دارد که حرکت بخش های جداگانه بدن و حالت اعضای داخلی را معین می کنند . آن ها درعمق بافت ها ، مجاری تنفسی ، در جدار معده و جز این ها قرار دارند . در هرلحظه از طریق تمام این اعضای حواس جریانی عظیم از اطلاع ( انفورماسیون ) به مغز می رسد . لکن بخش اعظم آن به خود آگاهی ما نمی رسد ، از نظر روانی از وجودش متأثر نمی شویم ، آن را حس نمی کنیم . انسان سالم حس نمی کند مثلا اعضای داخلی اش چگونه کار می کند . در آنها تمام روندها به طور خودکار تنظیم می شود و فقط در صورت اختلال شدید میزان ها ممکن است از نظر روانی متأثر شویم یا درد ، خفگی و جز اینها را حس کنیم ـ نشانه ی این که امکانهای تنظیم خود به خودی ارگانیسم به پایان رسیده است . ساده ترین تأثرات روانی اطلاع اعضای گوناگون حس ، احساس نامیده می شود . احساس ساده ترین مرحله روند شناخت است . از طریق احساس از خواص و صفات جداگانه شیئی آگاه می شویم .گرما را حس می کنیم ، هیاهو را می شنویم ، همه اشیا را لمس می کنیم ، بوها را حس می کنیم . تمام این ها احساس های جداگانه است . با ترکیب آنها به صورت کمپلکس هایی در آگاهی خود ، آنچه را که ادراک نام دارد به دست می آوریم ، . تصور شکل پیچیده تر صورت حسی است ـ باز آفرینی صورت شیئی در حافظه . در تصور ما ممکن است صورت دریا ، چراغ دریایی و جز اینها از نو وجود آید ، در حالی که آنها را در برابر خود نمی بینیم ( البته اگر پیش از آن آها را دیده باشیم یا اگر پایه ای دیگر برای تصور وجود داشته باشد مانند توصیف ، تصویر ، طرح ) . به این ترتیب ، احساس ، ادراک و تصور مرحله حسی شناخت را تشکلیل می دهند .اما آیا شناخت حسی حقیقت را به ما به دست می دهد ؟ آیا شناخت حسی فریبمان نمی دهد ؟ برخی از فیلسوفان یونان باستان بر این اعتقاد بودند که حس های ما جهان پیرامون را همواره دقیق و کامل منعکس می کنند ، شیئی را هر گونه که درک می کنیم ، آن نیز در واقع همان گونه وجود دارد .به عنوان مثال آنها می گفتند : خورشید تقریبا به اندازه ی تشت مسی است ، زیرا درست همین گونه به نظر می آید .

ما پیاده بریم و یا با هر وسیله نقلیه که سفر کنیم. کره ماه در آسمان است و به نظر می رسد که همراه ما حرکت می کند: هر جا و با هر سرعتی که می رویم با ما می آید . ادراک ما از رفتار ماه چنین خبر می دهد و ما به این رفتار عادت کرده ایم وتعجب نمی کنیم . اما بچه ای که تناقضی در رفتار ماه دیده است که بی پایه هم نیست : ماه در یک زمان به جهت های گوناگون « می رود » . هرکس بر این باور است که ماه به دنبال او می رود . پس حق با کیست ؟ ادراک چه کسی حقیقت را منعکس می کند ؟ تصور اینکه همگان حق دارند و کره ی ماه در واقع در تمام جهت ها تغییر مکان می دهد ، دشوار است . به فرض اگر کسی هم وجود داشته باشد که به تنهایی حقیقت را منعکس کند ، آنگاه این کس را چگونه باید پیدا کرد ؟ اندام انسان در فاصله های دور یکسان به نظر نمی آید و هر چه دورتر است ، کوچک تر می نماید . آیا قد انسان واقعا تغییر می کند ؟ این را هم نمی توان باور کرد ، همان گونه که نمی توان باور کرد که کره ماه همراه ما گاهی در این و گاهی در آن سو « می دود » . ممکن است بگویی که فقط خردسالان را به شگفت وا می دارد . لکن بزرگسالان را نیز که استعداد به شگفت آمدن را از دست نداده اند ، دچار شگفتی می کند . اگر دو پار خط برابر را باپیکان هایی در جهت های عکس یکدیگر مشخص کنیم ، یکی از آن ها حتما کوتاه تر از دیگری به نظر می رسد . لباس راه راه با خطوط طولی انسان را درازتر لباس با خطوط عرضی چاق تر نشان می دهد . از دو اتومبیل که در کنار هم ایستاده اند ، اتومبیل سرخ رنگ از اتومبیل خاکستری نزدیک تر به ما می نماید . به این ترتیب نتیجه می شود که همیشه نمی توان خود به خود به احساس اعتماد کرد . پس چگونه می تواند باشد ؟ نکند تمام مطلب در این است که عده اعضای حس در انسان اندک است و به همین جهت شناخت حسی اش کامل نیست ؟ آرگوس موجود اساطیری یونان باستان باا صد چشم تصور می شد . انسان امروزی با استفاده از میکروسکوپ ، تلسکوپ و دیگر ابزارها امکان می یابد نه تنها از سه چشم بلکه حتا از صدها چشم نظیر دو چشمش بهتر و دورتر ببیند.

ابزارها نه تنها بر قدرت احساس انسان می افزایند بلکه گویی اعضای اضافی ادراک را نیز در اختیارمان می گذارند . مثلا ما از احساس میدان الکتریکی یا مغناطیسی عاجزیم ، اما ابزارها امکان این احساس را برایمان فراهم می کنند .

لکن گسترش و تقویت دستگاه ادراک ما باز هم نمی تواند خود به خود مساله شناختی مورد بررسی را کاملا حل کند . در نتیجه نهایی انسان هر دستگاه را می تواند فقط به یاری همان چشم ها ، گوش ها و جز این ها مورد استفاده قرار دهد . حال اگر چشم ها فریبمان می دهند ، با صد بار قوی تر شدن ، ممکن نیست صد چندان فریبمان دهند ؟l

منبع:کتاب حقیقت و راههای شناخت آن

نویسنده: آ.ای.اویومف

گردآورنده : صبح ناز ریاضی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:0  توسط محبوبه بابایی  | 

در بحث از عليت به لحاظ فلسفي، كانت نسبت به هيوم  پيشرفتي دارد. كانت عليت را به قالب‌هاي ماتقدم ذهني يعني  مقولات فاهمه، ارجاع داد؛ زيرا حقيقت اين است كه انسان، عليت را مي‌فهمد و ظاهرا قبل از مواجهه با پديدارها با مفهوم آن  آشنايي دارد. بدين‌لحاظ، مقوله عليت نيز يكي از مقولات ماتقدم  فاهمه است. «مقولات فاهمه، شرايط پيشيني معرفتند، يعني  شرايط پيشيني امكان مورد تفكر قراردادن اعيان هستند و اين اعيان تا مورد تفكر قرار نگيرد، نمي‌توان واقعا گفت كه مورد  معرفت قرار گرفته‌اندهر يك از مقولات، مطابق يكي از احكام يا اعمال منطقي هستند؛ براين‌اساس، از حيث »نسبت» در مقابل «حكم شرطيه» مقوله عليت قرار دارد: «اما اين نكته را نيز بايد مدنظر داشت كه اطلاق هر يك از مقولات فاهمه و از جمله مقوله عليت بر داده‌هاي حس نيازمند حلقه رابطي است كه در قوه مخيله وجود دارد و عبارت است از شاكله.

براين‌اساس، دو شاكله مقوله علت، امر واقعي است كه هرگاه عرضه شود هميشه چيز ديگري از پي آن مي‌آيد. لذا عبارت است از توالي كثرات تا آن‌جا كه اين توالي تابع قاعده‌اي باشد.»  اين بدان معنا است كه مقوله عليت، آنگاه بر پديدارها اطلاق مي‌شود كه «به وسيله مخيله به‌صورت شاكله درآيد و مستلزم توالي منظم در زمان باشد.» از سوي ديگر، به‌نظر كانت، فاهمه پاره‌اي اصول ماتقدم توليد مي‌كند كه شرايط امكان تجربه عيني و استفاده عيني از مقولات و از جمله مقوله عليت هستند.

در مقابل مقوله عليت اين اصل ماتقدم (يا به تعبير كانت، تمثيل) وجود دارد كه « تمامي تغييرات برحسب قانون رابطه علت و معلول، صورت مي‌گيرد.»  بايد خاطرنشان كرد كه اين اصل ماتقدم گرچه از نسبت‌ها خبر مي‌دهد ليكن جزء مجهول را معلوم نمي‌كند. اين اصل ماتقدم صرفا به ما مي‌گويد كه هر معلول معيني بايد علت ايجاب‌كننده‌اي داشته باشد، ليكن حتي اگر معلول را هم داشته باشيم، نمي‌توانيم با اين اصل ماتقدم، علت را كشف كنيم.

حاصل اين‌كه، مقوله عليت مانند ساير مقولات فاهمه، صرفا بر محتواي تجربه يعني فنومن يا پديدار، قابل اعمال است و لذا به‌خودي خود، معرفت‌زا نيست. بنابراين، تجربه در عالم خارج، چيزي به نام عليت را به ما نمي‌دهد؛ بلكه عليت، به نحو ماتقدم در فاهمه وجود دارد.اما عليت به لحاظ فيزيكي نزد كانت داراي جايگاه ويژه‌اي است.

به‌نظر كانت قوانين فيزيك نيوتن در عالم خارج، داراي كليت و ضرورت است. اين كليت و ضرورت البته داراي تقدم و تأخر زماني است، لذا كانت بحث زمان و تقدم و تأخر زماني را مطرح مي‌كند تا عليت به لحاظ فيزيكي را تبيين كند. لذا چنان‌كه بيان شد مقوله عليت، مانند ساير مقولات آن‌گاه كه بر محتواي تجربه (فنومن، پديدار) يعني طبيعت محسوس و بالطبع، امور مشروط، اعمال شود، معرفت‌زا و درعين حال بسيار مفيد و لازم است. قوانين فيزيك نيوتني، حاصل اين تلاقي ذهن و عين هستند و لذا واقعي‌اند. اما اگر عقل، از حيطه تجربه فراتر رفته (يعني به حوزه نومن، شيء في نفسه)، به‌دنبال كشف امر نامشروط برآيد، نه تنها معرفتي حاصل نمي‌شود، بلكه مغالطات فراواني نيز در اين‌جا پديد مي‌آيند.

لذا اصل عليت به مثابه راهنمايي مي‌تواند عمل كند كه آن‌گاه كه در طبيعت، تغيير معيني روي مي‌دهد، ما به‌دنبال علت معيني برويم، اما نقد مشهوري بر تصور كانت از عليت، وارد شده است: كانت آن‌گاه كه از نومن يا شيء في نفسه سخن مي‌گويد، تصديق مي‌كند كه نومن، وجود دارد.

 حال اين سؤال مطرح است كه رابطه ميان فنومن و نومن چيست؟ پاسخ كانت اين است كه نومن، آن است كه فنومن را باعث مي‌شود. لذا مي‌بينيم كه مفهوم عليت به قبل از فنومن، يعني به عرصه نومن انتقال يافت، حال آن‌كه كانت عليت را صرفا در حيطه فنومن، قابل اعمال مي‌داند. لذا اين يك تناقض است. درمجموع مي‌توان چنين اظهارنظر كرد كه كانت، نتيجه منطقي مباحث تجربه‌گرايان درباب عليت و به يك معنا نقطه اوج آنهاست.

: منبع

www.hamshahri.net


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:52  توسط محبوبه بابایی  | 

1971                                                                                         Dennis Gabo           

گابور،دنيس.
مليت
: بريتانيايي. متولد: 5ژوئن 1900، بوداپست،مجارستان. متوفي:8 فوريه 1979، لندن.

به خاطر کشف و پيشبرد روش هولوگرافيک.

گابور در بوداپست و برلن مهندسي برق خواند، و به عنوان مهندس با گروههاي تحقيقاتي زيمنس و هالسکه در برلين کار کرد. او در 1933 از آلمان نازي گريخت تا باقي عمرش را در بريتانيا بسر برد. در آغاز با شرکت تامسن هوستن در راگبي، واريکشاير، کار کرد واز 1948 به امپرايال کالج در لندن  پيوست.

گابور در 1947 فکر هولگرافي را مطرح کرد که عبارت بود از عکسبرداري هاي سه بعدي بدون استفاده  از لنز. در عين حال، چون نورهاي متعارف عکاسي يا به اندازه کافي قوي نبودند يا خيلي پخش و پراکنده مي شدند ، تا وقتي ليزر، که شدت و تمرکز امواج نوري را تقويت مي کند، کاربرد عملي پيدا نکرد (از دهه 1960) هولوگرافي به راه نيفتاد. هولوگرافي، از آن زمان تاکنون، تبديل به صنعت و کسب و کاري شده است که همه ساله چندين صد ميليون دلار را مصرف و مبادله مي کند. کاربردهاي گسترده آن از جمله عبارتست از نگهداري چند صد عکس در يک محلول، تشخيص الگوها و خوصيصات ، روشهاي جديد ميکروسکوپي، توليد پراش براي عمليات اپتيکي و فيلمبرداري هاي سه بعدي ، و نيز کاربردهايي بس ارزشمند در تشخيص هاي پزشکي.


1972        

    John Bardeen               Leon Neil Cooper             John Robert Schrieffer   

 

 

 

 

 

 

 

باردين ، جان.
مليـت :
امريكايي. متـولد : 23 مه 1908 ، مديسن ، ويسكانسين.متوفي: 30 ژانويه 1991 ،باستن

كوپرلئون نيل.
مليـت :
امريكايي. متـولد : 28 فوريه 1930 ، نيويورك.

شريفر ، جان رابرت.
ملـيت :
امريكايي. متـولد : 31 مه 1931 ، اوك پارك ، ايلينويز

 به خاطر كار مشترك آنها در تكامل بخشيدن به نظريه ابررسانايي

كه معمولاً نظريه بي سي اس خوانده مي‌شود.
باردين كه به خاطر مشاركت در اختراع ترانزيستور جايزه نوبل 1956 را برده بود ، نخستين دانشمندي بود كه به خاطر عرضه اولين نظريه ابررسانايي رضايتبخش به دريافت دومين جايزه نوبل در رشته‌اي واحد نايل شد.كوپر در دانشگاه كولومبيا درس خواند و درجه دكترايش را در 1945 دريافت كرد. او در 26 سالگي وقتي در دانشگاه ايلينويز تحقيق مي‌كرد ، موفق به كشف « زوج‌هاي كوپر » شد. بعد به تدريس در دانشگاه دولتي اوهايو ( 1957-1958 ) و سپس دانشگاه براون پرداخت. در دانگشاه ايلينويز بود كه با باردين و شريفر درباب نظريه بي سي اس همكاري كرد. شريفر در مؤسسه تكنولوژي ماساچوست و دانشگاه ايلينويز در رشته‌هاي مهندسي برق و فيزيك تحصيل كرد و در 1954 درجه فوق‌ليسانس را دريافت داشت. او براي درجه دكترايش زير نظر باردين كار كرد و مدت كوتاهي در دانشگاه‌هاي برمينگام و كپنهاگ به سر برد. اكنون رياست مؤسسه فيزيك نظري را در سانتاباربارا بر عهده دارد. نظريه بي سي اس باعث برانگيخته شدن بسياري كارها در باب ابر رسانايي شده و از آن زمان تاكنون بسياري از جوايز نوبل فيزيك به اين رشته اعطا شده است.

1973

       Leo Esaki                           Ivar Giaever              Brian David Josephson

Ivar GiaeverLeo Esaki

Brian David Josephson

 

 

 

 

 

 

 

اساکي، لئو ريونا.
مليت:
امريکايي. متولد:5آوريل 1929،برگن،نروژ .

ياور، ايوار.
مليت:
امريکايي. متولد:5آوريل 1929،برگن،نروژ .

به خاطر کشف تجربي چگونگي هدايت عناصر در نيم رساناها و ابر رساناها.

اساکي در دانشگاه توکيو فيزيک خواند(1947 ) و درجه دکترايش را در رشته نيم رساناها در 1959 دريافت کرد. وي ، در جريان گذراندن رساله دکترايش ، گروه تحقيقاتي کوچکي را در شرکت سوني رهبري مي کرد ، و در 1960 به "مرکز تحقيقاتي تامسن ج. واتسن" متعلق به شرکت آي بي ام در نيويورک پيوست. ياور، فيزيکدان نروژي تبار امريکايي ، در موسسه تکنولوژي نروژ در رشته مهندسي تحصيل کرد. او در 1954 به کانادا کوچيد و در شرکت جنرال الکتريک کانادا مشغول کار شد. شرکت مزبور ، او را در 1956 به نيويورک منتقل کرد، و در همان جا بود که درجه دکترايش را در 1964 از پلي تکنيک نيويورک دريافت داشت. هدايت کردن پديده اي است که از طريق آن مي توان الکترون هايي را که به صورت امواج تابشي فعاليت ميکنند. از موانعي که طبق قانين قديم مکانيک غير قابل نفوذند عبور داد. وقتي اساکي در شرکت سوني در توکيو کار مي کرد(1957) ، توانست وسيله اي براي تعديل رفتار نيم رسانا هاي حالت جامد بينديشد، و در جريان آزمايش همين وسيله بود که متوجه تغييراتي در حالت امواج شد و ، نهايتا ، ديويد مضاعف، يا ديويد اساکي ، را کشف کرد. ياور کار اساکي را از جهت کاربرد احتمالي در تکنولوژي ابررساناها دنبا ل کرد و، در نهايت، موفق به اختراع وسايلي ابررسانايي شد که الکترون ها را مثل امواج تابشي از "سوراخ هاي "ابزار حالت جامد مي گذراند. اختراع او اندازه گيري شکافهاي انرژي را که تا زمان خيلي دشوار بود، و نيز تحقيق در باب پارامتر هاي آن را، بسيار آسان کرد.

 جوزفسن، بريان ديويد.
مليت:
بريتانيايي. متولد: 4ژانويه 1940ف گلامورگان ،ويلز

به خاطر پيش بيني نظريش در باب مختصات ابر جريان، و بخصوص آن پديده اي که  عموما به نام "اثرجوزفسن"خوانده مي شد.

اين فيزيکدان نظري انگليسي در کيمبريج تحصيل کرد و در همان جا باقي ماند تا به سمت استادي رسيد(1974). او از زمان دانشجويي کار خود را در باب مختصات پيوندگاه دو ابررسانا آغاز کرد
( که بعدها به نام "پيوندگاه جوزفسن" مشهور شد.) همچنين بعدها نشان داد که هدايت دو ابررسانا مي تواند باعث بروز ويژگيهاي خاص شود، مثلا ، در يک پيوندگاه ، حتي وقتي که افت ولتاژ نباشد ، جريان ابررسانايي مي تواند موجود باشد. بنا به پيش بيني نظري او، اگر ولتاژ به کار رود ، بسامد نوسان جريان ، به ميزان آن ولتاژ مربوط خواهد بود. اين ابر جريان ولتاژ – صفر به نام او "اثر جوزفسن" خوانده شد و مويد نظريه رفتار ابررساناها بود.

1974

                                                      Sir Martin Ryle                  Antony Hewish

Sir Martin RyleAntony Hewishهويش ، آنتوني .

مليت: بريتانيايي. متولد:11مه 1924، کورنوال ، انگلستان.

رايل، سر مارتين
مليت:
بريتانيايي. متولد: 27 سپتامبر 1918، برايتون، انگلستان . متوفي: 14 اکتبر 1984، کيمبريج.

 به خاطر تحقيقات پيشگامانه شان در باب راديو اختر فيزيک.

رايل به خاطر رصدها و اختراعاتش بخصوص در باب فن ترکيب روزنه ها ، و هويش به خاطر نقش تعيين کننده اي در کشف تپ اخترها. هويش در کيمبريج فيزيک خواند و دکترايش را در 1952 دريافت کرد. سپس به هيئت علمي آن دانشگاه پيوست و از 1971 سمت استادي راديو اختر سنجي را در آنجا برعهده دارد. رايل که از سربازان جنگي بود ، وقتي که به عنوان دستيار در آزمايشگاه کونديش کار مي کرد ، راديو تلسکوپ هاي پيشرفته اختراع کرد که براصول رادار پايه داشتند. وي که در دانشکده فيزيک در کيمبريج مشغول است، کارهاي اصليش را در دهه 1950 انجام داد. جايزه فيزيک نوبل که در سال 1974 براي نخستين بار به رصدهاي اختر شناسي داده شد ، دلالت براين امر داشت که اختر فيزيک به عنوان بخشي بنيادي از کل علم فيزيک به عنوان بخشي بنيادي از کل علم فيزيک به رسميت شناخته شده است.

 1975

       Aage Niels Bohr                   Ben Roy Mottelson          Leo James Rainwater

Aage Niels BohrBen Roy MottelsonLeo James Rainwater

 

 

 

 

 

 

 

بور ، آگه نيلسن. پسر نيلسن بور ( برنده جايزه فيزيك 1922 )
ملـيت:
دانماركي. متـولد : 19 ژوئن 1922 ، كپنهاگ.

موتلسون ، بن روي.
ملـيت :
دانماركي. متـولد : 9 ژوئيه 1961 ، شيكاگو.

رينواتر ، لئوجيمز.
ملـيت :
امريكايي. متـولد : 9 دسامبر 1917 ، آيداهد ، امريكا. متوفي : 31 مه 1986 ، نيويورك.

به خاطر كشف رابطه حركت جمعي و حركت ذره در هسته اتم و پيشبرد نظريه ساختار هسته اتم بر پايه كشف آن رابطه آگه بور ، فرزند فيزيكدان سرشناس برنده جايزه نوبل نيلس بور ، از همان جواني يعني از 21 سالگي در طرح بمب اتمي پدرش در امريكا مشاركت داشت. ( 1943 ) او به عنوان همكار علمي در وزارت تحقيقات علمي و صنعتي ، لندن ، كاركرد ( 1942-1945 ) و سپس در 1946 به دانشگاه كپنهاگ پيوست كه هم‌ اكنون در آنجا سمت استادي دارد.  موتلسون در دانشگاه بوردو درس خواند ( 1947 ) و درجه دكترايش را در رشته فيزيك نظري در سال 1950 از هاروارد دريافت كرد. او در مؤسسه فيزيك نظري كپنهاگ با آگه بور در باب مسائل هسته اتم كار كرد و در 1973 به تابعيت دانمارك درآمد. رينواتر در مؤسسه تكنولوژي كاليفرنيا تحصيل كرد. سپس به دانشگاه كولومبيا رفت و در همان جا باقي ماند تا در 1952 به سمت استادي فيزيك رسيد. در جريان جنگ جهاني دوم ، با طرح منهتن همكاري داشت.
 

1976

                                               Burton Richter           Samuel Chao Chung Ting

Burton RichterSamuel Chao Chung Tingريشتر،برتن.
مليت:
امريکايي. متولد:22مارس 1931 ، بروکلين،نيويورک.

تينگ ، سميوئل چائو چونگ.
مليت:
امريکايي. متولد:27ژانويه 1936،ان آبور، ميشيگان.

 به خاطر کارهاي پيشگامانه شان در کشف نوع تازه اي از ذره بنيادي سنگين

ريشتر در موسسه تکنولوژي ماساچوست درس خواند و از همان جا درجه دکترا گرفت (1956).سپس به بخش فيزيک دانشگاه استنفرد پيوست و از 1967 در همان جا استاد تينگ که در امريکا متولد شد، در چين و تايوان به مدرسه رفت، اما در 1956 به امريکا برگشت و در دانشگاه ميشيگان به تحصيل پرداخت. تحقيقات او در فيزيک ذرات در "سازمان اروپايي پژوهشهاي هسته اي" در ژنو آغاز شد، و در دانشگاه کولومبيا ،که تينگ از 29 سالگي به استادي آنجا  رسيد،ادامه يافت. اوطرح سينکروتون را در هامبورگ،آلمان ، سرپرستي کرد و از 1967 در موسسه تکنولوژي ماساچوست مشغول است. کوارکها ذراتي بنيادي هستند که تصور مي شد سه نوع دارند. ريشتر که استاد دانشگاه استنفرد ،کاليفرنيا بود، با همکاري ساير استادان به تحقيقاتي دست زد، و در نوامبر 1947 ذره زير اتمي جديدي کشف کرد که آن را شبه ذره ناميده و اکنون ذره  jخوانده مي شود. اين ذره ، نخستين نوع از طبقه اي جديد و ديرپا از مزون ها بود. و از آنجا که مي توان از ترکيب سه کوارک شناخته شده ساخت، کشف آن دلالت بر وجود کوارکي از نوع چهارم دارد.سميوئل تينگ که به طور مستقل در آزمايشگاه ملي بروکلين در لانگ آيلندر کار مي کرد. به طور همزمان ذره مذکور را کشف کرد. او پس از آزمايشهاي متعدد، سرانجام در نوامبر 1947 کشف خود را "ذر? j " ناميد. کشف اين ذره باعث تکامل و پيشرفت بسيار مدل کوارک شد.

 1977

     Philip Warren Anderson     Sir Nevill Francis Mott         John Hasbrouck van Vleck

Philip Warren AndersonSir Nevill Francis MottJohn Hasbrouck van Vleck


 

 

 

 

 

 

 

آندرسن،فيليپ وارن.
مليت:
امريکايي. متولد:13 دسامبر 1923 ، ايدياناپولس.

مات ، سر نويل فرانسيس.
مليت:
بريتانيايي. متولد:30 سپتامبر 1905، ليدز ،انگلستان. متوفي: اوت1966 ،انگلستان.

وان ولک ، جان هاربورک.
مليت:
امريکايي. متولد:13 مارس 1899، ميدل تاون،کنتيکت.
متوفي:27 اکتبر 1980،کيمبريج،ماساچوست

به خاطر تحقيقات نظري بنيادشان در باب ساختار الکترونيک مغناطيس و نظامها ي نامنظم. 
آندرسن در هاروارد درس خواند و رساله دکترايش را تحت نظر وان ولک گذارند. او که در 1943-45 در آزمايشگاه تحقيقاتي نيروي دريايي به تحقيق درباره انتن مهندسي مشغول بود ، بيشتر دوران اشتغالش را در همکاري با آزمايشگاههاي شرکت تلفن بل گذراند ، و در 1975 به استادي فيزيک در دانشگاه پرينستن منصوب شد. وان ولک ،که پدر نظريه جديد مغناطيس محسوب مي شود ، در دانشگاههاي ويسکانسين و هاروارد درس خواند. در 1923 به دانشگاه مينه سوتا پيوست اما بعدها به ويسکانسين و هاروارد بازگشت. مات در کيمبريج رياضي خواند ودر همان جا به تدريس پرداخت. در کيمبريج با رادرفورد{شيمي 1908} و در کپنهاگ با بور{فيزيک1922}کارکرد. مات در 28 سالگي در دانشگاه بريستول به استادي رسيد، و در 1954 استاد کونديش شد. او در 1962 لقب سر گرفت و در 1965 باز نشسته شد. آندرسن، وان ولک، و مات، که هر سه از پيشگامان فيزيک حا لت جامد محسوب مي شوند ، هر يک مدلهاي  رياضي وضع کردند تا نشان دهند که الکترون ها در رساناهاي الکتريکي چگونه رفتار مي کنند. آندرسن به توضيح منشأ ميکروسکوپي مغناطيس در مواد کپه اي پرداخت و نشان داد که در بعضي شرايط الکترون مي تواند در منطقه اي کوچک به دام افتد- نظريه اي که به عنوان "جاي دهي آندرسن" مشهور شد. او مدارهاي الکترونيکي پيشرفته اي ساخت که جريان ارزان الکترونيکي و تکامل حافظ? کامپيوترها را ممکن ساخت. مات، به صورت مستقل و جداگانه ،در باب مختصات مغناطيسي و الکتريکي جامدهاي غير بلورين تحقيق کرد. او نخستين کسي بود که گفت الکترون ها به دو صورت در رسانايي الکتريکي تأثير مي کنند. يک گروه از الکترون ها به جريان ارتباط  دارد، و ديگري به مختصات مغناطيسي مربوط است و بيشتر پراکندگي از آن ناشي مي شود . وي در 1954 نشان داد که "جاي دهي آندرسن" چگونه در پاره اي شرايط در نظامهاي نا منظم و بي ريخت نيز مصداق پيدا مي کند. جامدهاي غير بلورين در دستگاههاي ضبط صوت، کامپيوترها، و ديگر ابزارهاي الکترونيکي کاربرد گسترده دارند. وان ولک، که گفتيم به عنوان "پدر مغناطيس مدرن" شهرت دارد، از لحاظ شناخت و درک رفتار الکترون ها در مغناطيس و مواد جامد غير بلورين مشارکت موثر داشت.

1978

  Pyotr Leonidovich Kapitsa    Arno Allan Penzias          Robert Woodrow Wilson

Pyotr Leonidovich KapitsaArno Allan PenziasRobert Woodrow Wilson


 

 

 

 

 

 

 

کاپيتسا، پيوتر لئونيدوويچ.
مليت:
روسي.متولد: 8ژوئيه 1894،کروشتات، روسيه. متوفي:آوريل 1984،مسکو.

به خاطر ابداعات پايه اي و کشفياتش در زمينه فيزيک دماي پايين.
 
کاپيستا در پلي تکنيک پتروگراد در رشته مهندسي برق درس خواند (1918) و سه سال در همان جا تدريس کرد. او بعد از آنکه در قحطي پس از انقلاب زن و دو فرزندش را از دست داد به انگلستان رفت و در آزمايشگاه راذرفرد کيمبريج به کار پرداخت. بعد از اخذ درجه دکترا و دست زدن به تحقيقاتي مستقل، کاپيستا براي ديدن مادرش به روسيه برگشت(1934). اما به اجازه خروج از شوروي ندادند ودر موسسه مسائل فيزيک در مسکو مشغول شد. مدتي بعد به خاطر انتقاد از بريا (رئيس پليس مخفي دوران استالين) توقيف شد و 8سال در زندان بود تا آنکه پس از مرگ استالين آزاد شد و شغلش را در موسسه مسا ئل فيزيک به او پس داد.

 پنزياس،آرنو آلن.
مليت:
امريکايي. متولد:26آوريل1933 ، مونيخ ،آلمان.

ويلسن، رابرت وودروو.
مليت:
امريکايي. متولد: 10ژانويه 1936 ، هوستون ، تکزاس.

به خاطر کشف زمينه تابش ميکروويو کيهاني.

پنزياس که از پناهندگان آلمان نازي به امريکا بود، در دانشگاههاي نيويورک و کولومبيا درس خواند و در 1961 به شرکت تلفن بل پيوست، و در همان جا بود که با ويلسن در زمينه پويش راه شيري به وسيله تلسکوپ راديويي همکاري کرد. ويلسن که در دانشگاه رايس، هوستون ،وموسسه تکنولوژي کاليفرنيا درس خوانده بود، به آزمايشگاههاي شرکت بل پيوست و در رياست بخش تحقيقات راديو فيزيک آنجا رسيد.

  1979

         Sheldon Lee Glashow                 Abdus Salam                 Steven Weinberg

Sheldon Lee GlashowAbdus Salam

Steven Weinberg

 

 

 

 

 

 

 

گلاشو ، شلدن لي.
مليت:
امريکايي. متولد:5دسامبر1932 ،نيويورک سيتي.

عبدالسلام.
مليت:
پاکستاني. متولد:29 ژانويه 1926،پنجاب ، هند ( اکنون از ايالات پاکستان). متوفي: 1996، امريکا.

واينبرگ ، استيون.
مليت:
امريکايي. متولد:3 مه 1963 ، نيويورک.

به خاطر مشارکتشان در نظريه"ضعيف متحد"وبرهم کنش الکترو مغناطيسيبين بنيادي، وازجمله پيش بيني ضمني جريان خنثاي ضعيف.

واينبرگ در دانشگاه کورنل تحت نظر ج. شوينگر{فيزيک1965}و در دانشگاه پرينستن درس خواند و پيش از آنکه به استادي فيزيک در دانشگاه تکزاس برسد( 1986 )در دانشگاههاي کولومبيا، برکلي، و موسسه تکنولوژي ماساچوست کار کرد. عبدالسلام در کالج دولتي لاهور درس خواند و دکترايش را در رياضيات از دانشگاه کيمبريج دريافت کرد. او در کالج دولتي لاهور(1951-54 )و دانشگاه کيمبريج(1954-56).درس داد و سپس در 1957 به عنوان استاد فيزيک نظري به کالج سلطنتي علوم و تکنولوژي لندن پيوست.

سلام در 1946 به تأسيس "مرکز بين المللي فيزيک نظري"در تريست،ايتاليا،همت گماشت و اکنون رياست آن مرکز را برعهده دارد. گلاشو که در مدرسه ودانشگاه کورنل شاگرد واينبرگ بود ، پيش از آنکه به عنوان استاد فيزيک به دانشگاه هاروارد بپيوندد (1967)، چند سالي در موسسه بور، موسسه تکنولوژي کاليفرنيا ، و دانشگاه استنفرد به تحقيقات بعد از دکترا اشتغال داشت. چهار برهم کنش بنيادي طبيعت عبارتند از گرانش ، الکترومغناطيس و نيروهاي قوي و ضعيف هسته اي تصور بر اين است که نيروهاي گرانشي و الکترومغناطيسي را پي مزون معمولا قويترين بر هم کنش در طبعيت محسوب مي شود. برهم کنش ضعيف ناشي از وکتور بوسون ، در برخي اشکال افت راديوآکتيو و در واکنش سبکترين ذرات زير اتمي مثل الکترون ها ، موئون ها ، و نوترينون ها وابسته به آنها ظاهر مي شود. تلاش فيزيکدانها در طول سالياني دراز بر اثبات اين امر بود که چهار نيروي پايه اي ، تظاهر نيروي بنيادي واحدي هستند.

واينبرگ در 1967 نظريه کوانتوم واحدي در باب برهم کنشهاي ضعيف و الکترومغناطيس عرضه کرد. اين نظريه حقايق معلوم درباره الکترومغناطيسي و بر هم کنشهاي ضعيف را توضيح مي داد و پيش بيني نتايج حاصل از آزمايشهاي جديد را که در آنها ذرات بنيادي براي ديدن اثر برخوردشان بر يکديگر ساخته مي شوند-ممکن ساخت. سلام که به طور جداگانه کار مي کرد ، در 1968 موفق به طراحي نظامي از معادله ها شد که به "نظريه پيمانه اي" مشهور شد. اين معادله ها مقيا س يک چارچوب مرجع ( الکترومغناطيس )را تغيير مي دهد تا آن را با چارچوب مرجع ديگري( نيروي ضعيف )مقايسه کند. در نظريه – سلام ، با نيروهاي ضعيف و الکترومغناطيس با شيوه اي واحد برخورد مي شود ،و وجود يک نيروي"الکترو ضعيف" پيش بيني مي شود. در اين نظريه نوعي از بر هم کنش ضعيف که تاکنون ناشناخته بود بررسي مي شود که آن را بر هم کنش جريان خنثي مي نامند برهم کنشي که در آن هيچ تغييري در بار الکتريکي ميان ذرات پيش نمي آيد. بر اثر نيروهاي هسته اي ضعيف الکترون ها به هسته اتم پرتاب مي شوند و بررسي آنها پس از پراکنش نشان مي دهد که چه تفاوت زيادي بين تعداد الکترون هاي راست دست و چپ دست وجود دارد. "نظريه واحد" فقط نسبت به يک طبقه از ذرات بنيادي مصداق داشت. در 1970 گلاشو مفهوم آن را گسترش داد و ثابت کرد که برخي از مختصات رياضي ذرات زير اتمي که وي به آنها "افسون"نام داد، اجازه مي دهد که ارتباط الکترومغناطيس و نيروي هسته اي ضعيف ، به همه ذرات بنيادي عموميت يابد.

 1980

                                                     James Watson Cronin             Val Logsdon Fitch

James Watson CroninVal Logsdon Fitch

کرونين ، جيمز واتسن.
مليت:
امريکايي. متولد :29سپتامبر1931 ، شيکاگو.

فيح ، وال لاگسدن.
مليت:
امريکايي. متولد:10مارس1923، مويمن، نبراسکا.

 به خاطر کشف انحرافات اصول تقارن بنيادي در افت کامزون هاي خنثي.

 کرونين در دانشگاه شيکاگو درس خواند و دکترايش را در 1955 گرفت. سپس در آزمايشگاه ملي بروکهيون و دانشگاه پرينستن کار کرد و از 1971 به عنوان استاد فيزيک به دانشگاه بازگشت. فيچ در دانشگاههاي مک گيل و کولومبيا درس خواند و در سالهاي 1943-1946 در ارتش امريکا خدمت کرد.او در آزمايشگاه ملي بروکهيون و دانشگاه کولومبيا مشغول شد و سپس از 1954 به دانشگاه پرينستن پيوست و در آنجا در 1960 به استادي رسيد. تا آن زمان تصور براين بود که در فرآيند هاي مختلف فيزيک ذرات ، نوعي تعادل بين ماده و ضد ماده برقرار است. در تقارن cpt سه قاعده وجود دارد : c =بار تکانه مثلا، تعادل بارهاي منفي و مثبت الکتريکي p=پاريته چيزهاي چپ دست و راست دست  وt= زمان برگشت،مثلا، ماده که در زمان به طرف جلو حرکت مي کند مساوي ضد ماده است که در آن به عقب مي رود. با کشفيات لي و يانگ چنين فرض شد که c وp مي توانند به طور فردي نقص شوند اما در ترکيب آنها ناوردايي cp و نيز ناورداييcpt وجود دارد در 1964 کرونين و فيچ، افت راديوآکتيو و توليدات کامزون خنثي را از نزديک بررسي کردند و به اين نتيجه رسيدند که ناورداييcp دچار انحراف شده است. نوع کا مزون هاي خنثايي را که کرونين و فيچ بررسي کردند فوق العاده هستند زيرا مي توانند شامل نيمي ماده و نيمي ضد ماده معمولي باشند. آزمايشهاي آنها در شناسايي توليدات ديرپا و زودپاي کامزون و ضد ماده معمولي باشند. آزمايشهاي آنها در شناسايي توليدات ديرپا و زودپاي کامزون و ضد ماده آن ، براي نخستين بار نشان داد که تقارن چپ-راست(p) با تغيير ماده به ضد ماده(c) نمي تواند کاملا متوازن شود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:0  توسط محبوبه بابایی  | 

دكارت را بايد از بنيان گذاران تمدن غرب به شمار آورد. شك دكارت و آن جمله يدکارت معروف من مي انديشم پس من هستم يكي از جملات تمدن ساز در جهان غرب پس از قرن 15 بوده. نفوذ انديشه ي الوهيت در ذهن متفكران، به ويژه فيلسوفان چه در جهان غرب و چه در جهان اسلامي بسيار گسترده  و عميق است... ...اكثر مكاتب فلسفي غرب از دكارت نشأت گرفته‌اند. به عنوان مثال فلسفه ماترياليسم و ايده‌آليسم برگرفته از فلسفه دكارت است. او معروف به شكاك است كه امام فخر رازي را معادل وي به حساب مي‌آورند“ دكارت معتقد بود خداوند به تمامي انسانها عقل عطا كرده و هيچ كس خود را فاقد عقل نمي‌داند. آدمي بايد از عقل خود استفاده كند تا بر طبيعت چيره شده و مالك آن شود.
دكارت به همه چيزهاي اطراف خود شك مي‌كرد و همه اين شكها در جايي متوقف شد كه او به اين نتيجه رسيد، من شك مي‌كنم. پس من مي‌انديشم اگر شكي هست پس فكري وجود دارد و صاحب فكري كه آن من هستم. دكارت پس از اثبات خودش، خداوند و جوهر جسماني را به اثبات رساند.دكارت در محلي تحصيل مي‌كرده كه دانشجويان فلسفه بايد رياضيات مي‌خواندند و او يا بر حسب نبوغ يا به خاطر وجود شرايط خاص، روش دخالت رياضيات در فلسفه را‌آموخت چراكه در فلسفه ما با محتملات روبه‌رو هستيم اما در رياضيات چيزهايي پيش روي ماست كه قطعي و مبرهن است. دكارت مسائل متافيزيكي را از طريق روشهاي برهاني و رياضي حل مي‌كرد.دكارت معتقد است كه هر فيلسوفي اگر بخواهد تفكري فلسفي ارائه دهد بايد ذهن خود را خالي كند و خود پس از اين كار به اين نتيجه مي‌رسد كه خود او داراي تفكر است. پس از آن چنين مي‌انديشد كه چيزي كاملتر از وي در خارج از ذهن او وجود دارد و آن خداست و به اعتقاد دكارت ذهن انسان يك طومار است و به صورت يك درخت ريشه‌ها و انشعابات فراواني دارد و هر انشعاب به تفكري ختم مي‌شود. همين مسئله باعث به وجود آمدن فلسفه مبنا‌گرا شد. دكارت چنين مي‌انديشد كه در ذهن انسان تصاويري وجود دارد كه از عالم خارج نيامده بلكه با ديدن اطراف ما آن تصاوير را به ياد مي‌آوريم.

نگاه كوتاه برتفكرات وانديشه دكارت:

«از آن‌چه شنیده و دیده و خوانده‌اید هیچ چیز را قبول نکنید مگر آنکه درستی و صحت آن به‌خودتان آشکار شده باشد.»

«از هیچ اندیشه تازه بدون فهم طرف‌داری نکنید، بلکه خود باشک و انکار در آن وارد شده و به حقیقت موضوع برسید.»

«انسان نباید هیچ امری را به‌عنوان حقیقت قبول کند مگر آن‌که واقعأ در نظر او حقیقت باشد.»

«حقیقت را با بی‌طرفی مطلق و باروحی آزاد از هرگونه تعصب جستجو کنید.»

«زمانی که مرا می‌آزارند، سعی می‌کنم روح خود را به‌قدری بالا ببرم که آن اذیت و آزار، به‌من نرسد.»

«قرائت کتاب‌های خوب، مکالمه بامردمان ِ شرافتمند ِ گذشته‌است.»

«کسانی‌که آهسته می‌روند اگر همواره در راه راست قدم زنند از آنان که می‌شتابند و بیراهه می‌روند، بسی بیشتر خواهند رفت.»

«کینه را نه‌با کینه بلکه باعشق و جوانمردی باید مغلوب کرد.»

«مطالعه وسیله ایمنی از بدی خلایق است و انسان را در قرون گذشته سیر داده و باافکار بزرگان آشنا می‌سازد.»

«مطالعه یگانه راهی است برای آشنائی و گفتگو بابزرگان ِ روزگار که قرن‌ها پیش از این در دنیا بسر برده و اکنون در زیر خاک منزل دارند.»

رابطه جسم و روح:

در دوره دکارت (قرن هفدهم میلادی) فیزیک و به دنبال آن مکانیک تا حد زیادی پیشرفت کرده بود. یکی از مسائل عمده این فیزیک جدید، آن بود که ماهیت ماده چیست؟ چه چیزی باعث فرایندهای مادی و طبیعی می شود؟ یعنی چه چیزی موجب می شود حرکات و حوادث مختلف طبیعی (مثل باریدن باران، گردش سیارات، روییدن گیاهان، زلزله و غیره...) اتفاق بیفتند؟در آن زمان نگرش مکانیکی و مادی به طبیعت، نفوذ زیادی بین مردم و دانشمندان داشت. نگرشی که دلیل همه حرکات و حوادث جهان را در خود جهان و ماده آن می دانست،نه امور غیر مادی و ماوراء طبیعت. یعنی می گفت: همه چیز در عالم، به طور خودکار و طبق قوانین فیزیکی کار می کند. اما در اینجا پرسشی اساسی وجود داشت که با تبیین مادی از طبیعت جور در نمی آمد:علت اعمال و حرکات ما انسان‌ها چیست ؟ این علت، از دو حال خارج نیست: یا جسم و بدنمان است یا چیز دیگری غیر از آن. ما به طور واضح درک می کنیم که جسم ما که ماده ما است تحت فرمان ما قرار دارد و ما خودمان علت اعمال و رفتارمان هستیم؛ اما این خود چه چیزی است؟ آیا منظور از این خود، روح ما است؟ اماروح انسانی چیست؟ چه رابطه ای میان روح و جسم انسان وجود دارد؟ روح انسان به طور مسلم امری مادی نیست؛ بنابراین، آیا امری غیر مادی در ماده اثر می گذارد؟ این امر چگونه ممکن است؟این پرسش ها فکر دکارت را به خود مشغول کرده بود.

روش شک دکارت:

دکارت در ابتدا برای دستیابی به معرفت یقینی، از خود پرسید:آیا اصل بنیادینی وجود دارد تا بتوانیم تمام دانش و فلسفه را بر آن بناکنیم و نتوان در آن شک کرد؟راهی که برای این مقصود به نظر دکارت می رسید، این بود که به همه چیزشک کند. او می خواست همه چیز را از اول شروع کند و به همین خاطر لازم می دانست که در همه دانسته های خود (اعم از محسوسات و معقولات و شنیده ها) تجدید نظر نماید.بدین ترتیب شک معروف خود را که بعدها به شک روشی دکارت معروف شد، آغاز کرد. او این شک را به همه چیز تسری داد؛ تا جایی که در وجود جهان خارج نیز شک کرد و گفت: از کجا معلوم که من در خواب نباشم؟ شاید این طور که من حس می کنم یا فکر می نمایم یا به من گفته اند، نباشد و همه اینها مانند آنچه در عالم خواب بر من حاضر می شود، خیالات محض باشد. اصلاً شاید شیطانِ پلیدی در حال فریب دادن من است و جهان را به این صورت برای من نمایش می دهد؟دکارت به این صورت به همه چیز شک کرد و هیچ پایه مطمئنی را باقی نگذاشت. اما سر انجام به اصل تردید ناپذیری که به دنبالش بود، رسید. این اصل این بود که:من می توانم در همه چیز شک کنم، اما در این واقعیت که شک می کنم، نمی توانم تردیدی داشته باشم. بنابراین شک کردن من امری است یقینی. و از آنجا که شک، یک نحوه از حالات اندیشه و فکر است، پس واقعیت این است که من می اندیشم. چون شک می کنم،پس فکر دارم و چون می اندیشم، پس کسی هستم که می اندیشم.بدین ترتیب یک اصل تردید ناپذیر کشف شد که به هیچ وجه نمی شد در آن تردید کرد. دکارت این اصل را به این صورت بیان کرد:می اندیشم ، پس هستم. (اصل کوژیتو)دکارت به هدف خود رسیده بود و فلسفه اش را بر اساس همین اصل بنیادین بنا کرد.

فلسفه دکارت:

وجود خدا

دکارت پس از این نتیجه گیری، از خود پرسید: آیا چیز دیگری هم هست که به این اندازه یقینی باشد و بتوان آنرا با این یقین شهودی درک کرد؟پاسخ وی به این پرسش مثبت بود. دکارت بیان کردکه تصور روشن و واضحی از یک وجود کامل در ذهن دارد که همان خداوند است و این تصور را همیشه داشته است. وی به این نتیجه رسید که تصور وجود کامل و قادر مطلق، نمی تواند ساخته و پرداخته ذهن او باشد؛ زیرا او موجودی محدود و ناقص است و ممکن نیست وجود کامل و نامتناهی از موجود محدود و ناقص سرچشمه گرفته باشد. در واقع اگر وجود کاملی وجود نداشت، ما نیز تصوری از آن نداشتیم. پس تصور وجود کامل باید از خود آن وجود و به سخن دیگر از خداوند برآمده باشد. بنابراین خداوند وجود دارد.به علاوه، دلیل دیگر برای وجود داشتن خدا این است که: تصور همه ما از این موجود کامل، این طور است که او از هر جهت کامل است. لازمه چنین تصوری آن است که این موجود، وجود خارجی داشته باشد.چرا؟ زیرا تصور ما این است که این موجود از هر جهت دارای کمال مطلق است و یکی از کمالات نیز، وجود داشتن است ؛ بنابراین اگر این موجود کامل وجود نداشته باشد، کامل نخواهد بود؛ یعنی موجود کامل، باید موجود ناکامل باشد و با این حساب به تناقض می رسیم.به این ترتیب، دکارت وجود خدا را به دو دلیل، اثبات می کند.(البته برخی از فیلسوفان بعد از وی، اشکالات زیادی به این براهین گرفته اند.) به گفته دکارت،تصور خدا در ذات ماست؛خدا خودش این تصور را قبل از اینکه به این دنیا بیاییم، در ما قرار داده است.دکارت، بقیه فلسفه اش را بر پایه این دو اصل، یعنی وجود خود و وجود خدا بنا کرد. او گفت:من در عالم خارج، اموری را ادراک می کنم که مادی نیستنند و بنابراین با عقل ادراک شده اند نه با حس. مانند امتداد(عرض، طول و عمق) . هر شئ مادی امتداد دارد. چنین صفاتی که با عقل ادراک می شوند، به اندازه این واقعیت که من وجود دارم، روشن و بدیهی هستند. پس این امور هم یقینی هستند.در ادامه، دکارت در اثبات اینکه جهان خارج وجود دارد و خواب و خیال نیست، از تصور موجود کامل یعنی خدا کمک می گیرد. به این صورت که:وقتی عقل چیزی را به طور واضح و متمایز شناخت، این شناخت باید ضرورتا درست باشد؛ چرا که خداوند نه من را فریب می‌دهد و نه روا نمی دارد که من در باره جهان و چیستی آن فریب بخورم. فریب کاری از عجز و نقص سرچشمه می گیرد.

بنابراین هرچه را با عقل خود درک کنیم، حتما صحیح است و یکی از اموری را که با عقل می یابیم، وجود واقعی جهان خارج می باشد.

جوهرهای سه گانه:پس تا این جا دکارت به سه امر کاملاً یقینی رسیده است که به گفته او، به هیچ وجه نمی توان در آن ها شک روا داشت:1) این که موجودی اندیشنده است و وجود دارد.2) این که خدا وجود دارد.3) و این که عالم خارج واقعا وجود دارد. به اعتقاد وی، اساس تمام موجودات و آنچه را که در عالم است، می توان به دو امر بنیادین رساند. همه چیز از این دو جوهر قائم به ذات تشکیل شده است. به عبارت دیگر، دو گونه هستی کاملاً متفاوت وجود داردکه هر کدام از این دو گونه هستی، صفات مخصوص به خود را دارند

:1 ) جوهر بعد و امتداد که همان ماده است. (هستی خارجی)2 ) جوهر اندیشه و فکر.(هستی درونی) نفس و اندیشه، آگاهی محض است، جایی در فضا اشغال نمی کند، و نمی توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم کرد. ولی ماده، بعد یا امتداد محض است، در مکان جای می گیرد و به همین خاطر می توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم نمود؛ به علاوه ماده آگاهی ندارد. بدین ترتیب، در نظر وی، هستی و آفرینش به دوقسمت کاملاً متفاوت و مستقل از هم تقسیم گردید و به همین خاطر، دکارت را دوگانه انگار(dualist) می نامند؛ یعنی کساست.البته باید توجه داشت که بنا به اعتقاد او، میان این دو جوهر در بدن انسان،از راه عضو خاصی در سر،که آن را غده صنوبری می نامد، ارتباط عمیقی برقرار است.بنابراین ،در نظر او به طور کلی سه جوهر وجود دارد: نفس، جسم، و خداوند. دکارت، این سه را جوهر می نامد، زیرا هر یک قائم به ذات خود بوده و هر کدام یک صفات اساسی دارند که مخصوص به خودشان است. به این صورت که: صفت نفس، فکر، صفت جسم بعد و صفت خداوند کمال است.

طبيعيات دكارت:

در تمام طول تاريخ انديشه بشرى، رياضيات جايگاه مهمى داشته است، هر چند زمانى نزد فيثاغوريان اصيل ترين امور بوده و زمانى ديگر و نزد برخى ديگر چنين تاج و تختى نداشته است. اما بى شك در مدرسه يسوعيان در قرن هفدهم ميلادى نيز به رياضيات اهميت زيادى مى داده اند زيرا چنانكه مى دانيم، در مدرسه «لافلش» همان مدرسه اى كه «دكارت» در آن درس مى خواند و دروس آن بعدها به نظرش بيهوده و نامناسب مى رسيد، هر روز سه ربع ساعت رياضيات تدريس مى شده است. جادوى اتقان رياضيات در دوره اى كه تقريباً تمام معرفت بشرى در پرده اى از شك و ترديد فرورفته بود و در دوره اى كه امثال «مونتنى» قهرمانان آن بودند، براى ذهن جست وجوگر و نبوغ جوان دكارت، سحرى مؤثر بود كه او را به خود خواند و دكارت نيز دعوت وى را پاسخ گفت و تمامى عمر خود را مسحور و مبهوت ضرورت و اتقان رياضى ماند و البته راه نجات كاروان معرفت انسانى از برهوت شك را از مسير آن اتقان در دل آرزو كرد و براى تحقق اين رهايى آستين همت بالا زد. در سراسر دانشكده هاى يسوعيان، مرجع بزرگ در علوم رياضى «كلاويوس» بود. دكارت «ايده» عظيم خود را از همين استاد گرفت و به اوج رسانيد. وى در مقدمه اى كه بر كتاب «مجموعه آثار رياضى» خويش در ۱۶۱۱ نوشته بود، رياضى را بهترين علوم دانسته بود زيرا كه متقن ترين علوم است. دكارت از اين فراتر رفت و قدم خطيرى برداشت: «معرفت حقيقى ضرورى است، تنها معرفت رياضى ضرورى است، پس هر معرفت حقيقى بايد رياضى باشد». اين لب ايده اصالت رياضى نزد دكارت است. وى مطابق با همين استدلال است كه در «قواعد هدايت ذهن» در قاعده دوم مى گويد: «ما اين قبيل معرفت هاى احتمالى صرف را يكسره طرد مى كنيم و اين را قاعده اى قرار مى دهيم كه تنها به چيزى اعتماد ورزيم كه كاملاً معلوم بوده تشكيك بردار نباشد».
۱- طبيعيات دكارت را نيز مى بايد در سايه همين اصالت رياضيات مورد تأمل قرار داده اينكه دكارت امتداد را به مثابه صفت اساسى جسم برمى گزيند، يك انتخاب كاملاً هماهنگ با انديشه اصلى اوست زيرا با اين فرض جهان خارج به يك عالم هندسى و محاسبه پذير و علوم به نحو رياضى گونه تقليل مى يابد و دكارت پيش از اين هندسه را به جبر تحويل كرده بود. در نتيجه يك عالم كاملاً هندسى يك عالم كاملاً رياضى خواهد بود.لكن دكارت تقليل جهان به امتداد را به نحوى خاص به انجام رسانيد، وى اين تصور متعارف كه بر مبناى آن اشيا در مكان تحقق مى يابند را رها نمود و به جاى آن اين رأى را برگزيد كه ماده و امتداد اينهمانى دارند. ضمناً دكارت به جز جوهر محاسبه پذير امتداد كه مقوم جهان خارج بود، جوهر فكر را نيز تشخيص داد. جوهرى كه قابل رياضى كردن و محاسبه پذير نبود. به اين ترتيب و با توجه به آنكه دكارت مى خواست جهان خارج را در ملك معرفت متقن رياضى درآورد از قبول هرگونه خاصيت ذاتى براى اشيا كه به نوعى شباهتى ميان آن و جوهر محاسبه پذير فكر ايجاد مى كرد پرهيز داشت. همين امر را بايستى سر عدم ورود مفهوم «نيرو» به طبيعيات دكارت دانست. او در مفهوم «نيرو» نوعى اسناد فاعليت به اجسام را احساس مى كرد و اين براى وى غيرقابل قبول بود. اين روحيه را شايد بتوان با فضاى متمايل به راززدايى از جهان در قرون ۱۶ و ۱۷ هماهنگ دانست و شايد به عبارت ديگر بتوان گفت كه دكارت خود با طرح چنين طبيعياتى اين روحيه را در اخلافش شعله ور ساخت. به هر حال جهان طبيعى دكارت بسيار «مرده تر» از حتى جهان طبيعى «نيوتن» است. هرچند كه نفى غايتمندى جهان در تمام طبيعيات دوران پس از دوران نوزايى و تا همين حالا، علم طبيعيات را توصيف گر جهانى بسيار غيرارگانيك و «مرده» كرده است لكن جهان دكارت از آنجا كه جهانى صرفاً هندسى است و از هرگونه فعل و تفاعلى خالى است، شايد «مرده ترين» جهانى باشد كه ما در قرون اخير پرداخته ايم. اين عدم تفاعل موجب مى شود تا اندازه حركت در جهان دكارت به گونه اى خام و به دور از تجربه ثابت بماند. درباره تفاوت ثبات اندازه حركت نزد نيوتن با دكارت سپس تر سخن گفته خواهد شد.۲- براى فهم درست طبيعيات دكارت و دريافت درست نقاط قوت و نقاط ضعف آن مى بايستى كه درباره اينهمانى ماده و امتداد نزد دكارت تأملى ويژه به خرج داد. دكارت درباره اين اينهمانى چنين مى گويد: «فضا يا وعاء باطنى، و جسمى كه در اوست، تنها در عالم ذهن همچون دو امر جلوه مى كنند چرا كه به واقع همان امتداد در طول و عرض و ارتفاع كه قوام فضا به اوست، ماهيت ماده را نيز سامان داده است. شايد تنها تفاوت در اين است كه ما امتدادى معين را به جسم نسبت مى دهيم بدانسان كه با تغيير مكان جسم، به همراه آن جابه جا مى شود، و آن امتداد دومى كه به فضا پيوندش مى زنيم، چنان كلى و مبهم است كه پس از جابه جايى شىء از فضايى كه ممكن است در آن بوده به جابه جايى آن امتداد فضايى نمى انديشيم.»دكارت در جاى ديگر تصريح مى كند:«بعد، فضا يا وعاء باطنى چيزى جز امتداد جسم نيست».در نظر دكارت مكان اساساً با ظهور ماده ظهور مى يابد. شايد به نظر برسد كه مشكل يك دعواى بر سر الفاظ است اما توجه به اين توضيح نشان مى دهد كه اهميت مسأله تا چه حد است: مسأله اين است كه آيا مكان كه همچون چيزى بر ما نمودار مى شود حقيقتى خارجى دارد؟دكارت مى گويد كه دارد و در نتيجه آنچه موجب درك ماده مى شود تعقل مكان است. در مقابل اگر كسى نخواهد اين رأى را بپذيرد يا بايستى چيزى بودن مكان را انكار كند و يا وجود عينى آن را به معناى دكارتى كلمه منكر شود. اين همان اتفاقى است كه پس از دكارت مى افتد و عينيت مكان به عنوان چيزى مستقل از درك آدمى از ميان مى رود. در انتهاى مقاله به اين مطلب بازخواهيم گشت. به هر حال معلوم است كه هر جا مكان هست، چيزى هست و «خلأ مطلق» نمى تواند بعد هم داشته باشد.
۳ ـ نتيجه بلافصلى كه از تحليل كل جهان خارج به امتداد گرفته مى شود، «وحدت» جهان خارج است. تمام جهان خارج جز امتداد چيزى نيست با اين حساب دكارت بايستى راهى براى تبيين «كثرتى» كه در جهان مشهود است بيابد.براى دكارت بنياد كثرت در «حركت» است. حركت تنها چيزى است كه دكارت بر امتداد مى افزايد تا جهان خويش را بسازد. اگر ما اجسام مختلفى را تشخيص مى دهيم، به سبب وجود حركات متفاوت در جهان خارج است. چنين كثرتى در همان فصل اول رساله نور شناخت، براى تبيين حركت آتش به خوبى به كار گرفته شده است. تفاوت در حركت موجب مى شود كه قطعات با حركات يك گونه، به عنوان شىء يا ذره قابل تشخيص شوند. همچنين اين حركات متفاوت كه علت اصلى حدود در اشياء اند از طريق مماسه با اعصاب انسان موجب مى شوند تا در ذهن ادراكات مختلفى از قبيل رنگ، طعم، بو و ديگر كيفيات ثانوى شكل بگيرد. دكارت در توضيح اين مطلب مى گويد: «آنچه حواس را تحريك مى كند سطحى است كه حد خارجى ايجاد جسم مدرك را تشكيل مى دهد.» زيرا «هيچ حسى جز با مماسه تحريك نمى شود» و «مماسه فقط در سطح انجام مى شود».
۴ـ در قياس مفهوم حركت نزد دكارت با پيشينيان بايد گفت كه دكارت حركت را از ماده جدا كرده است و اين درحالى است كه گذشتگان (ارسطو) به شى ء متحرك نظر داشته اند و نه حركت. آنها حركت را چيزى مستقل از جسم نمى دانسته اند. حركت جوششى از درون شىء بوده كه آن را تغيير مى داده است، اما دكارت به شىء متحرك نظر ندارد بلكه به حركت نظر دارد. اگر حركت و قضاوت درباره آن را مستلزم زمان و قضاوت در باب زمان بپنداريم، آنگاه نكته جالبى خواهيم داشت: دكارت زمان را مستقل از اشياء و موجودات تلقى كرد لكن به شدت اصرار داشت تا مكان را مستقل از اشيا تصور نكنيم! و فيزيك نيوتن اين هر دو را مستقل از شىء دانست.
۵ ـ دو نقد بسيار اساسى به مجموعه نظريه طبيعى دكارت را بررسى مى كنيم:
الف ) تصور ماده به عنوان امتداد و مكان، حركت را ناممكن مى سازد. زيرا اگر ماده خود مقوم مكان است آنگاه جابه جايى مكانى ماده چه مفهومى خواهد داشت؟ اين مانند آن است كه در فيزيك نيوتونى از حركت مكانى بخشى از مكان سخن بگوييم كه به وضوح مهمل است. ممكن است براى فهمى سازگار از دكارت اين همانى ماده و امتداد نزد دكارت را تعديل كنيم و امتداد را تنها صفت اساسى ماده بدانيم و نه ماهيت و عين ماده. لكن برخى فقرات از تصريحات دكارت مانع خواهد بود: «همين نكته را كه شىء در سه جهت بهر ه مند است مى توان به سان دليلى نگريست كه گواه بر هستى گونه اى جوهر است. زيرا «هيچ چيز» به ناچار بهره مند از بعد هم نخواهد بود.» اين اصرار دكارت مبنى بر امتناع خلأ تنها در ذيل اين همانى ماده و امتداد معنا خواهد داشت.ب ) تصور امتداد بدون داشتن قوه باصره يا لامسه ممكن نيست. با اين حساب آيا مى توان امتداد و شكل اشياء را علت ديده شدن آنها دانست يا لمس پذير بودنشان؟ آنچنان كه دكارت در تبيين شكل گيرى كيفيت ثانويه مى گويد؟
۶ ـ تمايز ميان تصور دكارت و مور (و به تبع او نيوتون) در باب مكان تا حدى روشن شد لكن تصريح آن نكته زيبايى را نمودار مى كند. دكارت مكان را همان ماده مى داند يا شايد بهتر باشد بگوييم تصور مكان وقتى به صورت كيفيتى بر نفس حاضر است علتى جز ماده ندارد. به اين صورت مكان براى دكارت (با اين همانى ميان امتداد و ماده) امرى عينى خواهد بود، اما نيوتون و مور مكان را امرى مستقل از ماده مى دانند. مكان تنها يكى از خصوصيات اساسى جسم است. مانند جرم، زمان، و بار و غيره لكن مكان و زمان با ديگر خصوصيات ماده تفاوت مهمى دارند و آن اينكه ماده بدون جرم قابل تصور است (مثل نوترينو)، ماده بدون بار نيز (مثل نوترون) لكن مكان و زمان شرط لازم امكان ظهور ماده اند. اگر همه جهان و همچنين كيفيات نفسانى براساس ماده قابل توصيف در فيزيك نيوتونى است و از سوى ديگر مكان و زمان مستقل از ماده اند، آنگاه علت درك ما از مكان و زمان (اگر ماده نيست) چه خواهد بود؟ آيا آنها عينى اند؟ اين همان پرسشى است كه منجر به آن مى شود تا نزد كانت مفهوم امر عينى به گونه اى تغيير يابد كه مستقل از فاعل شناسا نباشد بلكه اين هر دو ـ زمان و مكان ـ به مثابه شرايط ما تقدم حس به درون حوزه نفس دكارتى وارد شوند!

گردآورنده:رقیه مظفرنیا

منابع:

«مبادى مابعدالطبيعى علوم نوين»نویسنده: برت، ادوين آرثر.

«دكارت و فلسفه او» نویسنده:مجتهدى، كريم

«تاريخ فلسفه: از دكارت تا لايب نيتس»،نویسنده: كاپلستون«الكساندركواين وتاريخ نگارى علم»، پايان نامه دانشكده فلسفه علم

 «دكارت» نویسنده:سورل، تام

 «نقد تفكر فلسفى غرب». نویسنده: ژيلسون، آيين،http://www.hupaa.com/index.php

http://www.mardom-e-no.com8


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط محبوبه بابایی  | 

تمام اطرافمان از اشيا و چيدن آنها تا نحوه ساختار ذهني خود ما از انديشه فلاسفه است. آن فلسفه حتي مي‌تواند فلسفه دين باشد. تأثير افكار ما، گذشته از اينكه در زندگي خودمان بسيار زياد است تنها به زندگي خودمان اكتفا نمي‌كند و تأثير نيك يا بدي در ديگران مي‌بخشد. امرسون مي‌گويد: "هر فكري كه بوسيله انسانهائي با عقايد مختلف در دنيا منتشر شده تغييري در جهان ايجاد كرده است." اين گفته فقط شامل افكاري نيست كه در روزنامه‌ها و كتابها چاپ يا بر كرسي‌هاي خطابه بيان شده و يا به سادگي گفته شده است، بلكه افكاري را هم كه در درونمان پنهان است شامل مي‌شود. مخفي‌ترين افكار نيز بي‌حركت نمي‌ماند، راه مي‌رود، در اطراف منتشر مي‌گردد و دنيا را تحت تأثير خود مي‌گيرد.

گفتار و كردار و زندگي روزانه ما تحت تأثير انديشه‌هاي مسلط در عصر ماست.

افلاطون از زبان سقراط مي‌گويد كه زندگي بررسي نشده ارزش زيستن ندارد.

در واقع اگر پيش فرضهاي فكري و اعتقادي بررسي نشوند و همان طور راكد بمانند، جامعه ممكن است متحجر شود. آنان كه بزرگترين خدمت‌ها را به تمدن بشر كرده‌اند، كساني هستند كه چيزهائي بهتر از آنچه در عصر خودشان وجود داشته است در مخليه‌شان پرورانده‌اند و سپس به اين فكر افتاده‌اند كه به اين خيال جامه حقيقت بپوشانند.

قدرت فلسفه در انديشه‌هاي فيلسوف است. فيلسوف آرام و ساكت را در كتابخانه‌اش ناديده نگيريد چون او ممكن است بسيار قوي پنجه و قهار باشد؛ اگر او را صرفاً آدمي‌فضل فروش سرگرم مشتي كارهاي پيش پا افتاده بدانيد، قدرتش را دست كم گرفته‌ايد.

در ابتداي تاريخ فلسفه، فيلسوف دوستدار دانايي است و در طي تاريخ، دوستي حكمت به حكمت تبديل مي‌شود تا جايي كه در نظر هگل فلسفه ديگر حب دانايي نيست بلكه عين دانايي است و اين بشر است كه به دانايي و دانندگي مطلق مي‌رسد.

تفكر بيداري است؛ و به همين دليل نمي‌توان نسبت به تحولات بي‌اعتنا بود. وقتي چيزي مي‌رود و چيز ديگري مي‌آيد، اهل نظر و بصيرت و متفكران همه چشم و گوش و جان مي‌شوند تا دريابند كه چه مي‌رود و چه مي‌آيد و چگونه اين رفتن و آمدن واقع مي‌شود و‌اي بسا كه در وجودشان اين رفتن و آمدن وقوع مي‌يابد.همه توفيقها و همه شكستهاي آدمي حاصل مستقيم انديشه‌هاي خود اوست در كائناتي كاملاً منظم كه عدم توازن به معناي نابودي تام است، مسئوليت فرد بايد مطلق باشد. سستي و نيرو و پاكي و ناپاكي آدمي، به خودش متعلق است، نه به انساني ديگر. خودش مسبب آنهاست، نه ديگري. و تنها خودش مي‌تواند آنها را دگرگون سازد، نه يك نفر ديگر. اوضاع و شرايطش نيز از آن خودش است، نه انساني ديگر. رنج و شادماني‌اش نيز ناشي از درون اوست. هر گونه بينديشد، خود نيز همان گونه است. مادامي كه همين گونه بينديشد، همين‌گونه به جا خواهد ماند.

تعلق به فكر و اعتناي به تاريخ و مردم دو امر متباين نيست. وقتي مردم قدري از عادات هر روزي رها مي‌شوند و قدم در راه جديد مي‌گذارند، تفكر هم با ايشان است و فقط كساني مي‌توانند از آن بركنار بمانند كه سخت در بند عادات باشند.

نيچه، مانند چرچيل، معتقد است كه تاريخ هنگامي‌بنهايت جان‌‌فزاست كه بازگوي سرگذشت مردان بزرگ باشد: مرداني كه آرمانهاي  بلند قهرماني دارند و از قدرت عظيم فداكاري در راه رسيدن به آن آرمانها بهره مي‌برند. جالب نظر اينكه او اينگونه مردان را نه تنها سرمشقي براي پسينيان ايشان، بلكه آفريننده جو روحي و فكري و موجد «افق انساني» درخور هر جامعه مي‌داند. اين «افق» از اعتقادها و انديشه‌هاي حياتي آدميان بوجود مي‌آيد و نيز از اسطوره‌هايي كه آن اعتقادها و انديشه‌ها در آن‌ها مندرج و محفوظ‌اند. اگر اين «افق» يا اين «جو»، آسيب ببيند يا نابود شود، بيشتر آدميان به ناباروري و سبك‌مايگي و مرگ محكوم خواهند شد (و سبك‌مايگي نيز، به نظر نيچه، نوعي از مرگ است).

قدرت انديشه – فلسفه – قدرتي كه نمايان نيست ولي در نهان هر قدرت نمايان است. در دنياي امروزي قدرتي به غير از قدرت فلسفه و انديشه وجود ندارد. بشر در دوره جديد از طريق استيلاي بر عالم و آدم به امكاناتي دست يافته است كه مي‌تواند با يك اشاره تمامي ‌كره خود را به آتش بكشد اما آيا بشر با آن به كمال خود مي‌رسد؟ تمام طلب بر سر اين است كه خود چيست؟ و غير چيست؟ تغييري بايد در نگاه بشر به عالم و آدم و مبدأ اين دو صورت گيرد كه اين نگاه، نگاه خود به حقيقت است .

وقتي به راز واقعي سعادت پي خواهيد برد كه بدانيد افكار محبت آميز قدرت شفابخشي دارند و فكر زيبائي، درستي و توافق زندگي را عالي‌تر مي‌سازد و به آن عظمت و اصالت مي‌بخشد.

گرچه وصالش نه به كوشش دهند               آن قدر ‌اي دل كه تواني بكوش

                                                                                             "حافظ"

منبع:

 www.lifeofthought.com

 فلسفه چیست- دکتر اردکانی

ملاصدرا – ترجمه ذبیح الله منصوری

ماهنامه ادبیات و فلسفه -79


+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:44  توسط محبوبه بابایی  | 

عنوان کتاب:  دنیای شگفت انگیز بعد چهارم

  • نويسنده:رودي راكر
  • ترجمه:جواد سيداشرف
  • تعداد صفحات:307
  • چاپ دوم:1383
  • انتشارات آويژه

 

فهرست مطالب:

بخش اول: بعد چهارم

  • سمت و سویی جدید 
  • سطحستان 
  • سیر و سفر در فوق فضا 
  • در پس آیینه 
  • آیا ارواح در فوق فضا زندگی می کنند!؟

بخش دوم: فضا

  • از چه جنس و مصالحی ساخته شده ایم؟ 
  • شکل فضا 
  • درهای "جادویی" به جهانهای دیگر

بخش سوم: رفت و برگشتی به بعد چهارم

  • یادداشتهای روزانه درباره فضا زمان 
  • سفر در زمان و تله پاتی 
  • واقعیت چیست؟

    درآمدی بر این کتاب:

    آیا واقعا مفهوم زندگی همین است؟مبارزه,تنهایی,بیماری و مرگ-واقعا تنها همین؟زندگی گاهی چقدر آشفته،نامید کننده و ملال آور است.همه در عالم خیال به واقیعتی فراتر از مرزهای متعارف و جهانی فرازنده اندیشیده اند,دنیایی که در آن زندگی مفهومی عمیق دارد و بر آن صلح و آرامش حاکم است. چنین واقیت برتری واقعا وجود دارد،و رسیدن به آن چندان هم دشوار نیست.بسیاری برآنند که بعد چهارم دروازه ورود به این واقعیت است.بعد چهارم همه جا در پیرامون ما وجود دارد, اما هیچ کس نمی تواند با اشاره دست آن را نشان دهد.فلاسفه و عرفا درباره آن به کنکاش و اندیشه می پردازند و دانشمندان علم فیزیک و ریاضی آن را در محاسبات خود منظور می کنند .بعد چهارم جز لایتجزای بسیاری از نظریه های محکم علمی است , اما در عین حال در برخی از رشته های نه چندان جدی،مانند احضار روح و داستان های علمی-تخیلی،نیز نقشی به عهده دارد. بعد چهارم جهتی کاملا متفاوت با تمام سمتهای موجود در آن مکانی است که ما آن را «فضا» می نامیم .عده ای می گویند زمان بعد چهارم است و این ادعا به لحاظی درست است. بعضی دیگر معتقدند که بعد چهارم یکی از جهات«فوق فضا»است و هیچ قرابتی با زمان ندارد. این ادعا هم درست است.


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:53  توسط محبوبه بابایی  | 

                                             Rudolf Ludwig Mössbauer            Robert Hofstadter

1961
هوفستدر ، رابرت.
ملـ
: امريكايي. متـ : 5 فوريه 1915 ، نيويورك.
به خاطر تحقيقات پيشگامانه‌اش درباب پراكنش الكترون در هسته اتم
 و كشف متعاقب سختار نوكلئون.

هوفستدر در دانشگاه پرينستن تحصيل كرد ، و پيش از آن كه در 39 سالگي به سمت استاد صاحب كرسي در دانشگاه استنفرد منصوب شد ، مدتي در آزمايشگاه شركت نوردن و دانشگاه پرينستن كار كرد. از 1967 تا 1974 رياست آزمايشگاه فيزيك انرژي‌هاي بالاي دانشگاه استنفرد را بر عهده داشت. او كه تاكنون بالغ بر 200 رساله ممتاز نوشته است ، هنوز هم با دانشگاه مزبور همكاري دارد.

موسباوئر ، رودولف لوديگ.
ملـ
: آلماني ( آلمان غربي ). متـ : 31 ژانويه 1929 ، مونيخ.
به خاطر تحقيقاتش در باب جذب تشديدي اشعه گاما و كشف اثري
 در ارتباط با اين امر كه اثر موسياوئر نام گرفته است.

موسباوئر در كالج فني مونيخ تحصيل كرد و وقتي كه در مؤسسه ماكس پلانك در هايدلبرگ روي رساله دكترايش بخ تحقيق مشغول بود موفق به كشف مشهورش شد ( 1957 ). از زمان دريافت جايزه نوبل تاكنون ، در مؤسسه تكنولوژي كاليفرنيا و نيز در مونيخ كار مي‌كند.
« اثر موسباوئر » در تحقيقات مربوط به پديده‌هاي گوناگون علمي از سودمندي زيادي برخوردار است و در اثبات نظريه نسبيت اينشتين و نيز اندازه‌گيري ميدان مغناطيسي هسته اتم نقش مهم ايفا كرده است. 
 
                                                                                        Lev Davidovich Landau

1962
لانداو،ليف داويدوويچ.
 مليت
:روسي. متولد:22ژانويه1908،باکو .متوفي: 1آوريل 1968، مسکو.
به خاطر تحقيقاتش پيشگا مانه اش در باب ماده چگال و بخوصوص هليوم مايع.
لانداو که در 1929 از دانشگاه دولتي لنينگراد (سن پطرزبورگ) فارغ التحصيل شد، از نيلس بور {فيزيک1922}، که مدتي با او در موسسه فيزيک نظري کپهانگ کار مي کرد، بسيار تأ ثير پذيرفت. از 1935 در دانشگاه خارکوف {اوکرائين } به تدريس فيزيک پرداخت و در 1937 ، بنا به درخواستي پيوتر کاپيتسا {فيزيک1978} ، رياست بخش فيزيک نظري در موسسه مسائل فيزيکي مسکو بر عهده او قرار گرفت و نيز به استادي فيزيک در دانشگاه مسکو منصوب شد. لانداو از 1946 به عضويت آکادمي علوم اتحاد شورروي در آمد. در موسسه مزبور بود که کارهاي مهمي در باب فيزيک دماهاي پست انجام داد. او در 1962 بشدت تصادف کرد و هرگز از جراحات آن تصادف بهبود نيافت و سر انجام شش سال بعد در گذشت. اگر چه لانداو در درجۀ اول به سبب کارهاي مهمش در فيزيک دماهاي پست معروف است، در پيشرفت بسياري از مبا حث ديگر فيزيک نيز سهيم بود. او از بزرگترين شخصيتها در فنون فضايي شوروي بود و در ساختن اولين بمب اتمي در آن کشور سهم عمده داشت. از آثارش يک دوره کتاب درسي فيزيک عالي است که با همکاري يکي ديگر از استادان روسي تأليف کرد. لانداو سه بار جايزه استالين گرفت، و به عضويت آکادميهاي علوم دانمارک ، هلند ، امريکا ، و انجمن سلطنتي بريتا نيا انتخاب شد.
 

         Eugene Paul Wigner            Maria Goeppert-Mayer           J. Hans D. Jensen

 

 

 

 

 

 


1963
ينسن ، يوهانس هانس دانيل.
ملـ
: آلماني ( آلمان غربي ). متـ : 25 ژوئن 1907 ، هامبورگ. فتـ : 11 فوريه 1973 ، هايدلبرگ ، آلمان.
ماير ، ماريا جوئه پرت.
ملـ
: امريكايي. متـ : 28 ژوئن 1908 ، كاتوويتز ، آلمان. فتـ : 20 فوريه 1972 ، سان ديه‌گو ، كاليفرنيا.
به خاطر كشف ساختار پوسته اتم.

 ماريا جوئه پرت در 1930 درجه دكترايش را در دانشگاه گوتينگن دريافت كرد و پس از عروسي با جوزف اي. ماير ، فيزيكدان امريكايي ، به دانشگاه جان هاپكينز پيوست. او در دانشگاه‌هاي كولومبيا ، شيكاگو ( مؤسسه تحقيقات اتمي ) ، و كاليفرنيا نيز درس داد.
فيزيكدان آلماني ، ينسن ، در 1936-1941 در دانشگاه هامبورگ تدريس كرد ، بعد به مؤسسه تكنولوژي در هانوور رفت ، و سپس به عنوان استاد به دانشگاه هايدلبرگ پيوست.
ماير وينسن ( مستقل از يكديگر ) به كشف الگويي از پوسته اتم موفق شدند كه هسته اتم به حالت مداري ( اوربيتال ) در آن حركت مي‌كرد.

ويگنر ، يوجين پال.
ملـ
: امريكايي. متـ :17 نوامبر 1902 ، بوداپست ، مجارستان.
به خاطر مشاركتش در نظريه هسته اتمي و ذرات بنيادي.
به خصوص از طريق كشف و اعمال اصول تقارن بنيادي.

ويگنر در بوداپست و برلن آموزش ديد و درجه دكترايش را در 1925 از مؤسسه تكنولوژي برلن دريافت كرد. در 1930 به دانشگاه پرينستن رفت و از 1938 به استادي فيزيك نظري در آنجا منصوب شد و تا زمان بازنشستگي ( 1971 ) در اين سمت باقي ماند.
يوجين ويگنر ، از جمله ، در تحقيقات مربوط به اين زمينه‌ها فعاليت داشت : انرژي‌هاي بستگي و ساختار مناسب هسته ، حفظ پاريته ، واكنش‌هاي مكانيكي تغييرات شيميايي ، و كاربردهاي نظريه گروهي مكانيك كوانتوم. به خاطر همين گستردگي زمينه‌هاي مورد علاقه و كارش بود كه جايزه فيزيك نوبل 1936 نه به دليل دستاوردهاي خاص بلكه به علت دستاوردهاي متعددش به وي عطا شد.
ويگنر نيز همچون بسياري از فيزيكدانان دهه 1930 به تحقيق در واكنش‌هاي شكافت هسته‌اي علاقه خاص پيدا كرد ، و تحقيقات اوليه‌اش درباب جذب مكانيكي نوترون از سوي هسته عاقبت كارهايش در طرح منهتن بسيار سودمند افتاد. 
 
   Charles Hard Townes      Nicolay Gennadiyevich Basov     Aleksandr Mikhailovich

 

 

 

 

 

 

 

1964
باسوف،نيکولاي گناديه ويچ.
مليت
:روسي. متولد: 14دسامبر 1922، وورونژ، روسيه.
پروخوروف،آلکساندر ميخايلوويچ.
مليت
:روسي. متولد:11ژوئيه 1916،کوينزلند ،استراليا.
تاونز، چارلز هارد.
مليت
:امريکايي. متولد:28ژوئيه 1915، گوينويل،کاروليناي جنوبي.
به خاطر کارهاي بنياديشان در الکترونيک کوانتوم که به ساختن
 نو سا نگر ها وتقويت کننده هاي مبتني بر اصل ميزر-ليزر انجاميد.

باسوف پس از آنکه در جنگ جهاني دوم در ارتش سرخ خدمت کرد، در دانشگاه مسکو به تحصيل پرداخت و دکترايش را در 1956 دريافت کرد. سپس به عنوان معاون موسسه فيزيک لبه دف مشغول خدمت شد (1958) ودر 1973 به رياست همان موسسه منصوب گرديد و تا آخر در همان جا باقي ماند. او در 1963 موفق به ايجاد آزمايشگاه راديو کوانتوم فيزيک شد. پرو خوروف در دانشگاه دولتي لنينگراد تحصيل کرد و بعد به موسسه فيزيک لبه دف پيوست (1939)  ودر 1972 به معاونت آن موسسه منصوب گرديد. چارلز تاونز در دانشگاهاي فورمن و دوک آموزش ديد و دکترايش را در سال 1939 از موسسه تکنولوژي کاليفرنيا دريافت کرد. از 1939تا 1947 در آزمايشگاههاي شرکت تلفن بل اشتغال داشت و در سالهاي جنگ نوعي رادار براي افزايش ديد بمب ها اختراع کرد.
در 1947 به دانشگاه کولومبيا پيوست، در 1961-1967در موسسه تکنولوژي ماساچوست تدريس کرد، وسپس به سمت استادي در دانشگاه کاليفرنيا منصوب گرديد. باسوف و پروخوروف تحقيقات بنيادي خود را در زمينه الکترونيک کوانتوم در موسسه فيزيک لبه دف انجام دادند که به شناسايي بيشتر ميزر وليزر انجاميد. آن دو مشترکا اصل ميزري تقويت امواج الکترو مغناطيسي و حذف امواج موازي را عرضه کردند. باسوف در 1958 استفاده از نيم رساناها را عنوان کرد و بعد، با استفاده از ليزرهاي قوي، به اختراع واکنش هاي ترمو هسته اي موفق شد.(1968). تاونز، در همان دوره ، با ياري همکاران خود به تحقيق در باب ژنراتورهاي ميکروويو با طول موجي کمتر از يک ميليمتر مشغول بود. او و محققان همکارش در 1954 موفق به نخستين آزمايش عملي ميزر شدند. در حال حاضر ، ميزر و ليزر در پزشکي وصنعت کاربردهاي گسترده دارند.
 

       Sin-Itiro Tomonaga                 Julian Schwinger               Richard P. Feynman

 

 

 

 

 

 

 

 1965
فاينمن ، ريچارد فيليپس.
ملـ
: امريكايي. متـ : 11 مه 1918 ، نيويورك. فتـ : 1988.
شوينگر ، جوليان.
ملـ
: امريكايي. متـ : 12 فوريه 1918 ، نيويورك.
توموناگا ، شينچيرو.
ملـ
: ژاپني. متـ : 31 مارس 1906 ، كيوتو. فتـ : 8 ژوئيه 1979 ، توكيو.
به خاطر كارهاي بنياديشان در الكتروديناميك كوانتوم كه تأثيراتي عميق
در تحقيقات فيزيكي مربوط به ذرات بنيادي داشت.

فاينمن در مؤسسه تكنولوژي ماساچوست و دانشگاه پرينستن تحصيل كرد و به عضويت طرح منهتن درآمد. در 1945-1950 استاديار فيزيك نظري در دانشگاه كورنل بود و بعد به استادي همين رشته در دانشگاه كاليفرنيا منصوب شد. ( 1950 )
شوينگر فارغ‌التحصيل دانشگاه كاليفرنيا بود و دكترايش را در 20 سالگي دريافت كرد. او پيش از آن كه به عنوان جوان‌ترين استاد به دانشگاه هاروارد بپيوندد ( 1945-1972 ) ، در آزمايشگاه تابش مؤسسه تكنولوژي ماساچوست كار كرد. در 1972 به دانشگاه كاليفرنيا پيوست و در همان جا باقي ماند.
توموناگا در دانشگاه كيوتو آموزش ديد ولي زندگيش را در توكيو گذراند. او در 1941 استاد فيزيك دانشگاه توكيو شد و در 1956 به رياست همان دانشگاه منصوب گرديد.
آزمايش‌هاي عملي نشان مي‌داد كه نظذيه ديرك ( فيزيك 1933 ) درباره الكترون ، كه تا آن زمان حاكم بود ، سطح انرژي اتم ئيدروژن و لحظه مغناطيسي الكترون را به درستي نشان نمي‌دهد.
شوينگر كه به تنهايي كار مي‌كرد ، در سال‌هاي 1948-53 موفق به ايجاد مكانيسمي منظم و سنجيده براي اندازه‌گيري واگرايي‌هايي ناشي از تأثيرات خود – انرژي و خلاء – يعني نوسان‌هاي برآمده از بازبهنجارش جرم و بار – شد و ، بدين ترتيب ، توانست مبنايي نسبيتي براي محاسبات نظري كميت‌هاي فيزيكي مشاهده شدني تعبير كند.
رهيافت‌هاي شوينگر و فاينمن ، هر دو ، كنش را به عنوان عاملي بنيادي مي‌شناسد ؛ برداشت « فضا-زمان » فاينمن ، نگره‌اي عمومي ( انتگرال ) است ، در حالي كه برداشت شوينگر نگره‌اي موضعي
( ديفرانسيل ) است.
توموناگا كه در جريان جنگ جهاني دوم و انزواي ژاپن به تنهايي كار مي‌كرد ، بي‌خبر از رهيافت‌هايي متفاوت كه در ديگر نقاط عرضه شده بود ، رساله خودش را در باب الكتروديناميك كوانتوم در سال 1943 به زبان ژاپني منتشذ ساخت. نظريه او فقط پس از جنگ و از 1947 به بعد بود كه در غرب جلب‌نظر كرد. توموناگا نيز مثل فاينمن و شوينگر ، منتهي از راهي ديگر ، عمدتاً به نظريه‌اي همانند رسيده و ناهمگوني‌هاي نظريه قديم را بي‌آنكه تغييرات زيادي در آن پديد آورد حل كرده بود. وي نشان داد كه اگر فردي نظريه‌هاي موجود فيزيكي را به صورتي مناسب و منسجم به كار گيرد ، پاسخ‌هايي روشن و بامعنا درخواهد يافت.
 
                                                                                              Alfred Kastler

1966
كاستلر ، آلفرد.
ملـ
: فرانسوي. متـ : 3 مه 1902 ، گئوبويله ، آلمان ( اكنون در فرانسه ).فتـ : 7 ژانويه 1984 ، باندول ، فرانسه.
به خاطر كشف و پيشبرد روش اپتيكي براي تحقيق در تشديدهاي هرتزي در اتم.

كاستلر در اكول نورمال سوپريور تحصيل كرد و پس از تدريس در دانشگاه‌هاي بوردو و كلرمونت فران در فرانسه و دانشگاه لوون در بلژيك ، از 1941 به اكول نورمال بازگشت و در آنجا به استادي و مديريت آزمايشگاه رسيد.
وقتي گروهي از اتم‌ها با باريكه‌اي از نور با طول موج مناسب روشن شود ، بعضي از اتم‌ها نور كوانتا را جذب مي‌كنند ، و از پايه يا پايين‌ترين حالت انرژي به يكي از حالت‌هاي برانگيخته اپتيكي مي‌روند. ميانگين زماني كه اين اتم‌ها در حالت‌هاي برانگيخته مي‌گذرانند ، كه دوره عمر آنها خوانده مي‌شود ، حدود 7- 10 است. بعد از آن به حالت پايه برمي‌گردند و پرتوهاي فلورسنت گسيل مي‌دارند.
تحقيقات كاستلر كه موجب اعطاي جايزه نوبل به او شد ، در مطالعه ساختار اتم ، به واسطه پرتوهايي كه اتم‌ها در حالت برانگيختگي به وسيله امواج نور و بسامد راديويي الكترومغناطيسي ( هرتزي ) گسيل مي‌دارند ، تسهيلاتي ايجاد كرد. 
 
                                                                                        Hans Albrecht Bethe

1967
بته ، هانس آلبرشت.
ملـ
: امريكايي. متـ : 2 ژوئيه 1906 ، استراسبورگ ، آلمان.
به خاطر مشاركتش در نظريه واكنش‌هاي هسته‌اي و به خصوص كشفياتش
در ارتباط با انرژي توليد شده در ستاره‌ها.

بته در ژيمنازيوم و دانشگاه مونيخ تحصيل كرد و دكترايش را در 1928 دريافت داشت. او در دانشگاه‌هاي آلمان ( 1928-1932 ) ، منچستر و بريستول ( 1933-1935 ) تدريس كرد. سپس به دانشگاه كورنل پيوست و تا بازنشستگي در آنجا بود. در جريان جنگ جهاني دوم ، رياست بخش فيزيك نظري آزمايشگاه علمي لوس آلاموس را برعهده داشت.
هانس بته عمدتاً به خاطر نظريه‌اش در اين باب كه خورشيد و ستاره‌ها چگونه از واكنش‌هاي هسته‌اي براي جبران انرژي‌هايي كه مي‌تابند استفاده مي‌كنند مشهور است. او در 1939 توليد انرژي خورشيد را كه ناشي از گداخت 4 اتم ئيدروژن در يك اتم هليوم است ، محاسبه كرد.
 

                                                                                           Luis Walter Alvarez

1968
آلوارز ، لوئيس والتر.
ملـ
: امريكايي. متـ : 13 ژوئن 1911 ، سان فرانسيسكو. فتـ : 1988.
به خاطر مشاركت‌هاي تعيين كننده‌اش در ذرات بنيادي فيزيك و به خصوص كشف تعداد زيادي
از حالت‌هاي تشديدي كه از طريق شيوه‌اي كه براي استفاده از اتاقك حباب ئيدروژن
و تحليل اطلاعات ابداع كرد ، به آنها دست يافت.

لوئيس آلوارز در دانشگاه شيكاگو شاگرد آ. هـ . كامپتن ( فيزيك 1927 ) بود و از 1936 تحت نظر ا. ا. لارنس ( فيزيك 1939 ) به دانشگاه كاليفرنيا رفت و دكترايش را از همان جا دريافت كرد. او در دانشگاه باقي ماند و از 1945 به استادي آنجا منصوب شد.
آلوارز تعداد زيادي ذرات زير اتمي كشف كرد كه عمر بسيار كوتاهي دارند و فقط در برخوردهاي اتمي با انرژي بالا پديد مي‌آيند ( اين ذرات را حالت‌هاي تشديدي يا بازآوايي مي‌خوانند ). او كشف كرد كه بعضي از عناصر راديواكتيو به واسطه گيراندازي مدار الكتروني وا مي‌پاشند ؛ براي مثال ، وقتي كه يك مدار الكتروني با هسته‌اش تركيب مي‌شود ، عنصري با عدد اتمي كوچكتر توليد مي‌كند.
آلوارز در 1947 به ساختن نخستين شتاب‌سنج خطي پروتون كمك كرد و بعد اتاق حباب ئيدروژن را تكامل بخشيد كه اكنون براي آشكارسازي ذرات شبه اتمي و واكنش‌هاي آنها به كار مي‌رود. اين كار او باعث شد كه فيزيكدانان بين 60 تا 100 ذره بنيادي جديد بيابند و تحولي اساسي در نظريه اتمي پديد آورد. آلوارز همچنين ، چراغ‌هاي دريايي ميكروويو ، آنتن خطي رادار ، و دستگاه‌هاي كنترل زميني هواپيماها را تكامل بخشيد.
 

                                                                                              Murray Gell-Mann

1969
گل – مان موري.
مليت
: امريکايي. متولد: 15سپتامبر1929،نيويورک.
به خاطر مشارکت و کشفياتش در زمينه طبقه بندي ذرات بنيادي و برهم کنشهاي آنها.

گل مان در دانشگاه ييل و موسسه تکنولوژي ماساچوست تحصيل کرد ودکترايش را در 22سالگي دريافت داشت. بعد به موسسه تکنولوژي کاليفرنيا رفت و در 1956 به استادي فيزيک نظري در آنجا منصوب شد. او که يکي از بزرگترين فيزيکدانان امريکايي در قرن بيستم به شمار مي رود ، مشارکتهاي اساسيش را در فيزيک بين سنين 24 تا 40 سالگي به عمل آورد.
مهمترين کار گل – مان به کشف و توصيف رياضي تقارنهايي که نمايشگر ساختار دروني ذرات بنيادي هستند مربوط مي شود. اين تقارن اجازه داد که ذرات بنيادي شناخته شده در گروههاي طبيعي ، يا خانواده ها ، سازمان داده شوند و، به علاوه، در تجارب بعدي ، به کشف ذرات جديد انجاميد. از دهه 1930 ، نيروهاي پايه اي طبيعت به چهار نوع تقسيم مي شد: گرانشي ، الکترو مغناطيسي ، قوي ( يا هسته اي ) ، و ضعيف. هر نيرو با چند مشخصه از جمله برد، قدرت ، و ماهيت ذره اي که منتقل کننده نيروي آنست تشخيص داده مي شد. بعضي از ذرات ، که لپتون ها ناميده مي شوند ( مثل الکترون و نوترينو ) برهم کنش هاي نيرومندي ندارند. باريون و مزون ها (از قبيل نوترون ،پروتون ، پيون ، و کامزون ) که بر هم کنش هاي نيرومندي دارند ، محور اصلي کارهاي اساسي گل مان بودند. 
 
 
                                      Hannes Olof Gösta Alfvén            Louis Eugène Félix Néel
 
1970
آلون ،هانس اولاف گوستا .
مليت
: سوئدي. متولد: 30مه 1908 ،نوئرکوپنگ ، سوئد.


به خاطر کارهاي بنيادي و کفشها تش در مغناطو هيدرو ديناميک و
 کاربرد ثمربخش آن در فيزيک پلاسما.

آلون در دانشگاه اوپسالا تحصيل کرد، در 1940 به موسسه پادشاهي تکنولوژي در استکهلم پيوست ، و در آنجا باقي ماند و به تدريس رشته هايي چون نظريه الکتريسيته ، الکترونيک پلاسما پرداخت. پلاسما ها گازهاي متراکم شده مولکولها، الکترون ها و يون ها هستند و 90درصد از ماده اي که در جهان است حالتي  چنين دارد. آلون پيشگام تحقيقات پلاسما در ميدانهاي مغناطيسي ( مغناطو هيرو ديناميک)  است. در 1942، بررسيهايش درباره لکه هاي خورشيد او را به کشف امواج مغناطو هيدرو دينامکي در گازهاي يونيده خورشيد هدايت کرد(که امواج آلون ناميده شدند). او در تحقيقات مربوط به فيزيک فضايي و کيهانشنا سي نيز  مشارکتهاي ارزنده داشته است. از جمله در کشف مفهوم- شار منجمد، که بعدها براي توضيح منشأ اشعه هاي کيهاني و نيز بيان نظريه که جهان از مقادير مساوي ماده و ضد تشکيل شده است از آن استفاده شد.


نئل- لوئي اوژن فليکس.
مليت
: فرانسوي. متولد: 22نوامبر 1904،ليون،فرانسه.
به خاطر کارهاي بنيادي و کشفياتش در زمينه پاد فرو مغناطيس
و فرو مغناطيس که کاربردهايي اساسي در فيزيک حالت جامد پيدا کرد.

نئل از "اکول نور مال سوپر يور"فارغ التحصيل شد و از 1937تا1945 در استراسبورگ تحت نظر پي.ويس کار کرد. وي که از 1945تا 1976 در گرنوبل مشغول بود، از مهمترين چهره هايي بود که آنجا را به يکي از مهمترين مراکز علمي فرانسه مبدل ساختند. نئل از 1960تا 1983 سمت نمايندگي فرانسه را در کميته علمي ناتو بر عهده داشت. در دهه 1930 ، سه حالت مغناطيسي  در سطوح مولکول شناخته شده بود : ديا ، پارا ،و فرو.
 در دو حالت اول ، مغناطيس بنيادي اتم ها وقتي در معرض ميدان مغناطيسي قرار گيرند به صورت مستقل يکد يگر عمل مي کنند. اما در فرومغناطيس ( که از حالتهاي ديگر بيشتر و معمولي تر است )، الکترون ها در دماي پايين در مسيري واحد به صف( يا اسپين ) مي شوند. نئل در 1932 نوع چهارمي به اين سه حالت افزود:پاد فرومغناطيس . اوکشف کرد که در بعضي موارد، تغيير گروه اتم ها باعث مي شود که الکترون هاي آنها در مسيرهايي متخالف صف ببندند و ، بنابر اين ،مغناطيس خالص را بي اثر کنند. وي نشان داد که اين حالت در دمايي که اکنون نقطه نئل خوانده مي شد از ميان مي رود. مواد فرو مغناطيسي از لحاظ الکتريکي نارسا نا و، بنابر اين، در برابر جريانهاي سرگردان مقاوم هستند. آنها کاربردهايي بسيار در ساختن تلفن ها و در تکامل بخشيدن به واحدهاي حافظه کامپيوترها پيدا کرده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:49  توسط محبوبه بابایی  | 

كند و كاوي فلسفي درباره مفهوم«سفر در زمان»

سفر در زمان تقريبا يكي از موضوعات جديد در تحقيقات علمي و فلسفي است. در علم، مدل‌هاي متنوع ارائه شده از كهكشان‌ها و گوناگوني قوانين طبيعت حاكم بر جهان سبب شده است كه احتمال‌هاي مختلفي براي سفر در زمان در نظر گرفته شود .

همزمان با استنتاج نظريه‌هاي غالب امروزي درباره جهان از نمونه‌هاي كلاسيك و تبديل مفاهيم نيوتني به نمونه‌هاي مدرن، نسبيتي و مكانيك‌هاي كوانتوم، نظريه‌هاي مربوط  به سفر در زمان نيز دستخوش تغييرات فراواني شدند.

 سرعت عمل فيلسوفان در به كار بردن برخي از نتايج فيزيك جديد براي استنباط مفاهيم مهم متافيزيكي مانند ماهيت زمان، عليت و هويت فردي بسيار قابل توجه بود. اين موضوع همچنان در حال ايجاد پيوندي پرثمر ميان نظريات دانشمندان و فيلسوفان است، البته كشمكش بر سر نحوه رفع تناقض‌هاي موجود نيز همچنان ادامه دارد.

عبارت «سفردر زمان» به چه معناست؟ يكي از تعاريف استاندارد و قابل قبول به «ديويد لوئيس» تعلق دارد: اگر ميان زمان عزيمت و رسيدن چيزي،‌در جهان اطراف ما با فاصله سفري كه توسط آن در جهان انجام شده متفاوت باشد، سفر در زمان صورت گرفته است. اين تعريف براي هر دو نوع سفر در زمان هم عادي و هم ولزي (Wellsian) كاربرد دارد. (سفر در زمان از نوع عادي‌، شديدا فعاليت‌هاي مسافر زمان را محدود مي‌كند و مستلزم ايجاد چالش‌هاي علمي و تكنولوژيك وسيع است.

سفر در زمان از نوع ولزي به مسافر زمان آزادي بيشتري مي‌دهد و چالش‌هاي تكنولوژيك را به شكل ساده‌تري مطرح مي‌كند، البته به موازات ايجاد اختلال و حتي حذف قوانين فيزيك) براي مثال‌، اگر مدت سفر فردي يك ساعت باشد اما در پايان به 2ساعت بعد در آينده برسد( يا 2ساعت زودتر در گذشته)، بايد او را مسافر زمان دانست. در هر دو نوع، زمان تجربه شده توسط مسافر زمان با زماني كه در جهان پيرامون وي گذشته است، تفاوت دارد.

اما منظور ما از «زمان» در سفر در زمان چيست؟

 استفاده ما از كلمه «سفر» به دو مكان اشاره دارد؛ «مبدا» و «مقصد»

من به مراكش مي‌روم به اين معني است كه من در حال ترك نقطه مبدا در اينجا هستم و تصميم دارم كه نهايتا به مراكش برسم؛ اما وقتي صحبت از «سفر در زمان» در ميان باشد، مقصد مسافر زمان دقيقا كجا بود؟ يافتن زمان مبدا بسيار ساده است: زمان مسافر زمان و زمان جهان پيرامون او در ابتداي سفر با يكديگر كاملا انطباق دارند؛ اما مقصد اين مسافر زمان كجاست؟ آيا استفاده از واژه «سفر» و جايگزين كردن «زمان» به جاي «مكان» تناقض ايجاد نمي‌كند؟ در حقيقت، چگونه مي‌توانيم يك «زمان» را به عنوان يك مكان يا منطقه ادراك كنيم؟

حاصل هستي‌شناسي‌هاي علمي مختلف ، نظريات مختلفي درباره «چگونگي» اين سفر عجيب است و مفاهيم متافيزيكي گوناگون درباره زمان نيز منشاء فرضيات ما درباره انواع ممكن سفر در زمان هستند. تمامي اين مباحث نيز ريشه در مبحث زمان در فلسفه دارند.

زمان در فلسفه: چگونه زمان به «موجوديت ما و چيزهاي ديگر مربوط مي‌شود؟ فلسفه 3پاسخ ابتدايي به اين سؤال متافيزيكي ارائه مي‌كند: ديدگاه‌هاي جاودانگي، احتمال‌گرايي ، ديدگاه قائم به زمان حال (اكنون گرايي). اسامي اين ديدگاه‌ها كاملا مبين وضعيت هستي شناسانه‌اي است كه به زمان داده‌اند.

يك جاودانه‌گرا معتقد است كه زمان اگر به درستي فهميده شود، يك بعد چهارم است كه بايد الزاما با فضا تركيب شود تا واقعيت حاضر به وجود آيد. تمامي زمان‌هاي گذشته، حال و آينده زمان‌هاي حقيقي هستند.

 دقيقا مثل تمامي نقاطي كه نقاط واقعي در فضا هستند. يك فرد نمي‌تواند در بعد زمان، هيچ لحظه‌اي را واقعي‌تر و برتر از لحظه ديگري بداند، دقيقا همان‌طور كه نمي‌توان يكي از نقاط موجود در فضا را واقعي‌تر از نقطه ديگر دانست. بنابراين جهان يك ساختار زماني-فضايي است، يك ديدگاه قديمي كه ريشه در فلسفه دوران گذشته دارد، حداقل مانند «پارمنيدس».هر چيزي يك وجود بي‌همتا است؛ ظاهر شدن و از بين رفتن آنها – چه ناشي از گذشت زمان باشد و چه بر اثر جريان زمان- يك پديده ساده است و واقعي نيست. تمام چيزهاي مربوط به زمان‌هاي گذشته، حال و آينده، هستي‌شناسي يكساني دارند.

بنابراين، يك پرنده منقرض شده مانند يك فنچ خانگي(زنده) وجود دارد، و يك جوجه گنجشك كه هفته آينده از تخم بيرون خواهد آمد نيز مانند همان فنچ خانگي و پرنده منقرض شده وجود خارجي دارد. اين‌كه پرنده منقرض شده و گنجشك مورد نظر ما در حال حاضر زنده نيستند از نظر هستي‌شناسي بي‌معني است. به زبان ساده ، آنها فقط در حال حاضر در افق زماني-فضايي ما نيستند. در واقع ديدگاه يك فيزيكدان درباره ارتباط زمان با موجوديت كاملا منطبق با ديدگاه يك جاودانه‌گراست.

به بسياري از داستان‌هاي سفر درزمان از نوع ولزي از  نظرجاودانگي پرداخته شده است. براي مثال، در ماشين زمان‌ولزي، راوي (همان مسافر زمان) اين‌گونه مي‌گويد: هيچ تفاوتي ميان زمان و هر كدام از سه بعد فضا وجود ندارد، به جز اينكه، خودآگاه ما در طول آن حركت مي‌كند. ديدگاه جاودانگي به آساني در قالب اين جمله قرار مي‌گيرد.

ديدگاه دوم احتمال‌گرايي است كه با نام «ديدگاه جهان روبه‌رشد» نيز شناخته مي‌شود. يك احتمال‌گرا تمام بخش‌هاي تصوير فيلسوف‌جاودانه‌گرا را به جز وضعيت آينده مي‌پذيرد. گذشته و حال تثبيت شده و حقيقي هستند،‌ ولي آينده فقط يك احتمال است.

 دقيق‌تر اينكه، احتمال وقوع رويدادهاي مختلفي براي آينده يك چيز وجود دارد كه البته فقط يكي از آنها به واقعيت خواهد پيوست. اگر جاودانه‌گرايي بيش از حدقطعي، حذف كننده ابهامات نهفته در آينده و انتخاب آزادانه بشر به نظر مي‌رسد. احتمال‌گرايي كمي ابهام و قدرت انتخاب را باقي مي‌گذارد، حداقل تا وقتي كه تنها آينده در نظر قرار گرفته باشد. زمان حال براي يك احتمال‌گرا از اهميت ويژه‌اي برخوردار است.

 اهميتي كه يك جاودانه‌گرا چندان به وجود آن اعتقاد ندارد. ديدگاه سوم به زمان حال اعتقاد دارد يك فيلسوف با اين ديدگاه معتقد است كه موجودات موقتي فقط در زمان حال واقعي هستند. هرچه هست، در زمان حال وجود دارد.گذشته «بود» اما ديگر نيست؛ آينده «خواهد بود» اما هنوز به وجود نيامده است. همه چيز در «فضا» پراكنده است نه در زمان. يك فيلسوف  اكنون گرا  زمان را مانند بعدي شبيه به سه بعد فضا نمي‌داند. به اعتقاد وي، ديدگاه جهان بسته (محدود) يك جاودانه‌گرا ديدگاه ميانه‌رو، يك احتمال گرامتافيزيك زمان را به اشتباه توصيف مي‌كنند. اگر فلسفه جاودانگي در انديشه‌هاي «پارميندس» ريشه دارد، پس بايد مبناي مكتب اكنون‌گرايي را نيز در انديشه «هراكليتوس» جست‌وجو كرد.

تنها هرچه كه در زمان حال است، واقعيت داردو آنچه كه «اكنون» هست حقيقي است، هر لحظه از زمان حال، يگانه است: هيچ‌گاه نمي‌توانيد در آب يك رودخانه دوبار شنا كنيد؛ زيرا آب همواره در جريان است.

عليت: بي‌ثباتي و ابهام در داستان‌هاي سفر در زمان اغلب نتيجه كاربرد نادرست مفهوم «عليت» است .«عليت » دليل تداوم اتفاقات متغير و مختلف را توضيح مي‌دهد. ماهيت اين ارتباط ميان اتفاقات؛ مثلا اين‌كه عيني باشد يا ذهني، موضوع يكي از مهمترين بحث‌هاي فلسفي است.

در واقع تفاوتي كه سفر در زمان ميان زمان شخصي و زمان خارجي ايجاد مي‌كند، براي توضيح برخي از داستان‌هاي سفر در زمان و نقش عليت در آنها نقش مهمي دارد. تصور كنيد كه «هلوئيز» يك مسافر زمان است كه به 80سال پيش سفر مي‌كند تا «هارولد» را ببيند. نزاعي پيش مي‌آيد و در آن «هلوئيز» يكي از دندان‌هاي «هارولد» را مي‌شكند.

اگر ما روند صعودي زمان شخصي‌ هارولد يا هلوئيز را دنبال كنيم، داستان ثبات لازم را دارا خواهد بود؛ در حقيقت به نظر مي‌رسد كه سفر در زمان تاثير اندكي بر آنچه كه اتفاق افتاده، داشته باشد. مشكل وقتي ايجاد مي‌شود كه ثبات داستان نسبت به زمان بيروني مورد بررسي قرار گيرد؛ چون سفر در زمان ايجاب مي‌كند كه يك اتفاق زود هنگام تحت تاثير يك اتفاق دير هنگام قرار بگيرد.

 روند رو به پرسش اتفاقات مربوط به هارولد در 80سال پيش براي مرتبط بودن و اجازه ورود دادن به يك اتفاق ديرتر (از نظر زماني) يعني سفر هلوئيز به گذشته به يك انفصال نياز دارد. فعاليت هلوئيز با مدنظر قراردادن زمان شخص،‌ انسجام علي لازم را داراست؛ اما با در نظر گرفتن زمان خارجي در مي‌يابيم كه در اين داستان نوعي عليت معكوس وجود دارد؛ يعني حوادث بعدي ايجادكننده حوادث قبلي هستند.

 حال اگر هلوئيز يك قاتل باشد و با هارولد در 80سال پيش روبه‌رو شود، چه خواهد شد؟ اين سناريو موجب مي‌شودكه سفر در زمان در نظر بسياري از صاحب‌نظران بي‌ثبات و بنابراين غيرممكن به نظر برسد.

نویسنده: جوئل هانتر

منبع:

www.hamshahri.net

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:56  توسط محبوبه بابایی  | 

1" حکمت نهایی که فیزیک می تواند به ما بیاموزد این است که ما باید نگاهمان را همزمان روی دو سطح بیاندازیم که متناظر با دو معنایی است که فلاسفه به واژه واقعیت نسبت می دهند:از یک طرف باید درباره واقعیت مستقل بیاندیشیم.. باید منبع پدیده ها،زیباییها و ارزشها را بستاییم و آرزوی وصول به آن را بکنیم،ضمن آن بایدبدانیم که این واقعیت مثل افق دسترس ناپذیر است، از طرف دیگر نباید در توجه به سطح واقعیت تجربی نیز کوتاهی کنیم.. سطح واقعیت تجربی مربوط به اشیاء زندگی، تکامل و حتی جهان است. این که به آن اهمیت واقعی اش را بدهیم.. بدون آن که آن را با افق نهایی یکی بگیریم، چیزی است که ظرافت کامل این حکمت را نشان می دهد. 

                                                                           " دسپانیا "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:25  توسط محبوبه بابایی  | 

                                      Sir John Douglas Cockcroft   Ernest Thomas Sinton Walton
1951
کاککرافت ، سر جان داگس.
مليت
: بريتانيايي. متولد: 27مه 1897، يورکشاير، متوفي: 18 سپتا مبر1967، کيمبريج.

والتن، ارنست تامسن سينتن.
مليت: ايرلندي. متولد:6اکتبر1903، ايرلند. متوفي: 1995.

 

 

به خاطر پيشگامي در شکستن هسته اتم به وسيله ذرات شتابنده.
 

تحصيلات کاککرافت در دانشگاه منچستر به علت شروع جنگ جهاني اول قطع گرديد و او در توپخانه نيروي زميني سلطنتي مشغول خدمت شد. پس از جنگ ، در "شرکت برق متروپالتين ويکرز" به کار پرداخت و در 1924 موفق به اخذ گواهينامه از دانشگاه کيمبريج شد. سپس به آزمايشگاه کوند يش پيوست و به اتفاق والتن تحت نظر راذرفرد {شيمي 1908} به کار پرداخت.
کاککرافت که از قابليت هاي داراي و تحقيقي هر دو برخوردار بود، درهمان حالي که در کيمبريج استاد بود(1936-16)، به عضويت هيئت تيزارد به امريکا رفت(1940)و در 1941-1944 رياست بخش تحقيق و توسعه در نيروي هوايي به او محول گرديد. "سازمان تحقيقات انرژي اتمي" در هارول توسط کاککرافت ايجاد شد.(1946)که نخستين رئيس آن بود،و در تشکيل (1959) کالج چرچيل در کيمبريج نيز نقش موثر داشت. والتن در ترينيتي کالج،کيمبريج، تحصيل کرد و از 1927، همراه با کاککرافت ، به عنوان عضو گروهي که رادرفرد در آزمايشگاه کونديش تشکيل داده بود به کار پرداخت. والتن در 1957 در ترينيتي کالج دانشگاه دالبين به استادي فلسفه طبيعي و تجربي منصوب به او واگذار گرديد.
اين دو موافق به ساخت شتاب سنج کاککرافت والتن شدند که در پژوهشهاي فيزيک هسته اي ابزاري بسيار با اهميت به شمار مي رود . از طريق همين شتاب سنج ،آن دو در 1933 نشان دادند که مي توان هستۀ اتم هاي ليتيوم را تجزيه کرد، کاري که نخستين القاي مصنوعي فروپاشي هسته اي بود. شتاب سنج کاککرافت- والتن در پژوهشهاي آزمايشگاهي در سراسر جهان از ابزار مهم تحقيق در آمد.اين شتاب سنج، علاوه برمواد استفاده از آن در تحقيقات اتمي و هسته اي ، کاربردهاي فراواني نيز در صنعت (مثلا، در آشکار سازي نقايص فلزات) و پزشکي (مثلا،در معالجه سرطان) دارد. الگوهاي امروزي آن ابزار اوليه، معمولا تأسيسات عظيمي هستند که با انرژي چند ميليون الکترون ولتي به توليد ذرات مي پردازند. آزمايشهاي اين دو نفره امروزه به نظر همگان به عنوان رويدادهاي برجسته در تاريخ علم تلقي مي شود و همين آزمايشها بود که در واقع نخستين تأييد کنندۀ اساسي نظريه اينشتين در اين باب به شمار مي رفت که جرم و انرژي تعويض پذيرند.

  
                                                     Felix Bloch                    Edward Mills Purcell
1952
بلاک ، فليکس.
مليت:
امريکايي. متولد: 23اکتبر1905،زوريخ. متوفي: 1983.

پرسل، ادورد ميلز.
مليت:
امرکايي. متولد:30اوت1912،تيلرويل، ايلينويز.

به خاطر تمهيد روشهاي جديد در اندازه گيري دقيق ميدانهاي مغناطيسي در هسته اتم و کشفيات مربوط به آن.

پرسل در رشته مهندسي برق در دانشگاه پردو تحصيل کرد و بعد در دانشگاه هاي کارلسروهه و هاروارد به تحصيل فيزيک پرداخت. از 1938 در هاروارد شروع به تدريس کرد ودر 1949 به استادي فيزيک آنجا رسيد. در 1941-1945، در "موسسه تکنولوژي ماساچوست" در باب پيشبرد رادار ميکروموج کار کرد ودوباره به هاروارد بازنگشت. در 1962 به عضويت"کميتۀ علمي مشورتي رئيس جمهوري امريکا"انتخاب شد. بلاک در آغاز در دانشگاه لايپزيگ، آلمان، تحصيل کرد و مدتي کوتاه در همان جا درس داد. از 1933 به امريکا رفت و تا آخر کار در دانشگاه استفرد باقي ماند. در 1954- 1955، مدير کلcern در ژنو بود.
بلاک ، وپرسل، هر دو به استقلال ، در دهه 1940 موفق به تهيه روشي جديد در اندازه گيري ميدانهاي مغناطيسي  در دهسته اتم شدند و، به همين خاطر، جايزه فيزيک نوبل در 1952 بين آنها  تقسيم شد. اما بلاک در چنان زمينه هاي  بديع و متنوعي در فيزيک اتمي کار کرد که نام او با بسياري از قوانين و مفاهيم  فيزيکي همراه است، از جمله: کارکردهاي موج بلاک، موجهاي اسپين بلاک ، ديوار بلاک، و معادله هاي بلاک. پرسل هم يک تلسکوپ راديويي ساخت که با آن مي شد تابشي را که از ابرهاي ئيدروژني از فضا ساطع مي شود شناسايي کرد.

 
                                                                                         Frits (Frederik) Zernike
1953
زرنيکه ( تسرنيکه ) ، فريتس.
مليت:
هلندي. متولد: 16 ژوئيه1888، آمستردام. متوفي: 10مارس1966، گرونينگن،هلند.

به خاطر نمايش  روش تباين فاز .

 زرنيکه در 1915 به دانشگاه دولتي گرونينگن پيوست و تا 1958 در آنجا بود. زرينکه ثابت کرد که آثار نامرئي ناشي از تغييرات در فاز را مي توان به تغييراتي معادل در دامنه مبدل کرد. وبر اين اساس ميکروسکوپي مبتني بر تباين فاز ساخت که تفاوتهاي فاز يا مسيراپتيکي را در انواع شفاف يا شکننده قابل رويت مي کرد. ميکروسکوپ زرنيکه از ابزار مهم تحقيقات مربوط به مواد بيولوژيکي شفاف است و به همين اعتبار در سرطان شناسي ارزش زياد دارد. اين ميکروسکوپ در استخراج فلزات نيز به کار مي آيد.

 
                                                            Walther Bothe                             Max Born

1954
بورن، ماکس .
مليت:
بريتانيايي. متولد:11دسامبر 1882، برسلاو،آلمان (اکنون در لهستان). متوفي: 5 ژانويه 1970، گوتينگن،آلمان.

به خاطر تحقيقات بنياديش در مکانيک کوانتوم ، و بخصوص به خاطر تعبير رياضيش از کارکرد موج.

ماکس بورن در برسلاو، هايدلبرگ، زوريخ ، و کيمبريج تحصيل کرد. در 1907 به دريافت درجه دکترا از دانشگاه گوتينگن نايل شد، و بعد در همان جا به تدريس پرداخت، کرسي استادي به دست آورد، و در 1921 يک مرکز تحقيقات فيزيک نظري در آن جا ايجاد کرد. او يهودي بود، در 1933 از آلمان گريخت و به کيمبريج رفت و تا 1953 ، که درايام بازنشستگي به گوتينگن بازگشت ، در همان جا بود. ماکس بورن در مشارکت و شکل دادن به فيزيک مدرن از همه فيزيکدانان نسل خود موفقتر بود. او، قبل از همه ، اهميت نظريه نسبيت اينشتن، نظريه  اتمي بور ، و نظريه جديد کوانتوم را دريافت ، و در تمام اين زمينه ها ابداعات و مشارکتي بي اندازه موثر کرد. جايزه فيزيک نوبل نه از اين جهت که کار او باعث حل مسئله برخوردها شد بلکه از آن رو به ماکس بورن تعلق گرفت که در جريان حل آن مسئله موفق به کشف و پيشبرد تعبيري بکلي جديد از خود مکانيک کوانتوم گرديد.

 بوته ، والتر ويلهم گئورگ فرانتس.
مليت:
آلماني. متولد:8ژانويه 1891،اورانينبرگ، آلمان. متوفي: 8 فوريه 1957، هايدلبرگ.

به خاطر ابداع طريقه انطباق و کشفياتي که بر اثر آن کرد.

 بوته در دانشگاه هاي برلن، گيسن، و هايدلبرگ تدريس کرد. در جريان جنگ جهاني دوم، بوته که رياست موسسه فيزيک در موسسه قيصر ويلهم را برعهده داشت ، از دانشمندان اصلي آلماني شريک در طرحهاي انرژي هسته اي بود و در نخستين سيکلوترون که در 1943 تکميل شد نقش کليدي داشت. بوته در 1946 به هيئت استادان فيزيک دانشگاه هايدلبرگ پيوست. بخشي از جايزه فيزيک نوبل 1954 به جهت ابداع طريقه اي براي اندازه گيري دقيق زمان به بوته اهدا شد. از موارد استعمال اين طريقه در تحقيقات هسته اي ، تعيين امتداد تابش کيهاني است.

 
                                                       Willis Eugene Lamb              Polykarp Kusch

1955
کوش، پوليارپ.
مليت:
امريکايي. متولد:26ژانويه 1911، بلاکنبورگ،آلمان.

به خاطر تعيين دقيق گشتاور مغناطيسي الکترون.

کوش در "موسسه تکنولوژي کيس" و دانشگاه ايلينويز درس خواند و در دانشگاههاي ايلينويز (1931-36) و کولومبيا(1937-41) تدريس کرد، و بعد با شرکت وستينگهاوس (1941-42) و آزمايشگاهاي تلفن بل (1944-46) به همکاري پرداخت. در 1946 به دانشگاه کولومبيا رفت، وتا 1927 که به دانشگاه تکزاس پيوست، در همان جا بود. کوش، با استفاده از اصل تابه مولکولي ايزيدور رابي ( فيزيک 1944 ) ، ابزاري دقيق براي تعيين تغيرات انرژي ناشي از امواج راديويي با بسامد بالا در اتم هاي سديم و گاليوم ساخت و، از نتايج به دست آمده ، گشتاور دو قطبي مغناطيسي را محاسبه کرد که با محاسبات متفاوت بود

 لم ، ويليس يوجين.
مليت:
امريکايي. متولد: 12ژوئيه 1913، لس آنجلس.

به خاطر کشفياتش در ارتباط با ساختار ريز طيف ئيدروژن.

لم در دانشگاه کاليفرنيا تحصيل کرد، و در دانشگاههاي کولومبيا (1938-52) واستفرد (1951-56) به تدريس پرداخت. در 1956-1962 در دانشگاه آکسفرد و در 1962-1974 در دانشگاه ييل استاد فيزيک بود. از آن تاريخ به بعد ، استاد فيزيک و علوم اپتيکي در دانشگاه آريزوناست. سطح انرژي پيش بيني شده در نظريه بور {فيزيک 1922}و نيز معادله شرودينگر (فيزيک1933 ) با مشاهدات بعدي منطبق بودند. در عين حال، لم معادله اي براي سطح انرژي در دماي پايين وضع کرد که "انتقال لم" خوانده مي شود. کشفيات کوش و لم، که روي طرح هاي جداگانه اي در دانشگاه کولومبيا کار
مي کردند ، اندازه گيري دقيق لحظۀ مغناطيسي الکترون را ممکن ساخت.


        William Bradford Shockley           John Bardeen            Walter Houser Brattain

 

 

 

 

 

 


1956
 باردين ، جان.
مليت:
امريکايي. متولد:23مه 1908، مد يسن، ويسکانتين. متوفي: 30ژانويه 1991، باستن.

براتن ، والتر هاوسر.
مليت:
امريکايي. متولد: 10فوريه1902 اموي،چنين. متوفي: 1987

شاکلي ، ويليام براد فورد.
مليت:
امريکايي. متولد:13 فوريه 1910،لندن.

به خاطر تحقيقاتش در باب نيم رسانا ها ( نيم هادي ها) و کشف اثر ترانزيستور.

 باريدن در دانشگاههاي ويسکا نسين و پرينستن درس خواند. در سالهاي 1930-33 در تحقيقات ژئوفيزيکي مشارکت داشت، بعد در دانشگاههاي ها روارد(1935-38) ومينه مشغول شد. سپس به آمايشگاههاي تلفن بل پيوست (1955). در 1951-75، استاد فيزيک و مهندس برق دانشگاه ايلينويز بود. براتن در دانشگاههاي اورگون ومينه سوتا درس خواند و از 1929تا  1967، بجز مدتي کوتاه(1943-43) که با بخش تحقيقات جنگ کار مي کرد، در آزمايشگاههاي تلفن بل به کار اشتغال داشت. شاکلي در موسسه تکنولوژي کاليفرنيا و موسسه تکنولوژي ماساچوست درس خواند واز 1936 در آزمايشگاههاي تلفن بل به کار پرداخت. در جريان جنگ جهاني دوم، سرپرستي تحقيقات دولت در باب مقابله با زير درياييهاي دشمن را بر عهده داشت (1942-44) ودر 1945 به عنوان مشاور وزير جنگ امريکا  خدمت کرد.
بعد از آن ، دوباره به شرکت بل بازگشت. شاکلي در 1936-57 استاد رشته مهندسي دانشگاه استنفرد، و در 1958-63 رئيس"شرکت ترانزيستور شاکلي" بود. او در چندين مجمع علمي شرکت داشت. ترانزيستور در سال 1948 به وسيله باريدن وبراتن ، که در آزمايشگاههاي  تلفن بل در امريکا تحت سرپرستي شاکلي کار مي کردند، اختراع شد و جايزه فيزيک نوبل 1956 به جهت مشترکا به هر سه تعلق گرفت.  ترانزيستور که اکنون عادي به نظر مي رسد، پس از اختراع خود باعث انقلابي بزرگ در دستگاههاي الکتروني مثل راديو، تلويزيون، تلفن وغيره شد. براتن در 1972 نيز به خاطر عرضه نظريه ابر رسانا ها (فوق هادي ها) دوباره به دريافت نوبل فيزيک مفتخر گرديد.

 
                                                        Chen Ning Yang                    Tsung-Dao Lee

1957
لي ، تسونگ دائو.
مليت:
چيني. متولد:25 نوامبر 1926، شانگهاي.

يانگ، چن نينگ
مليت:
چيني. متولد:22 سپتامبر 1922، آنواي، چين.

به خاطر تحقيقات عميقشان در قوانين پاريته که به کشفيات مهمي در زمينه ذرات بنيادي انجاميد.

 يانگ در دانشگاه ملي شهر کومينگ، چين، تحصيل کرد و پس از آن به امريکا رفت و درجه دکترايش را از دانشگاه شيکا گو گرفت. در 1949 به موسسه تحقيقات پر ينستن پيوست، بعد رئيس موسسه فيزيک نظري دانشگاه نيويورک شد(1966) و تا آخر در همان جا باقي ماند. لي در چنين مشغول تحصيل بود که به خاطر تجاوز ژاپن در جنگ دوم تحصيلاتش  قطع شد. پس از جنگ ، بورسي از دانشگاه شيکاگو گرفت(1946) و در آنجا در رشته اختر فيزيک مشغول تحصيل شد. وي در موسسه تحقيقا ت پيشرفته دانشگاه پرينستن (1951-53و1960-63) کار کرد و از 1960 به عنوان استاد در دانشگاه کولومبيا به کار پرداخت. لي و يانگ نخستين چيني هايي بودند که به دريافت جايزه نوبل مفتخر شدند،و تحقيقا تشان در قوانين پاريته به کشفيات مهمي در رشتۀ ذرات بنيادي انجاميد.
 
 
 Pavel Alekseyevich Cherenkov  Il´ja Mikhailovich Frank    Igor Yevgenyevich Tamm

 

 

 

 

 

 

1958
شرنکوف ، پاول آلکسويج.
مليت:
روسي. متولد: 28ژوئيه1904، وورونژ،روسيه.

فرانک ،ايليا ميخايلوويچ
مليت
: روسي. متولد:23اکتبر،1908، سنپطرزبورگ

 تام، ايگور يوگنيويچ.
مليت:
روسي .متولد: 8ژوئيه1895،ولادي وستک. متوفي: 12آوريل1971، مسکو.

به خاطر کشف و تحليل اثر چرنکوف.

شرنکوف در دانشگاه دولتي وورونژ تحصيل کرد و در 1930 به موسسه فيزيک لبه دوف در مسکو پيوست. بعد مدتي در موسسه مهندسي فيزيک مسکو کار کرد و سپس براي هميشه به موسسه لبه دوف بازگشت. فرانک در دانشگاه مسکو آموزش ديد و در 1930-34 در موسسه اپتيک لنينگراد مشغول بود. سپس به موسسه فيزيک لبه دوف در مسکو پيوست(1934). از 1944 به تدريس پرداخت و در ساليان اخير در موسسه  تحقيقات هسته اي ،مسکو، مشغول بود. تام، پيش از آنکه به موسسه لبه دوف بپيوندد ، در دانشگاه مسکو تدريس مي کرد ، و در همين موسسه بود که با چرنکوف و فرانک به کار مشترک پرداخت.
شرنکوف در اوايل دهه 1930 کشف کرد که الکترون هاي تابعي  که بر اثر اشعه هاي تابشي ايجاد مي شوند علت اصلي تابش هاي مرئي هستند. اين پديده، که به نام کاشف آن اثر چرنکوف خوانده شد،توسط فرانک و تام تعبير رياضي شد(1937). هر سه فيزيکدان به کار  روي اثر شرنکوف و مسائل ناشي از آن ،از جمله اثر دوپلر ، ادامه دادند ، و نخستين روس هايي بودند که به دريافت جايزه فيزيک نوبل مفتخر شدند.

 
                                                      Emilio Gino Segrè                 Owen Chamberlain

1959
چيمبرلين ، اوون.
ملـ :
امريكايي. متـ : 10 ژوئيه 1920 ، سانفرانسيسكو.

سگره ، اميليوجينو
ملـ :
امريكايي. متـ : 1 فوريه 1905 ، رم. فتـ : 23 آوريل 1989 ، بركلي ، كاليفرنيا.

به خاطر كشف آنتي پروتون.

 چيمبرلين در كالج دارتموث و دانشگاه شيكاگو تحصيل كرد. در دوره فوق ليسانس تحت نظر انريكو فرمي ( فيزيك 1938 ) به تحقيق پرداخت و بعد به عنوان محقق فيزيك در طرح منهتن مشغول كار شد. سپس در دانشگاه‌هاي شيكاگو ، رم ، و هاروارد تدريس كرد و به عنوان استاد به دانشگاه كاليفرنيا بركلي ، پيوست.

سگره كه اساساً در رشته مهندسي درس خوانده بود ، از 1927 تغيير رشته داد و در دانشگاه رم به فيزيك روي كرد. او كه نخستين محقق – دانشجوي فرمي بود ، در 1928 موفق به اخذ درجه دكترا شد و بعد به رياست آزمايشگاه فيزيك در دانشگاه پالرمو منصوب گرديد. پس از قدرت گرفتن فاشيست‌ها به دلايل نژادي اخراج شد و به امريكا رفت و براي تدريس به دانشگاه كاليفرنيا پيوست. در جريان جنگ دوم ، در طرح منهتن و آزمايشگاه علمي لوس آلاموس نقش كليدي داشت و پس از جنگ به دانشگاه كاليفرنيا بازگشت ( 1946 ).
پول ديراك ( فيزيك 1933 ) اعلام كرده بود كه تركيب كوانتوم و نظريه‌هاي نسبيتي مؤيد آن است كه وجود هر ذره بر وجود ضد ذره دلالت دارد. بدين ترتيب ، پس از آن كه كارل آندرسن ( فيزيك 1936 ) در 1932 موفق به كشف پوزيترون گرديد ، انتظار كشف « ضد پروتون » بيشتر شد. اما سال‌ها طول كشيد و آزمايش‌هايي بسيار به دست سگره و شاگردش چيمبرلين صورت گرفت تا ، سرانجام ، ذره جديد كشف شد.

 
                                                                                             Donald Arthur Glaser
1960
گليزر، دانلد آرثر.
مليت:
امريکايي. متولد: 21سپتامبر1926، کليولند، اوهايو.

به خاطر اختراع اتاقک حباب.

گليزر که پدري و مادري داشت،در 1946 از موسسه تکنولوژي کيس در کليولند درجه ليسانس گرفت و بعد به دريافت درجه دکترا از موسسه تکنولوژي کاليفرنيا نايل شد(1950). رساله دکترايش در باب پرتو کيهاني بود. سپس به مدت ده سال در دانشگاه ميشيگان ،و از 1959 به بعد در دانشگاه کاليفر نيا ،برکلي، به کار پرداخت. از 1946 به بيولوژي مولکولي علاقه مند شد و چنين رساله در اين زمينه منتشر ساخت. هم اتاقک ابرچارلز ويلسن{فيزيک1927} و هم روش تحقيق هسته اي سسيل پاول{فيزيک 1950} فقط قادر به يافتن ذرات داراي انرژي پا يين در پرتوهاي کيهاني بودند. به همين دليل، ضرورت تعبيه اسبا بي براي يافتن ذرات داراي انرژي زياد محسوس بود. گليزر که در 1925 در دانشگاه ميشيگان کار و تحقيق مي کرد، به آزمايشهاي مختلفي دست زد و به اختراع"اتاقک حباب" موفق شد. اين اسباب براي پيداگري ذرات داراي انرژي زياد و تحقيق در آنها به کار مي رود. اندازۀ  اتاقک هاي حباب ، از آن زمان تاکنون ، چندين برابر شده است. اتاقک گليزر به اندازه يک فلاسک بود، اما اتاقک هاي امروزي به اندازه يک اتوبوس است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:8  توسط محبوبه بابایی  | 

راز اول:

چه عاملي كیهان را به تكاپو وا مي‌دارد؟

علم جديد تا براي اين پرسش ، پاسخ خرسند كننده‌اي بدست نياورد نمي‌تواند به كشف راز بسياري ديگر از پديده‌هاي جالب توجه اهتمام ورزد. براي درك اموري نظير منشأ كيهان ، سرنوشت نهايي سياهچاله‌ها ، امكان سفر در زمان ، مي‌بايد نخست براي اين پرسش كه كيهان چگونه عمل مي‌كند ، پاسخ درخوري يافت شود. فيزيك قرن بيستم بر مبناي دو نظريه بنيادين يعني نظريه نسبيت انيشتين و نظريه مكانيك كوانتومي بنياد شد. در قرن بيست و يكم دانشمندان با بهره‌گيري از اين دو نظريه توفيق يافته‌اندكه شناخت خوبي از بسياري از ذرات بنيادي به دست آورند اما اين دو نظريه ظاهراً در بن و اساس با يكديگر ناسازگارند و تصويرهاي متعارضي از واقعيت نهايي ارائه مي‌دهند. حال آنكه علي الفرض واقعيت مي‌بايد واحد باشد . تلاش براي وحدت بخشيدن به اين دو نظريه ظاهراً متعارض، بسياري از برجسته‌ترين دانشمندان را به خود مشغول داشته است. مشكل اساسي در اين است كه نيروي جاذبه كه نظريه نسبيت درباره آن سخن مي‌گويد ، كل ساختار زمان ‌ـ‌‌‌‌‌‌‌ مكان و بنابراين تمامي كيهان را در بر گرفته ، در حالي كه نظريه مكانيك كوانتومي درباره سه نيروي بنيادي ديگري سخن مي‌گويد كه درون اين ساختار جاي دارد. به اين ترتيب كاربرد نظريه كوانتومي درمورد نيروي جاذبه نظير استفاده از جزء براي فهم كل‌، با مشكلاتي جدي همراه است.

راز دوم :

كيهان از چه چيز ساخته شده است؟

رصدهايي كه به وسيله اخترشناسان صورت مي‌گيرد اين نكته را مشخص ساخته كه به ازاي هر يك گرم از ماده‌اي كه سيارات و ستارگان و كهكشان‌ها را بوجود آورده، چند گرم از ماده‌اي وجود دارد كه ماهيت آن ناشناخته است وجود اين ماده بر اساس نوع رفتاري كه اجرام كيهاني از خود آشكار مي‌سازند حدس زده مي‌شودراساس قوانين فيزيك اگر آتشگرداني را با سرعت به چرخش درآوريم با سرعت در هوا به پرواز درخواهد‌آمد. در مورد ستارگاني كه در حاشيه كهكشانها به دور مركز در گردشند نيز دقيقاً همين وضع برقرار است . نخ يا رشته‌‌‌‌اي كه اين ستارگان را پايبند نگه مي‌دارد همان نيروي جاذبه است.اما محاسبات نشان مي‌دهد كه نيروي جاذبه حاصل از ماده فيزيكي قابل رؤيت موجود در كهكشانها براي نگهداري ستارگاني كه با جرم عظيم و سرعت زياد در حاشيه آنها در حال گردشند كافي نيست. براي نگهداري اين ستارگان به صورت ديوان پاي‌در زنجير، به طناب يا رشته مستحكم‌تري نياز است و از همين‌جا دانشمندان نتيجه گرفته‌اند كه در درون هر كهكشان مي‌بايد ذخاير عظيمي از نوعي ماده ناديدني وجود داشته باشد كه نيروي جاذبه لازم براي جلوگيري از گريز ستارگان را فراهم مي‌آورد. استدلال مشابهي دلالت مي‌كند بر اينكه از اين نوع ماده ناديدني مي‌بايد در فضاي ما بين كهكشانها نيز موجود باشد و حركات كهكشانها را نسبت به يكديگر تنظيم كند.

راز سوم :

آيا فرضيه نيروي ضد جاذبه كه انيشتين پيشنهاد كرد نادرست بود‌؟

انيشتين زماني براي برقراري نوعي تعديل در فرضيه‌اي كه درباره وضع و حال كيهان پيشنهاد كرده بود، به وجود نوعي نيروي ضد جاذبه قائل شد اما اندكي بعد اين فرضيه را پس گرفت و از آن با عنوان «بزرگترين خبط علمي خود» ياد كرد.اما تحقيقات جديد نشان مي‌دهد كه احياناً وجود چنين نيرويي چندان دور از واقعيت نيست.عبارتي كه انيشتين در معادلات مربوط به فرضيه نسبيت عام خود وارد ساخت، از خاصيت نيروي دافعه برخوردار است و موجب مي‌شود كيهان دچار انبساط شود . انيشتين كه معتقد بود كيهان درحال ثبات قرار دارد ناگزير شد اين عبارت را اضافه كند تا اثر نيروهاي انقباضي در معادلات خود ( ناشي از وجود جرم‌هاي عظيم در كيهان ) را خنثي سازد.

راز چهارم :

چرا ما در عالمي سه بعدي زيست مي‌كنيم؟

فيزيكدانان براين باورند كه ظهور عالمي كه ما در آن جاي داريم به دنبال وقوع مه بانگ (انفجار) اوليه امري كاملا تصادفي بوده واحياناً كيهان هايي ديگري نيز وجود دارند كه شماره ابعاد آنها متفاوت است.صد سال قبل نويسنده اي به نام ادوين ابوت كتابي منتشر كردبا عنوان « سرزمين مسطح » كه در آن عالمي دو بعدي مورد بحث قرار گرفته بود.قوانين علمي يك جهان دو بعدي احياناً با قوانين جهان سه بعدي ما تفاوت بسيار دارند به عنوان مثال امواج در يك جهان دوبعدي به سهولت جهان سه بعدي سير نمي كنند و بنابراين انواع واقسام دشواريها در خصوص برقراري ارتباط وانتقال پيامها پديد مي آيد واز آنجا كه ظهور حيات خودآگاه متكي به انتقال نخواهد شد . از سوي ديگر زندگي در عوالمي كه بيش از سه بعد دارند نيز با دشواريهاي خاص خود روبروست .

راز پنجم :

آيا سفر در زمان امكان‌پذير است؟

براساس نظريه نسبيت انيشتين امكان سفر در زمان خواه به آينده وخواه به گذشته وجود در عين حال به بروز بسياري از پاردوكس ها منجر مي شود از اين رو برخي از فيزيكدانان مدعي اند كه برخي از موانع عملي مانع از انجام چنين سفري مي شود (براي تفصيل مطلب به مجموعه مقالات ساينتيفيك امريكن در مورد مفهوم زمان رجوع شود.)

راز ششم :

آيا ما در يك صافي كيهاني زندگي مي‌كنيم ؟

هر چند مفهوم سياهچاله ها امروزه براي همگان آشناست اما اين اجرام عظيم كيهاني هنوز حيله وشگفتيهاي زيادي در آستين دارند ، سياهچاله ها ستاره هاي بزرگي هستند كه انرژي هسته اي خود را به پايان رسانده اند وهمه را در اثر تشعشع از دست داده‌اند در اين حال هسته عظيم وچگال ستاره تحت تأثير نيروي جاذبه غول آساي آن در كسري از ثانيه به درون خود ريزش مي كند اگر شكل هندسي هسته دقيقاً كروي باشد ، به واسطه اثر تقارن همه ماده موجود در مركز كره مجتمع مي شود و به اين ترتيب شدت ميدان جاذبه تا حد بسيار بسيار زيادي افزايش مي يابد.از آنجا كه جاذبه تأثير خود را به صورت تغيير شكل زمان – مكان آشكار مي سازد (نظير يك گوي سنگين كه بر روي بالش قرار داده شود شكل آن را تغيير مي‌دهد) وجود يك ميدان جاذبه عظيم ومتمركز در يك نقطه هندسه زمان – مكان اطراف اين نقطه را دستخوش تغييرات اساسي مي سازد وحفره اي به وجود مي آورد كه همه چيز را به سمت خود مي‌كشد.

راز هفتم :

پديدار آگاهي از كجا وچگونه پديد آمده است ؟

پرسش بي پاسخ ديگري كه ذهن فيزيكدانان را به خود مشغول داشته اين است كه چرا برخي از جريانهاي الكتريكي نظير آنها كه در مغز وسلسله اعصاب جريان دارد با خود احساس وآگاهي به همراه مي آورد در حالي كه برخي ديگر از جريانهاي الكتريكي نظير آنها كه در شبكه هاي سراسري برق سير مي كنند ظاهراً چنين آثاري با خود به همراه نمي آورند.مساله را به صورت معكوس نيز مي توان مطرح كرد چگونه است كه آگاهي واحساسات كه احياناً مادي نيستند مي توانند الكترونها ويونها را در مدارهاي مغز به حركت در آورند و موجب بروز پديدارهاي فيزيكي شوند سوال ديگري كه مي توان مطرح كرد اين است كه آيا اساساً اين قبيل پرسشها معنا دار هستند؟ واگر چنين است آيا پاسخگويي به آنها وظيفه فيزيكدانان است؟برخي از فيزيكدانان معتقدند كه اگر فيزيك يك رشته فراگير است واگر علم نهايتاً قابل تحويل به امور فيزيكي است در آن صورت فيزيكدانان بايد به اينگونه پرسشها نيز بپردازند گاهي اوقات گفته مي شود كه حيات در لابلاي قوانين فيزيكي مندرج است.

البته هر چند اين نكته درست است كه اگر قوانين فيزيكي اندكي متفاوت مي بودند حيات شكل نمي‌گرفت و اما اگر اصلي تحت عنوان « اصل حيات» وجود داشته باشد نمي توان رد آن را در قوانين فيزيكي به دست آورد . براي دستيابي به اين اصل بايد به سراغ نظريه هاي رياضي نظير نظريه مربوط به سيستمهاي بسيار پيچيده يا نظريه هاي اطلاعات رفت هر چه باشد هر سلول زنده به يك معنا عبارت است از سيستمهاي بسيار پيچيده اي كه فعاليت اصليش پردازش اطلاعات و باز توليد است.

 منبع:

  www.huppaa.com


+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:56  توسط محبوبه بابایی  | 

به نظر مي‌رسد فلسفه مناسب براي عصر علم، «تجربه‌گرايي» باشد.
معرفت ما از جهان حقيقتاً معرفتي پيشيني (apriori) نيست، بلكه بر پايه قرن‌ها تحقيق تجربي بنا شده است. اما مسئله‌اي بنيادي در اين‌جا مطرح است. اگر ارتباط ما با جهان به واسطه تصورات ما باشد، چگونه مي‌توان دريافت كه تجربه راهنمايي قابل اعتماد براي شناخت جهان است، آن گونه كه جهان هست؟
..فلسفه بار کلي يکي از فلسفه‌هاست که داراي نکاتي زيبا و عميق است از بارزترين اموري که به زيبائي اين فلسفه اصالت معناي مي‌افزايد ارتباط آن با فلسفه الهي است و رد فلسفه الحادي و ماترياليستي است که با انکار ماده که اساس و پايه اين فلسفه‌هاست اين نکته را به خوبي روشن مي‌سازد و نکته ديگر ارتباط آن با معرفت‌شناسي است. اساسي‌ترين مسئله در فلسفه چه در بحث‌هاي وجودشناسي و چه شاخه‌هاي ديگر آن معرفت‌شناسي است.

بركلي معتقد بود ميزها، درختان و ديگر اشيا مجموعه‌اي از انطباعات است كه وجودي مستقل از ادراك ندارند.
اما موضع او را فيلسوفاني كه ذهن علمي دارند نمي‌پذيرند. «بركلي» تمايز ميان ويژگي‌هاي اوليه (ويژگي‌هايي كه اشيا واقعاً آنها را دارا هستند) و ثانويه (ويژگي‌هايي كه به نظر مي‌رسد اشيا آنها را دارا هستند و در واقع آنها را ندارند) را به چالش كشيد.
 بركلي با هر نوع رئاليسم متافيزيكي (هستي شناختي) مخالف بود. او حتي رئاليسم‌علي را نيز انكار مي‌كرد. رئاليسم علي بيان مي‌كند: اشياي خارجي مستقل از اذهان ما وجود دارند. اين اشيا از طريق حواس باعث ادراك بي واسطه در ما مي‌شوند.
او وجود ماده را نيز انكار مي‌كرد. به همين دليل اكثراً بركلي را كسي مي‌شناسند كه با دريافت‌هاي متعارف ما از جهان مخالف است. اما نكته مهم اين است كه او ادعا نكرد ميزها، صندلي‌ها و ديگر اشياي مادي وجود ندارند، بلكه مدعي بود اشيا مستقل از ذهن نبوده و از اجزايي كه ويژگي‌هاي اوليه را دارا هستند، ساخته نشده‌اند.

به نظر لاک ما در ادراک حسي مستقيما به اشياء مادي آگاهي پيدا نمي‌کنيم بلکه فقط به تصوراتي که اين اشياء در اذهان ايجاد مي‌کنند آگاهي داريم، اما در عين حال مي‌توانيم نتيجه بگيريم که اين اشياء موجودند زيرا آنها علت تصورات ما محسوب مي‌شوند. همچنين به نظر لاک بعضي از تصورات شبيه به کيفياتي هستند که در خود اجسام وجود دارند ولي بعضي از آنها به اين دليل که نسبي هستند فقط در ذهن وجود دارند. او دسته اول را کيفيات اوليه و دسته دوم را کيفيات ثانويه مي‌نامد. اما به نظر بر کلي چنين عقيده‌اي هم به شکاکيت منجر مي‌شود و هم به الحاد. اگر ما فقط به تصورات حسي آگاهي داريم چگونه مي‌توانيم نتيجه بگيريم که اين تصورات مطابق بااشياء مادي‌اند. برکلي براي رهايي از چنين شکايتي جوهر مادي را انکار نموده و تصورات را شيء واقعي دانسته و آنها را بازنماي چيزي غير از خودشان نمي‌داند. بعلاوه برکلي همان دلايلي را که لاک براي ذهني بودن کيفيات ثانويه اقامه کرده بود براي ذهني بودن کيفيات اوليه بکار گفت و همه کيفيات محسوس را تصورات دانسته و تصورات نيز نمي‌توانند قائم به يک شيء غير مدرک باشند. بدين ترتيب برکلي جهان مادي را به مجموعه‌اي از تصورات تقليل داده و ايده‌اليسم وي شکل مي‌گيرد.

معناي «مستقل از ذهن» اين است كه حتي اگر بر فرض هيچ انساني يا مخلوق ديگري نيز وجود نداشته باشد تا شي‌اي را درك كند، آن شي وجود داشته و خواهد داشت. 
ديدگاه بركلي نوعي از آموزه ايده آليسم است. ايده‌آليسم آموزه‌اي هستي شناختي است مبني بر اينكه همه آنچه در طبيعت است ذهني يا روحي است. بنابراين ايده آليسم با هر نوع رئاليسم (چه متافيزيكي و چه علي) ناسازگار است.
 اما بسياري از فلاسفه معاصر غرب مي‌گويند ما به وجود اشياي مستقل از ذهن (برخلاف نظر بركلي) باوري قابل توجيه داريم چون اشياي مستقل از ذهن بهترين تبيين براي نظم‌هاي موجود در تجربه ما هستند. در حالي كه بركلي جهان خارج را درون انطباعات قرار مي‌دهد تا چگونگي به دست آمدن معرفت نسبت به جهان خارج را از معرفت نسبت به انطباعات حل كند اما فيلسوف نامدار آلماني كانت، طريق ديگري را در پيش مي‌گيرد.
او نه تنها با رئاليست‌هاي معتقد به جهان مستقل از ذهن موافق است بلكه با شك‌گرايان معتقد به عدم دست يافتن به معرفت جهان نيز موافق است. او جهان في‌نفسه را جهان «نومن» و جهاني را كه ما تجربه مي‌كنيم جهان «فنومن» مي‌نامد. او معتقد بود كه بيشتر معرفت ما نسبت به جهان فنومن‌ها از طريق حواس فراگرفته مي‌شود اما با اين حال اعتقاد داشت برخي از معرفت ما پيشيني است.

 برکلي عليرغم انکار ماده از پيروان اصالت حس محسوب مي‌شود، زيرا وي براي توجيه ادراکات حسي خدا را جايگزين ماده مي‌کند. فلاسفه اسلامي بر خلاف برکلي وجود جهان مادي مستقل از ذهن را يک امري بديهي پنداشته‌اند. به نظر آنها متعلق بي‌واسطه آگاهي همان تصورات ذهني است و به واسطه اين تصورات به اشياء خارجي مستقل از ذهن علم پيدا مي‌کنيم و آنها تطابق اين دو نحوه وجود را نيز يک امر بديهي مي‌دانند. بعلاوه فلاسفه اسلامي بر خلاف برکلي اعتقاد به وجود ماده را نه تنها دست‌آويزي براي انکار خدا نمي‌دانند بلکه به اين جهت که خصوصيت ذاتي آن امکان ماهوي است و امکان ماهوي نيز ملاک نيازمندي شيء به علت است ، آن را يکي از دلايل اثبات وجود خداوند قرار داده‌اند.
=================================== 
منابع:

www.hamshahri.net
http://database.irandoc.ac.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:4  توسط محبوبه بابایی  | 

1940
در اين سال جايزه داده نشد

 1941
در اين سال جايزه داده نشد 

1942
در اين سال جايزه داده نشد


                                                                                                 Otto Stern
 1943
استرن ( به آلماني : اشترن ) ، اوتو.

ملـیت : آمريكايي. متـولد : 17 فوريه 1888 ، سوهرائو ، آلمان ( اكنون زوري ، لهستان ). متوفی : 17 اوت 1969 ، بركلي ، كاليفرنيا.
به خاطر مشاركتش در پيشبرد اشعه مولكولي و نيز كشف گشتاور مغناطيسي پروتون.

استرن در 1912 از دانشگاه برسلاو ( تأسيس : 1702 ميلادي ) درجه دكترا گرفت. بعد ، در زوريخ ، دستيار دوره‌هاي فوق دكتري اينشتين ( فيزيك 1912 ) و دوست او شد. پس از آن كه خدمت سربازي‌اش را در جنگ جهاني اول به پايان برد ، در دانشگاه فرانكفورت به همكاري با ماكس بورن
( فيزيك 1954 ) در رشته مكانيك‌هاي آماري پرداخت. استرن در دانشگاه فرانكفورت و بعد در دانشگاه هامبورگ تدريس كرد و و با همكاري پائولي ( فيزيك 1945 ) ، بور ( فيزيك 1922 ) ، و اهرنفست ، آزمايشگاه بزرگي براي تحقيقات باريكه مولكولي در دانشگاه اخير برپا داشت.
استرن از 1933 به تابعيت امريكا درآمد و به جهت تحقيقاتش در فيزيك اتمي و كشف گشتاور مغناطيسي پروتون ، جايزه نوبل 1943 به او عطا شد.


                                                                                            Isidor Isaac Rabi
 1944
رابي ، ايزيدور آيزاك.
ملـیت
: امريكايي. متـولد : 29 ژوئيه 1898 ، زيمانوف ، لهستان ( اكنون در اوكرايين ). متوفی : 1988 ، امريكا.
به خاطر كشف روش تشديد در ثبت خصوصيات مغناطيسي هسته اتمي.

 رابي از عنفوان كودكي به امريكا رفت و در جامعه يهوديان نيويورك پرورش يافت. در 1919 از دانشگاه كورنل درجه ليسانس و در 1927 از دانشگاه كولومبيا درجه دكترا گرفت. پيش از آن كه به هيئت علمي دانشگاه كولومبيا بپيوندند ، كه تا زمان بازنشستگي در آن باقي ماند ، براي مدتي كوتاه
( 1927-1929 ) با استرن ( فيزيك 1943 ) همكاري داشت.
رابي كه در جريان جنگ روي رادارهاي ميكروموج كار مي‌كرد ، پس از جنگ به رياست « كميته عمومي مشورتي كميسيون انرژي اتمي » برگزيده شد و به عضويت هيئتي كه از امريكا به يونسكو رفت و سرن را پايه گذاشت درآمد. او كه به آزمايش‌هاي استرن در باب تابه مولكولي متكي بود ، روش بازآوايي ( تشديد ) مغناطيسي اتم و تابه‌هاي مولكولي را براي مشاهده طيفي كشف كرد.
روش تشديد اتمي رابي و آزمايش‌هاي او در اين زمينه پايه اعطاي چندين جايزه فيزيك نوبل در سال‌هاي بعد شد.
 

                                                                                           Wolfgang Pauli
1945
پاولي وولفانگ .
مليت:
اتريشي . متولد: 25 آوريل 1900 وين . متوفي: 15 دسامبر 1958 زوريخ
به خاطر کشف اصل طرد  که اصل پائولي نيز خوانده شد.

 پاولي درجه دکترايش را در سال 1921 از دانشگاه مونيخ گرفت و بعد در کپنهاگ ( با نيلس بور .فيزيک 1922 . ) به کارو تحقيق ادامه داد . بر اثر تشويق زومر فلد مقاله اي درباب نسبيت نوشت که بعدها به صورت کتاب منتشر شد . و اينشتين از آن به عنوان " اثري داراي بينش عميق فيزيکي " ستايش کرد . پاولي در دانشگاه هامبورگ به تدريس پرداخت . و سپس از سال 1928 به عنوان استاد فيزيک نظري در موسسه تکنولوژي فدرال ، زوريخ ، برگزيده شد . در سال هاي جنگ جهاني دوم به تابعيت آمريکا درآمد و در دانشگاه پرينستن ، نيوجرسي ، به تدريس پرداخت و تا آخر عمر همان جا ماند . تا اوايل دهه 1920 ديگر آشکار شده بود که هر الکترون در اتم دست کم داراي سه مشخصه است :
 1) فاصله شعاعي بارز از هسته اتم .
 2) مداري با شکل بيضوي خاص
 3) سمتگيري مخصوص در ميدان مغناطيسي ضعيف اتم .
اين سه مشخصه با سه عدد کوانتمي مجزا شدند : n( عدد کوانتمي ) l ( عدد کوانتمي مداري ) و m ( عدد کوانتمي مغناطيسي براي حرکت مداري ) . مشارکت پاولي در پيشبرد مفهوم الکترون عبارت بود از کشف يک مشخصه ديگر براي الکترون ها . تحقيقات او درباره  اثر زيمان {فيزيک1902} به اين نتيجه رسيد که هر الکترون داراي مشخصه اسپين (چرخش) نيز هست و شماره1/2+ را به عنوان عدد کوانتوم اسپين به آن اختصاص داد. پاولي،بعد از آن ، پيشنهاد نظري گستاخانه اي ارائه کرد و اظهار داشت که مجموعه اعداد کوانتوم هر الکترون در اتم، منحصر و يگانه است،و دو الکترون در يک اتم هرگز داراي مجموعۀ اعداد کوانتوم مشابه نيستند. اين پيشنهاد، "اصل طرد پاولي " نام گرفت، و همين اصل بود که اجازه داد براي نظم الکترون ها در اتم هاي مختلف توضيحي عقلاني به دست آيد. اين اصل را پاولي در 1925 منتشر کرد ،و جايزه فيزيک نوبل در 1945 به خاطر همين اصل به او اعطا شد.پاولي در1930 موفق به کشف نوترينو (يا پاولينو) شد، وآزمايشهاي پيچيده اي که در 1956، يعني دو سال پيش از مرگ او، به عمل آمد نشان داد که پيش بيني 25سال قبل وي تا چه اندازه درست بوده است. 

 
                                                                                     Percy Williams Bridgman
 1946
بريجمن، پرسي ويليامز.
مليت:
امريکايي. متولد:21آوريل1882،کيمبريج،ماساچوست. متوفي: 20اوت 1961 به علت خودکشي ، نيوهمپشاير. 
به خاطر تحقيقات مربوط به فشارهاي بسيار زياد،وکشف متعافب ميدان فيزيکي فشار زياد.

بريجمن که فيزيکداني تجربي بود، درجه دکترايش را از دانشگاه ها روارد در 1908 دريافت کرد و از 1913 تا زمان بازنشستگي (1954) به عنوان استاد در همان دانشگاه باقي ماند. بريجمن در باب تأثير فشار زياد بر همه مختصات قابل اندازه گيري اجسام تحقيق کرد، از جمله درباره کشساني ، چسبندگي و رسانندگي الکتريکي و گرمايي. او موفق به تبديل چند ريختانه موادي شد که تا زمان شناخته نشده بودند. بدين ترتيب، براي نخستين بار امکان آن حاصل شد که مختصات ماده تحت همان شرايط فشار بسيار زيادي که در اعماق زمين وجود دارد در آزمايشگاه بررسي شود. اين امر طبعا باعث افزايش علاقه مندي به تحقيقات زمين فيزيکي شد. بريجمن عميقا به بررسي معناي مفاهيم فيزيکي و ماهيت نظريه فيزيک دلبستگي داشت و به ارتباط با اهميت مفاهيم فيزيکي با آزمايشهاي عملي وتجربي واقف بود. او کارهايش را وقف گسترش وپيشبرد رشته اي کرد که به رهيافت عملياتي نسبت به معناي مفاهيمي چون جرم، نيرو، انرژي، شدت ميدان الکتريکي ، وامثال اينها معروف شد. رهيا فت عملياتي، درشکل اوليه و تا حدودي افراطي خود، بدين معنا بودکه دريافتن بلفعل، که مشاهده يا اندازهگيري آن مفهوم را اجازه دهد، امکا نپذير است. اين نحوۀ نگرش او بزودي به "گرايش عملياتي" معروف شد. در طول قرن بيستم، برداشت بريجمن داير بر اينکه هر آنچه از نظريه پردازي فيزيکي حاصل مي شود فقط وقتي واجد معنا خواهد بود که با آزمايشها وعمليات با لفعل فيزيکي به محک زده شود- برآنچه
مي تواند روش شناسي فيزيک خوانده شود تأثيري فراوان داشته است.

 
                                                                                Sir Edward Victor Appleton
 1947
اپلتن ، سر ادوارد ويکتور.
مليت:
بريتانيايي. متولد:6سپتامبر 1892، يورکشاير. متوفي: 21آوريل 1965، ادنبارو.

به خاطر تحقيقاتش در يونوسفر،که منجر به تکميل رادارشد، و بخصوص به خاطر کشف لايه موسوم به اپلتن.

اپلتن در کالج سنت جانز،کيمبريج، تحصيل کرد وبعد در آزمايشگاه کونديش تحت نظر تامسن{فيزيک1906} به کار پرداخت و در 1920 به عنوان استاد کلنکز کالج، لندن، منتقل شد. در 1936 به عنوان استاد فلسفه طبيعي به کيمبريج بازگشت. در 1939 به وزارت تحقيقات علمي وصنعتي منصوب گرديد، و در 1941 به دريافت لقب{سر} مفتخر شد. از 1949 رياست دانشگاه ادينبارو را بر عهده گرفت. اپلتن به تحقيقا ت پرداخت که از اوايل قرن بيستم در باب وجود لايه اي در جو بالا وجود دارد. و در 1925 به اين نتيجه رسيد که چنين لايه اي (لايهe) در ارتفاع 96 کيلومتري وجود دارد. او به تشخيص لايه اي ديگر در ارتفاع 2400 کيلومتري نيز موفق شد که به لايه اپلتن موسوم گرديد. جايزه فيزيک نوبل به خاطر تحقيقاتش در يونوسفر ، که به تکميل رادار شد، به وي اعطا گرديد.

 
                                                                          Patrick Maynard Stuart Blackett
 1948
بلكت ، پتريك مينارد استيورات.
ملـیت:
بريتانيايي. متـولد: 18 نوامبر 1897 ، لندن. متوفی : 13 ژوئيه 1974 ، لندن.

به خاطر اصلاح و بسط استعمال اتاق ابري ويلسون ، و كشفياتش در حوزه‌هاي فيزيك هسته‌اي و تابش كيهاني.

بلكت در 1921 از دانشگاه كمبريج فارغ‌التحصيل شد و به مدت 10 سال در آزمايشگاه كونديش در باب اتاق ابري تحقيق كرد. در 1937 به استادي فيزيك دانشگاه منچستر و در 1953 به استادي و رياست بخش فيزيك امپريال كالج علوم و تكنولوژي ، لندن رسيد. در 1965 به رياست لنجمن سلطنتي منصوب شد و در 1965 لقب لرد مادام‌العمر گرفت.
جايزه نوبل به جهت كارهاي بلكت در اصلاح و بسط استعمال اتاق ابري ويلسون كه به اثبات وجود پوزيترون انجاميد ، و نيز اكتشافات مربوط به تابش كيهاني به وي عطا شد.

 
                                                                                           Hideki Yukawa
 1949
يوکاوا ، هايده کي.
مليت:
ژاپني. متولد: 23ژانويه1907، توکيو. متوفي: 10سپتامبر1981، کيوتو.

به خاطر پيش بيني وجود مرزون ها و مبناي تحقيقات نظريش در باب نيروهاي هسته اي.
 
يوکاوا، يا نخستين ژاپني که به دريافت جايزه نوبل نايل شد، در دانشگاه کيوتو درس خواند (1926) و درجه دکترايش را از اوزاکا گرفت. او در هر دو دانشگاه درس داد و پس از پايان جنگ جهاني دوم، به دعوت موسسه تحقيقات عالي دانشگاههاي پرينستن وکولومبيا ،به امريکا رفت. يوکاوا در 1953 به کيوتو بازگشت و مابقي حيات دانشگاهيش را در همان جا گذراند. نيروي هسته اي که نوترون ها را به پروتون ها وديگر نوترون هاي واقع در هسته اتم مي پيوندند، بايد بردي بسيار کوتاه داشته باشد.  يوکاوا به اين نتيجه رسيد که، درست به همان ترتيبي که نيروهاي الکترو مغناطيسي در يک اتم به گسيل و جذب نور مربوطند، نيروهاي اتمي به تغيرات مزون ارتباط دارند. يوکاوا، با استفاده از ثابت پلانک و نسبيت اينشتين، تخمين زد که جرم ذره حدود 200 برابر جرم اکترون است و بار آن با الکترون برابر است. با کشف پي- مزون از سوي پاول{فيزيک1950}، در 1947، نظريه يوکاوا در باب نيروي قوي هسته اي تثبيب شد.


                                                                                            Cecil Frank Powell
 1950
پاول ، سسيل فرانک.
مليت:
بريتانيايي. متولد: 5دسامبر1903، کنت، انگلستان. متوفي: 9 اوت 1969، مبلان، ايتاليا. 
به خاطر تکيميل طريقه عکاسي براي تحقيق در هسته اتم و کشفياتش در ذرات هسته اي موسوم به مزون.

پاول در کيمبريج تحصيل کرد و درجه دکترايش را در سال 1927 در همان جا تحت نظر ويلسن{فيزيک1927} با تحقيق در باب چگالش در اتاقک هاي انبساط اخذ کرد. در 1928 به دانشگاه بريستول رفت و تا پايان دوران خدمتش در همان جا باقي ماند. در آنجا استاد شد و در 1948 به رياست "آزمايشگاه فيزيک هنري هربرت ويلز" منصوب گرديد.  پاول، با تغيير شيوۀ ويلسن در اتاقک انبساط، براي عکسبرادي و تعقيب ذرات واحد اتمي از بالون هاي پوليتيلن انباشته از ئيدروژن استفاده کرد. تکميل طريقۀ عکاسي براي تحقيق در هسته اتم مديون پا ول است و جايزه فيزيک نوبل 1950 به  همين دليل و نيز به جهت کشفياتش در ذرات هسته اي موسوم به مزون به او اعطا شد. موزن(پي مزون) را پاول با همکاري دانشمندان ديگر کشف کرد و به اين طريق نشان داد که اين ذرۀ زيرهسته اي مستقيما در واکنش هسته اي توليد مي شود ودر فرار خود بسرعت وا مي پاشد و توليد مو مزون مي کند. اين کشف موجب حل مشکلي ديرين شد و راه دوراني نو را براي فيزيک ذرات باز گشود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:52  توسط محبوبه بابایی  | 

ماهيت اساساً بدون جبريت مکانيک کوانتوم بر اصل عدم حتميت يا رابطه عدم حتميت ،که اولين بار در سال 1927 به وسيله ورنر هايزنبرگ تدوين شد، متکی است. اين اصل به طور خلاصه می گويدکميت های فيزيک کوانتوم به جفت هايی تقسيم می شوندکه کميت های«مزدوج» نام دارند و اصولاً نمی توان در آن واحد با دقت زياد يک يک اعضای هر جفت را اندازه گرفت.فرض كنيد دو كميت مزدوج را اندازه گيري كرده ايم اصل عدم حتميت مي گويد كه اصولاً ممكن نيست كه هر دو را با دقت خيلي زياد اندازه گرفت. البته در عمل خطاي اندازه گيري از اين نوع معمولاً بسيار بزرگتر از حداقلی است كه اصل عدم حتميت از آن صحبت مي كند. نكتة اصلی كه عوابقش نيز بسيار مهمند اين است كه اين خطاي اندازه گيري جزء قوانين اساسي نظريه كوانتوم است. محدوديتهاي قيد شده در اصل عدم حتميت را نبايد به معناي ناقص بودن دستگاه هاي اندازه گيري تلقي كرد و استنتاج نمود كه اين محدوديت با پيشرفت فنون اندازه گيری تقليل مي يابد. اين اصل قانون مهمی است كه تا زمانی كه قوانين نظريه كوانتوم به شكل كنونيشان پابرجا هستند، صادق خواهد بود.اين بدان معناست نيست كه قوانين تغيير نخواهند كرد يا اصل عدم حتميت را هرگز نمی توان رد كرد. ولي در نهاد اساسی فيزيك معاصر يك تغيير انقلابی بايد رخ دهد، تا اين اصل را به كنار گذاريم. بعضي از فيزيكدانها(از جمله اينشتين) معتقد بودند اين مشخصه فيزيك كوانتوم مورد ترديد است و امكان دارد زماني به كنار گذاشته شود. اما اين قدمي است بنيادي و در حال حاضر هيچ كس نمي تواند چگونگي حذف اين اصل را به درستي نشان دهد. تفاوت مهم بين نظرية كوانتوم و فيزيك كلاسيك كه به اين اصل مربوط مي شود، در مفهوم شرايط لحظه اي يك دستگاه فيزيكي نهفته است.

در مكانيك كوانتوم هر يك از حالات دستگاه را مي توان توسط تابع خاصي، كه آن را«تابع موج» مي ناميم، نشان داد. اين تابع مقادير عددی به نقاط يك فضا منسوب مي دارد.(ولی اين به طور كلي فضاي آشنای سه بعدی ما نيست، بلكه فضای مجردی است با ابعاد بالاتر.) اگر مقادير يك مجموعه كامل كميتهای حالتی براي زمان t داده شده باشد، تابع موجی دستگاه براي زمانt به طور منحصر به فردی تعيين مي شود. اين توابع موجی اگر چه هر يك به مجموعه اي از كميت هايی متكی است كه از نظر فيزيك كلاسيك ناكاملند، در مكانيك كوانتوم نقشي شبيه شرح حالت در مكانيك كلاسيك بازی مي كنند. تحت شرايط انزوا امكان دارد براساس تابع موجی داده شده در t تابع موجي در T را تعيين كرد. اين كار به كمك معادلة معروف «ديفرانسيل شرودينگر» انجام می شود.اين معادله شكل رياضی يك قانون جبری را دارد و تابع موجی كامل را براي زمانT مي دهد. بنابراين اگر تابع موجی را به عنوان نمايش كامل حالت آنی بپذيريم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه حداقل در سطح نظری، جبريت در فيزيك كوانتوم حفظ مي شود.وقتي برخی از فلاسفه از قبيل«ارنست ناگل» و فيزيكدانهايی مانند«هنری مارگنو» مي گويند كه هنوز در قوانين مربوط به حالات دستگاه های فيزيكی، جبريت موجود است و صرفاً تعريف«حالت يك دستگاه» عوض شده، نمي توان با آنها مخالفتی كرد، چون در واقع درست مي گويند. اما لغت«صرفاً» مي تواند گمراه كننده باشد چون اين توهم را به وجود مي آورد كه تغيير تعريف صرفاً پاسخ ديگري است به اين سؤال كه: «كميتهای شاخص حالت يك دستگاه كدامند؟» در واقع اين تغيير بسيار اساسي تر است. فيزيكدانهاي كلاسيك مطمئن بودند كه با پيشرفت تحقيق، قوانين، دقيق تر و دقيق تر مي شوند و حدی براي اين تدقيق در پيش بينی رخدادهاي مشاهده شدني وجود ندارد. در مقايسه، نظريه كوانتوم حد غير قابل عبوری را بنيان مي گذارد. به همين دليل اگر بگوييم كه نهاد علّی - نهاد قوانين- در فيزيك مدرن اساساً متفاوت است با نهادش از زمان نيوتن تا پايان قرن نوزدهم، خطر گمراهي را كمتر كرده ايم، به اين ترتيب جبريت به مفهوم كلاسيكي آن طرد مي شود.فهم اين امر آسان است كه چرا پذيرفتن اين تصوير جديد بنيادي از قانون فيزيكي براي فيزيك دانها از نظر روانی مشكل بود. خود پلانك كه طبيعتاً متفكر محافظه كاري بود، وقتي برای اولين بار فهميد كه دفع و جذب تشعشع ، روندی متداوم نيست، بلكه به صورت واحدهای غيرقابل تقسيم صورت نی گيرد، اندوهگين شد. اين گسستگی آنقدر با روح فيزيك سنتی مخالف بود كه برای بسياری از فيزيك دانها از جمله پلانك بسيار مشكل بود خود را به شيوة تفكر جديد عادت دهند.

خصلت انقلابي اصل عدم حتميت هايزنبرگ موجب شد كه برخي از فلاسفه و فيزيك دانها پيشنهاد كنند كه تغييرات اساسيدر زبان فيزيك به عمل آيد. خود فيزيكدانان به ندرت از زبانی كه به كار می برند صحبت مي كنند. اين نوع صحبتها را تنها از زبان آن عده قليلی از فيزيكدانانی كه فيزيك خوانده اند، مي شنويم. اين عده از خود مي پرسند:«آيا لازم است زبان فيزيك را طوری ترميم كنيم كه خود را با روابط عدم حتميت وفق دهد؟ و اين ترميم چگونه انجام مي گيرد؟»افراطي ترين پيشنهادات برای اين ترميم به تغييری در شكل منطقِ به كار رفته در فيزيك مربوط مي شود. «فيليپ فرانك» و «موريس شليك» متفقاً اين نظريه را ارائه دادند كه تحت بعضی از شرايط، تركيب دو گزاره با معنی در فيزيك ممكن است بي معني باشد. پيشنهاد مشابهی توسط«گرت بيركهوف» و «جان فون نويمان» كه هر دو رياضيدان بودند ارائه شد كه پيشنهاد كردند بايد تغييرات لازم در«دستورات تبديل» داده شوند نه دستورات سازنده. و فيزيكدانها بايد يكی از قوانين توزيع پذيری در منطق گزاره ها را به كنار گذارند.پيشنهاد سوم از جانب«هانس رايشنباخ» داده شد كه معتقد بود منطق دو ارزشي سنتی را بايد به نفع منطق سه ارزشی كنار گذاشت. در اين منطق هر دو گزاره می تواند سه مقدار ممكن بپذيرد: T(راست)، F(دروغ)، I(نامتعيّن). بجاي قانون كلاسيك نفي ثالث- كه يك گزاره يا راست يا دروغ و شقّ سومي موجود نيست- قانون نفي رابع را داريم. گزاره ها يا راستند يا دروغ و يا نامتعيّن، شقّ چهارمي موجود نيست.رايشنباخ براي اينكه سه ارزش خود را در فيزيك جاي دهد لازم ديد رابطه هاي منطقی متداول را به كمك جدولهاي ارزش، كه بسيار بغرنج تر از نهايی هستند كه براي تعريف رابطهای دو ارزشي متداول به كار مي روند، دوباره تعريف كند. به علاوه وی مجبور شد رابطهای جديدی را وضع كند. در اينجا نيز اگر لازم باشد منطق را اين طور براي زبان فيزيك بغرنج كنيم، اين كار قابل قبول است، اما در حال حاضر لزومي براي اين جهش بنيادی نيست.البته بايد ديد تكامل آتی فيزيك چگونه است. متأسفانه فيزيكدانها به ندرت نظريه هايشان را به شكلي كه مطلوب منتقدان است عرضه مي كنند. اينها نمی گويند:«اين زبان من است، اينها واژه های اوليه هستند، دستورات سازنده من اين و اصول موضوعي منطقی من نيز آنانند.»مشخص كردن اصول موضوعی تمام حوزه فيزيك به شكلی مدون كه منطق را نيز در بر گيرد بسيار سودمند است. اگر اين كار صورت می گرفت، آسانتر مي شد ديد كه آيا دلايل خوبي برای عوض كردن مباني منطقی فيزيك وجود دارد يا نه.

در اينجا روی مسائل عميق مربوط به زبان فيزی، كه هنوز حل نشده اند، انگشت مي گذاريم. اين زبان به استثنای بخش رياضيش هنوز عمدتاً زباني است طبيعی؛ يعني دستوراتش به طور ضمنی در عمل آموخته می شود و به ندرت به طور صريح فرموله مي شود. البته تاكنون هزاران واژه و عبارت جديد كه مخصوص زبان فيزيك هستند اتخاذ شده اند و در موارد كمي دستورات خاصي براي به كار بردن بعضي از اين واژه ها و علايم فنی شده اند. دقت و كارآيی كلي زبان فيزيك مانند زبانهای علوم ديگر تدريجاً افزون تر شده است. اين گرايش يقيناً ادامه پيدا خواهد كرد، ولی در حال حاضر تكامل مكانيك كوانتوم هنوز به صورت تدقيق زبان فيزيك منعكس نشده است.مشكل بتوان پيش بينی كرد كه زبان فيزيك چگونه تغيير خواهد كرد اما با يقين می توان گفت كه دو گرايش كه در نيم قرن گذشته منجر به اصلاحات بزرگي در زبان رياضيات شده اند، در تدقيق و روشن ساختن زبان فيزيك نيز به همان اندازه سودمند خواهد بود، يكی به كار گرفتن منطق نوين و نظريه مجموعه ها و ديگري اتحاذ روش اصل موضوعی به شكل مدرنش مي باشد كه متضمن يك دستگاه زبان فرمال شده است. در فيزيك امروزه كه در آن نه فقط محتوی نظريه ها بلكه تمامی نهادِ ادراكي فيزيك نيز مورد بحثند اين هر دو ارزش كمك بزرگی است.

اين مسئله جالبی است كه همكاری نزديك فيزيكدانها و منطقدانان را جلب مي كند. به كار گرفتن منطق و روش اصل موضوعی در فيزيك نه تنها بين خود فيزيك دانها و همچنين بين فيزيكدانها و دانشمندان ديگر را بهبود مي بخشد، بلكه وظيفه خطير ديگري نيز دارد و آن تسهيل در كار ساختن مفاهيم جديد و فرمولبندی فرضيات نو است. در سالهاي اخير مقدار زيادي نتايج آزمايشي نو جمع آوری شده كه خيلي از آنها مديون بهبود يافتن دستگاه هاي آزمايش، از قبيل اتم شكنهای بزرگ است. براساس اين نتايج مكانيك كوانتوم پيشرفت عظيمي كرده است. متأسفانه كوشش برای نوسازی اين نظريه به شيوه ای كه همه اين داده ها را در خود جاي دهد موفقيت آميز نبوده است و در جريان امر معماهای اعجاب انگيز و گيج كننده ظاهر شده اند. حل اين معماها بسيار مبرم ولی شاق است. اين فرض معقولی است كه به كار بردن ابزار ادراكی جديد مي تواند كمك بزرگي به كار حل اين معضلات كند.بعضي از فيزيكدانها معتقدند كه احتمال زيادی وجود دارد كه در آينده نزديك در اين زمينه انقلابی صورت گيرد. اگر رهبران سياستمدار جهان از به كار بردن حماقت نهايی جنگ هسته ای دوری جويند و به بشر اجازه بقا دهند، دير يا زود علم يقيناً به پيشرفت چشمگيرش ادامه داده و ما را به بصيرت ژرف تری از ساختار جهان نائل خواهد كرد.

منبع: مقدمه ای بر فلسفه علم

نویسنده: رودلف کارناپ

نگارنده: نوید روهنده


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:14  توسط محبوبه بابایی 

مرگ پناهگاهی است که هستی در آن پناه می جوید.« هایدگر »                  

مفهوم روشنی هست که به موجب آن هر یک از ما ، خواه و نا خواه ، سرانجام به کمال می رسد . در هر حال ، ما برای همیشه زنده نیستیم ؛ و مجموع وجودمان را می توان همچون چیزی تعریف کرد که با مرگ مان از جهان تفریق می شود . ولی این فقط مسئله را تشدید می کند ، زیرا ما چگونه اصلا می توانیم در جایگاهی باشیم که این کلیت را تصور کنیم ؟ مادام که می زییم ، آینده را پیش نگری می کنیم : ما را اساسا آن چیزی باز می دارد که هایدگر آن را « نبودِ کلیت» دایمی می خواند ، معلق ماندن پایدار کار و باری اتمام نیافته . نه فقط وجود حاضر ما بلکه همچنین این فرایازیدن نیز هست که سرانجام « با مرگ پایانی می یابد » .ممکن است که تصور توانید وجودتان را به نحو قیاسی ، با مشاهده ی مرگ های دیگران و به کار بستن آنچه آموخته اید در مورد خودتان ، کلیت ببخشید . ولی این قیاس در سرِ بزنگاه همیشه شما را نومید می کند . مرگ کس دیگر همیشه در حکم پایان جهان آن کس است ، نه شما ؛ این مرگ در میان جهان شما روی می دهد ، نه آن کسان ؛ و شما آن را به یاد می آورید ، نه آن کسان . چنان که هایدگر یادآور می شود ، هنگامی که مویه می کنیم ، از آن روست که « متوفا جهان ما را وانهاده و آن را پس ِ پشت گذاشته است » .همیشه « بر حسب آن جهان » است که ما غصه دار می شویم . و گرنه ، می توانید بکوشید درباره ی زندگی همچون امری بیندیشید که به « تحقق » می رسد ، کمابیش مانند میوه ای که تا حد آبداری می رسد و سپس تلپی به زمین می افتد . ولی این قیاس نیز به شما کمکی نمی کند . با پختگی ، میوه خود را به تحقق می رساند . اما آیا مرگی که دازاین ( واژه دازاین در معنای آنجا ، اینجا ، همین جا و همان جا بودن است . گاهی به معنای در دسترس بودن است هایدگر دازاین را به د و معنی بکار برده است 1. هستی انسانها ؛ 2. موجود یا انسانی که از این گونه هستی برخودار است . بعضی از پژوهندگان ، دازاین را به معنای انسان دانسته اند اما هایدگر صریحا می گوید دازاین انسان نیست بلکه عبارت است از مناسبتی با هستی که انسان آن را به دست می آورد ویا ممکن است آنرا از دست بدهد . دازاین به خاطرهستی وجود می یابد زیرا که خود پاسدار هستی است. ) به آن میرسد ، به این تعبیر تحقق به شمار می آید ؟ دازاین با مرگ خود « سیر خود را به تحقق » رسانده است . ولی آیا باانجام دادن این کار ، لزوما امکانات ویژه ی خود را به آخر رسانده است ؟ به بیان دقیق تر ، آیا اینها [ امکانات ] دقیقا آنچه نیستند که دازاین دور می شود ؟ حتی دازاین « نا تحقق یافته » پایان می گیرد . از سوی دیگر ، به پختگی رسیدن ِ دازاین تنها با مرگ اش چنان پیش پا افتاده است که دازاین می تواند پیش از پایان به تمامی پختگی خود را از سر گذرانده باشد . در بخش اعظم ، دازاین در نا تحقق بخشی پایان می گیرد ، و گرنه با فروپاشیدن و به مصرف رسیدن ، برای مردن همیشه یا بسیار جوان اید یا بسیار پیر .هایدگر می گوید یگانه راهی که اصلا می توانید معنا و اهمیت کل وجودتان را در یابید این است که مرگ تان را نه امکانی دوردست ، ولی مشخص و روشن ، مانند مورد ِ اصابت صاعقه قرار گرفتن ، بلکه چون یقینی نا معّین ولی قریب الوقوع در نظر بگیرید که در هر دم ممکن است . شما چند سال زندگی نمی کنید و سپس از زندگی باز نمی ایستید ، مانندماشینی که همچنان به چرخیدن ادامه می دهد تا اینکه سرانجام سوختش ته می کشد . هر لحظه از وجودتان تحت تأثیر مرگ تان ، یا به زبان دقیق تر « هستن بسوی مرگ» تان است . شما اساسا کران منداید : روزهاتان شمارش دارد . ( مردم گاه از بابت « گشاده دست بودن در مورد وقت خود » ستوده می شوند ؛ و شاید نوع دیگری از گشاده دستی وجود نداشته باشد : مفهوم گشاده دستی چندان معنا نداشت اگر هرگز قرار نبود بمیریم .) ممکن است بکوشید این را فراموش کنید ، ولی زندگی تان همیشه با احساس تان از پایان یافته اش به یادتان می آورد . نکته ای پیش پا افتاده است که مرگ بزرگترین مساوات طلب است ؛ ولی به طریقی دیگر ، چنان هایدگر یادآور می شود ، مرگ چیزی است که به مطلق ترین وجه ما را « متفرد می کند » . مرگ به مفهوم یک شخصیت درونی متمایز ما را از « فردیت » برخودار نمی سازد ، بلکه تفاوت های محضی را برقرار می کند که وجودی را از دیگر جدا می سازد : واقعیت های ِ سنگ ِ گوری زندگی . به رغم جامعه پذیری تمام عیار ِ « با ـ جهان » ، هر وجود ، در پایان ، از بیخ و بن « نا ـ نسبت مند » است . مرگ تان منحصرا دغدغه ی خاطر شماست ، زیرا هنگامی که می میرید ، هستن ـ در ـ جهان ـ با ـدیگران تان به پایان می رسد ، ولی مال آنها ، گرچه ممکن است به راه های گوناگون تحت تأثیر قرار بگیرد ، همچنان ادامه می یابد . یگانه معنایی که بر پایه ی آن می توانید کل وجودتان را در یابید رویاروی شدن با « امکان دیگر ـ قادر ـ نبودن ـ در آنجا ـ بودن » همچون « امکان ِ مخصوص به خودتان » ، و از این رو نظر کردن به زندگی تان همچون نا کاملی پایداری است که با همه ی این احوال به پایان می رسد . البته ، خرد همگانی ِ خود ـ همه کس ما همه ی این فلسفه ورزی درباره ی مرگ را کمابیش بیمار گونه و کلافه کننده می یابد . خرد همگانی به واقعیت مرگ با دست تکان دادنی و « حالتی از برتری » اذعان می کند ، ولی از اندیشیدن درباره ی معناهای ضمنی ِ آن تن می زند . « مردن » هم تراز ویدادی می شود که ، به یقین ، به دازاین می رسد ، ولی منحصرا به هیچ کس تعلق ندارد . مردن ، که اساسا به چنان شیوه ای از آن من است که هیچ کس نمی تواند نماینده ی من باشد ، به رخداد پیشامدی عمومی منحرف می شود که « همه کس » با آن رویاروی می گردد ...این پنهان داشت طفره آمیز در حضور مرگ چنان سرسختانه بر روزینه گی چیرگی دارد که ، در بودن با یکدیگر، « همسایگان » اغلب همچنان به گفت و گو با « شخص میرنده » با این باور ادامه می دهند که او از مرگ خواهد گریخت و چندی نمی گذرد که به روزینه گی آرامش یافته ی جهان مورد علاقه اش باز خواهد گشت . چنین « دغدغه » ای در حکم « تسلی » بخشیدن به اوست ... با این همه ، در بن ، این تسکینی نه فقط برای اوست که در حال مردن است بلکه بیشتر از آن برای کسانی است که او را «تسلی» می دهند ... در واقع مردن دیگران اغلب چنان که باید و شاید گرفتاری و مزاحمتی اجتماعی ، اگرنه حتی بی ملاحظه گی و بی فکری تمام عیار ، شمرده می شود که باید از عموم مردم در برابر آن محافظت کرد . « همه کس می میرد » ، این را با شانه بالا انداختنی و خنده ی تلخی می گوییم . ولی این فقط وّراجی همه کس است ، و می کوشد طبق معمول ما را از این واقعیت منفک سازد که همه ی ما باید مرگ های خودمان را ، به تنهایی در امکان نا ـ نسبت مند خودمان ، بمیریم .

بی گمان خرد همگانی تعارضی را میان درگیری آشکار با جهانی که وجدان مان را به آن فرامی خواند ، و تک افتادگی نا ـ نسبت مند ی که در پرتو هستن ـ به سوی ـ مرگ مان نمایان می شود، حدس می زند . ولی خرد همگانی مرگ را سوء تفسیر می کند، همانگونه که هر چیز دیگر را سوء تفسیر می کند . افزون بر این ـ یا آنگونه که هایدگر خواهد کوشید ما را متقاعد کند ـ رّد پای همه ی سوء تفسیرهایش ، و از این رو همه ی بی اصالتی مارا ، می توان تا سرچشمه ای واحد پی گرفت : فهم مبتنی بر خرد همگانی ما از زمان .از نظر هایدگر مفهوم زمان را می توان در ابدیت یافت و پیش شرط آن اشراف و درک کامل ابدیت است. برای این منظور باید به ابدیت ایمان یافت اما فیلسوفان به ایمان و یقین در این باره هرگز نمی رسند چرا که شک اساس فلسفه است و فلسفه هرگز نمی تواند حیرت را ازمیان بردارد. الهیات از نظر هایدگر با دازاین انسانی یعنی هستی نزد خدا و هستی زمان مند در انسان سروکار دارد اما خدا نیازی به الهیات ندارد و ایمان به او وجودش را سبب نمی شود. ایمان مسیحی با آنچه در زمان روی داده مرتبط است. چون فیلسوف ایمان نمی آورد می خواهد زمان را از خود زمان درک کند.هایدگر زمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می کند. در بحث زمان روزمره می گوید که زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند. زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش تر و پس تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر می پرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد.آیا من همین اکنون هستم؟ یا تنها آن کسی که این را می گوید؟ هایدگر زمان طبیعی را همان ساعت طبیعی تبادل روز و شب می داند که دازاین انسانی آن را مشخص کرده است. آیا من بر هستی زمان احاطه دارم و چیره ام؟ آیا خود را در اکنون دخیل می دانم؟  آیا من خود اکنونم و دازاین من زمان است؟ آیا این زمان است که ساعت را در ما به وجود می آورد؟ زمان را می توان همچون « زمان جهان » دریافت ، یعنی زمان عملی ِ وسیله ی آماده ـ در ـ دست ـ زمان عملی برداشت محصولات و وعده های غذا ، میعادها و ظایف ، برخاستن وبه رختخواب رفتن . زمان جهان کاملا به معنای دقیق کلمه زمان « روزینه گی » است ؛ زیرا ، مانند مکانیّت هر روزه ، با طلوع و غروب خورشید برای ما تعریف می شود .

دازاین در درافکندگی اش به دگرگونی های روز و شب تسلیم شده است ... این « سپس » که دازاین خود را با آن مشغول داشته است بر حسب چیزی تاریخ می خورد که با روشن شدن پیوند دارد ...طلوع آفتاب ... دل مشغـولی از « در ـ دسترس ـ بودن خورشید بهره می جوید ، که روشنایی و گرما می بخشد ... بر پایه ی این تاریخ گذاری است که « طبیعی ترین » مقیاس زمان سر بر می آورد ـ روز . با این همه ، ما به هدایت خرد همگانی دست به بدفهمی زمان جهان می یازیم . ما آن را شبکه ی درگیری اش با جهان وامی گسلیم و آن را به « اکنون » ی پیوند می دهیم که آن را چون لحظه ای گذرنده در نظر می آوریم که لمحه ای بر ما حاضر می شود . ما زمان مند بودن پیش نگری و حافظه را فراموش می کنیم ، وآیندگی را به « اکنون نه ـ بلکه بعدا ً» و گذشتگی را به « نه دیگر اکنون ـ بلکه پیش تر » فرو می کاهیم . ما خود را در حالتی تصویر می کنیم که بر دیواره ی پلی خم شده ایم و به رودخانه ای مهیب و نیرومند خیره می نگریم . این رود ، پیچیده در مه ، از سرچشمه های ناشناخته ی خود در آینده به سوی ما فرا می خیزد ؛ هنگامی که این رود همچون زمان حال از زیر ما می گذرد ، ما لحظه ی کوتاهی لمحه ی از آن را درمی یابیم ؛ و آنگاه از پس ِ پشت ما به اقیانوس های غیر قابل اندازه گیری زمان گذشته با شتاب گذر می کند . ما با گرفتن سر نخ خودمان از این تصویر از زمان « همچون زنجیره ای ، همچون رود ِ جاری ِ اکنون ها ، همچون جریان زمان» با زمان چنان رفتار می کنیم که گویی درون ـ جهان ـ در دسترس ما است ـ خلاصه ، همچون چیزی که هایدگر آن را زمان اکنون می نامد ـ یعنی زمان عینی ، بی کران نو همگن ِ علوم طبیعی . ما سپس این برداشت از زمان را بر خودمان فرا می افکنیم ، و آغاز به اندیشیدن به زندگی خودمان همچون چیزی که از « نقطه ی اکنون ها » تشکیل یافته است ( تقریبا مانند « نقطه ی من » های برداشت معمولی از خودمندی ) می کنیم . ما عمر را سلسله هایی از « تجربه ها » ، که همان اندازه از یکدیگر جدایند که نماهای بریده ای از یک فیلم ، در نظر می آوریم که هر یک فقط لحظه ای گذرنده بر ما « حاضر» می شود. حاصل چشم گیر این است که این زنجیره ی تجربه ها ، آن چه « واقعا» واقعی است ، در هر مورد ، دقیقا آن تجربه ای است که « در اکنون ِ جاری » حاضر ـ در ـ دست است ، حال آنکه آن تجربه ها که فراگذاشته اند یا فقط دارند فرا می رسند ، یا دیگر نیستند یا هنوز واقعی نیستند . دازاین از فراخنای زمان که میان دو مرز به آن ارزانی شده گذر می کند ، و این کار را به چنان شیوه ای انجام می دهد که ، در هر مورد ، فقط در «اکنون»« واقعی » است ، و گویی از میان زنجیره ی « اکنون های » « زمان ِ » خاص خود جست می زند . از این جاست که گفته می شود دازاین« زمان مند » است . به رغم دگرگونی دایمی این تجربه ها ، خویشتن خود را در سراسر کار با همانی معینی حفظ می کنند . البته می توانیم در این برداشت از زمان مندی آسایشی بیابیم : اگر زندگانی های ما عبارت از رشته های تجربه های جداگانه است ، آنگاه می توانیم تصور کنیم که برای همیشه ادامه می یابند . ولی می بایست همچنین ، هر چند به ابهام ، متوجه باشیم که از لحاظ هستی شناسانه نا اصیل است ، میدانیم که زندگانی خود را به سر بردن بر حسب زمان اکنون به معنای « گریختن » از کرانمندی یا « نظر بر گرفتن » ازآن است . با زیستن در « اکنون » ، ما خود را به همه کس مبدل می کنیم . زمان مندی ِ نا اصیل ِ دازاین نااصیل آن سان که سقوط می کند ، می بایست ، چون چشم برگرفتنی از کرانمند ، از شناختن زمان مندی ... اصیل به طور کلی در بماند و اگر در واقع شیوه ای که بر پایه ی آن دازاین معمولا درک می شود با « همه کس » هدایت شود ، فقط بدین سان است که « باز نمود ِ»خود فراموشی ِ « بی کرانگی ِ »زمان ِ عمومی تحکیم می شود . « همه کس » هرگز نمی میرد زیرا نمی تواند بمیرد ... تا با آخر « [همه کس ] همیشه زمان بیشتری دارد » . ولی همه ی ما دارای وجدانی هستی شناسانه ایم ، و هرگز نمی توانیم یکسر خود را فریب دهیم . حتی در نیم روز ِ خیره کننده ی روزینه گی آفتاب تابناک ، هستن ـ به سوی ـ مرگ ما سایه ی خود را می افکند . خرد همگانی ما را بر آن می دارد که به زمان همچون رودی بی کرانه بیندیشیم ، و ما اغلب با حسرت به التماس از آن می خواهیم که آهسته کند ، یا خشمگینانه آن را از بابت قساوتی که در قاپ زدن لحظه های کوتاه خوشبختی ما و به فراموشی سپردن شتابناک آنها به خرج می دهد، سرزنش می کنیم . با این همه ، اگر ما منسجم تر بودیم ، به همین سان مایل بودیم سرعتی را بستاییم که رود زمان به مدد آن شادی های آینده ی ما را به سوی ما حمل می کند ، و سپاس گزار مشیّتی باشیم که پیوسته آن را پر می کند و تضمین می کند که این رود هرگز خشک نمی شود . چرا می گوییم که زمان برمی گذرد، آنکه با همان تأکید فراوان نمی گوییم که زمان سر بر می آورد ؟ با این همه ، با توجه به زنجیره ی محض اکنون ها همان قدر حق داریم یکی را بگوییم که دیگری را . هنگامیکه دازاین از برگذشتنن زمان سخن می گوید ، در پایان ، بیش از آن زمان در می یابد که می خواهد بپذیرد . ما که بیش تر از آنکه بپذیریم در می یابیم ، آغاز می کنیم که در تصرف درکی اصیل از کران مندی زمان قرار گیریم . وجدان هستی شناسانه ی ما به ما هشدار می دهد که زمان مندی وجدان مان نمی تواند بر حسب زمان اکنون به نحو اصیل درک شود . ما « همچون مجموع فعلیت های زود گذر تجربه هایی وجود نداریم که پیاپی پیش می آیند و ناپدید می شوند » ، بلکه چون باشنده هایی هستیم که هر لحظه اش ازهم اکنون بر حسب وجود داشتن میان زادن و مرگ ساخته می شود . دازاین خط سیر یا دوره ای از « زندگی » را ـ آن دست که تا حدودی حر ـ در ـ دست است ـ با مرحله هایی از فعلیت های زودگذر پر نمی کند . دازاین خود را به چنان شیوه ای به پیش می کشد که هستن اش پیشاپیش همچون کشیدن ـ به پیش شکل می گیرد . « میان » ی که با زادن و مرگ پیوند دارد از هم اکنون در هستن دازاین جای دارد... به هیچ روی درست نیست که دازاین در نقطه ی زمان واقعی « است » ، و اینکه ، جدا از این ، در « محاصره » ی نافعلیت زادن و مرگ خود است . زادن چون به نحو وجودی درک خود ... چیزی نیست که گذشته باشد به معنای چیزی که دیگر حاضر ـ در ـ دست نیست ؛ و به همین سان مرگ دور است از اینکه نوع هستن چیزی را داشته باشد ...که هنوز حاضر ـ درـ دست نیست بلکه فرا می رسد ... دازاین نفس الامری همچون زاده شده وجود دارد ؛ و همچون زاده شده ، از هم اکنون میرنده است ، به معنای هستن ـ به ـ سوی ـ مرگ . مادام که دازاین به نحو نفس الامری وجود دارد ، هم« پایان » و هم « میان» شان هستند ، و به تنها شیوه ی مکن بر پایه ی هستن دازاین همچون نگرانی هستند ... همچون نگرانی ، دازاین همانا « میان » است . زمان مند ی اصیل همان اندازه به ما تعلق دارد که ما به آن متعلق ایم ؛ زمان مندی اصیل نیرویی از طبیعت نیست بلکه شیوه ای است که وجودمان خود را و جهان اش را « زمان مند می کند » . زمان مند ی اصیل زنجیره ی بی کران نقطه ی اکنونهای هماهنگ قائم به ذات نیست ، بلکه ساختار کران مند « لحظه ها »ی تمایز یافته است . لحظه های زمان مندی اصیل « خلسه وار » است به این معنا که این لحظه ها « بیرون از خودشان قرار می گیرند » . این لحظه ها با راه های بیشمار خاطره و پیش نگری به یکدیگر پیوند می خورند : این لحظه ها موضع هایی نیستند که رو پلی بر زمان مستحکم شده باشند ، بلکه میدانهای بیشماری هستند که هم به گذشته و هم به آینده فرا میرسند . لحظه ها « آینده سا » هستند ، ولی نه به این معنا که به سوی زمانهای بی کران که در پی می آید جهت گیری کنند . هر لحظه مجذوب مغـناطیس کرانمندی می شود ، مرگ را مانند عقربه ی قطب نمایی که به قطب شمال اشاره دارد پیش نگری می کند . در این جا اصطلاح « آینده آسا » آمدنی را در نظر داریم که بر پایه ی آن دازاین ، در بیشتر توانمندی ـ برای ـ هستن خویش ، به سوی خود می آید ...فقط تا آنجا که دازاین آینده آسا است می تواند به نحو اصیل همچون بوده است باشد . خصیصه ی « بوده است » ، به طریقی از آینده نشئت می گیرد ... و به طریقی که آینده که « بوده است » ( یا به بیان بهتر ، که در فرایند بودن است) خود را از اکنون می رهاند . این پدیده دارای یگانگی آینده ای است که اکنون را در فرایند بوده است قرار می دهد ؛ ما بر آن نام زمان مندی می نهیم . خرد همگانی و علم طبیعی ممکن است بکوشند تا ما را متقاعد کنند که این زمان مندی کرانمند و کیفی صرفا تفسیری اختیاری و انسان مدار از جریان عینی زمان بی کران است ، تقریبا مانند شبکه ی تمایزهای رنگی که ما بر فراز پیوستار طول موج های گونه گون نور قرار می دهیم . ولی ما در وجدان هستی شناسانه ی خود می دانیم که این قیاس کاذب است . نور پدیده ای طبیعی در جهان است ، و ما یا می توانیم آن را دریابیم یا نمی توانیم . زمان فرق دارد : مانند حقیقت ، اگر قرار باشد هر چیزی دیگری را اصلا در یابیم ، نیاز داریم که درکی از زمان داشته باشیم . و اگر ما تا کنون زمان را به نحو اصیل در نیافته باشیم ، آن هم بر حسب لحظه های خلسه وار وجود کران مند خودمان ، آنگاه هرگز قادر نخواهیم بود که « آن زمانی را توضیح وتفسیر کنیم که در دسترس فهم عادی است » ـ یعنی زمان جهان خرد همگانی هر روزه و زمان اکنون علم طبیعی . زمان جهان و زمان اکنون هنگامی سر بر می آورد که « خصیصه ی خلسه وار زمان مند ی آغازین تثبیت شده است » ، و لحظه های وجودمان از روابط شان با زادن و مرگ « عاری » شده اند به نحوی که این لحظه ها می توانند « خود را یکی پس از دیگری در راستایی ریسه کنند » و بدین سان « زنجیره ای پدید آورند » . کوتاه سخن آنکه شناخت عادی متکی برسوء تعبیری از زمان مندی اصیل است ؛ و هیچ درکی از جهان نداریم که ملازم بدفهمی نیست .

نزدیکترین چیزها مرگ و دورترین چیزها آرزوهاست. « سقراط »

 منابع:

   ¤ هایدگر و هستی و زمان

      نویسنده: جاناتان ری 

   ¤ اندیشه های فلسفی در پایان هزارۀ دوم

      محمد ضمیران

   ¤  www.javanbakht.net

   ¤ نگین اندیشه

      ایوب گبانچی

نگارنده: صبح ناز ریاضی


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:1  توسط محبوبه بابایی  | 

قوانين علی قوانينی هستند که به کمک آنها وقايع را می توان پيش بينی کرد و توضيح داد. تمامی اين قوانين ساختار علی جهان را توصيف می کنند. اگر جای پايی روی ماسه ببينيم اين طور استنتاج می کنيم که که کسی روی ماسه راه رفته است و نمی توان گفت که اثر پا موجب اين شده که کسی روی ماسه راه رود، حتی اگر راه رفتن را بر اساس قوانين علی از اثر پا استنتاج کرده باشيم. به طور مشابه اگر «الف» و «ب» نتايج نهايی زنجيره های علی باشند که به يک علّت مشترک باز می گردند، باز هم نمی توان گفت که «الف» موجب «ب» شده است. از آنجا که فرا رسيدن روز و شب دارای يک علت مشترک است، می توان مثلاً روز و شب را پيش بينی کرد، اما نمی توان يکی را موجب ديگری دانست. دليلی در دست نيست که از به کار بردن واژه «قانون علّی» به شيوه ای جامع خودداری کنيم، شيوه ای که صرف نظر از عقب يا جلو رفتن استنتاجات در زمان، در مورد همه قوانينی که حوادث خاصی را بر اساس وقايع ديگر پيش بينی می کنند يا توضيح می دهند، به کار می رود.با در نظر گرفتن اين نکته در مورد جبر می توان گفت «جبر» تز خاصی است درباره ساختار علّی جهان که معتقد است اين ساختار آنچنان نيرومند است که با در دست داشتن شرح کاملی از حالت کل جهان در زمانی خاص، به کمک قوانين می توان هر واقعه ای را در گذشته يا آينده محاسبه کرد. اين نظريه مکانيکی نيوتن است که لاپلاس آن را به طور دقيقی تحليل کرد. طبق اين نظريه، شرح حالت آنی جهان، نه تنها موقع مکانی هر ذره ای در اين جهان، بلکه سرعت آن ذرات را نيز در بردارد. اگر ساختار علی جهان آنقدر قوی باشد که اين تز را موجه بداند می توان گفت که اين جهان نه تنها دارای ساختاری است علی ، بلکه مشخصاً ساختاری جبری دارد.

در فيزيک معاصر، مکانيک کوانتوم دارای نهادی است علی که اکثر فيزيکدانان و فلاسفه علوم آن را غير جبری می دانند. به عبارت ديگر، از نهاد فيزيک کلاسيک ضعيف تر است، چون قوانينی را در بر می گيرد که اساساً احتمالاتی هستند. به اين قوانين نمی توان شکل جبری به اين صورت داد: «اگر چند کميت دارای مقادير خاصی باشند، آنگاه کميتهای خاص ديگری دقيقاً دارای مقادير مشخصی هستند.» يک قانون آماری يا احتمالاتی می گويد اگر چند کميت دارای مقادير خاصی باشند، آنگاه مقادير کميتهای ديگر به شکل يک توزيع احتمالاتی خاص معين می شود. اگر بعضی از قوانين اساسی جهان احتمالاتی باشند، تز جبريت صادق نيست. امروزه اين درست است که اکثر فيزيکدانان، جبريت را به مفهوم اکيدی که تاکنون استفهام شده، نمی پذيرند. تنها اقليت کوچکی معتقدند که فيزيک روزی به جبريت باز خواهد گشت. خود اينشتين هرگز اين عقيده را مردود نمی دانست. وی در تمامی طول حياتش معتقد بود که طرد جبريت در فيزيک موقتی است. تا امروز هنوز معلوم نشده آيا اينشتين درست می گفت يا نه.البته در تاريخ فلسفه مسئله جبريت به طور تنگاتنگی با مسئلة اراده آزاد مرتبط است. آيا انسان می تواند از چند عمل مختلف ممکن يکی را برگزيند؟ يا گمان وی به آزادی انتخاب پنداری است بيهوده ؟ رودلف کارناپ نظراتش را در مورد اين مسئله اين گونه بيان می کند: من با اين نظر رايشنباخ موافق نيستم که می گويد اگر فيزيک، موضع کلاسيک جبريت اکيد را حفظ می کرد، نمی شد با معنايی روشن از انتخاب يک شق، ارجحيت امری بر امر ديگرگرفتن تصميمی عقلی يا مسئوليت اعمال خود و غيره صحبت کرد. به نظر من همه اينها حتی در جهانی که به معنای قوی جبريتی است دارای معانی کاملاً روشنی هستند. موضعی را که من رد می کنم- يعنی موضع رايشنباخ و ديگران- اينطور می توان خلاصه کرد. چنانچه نظر لاپلاس درست تلقی می شد يعنی اگر تمامی گذشته و آينده جهان توسط مقطع زمانی خاصی از جهان تعيين می شد، آنگاه اختيار معنايی نداشت و اراده آزاد پنداری بيهوده می بود. اما فکر می کنم که ما دارای اختيار هستيم و می توانيم تصميم بگيريم، در واقع هر واقعه ای توسط آنچه که قبل از آن اتفاق می افتد از قبل تعيين می شود: حتی قبل از اينکه به دنيا بياييم. بنابراين برای اينکه به اختيار مجدداً معنایی بدهيم، لازم است نگاهی به عدم جبريت فيزيک نو بيفکنيم. من به اين استدلال معترضم، چون فکر می کنم دو چيز را با هم اشتباه می گيرد: يکی تعّين به مفهوم نظری است که در آن واقعه مطابق قوانين (که چيزی جز قابليت پيش بينی بر پايه نظمهای مشاهده شده نيستند) توسط واقعه قبلی تعيين می شود و ديگری اجبار است. فعلاً فراموش کنيد که در فيزيک مدرن جبريت به مفهوم قوی موجود نيست، بلکه صرفاً نظريه قرن نوزدهم را مد نظر داشته باشيد. برداشت مورد قبول عام از فيزيک توسط لاپلاس بيان شد. انسان با در دست داشتن شرح کاملی از يک حالت آنی گيتی و همه قوانين (البته چنين کسی وجود ندارد، اما وجودش را می توان مفروض داشت) می تواند هر واقعه ای را در گذشته و آينده محاسبه کند. حتی اگر اين نظريه قوی جبريت صادق باشد، نمی توان استنتاج کرد که قوانين انسان را مجبور به يک عمل می کنند. قابليت پيش بينی و اجبار دو چيز کاملاً متفاوتند.

برای توضيح اين امر يک زندانی را در سلول در نظر می گيريم. او می خواهد فرار کند، اما ديواری ضخيم او را احاطه کرده و در هم قفل است. اين اجباری است واقعی. اين حالت را می توان يک اجبار منفی ناميد چون وی را از انجام کاری که می خواهد باز می دارد. اما اجبار مثبتی هم وجود دارد. مثلاً من از شما قوی ترم، اما شما هفت تيری در دست داريد. شما ممکن است نخواهيد آن را به کار بريد. اما اگر دستتان را بگيرم و هفت تير را به سوی شخص ديگری بر گردانم و به زور انگشتتان را بر ماشه فشار دهم، شما را بدون اينکه بخواهيد وادار به شليک کرده ام. قانون مرا مسئول شليک کردن گلوله می داند نه شما را. اين به معنای محدود فيزيکی، اجباری است مثبت. به معنای وسيعتر کسی می تواند با انواع وسائل غير فيزيکی مانند تهديد به عواقب وحشتناک شخص ديگری را مجبور به انجام کاری کند. حال اين اشکال مختلف اجبار را با تعين، به مفهوم نظمهای واقع شده در طبيعت، مقايسه می کنيم.می دانيم که انسان دارای صفت مشخصه ای است که به رفتارش نظمی می بخشد. فرض کنيد دوستی دارم که شديداً شيفته برخی از آثار قليل الاجرای باخ باشد. روزی خبردار می شوم که يک گروه از موزيسينهای خوب به طور خصوصی در منزل يکی ديگر از دوستانم آثار باخ را اجرا می کنند. بعضی از آثار مورد علاقه دوست اولم نيز جزء برنامه است. از من دعوت به عمل می آيد که به همراه شخص دلخواهم حضور يابم. به دوستم تلفن می کنم تا وی را با خود ببرم، اما قبل از اين کار مطمئن هستم که وی با علاقه خواهد آمد. حال من بر چه پايه ای اين پيش بينی را می کنم؟ از آنجا که به صفات مشخصه دوستم و برخی از قوانين روانشناسی آگاهی دارم. فرض کنيد که او مطابق انتظارم مرا همراهی کند. آيا می توان گفت او مجبور به اين کار است؟ نه وی با اراده آزاد خود تصميم می گيرد. در واقع هنگام روبرو بودن با اين انتخاب هرگز از اين آزادتر نبوده است. کسی از وی می پرسد: آيا مجبور بودی به اين کنسرت بروی؟ آيا کسی به رويت فشاری اخلاقی از قبيل اينکه ميزبان يا موزيسينها از نيامدن تو رنجيده خاطر می شوند وارد آورد؟ دوستم جواب می دهد به هيچ وجه. کسی کوچکترين فشاری به من نياورد. من به باخ خيلی علاقمندم و خيلی دلم می خواست که به اين کنسرت بيايم اين تنها دليل آمدنم بوده است .

اراده آزاد اين مرد مسلماً با نظريه لاپلاس سازگار است. حتی اگر اطلاعات تام در باره گيتی قبل از تصميم وی، اين امر را ممکن می کرد که بتوان رفتن او را به کنسرت پيش بينی کرد، هنوز نمی شد گفت که وی با اجبار به آنجا رفته است. تنها موقعی می توان آن را اجبار ناميد که به کمک عوامل خارجی او را وادار کنيم به زور کاری علی رغم خواستش انجام دهد. اما اگر اين عمل ناشی از طبيعت خودش و مطابق با قوانين روانشناسی باشد، آنگاه می توانيم بگوييم که وی آزادانه عمل کرده است. البته طبيعت وی ساخته تعليم و تربيت او از روز تولدش بوده است. اما اين امر مانع اين نيست که صحبت از انتخاب آزادانه وی بکنيم، اگر اين انتخاب زاده شخصيتش باشد، شايد اين مرد که به باخ علاقه مند است از پياده روی شبانه نيز خوشش بيايد. در اين شب خاص وی پيش از پياده روی مشتاق شنيدن موسيقی باخ بوده است. او مطابق ترتيب ترجيحات خودش عمل می کند. وی آزادانه گزينشی به عمل می آورد. اين جنبه منفی مسئله يعنی رد اين نظر است که جبريت کلاسيک به ما اجازه نمی دهد با منظوری روشن، صحبت از اختيار آزاد انسانی کنيم .جنبه مثبت مسئله نيز همين قدر مهم است. بدون يک نظم علی، که الزاماً به مفهومی قوی جبری نيست، بلکه می تواند از مفهوم ضعيفتر باشد، به هيچ وجه ممکن نيست انتخابی آزاد صورت پذيرد. انتخاب متضمن ارجحيت عمدی يک شيوه عمل بر ديگری است. اگر عواقب اعمال مختلف را نتوان پيش بينی کرد، چطور ممکن است انتخابی به عمل آورد؟ حتی ساده ترين انتخابها بستگی به پيش بينی عواقب ممکن دارد. آب می نوشيم، چون می دانيم که طبق قوانين فيزيولوژی عطشمان را بر طرف می کند. البته عواقب تنها به درجات احتمالی معلوم است. حتی اگر کائنات را به مفهومی کلاسيک جبريتی بدانيم، اين امر هنوز صادق است. اطلاعات کافی برای پيش بينی حتمی هرگز در دسترس نيست. انسان خيالی که در فرمولبندی لاپلاس ظاهر می شود، می تواند پيش بيني های کاملی بکند اما اين انسان در عمل وجود ندارد. موقعيت عملی چنين است که دانش ما بر آينده، صرفنظر از صادق بودن جبريت به مفهومی قوی، احتمالاتی است. اما برای اينکه آزادانه انتخاب کنيم بايد بتوانيم نتايج احتمالی طرق مختلف اقداماتمان را بسنجيم. اين کار ممکن نيست، مگر اينکه نظمی کافی در ساختار علّی جهان موجود باشد. بدون چنين نظمهايی نه مسئوليت اخلاقی معنا دارد و نه مسئوليت قانونی.کسی که قادر نيست عواقب يک عمل را پيش بينی کند نمی تواند مسئول آن عمل باشد. والدين، معلم، قاضی، طفل را موقعی مسئول می دانند که وی بتواند عواقب اعمالش را پيش بينی کند. بدون وجود عليت در جهان، ضرورتی به تربيت انسان و توسل به اخلاق و سياست نيست. اين فعاليتها فقط زمانی معنا دارند که تا اندازه ای نظم علّی در جهان مفروض باشد.

اين نظرات را چنين می توان خلاصه کرد. جهان دارای ساختاری علّی است. معلوم نيست که اين ساختار به مفهوم کلاسيک يا به شکلی ضعيفتر، جبريتی هست يا نه. در هر دو صورت جهان به درجات زيادی از نظم برخوردار است. اين نظم برای وجود اختيار ضروری است. هنگامی که يک شخص انتخابی به عمل می آورد، انتخاب وی بخشی از زنجيرهای علّّّی جهان است. اگر اجباری در کار نباشد، يعنی اگر انتخاب، متکی بر رجحان شخصی ناشی از شخصيت فردی باشد، دليلی موجود نيست که آن را اختياری آزاد نخوانيم. اين درست است که شخصيت آدمی موجب انتخاب وی می شود و اين به نوبه خود توسط موجبات قبلی مشروط می شود، اما هيچ دليلی در دست نيست که بگوييم که شخصيت وی او را مجبور کرده که انتخابی به عمل آورد، چون واژه «اجبار» بر حسب عوامل علّی خارجی تعريف می شود. البته ممکن است يک بيمار روانی دارای حالت بسيارغيرطبيعی روحی باشد، می توان گفت که طبيعت او را مجبور به ارتکاب يک جنايت کرده است. اما واژه «اجبار» در اينجا از اين رو به کار می رود که احساس می شود که غير عادی بودن بيمار، او را از روشن بينی عواقب شيوه های گوناگون عمل باز داشت. اين حالت روانی جلوی سنجش و تصميم عقلانی را گرفت. در اينجا اين مسئله جدی مطرح می شود که خط فاصل بين رفتار ارادی و عمومی و اعمالی که ناشی از حالات روانی غير عادی هستند کجا تعيين می شوند؟ ولی به طور کلی انتخاب آزاد، تصميمی است از جانب شخصی که قادر به پيش بينی عواقب شيوه های مختلف عمل و انتخاب عملی ای است که وی ترجيح می دهد. به عقيده برخی تضادی بين انتخاب آزاد، به مفهوم بالا و جبريت، حتی از نوع قوی کلاسيک، وجود ندارد . در سالهای اخير، تعدادی از فلاسفه علوم گفته اند که جهشهای نامعين کوانتوم، که اکثر فيزيکدانان معتقدند اساساً بی نظمند، ممکن است در تصميم گيری نقشی داشته باشند. اين کاملاً درست است که تحت شرايط خاصی يک که علّت، نظير يک جهش کوانتوم، می تواند منجر به يک مِه معلول قابل مشاهده شود. اما امکان اين زياد نيست که تصميمات انسانی در اين نقاط و سطوح اتخاذ شود. مثلاً در يک بمب اتم، تنها وقتی که تعداد کافی نوترون آزاد می شود يک فعل و انفعال زنجيری صورت می گيرد. اين امکان نيز موجود است که در يک ارگانيسم انسانی بيش از اکثر دستگاه های فيزيکی بيجان، نقاط خاصی موجود باشند که يک جهش کوانتوم واحد به يک مِه معلول مشاهده شدنی منجر شود. اما احتمال اين وجود ندارد که اين نقاط همان نقاط تصميم گيری انسانی باشد.

انسانی را در نظر بگيريد که در حال گرفتن تصميمی است. اگر در آن نقطه، نوعی عدم تعيّن در يک جهش کوانتوم مشاهده شود، آنگاه تصميم اتخاذ شده در آن نقطه به همان ميزان تصادفی خواهد بود. اين بی نظمی کمکی به تقويت معنای واژه «انتخاب آزاد» نمی کند. چنين انتخابی به هيچ وجه انتخاب محسوب نمی شود، بلکه تصميمی است تصادفی و ديمی.گويی با شير يا خط يکی از دو مشی ممکن انتخاب شده است. خوشبختانه محدوده عدم تعيّن در نظرية کوانتوم بسيار کوچک است. اگر اين محدوده بسيار بزرگتر بود، امکان اتفاقاتی از قبيل انفجار ناگهانی يک ميز يا بازگشت خود انگيخته سنگ در حال سقوط به هوا يا در جهت افقی زياد می شد. ممکن است بتوان در چنين جهانی زندگی کرد، اما اين امر مسلماً امکان «انتخاب آزاد» را زياد نمی کند. بر عکس آن را بسيار دشوارتر می کند، چون پيش بينی عواقب اعمالمان مشکلتر می شود. وقتی سنگی را پرتاب می کنيم انتظار داريم به زمين بیفتد. اما سنگ در جهان تخيلی ما در مسير مارپيچ حرکت می کند و به سر کسی می خورد. در اين صورت امکان دارد ما را مسئول اين امر بدانند. در حالی که منظوری در کار نبود. پس روشن است که اگر پيش بينی عواقب اعمالمان مشکلتر از حال حاضر شود، احتمال نيل به تأثيرات مطلوب بسيار ضعيف می شود. اين امر رفتار اخلاقی عمومی را به مراتب مشکلتر می کند و اين در مورد روندهای بی نظمی که ممکن است در ارگانيسم انسانی موجود باشد صادق است. تا آنجا که اين روندها در انتخاب ما مؤثرند، صرفاً نوعی بی قاعدگی به انتخابهای ما اضافه می کنند. يعنی حوزه انتخاب ما محدودتر می شود و حتی استدلال مخرب تری نيز می توان عليه امکان وجود اراده آزاد ارائه داد. به نظر ردلف کارناپ در سطح زندگی روزمره، تفاوتی بين فيزيک کلاسيک با جبريت قويش و فيزيک کوانتوم مدرن با معلولهای بی قاعده اش، موجود نيست. عدم حتميّت در نظرية کوانتوم بسيار بسيار کمتر از عدم حتميّت ناشی از محدوديت دانش در زندگی روزمره است. در اينجا انسان در جهانی زيست می کند که توسط فيزيک کلاسيک توصيف می شود، و در حالت اول انسان در جهانی زندگی می کند که توسط فيزيک مدرن وصف می شود. بين اين دو نوع توصيف تفاوتی موجود نيست که تأثير قابل ملاحظه ای در مسئله انتخاب آزاد و رفتار اخلاقی بگذارد. در هر دو حالت انسان نتايج اعمالش را نه با حتميّت، بلکه با درجه ای از احتمال پيش بينی می کند، عدم تعيّن در مکانيک کوانتوم هيچ تأثير قابل مشاهده ای بر سنگی که انسان پرتاب می کند، ندارد. چون سنگ مجتمع عظيمی است از بيليونها ذره. در مِه جهانی که انسان زندگی می کند عدم تعيّن مکانيک کوانتوم نقشی ايفا نمی کند. به همين دليل اين پندار را که عدم تعيّن در سطح زير اتمی ربطی به مسئله اراده آزاد دارد، می توان باطل دانست. اما دانشمندان و فلاسفه علوم بر جسته ای وجود دارندکه دارای نظر مخالف هستند و مطالب بالا صرفاً نظر شخصی رودلف کارناپ است .

نگارنده: نوید روهنده

منبع: مقدمه ای بر فلسفه علم.

نویسنده ، رودلف کارناپ

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 14:23  توسط محبوبه بابایی 

می توان گفت که فیزیک پس از ریاضیات نزدیک ترین علم به فلسفه است . با پیدایش فیزیک مدرن نظریه های نسبیت مکانیک کوانتوم ، اصل عدم قطعیت و نظریه ی بیگ بنگ ... در تفسیر و توضیح جهان و مساله های هستی و هستی شناسی دگرگونی بنیادی صورت گرفته است . عده ای   از فلاسفه و دانشمندان بر این باورند که دوران فلسفه به پایان رسیده است و فیزیک میتواند به پرسش های فلسفه پاسخ گوید . اما باید گفت که فلسفه نه تنها به پایان خود نرسید ، بلکه هنوز در حوزه های مختلف کاربردهای خاص خود را دارد در هر زمینه ی علمی ما سعی می کنیم که از آن استنتاج فلسفی نیز داشته باشیم ، به عنوان مثال همین فیزیک که به فیزیک نظری و فیزیک عملی تقسیم می شود ، خود فیزیک نظری را باید یک نوع فلسفه دانست . پیشرفت دانش و علم فیزیک   ، فلسفه نیز نسبت به گذشته تغییر جهت داده و به شناخت های دقیق تری رسیده است .حقیقت از نظر فیزیک آن چیزی است که طبیعت به آن می پردازد و خود به خود انجام می دهد ، در مورد این نسبت به هم چه ارتباطی دارند ، اجسام نسبت به یکدیگر چه رابطه ای دارند . نیروها چگونه هستند . فیزیک این رابطه ها را با هم بررسی می کند اما در مورد اینکه نیرو ابتدا بوده است   ، یا بعد اظهار نظر نمی کند  این بیش تر در حوزه ی فلسفه است و فلسفه از داده ها و دستاوردآن ها شناخت فلسفی می دهد .

در فیزیک بر طبق نظریه ی نسبیت به زمان و مکان به یک نوع نگریسته می شود یعنی زمان و مکان مطلق و جداگانه وجود ندارد بلکه آتن ها به یکدیگر وابسته اند تنها تفاوتشان این است که زمان در یک جهت حرکت می کند ، از گذشته به حال و از حال به آینده و مکان از بالا به پایین جریان ندارد ، در مورد نسبی و مطلق بودن حقایق در جهان این گونه که بعضی بر این تصور هستند که حقایق نسبی هستند ( با توجه به نظریه نسبیت ) این طور نیست . بلکه حقایق مطلقی در جهان وجود دارند ، مانند مادر قبل از فرزند تا مادری نباشد فرزندی به وجود نمی آید و این خود از حقایق مطلق است . این طرز فکر که به طور معمول در ارتباط با نظریه ی نسبیت مد شده است . قانون نسبیت نمی گوید که مطلق بودن از بین رفته بلکه در مورد مطلق بودن قوانین باید طوری صحبت کرد که نسبت به مشاهده گر مختلف یکسان باشد .

 امروزه فیزیکدانان در پی اتحاد نیروها و ذره ها هستند . فیزیک مدرن در پی پیدا کردن قوانین حاکم بر ذره های اولیه است و این که این ذره ها از چیزی ساخته  شده است . نظریه ریسمان به عنوان بنیادی ترین نظریه ها در حال حاضر مورد توجه است .این نظریه مبین آن است که ذره ها  ریسمانی تحول می یابد و ذره ای چندان مهم نیست . در صورتی که هنوز موج ـ ذره در مورد ذره ها در فیزیک رایج است . و این خود مبین این است که نظریه ی فیزیکی   به شکل فلسفی بیان می شود تا این که سرانجام به تجربه در آید. در سده ی بیستم بیشتر فیزیکدانان نظریه پرداز به جنبه های ریاضی و فیزیک توجه دارند و این مساله در مورد فیزیک ذرات رایج است ، چون اعتقاد   اینان بر این است که نمی توانیم ذرات را به وسیله ی آزمایش و تجربه نشان دهیم ، پس فیزیک ذرات را به زبان ریاضی بیان می کنند مانند کوراک و این گونه بیان مطالب را فرمالیز ریاضی می گویند .درسده ی بیستم بینش پوزیتویستی بر بیشتر فیزیکدانان زیر تاثیر فلسفه ی پوزیتویستی حاکم شده بود و این بینش به کلی ضد فلسفی و ضد متافیزیکی بود و مسایلی که در فیزیک کوانتوم پیش آمد این مسئله را تشدید کرد و سردمداران   فیزیکدانان پوزیتویستی هایزنبرگ ، بور و یوردان و ... بودند به خصوص با کشف اصل عدم قطعیت به وسیله ی هایزنبرگ این مسئله تشدید شد . البته گروهی دیگر از فیزیکدانان بودند که با فلسفه ی پوزیتویسم موافق نبودند مانند انیشتین ، گلومن و شرودینگر و ... گروهی نیز به مسایل فلسفی بی تفاوت بودند . پوزیتویست ها بر این اعتقاد هستند که هر چیزی یا گزاره ای را که نتوان به زبان علم و تجربه بیان کرد چندان مفهومی ندارد ، بنابراین بیشتر مطالب فلسفه به خصوص متافیزیک بی معنا جلوه می کند . هر دانشمندی در هر رشته هنگام تحلیل نتایج کارش اغلب بی آنکه خود بداند ، پرسشی در مورد رابطه ی بین مفاهیم و نظریه های موجود در دانش خود از یک سو و واقعیت عینی از سوی دیگر ، در برابر خویش قرار می دهد و اگر چه حتی ممکن است صادقانه معتقد باشد که توجهی به فلسفه ندارد . ولی این پرسش دارای ماهیت فلسفی عمیقی است . فیزیکدانان در ارتباط با فلسفه های ایده آلیسم و ماتریالیسم به طور معمول سعی دارند که خود را وابسته به هیچ کدام ندانند ، اما نتیجه ی کار آن ها خواه ناخواه نتیجه ی فلسفی دارد ، هر چند آنها آن را انکار کنند . برخی از آنها در پاسخ به این مسئله ی فلسفه خود را بالاتر از مرز ماتریالیسم وو ایده آلیسم می دانند و خود را بالاتر از این محدودیت و دور از دسته بندی های فلسفی می دانند .

نظریه های نسبیت عام  و نسبیت خاص ، مکانیک کوانتوم ـ نظریه ی ذرات بنیادی و سایر دستاوردها ی فیزیک نوین با نام انیشتین ، بور ، بورن ، هایزنبرگ ، ویراک ، بانولی ، شرودینگر دوبروی به تازگی نظریات هاوکینگ و اینبرگ و ...و بسیاری از دانشمندان برجسته ی دیگر همراه است این نظریه های فیزیکی که واقعیت را تا درجه ی معینی از دقت منعکس می کند . ماهیت ماتریالیستی و مادی دارند ، تنها دانشمندی که نظریات ماتریالیستی خود را به روشنی بیان کرد ، دوبروی بنیانگذار مکانیک موجی است . بیشتر فیزیکدانان که از آنها نام برده شد ، اعلام داشتند که فراتر از قلمرو ماتریالیسم و ایده آلیسم هستند . اما با پیشرفت های فیزیک و فیزیک ستاره در اواخر سده ی بیستم دانشمندان در مورد جهان وپیدایش جهان سه نظریه مطرح می کنند.

یکی نظریه تصادف یا « یا عالم های موازی » ، دیگری نظریه ی انسان مداری و نظریه سوم نظریه ی ضرورت و تصادف است که به طور کلی به تقریب تمام این دانشمندان فیزیک بینش مادی یا ماتریالیستی نسبت به جهان دارند . برای نمونه در مورد نظریه تصادف که این دانشمندان پیدایش جهان را بر طبق فیزیک کوانتوم و مکانیک کوانتوم نتیجه ی تصادف می دانند . هیچ آفریننده ای را برای جهان  قایل نیستند ، در مورد گروه دوم که انسان مداران یا آنهایی که به دنبال نظم هستند با توجه به فیزیک و عناصر بنیادی زمینه ای برای پیدایش هوش بوده که سرانجام منجر به هوش شد .تنها دانشمندی از این نظریه به دنبال آفریننده ای می گردد آن هم نه از دیدگاه علم ، بلکه از روی اعتقاد دینی که دارد و می گوید به عنوان یک اهل ایمان به ناچار به این نظریه نگاه می کند و مانند ماتریالیسم شرمگینانه به دنبال علت اصلی می گردد .سومین گروه که ضرورت و تصادف را با هم به کار می برند و از نظریه ریاضی جبرگرایانه ی آشوب استفاده می کنند و بر این اعتقاد هستند یک سری علت و معلول در جهان وجود دارد ، اما با توجه به مکانیک کوانتوم و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و دیگر نظریه ها ، تصادف نیز به عنوان یک اصل در فیزیک مطرح است ، پس جهان بر طبق نظریه ی جبرگرایانه آشوب ، نتیجه ضرورت و تصادف است که این گروه نیز بینشی مادی و ماتریالیستی نسبت به جهان دارند ، پس به طور کلی بیشتر دانشمندان فیزیک و حتی علوم دیگر مانند زیست شناسی ، جامعه شناسی ، روان شناسی و ...دارای بینش مادی و غیر مذهبی هستند و به تقریب همه ی آنها بر این نظر هستند که نظریه های آنها ربطی به مذهب ندارد  .

بر گرفته از مجله دانش و مردم

 نگارنده: صبح ناز ریاضی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:52  توسط محبوبه بابایی  | 

جهان-كه موضوع علوم فيزيكي و زيست شناختي است- مجموعة چيزهايي است كه همواره در كنش متقابلند. جداي از دخالت مستقيم خداوند يا تأثير تصميم هاي آزادانة ما ،جهان به شيوه اي عقلاني و كاملاً معين، متابق با سرشت ذاتي خود رفتار مي كند؛ بدون اينكه رويدادهايي بي ضابطه دركار باشند. البته رويدادهاي بسياري وجود دارند كه در نظر ما شگفت انگيز و پيش بيني نشده اند كه آنها را پيش آمدهاي اتفاقي مي ناميم. اين، صرفاً بدين معنا است كه ما علل آنرا نمي شناسيم نه اينكه طبقة معيني از رويدادها وجود داشته باشند كه از مبادي عِلّي برخوردار نيستند. اما سخن فوق برآن دلالت ندارد كه ما علي الاصول مي توانيم همچون «هوش برترِ لاپلاس» ، هميشه آينده را پيش بيني كنيم. اين امر به طور كلي به چند دليل، نا شدني است:

اولاً ؛ ما نمي توانيم موقعيت كنوني را بادقت كافي بشناسيم. تمام اندازه گيري ها در معرض حدي از خطا قرار داندكه اگر چه مي توانيم آنرا كاهش دهيم ولي نمي توانيم كاملاً از بين ببريم. ثانياً ؛ همان گونه كه از تحقيق هاي اخير دربارة «سيستم هاي آشوب ناك» آموخته ايم، زمانِ تكامل يك سيستم، غالباً نسبت به تغييرهاي اندك حالت اوليه ، بسيار حساس است. نهايتاً ؛ در بيشتر موارد، محاسبه هاي رياضي- حتي با سريعترين رايانه ها- فراتر از توان ما هستند . با وجود اين، اگر چه نمي توانيم همواره رفتار آيندة سيستم هاي فيزيكي را پيش بيني كنيم، اما آنها همچنان متعين باقي مي مانند . البته در موارد بسياري - هرچند محدود- محاسبة تقريبي، امكان پذير است.

در اينجا بايد به آنچه عدم تغيير كوانتومي خوانده مي شود، اشاره كرد. بنا بر اصل عدم قطعيت هايزنبرگ، اندازه گيري مقدار متغيرهاي مزدوج مانند مكان و اندازة حركت يك ذره ، با دقتي پيش از آنچه رابطة ،متضمن آن است ممكن نيست. هر قدر مكان يك ذره را با دقت بيشتري اندازه بگيريم، اندازة حركت آنرا با دقت كمتري خواهيم دانست و برعكس. اين رابطه، مانند كلِ مكانيك كوانتومي در مورد ميانگينِ رفتار شمار زيادي از سيستم ها يا مجموعة سيستم هاي مشابه، كاربرد دارد و دربارة هيچ سيستم خاصي، اطلاعات كاملي به دست نمي دهد. در حقيقت مي توان احتجاج كرد كه بر روي يك سيستم خاص، اندازه گيري هايي با دقت بسيار بيش از آنچه اصل عدم قطعيت مجاز مي داند، ممكن است . اما جداي از اين مطلب، ناتواني در اندازه گيري دقيق، برآن دلالت ندارد كه كميت هاي اندازه گيري شده، در واقع، از مقادير دقيق برخوردار نباشند. اين، گذاري نابجا از رويكردي عملياتي به رويكردي هستي شناختي است. تنها، كسي مي تواند اين گونه احتجاج كند كه با ديدي تحصل گرابه علم بنگرد، يعني معتقد باشد: «آنچه نتوان اندازه گرفت بي معنا است.» بدين سان آنچه عدم تعيين كوانتومي خوانده مي شود، ويژگي عيني جهان كوانتومي نيست ، بلكه صرفاً پيامد يك نگرش خاص فلسفي به مكانيك كوانتومي است. آنچه به طور ضمني بيان شد، ديدگاه اصالت واقع دربارة مكانيك كوانتومي است كه از سوي اينشتين ابراز شد و پلانك، فون لوئه، لانده، دوبروي، شرودينگر و ديراك، به طرق گوناگون از آن جانبداري كردند.

اين ديدگاه در قبال تفسير كپنهاگي است كه با نام هاي بور، هايزنبرگ و بورن همراه است. بنابر ديدگاه كپنهاگي، مكانيك كوانتومي، شرح و وصف كاملي را از رفتار هر سيستم فراهم مي كند. پذيرش اين موضع، ناگزير، انكار عليت و تضعيف شور و شوق علمي را در پي دارد؛ اگر سخن گفتن از ريز ساختارها موجبيتي، بي معنا باشد آنگاه شوق اندگي براي تلاش و كشف آن وجود دارد.

اما اگر جهان يك سيستم كاملاً متعين باشد در آن صورت اختيار ما همراه آن، مسئوليت و اخلاق انسان چگونه توجيه مي شود؟ تاكنون كوشش هايي براي حل اين مشكل از راه مجاز شمردن عمل ذهن بر روي ماده، در چارچوب اصل عدم قطعيت صورت گرفته است. براي فهميدن فعل خداوند در جهان نيز ممكن است به شيوه اي مشابه تلاش كرد. اين توضيحات هم غير قانع كننده و هم غير ضروري است. اختيار، تجربة انكار ناپذير انسان است كه با وجود تلاش هاي بسيار، هنوز ناشناخته مانده است. اما اگر جهان در حقيقت سيستمي كاملاً متعين باشد و مابخشي از آن را تشكيل دهيم، در اين صورت اختيار، خيالي باطل است. اين سخن مستلزم آن است كه آنچه من در حال نوشتن آن هستم؛ صرفاً نتيجة برهم كنش هاي اتمي باشد و معناي ديگري نداشته باشد. اگر اين سخن درست نيست و گفتگو از معنا برخوردار است؛ آنگاه به اين نتيجه مي رسيم كه ما انسانها فقط در بخش هايي از اين جهان نيستيم. اين طور نيست. كه ما اشيايي باشيم كه همواره در حال تأثير متقابليم. در هر يك از ما، چيزي اضافي وجود دارد، يعني يك روح فناناپذير كه خداوند در لحظة انعقاد نطفه به ما بخشيده است. ما شايد چگونگي آن را درك نكنيم اما اين امر ما را قادر مي سازد تا حيات و تجربه هاي خود را معنادار كنيم.

 تهیه و تنظیم:نوید روهنده

منابع:

نوشته شده توسط "پی.ای.هاجسون" فیزیکدان و پژوهشگر ارشد دانشگاه آسکفورد.

نشریه علمی-خبری «نامه علم و دین»


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:49  توسط محبوبه بابایی  | 

پرسش از معنا، پيوند بسيار نزديكي با زندگي دارد؛ چرا كه اين پرسش تنها از موجودي امكان بروز مي‌‌يابد كه در جستجوي «معناي» زندگي است. يعني انسان  از اين رو، تنها انسان است كه از معناي زندگي مي‌‌پرسد و همه كنش‌ها و اهداف زندگيش معطوف به  آن است. حتما داستان مسخ كافكارا به ياد  داريد؛ يعني صبح روزي كه گرگوار سامسا از خواب بيدار شد و خود را در هيئت سوسكي يافت. اين داستان نشان‌دهنده اوج بي‌معنايي زندگي براي يك شخص  است و شايد هيچ دوراني مانند عصر حاضر انسان درد بي‌معنايي و پوچي نداشته است.

سقراط، جستجوگر بزرگ معنا بود و از چيستي امور پرسش مي‌‌كرد؛ عدالت چيست؟ زيبايي چيست؟ دانش چيست؟ خوبي چيست؟ و...، اينها پرسشهاي محوري سقراط بود.اما از طرف ديگر اكنون هم پس از گذشت تاريخي درازمدت از زمان سقراط، باز مسئله معنا و پرسش از معيار و ملاك معنا سربرآورده است. پرسش اين است كه «چه چيزهايي در شكل‌گيري معناي يك امر، يك واژه، يك نشانه، يك تصوير و يا يك رسم دخيل و سهيم است؟» و يا باز به بيان متفاوت، «چه چيز معناي امور را تعيين مي‌‌كند»؟از جمله عمده‌ترين و پذيرفتني‌ترين پاسخ‌هايي كه به اين مسئله داده شده اين پاسخ است كه  معناي هر چيز در نهايت به جايگاهش در درون شكلي از زندگي وابسته است. طبق اين ديدگاه معنا چيزي وابسته به زندگي است. به اين ديدگاه اصطلاحا نظريه مناسبت گفته مي‌‌شود و منظور از آن مناسبتي است که هر چيز در درون زندگي دارد. البته در اين‌جا زندگي به معني زيستي و آن مراد نيست، بلكه معنايي از آن موردنظر است كه كساني چون ديلتاي و ويتگنشتاين صور زندگي انسان مي‌‌شمارند.بر طبق «نظرية مناسبت» آخرين مرجع تبيين‌هاي معنا، زندگي است؛ يعني معنا تابع نقش يا جايگاهي است كه اشيا، در زندگي دارند.اگر معناي هر چيز به جايگاه آن در يك فرم زندگي برگردد، آن‌گاه خود زندگي چگونه مي‌‌تواند معنادار باشد. همان‌طور كه ملاحظه مي‌‌شود در اين اشكال، معناي خود زندگي به‌عنوان يك كل مطرح است كه اتفاقاً خود يكي از مباحث جديد و رايج فلسفي است.

مسئله معناي حيات زماني اهميت مي‌‌يابد كه انسان‌ها با نگاه انتقادي در مورد فعاليت‌هاي هدفمندشان ـ مثلا تأليف كتب فلسفي، ساختن اتومبيل، تشكيل خانواده و...ـ تأمل مي‌‌كنند و با اين احتمال كه ممكن است آنها نوعي اتلاف زندگي و پوچ و بيهوده باشند وحشت‌زده مي‌‌شوند. آنها در حقيقت در جستجوي چيزي هستند كه اين‌گونه فعاليت‌ها بتوانند جوابگوي آن باشند؛ ميزان يا مقياسي كه بتواند نشان دهد اين فعاليت‌ها داراي اهميت هستند. اين نظر كه اهداف و فعاليت‌هاي ما تنها به شرطي معنادار هستند كه ما معنا را با تعهد و التزامي كه نسبت به آنها داريم، به آنها اعطا كنيم به نظر ناسازگار مي‌‌آيد.كسي كه دلمشغول اين است كه آيا اهدافش با اهميت‌اند يا نه، اگر به او گفته شود نگاه كن ببين چه اندازه براي آنها هزينه مي‌‌كني هرگز متقاعد نخواهد شد؛ زيرا كه مسئله شخص دقيقاً اين است كه «آيا همه آن هزينه كردن‌ها به هيچ مي ارزد؟» تا زماني كه اين نگراني انديشه ورزانه باقي است نمي‌توان پرسيد ‌كه آيا حيات به طور كلي بامعنا است؟
اما فعاليتي كه هدفش شركت كردن در چيزي است كه خود بي‌هدف و بي معنا است، به نوبه خود بي هدف و بي‌معنا خواهد بود. نوشتن كتب فلسفي ممكن است براي گسترش دانش فلسفي سودمند باشد؛ اما اگر گسترش دانش فلسفي كاري جز وقت تلف كردن نباشد پس نوشتن كتاب‌ها نيز بيهوده خواهد بود.

آدمی احساس می کندکه باید،به بیان ساده،نقد عمر خویش را صرف چیزی کند که بالاخره به نوعی به درد دنیا یا آخرت او یا هم به درد دنیا و هم به درد آخرت او بخورد.می پذیریم که یک انسان برخوردار از عقل سلیم عمر خویش را بر سر هیچ و پوچ نمی گذراندو ناگذیر باید پیشه ای را که بدان اشتغال می ورزد،برای خویش معنادار بیابد.جالب این است که فیلسوفی چون ایمانوئل کانت(1804-1724)نیز با همه اهتمامی که که به نفی فایده مداری و غایت انگاری از اخلاق داردو معتقد است که باید همه انگیزه فاعل اخلاقی،عمل به تکلیف و از سر احترام به تکلیف باشد،در نهایت می پذیرد که بایدبه نوعی تکلیف مزین به تاج سعادت شود.تاریخ زندگی بشربر بسیط زمین را به دو صورت می توان در نظر گرفت.یکی زندگی بشر،بدون انسان هایی که از آنها به خردمند،فرزانه و حکیم تعبیر می شودو دیگر زندگی بشر با وجود چنین انسان هایی.به بیانی زیبایی شناختی بسا که بتوان گفتاگر دنیا را زیبا بدانیم،با وجود چنین انسا هایی،دنیا زیباتر می شود و از سوی دیگر اگر آن را نازیبا بدانیم،بی وجود این جماعت،نازیباتر خواهد بود.چرا چنین است؟مهمترین ویژگی اینگونه انسان ها این است که اهل تامل اند.اینان موهبت خدادادعقل را در مجرای صحیح آن به کار می بندند.این نوع استفاده از عقل،نخستین کاری که با انسان می کند،این است او را از خواب جزمی اش بیدار می سازد و از آشیانه غیر متاملانه(فارغ از تامل)خویش به درد می آورد.مراد از «خواب جزمی» حالتی است که در آن حالت آدمی در کنار بسیاری از امور سهل و آسان می گذرد و اصولا مساله و مشکلی در آن نمی بیند.بسیاری از مسائل برای انسان های عادی چنان است که شایسته کمترین توجه و اعتناعی نیستند.اما این نه از باب سادگی و پیش پاافتادگی آن امور است،بلکه از آن باب است که اکثریت انسان ها،به تعبیرهایدگر در جماعت «منتشران» قرار دارند.به این معنا که در خصوص این گونه مسائل باری به هر جهت و به تعبیری محترمانه تر فارغ بال اند.این گونه امور مادام که آدمی به آنها نیندیشیده یا درباره آنها پرسشی مطرح نکرده باشد،هیچ مشکلی را پیش نمی آورد و خیلی سهل و ساده در کنار ما جریان دارند.ولی همین که آدمی از خواب جزمی اش به درآمد و مشی و منشی متاملانه در پیش گرفت،گویی از ما می گریزند،جلوه و جلال خویش را از دست می دهند و چنان رخ در حجاب می کنند که به دشوارترین مسائل مبدل می شوند.یک نمونه چنین مسائلی،حقیقت زمان است.مادام که آدمی در خواب جزمی به سر می برد،زمان برایش پدیده ای کاملا مانوس است.هیچ مشکلی در خصوص زمان ندارد و اصولا خویش را چنان با زمان درگیر و آمیخته می بیند که پرسش درباره زمان،برایش خنه دار می نماید.اما همین که به زمان می اندیشد و از خواب جزمی اش نسبت به آن بیدار می شود،آن را از مشکل ترین مسائل میابد. و بی راه نیست اگر بگوئیم مساله زمان،از دشوارترین مسائل مابعدالطبیعی است.در مورد مفهوم«هستی» موضوع از همین قرار است.به قول حاج ملاهادی سبزواری:«مفهوم هستی از شناخته ترین مفاهیم و حقیقت آن در نهایت پنهانی است».

در نهايت ما به اين اطمينان نيازمنديم كه هستي انسان ضامن چيزي است تا افعال و نياتي كه به حيات انسان تعلق دارند به نحوي بامعنا شوند كه اين سوءظن انديشه‌ورزانه را كه احتمال دارد همه آنها بي‌معنا و پوچ باشند باطل كند. اگر حيات انسان ضامن چيزي فراتر نباشد ديگر اهميتي ندارد كه متفاوت از آنچه هست باشد و در اين صورت چگونه اعمال و نياتي كه درگيرشان هستيم مي‌‌توانند مهم باشند.

يكي از پاسخ‌هايي كه به ايراد مذكور داده شده از اين قرار است: معناي هر چيز به جايگاهش در شكلي از زندگي بستگي دارد اما خود زندگي از اين قاعده مستثنا است. در موردي كه معناي خود زندگي به عنوان يك كل موردنظر است، ديگر قاعده مذكور كارساز نيست و بايد به دنبال معيار ديگري براي معنا باشيم. معياري كه معمولا در اين مورد براي معنا پيشنهاد مي‌‌شود اين است كه زندگي بايد جوابگوي چيزي فراتر از خود باشد تا بتواند معنادار باشد. معمولا نسبتي كه زندگي با امري فراتر از خود – مانند خدا، جهاني ديگر يا كيهان – دارد باعث معنادار شدن آن مي‌‌گردد.

چنانكه مي‌‌بينيم در اين روش، فرضي مابعدالطبيعي دخالت دارد و امري متافيزيكي وارد مي‌‌شود كه ممكن است براي بسياري از افراد قابل پذيرش نباشد؛ زيرا به نظر مي‌‌آيد كه هيچ موردي كه بتواند زندگي را شامل شود و يا نسبت به زندگي برتر باشد قابل تشخيص نيست و با كمي محافظه‌كاري درمي‌يابيم كه هيچ چيز قابل شناسايي فراتر از زندگي وجود ندارد.راه دوم اين است كه در اصطلاح «معناي زندگي» دست‌كاري كنيم و آن را از واژگان «معنا» تهي كنيم؛ اما می بینیم كه اين راه هم نمي‌تواند درست باشد زيرا با تغيير لفظ چيزي عوض نمي‌شود و مطالبه معنا براي زندگي قابل تحويل به مطالبه روش درست زندگي كردن نيست.تأملاتي از اين دست ما را به اين نتيجه نزديك مي كند كه معناي زندگي را امري متحقق و كشفي نشماريم، بلكه آن را آفرينشي و خلقي به حساب آوريم.طبق اين رويكرد معناي زندگي واقعيتي از قبل آماده در اين جهان يا جهان ديگر نيست كه شخص بتواند آن را كشف كند، بلكه شخص جستجوگر معنا، لازم است از جستجوي بيهوده دست بكشد و به شيوة هنرمندي كه در فعاليت خلاقانه خود به خلق اثري جاودانه و مفيد معناي جاودانه مي پردازد، معناي زندگي خود را بيافريند. اين ديدگاهي است كه فلسفه متأخر نيچه بر آن تأكيد داشت.

اصولا می توان به معنای زندگی به عنوان یک امر تاریخی فلسفی- نگاه کرد. مفاهیم و موضوعاتی که برای فلسفه و دست اندر کاران آن تبدیل به دشوارترین مسائل می شوند،مفاهیم و موضوعاتی هستند که اغلب ساده ترین و آشناترین موضوعات برای توده مردم اند. ولی اهل فلسفه دشواری این مسائل را نشان می دهند.و جالب این است که خود فیلسوفان و حکیمان،اغلب در راه طلب و کشف حقیقت جانب انصاف را نگه داشته و به دشواری های طریق و محدودیت های بشری خویش وقوف داشته و همواره بدان تصریح کرده اند.برای این افراد نیز سپردن آن راه به هیچ وجه آسان نیست.چنان است که هر مساله ای را که رمز گشایی می کنند خود به مسائل دشوارتری منتهی می شود و همینطور این سیرگویی در یک تسلسل بی پایان ادامه میابد.به قول آن رئیس حکیمان مسلمان،ابن سینا،«بهره ایشان جز موشکافی نیست و هرگز به کمال ذره ای راه نمی یابند».

پس مسئله معنای زندگی اساسا دچار ناسازگاری درونی است،زیرا پرسشگر هم هنگام با پرسش از معنای زندگی در حال زیستن است.

 منابع:

www.hamshahri.net

ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:34  توسط محبوبه بابایی  | 

1931
در اين سال به کسي جايزه اعطا نشد.
 
                                                                                        Werner Karl Heisenberg
1932
هايزنبرگ ، ورنر كارل

ملیت : آلماني. متـ : 5 دسامبر 1901 ، ورزبورگ.متولد:۵ دسامبر۱۹۰۱ .ورزبورگ . متوفی : 1 فوريه 1976 ، مونيخ.
به خاطر كشف مكانيك كوانتوم ، كه كاربرد آن واسطه كشف اشكال چندگون ئيدروژن شد.

هايزنبرگ در دانشگاه‌هاي گوتينگن و مونيخ تحصيل كرد و درجه دكترايش را از دانشگاه مونيخ در 1923 دريافت داشت. در گوتينگن با بورن ( فيزيك 1954 ) و در كپنهاگ با بور ( فيزيك 1922 ) كار كرد و سپس در 1927 به عنوان استاد فيزيك به لايپزيك بازگشت. معروف‌ترين كار هايزنبرگ در دهه 1920 انجام شد و آن كشف وجهي بسيار مهم از مكانيك كوانتوم و اعلام اصل مشهور عدم قطعيت بود.
هايزنبرگ به اين نتيجه رسيد كه دستيابي به يك نظريه كوانتوم كاملاً موفقيت‌آميز مستلزم آن است كه اين نظريه ، به جاي وضعيت مشابه و سرعت زاويه‌اي الكترون‌ها كه قابل مشاهده نيستند ، بر كميت‌هاي قابل مشاهده مبتني باشد. اين امر به معناي قائل شدن اهميت نظري انحصاري براي كميت‌هايي مانند بسامدها و شدت‌هاي خطوط طيفي در تابش‌هاي گسيلي اتم بود. كميت‌هاي مكانيك كوانتوم كه هايزنبرگ عرضه كرد ، همچون ماتريس‌هايي عمل مي‌كرد كه مختصات رياضي آنها كاملاً شناخته شده باشد. اين امر به معناي آغاز شكلي از مكانيك كوانتوم بود كه مكانيك ماتريس خوانده شد. كاربرد اين ماتريس نهايتاً امكان داد تا سطوح انرژي كوانتومي اتم هيدروژن و ديگر مجموعه‌هاي اتمي به درستي محاسبه شود.
در پاسخ به انتقادهايي كه از تأكيد او بر پيشبرد مكانيك كوانتوم منحصراً بر پايه استفاده از كميت‌هاي « قابل مشاهده » به عمل مي‌آمد ، هايزنبرگ ثابت كرد كه معناي مكانيك كوانتوم چگونه مي‌تواند بر كميت‌هايي چون وضعيت و اندازه حركت يك الكترون نيز بار شود. كار او قطعيت مطلق را از بين برد و براي نخستين بار احتمالات رياضي را در فيزيك مطرح كرد.

 
                                            Erwin Schrödinger            Paul Adrien Maurice Dirac
 1933
ديرک ، پال ادرين موريس.
مليت:
بريتانيايي. متولد:8اوت1902،بريستول،انگلستان. متوفي:21اکتبر1984، امريکا.

شرودينگر،اروين.
مليت:
اتريشي. متولد:12 اوت 1887،وين. متوفي:4ژانويه 1961، وين.

به خاطر کشف اشکال خلاق جديد براي نظريه اتمي.

ديراک،که فيزيکداني نظري و اهل بريتانيا بود، در دانشگاه بريستول در رشته مهندسي الکتريک تحصيل کرد ، ودر 1926 از کالج سنت جان، کيمبريج، موفق به دريافت درجه دکترا شد. بعد از مدتي تدريس در آمريکا ، و ديدار از ژاپن و سيبري، در 1932 به کيمبريج بازگشت و تا زمان باز نشستگيش در 1969 در آنجا بود. در 1971 به گروه استادان دانشگاه دولتي فلوريدا پيوست. پال ديرک از شمار مرداني انگشت شمار است که در سالهاي نخستين قرن بيستم، به مدد قابليت و استعداد ذهني خود براي تفکرات اصيل و انتزاعي ، باعث بروز انقلاب در ديدگاه هاي ما نسبت به دنياي فيزيک شدند. جريان خالص الکترون هاي داراي انرژي منفي در يک جهت معين، مي تواند به معناي حرکت يک حفره در جهت مخالف باشد.
به علاوه، از آنجا که چنين حفره اي در خلأ به عنوان يک ذرۀ داراي بار مثبت تلقي مي شود، پس ديرک پيش بيني کرد که ضد الکترون –ها ، يا پوزيترون ها ، وجود دارند، نظري که دو سال بعد از طريق آزمايشهاي سي.دي. آندرسن( فيزيک 1936 ) عملاً  به اثبات رسيد(1932).  صرف نظر از فور مولبندي معادله اکنون معروف او، که نه فقط زوج الکترون پوزيترونبلکه بسياري ديگر از ذرات بنيادي زوجهاي ضد ذره را نيز توصيف مي کند ، مشارکت ديرک در پيشبرد نظريه کوانتوم از بسياري جهات ديگر نيز فوق العاده بود.
احساس نيرومند او براي درک رياضيات، بخوصوص به وي اجازه مي داد که هم انديشه هاي اوليه مکانيک کوانتوم را در شکلهاي خاص و عمومي عرضه دارد، و هم روشهايي ابداع کند که امروزه در بخشهاي مختلف فيزيک مدرن کاربرد دارند. شرودينگر، فيزيکدان اتريشي،در آغاز نزد معلم خصوصي وپدرش آموزش ديد و بعد به دانشگاه وين رفت و درجه دکترايش را در 1910دريافت کرد. در همان، سال، به هيئت استادان همان دانشگاه پيوست، و در جريان جنگ جهاني اول افسر توپخانه بود. در فاصله سال هاي 1920-1927 در ژن، اشتوتگارت ، برسلاو ، و زوريخ بسر برد و چندين مقاله دربارۀ مکانيک موجي منتشر کرد. در کرسي فيزيک نظري دانشگاه برلن جانشين پلانک (فيزيک1918 ) شد(1927-1933)، اما پس از به قدرت رسيدن هيتلر ترجيح داد که به دانشگاه آکسفرد برود (1933) .وي در 1936 به گراتس، اتريش، برگشت اما در 1938 ناچار به فرار شد و به دابلين،ايرلند،رفت و در "موسسۀ پژوهشهاي پيشرفته"که خاص او ايجاد شده بود به کار پرداخت. او در 1955 به استادي دانشگاه وين منصوب شد. مکانيک موجي شرودينگر در کانون نظريه کوانتوم جديد قرار دارد و به عنوان الگوي نظريه هاي کنوني ما دزباره ذرات بنيادي و نيروهاي پايه اي عمومي به کار مي رود. شرودينگر،که از پيروان لوئي دو بروي ( فيزيک1929 ) بود، مطالعات او در مختصات ماده و انرژي ادامه داد. وي چنين فرض کرد که ماده نه فقط متشکل از ذرات کوچک بار و جرم ،بلکه داراي امواج تپندۀ مداوم و کاملا گسترده نيز هست، و براي تبيين رياضي اين امواج ماده ، با استفاده از روش معمول در قرن19، يک معادله موجي وضع نمود. بر مبناي همين معادله موجي براي ماده بود که شرودينگر در اوايل سال 1926 موفق به کشف مکانيک موجي براي اتم شد.

1934
در اين سال به کسي جايزه اعطا نشد.

                                                                                                James Chadwick
1935

چدويك ، سرجيمز.
ملیت :
بريتانيايي. متولد : 20 اكتبر 1891 ، منچستر ، انگلستان. متوفی : 24 ژوئيه 1974 ، كمبريج.

به خاطر كشف نوترون
 
چدويك در دانشگاه منچستر در فيزيك تحصيل كرد ( 1911 ) و بعد از آن به مدت دو سال تحت نظر رادرفورد ( شيمي 1908 ) كار كرد. بعد در آلمان به كار و تحقيق پرداخت. در آغاز جنگ اول در آلمان تحت نظر قرار گرفت و پس از جنگ در آزمايشگاه كونديش دانشگاه كمبريج دوباره به رادرفورد پيوست و تا 1935 پژوهشگر اصلي او بود. چدويك در 1932 به وسيله بمباران بريليوم با ذرات آلفا ، نوترون را كشف كرد ، و به همين سبب جايزه 1935 نوبل در فيزيك به وي عطا گرديد. 
 
 

                                                                                             Carl David Anderson
1936
آندرسن ،کارل ديويد.
مليت:
امريکايي. متولد:3سپتامبر1950،نيويورک، متوفي

به خاطر کشف پوزيترون.

کارل که فرزند مهاجري سوئدي بود، درلس آنجلس تحصيل کرد ودر 1930موفق به اخذ درجه دکترا از "موسسه کاليفرنيا" شد و تا پايان عمر در همين موسسه باقي ماند. آندرسن  وقتي مشغول تحقيق و آزمايش در باب اندازه گيري طيف انرژي الکترون هاي فرعي ناشي از تابش کيهاني بود، به طور کاملا تصادفي، پوزيترون را کشف کرد(1932). او که به مطا لعات خود در باب ذرات پرتوهاي کيهاني ادامه مي داد، مدتي بعد به کشف موئون نيز موفق شد.

 

                                                                                            Victor Franz Hess

هس ، ويکتور فرانسيس.
مليت:
امريکايي. متولد:24ژوئن 1883، شلوس والدشتاين ،اتريش. متوفي:17دسامبر1964 ، نيويورک.

به خاطر کشف پرتو کيهاني

هس در دانشگاه گراتس( تاسيس1585 ) تحصيل کرد و دکترايش را در 1906 دريافت داشت. وي تا 1920 در وين روي راديو آکتيويه کار مي کرد، وپس از آن به تحقيقاتش در همين زمينه در گراتس، وين، نيوجرسي، واينسبورگ ادامه داد. بعد از نفوذ نازي ها در اتريش، هس ترک اتريش گفت و از 1938 به دانشکده فيزيک دانشگاه فوردهام، نيويورک ،پيوست. در جهت اثبات پرتوهاي اضافي زميني، فرانتس هس به چندين آزمايش شجاعانه دست زد و بالونهايي را براي کسب اطلاعا ت درباره يونش به ارتفاع 5350 متري فرستاد. اين آزمايشها نشان داد که يونيدگي در ارتفاع150 متري کاهش مي گيرد اما، از آن حد بالاتر ، به نسبت افزايش فرازا، به ميزاني قابل ملاحظه زياد مي شود. وي همچنين ثابت کرد که اين پرتو ربطي به شب و روز ندارد و حا صل تابش مستقيم اشعه خورشيد نيست و بدين ترتيب ، وجود پرتو کيهاني را ثابت کرد.

 
                                             Clinton Joseph Davisson     George Paget Thomson
 
1937
ديويس ، کلينتن جوزف.
مليت
: امريکايي. متولد:22اکتبر1881، بلومينگتن، ايلينويز، متوفي: 1فوريه 1985، شارلوتسويل، ويرجينيا

تامسن، سر جورج پجت.
مليت:
بريتانيايي. متولد: 3مه1892 ، کيمبريج،انگلستان، متوفي: 10سپتامبر1975 ، کيمبريج.

به خاطر کشف تجربي پديدۀ پراش الکترون ها به واسطه کريستال ها .

ديويسن در دانشگاه شيکاگو تحصيل کرد و دکترايش را در 1911 از دانشگاه پريستن گرفت . در سال هاي 1911- 1917 در ( موسسه تکنولوژي کارنگي ) کار کرد و سپس به ( آزمايشگاه تلفن بل ) پيوست و تا زمان بازنشستگي ( 1945 ) در همان جا باقي ماند . در 1925 ، وقتي به اندازه گيري گسيل الکترون در شرايط بمب باران الکتروني مشغول بود ( در آزمايشگاه شرکت وسترن الکتريک ، که اکنون آزمايشگاه تلفن بل ناميده مي شود ) ، اووسي . اچ . کونزمن در يافتند که هر چند بيشتر گسيل هاي الکتروني داراي بار انرژي پائين هستند اندکي از آنها از انرژي کامل الکترون هاي اوليه برخوردارند . ديويس دريافت که اين ها بايد الکترون هاي اوليه اي باشند که از زاويه هاي بزرگ انحراف پيدا کرده اند .

هم چنين ، وقتي درباره پراکندگي الکترون ها از نيکل تحقيق مي کرد ، کشف کرد که زاويه توزيع الکترون فرعي نمايشگر بستگي شديد آن به جهت بلور است . بعد ، با بمب باران هدف هايي بر کريستال هايي واحد که پراکنش در زاويه اي خاص به حداکثر مي رسد و به اين نتيجه رسيد که اينها ناشي از پراش الکترون ها به واسطه شبکه کريستال است و ، به اين ترتيب ، نظريه لوئي دوبروي
( فيزيک 1929 ) را در رباره ماهيت موجي الکترون هاي متحرک تثبيت کرد .

 جي . پي تامسون تنها پسر جي .جي . تامسن ( فيزيک 1906 ) سابقه دانشگاهي درخشاني داشت و پس از مدتي کوتاه خدمت در نيروي هوايي در جريان جنگ جهاني اول به کيمبريج بازگشت ( 1919 ) و در آغاز در زمينه تخصصي پدرش ، پرتوهاي مثبت ، به تحقيق پرداخت .
بعد براي چند سالي در دانشگاه ابردين کار کرد و سپس در 1930 به امپريال کالج ، لندن ، رفت . پيش از آن که نقش هماهنگ کننده پروژه بمب ( اتم ) در جريان جنگ جهاني دوم به چدويک
( فيزيک 1935 ) واگذار شود ، مسئوليت آن بر عهده تامسن بود . وي سپس مشاور علمي دولت کانادا و در 1934 مشاور علمي وزارت نيروي هوايي بريتانيا شد . تامسن در 1952 به کيمبريج بازگشت .
تامسن واريد از دانشگاه ابردين که مستقل از يکديگر کار مي کردند ، مشاهده کردند که الگوي مدور فريزها وقتي تشکيل ميشود که پرتو الکترون ها از درون ورقه اي فلزي در خلأ عبور کند . تامسن روي تداخل الکترون در ورقه اي فلزي کار کرد و مختصات پراشي الکترون ها را پايه گذاشت . 


                                                                                                     Enrico Fermi
1938
فرمي ، انريكو.
ملیت
: ايتاليايي. متولد : 29 سپتامبر 1901 ، رم. متوفی: 28 نوامبر 1954 ، شيكاگو.

به خاطر اثبات وجود عناصر راديواكتيو جديدي كه بر اثر تابش نوترون ايجاد مي‌شوند ، و نيز به خاطر كشف مرتبط با آن ، يعني كشف واكنش‌هاي اتمي ناشي از نوترون‌هاي كند.

انريكو فرمي از شمار اندك فيزيكدانان مدرني بود كه در تحقيقات نظري و تجربي نيز برجسته بود. او به عنوان معلم نيز شخصيتي ممتاز داشت. در 1934 بمباران اتم‌هاي شناخته شده را با نوترون‌ها آغاز كرد و با ملحق كردن يك نوترون به هسته اورانيوم ، عنصري جديد ( عنصر 93 ، كه به نپتونيوم موسوم است ) به دست آورد. در سال بعد ، وي نشان داد كه نوترون‌ها در كاهش تبديل‌پذيري اتم مؤثرند. همين امر او را به كشف بيش از 40 ايزوتوپ راديواكتيو جديد هدايت كرد. فرمي تشخيص داد نوترون ( كه بار ندارد ) عنصري بسيار مناسب براي ايجاد تغييرات در اتم است. او به طور تصادفي كشف كرد كه از واكس پارافين مي‌توان براي كند كردن نوترون‌ها استفاده كرد و در نتيجه نوترون‌ها را وقتي نزديك هسته موردنظر هستند ، مؤثرتر كرد و بر امكان جذب آنها افزود.
انريكو فرمي ، با همكاري در طراحي و ساختن نخستين راكتور اتمي ، از پايه‌گذاران برآمدن عصر اتم بود. او در ساختن اولين راكتور اتمي در دانشگاه شيكاگو مشاركت داشت و نخستين فعل و انفعال زنجيري مهار شده زير نظر او جامع عمل پوشيد ( 2 سپتامبر 1942 ) و در كارهايي كه براي ساختن اولين بمب اتمي در آزمايشگاه لوس آلاموس صورت گرفت سهيم بود. وي ، همچنين ، در باب كوانتوم آماري انطباق‌پذير با ذرات تحقيق كرد – كه به آمار فرمي – ديراك ( فيزيك 1933 ) مشهور است.
فرمي در ساختن بمب ئيدروژني نيز شركت داشت و كمي پيش از مرگش ، اولين جايزه « كميته عمومي مشورتي كميسيون انرژي اتمي » به وي عطا گرديد. در 1954 ، عنصر شماره 100 ، به نام او ، فرميوم خوانده شد.
فرمي از برجسته‌ترين دانشمندان دوران جديد به شمار مي‌رود و از سال 1938 ، كه همراه با همسرش براي دريافت جايزه نوبل به استكهلم رفت ، ديگر به ايتالياي فاشيست باز نگشت و مقيم امريكا شد. در 1939 – 45 استاد دانشگاه كولومبيا و در 1945-54 استاد دانشگاه شيكاگو بود. كتاب ذرات عنصري ( 1951 ) از آثار اوست و زنش اتم‌ها در خانواده را در شرح زندگي او نوشت و منتشر كرد
( 1954 ).


                                                                                     Ernest Orlando Lawrence
1939
لارنس ، ارنست اورلاندو.
ملیت
: آمريكايي. متولد: 8 اوت 1901 ، كانتن ، داكوتاي جنوبي.متوفی : 27 اوت 1958 ، پائولو آلتو ، كاليفرنيا.

به خاطر اختراع و پيشبرد سيكلوترون و نتايج حاصل از آن ، به خصوص در ارتباط با عناصر راديواكتيو مصنوعي.

لارنس در 1922 از دانشگاه داكوتاي جنوبي درجه فوق ليسانس و در 1925 از دانشگاه ييل درجه دكترا گرفت. او پيش از آن كه در 1936 به رياست آزمايشگاه تابش برگزيده شود ، در دانشگاه‌هاي ييل و كاليفرنيا تدريس كرد.
لارنس از 1929 براي توليد ميزان كافي ذرات پويا براي واكنش‌هاي اتمي كار مي‌كرد. شتابگرهاي خطي تا آن زمان بسيار كند بودند و ولتاژهاي بالا مصرف مي‌كردند. او در 1931 سيكلوترون را كشف كرد ؛ دستگاهي كه بدون نياز به ولتاژهاي بالا به ذرات هسته‌اي نسبتاً سنگين سرعت‌هاي بسيار زياد مي‌دهد. شعاع سيكلوترون ، همراه با نيروي ميدان مغناطيسي تعيين‌كننده حداكثر انرژي و تواني است كه پروتون‌ها مي‌توانند به آن برسند.
لارنس ، همچنين ، با استفاده از آهنرباي بزرگ خود توانست ايزوتوپ‌هاي شيميايي همجاي U238 و U235 را از هم جدا كند. عنصر لاورنسيوم به نام او نامگذاري شده است.

1940
در این سال به کسی جايزه اعطا نشد

==============================================

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:39  توسط محبوبه بابایی  | 

یونانیان سخنرانان بزرگی بودند و می توان گفت که بیشتر از هر موضوعی در باب شعر سخن گفته اند. بررسی و مطالعه نظام مند ادبیات در اروپا با نوشته ها افلاطون شروع شد. افلاطون شاعرترین فیلسوف ، از دشمنان شعر بود و قصد داشت که شاعران (به استثنای عده ای قلیل ) را از جمهوری مطلوب خویش بیرون براند.

ما اثر مستقلی از افلاطون در دسترس نداریم که منحصرا به ادبیات بپردازد، بلکه او در طول عمر خود ، مکررا در میان اندیشه ها و دغدغه های اولیه اش درباره تعلیم و تربیت ،اخلاقیات ،الهیات و متافیزیک ، مسائلی را مطرح ساخته است .بنبر این به سادگی نمی توان نظریه ای مستقل و قابل فهم از نگارش افلاطون در باب شعر یا ادبیات ، بیان کرد.این که شاعران واقعیت را نشان نمی دهند و خوانندگان را به رفتارهای ناروا رهنمون می شوند، دغدغه فکری افلاطون بوده است. او تلاش کرده است با تثبیت تعلیماتی برای حکمرانان و نگهبانان آینده جامعه آرمانی خود،روشن سازد که شاعران ،شایسته مربیگری افراد جامعه نیستند. افلاطون دریافته بود که شعر برای جوانان جذاب است و اثر گذار. در این جاست که او احساس خطر می کند.تمام دیدگاههای افلاطون به این جا ختم می شود که "شعر خطرناک است".

او در رساله "ایوان" نظریه جامع خود در باب شعر را این گونه توصیف می کند: «شاعر موجودی فروغ بخش ، چند سویه و مقدس است، هیچ ابتکار و اختراعی در او نیست ، مگر به حکم الهام و خارج گشتن از حالت معمولی .مادامی که شاعر پشت به احساسات ظاهری نکرده، قادر به بیان الهامات خود نیست . خیلی از کلمات شاعر نجیب و متعالی است همچون کلمات ما ، درباب "هومر". اما شاعری بر مبنای موازین هنری ، شعر نمی سراید. پس شاعری که در سرودن نوع خاصی از شعر مهارت دارد، در سرایش گونخ دیگر ناتوان است زیرا شعر او ،نه از رهگذر قوانین هنری ، بلکه به واسطه الهام است.

افلاطون ،مفهوم ظاهرا متعالی شعر را علیه خود شاعران به کار می گیرد .ارابه رانان در مقایسه با "هومر" درباره ارابه رانی بیشتر می دانند. هر صنعتگری نسبت به کارش بیش از شاعر به آن واقف است. در واقع جایگاه شاعر آن گاه که در زیر ذره بین متافیزیکی افلاطون قرار می گیرد بالاتر از این نیست.افلاطون معتقد است که تقلید به خاطر عمق سرنوشت واقعیت و محدودیت فهم ما از آن کار عبث و گمراه کننده ای است ، چون طبق نظریه مثل افلاطونی کائنات این جهانی تصویر ناقصی از عالم بالا است که در بیرون از عالم زمان و مکان قرار دارد.

از دیدگاه افلاطون ، والاترین حقیقت ، حقیقت مبتنی بر پارسایی ، دقت و خردمندی است و شاعر نه تنها از چنین حقیقتی حرف نمی زند، بلکه ما را از این مسیر منحرف می سازد.در واقع افلاطون به برداشتی ثابت و تغییر ناپذیر از حقیقت –که شامل شعر نیز می شود- شک می ورزد. افلاطون به پیروی از استاد خویش ، سقراط، به شکل انعطاف پذیر و بی پایان گفتگو معتقد است که بهترین شیوه دستیابی به حقیقت است و همه ما واقعا قادر به چنین کاری هستیم .از شگفتگی های تاریخ فلسفه این است که هنرمند ترین فیلسوفان،روی خوشی به هنر و به ویژه هنر شاعری نشان نمی دهند و بازبانی تلخ آن را به نقد می کشند.گرچه اساس انتقاد افلاطون بر تفاوت ماهوی است که میان شعر و فلسفه قائل است اما این امر دلیلی بر بی ذوقی و فقدان حس زیبایی شناسی اونیست . شیوه نگارش محاوره ها این ادعا را نفی می کند. شواهد تاریخی نیز می گوید که او در آغاز جوانی شاعر بوده است و پس از آشنایی با سقراط و شاگردی او، سروده هایش را می سوزاند و شاعری را به کنار می نهد و فیلسوفی پیشه می کند.زیرا روبرو شدن با سقراط به عنوان الهامی فلسفی به او نشان می دهد که شاعر شدن دیگر ارزشی ندارد و " فلسفه والاترین هنرهاست ".

شاعر حق ندارد بگوید مجازات شوندگان مفلوک اند و خداوند عامل بدبختی آنهاست . در «جمهوری » افلاطون ، چنین ادبیاتی را مخرب ،ویرانگر و کفر آمیز است.البته نباید فراموش کرد که شعر ، احساسات را تحریک می کند و چنین چیزی باید از ریشه خشکانده شود. پس اگر قرار است خوشبختی و سعادت انسان ها افزون شود، باید بر احساسات مسلط بود.شاعر در «جمهوری» اقلاطون رانده شده ای بیش نسیت . در مبحث هنر و زیباشناسی ،افلاطون غالبا فیلسوفی هنر گریز و شاعر ستیز دانسته می شود. در کتاب دهم «جمهوری » افلاطون از هنر به تقلید تعبیر می کند و شاعر و صورتگر را مقلدانی می خواند که از حقیقت سه مرتبه دورند ، یا نسبت به حقیقت در مرتبه سوم قرار دارند.

افلاطون در « آپولوژی »و «ایوان » شعر را زاده استعدادی طبیعی و جذبه ای الهی می داند که گاه گاه به شاعر روی می آورد. از این رو ، سراییدن شعر از روی دانایی و معرفت نیست . زیرا تا هنگامی که انسان عقل و هوشش بجاست نمی تواند شعر بسراید .به علاوه همیشه دیگران بهتر از خود شاعر معنای شعرش را در می یابند. از این رو ماهیت شعر به گونه ای است که هرگونه عقل و دانایی و معرفت را طرد می کند.وی در «فایدون» ماهیت شعر را چیزی می داند که با مطالب جدی سروکار ندارد ، زیرا لوازم ذاتی شعر، افسانه و داستان است . بنابراین شعر به کار اندیشه های جدی عقلانی نمی آید و شاعر افسانه سرا نیز از ساحت معرفت راستین دور است.

 فلسفه، تمرین مرگ است

افلاطون را فیلسوف بزرگ همه دورانها گفته اند و این بیان شگفت نیست ، از آن رو که وی بنیانگذار متافیزیک غربی است و تمام آنچه که فیلسوفان دوران های بعد از وی اندیشیده اند ، به نحوی با آرای وی مرتبط است.مطلب حاضر به قرائت دو تن از افلاطون شناسان یعنی ورنریگر و برن اختصاص دارد.

قرائت ورنریگر از افلاطون

افلاطون در جستجوی چه بود؟برای افلاطون توجیه نهایی همه کوشش های انسانی برای دستیابی به حقیقت –بر خلاف فیلسوفان پیش از سقراط- اشتیاق به گشادن معمای جهان نیست ،بلکه ضرورت دانش برای نگاهداری زندگی انسانی و شکل بخشی به آن است.غرض افلاطون از تاسیس جامعه حقیقی ، تحقق بخشی به والاترین فضیلت انسانی است .الهام بخش او در کوشش های اصلاحی اش ، روح تربیتی سقراط است که هدفش نه تنها شناخت حقیقت اشیا بلکه دستیابی به خیر بود. سقراط گفته بود شناخت خیر ودانش معطوف به خیر ، هدف آدمی است و معیار او. افلاطون می کوشد راه این هدف را بیابد و از این رو می پرسد دانش چیست؟ فلسفه افلاطون از ایمان سقراط به دانش ریشه می گرفت ،موقعیتش در تاریخ تفکر یونانی از اینجاست که این فلسفه ، فلسفه تربیت است و در مقیاس بزرگ به حل مسئله تربیت آدمی می کوشد.

قرائت برن از افلاطون

1. سرآغاز خلاقیت فلسفی افلاطون مرگ سقراط بود:پس از مرگ سقراط ، بعضی از پیروانش ، از جمله افلاطون ، شروع به نوشتن مکالمات سقراطی کردند یعنی گفت و شنود های فلسفی که در آنها سقراط بحث را هدایت می کرد. مثل این بود که گروهی از همخوانان خطاب به آتنی ها بانگ بلند کرده باشند که: «ببینید او نرفته است.هنوز اینجاست و با همان سوال ها شما را به تنگنا می اندازد و با استدلال هایش زمینتان می زند.»

2. پرسش های سقراط وار و نقش آن در تدریس فلسفه: هنوز در تدریس فلسفه و برای شناساندن فلسفه وسیعا از این آثار استفاده می شود. از یکی از مفاهیم مانوس که همیشه در زندگی نقش با اهمیتی دارد، شروع می کنید و به مردم می فهمانید که اشکالاتی در آن وجود دارد .مردم سعی می کنند درباره آن فکر کنند و بالاخره جوابی می دهند .سقراط ثابت می کند که آن جواب کافی نیست . سرانجام پاسخ قطعی می دهند ، اما این مرتبه با تسلط و درک به مراتب بیشتر نسبت به سابق . اعم از اینکه خواننده در قرن بیستم باشید یا در روزگار قدیم ، به هر حال با مسئله درگیر شده اید و جواب می خواهید و احساس می کنید که شاید شما هم بتوانید به سهم خودتان به حل آن کمک کنید .بنا به طبیعت اینگونه سوالات ، باید مستقلا به دنبال پاسخ برای آنها بگردید. جوابی که در نتیجه تفکر خود شما به دست نیامده باشد ، بی ارزش است. به همین جهت است که مکالمات شما را به فلسفه جذب می کند.

3. عقایدی که در مکالمات اولیه ظاهر می شود و نظر افلاطون درباره آنها: الف- در دفاعیه آمده است که ممکن نیست به آدم خوب ، چه در این دنیا و چه بعد از مرگ هیچ گونه آسیبی برسد و در گورگیاس آمده است که ظلم به خود ظالم ضرر می زند و عدل به خود شخص عادل سود می رساند. مقصود سقراط این است که تنها لطمه و زیان حقیقی زیانی است که به روح انسان بخورد. شما ممکن است هرچه پول دارید از دست بدهید یا در نتیجه بیماری ،افلیج شوید، اما اینها همه در مقایسه با ضرری که از قبل ظلم به خودتان می زنید ، هیچ است .برعکس ، هیچ سودی برابر سودی نیست که آدم خوب در نتیجه عمل کردن به فضایل در زندگی به دست می آورد و بنابراین ، هیچ زیانی به نظر چنین شخصی آسیب حقیقی نیست مگر از دست رفتن فضیلت .

ب- یک دسته اندیشه های دیگر هست که سقراط در موردشان مدعی علم و یقین نمی شود و افلاطون سرانجام زیر حرف او می زند و جمعا در این جمله خلاصه می شود که « فضیلت همان معرفت است ». در مکالمات اولیه وقتی از کسی می پرسند « شجاعت چیست ؟» «تقوا چیست؟» و «عدالت چیست؟» دیر یا زود بالاخره معلوم می شود که فضیلت مورد بحث – اعم از شجاعت یا تقوا یا عدالت – باید قسمی معرفت باشد. دانایی و فرزانگی برای دانستن اینکه در هر موقع بهترین کار چیست ، یک چیز لازم است و شجاعت لازم برای اقدام به آن کار ولو متضمن دشواری و خطر باشد ، یا خویشتنداری لازم برای تسلیم نشدن به وسوسه انتخاب راه آسانتر ، به کلی چیز دیگری است.

کسی ممکن است فقط دارای یکی از این صفات باشد یا از هر کدام به درجات مختلف بهره ببرد ولی اگر شجاعت همان شناخت بهترین راه باشد آن قسم اختلاف هرگز پیش نمی آید .اما به نظر افلاطون ، اگر کاری که من کرده ام درست نبوده ، دلیلش نمی توانسته این باشد که می دانسته ام چه باید بکنم ولی شجاعت لازم را برای اقدام به آن نداشته ام . اگر شجاعت نداشته ام ، شناخت هم نداشته ام و نمی دانسته ام کار درست چیست. بنابراین هر کار نادرستی که بکنم از روی نادانی کرده ام و به این دلیل کرده ام که نمی دانسته ام بهترین کاری که باید بکنم چیست . ولی هر کاری که کسی از سر نادانی بکند، ناخواسته و به طور غیر ارادی کرده است .بنابراین ، برای اینکه چکیده مطلب را در قالب شعار معروف سقراط بیان کنیم ، باید بگوییم :«هیچ کس خواسته و از روی اراده کار نادرست نمی کند.»

4. مهمترین تعالیم مثبت افلاطون در مکالمات میانی ،مثل و تذکر یا به یاد آوردن. از دیدگاه برن ییت نظریه تذکر پایه نظریه مثل است .الف- نظریه تذکر :یعنی وقتی چیزی را یاد می گیرید در حقیقت معرفتی را که از پیش از تولد داشته اید ، از ذهنتان استخراج می کنید .افلاطون می گفت که شناخت بخشی از طبیعت ذاتی نفس است. شما پیش از این که به دنیا بیایید این معرفت را داشته اید.افلاطون نظریه ای درباره طریقه بحث فلسفی یا سقراط وار ارائه می دهد و می گوید شناخت پاسخ درست به پرسش هایی مانند «شناخت چیست ؟»، «عدالت چیست؟» به حالت کمون در ذهن همه ما هست. این شناخت عمیقا در باطن ما پنهان است و بلافاصله در دسترس ما نیست و به ما امکان می دهد که پاسخ های نادرست را رد کنیم و نشان بدهیم که نادرستند.

ب- نظریه مثل : محور مباحثات سقراطی جستجو برای پیدا کردن تعاریف بود. سوال این بود که « تعریف شجاعت چیست؟»«تعریف زیبایی چیست؟» «تعریف عدالت چیست؟» اگر فرض کنیم که شناخت پاسخ صحیح به این پرسش ها به حالت کمون در درون ما هست و این شناخت را مستقل از جهان حس و تجربه و مقدم بر آن داشته ایم، به عبارت دیگر اگر شناخت ما مستقل از همه این چیرها و مقدم بر آنها باشد، در آن صورت شکی نیست که آنچه می دانیم –یعنی آنچه شناخت ما به آن تعلق می گیرد، از قبیل عدالت و زیبایی و شجاعت –خودش هم باید از این دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم مستقل باشد و بر این دنیا تقدم داشته باشد. پایه نظریه مثل همین قضیه اخیر است ، به این معنا که عدالت و زیبایی و غیره وجودشان مستقل از همه کارهای عادلانه و همه اشخاص عادل و همه اشیا و افراد زیبایی است که ممکن است در جهان محسوس پیدا کنیم و بر همه آنها تقدم دارد. زیبایی و عدالت وجود مستقل دارند .این یعنی نظریه مثل. افلاطون در رساله فایدون می گوید : فلسفه ورزی یعنی تمرین مرگ . اما چرا او چنین حرفی می زند؟ برای اینکه مردن یعنی جداشدن روح از بدن و وقتی فلسفه کار می کنید ، تا جایی که می توانید روحتان را از بدنتان جدا نگه می دارید. چون در فکر اینجا و الان که بدنتان هست ، نیستید . وقتی می پرسید عدالت چیست ؟ منظورتان این است که عدالت در هر جا و هر زمان و در نفس خود چیست ، نه این که « امروز یا دیروز چه کسی به من ظلم کرد؟».

 منبع: همشهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:57  توسط محبوبه بابایی  | 

افلاطون، فراتر از فوايد و شگفتیهای عشق و زيباييهای آن، به حقيقت عشق نظر میکند. در نظر افلاطون، عشق شيفتة زيبايي است و در اين ميان، فلسفيدن و عشق ورزيدن هر دو يکی است. هدف فيلسوف و عاشق، جستجوی نفس زيبايي است. به عبارت ديگر، زيبايي از آنِ چيزی است که فلسفه در پی آن است. فلسفه و عشق، تلاش برای نيل به زيبايي يا خوبی است. لذا دانش يگانهای وجود دارد که زيبايي، موضوع آن است و زيبايي و خوبی برين، جزئی از حقيقت يگانه هستند. از اينجاست که در طول تاريخ غرب تا قبل از دورة مدرن، زيباييشناسی کلاسيک نه جزئی از فلسفه که با آن يکی است. در زيباييشناسی کلاسيک، زيبايي فقط خاص هنر نيست، بلکه در همه جا و فراگير است . زيبايي معانی وسيعی دارد. مفهوم زيبايي به معنای امروزی کلمه از نتايج عصر روشنگری است و اين عصر از قرن 18 ميلادی شروع میشود. از ويژگیهای زيباييشناسی کلاسيک آن است که زيبايي و هنر همه جا بوده است.آنچه را که زيباييشناسی کلاسيک ناميدند، چه در معنای عام آن و چه در زمان حال و گذشته، بنيانگذار آن به لحاظی افلاطون بوده است. البته زيباييشناسی محدود به افلاطون و يونان نمیشود، بلکه خاص دنيای قديم بود.

زيباييشناسی کلاسيک دارای مبانی انتولوژيک میباشد و ريشه در مفهوم "وجود" دارد. در اين صورت وقتی که از زيباييشناسی افلاطون سخن میگوييم، اگر از "وجود" ياد نکنيم، سخنان ناتمام خواهد ماند و يا برعکس، اگر از وجود صحبت میکنيم از زيبايي ياد نکنيم، حق مطلب را به جا نياوردهايم.

رابطه و پيوند زيبايي و وجود در نظر افلاطون :

در ميان نوشتههای افلاطون سه اثر عمدتاً اختصاص به بررسی مفهوم زيبايي دارند، اولين آنها "هيپياس بزرگ" است که موضوع آن جستجوی حقيقت و ذات زيبايي است. دومين رساله "ميهمانی" است که موضوع آن عشق و زيبايي است که زيبايي در رابطه با عشق مطرح میشود. سومين "فِدر" يا "فايدروس" موضوع يا حداقل قسمت عمدة موضوع آن حقيقت و زيبايي است. در اينجا زيبايي در رابطه با مفهوم حقيقت بيان میشود؛. يعنی زيبايي چيست؟

"هيپياس بزرگ" يعنی همان جستجوی حقيقت و ذات زندگی، که در جستجوی خود زيبايي فینفسه است.

میتوان گفت که زيبايي غير از چيزهای زيبا و سودمند است. فرق زيبايي و سودمندی اساسی است، در حالی که بعدها زيبايي و سودمندی را يکی میدانند؛ يعنی اگر شيئی کارايي داشته باشد، میتواند زيبا باشد.

در دو رسالة ديگر "ميهمانی و فِدر" افلاطون بيشتر دربارة مفهوم کندوکاو میکند. در رسالة ميهمانی از سرآغاز مکالمه زيبايي حضور دارد. وجه تسميه ميهمانی نيز به اين علت است که گفتگو در منزل آگاتون از تراژدینويسان آن دوره برگزار شده، و او جايزهای برای اولين اثر تراژيک خود برده بود و بخاطر همين امر ميهمانی داده بود.

آپلو داستان را روايت کرده، میگويد: «در راه رفتن به ميهمانیِ آگاتون، سقراط را ديدم که برخلاف هميشه تميز و مرتب است و کفش به پا دارد.» آپلو با تعجب میپرسد: «به کجا چنين زيبا میروی؟» سقراط میگويد: «برای شام به خانه آگاتون دعوت دارم، از اين رو خود را آراستم، زيرا زيبا بايد نزد زيبا رفت.». فلسفه امری الهی نيست، بشری است.. عشق نيز عشق به زيبايي است، پس ضرورتاً عشق فيلسوف است.در اين جمله به نوعی ارتباط و پيوند عشق و زيبايي و از طرفی زيبايي و فلسفه را میبينيم. افلاطون صراحتاً میگويد که خود عشق فيلسوف است نه فلسفه، چون فيلسوف در جستجو است و عشق هم در جستجو است. پس پيوند ميان عشق و زيبايي با يکديگر از سويي و با فلسفه از سوی ديگر، به خوبی از اين فلسفه به دست میآيد. فلسفيدن و عشق ورزيدن هر دو يکی است و هدف فيلسوف يا عاشق جستجوی زيبايي است. اينجاست که مفهوم وجود که موضوع فلسفه است، با زيبايي يکی میشوند. البته بعدها افلوطين بين زيبايي و خير برتر و يا وجود مطلق قائل به نوعی تفاوت میشود.

به سخن ديگر، زيبايي از آن چيزی است که فلسفه در پی آن است. آنچه که دوستداشتنی است، آن چيزی است که حقيقتاً زيبا، ظريف، کامل و خوشترين است. بنابراين موضوع فلسفه نه تنها زيباترين و ظريفترين است، بلکه سعادتمندترين و خوشترين است و به مفهوم لذت برمیگردد که از غايت فلسفه جدا نيست.

از سوی ديگر، زيبايي و خوبی پيوند دارند. زيبايي علاوه بر پيوند با عشق و فلسفه، با خوبی هم پيوند دارد. مفهوم خوبی در نزد افلاطون بسيار اساسی است. خير برين همان موجود مطلق است. "پس زيبايي با خوبی پيوند دارد"، زيرا انسانها خوبی را دوست دارند و میخواهند که خوبی هميشه از آنِ ايشان باشد. پس خلاصة عشق يعنی "تملک هميشگی خير و خوبی" يعنی آنچه که فلسفه در پی آن است. در نتيجه، زيبايي با خوبی که همان وجود مطلق يا «يک يک» (احد) باشد، يکی است.

حال که دانستيم فلسفه يا عشق همان تلاش برای تملک زيبايي يا خوبی است، بايد بدانيم اين تملک شدنی است و کسی که زيبايي و خوبی را در تملک خود آورد، به معنای افلاطونی کلمه، فيلسوف شد. حال برای رسيدن به نهاييترين مرحله و ديدن زيبايي بايد از جوانب زيبايي محسوس آغاز کرد و سعی نمود که زيبايي مطلق را فقط در يک چيز نديد، بلکه در چيزهای مختلف ديد. در اين صورت يک پله به زيبايي مطلق نزديک شدهايم، چرا که زيبايي را در يک شیء محدود و محصور نکردهايم، بلکه آن را بر حوزههای مختلف ديدهايم.

 ديدگاه افلاطون زاهدانه نيست و اگر در اين مورد سختگيری میکند، برای اين است که نفس زيبايي برای او مطرح است. «کسی که راه عشق همة آن مراحل را طی کرد و زيباييهای فراوان را بدان ترتيب که برشمرديم، مشاهده نمود، در پايان راه يکباره با زيبايي حيرتانگيزی روبرو میگردد و آن زيبايي خاص همان چيزی است که همة آن کوششها برای رسيدن به آن صورت گرفته است.» در اينجا افلاطون کلمه "يکباره" را به کار میبرد. انسان پله پله و به تدريج پيش میرود، وليکن زيبايي خود را "يکباره" نشان میدهد. واژة "يکباره" تنها در اين متن نيست که افلاطون به کار میبرد، لااقل در دو متن ديگر نيز هست که يکی در نامه هفتم است که در مورد حقيقت است و در آن راه حقيقت يکباره خود را نشان میدهد و يکباره در واقع به نوعی گذشت از سوژه است. ديگری دره پارمنيدس که میگويد وقتی که از گذر زمان و لحظه سخن میگويد، فاصله گذر از حال به آينده يکباره صورت میگيرد.

«سرانجام راه همان نظارة خود زيبايي که پاک و بدون آميختگی است، میباشد.» در اينجا افلاطون بار ديگر بر اهميت زيبايي تأکيد میکند، زيرا زيبايي محسوس در حقيقت زيبايي مشارکت دارد و نشانه و اثر آن در هستی و در ميان آدميان میباشد

حال به رابطة زيبايي و حقيقت میپردازيم. در رسالة فِدر مسئلة زيبايي در رابطه با جنون عشق مطرح میشود.

در رسالة فِدر افسانهای است که به افسانة "ارابه بالدار" معروف است که همان تجسم سهگانه نفس است. اين سه، ارابهران و دو اسبش است. مطابق اين افسانه نفسهای آدميان پيش از ورود به تن و افتادن روی زمين همگام و همرکاب نفسهای خدايان میباشند و همراه ايشان به ورای آسمان میروند و به حقيقت نزديک میشوند. تلاش برای رسيدن به مرغزار حقيقت اين است که بهترين پارة نفس از چمنزارهايي که در اين مرغزار است، تغذيه میکند؛ لذا نفس در ارتباط بیواسطه با تجلی حقيقت است.

تا اينجا هرچند نفس کمابيش به آسانی تا مرغزار حقيقت بالا میرود، از فلسفه سخن به ميان میآيد و نه از عشق. پس تا زمانی که به زمين بيايد، از فلسفه و عشق حرفی در ميان نيست، زيرا اين دو به زمين تعلق دارند.

با عشق به زمين میآييم. در واقع، زيبايي در روی زمين اثر و نشانة مرغزار حقيقت است. از اين رو، افلاطون میگويد: «هنگامی که با ديدار زيبايي اين جهانی، نفس به ياد زيبايي قبلی میافتد، دوباره بال و پر میگيرد و بیصبرانه در صدد پرواز برمیآيد؛ ولی از انجام آن ناتوان است. از اين رو نظرش به سوی بالا و بیاعتنا به امور اين جهان است؛ بدين روی میگويند به جنون دچار شده است.

در اينجا نکتهای مطرح است و آن اينكه با ديدن زيبايي اين جهان انسان به ياد زيبايي حقيقی در مرغزار حقيقت میافتد. پس مثل بقيه نيست و سرش به سوی بالاست؛ يعنی به فکر آن حقيقت است.

عمدة کتاب فِدر در اين مورد است که چطور برخورد با زيبايي محسوس مقدمه حرکت میشود و کسی که اين را میبيند، سعی میکند مثل خودش را بيافريند، مثل شاگرد و استاد؛ و زيبايي محسوس سرآغاز فلسفيدن است. افسانه فِدر در مورد نفس نيز گويای پيوند ميان حقيقت و زيبايي و نقش زيبايي محسوس در انديشة فلسفی میباشد. شعر ميرفندرسکی درست تمام فلسفه افلاطون را بيان کرده است.

چرخ با اين اختران نغز خوش زيباستي        صورتی در زير دارد آنکه در بالا ستی
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت                بر رود بالا همی با اصل خود يکتاستی

پس به اين ترتيب زيبايي محسوس و معقول نيز دارای بار و معنای انتولوژيک است و بدون وجود حقيقت بیمعنا و تهی از محتوا میگردد. نکته ديگر اينکه زيبايي در نزد افلاطون تنها در هنر نمیباشد. اين اشتباه ما است که زيبايي را فقط هنر میدانيم، بلکه در همه جا است و همه جا بودن زيبايي از جمله ويژگیهای زيباييشناسی کلاسيک است؛ پس زيبايي فقط در هنرهای زيبا نيست و در همه جا است.

"ماريلسوس ويچینو" فيلسوف افلاطونی مشربِ دورة رنسانس جملهای دارد که گوياترين سخن دربارة زيبايي کلاسيک میباشد:
«زيبايي شکوه چهرة خداست» يا «زيبايي شکوه و رحمت خدا است».

منبع:
http://philosophyhouse.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:10  توسط محبوبه بابایی  | 

                                                                                              Albert Einstein  
192۱
اينشتين ، آلبرت.

مليت :14مارس/ سويسي / امريکايي. متوفي: 18آوريل 19۵۵ ، پرينستن ، نيوجرسي، امريکا.

به خاطر خدماتش به فيزيک نظري ، وبخصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتو الکتريک(نور ابرق)

انيشتن از علماي فيزيک نظري بود که نظريه نسبيت ، مشارکت اصليش در فيزيک به شمار مي آيد ، در زوريخ به تحصيل رياضي و فيزيک پرداخت ، و سپس در اداره پبت اختراعات برن مشغول کار شد. در 1950 سه مقاله منتشر کرد که هر يک پايه شعبه اي جديد در علم فيزيک گرديد : فوتو الکتريسيته رابطه جرم و  انرژي ( معادله انيشتن ) ، و نظريه نسبيت خاص. 
اين مقالات باعث بر آمدن عقايدي انقلابي در باب جرم ، فضا ، گرانش ، زمان ، و حرکت شد. انيشتن با استفاده از حاصل تحقيقات مربوط به تابش ، و نيز از ارتباط نظريه هاي ترموديناميک و احتمال ، ثابت کرد که تابش متشکل است از ذره (فوتون)هايي که هر يک حامل مقداري انرژي مجزا هستند. گرچه بسيار کارها بايد بعد از انيشتن روي مکانيک کوانتومي انجام مي شد ، مقاله او در باب اثر فوتوالکتريک مظهر مشارکتي ارزنده و "انيشتيني" بود : قرار دادن فرمول هاي رياضي شناخته شده در مفاهيم فيزيکي ، تا کاربردي بس گسترده تر پيدا کنند. آزمايشهاي مايکسن مورلي وجود "اتر" را دچار ابهام کرده و نيز نشان داده بود که سرعت نور ثابت است. بنابراين ، لازم بود تا در نظريه هاي مربوط به مکانيک ، به خاطر انطباق با اين يافته ها ، اصلاحاتي صورت گيرد.
انيشتن به اين کار دست زد و موفق به پيدا کردن معادله معروف خويش شد"e=mc2 . بنا به اين معادله اينشتين ، انرژي موجود در هر ذرۀ ماده برابربا جرم آن ماده ضرب در مجذور سرعت نور. همان طور که اين معادله نشان مي دهد ، حتي ماده اي بسيار کوچک نيز مي تواند انرژي بسيار زيادي از خود ساطع کند، وبر همين پايه بود که دانشمندان هسته اي توانستند بمب اتم را بسازند. گرچه اصول کلي مکانيک پذيراي حک و اصلاح بود ، بخشي از آن ، يعني مقوله گرانش ، ده سال ديگر از وقت اينشتين را صرف خود کرد. و سر انجام هم روشن شد که موفقيت در اين کار مستلزم اختيار کردن ديدگاههاي کاملي جديد است.
تا 1915 ، ديدگاه اصلي نسبت به گرانش بر همان نظريه نيوتوني استوار بود که مي گفت حوزه گرانشي هر جسم ، نسبت عکس مجذور فاصله آن با ماده ديگر است. نظريه حاصل از اين موضوع بعدها تخصصي تر شد و به اين فرضيه رسيد که شتابگري حاصل از گرانش در يک ماده به جرم آن ماده ارتباطي ندارد.اما آنچه اينشيتن به عنوان نظريه نسبيت عام در 1915 عرضه داشت، دقيقا ديدگاه مزبور را دگرگون کرد. در عين حال ، نظريه اينشتين از بسياري جهات ، بخوصوص در زمينه مدار سيارات، با نظريه گرانش نيوتو ن هماهنگ است.
يکي از مقاله هاي اينشتين به حرکت براوني مربوط بود که مي گويد حرکت نا منظم ذرات بسيار ريز در يک جسم سيال ، را دريافت. اندازه گيري هاي بعدي درستي کامل محاسبات اينشتين را ثابت کرد و ، در نتيجه ، حرکت براوني اکنون از مستقيم ترين شواهد وجود مولکول به شمار مي رود. اينشتين ، همچنين ، روي کوانتوم آماري قابل انطباق با ذرات انتگرال اسپين نيز کار کرد که به آمار بوز اينشتين معروف است.

                    
 1922  

                                                                            
بور، نيلس.                                                                          NielsHenrikDavidBohr                                                                                                                                                        مليت: دانمارکي. متولد:17 اکتبر1885، کپهناگ. متوفي: 18 نوامبر 1962، کارلسرگ.

به خاطر خدماتش در تحقيقات مربوط به ساختار اتم ها و تابشي از آنها .

نيلس بور دکترايش را در فيزيک نظري در سال 1911 از دانشگاه  کپهانگ دريافت کرد و ، بعد از چند ماه کار با ج.ج. تامپسن ( فيزيک 1906 ) در کيمبريج، به منچستر رفت ودر آنجا مدت چهار سال با رادرفورد ( شيمي 1908 ) کار کرد. در 1916 به کپهاگ بازگشت و دو سال بعد به رياست موسسه فيزيک نظري آنجا منصوب شد.در جريان اشتغال دارنمارک از سوي نازي ها در   1943، شجاعانه با شبه هواپيمايي قلابي به انگلستان گريخت.
او براي مخفي کردن مدال طلاي نوبل خود مجبور به حل کردن آن شد اما بعدها ، دوباره از همان محلول ، مدال را قالب گيري کرد و بساخت. پسرش، اگه بور ، در 1975 برنده جايزه فيزيک نوبل شد. بزرگترين مشارکت نيلس بور در علم ،نظريه کوانتومي ساختار اتمي بود که در سه مقاله مشهور در 1913 در مجله فلسفي به تشريح آن همت گماشت. در اين مقاله ها ، ديدي جديد به مسئله اتم مطرح کرد که انقلابي در فيزيک اتمي پايه گذاشت، و 12 سال بعد به توسعۀ نظريه مکانيک کوانتوم انجاميد اين نظريه ، از آن به بعد ، در قرن بيستم بر رشته مربوط حاکم بوده است.
بعد از شناسايي الکترون به عنوان يک ذرۀ بنيادي اتم از سوي ج.ج. تامپسن در 1897، روشن شد که همه اتم ها داراي الکترون هستند، اما بار منفي اين الکترون ها را بايد با توزيع متناسب بار هم مثبت خنثي کرد. توزيع نسبي اين دو نوع بار ، بايد وضعيت بر هم کنشي شيميايي اتم ها ، و نيز مختصات پوياي عناصر سازاي آنها را مختل نکند. تصوير فوق، وقتي که ارنست رادر فورد در 1911 يک مدل اتم هسته اي  عرضه کرد، که در آن بار مثبت اتم در ذره اي کوچک و حجيم به نام هسته متمرکز
مي شد و الکترونها در اطراف آن مي توانستند در مدارهاي مناسب حرکت کنند ، بشدت دگرگون شد. اين مدل، بور را که در زمان شکل گيري آن در آزمايشگاه را در فورد در دانشگاه منچستر کار مي کرد مجذوب خود کرد. رسالۀ دکتراي گذشته او در باب نظريه الکتروني فلزها بود ، ممکن است به اين که در مدل اتمي را در فورد نظريه اي درباره رفتار الکترون ها عرضه دارد کم کرده باشد.

 1923
ميليکان ، رابرت اندروز.
                                                     Robert Andrews Millikan
مليت:امريکايي .متولد: 22مارس 1868، موريسن، ايلينويز ، متوفي : 19 دسامبر 1953 ،سان مارينو ، کاليفر نيا.

به خاطر کارهايش در باب بار پايه اي الکتريسته و نيز اثر فوتو الکتريک.

ميليکان تحصيل ادبيات کلاسيک مي کرد ، و تا وقتي که در سال دوم کالج اوبرلين درس مي خواند و به او تکليف شد که فيزيک پايه درس دهد، کار چنداني با فيزيک نداشت. اما از آن به بعد تا آخر عمر همه هوش و حواسش متوجه فيزيک شد. بعدها در کولومبيا (1893-1895) و آلمان (1896) تحصيل کرد و در شيکاگو (1896-1921) به همکاري با مايکلسن ( فيزيک 1907 ) پرداخت. اين همکاري تا زماني که به موسسه تکنو لوژي کاليفرنيا منتقل شد ادامه داشت. ميليکان ، در 1911 ، الکترون را به عنوان واحد پايه اي بار معرفي کرد، و بار e را در الکترون با چنان دقتي مشخص کرد که تا 1928 به اعتبار خود باقي بود.
در سالهاي بعد، از ابزار و نمونه هايي دقيق و پيچيده و آزمايشهاي در خلأ مطلق استفاده کرد تا رابطه اي را که اينشيتن براي اثر فوتو الکتريک پيشنهاد کرده بود به محک زند. سهم اساسي ميليکان در فيزيک ناظر بود بر اثبات قطعي نظريه هايي که از قبيل به طورکلي مورد قبول بود اما نسبت به آنها ترديد و عدم قطعيت وجود  داشت . جايزه نوبل فيزيک به خاطر کارهايش در اندازه گيري دقيق انرژي الکترون e)) و پلانک ((hبه او اعطا شد.

1924
سيگبان ،کارل مانه گئورگ.
                                      Karl Manne Georg   Siegbah

مليت:سوئدي. متولد:3 دسامبر1886، اوئر برو ، سوئد. متوفي:26 سپتامبر1978 ، استکهلم.

به خاطر تحقيقات و کشفياتش در حوزه طيفنمايي اشعه ايکس.

سيگبان درجه دکترايش را در 1911 از دانشگاه لوند گرفت و بلافاصله در همان جا به تدريس پرداخت. در 1937 به آکادمي سلطنتي علوم سوئد پيوست که از سوي موسسه نوبل فيزيک استکهلم تاسيس شده بود، و به عنوان نخستين رئيس آکادمي مزبور منصوب شد. پسرش ،ک.ام. سيگبان ،نيز در 1981برنده جايزه فيزيک نوبل شد. تحقيقات سيگبان در برق ، مغناطيس ، و اشعه ايکس معروف است ، و روشني فني مخصوصي طيفي در اشعه ايکس ابتکار کرد و طول امواج اين اشعه را با دقتي فوق العاده تعيين نمود. کارهاي او درستي نظريات بور ( فيزيک 1922 ) و ديگران را در اين باره که الکترون ها در"پيوسته" هاي اتم منظم شده اند ثابت کرد.

                                   James Franck                             Gustav     Ludwig Hertz                                                                                        

1925
فرانک ، جيمز.
مليت
:آلماني. متولد :16اوت1882 ، هامبورگ ،آلمان. متوفي:21 مه 1964 ، گوتينگن.

هرتس ، لودويگ گوستاو.
مليت :
آلماني. متولد: 22ژوئيه 1887 ، هامبورگ. متوفي:30 اکتبر 1975 ، آلمان شرقي.

به خاطر کشف قوانين حاکم بر تصادم الکترونها با اتم.

فرانک براي يک سال در دانشگاه هايدلبرگ تحصيل حقوق کرد و بعد براي آموختن فيزيک به دانشگاه برلن رفت و درجه دکترايش را در 1960دريافت داشت. بعد از خدمت در جنگ جهاني اول به استادي فيزيک تجربي در دانشگاه گوتينگن منصوب شد. وقتي سياست ضد يهودي نازي ها در آلمان به راه افتاد، به عنوان اعتراض استغفا کرد و به آمريکا رفت و در آنجا به عنوان استاد شيمي فيزيک در دانشگاه شيکاگو به کار مشغول شد. در جريان جنگ جهاني دوم ، درطرح اتمي امريکا مشارکت داشت. پيشنهاد معروف او، که به "گزارش فرانک" شهرت يافت، حاکي از آن بود که قبل از فرو ريختن بمب اتمي بر شهرهاي ژاپن، اين بمب بايد در صحرايي غير مسکوني براي عبرت گرفتن ژاپني ها منفجر شود.

هرتس در دانشگاه هاي گوتينگن، مونيخ، و برلن تحصيل کرد، ودر دانشگاههاي  هال (1928-1932) وبرلن (1932-1954) درس داد. پس از آنکه دهه اي در روسيه بسر برد(1945-1954)، به آلمان شرقي بازگشت و به رياست مو سسه فيزيک در لايپزيگ منصوب شد. جيمز فرانک و گوستا و هرس در 1914 به آزمايشي در باب تصادم الکترون ها با اتم ها و قوانين حاکم بر آن دست زدند که جايزه فيزيک نوبل 1925 به همين خاطر بين آنها تقسيم شد. اين تحقيق پيشگامانه آنها نخستين دليل مستقيم ماهيت کوانتومي انتقال انرژي را عرضه کرد که از سوي نيلس بور در مدل اتمي او عنوان شده بود.

1926 
پرن ، ژان باتيست.                                                                     Jean Baptiste Perrin

مليت:
فرانسوي. متولد: 30 سپتامبر1870 ، ليل ، فرانسه. متوفي: 17آوريل 1942 ، نيويورک.

به خاطر کارهايش درباب ساختار گسسته ماده، و بخوصوص به خاطر کشف تعادل رسوبي.

پرن در مدرسه نورمال سوپريور پاريس تحصيل کرد و به تدريس در دانشگاه پاريس پرداخت (1898-1940). وقتي کشورش در 1940 به دست آلماني ها اشتغال شد به امريکا گريخت. شهرت اصلي پرن به خاطر تحقيقاتي است که در باب حرکت براوني انجام داد و ثابت کرد که ذرات ميروسکوپي معلق در سيا لات حرکاتي نا منظم دارند.
او ادعا کرد که اين ذرات وقتي که در خلأ قرار گيرند، به ترتيبي معين و افقي تقسيم مي شوند. وقتي ذرات کوچک رزين را در آب معلق کرد، دريافت که با افزايش اندازه ، تعداد آنها به صورتي تصاعدي کاهش مي يابد. پرن ثابت کرد که اين امر از نظريه سينتيک (جنبشي) ناشي است و حجم ثابت آووگادرو را بدقت محاسبه کرد. بدين ترتيب ،براي نخستين بار ممکن شد که اندازه هاي اتم ها و ملکول ها بر اساس مشاهدات عيني محاسبه شود.

 
 
1927                                                                              Arthur Holly Compton   
کامپتن ، آرتور هالي.                            
مليت:
امريکايي. متولد: 10سپتامبر 1892، ووستر ،اوهايو. متوفي: 15 مارس 1962، برکلي ، کاليفرنيا.

به خاطر کشف اثري که به نام او نامگذاري شد.

کامپتن درجه دکترايش را در 1916از دانشگاه پرينستن گرفت و سپس در سنت لويس ، واشنگتن، به تدريس فيزيک پرداخت (1916-1923). بعد از آن به دانشگاه شيکاگو رفت و در آنجا بود که کار راهه اي درخشان را سپري کرد(1923- 1945) .کامپتن در 1923 بود که به نخستين کشف خود دست يافت و دريافت که وقتي اشعه ايکس پراکنده باشد، بخوصوص در مواد داراي عدد اتمي پايين ، طول موج آن تغيير ميکند. او، با استفاده از يک طيف سنج بلوري، اين پديده را اندازه گيري کرد، و همين بود که به نام "اثر کامپتن" نامگذاري شد.
 اين اثر دليلي قوي بر درستي نظريه کوانتوم است، زيرا توجيه نظري آن مستلزم آن است که اشعه ايکس را امواج مي شمرد، چنين اثري را پيش بيني نمي کرد. 

 

ويلسن، چارلز تامسن ريس.                                      Charles Thomson Rees Wilson            

مليت: بريتانيايي، متولد:14 فوريه 1869،  اسکاتلند. متوفي: 15 نوامبر1959 ، اسکاتلند.

به خاطر آنکه با متراکم سازي بخار توانست روشي براي مشاهدۀ  مسير ذرات داراي بار الکتريکي ابداع کند.

اين فيزيکدان اسکاتلندي در دانشگاه منچستر به تحصيل زيست شناسي پرداخت و سپس به کيمبريج رفت و در آنجا بود که به فيزيک علاقه مند شد. چهار سال در برادفرد درس داد وسپس در 1896 به کيمبريج بازگشت و مابقي کار راهه طولاني خود را در همان جا سپري کرد. بر اثر تحقيقاتش در باب چگونگي ايجاد شدن ابر، چارلز ويلسن در 1911 موفق به ساختن ابزاري براي متراکم کردن بخار آب در هواي غبار زدوده شد.  بدين وسيله  دريافت که يون ها وقتي متراکم مي شوند که اشعۀ ايکس بر آنها نتابد. تلاش هايي براي عکسبرداري از مسيرات ذرات باردار به عمل آورد. کارهاي او مقدمه " اتاق حباب " گليزر در سالهاي 1950 بود. 

  OwenWillansRichardson                                                                                                                                                                                                       

 1928
ريچاردسن ، سراوون ولنز.

مليت: بريتانيايي. متولد:26آوريل1879،يورکشاير. متوفي: 15 فوريه 1959، همپشاير.

به خاطر کارهايش در باب پديدۀ ترميوني و بخصوص به خاطر کشف قانوني که به نام او ناميده شد.

 ريچارد سن در کيمبريج تحصيل کرد و پس از مدتي کار در دانشگاه پرينستن امريکا (1906-1913) به انگلستان بازگشت و  به هئيت مدرسان فيزيک کينگز کالج ، لندن، پيوست. جايزه فيزيک به جهت تحقيقات ريچاردسن در پديدۀ ترميوني به او داده شد. "قانون ريچاردسن" را وضع کرد که ناظر است بر وابستگي جريان اشباع شده به دماي رشته برق.نظريه او در باب گسيل الکترون و يون موجب توسعه راديو ، تلفن، تلويزيون ، و تکنولوژي اشعه ايکس شد.


           Prince Louis-Victor Pierre  Raymon de  Broglie                                                                                      
1929                          
                            
دو بروي ، پرنس لوئي ويکتور پي ير رمون.
 مليت:
فرانسوي. متولد: اوت 1892 ، ديپه. متوفي: 19 مارس 1987،پاريس.

به خاطر کشف ماهيت موجي الکترون ها.

دو بروي در سوربون، پاريس، تحصيل کرد. مدتي کوتاه که به عنوان مهندس مخابرات در برج ايفل کار کرد ، باعث شد که به فيزيک علاقه مند شود، به سوربون برود ، و درجه دکترايش را در 1924 بگيرد. در سالهاي 1928-1962 استاد فيزيک نظري درموسسه هانري پوانکاره (پاريس) بود. تحقيقات لويي بروي دربارۀ "موجهاي الکترون" ، آخرين رشته اطلاعات ما در باب رابطه ماده و انرژي است.
اصول نظري اين را اينشيتن در اوايل قرن بيستم مطرح کرده بود. در سال هاي 1923 کامپتن، فيزيکدان امريکايي ( فيزيک 1927 ) ، ماده را با اشعه ايکس بمباران کرد و دريافت که الکترون تابش را منحرف مي کند. وي نشان داد که شعاع (باريکه) انرژي داراي مختصاتي شبيه شعاع ذرات است. دو بروي متوجه دلالت هاي کشف فوق در تحصيل مفهوم اتم شد. چنانکه انرژي بتواند مختصات ماده را داشته باشد، پس ماده نيز مي تواند داراي مختصات انرژي باشد. بخصوص ، الکترون هاي يک اتم در مسيري حرکت مي کنند که آن را مي توان موج دانست و به همين اعتبار تحليل کرد.
در نتيجه ، دو بروي گفت که يک الکترون در يک اتم متاثر است از موجي که با آن همراه است. نظريه و تحليل دو بروي درباره امواج الکترون، بيش از همه ، اروين شرودينگر ( فيزيک 1933 ) در سال 1926 به کار برد. تحليل شرودينگر از موج مدارهاي الکترون، باعث حل بسياري از مشکلاتي شد که در نظريه هاي اتمي وجود داشت و راه را براي تنظيم مدل رياضي کنوني اتم هموار ساخت.


                                                                       Sir Chandrasekhara Venkata Raman
1930
رامان ،سر چاندر اسکارا ونکاتا.

مليت: هندي. متولد:8نوامبر1888، هند. متوفي: 21 نوامبر1970،هند.

به خاطر کارهايش در باب پخش نور وبه خاطر کشف اثري که به او نامگذاري شد.

راماندر1970 موفق به دريافت درجه فوق ليسانس از پرزيدنسي کالج در شهر مدرس شد. پس از آنکه به خدمات دولتي در شهرهاي کلکته ونگپور پرداخت ودر همان دوران بود که بيشترين بخش از تحقيقات خود را در اوقات فراغتش انجام داد. در 1917-1933 استاد فيزيک دانشگاه کلکته بود و به عنوان دبير"انجمن تحقيقات علمي هند" به تشويق دانشمندان جوان هندي همت گماشت. رامان نسبت به اين توضيح رالي ( فيزيک1904 ) که رنگ آبي دريا را ناشي از نور از ذرات معلق مي دانست قانع نبود، و وقتي که در دانشگاه کلکته استاد فيزيک بود،اين پديده را به شکلي قانع کننده توضيح داد(1928). "اثر رامان" که به افتخار او نامگذاري شد، در مطالعات مربوط به سوطوح انرژي مولکولي ارزش فراوان دارد و به "طيف سنج رامان" منجر شد که وسيله اي است نيرومند براي تحليل ساختار مولکولي.

===================================

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:34  توسط محبوبه بابایی  | 

اكثر دانشمندان‌، محققان‌ و مخترعان‌ در طي‌قرون‌ و اعصار، سعي‌ در ساخت‌ و ابداع‌ وسيله‌اي‌براي‌ راحتي‌ انسان‌ها و ايجاد آرامش‌ و سلامتي‌همنوعان‌ داشته‌اند; گرچه‌ در اين‌ ميان‌، عده‌اي‌سوء نيت‌ داشته‌ و اهدافشان‌ در جهت‌ نابودي‌بوده‌ است‌ و افرادي‌ هم‌ بودند كه‌ به‌ منظور كمك‌به‌ بشر اختراعي‌ را به‌ ثبت‌ رساندند اما بعدها ازهمين‌ اختراع‌، سوء استفاده‌ شده‌ است‌.آلفرد نوبل براي‌مثال‌ «آلفرد نوبل‌» كه‌ ديناميت‌ را به‌ وجود آوردتا كارگران‌ معدن‌ راحت‌ شوند و به‌ جاي‌ بيل‌ وكلنگ‌، در نابودي‌ كوه‌ از يك‌ ماده‌ منفجره‌استفاده‌ كنند، همين‌ ديناميت‌ بعدها حرف‌ اول‌ رادر جنگ‌هاي‌ قرن‌ نوزدهم‌ جهان‌ زد. آلفرد نوبل‌تا پايان‌ عمر، خود را نبخشيد و دائما عذاب‌وجدان‌ داشت‌. او پس‌ از مرگش‌، وصيت‌ كرد كه‌جايزه‌اي‌ هر ساله‌ به‌ نام‌ نوبل‌ به‌ افراد برگزيده‌ علم‌كه‌ در ايجاد صلح‌ و دوستي‌ در جهان‌ قدم‌برمي‌دارند، اهدا كنند.
   
جایزه نوبل از سال 1901 تاکنون،همواره اعتبار خاصی داشته است،به طوری که در طول سال های متمادی برندگان جایزه نوبل در سطح جهانی نماد شایستگی و کمال بوده اند.پاییز هر سال ،محافل علمی ،ادبی و سیاسی بی صبرانه منتظر این رویداد بین المللی هستند،و در سراسر جهان خبرهای زیادی در این باره در مطبوعات منعکس می شود.سرانجام،در فضایی با شکوه که تا انداره ای هم تصنعی به نظر می رسد و یادآور مراسم انتخاب پاپ است،موسسه های نوبل اسامی برندگان جوایز را اعلام می کنند.
چه عاملی را می توان دلیل چنین موفقیتی دانست؟ در واقع،عوامل متعددی در تضمین این موفقیت استثنایی سهم دارند.البته نظر الفرد نوبل درباره تشکیل سازمانی برای اهدای جوایز بین المللی که نخستین بار مطرح شده بود و در بر گیرنده بخشهایی بود که در زمینه های گوناگون فعالیت می کردند،از اساس با دیگر سازمانهای بشر دوستانه که امکانات مالی یکسانی داشتند متفاوت بود.اما تشکیل بنیاد نوبل از اقبال روز افزون کشورهای سراسر دنیا بهره مند شد .در واقع،چه در زمینه تحقیقات علمی که این روزها در چارچوب تنگ مرزهای جغرافیایی کشورها شکوفا نمیشود وچه در پیوند با ظهور سازمانهای بین المللی که گرایش به حفظ صلح دارند(جامعه ملل و سپس سازمان ملل متحد)،باید بپذیریم که وجود این جوایز چقدر در جهانی کردن ارتباطات موثر بوده است .هیچ جایزه نوبلی ،حتی نوبل ادبیات،نیست که شاخص درستی از روابط نیروهای فرهنگی نباشد،که البته بیشتر موجب تقابل دولت ها می شوند نه خود برندگان.
در سال 1948 ،وکیل آلفرد نوبل که از طرف خود او تعیین شده بود ترازنامه نیم قرن فعالیت بنیاد نوبل را ارائه کرد و به این نتیجه رسید که با وجود مشکلات بی شمار،پیشرفت کار توزیع جوایز از ابتدا تا کنون،موجب خرسندی روح بنیانگذار آن بوده است.اما به راستی این انسان شگفت انگیز که در زمان حیاتش به وی لقب "ثروتمند ترین خانه به دوش اروپا" داده بودند،که بود؟انسانی که آن قدر حزین می نمود که در وصفش می گفتند :"بچه زود رس بیچاره ای که در همان دم که نزدیک بود دردست پزشکی بشر دوست جان دهد،ناگه با فریادی ورودش را به عرصه ی حیات اعلام کرد." دوره ی زندگی آلفرد نوبل به همان اندازه که شبیه جنگجوی عرصه صنعت است،شبیه به صنعتگر عرصه ی جنگ نیز هست.این بازرگان و مخترع که در زمان حیاتش بارها متهم به "داشتن ثروت هنگفت"، "تاجر مرگ" یا "سازنده دینامیت" شد، شخصیتی ناشناخته باقی ماند،هر چند که امروز نام نوبل به خاطر این جایزه، آشنای خاص و عام است.
آلفرد نوبل که فرزند یک کارخانه داربود در21 اکتبر سال 1833 در استکهلم چشم به جهان گشود و پیش از در دست گرفتن اداره کارخانه خانوادگی و توسعه آن در رشته فیزیک و شیمی تحصیل کرده بود. خانواده نوبل از خانواده های اصیل سوئدی است که منشا نام خانوادگی آنها از نوبلوف،قلمرو کوچک کشیش نشین واقع در استان جنوبی اسکانی،است.
امانوئل نوبل،پدربزگ الفرد نوبل،چس از تحصیل در رشته پزشکی در دانشگاه اوپسال ،پزشک جراح شد ونام نوبل را اختیار کرد.امانوئل،پدربنیانگذار جوایز نوبل،این فرد خود آموخته،تا بیست سالگی که به تحصیل در دوره های آکادمی هنرهای آزاد پرداخت،هیچگونه آموزشی ندیده بود.سپس در استکهلم به عنوان مقاطعه کار ساختمان و مهندس شهر سازی مشغول به کار شد.امانوئل که فردی مبتکر بود آزمایش هایی بر روی کائوچو انجام داد و مشغول ساخت پمپ شد،و پیش از آن که خود را وقف چیزی کند که در آینده ،کانون توجه خانواده نوبل شود،یعنی مواد منفجره ، به هر شغلی روی آورده بود .او که با یک مین و پروژه یک اژدر مکانیکی قدم به پایتخت امپراطوری روسیه گذاشتفبسیاری از کارشناسان وزارت جنگ روسیه راتحت تاثیر قرار داد و توانست اعتماد تزار را جلب کند. و به این ترتیب نخستین مهندس صنایع روسیه شناخته شد.
آلفرد نوبل در سی سالگی ، چنا ن تجربه ی حرفه ای داشت که در نهایت با پدرش مطالعه مواد منفجره به خصوص مطالعه در مورد نیتروگلیسیرین را که در سال 1846 سوبررو آن را کشف کرده بود،از سرگرفت.پس از چند ازمایش ،آلفرد نوبل راه انفجار این مخلوط را با افزودن اسید نیتریک به گلیسیرین کشف کرد. این محصول جدید که در 15 ژوییئه سال 1864 با نام "روغن انفجاری نوبل" ثبت شده بود،قبل از آن که در کل اروپا به ثبت برسد به سرعت برای حفاری معادن و تونل ها در صنایع سوئد مورد استفاده قرار گرفت/ تولید این ماده ی منفجره ی بسیار خطرناک –که نخستین کارخانه ی خانوادگی هلنبورگ را ویران کرد و موجب مرگ کوچکترین برادر آلفرد شد –سرانجام  در استکهلم ممنوع شد. با وجود این،دو ماه پس از این حادثه ،آلفرد نوبل موسس نخستین شرکت نیتروگلیسیرین شد و شرکت های دیگری را نیز در سوئد و در خارج تاسیس کرد. 

در سال 1866 ،پس از چند آزمایش دیگر،آلفرد نوبل بالاخره ماده ای یافت که می توانست قسمت اعظم نیتروگلیسیرین را جذب کند،بدون آنکه از نیروی انفجاری آن بکاهد.
آلفرد نوبل علاوه بر این کشف،در طول زندگی اش بیش از 350 کشف دیگر ثبت کرد،که در تضمین موفقیت تجاری اش نقش مهمی داشت .تا آنجا که در سال 1896 یکی از ثروتمندترین افراد اروپا شناخته شد. این ثروت اساسا ناشی از تولید سالانه 65 هزار تن دینامیت بود که کنترل بازار را در دست داشت .وانگهی،علاوه بر در اختیار داشتن قسمت اعظم سهام نفت باکو،صاحب بیش از یک صد کارخانه تولید مواد منفجره در سراسر دنیا بود.در سال 1893 ،آلفرد نوبل با خرید کارخانه ی بوفورس در سوئد که امروزه هم در تولید تسلیحات فعالیت دارد توانست امپراطوری اش را گسترش دهد.آلفرد نوبل ،مخترع صنعتگر و بازرگان سوئدی ،ادیبی آماتور نیز بود.وی که به چند زبان آشنایی داشت،زبان انگلیسی را برای نوشتن اشعاری برگرفته از شلی که آلفرد نوبل غزل های او را می ستود ،اننتخاب کرد.او با هزینه شخصی اش یک تراژدی منتشر کرد که چند روز پیش از مرگش منتشر شد.هر چند که این فعالیت ادبی تقریبا در تمام زندگی اش مخفی نگه داشته شد،با این حال خود گواه اهمیت بسیاری است که آلفرد نوبل همواره برای ادبیات قایل بوده است. از این رو ،در مقررات ذکر شده در وصیت نامه اش که در تاریخ 27 نوامبر 1895 نوشته شد،آرزوی اختصاص پنج جایزه ی نوبل را ابراز کرده است :فیزیک،شیمی، فیزیولوژی یا پزشکی ، ادبیات و یک جایزه ی صلح که به درخواست وی مجلس نروژ عهده دار اعطای آن است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 2:20  توسط محبوبه بابایی  | 

1912
دالن , نيلس گوستاو. Nils Gustaf Dalén                       Nils Gustaf Dalén

ملـیت : سوئدي. متـولد : 30 نوامبر 1869 , استنستروپ , سوئد.

متوفی : 9 دسامبر 1937 , استکهلم.
به خاطر اختراع رگلاتورهاي خودکار براي استفاده در انباشتگرهاي
گازي جهت روشنايي خانه ها و شناورهاي دريايي.

دالن در مؤسسه چالمرز در گوتبورگ آموزش ديد و در 1896 در رشته مهندسي فارغ التحصيل شد. پس از يک سال تحصيل در سويس به سوئد بازگشت. تا 1901 به عنوان مهندس مشاور کار کرد , و بعد به شرکت سوئدي کاربايد و استيلن پيوست. از 1906 , به عنوان رئيس بخش مهندسي , در شرکت انباشتگر گاز , که در عرضه و فروش گاز استيلن فعاليت داشت , به کار پرداخت.
در تلاش براي ايجاد کاربرد جهت گاز استيلن در شناورها و راهنماهاي دريايي , دالن موفق شد که نخستين رگلاتور ( تنظيم کننده ) خودکار را براي روشنايي خانه ها و شناورهاي دريايي اختراع کند. کانتينر آهني , معادل 100 برابر حجم خود محلول استيلن را در استون نگاه مي داشت. دالن , سوپاپي براي توليد درخش هاي نور که مدت آن مي توانست منبع را مشخص کند , اختراع کرد. او , همچنين سوپاپي خورشيدي اختراع کرد که قادر بود نور را در هنگام طلوع آفتاب خاموش کند و شب هنگام دوباره برافروزد. اين سوپاپ براساس اصل انبساط ديفرانسيل و اين واقعيت ساخته شده بود که سطوح سياه بيشتر از سطوح روشن جذب کننده تابش هستند. ميله اي از فلز سياه که در سوپاپ جا گيرد بنا به ميزان نور خورشيد که سوپاپ گازي را مي بندد يا باز مي کند , منبسط يا منقبض مي شود.
دالن در 1913 به علت انفجاري که در آزمايشگاهش روي داد کور شد. با اين حال , تا آخر عمر به تحقيقات و آزمايش هاي خود ادامه داد. 

 
 Heike Kamerlingh OnnesHeike Kamerlingh Onnes
1913
کامرلينگ اونس،هايکه.
مليت:
هلندي. متولد:21سپتامبر1853 ، کرونينگن ،هلند. متوفي:21فوريه 1926 ، ليدن.
به خاطر تحقيقاتش در باب خصوصيات ماده در دماي پايين که ضمناً به توليد هليوم مايع انجاميد.

کامرلينگ اونس در دانشگاههاي کرونينگن و هايدلبرگ تحصيل کرد. او که شاگرد بونزن و کيرشهوف ، هر دو ، بود در 1879 به گرفتن درجه دکترا نايل شد ، و در سالهاي 1882-1923 کرسي استادي فيزيک تجربي را در دانشگاه ليدن بر عهده داشت. اونس ، در باب رفتار گازها ، نظريه وان در والس ( برندۀ فيزيک 1910 ) را از جهت تجربي ، بخصوص از لحاظ قانون حالات همخوان ، با اندازه گيري پايين ترين دماي قابل دسترسي تقويت کرد. اونس با استفاده از اثر ژول تامسن موفق به ساختن دستگاه پيچيده اي شد که مي توانست ، با خنک کردن گازي که در يک ناوک در حالت انبساط بود ، هليوم را خنک کند. اونس ، همچنين ، درباره مختصات نوري و مغناطيسي مواد در دماي پايين تحقيق کرد ، و در 1911 دريافت که فلزهايي مانند جيوه ، قلع ، و سرب در دماهاي بسيار پايين تبديل به ابر رسانا مي شوند. با اين حال ، توضيح نظري ابررسانايي فقط در دهه 1950 ممکن شد.

 Max von LaueMax von Laue
1914
فون لاوئه ، ماكس تئودور فليكس.
ملـیت
: آلماني. متـولد : 9 اكتبر 1879 ، پفاندورف در نزديكي كوبلنس.

متوفی : 24 آوريل 1960 ، برلن.
به خاطر كشف پراش اشعه ايكس با بلورها.

فون لاوئه در دانشگاه‌هاي استراسبورگ و گوتينگن در رشته‌هاي رياضيات ، فيزيك و شيمي درس خواند و دكتراي خود را در 1903 از دانشگاه برلن گرفت و در همان جا شروع به تدريس كرد. در 1909 به دانشگاه مونيخ رفت كه رونتگن ( فيزيك 1901 ) نيز آنجا بود. در سال‌هاي بعد ن با دانشگاه‌هاي زوريخ ( 1912 – 1914 ) ، فرانكفورت ( 1914-1919 ) ، و نهايتاً تا 1943 ، همراه با ماكس پلانگ ، با دانشگاه برلن كار كرد.
در حوالي زماني كه رونتگن به كشف اشعه ايكس موفق شد ، چنين فرض مي‌شد كه مختصه ماهوي بلورها ، اگرچه تركيب فيزيكي آنها معلوم نبود ، سختار منظم از اتم‌هاست. ماكس فون لاوئه عنوان كرد كه اگر اين فرضيه درست باشد ، آنگاه اشعه ايكسي كه به يك بلور رخنه كند بايد مانند نوري كه به يك گرانش پراش برخورد مي‌كند واكنش نشان دهد. آزمايشي كه متعاقباً روي بلور سولفات مس به عمل آمد ، لكه‌هاي سياه و منظم بر يك صفحه عكاسي كه عقب بلور قرار داده شده بود ايجاد كرد. اين امر ناشي از عدم تابش بلور بود و به « نمودار لاوئه ) مشهور شد. پراش اشعه ايكس با بلور باعث تثبيت ماهيت الكترومغناطيسي موج آن شد و الگوي عكاسي كه با بلور داراي ساختار شناخته شده پديد آمد ، به شناخت طول موج پرتوي اشعه ايكس كمك كرد. 
 

                                              Sir William Henry Bragg         William Lawrence BraggSir William Henry BraggWilliam Lawrence Bragg
1915
براگ ، سر ويليام هنري.
مليت
: بريتانيايي. متولد: 2ژوئيه 1862 ، وستوارد ، کمبرلند ، انگلستان. متوفي: 12مارس 1942 لندن.
براگ ، سر ويليام لارنس.
مليت
: بريتانيايي. متولد:31 مارس1890 ، آدلائيد ، جنوب استراليا. متوفي:1ژوئيه 1971 ، لندن.
به خاطر خدمات آنها در تحليل ساختار بلور به واسطه اشعه ايکس.

هنري براگ در ترينيتي کالج ،کيمبريج ، تحصيل کرد و در همان جا براي مدتي کوتاه ، پيش از آنکه در 1886 به عنوان استاد رياضيات و فيزيک به آدلائيد برود ، به تدريس پرداخت. او در 1908 به عنوان استاد کاونديش در ليدز (1915) به انگلستان بازگشت و پس از شرکتي کوتاه در جنگ به استادي يو نيورسيتي کالج لندن اشتغال يافت.
در1923 به عنوان مدير به آزمايشگاه فاراده پيوست و تا آخر عمر در همين سمت باقي بود. در 1935-1940 رياست انجمن سلطنتي را برعهده داشت. لارنس براگ در کالج سنت پيتر ، آلائيد ، تحصيل کرد ودر 1909 به تزينيتي کالج ، کيمبريج ، پيوست. از 1914 تا 1919 در کيمبريج به آموزش علوم طبيعي ودر دانشگاه منچستر به استادي فيزيک اشتغال داشت و بعد به مديريت آزمايشگاه ملي فيزيک در کيمبريج شد و اين پست را تا 1953 برعهده داشت. در سال هاي 1953- 1966 مدير موسسه پادشاهي بريتانياي کبير بود. مسئله ماهيت اشعه ايکس به دست گروه لاوئه ، که کشف کردکه تابش ناشي از پراش است ، مثل نور که از گرايش پراش مي شود ، حل شده بود. نتيجه امر، به عنوان شاهدي قطعي بر ماهيت موجي اشعه ايکس تلقي شده بود.
هنري براگ و پسرش ويليام به کشف لاوئه علاقه مند شدند وشروع به بررسي تغيرات احتمالي در آن کردند. آنها اين نظر را مطرح ساختند که اشعۀ ايکس در برخورد با صفحات اتمي ممکن است همان باز تابي را نشان دهد که نور در برخورد با آينه نشان مي دهد. بر اساس اين فرضيه ، براگ ها توانستند در باب ارتباط طول موج تابشي اشعه ايکس با فضاي موجود بين صفحه هاي اتمي در بلور توضيحي رياضي عرضه کنند. اين رابطه اکنون به نام " قانون براگ" معروف است ، و کار آنها اساس بلورشناسي اشعه ايکس را بنيان گذاشت. آنها بعد به مطالعه روابط اروني( معکوس) علاقه مند شدند و بر اين اساس فضاي بين اتم ها در يک بلور را با استفاده از طول موج شناخته شده اشعه ايکس محاسبه کردند. اين روش ، هنوز هم به عنوان ابزار بررسي ساختار اتمي مواد بلوري و ، بخصوص، مولکول هاي آلي پيچيده که بدون استفاده از اين روش در برابر تحليل هاي دقيق و مشروح مولکولي مقاومت مي کنند ، به کار مي رود.
 

1916
جايزه داده نشده است.
 

 Charles Glover BarklaCharles Glover Barkla
1917
بارکالا ، چارلزگلاور.
مليت
: بريتانيايي. متولد : 17ژوئن1877 ، وئدنس ، لانکاشر. متوفي :23اکتبر 1944 ، ادينبارو.
به خاطر کشف مشخصه رونتگن تابش عناصر.

بارکالا در يونيورسيتي کالج ليورپول رياضيات و فيزيک خواند و بعد در آزمايشگاه کاونديش کيمبريج ، تحت نظر ج.ج.تامپسن ( فيزيک 1906 )کار کرد.
در 1902-1909 استاد دانشگاه ليورپول ، در 1909-1912 استاد فيزيک دانشگاه لندن ، و از 1913 استاد فلسفه طبيعي در دانشگاه ادينبارو بود. چارلز بار کلا کشف کرد که اشعه ايکس توسط ، گازها ، به نسبتي متناسب با چگالي آنها (و بنابراين ، وزن مولکول هاي آنها )، پراکنده مي شود. پس استنتاج کرد که اتم هاي حجيم تر داراي الکترون هاي بيشتري هستند  و، در نتيجه ، مفهوم عدد اتمي پديد آمد. وي ، همچنين ، کشف کرد که اشعه ايکس داراي موج هاي عرضي ( و نه طولي ) است. بارکالا نخستين کسي بود که نشان داد که وقتي اشعه ايکس جذب ماده مي شود ، تابش ثانوي پديد مي آيد. اولي شامل اشعه ايکس پراکنده با کيفيت غيرمتغير است ، در حالي که دومي ، يعني تابش فلوئورسان ، مشخصه جسم پراکنده دارد و با جذب گزينشي پرتو اوليه همراه است. او دو گونه مشخصه اشعه کشف کرد ,يکي که جنبه نفوذي بيشتري داشت تابش  k، و ديگري که اين جنبه را کمتر دارا بود تابش l ، خوانده شد.اچ.جي.ج. موزلي در باب اندازه گيري بسامد ماهيت نفوذي اشعه ايکس در جدول تناوبي تحقيق کرد و معناي عدد اتمي را روشن ساخت.
  

Max Karl Ernst Ludwig PlanckMax Karl Ernst Ludwig Planck
1918
پلانک ، ماکس کارل ارنست لودويگ.
مليت
:آلماني. متولد:23آرويل1858 ، کيل ، شلسويگ هولشتاين. متوفي: 4 اکتبر 1947 ، گوتينگن، آلمان غربي.  
براي قدرداني از خدمتي که با کشف انرژي کوانتا به پيشبرد فيزيک کرد.

پلانک در برلن و مونيخ دانشگاهي کرد و درجه دکترايش را در 1880دريافت داشت. سپس به کيل رفت و در دانشگاه آنجا از1885 استاد فيزيک شد. در1888 به برلن رفت واز 1930 به رياست موسسه قيصر ويلهم منصوب شد و تا 1937 ،که در اعتراض به آزار و پيگرد دانشمندان يهودي  از سوي نازي ها استغفا داد ، درآن سمت باقي بود. پس از جنگ دوم ، اين موسسه به گوتينگن منتقل شد و نام آن به موسسه ماکس پلانک تغيير يافت و خود پلانک به رياست آن منصوب گرديد. ماکس پلانک واضع نظريه کوانتوم نوين است. در اوايل سالهاي 1900 ، نظريه کوانتوم ، همراه با نظريه نسبيت اينشتين ، تحولي بنيادي در نگرش به جهان و کيهان پديد آورد و به جرئت مي توان گفت که نقطه عطفي در پيشرفت فيزيک نوين بود.
بنا به نظريه کوانتوم ، همه فرآيندها در رشته اي از جهش ها شکل مي گيرند. انرژي که مي تواند موجود باشد. ماده ، انرژي را جذب و به صورت کوانتا رها مي کند. انرژي يک کوانتوم مشخص از ضرب کردن بسامد تابش در ثابت h حاصل مي شود ، همان " کوانتوم حرکت" که به ثابت پلانک مشهور است. در نتيجه ، کوانتاي تابشي با بسامد قوي ، مثل اشعه ايکس ، داراي انرژي بيشتري از امواج راديويي است که کوانتايي با بسامد ضعيف دارند. مقدارh بسيار کم است و تصور مي شود که بنيا نگر فرآيند ريشه اي همه پديده هاي فيزيکي باشد.
 
 
Johannes StarkJohannes Stark
1919
استراک ، يو هانس.
مليت
: آلماني. متولد :15آرويل 1874 ، شيکنهاف ، باواريا.

متوفي : 21ژوئن1957 ، ترانشتاين.
به خاطر کشف اثر دوپلر در اشعه کانال وتجزيه خطوط طيفي در ميدانهاي الکتريکي.

استراک در 1900تا 1917 در دانشگاه گوتينگن درس مي داد ، و در 1918-1922 استاد فيزيک در گر يفسوالد بود. در دانشگاه ورزبورگ نيز تدريس کرد. او که نظريه پردازي نژادي و يکسره ضد يهود بود، در سالهاي 1933-1939 رياست موسسه فيزيک فني رايش را بر عهده داشت و ( بعد از جنگ ) ، به حکم دادگاه نازي زدايي آلمان ، چهار سال در اردوگاه کار اجباري زنداني شد. اشعه کانال عبارت است از يون هاي مثبت بارداري که در جريان رسانش الکتريسيته در گازها ، به علت تفاوت بلا لقوۀ کاربردي ، به کاتود هدايت مي شوند واز کانال ها (حفره ها ) کاتود عبور مي کنند.
 استارک ، در مورد خطوط ئيدروژني ، تغييري در بسامد نوري تابنده از اين ذره ها پايه گذاشت. وي ، با قرار دادن الکترود سومي درست در چند ميلي متري پشت کاتود سوراخ شده و با ايجاد ميداني الکتريکي با قدرت 20،000 ولتاژ بين ، آنها کشف کرد که خطوط طيفي تجزيه شدند. اين يافته که به "اثر استراک" معروف شد، در مکانيک کوانتوم تر کيب شد و با موج مکانيک سازگاري دارد.
 

 Charles Edouard GuillaumeCharles Edouard Guillaume
1920
گيوم , شارل ادوار.
مليت
: فرانسوي. متولد:15فوريه ، سويس. متوفي :13ژوئن 1938 ، سوره ، نزديک پاريس.
به خاطر خدمتي که با کشف  نابهنجاري هاي آلياژهاي نيکل فولاد در دقيق اندازه گيري هاي فيزيکي انجام داد.

گيوم دکترايش را در 1878 از پلي تکنيک زوريخ دريافت کرد و به مدت پنج سال به عنوان افسر توپخانه در خدمت ارتش بود. در 1883 به "دفتر بين المللي وزنها و مقياس ها "درسوره پيوست و تا زماني که به عنوان رئيس اين دفتر بازنشسته شد(1936)، کار راهه اي موفقيت آميز در همان جا داشت. شهرت گيوم به خاطر کار روي آلياژهاي آهن ونيکل بود. درآغازفکار اصلي او به دماسنجي مربوط مي شد و رساله عملي در باب دماسنجي دقيق وي به صورت مرجع اصلي هواشناسان درآمد.کار تطبيقي گيوم روي انبساط حرارتي معيارهاي طول ، او را به تحقيق درباره آلياژهاي مختلف کشاند. و اين امر باعث کشف الياژهاي فرونيکلي انوار7 با ضريب انبساط بسيار کم ، و آلياژ پلانينيت با اهنگ انبساطي در حدود شيشه شد. آلياژ انوار در نوارهاي نقشه برادران ، پاندول هاي ساعت، و ابزارهاي دقيق مختلف ديگر به کار مي رود. پلانينيت معمولا هنگامي که بخواهند فلزي را در شيشه اي مهر کنند کاربرد دارد.

=========================================

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:55  توسط محبوبه بابایی  | 

1901
رونتگن ، ويلهم کونرادرونتگن ، ويلهم کونراد

ملـیت: آلماني. متـولد : 27 مارس 1845، له نپ، پروس (اکنون در رمچيد، آلمان ). متوفی: 1923 ، مونيخ
به خاطر خدمات فوق العاده اش در کشف اشعه اي که به نام او نامگذاري شد.
 
رونتگن از کساني بود که مدرسه را در نيمه راه رها کرد و بدين ترتيب فاقد تحصيلات رسمي دانشگاهي بود. در پلي تکنيک زوريخ در مهندسي آموزش ديد و در 1895 به هيئت استادان دانشگاه وورزبرگ پيوست. بشدت تحت تأ ثير آوگوست کونت قرار داشت. رونتگن اشعه ايکس را در 1895 کشف کرد و بسياري از مختصات ان را بررسي نمود. اين کشف مظهر بر آمدن عصر فيزيک جديد بود و تشخيص و معالجات پزشکي را به شکلي انقلابي دگرگون ساخت. تحقيقات او در شناخت اتم و هسته هاي آن نقش برجسته داشت و مستقيما در کشف راديو آکتيو موثر بود. امروزه اشعه ايکس در بسياري از رشته هاي علمي و صنعتي کاربرد گسترده دارد،و بسياري از کشفيات بزرگي که تاکنون برنده جايزه نوبل شده اند بر شناخت اشعه ايکس پايه داشته اند. رونتگن در زمينه پديده هاي الکتريکي نيز بررسي هاي عميق کرد و بر شناخت آهنگ گرماهاي ويژه گازها تأثير فراوان داشت.

                                                    Hendrik Antoon Lorentz             Hendrik Antoon LorentzPieter Zeeman Pieter Zeeman 

  1902
لورنتس ، هندريک آنتون.

ملـیت :هلندي. متـولد :18 ژوئيه 1853 ، آرنم ، هلند. متوفی: 4 فوريه 1928، هائورلم، هلند. 
زيمان ، پيتر.
متـولد
:25 مه  1865، زونه مر ، هلند. متوفی: 19 اکتبر 1943 ، امستردام.
به خاطر خدمت فوق العاده اي که با تحقيقات خود به کشف اثر ميدان مغناطيسي بر طيف نوري انجام دادند.

لورنتس در دانشگاه هاي آرنم و ليدن آموزش ديد و درجه دکتراي خود را در 1875 در 22 سالگي از دانشگاه آرنم دريافت کرد. او در شمار استادان رشته فيزيک نظري در دانشگاه ليدن بود و تا بازنششتگي در همان جا باقي ماند.
زيمان در دانشگاه ليدن تحصيل کرد و درجه دکتراي خود را در 1893 گرفت. اوشاگرد کامرلينگ اونس، برنده جايزه فيزيک نوبل (1913) ، بود.
نظريه ماکسول دربارۀ خصلت الکترو مغناطيسي بر نور باشند. زيمان که در 1896 درآمسترادم به تحقيق مشغول بود، طيف شعله سديمي را که در يک ميدان مغناطيسي قوي قرار داشت با توري مقعر رولاند بررسي کرد و به واقع  دريافت که ميدان مغناطيسي باعث تجزيه طيف به چند خط شد. اين آزمايش، با آنچه استاد او لورنتس در نظريه کلاسيک خود درباره نور و ارتعاش الکترون ها در اتم گفته بود هماهنگي داشت.
لورنتس ، که از بزرگترين عالمان فيزيک نظري در عصر خود بود ، درباره پديده اي که به نام اثر زيمان معروف شد ، توجيهاتي عالي عرضه کرد که از گام هاي اساسي در پيشبرد فيزيک نظري بود.

Antoine Henri Becquerel Pierre CurieMarie Curie, née Sklodowska

 

 

 

 

 

 


 
 Antoine Henri Becquerel            Pierre Curie          Marie Curie, née Sklodowska         
 1903
بكرل ، آنتوان هانري

ملـیت : فرانسوي. متـولد: 15 دسامبر 1852 , پاريس. متوفی : 25 اوت 1908 , لوکروازيک.
به خاطر خدمت فوق العاده اش در کشف راديو اکتيويته خود به خود.

 بکرل عمداً در مدرسه پلي تکنيک آموزش ديد و در همان جا از 1895 استاد فيزيک شد. در 1896 در حالي که درباره ظرفيت اشعه ايکس براي ايجاد فلوئورسان ( نور قابل رؤيت ) تحقيق مي کرد , به کشف راديو اکتيويته نايل شد. او دريافت که کريستال هاي سولفات پوتاسيم باعث متأثر شدن صفحه عکاسي مي شود ( حتي وقتي که هم بلورها و هم صفحه هاي ظهور عکاسي در تاريکي مطلق باشند. ) نورآفريني اين نمک ها وقتي نور خورشيد برانگيزنده آنها گرفته شود از بين مي رود. بکرل از آزمايش ترکيبات ضد نور اورانيوم نيز به حاصلي مشابه رسيد و در نتيجه وجود راديو اکتيويته را ثابت کرد.

کوري , ماري اسکلودوفسکا
ملـیت : فرانسوي. متـولد : 7 نوامبر 1867 , ورشو , لهستان. متوفی : 4 ژوئيه 1934 , پاريس.
به خاطر خدمات فوق العاده اي که با تحقيقات مشترک شان درباره پديده راديو اکتيويته ,که قبلاً توسط پروفسور هانري بکرل کشف شده بود , انجام دادند.

 ماري که در ورشو از پدر و مادري لهستاني متولد شده بود , در 1891 به دنبال خواهرش براي ادامه تحصيل به پاريس رفت و در 1893 در رشته فيزيک از دانشگاه سوربن درجه ليسانس گرفت. سال بعد در رياضيات نيز درجه ديگر گرفت و با پي ير کوري که در مدرسه فيزيک و شيمي صنعتي به کار اشتغال داشت , ازدواج کرد. در 1903 نخستين زني بود که به دريافت درجه دکترا نايل شد. وقتي که شوهرش در تصادف کشته شد ( 1906 ) , به جاي او به کرسي استادي در سوربن رسيد. ( ايضاً نخستين زني که به اين افتخار دست يافت. )
پي ير کوري در سوربن تحصيل کرد و در سال هاي 1882-1904 در آزمايشگاه مدرسه فيزيک و شيمي صنعتي اشتغال داشت. در 1904 به استادي فيزيک در سوربن رسيد.
ماري که در آزمايشگاه شوهرش کار مي کرد , نشان داد که راديواکتيويته از مختصات اورانيوم است و توريوم نيز راديواکتيو است. پي ير , که از قبل روي اثرات حرارت بر مغناطيس کار مي کرد , ثابت کرد که يک گرم راديوم در ساعت حدود 500 ژول گرما مي دهد ؛ نخستين نشانه اي که از انرژي موجود در اتم حکايت مي کرد.
ماري و شوهرش به تحقيقات خود در باب عناصر راديواکتيو ادامه دادند و بعد از مرگ غم انگيز پي ير در 1906 , جايزه فيزيک نوبل در 1911 دوباره به ماري اعطا شد.

 
(Lord Rayleigh (John William Strutt (Lord Rayleigh (John William Strutt
1904
رالي، لرد جان ويليام استروت. 
ملـیت
: بريتانيايي. متـولد : 12 نوامبر 1842، لا نگفرد گرو، اسکس، انگلستان. متوفی : 30 ژوئن1919 ، ترلينگ پليس، اسکس.
به خاطر تحقيقاتش در باب چگالي مهمترين گازها و نيز به خاطر کشف آرگون در ارتباط با آن تحقيقات .
 
رالي در ترينيتي کالج ، کيمبر يجف آموزش ديد. در 1879 ، به جاي جيمز ماکسول ، بر کرسي کاونديش براي فيزيک تجربي در دانشگاه کيمبريج تکيه زد و در 1908 به رياست دانشگاه رسيد. رالي چگالي جو زمين ( آتموسفر ) و گازهاي سازاي آن را چنان دقتي اندازه گرفت که به کشف آرگون و ديگر گازهاي بي اثري که با يکديگر خانواده اي جديد و ناشناخته از عناصر شيميايي را تشکيل مي دهند رهنمون شد.
با اين حال ، اين فيزيکدان انگليسي بيشتر به خاطر کارهاي کلاسيکش در باب صدا ، نور ، و برق مشهور است. رالي در کيمبريج در باب واحدهاي الکتريکي متفاوت ، جريان ، والکتريسيته تحقيق کرد. دامنه تحقيقاتش شامل کشش سطحي و تابش جسم سياه نيز بود.

 
Philipp Eduard Anton von LenardPhilipp Eduard Anton von Lenard
 
 1905
لنارد ، فيليپ ادوارد آنتوان.
مليت
: آلماني. متولد :7ژوئن 1862 ، پرسبورگ ، مجارستان ( اکنون براتيسلاوا ، در جمهوري اسلووکي ). متوفي :20 مه1947 ، مسلهاوزن ،آلماني.
به خاطر کارش در باب اشعه کاتودي.

لنارددر بوداپست ،وين ،برلن ، و هايدلبرگ در رشته فيزيک تحصيل کرد. او که شاگرد بونزن (روبرت ويلهم )بود ، در1886 از دانشگاه هايدلبرگ درجه دکترا گرفت و در دانشگاه هاي بن ، برسلاو (لهستان) ، اکس لا شاپل ، هايدلبرگ ، وکيل تدريس کرد.
تحقيقات لنارد درباره اشعه کاتودي بود و بسياري از مختصات آن را نيز کشف کرد. کار او در پيشبرد الکترونيک و فيزيک هسته اي تاثير فراوان داشت. پرتوهاي فرابنفش در برخورد با برخي از فلزات باعث گسيل الکترون مي شوند. اين پديده ، "تاثير فتوالکتريک" است. در1922 ، لنارد نشان داد که اين تاثير فقط وقتي اتفاق مي افتد که نور ، زير طول موج بحراني باشد. سرعت الکترون با سقوط طول موج افزايش مي يابد اما از شدت نور مستقل است ، و افزايش شدت نور باعث توليد تعدادي فزاينده از الکترون هاي گسيلنده مي شود. او ثابت کرد که پرتوهاي کاتودي همان باريکه الکترون ايجاد شده از برخورد فوتون ها با سطح فلز هستند. تحقيقات پردامنه او همچنين بررسي نور فرا بنفش ، رسانندگي الکتريکي شعله ها ، و فسفرساني را در بر مي گرفت.


Joseph John ThomsonJoseph John Thomson
 
1906
تامسن ، سرجوزف جان.
مليت
: بريتانيايي. متولد : 18 دسامبر 1865 ، منچستر. متوفي : 30 اوت 1940 ، کيمبريج.
به خاطر اهميت فوق العاده بررسي هاي نظري و تجربي او در باب رسانش الکتريکي گازها.

 

تامسن در ترينيتي کالج ، کيمبر يج ، تحصيل کرد و از سال 1882 به هئيت استادان رياضي همان کالج پيوست. از1884 تا 1919 متصدي کرسي کاونديش فيزيک تجربي در کيمبريج بود. او بعد از رالي به اين سمت منصوب شد. پسرش ، جي. پي. تامسن ، نيز برنده جايزه فيزيک نوبل شد(1937). تامسن در باب تخليه برق در گازهاي رقيق تحقيقاتي عميق کرد. آزمايش هاي او به اين نتيجه انجاميد که جريان در اين تخليه ها از ذرات باردار ناشي مي شود که به صورت مثبت و منفي از تجزيه مولکولهاي شيميا يي گاز پديد مي آيد.
او مختصات امواج الکتريکي را با اندازه گيري جرم آنها معين کرد، و کشف کرد که واحدي پايه اي تر از اتم شيميايي ، يعني اتمي از الکتريسيته خالص، وجود دارد ، همان که بعداً الکترون ناميده شد. تامسن براي پيشبرد اين کشف و استفاده از آن در اندازه گيري جرم ها ، انرژي ها ، و بارهاي الکتريکي ديگر امواج جاري در جريانهاي الکتريکي درون گازها کوشيد. اين تحقيق او بخصوص از اين جهت که نظريه هسته اي و نيز ساختار اتمي را پيش بيني مي کرد حائز اهميت بود. کارهاي او مقدمه
وسيله اي تحقيقي بود که اکنون طيف سنج جرمي ناميده مي شود ، و در نفت و تکنولوژي هاي ديگر کاربرد وسيع دارد.

 
Albert Abraham Michelson
 
1907
مايکلسن , آلبرت آبراهام.
ملـیت
: امريکايي. متـولد : 19 دسامبر 1825 , استرلنو , پروس ( اکنون استرزلنو , لهستان ). متوفی: 9 مه 1931 , پاسادنا , کاليفرنيا.
به خاطر اختراع اسباب هاي دقيق نور شناختي و طيف سنجي و هواشناسي و تحقيقاتي که با کمک آنها انجام داد.

مايکلسن از آکادمي نيروي دريايي امريک در رشته رياضيات فارغ التحصيل شد و در سال هاي 1875 – 1879 در همان جا تدريس کرد. پس از مسافرتي گسترده در اروپا و ايالات متحد , به استادي فيزيک در مدرسه علوم کابردي کيس , در کليوند , اوهايو منصوب شد ( 1883 – 1891 ) . در 1892 , به عنوان رييس دانشکده فيزيک دانشگاه شيکاگو , به هيئت استادان فيزيک آن دانشگاه پيوست.
مايکلسن , نخستين فيزيکدان امريکايي که به دريافت جايزه نوبل مفتخر شد , با تعبيه اسبابي که « تداخل سنج « ناميده مي شد و خود ساخته بود از طريق اندازه گيري دقيق سرعت نور , مشارکتي بنيادي در فيزيک نوين به عمل آورد. او همچنين ثابت کرد که اين نظريه که امواج نوري از طريق « اتر » در فضا جريان دارند بي اعتبار است. آزمايش هايي که با ادوارد دوبليو . مورلي انجام داد , در تاريخ علم شهرتي خاص دارد و مباني نظري کارهاي بعدي آلبرت انيشتين را در باب نسبيت پايه گذاشت. اينشتين مستقيماً از نتايج آزمايشات مايکلسن بهره گرفت , و اين نظريه را که سرعت نور ثابت است به عنوان پايه فرضيه خود قرار داد.

 
Gabriel LippmannGabriel Lippmann
 
1908
ليپمان ، گابريل.
ملـیت
: فرانسوي. متـولد :16اوت 1845، هوله ريش ، لوکزامبورگ ، فرانسه. متوفی : 13 ژوئيه 1921 در دريا.
به خاطر طريقه اي که در توليد عکاسي رنگي بر مبناي پديده سطوح متداخل اختراع کرد.

 ليپمان در آغاز به "اکول نور مال" وارد گرديد ، اما علي رغم استعداد نبوغ آميز و اميد درخششي که در کارهاي تجربي از او ساطع بود ، در امتحانات موفق نشد. در هايدلبرگ ، تحت تاثير و نفوذ کيرشهوف به تحقيق درباره موضوعي پرداخت که وي را مجذوب کرده بود : الکتروکاپيلاريته يا موئينگي الکتريکي.
در 1883 به استادي فيزيک تجربي در سوربون برگزيده شد و در 1886 مديريت آزمايشگاههاي تحقيقاتي فيزيک به او محول گرديد.(سمتي که آخر عمر بر عهده داشت). ليپمان طريقه اي در عکاسي رنگي کشف کرد که بر اين فرضيه استوار بود که نور منعکس شده از يک صفحه صاف ، بسته به ميزان بسامد( فرکانس) ، مي تواند سطوحي متداخل با خصوصياتي متمايز از آن صفحه ايجاد کند. ليپمان تعدادي اسباب مهم ساخت ، از جمله يک گالوانومتر کاملا بي تعادل ، يک لرزه نگار بديع ، و رصدي که از طريق آن براي نخستين بار مشاهده بخشي از آسمان براي مدتي طولاني ممکن ، شد. او همچنين الکترومترو مويين را اختراع کرد که وسيله اي بود براي اندازه گيري ولتاژهاي بسيار جزئي و در ماشين هاي الکترو کارديوگرافي اوليه به کار مي رفت.

  
                                                 Guglielmo Marconi Guglielmo Marconi                  Karl Ferdinand Braun

 
 1909
براون ، کارل فرديناند.
مليت
: آلماني. متولد : 6 ژوئن 1850 ، فولدا ، آلمان. متوفي : 20 آوريل 1918 ، نيويورک.

 مارکوني ، گوگليه مو
مليت
: ايتاليايي. متولد : 25 آوريل1874، بولونيا ، ايتاليا.متوفي : 20 ژوئيه 1937 ، رم.

 

 به خاطر مشارکتشان در پيشبرد و توسعه تلگراف بي سيم.

آموزش اوليه براون در يک گيمنازيوم محلي بود ، و بعد در دانشگاه هاي ماربورگ و برلن به تحصيلات خود ادامه داد. او پيش از آنکه به رياست دانشگاه استراسبورگ برگزيده شود (1895) ، عضو هئيت علمي دانشگاه هاي وورزبورگ ،ماربورگ ، وتوبينگن بود. مارکوني تحصيلات خود را در مدرسه فني لگهورن به پايان بر دو ، بعداز آن ،آزمايش هاي تجربي خود را در ملک پدرش در حوالي بولونيا صورت داد.
در1894 ،مارکوني به ساختن دستگاهي موفق شد که فواصل پيموده شده توسط امواج الکترومغناطيسي را مشخص کند. دستگاه اوليه او شامل يک نوسانگر جرقه اي ، آنتن دو راهه ، و يک کوهرور برانلي بود. او موفق به عبور يا گسيل دادني به طول حدود 3 کيلومتر شد. بعد يک دستگاه کوک پذير همنوا اختراع کرد که اين فاصله را طولاني مي کرد. مارکوني که اصلاً مهندس برق و در کارهاي تجارتي فعال بود ، بيشتر عمرش را صرف اختراع و پيشبرد راديو به عنوان وسيله اي عملي براي ارتباطات کرد و شرکتي براي بازرگاني کردن آن تاسيس نمود. براون که مستقلا کار مي کرد ، طريقه توليد امواجي را که نيروي بيشتر و ميرايي کمتري داشته باشند ، و نيز راه متمايز کردن علائم (سيگنال ها) مخابره شده از فرستنده هاي مختلف را در گيرنده اي واحد عرضه کرد. دستگاه فرستنده مارکوني، که با يک مدار نوسانگر باز کار مي کرد ، هر چند رادياتور( اسباب گرمسازي يا خنک سازي ) خوبي بود ، توانايي توليد نيروي زيادي نداشت. براون دستگاه فرستنده اي با مداربسته ساخت و آنتن جهتدار را پيشرفت داد. وي ، همچنين ، براي نخستين بار شعاع برد امواج راديويي را اندازه گيري کرد. به علاوه ، لوله اشعه کاتودي را اصلاح کرد تا پرتو الکتروني آن به واسطه ولتاژ متغير منحرف شود. اشعه کاتودي نوسانگر ناشي از اين کار او ، پايه سازي گيرنده هاي تلويزيون شد.

Johannes Diderik van der WaalsJohannes Diderik van der Waals
 
1910
وان در والس ، يوهانس ديدريک.
مليت
: هلندي. متولد :23 نوامبر1837 ، ليدن ، هلند. متوفي: 8 مارس 1923 ، آمستردام.
به خاطر کارهايش در باب معادله حالت گازها و مايع ها.

وان در والس از خانواده هاي بسيار فقير بود ، و بنابراين ، پيش از آنکه در25 سالگي به دانشگاه ليدن وارد شود ، بناچار پيش خود تحصيل مي کرد. از 1877 به هيئت علمي دانشگاه آمستردام در رشته فيزيک پيوست و کار راهه اي بسيار درخشان را سپري کرد. وان در والس ، با صورت بندي معادله اي رياضي ، مختصات پايه اي و مرتبط گازها از قبيل فشار ،چگالي ، و دماي آنها را به دقت مشخص کرد و براي نخستين بار فيزيکدان را قادر ساخت تا در باب چگونگي و رفتار گازها در شرايط مختلف به پيش بيني هايي دقيق دست بزنند. او ، با کار روي استنتاج و فرضيه تي. اندرو ، و معرفي دو ثابت جديد يعني مربوط بودن "a" به جاذبه ( ربايش ) بين مولکولي و"b" به حجم خود مولکول ها معادله گازها را اصلاح کرد :

(p+a/v2)(v-b)=rt  .
پيامد بلافاصله اين معادله زمينه ساز او اين بود که دانشمندان کشف کردند که ئيدروژن و هليوم را مي توان به صورت مايع در آورد ، کشفي که آغازگر علم فيزيک دماي پايين بود که اکنون زمزاييک خوانده مي شود. دريافتها و پيش بيني هاي وان در والس اکنون کمابيش در همه امور مهندسي که گازها در آن نقشي با اهميت بر عهده داشته باشند کاربرد دارد.

=========================================

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 0:16  توسط محبوبه بابایی  | 

در زندگی چیزهای هست که انسانها همواره از آنها در هراسند و ازمواجهه با آنها سر باز می زنند0اینها اموری پارادوکسیکال هستند که ذهن را به چالش می افکنند وانسان را دچار وضعیتی تراژیک می کنند0
برای نخستین فیلسوف اگزیستانسیالیست یعنی سورن کی یرکگارد این مسئله به نحوی رادیکال مورد تاَمل است0 او خود در زندگی شخصی دچار وضعیتی تراژیک است0اساساً فیلسوفان وجودی دچار یک پریشانی و اضطراب هستند0اگزیستانسیالیست ها معتقدند انسان وقتی به مسئولیت عظیمش در جهان پی می برد دچاردلهره میشود0مهمترین چیزی که می توان درباره کی یرکگارد عنوان کرد این است که او یک فردگر است0در نظر، اویگانه وجود مهم، "فرد زنده" است وتلاش او برای کمک به فرد زنده بود تا بتواند یک زندگی معنادار و پرثمر داشته باشد و این نشاَت در آن دارد که فلاسفه وجودی به انسان توجه دارند، نه انسان در مقام فاعل شناسا بلکه انسان در مقام موجود و انسان پیش از شناخت هر چیز دیگر باید این موجود ،را بشناسد0به هر تقدیر این موجود در فلسفه کی یرکگارد وضعیتی تراژیک پیدا می کند0
او به عنوان یک فیلسوف اگزیستانسیالیست به دنبال فهم رابطه فرد با امر واقع و همچنین رابطه اش با زمان است0
این همه نشاُت گرفته از دو حادثه عجیب در زندگی فیلسوف دانمارکی است0یکی شکست عشق در سال های جوانی و بر هم زدن نامزدی اش و دیگری، لعنت و نفرین خدا به سبب کفری که پدرش در حال مستی مرتکب شده بود0این دو مسئله و این دو شخص نقش اساسی در فلسفه کی یرکگارد بازی می کنند0"باید ایمان را وصف کرد، اما باید دانست که هر وصفی از ایمان نارساست0زیرا نخستین چیزی که از ایمان دانسته ایم این است که ایمان رابطه ای خصوصی و شخصی با خداست0ابتدا باید بدانیم که ایمان یک شور است 0شور، الهام بخش هر آن چیزی است که در اندیشه های ما نامتناهی است0هر حرکت نامتناهی با شور تصدیق می شود0شور اعظم آن است که ناممکن را انتظار می کشد0"(3)

"ایمان نسبتی دو ظرفیتی با زمان است ،زیرا ایمان وجود ندارد مگر اینکه رویدادی تاریخی در کار بوده باشد0به علاوه فهم خود ایمان نیز رویدادی تاریخی است0ایمان همیشه نبوده است0اگر همیشه بود، دیگر ایمان نیست0
کی یر کگارد از ایمانی حرف می زند که در عصر او وحتی عصر ما دیگر نزد انسان پیدا نمی شود0او از اراده ای صحبت میکند چندان نیرومند که قادر باشد با چنان نیرویی در مقابل باد بایستد که عقل را نجات دهد0تمام دعوای کی یر کگاد دعوای بین عقل و ایمان است0عقلی که به نامتناهی نظر دارد و ایمانی که ترک نامتناهی می کند و خواست خداوند را به هر خواستی ترجیح میدهد0او می نو یسد:خدا عشق است و انسان باید با تمام وجود مذهبی باشد، اما او به مذهب شخصی اعتقاد داشت و این مطلب تضاد او را با کلیسا اعلام می داشت0او معتقد بود هر کس باید منفرداً و به شکلی کاملاً شخصی با خدا ارتباط برقرار کند و انسان احتیاج به سازمان کلیسا و دین ندارد0او می گفت دیندار شدن مستلزم برقرار کردن رابطه ای تن به تن با خداست و هیچ کس دیگری نمی تواند به برقراری چنین رابطه ای کمک کند0او به جای رجوع به نهادی همچون کلیسا به مانند سقراط به گشت و گزار در کوچه و خیابان های کپنهاک می پرداخت و با مردم از نزدیک گفت و گو درد دل می کرد0کی یر کگارد سقراط را معلم خود می دانست و روش او را در فلسفه اش به کار می برد0 برای کی یر کگارد ایمانی والا که حاصل دو امر پارادوکس است اهمیت داشت0
این تحول از درون آدمی نشاًت می گیرد یعنی از مرحله زیبا شناختی به مرحله معنوی (اخلاقی) و بعد از آن گذرا به مرحله مذهبی و دینی است0این در قهرمان راستین تراژدی"ترس و لرز" نمایان است که می تواند خود و هر آنچه را که از آن اوست، در پای خداوند قربانی کند0در این لحظه قهرمان تراژدی خاموش است او نمی تواند سخن بگوید و در همین ناتوانی است که اضطراب و پریشانی نهفته است0او می خواهد از آزمایش پیروز و سر بلند بیرون بیاید0وقتی از آزمایش پیروز و سر بلند بیرون بیرون بیاید. تراژدی به پایان خواهد رسید و این در فلسفه کی یر کگارد یعنی گذر از عملی اخلاقی به مذهبی ، چیزی که کی یر کگارد تا پایان عمرش که 42 سال بیشتر نبود به دنبال آن بود تا از وضعیت تراژیکش خلاص شود0کی یر کگارد معتقد بود که بسیار مهم است که انسانها واقعاً با اعتقاداتشان زندگی کنند0این بدان معناست که حاضر باشند بسیاری چیزها، حتی جانشان را فدای عقیده شان کنند0اصلی ترین کار در زندگی این است که خودت را بیابی و "من"خودت را به دست آوری0 کی یرکگارد عنوان می کرد(مسئله حیاتی پیدا کردن حقیقتی است که برای من حقیقت باشد به این معنی که   فرد اندیشه ای را بیابد که بتواند به خاطرش زندگی کند و بمیرد0(6)در حقیقت انتظار او از فلسفه این است که به او نشان دهد که چگونه باید زیست0تمام دلمشغولی کی یر کگارد این است که آرمانی در ذهن داشته باشیم و بر طبق آن زندگی و عمل کنیم0او متذکر می شود که ما باید دست به عمل بزنیم0ما باید دست به انتخاب بزنیم بی آنکه تضمینی باشد که درست عمل می کنیم یا دست به انتخاب درستی می زنیم0یک راه درست برای زندگی کردن وجود ندارد0 فقط راه درستی برای هر کس هست که داور آن صرفاً خود آن کس است0از دید او انتخاب چگونه زیستن ،انتخابی عقلی نیست0 انتخابی است که مستلزم شور مندانه دل سپردن به چیزی است و آنچه در میان تکلیفش مشخص می شود هویت خود انسان استانسان باید جراُت کند فرد شود، چون فقط به این ترتیب است که می تواند زندگی معناداری را به پیش برد0 در انتها به نظر می رسد کی یرکگارد می خواهد آدمی را به این مسئله بسیار عظیم آگاه کند که برای پیروزی و رهایی از وضعیت تراژیک،انسان باید کاملاً دیندار باشد(یعنی ایمان را سر لوحه زندگی و کارهایش کند)و خود انسان با شور و تلاشی بی وقفه به دنبال دین برود نه اینکه عده ای دین را آسان کنند و به دست او بدهند چرا که این نوع دین سرانجامش "ایمان"وعملی مذهبی"نخواهد بود0 زندگی درونی کی یر کگارد یکی از شور انگیز ترین زندگی ها بود و دلیلش عمق و قدرت در تاًملش بود0او با خودش درگیر بود و تلاش می کرد که هر چه بیشتر خود را بشناسد و احساس می کرد این تلاش و مبارزه برای یافتن خود،می تواند به زندگی اش معنا بخشد0آدمی باید پیش از شناخت هر چیز دیگر، خودش را بشناسد،  تازه آن را وقت،  پس از اینکه خودش را از درون شناخت و راهش راپیدا کرد آرامش و معنا  می تواند بر زندگی اش سایه افکند و این همان است که در عرفان اسلامی سر آغاز راه سا لک الی الله است و شعار همیشگی طریقت اسلام که پیامبر خاتم (ص) می فر مایند: "من عرف نفسه فقد عرف ربه"0راه شناخت پروردگار شناخت خود آدمی است و این شناخت حقیقتا مسئولیت و دلهره آور است و آدمی را سزاست که مسئولیت را بپذیرد و با تنهایی اش کناربیاید تا به واقع شهسوار ایمان شود0

=====================================================

منبع:همشهری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 18:2  توسط محبوبه بابایی  | 

زماني آن سوتر از پيشرفت:
انسان همواره خود را در زمان مي يابد.من امروز آن نيستم كه ديروز بودم ودر عين حال مي توانم بگويم كه «من مي شوم» يعني مداوم تغيير مي كنم و در صيرورت هستم. در نگاه نخست توجه ما به زمان به دو سؤال بر مي خوريم ! اولا انسان در تناسب خويش با زمان مي پرسد آيا مي توانم كاري كنم كه گذشته هاي از دست داده ام را باز گردانم ؟ به ديگر عبارت بر زمان غالب آيم ثانيا در تناسب زمان با عالم مي خواهد  دريابد  كه سير زمان چگونه است ؟
برخي چون اسپنسر موجودات را در زمان رو به پيشرفت و سير تكاملي مي ديدند و برخي چون آندره لالاند گرايش موجودات را به سوي انحلال مي دانستند و بالاخره برخي چون هراكليتوس و اشپنگلر و نيچه قايل به اطوار و ادوار بودند. دو نگاه نخست ديد خطي نسبت به زمان و نگاه اخير ديد دايره اي نسبت به زمان نام مي گيرد . در خلال فرآيند مدرنيزاسيون و رشد سياره اي علم و تكنولوژي نگاه نخست به زمان (تطور تكاملي رو به پيشرفت )در انديشه انسان ها غابليت يافت به طوري كه« ترقي» از اصول مدرنيزه محسوب مي شود. به طور مثال هگل به صراحت نوشت:« تجلي ذات خدايي در مسيح آغاز عصر مطلق تاريخ جهاني به شمار مي آيد . عصري كه عقل مطلق در آن آرام آرام ولي آگاهانه به جلوه مي آغازد به اين گونه زندگي اجتماعي بشر گام به گام و لحظه به لحظه به سوي عقلاني شدن بيشتر پيش مي رود . تاريخ داستاني از اين پيشرفت است كه بشر در رهگذر آن خود آگاه مي شود و همراه با اين خود آگاهي آزادي او نيز بيشترمي شود. پيشرفت خودآگاهي و آزادي غايت تاريخ است». اكنون و در پسامدرنيته ديگر آن تصور عمومي از پيشرفت وجود ندارد و پيامبر پست مدرنيسم « نيچه» با آموزه بازگشت جاويدان خود پايان مدرنيته را اعلام كرد .
شيخ شهيد و فيلسوف مجنون هر دو در نگاهشان به« زمان » ديدي را پرورانده اند كه به سؤال نخسب انسان بيشتر پاسخ مي دهد تا پرسش دوم شايد از آن جهت كه حكمت آنان بيش از جهان شناسي به« جان شناسي» معطوف است .
سهروردي در رساله «الواح عمادي» مي نويسد: « اما حركات و حوادث را كليت حاضر نيست در وجود بلكه اول حركت با آخرش جمع نشود چنانكه زمان حاضر را اول آنچه خواهد آمد فراگيرند و آن زمان ابد است و ابد آخر ندارد همچنانكه زمان آخر ازل است و ازل اول ندارد .و زمان حاضر را آخري نيست كه منقضي شود و بعد از آن حركتي ديگر نباشد بلكه از پس آن حركات لايتناهي در وجود مي آيند ». به اين گونه او ازليت و ابديت زماني را در لحظه جلوه گر مي دانسته و« آن» را بي پايان به شمار آورده است .زمان حاضر آخر نداشته و پيوسته دوام خويش را حفظ مي نمايد . زمان داراي وحدتي متصل است و ماضي را از حاضر يا آينده جدايي نيست «آن» يعني زمان حاضر .وحدتي است متصل به گذشته همچنانكه روي به آينده دارد. پس حركت دايم است و در آن توقفي نيست . سخن از گذشته يا حاضر يا آينده به طور جدا از هم مخالف واقع مي باشد.
نيچه نيز آموزه بازگشت جاودانه خود را بيان مي كند آموزه اي كه به ديد او انديشه اي پيامبرانه و جهت غلبه بر تمام تاريخ متافيزيك غرب و آشتي دادن انسان با زمان ابداع شده است . او مي گويد وقتي ما مي نگريم كه گذشته مان را از دست داده ايم دچار افسوس و« كين» مي گرديم.او طبق اين آموزه اش چون شيخ اشراق به لحظه ابديت مي بخشد و سرگرداني صيرورت را به ابديتي مقدر تبديل مي كند . بر اساس اين نگاه وجود آن گونه كه هست همواره و پيوسته باز مي گردد و آن چيزي كه  باز مي گردد نوع  انتزاعي يا عمومي  چيزي نيست بلكه هر چيز در همان يكتايي خودش باز مي گردد. لحظه حاضر نقطه اي ميان دو راه  ابديت و ازليت نيست بلكه اگر انسان در خوشتن به درستي تأمل كند چون خود موجودي زمانمند است ازل و ابد را در درون خويش در همين لحظه جمع مي يابد. خود او به« لحظه» تبديل مي شود . كنش هايش معطوف به آيند مي گردد
و در حالي كه همزمان گذشته را پذيرفته تصديق كرده و از كين نسبت به آن رهيده است .لحظه لحظه اي گذرا كه به تندي از مقابل ناظري مي گذرد نيست بلكه تلقي آينده و گذشته است و به اين گونه حال «هيبت» مي يابد.
هيبت حال از آن است كه حال دروازه عبور وديعه گذشته به« وظيفه» آينده است. در نگاه سهروردي و نيچه به گونه اي راز آميز فرد با هستي يگانگي مي يابد و لحظه با جاودانگي پيوند مي خورد .چنين ناظري در مي يابد كه هيچ رويداد و ‍‍شيِيدر هستي زايد و اضافي نيست و بايد به تمام هستي با تمام رنج ها و شادي ها فزوني ها و كاهش ها و كوچكترين و بزرگترين چيزهايش« آري» گفت. « اگر ما فقط يك دم آري گوييم از اين رهگذر نه تنها به خودمان بلكه به تمامي وجود آري مي گوييم... اگر جان ما با شادماني لرزيده و درست يك بار همچون سيم چنگي به صدا در آمده است به تمامي ابديت نياز مي باشد تا اين يك پديده را به بار آورد ».
ثانيا" او« لحظه» خود را درخواهد يافت . لحظه و« وقت» ي كه هركس مخصوص به خود دارد .« وقت»ي كه زندگي او را معنا و خود او را بها مي دهد.

دعوت به بازگشت به خدايي در خويشتن:
نخستين بار هگل بود كه در فلسفه ي جديد مفهوم« از خود بيگانگي» را مطرح ساخت. او اين مفهوم را در رابطه با خدا مطرح كرد اينكه مطلق انديشه اي مي كند كه با آن انديشه موجودي پديد مي آيد كه طالب وصل است و مي خواهد به اصل خود باز گردد. وي با اين مفهوم داستان آفرينش را سر هم مي كند . خود هگل در ده سال پاياني عمرش مفهوم از خود بيگانگي را به عالم انساني نيز بسط داد در دو نحله پيروان چپ هگل اگزيستانسياليست ها بسيار تأثير گذاشت.
شيخ اشراق با نگاه عارفانه  خويش  قرن ها قبل انديشه هاي خود  را  در اين  مورد در داستاني با عنوان « قصه الغربه الغربيه» نوشت . اين داستان به جريان دور شدن انسان ازخود اصيل خويش مي پردازد و ضمن تشريح مراحل سير صعودي و بازگشت انسان به اصل خويش تطور درجات وجودي را تبيين مي نمايد . از نظر انسان از عالم علوي - كه شرق وجود است- آغاز سفر كرده و در درون عالم سفلي – كه غرب هستي است – به زندان تن گرفتار شده است . شيخ اشراق بر آن نيست كه صرف بودن انسان در عالم مادي موجب غربت وي شده است بلكه آنچه موجب غربت انسان مي گردد اين است كه او عالم امر و يگانگي خويش را فراموش كرده و به عالم ماده و پراكندگي محصور شده است . پس منشأغربت يا از خود بيگانگي (بيگانه شدن با وحدت و يگانگي خود )اودر فراموشي نسبت به عالم امر و يگانگي نهفته است. خود را فراموش كردن در اصطلاح شيخ اشراق به معناي «از خود بيگانگي » است. او راه رهايي از غربت غرب و خود فراموشي را در وصول به حضور و خود يادآوري مي داند.بر اساس انديشه ي شيخ اشراق عدم آگاهي از حضور موجب غربت و از خود بيگانگي شده است بنابر اين مي توان رساله ي «غربت غرب» وي را – كه با زباني رمز آلود و بر اساس فلسفه او نگارش يافته – دعوتي از جانب او براي حضور و خويشتن يابي ديد.
نيچه نيزمتأثر از آن بود كه عموم انسان ها در عصر ما« بي خويشتن» شده اند.آن ها شادي و درد مخصوص به خود را ندارند و چون به سن مشخصي برسند ياد مي گيرند كه بايد نقش بازي كنند. او از اين پديده گاهي با عنوان « بي خانماني» ياد مي كرد.او با درد و دريغ مي نويسد :« دردا زماني فرا رسد كه انسان ديگر خدنگ اشتياق خود را فراتر از انسان نيفكند و زه كمانش خروشيدن را از ياد ببرد .با شما مي گويمانسان را در درون خميره اي مي بايد تا اختري رقصان از او بزايد . شما را مي گويم كه هنوز در خود خميره داريد. دردا زماني فرامي رسد كه از انسان ديگر اختري نزايد. دردا زمانه خوار شمردني ترين انسان فرا رسد انساني كه ديگر خوار نتواند شمرد. هان به شما واپسين انسان را نشان مي دهم . عشق چيست؟آفريدن چيست؟ اشتياق چيست؟ ستاره چيست؟ واپسين انسان چنين مي پرسد و چشمك مي زند . زمين كوچك شده است و روي آن واپسين انسان در جست و خيز است انساني كه همه چيز را كوچك مي كند . نسل او همچون پشه فنا ناپذير است.

تشكيك در انسانيت:
امروزه عموما" مي پندارند كه تمامي انسان ها در مراتب هستي يكسانند واين آموزه دكارت – پدر فلسفه – آويزه گوش همگان است كه «ميان مردم عقل از همه چيز بهتر تقسيم شده است . چه هر كس بهره خود را از آن چنان تمام مي داند كه مردماني كه در هر چيز ديگر بسيار دير پسندند از عقل بيش از آن كه دارند آرزو نمي كنند و گمان نمي رود كه همه در اين راه كج رفته باشند بلكه بايد آن را دليل دانست بر اينكه قوه درست حكم كردن و تميز خطا از صواب يعني كه خرد و عقل تقريبا" در همه يكسان است ». حال آنكه دو فيلسوف مورد نظر انگونه نمي نگرند .
سهروردي اولين كسي بود كه تفاوت به تشكيك را در فلسفه اسلامي مطرح ساخت انكه ممكن است دو ماهيت تنها به واسطه كمال و نقص يا شدت و ضعف از هم متمايز باشند . در چنين تمايزي ما به الاختلاف و به الامتياز چيزي واحد مي باشد . پس وي تشكيك در جوهر را مطرح مي سازد و مي گويد به كار بردن عنوان اشد و اضعف اگر چه در برخي از موارد تشكيك مطابق اصطلاح اهل عرف جايز نمي باشد ولي حقايق عقلي و فلسفي مبتني و محدود به ادراك عرفي نيست . به نظر او مثلا"حيوان به عنوان يك موجود جوهري مي تواند از حيوان ديگر شديدتر باشد چنان كه در ميان انسان ها نيز اين مراتب و شدت و قلب در انسانست معنا دارد .
بنابراين در انديشه سهروردي تفاوت نفوس انسان ها و فاصله ميان افراد آدمي در مراحل هستي و كمالات انساني به اندازه اي وسيع و گسترده است كه مانند آن را در ميان افراد ديگر موجودات نميتوان يافت . مراتب هستي نفس (از حيث شدت و ضعف) و تطورات قلب انسان آنچنان متنوع و گوناگون است كه نشيب و فراز آن از فاصله ميان فرشته و شيطان نيز بيشتر مي باشد.
نيچه نيز در آموزه مشهورش مي گويد كه « انسان طنابي است كشيده ميان انسان و حيوان» و در جايي ديگر آدمي را « آميزه اي دو گانه از گياه و شبح » ميخواند. اوبا توجه به اين جريان سيال و كشدار مي گويد :
« انسان چيزي است كه بايد از آن فرا گذشت » يعني هيچ حد توقف و نهايي براي آدمي وجود ندارد . هرگاه كه او احساس كند كه به نقطه مطلوب رسيده او مرده است . وي در انديشه خود حداقل چهار نوع انسان را از همديگر متمايز مي سازد :انساني بسيار انساني . واپسين انسان . انسان برتر و بالاخره ابر انسان. مقصود و مطلوب نيچه ابر انسان است كه تا هنوز نيامده و بايد انسان امروز بدان تبديل گردد. ابر انسان قلب مسيح و شمشير قيصر را توأما" دارد . گفتني است كه تقسيم مشهور نيچه مبني بر گله و ابر انسان و اخلاق بردگان و اخلاق خدايگان به زعم برخي از شارحان بزرگ نيچه پيش از آنكه دو طبقه اجتماعي يا تاريخي را بنماياند بيانگر نوعي شخصيت و منش است كه در ميان همه طبقات پراكنده اند.

سخن پاياني:
اكنون هنگام ان رسيده است كه پس ساعتي تأمل در ساحت تفكرات سهروردي شهيد و نيچه مجنون بنگريم كه چه يافته ايم . شايد بتوان اين خواست را دقيق تر مطرح ساخت شيخ اشراق و فيلسوف فرهنگ بر آنند كه هيچ كس به ديگري نمي تواند ايمان ببخشد . آن دو در عصر عدم يقين به ما ايماني نمي بخشند زيرا آن را فرآيندي مي دانند كه بايد از درون هر كس بجوشد و او را در بر بگيرد . ولي به نظر مي رسد كه اگر با آنها همدلي كرده باشيم به مقداري ما را اعتماد به نفس بخشيده و به سويي فرا خوانده اند ! در روزگاري كه گامراد آن را عصر عدم اعتقاد به نفس مي خواند .

===================================================

منبع: همشهری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:5  توسط محبوبه بابایی  | 

از خلاف آمد عادت:
نیچه بخش نخست «چنین گفت زرتشت» را با تمثیلی به نام سه دگردیسی آغاز می کند «چگونه روان شتر می شود و شتر شیر و سرانجام شیر کودک ». شتر تمثیلی است از نیچهانسانی که بار باید و نبایدهای نیاکانش را بر دوش می کشد شیر انسانی است که به ارزش های تاکنونی نه می گوید و « کودک بی گناهی است و فراموشی .آغاز نو. یک بازی ٍ چرخی است که خود می چرخد حرکتی است آغازین و  آری گفتنی است مقدس ». افلاطون بر آن بود که آغاز گاه فلسفه حیرت است و ما می دا نیم که شگفتی و حیرت وقتی بر ما عارض می شود که پرسشی که پاسخ آن از پیش مفروض نیست ٍهمچون یک راز فراپیش ما قد علم کند که شاید همه معلومات و مسلمات پیشین را که ما به چشم ملک و دارایی به آنها نگریسته ایم ٍدر معرض شک و پرسش و فروپاشی قرار دهد.
هوسرل در« تآملات دکارتی » فیلسوف را کسی می داند که دست کم  یک بار در زندگی خود بنای تمام دانستها و مکتسبات و پیشداوری هایش را ویران کند و از هر گونه مرجعیت فکری سر برتابد و خلاصه همه چیز را یک تنه و با مسئولیت خود از نو آغاز کند.فلسفه از نوع دگردیسی به معصومیت کودکانه و در واقع از تولدی دوباره آغاز می گردد . به قول مونتنی « فلسفه ٍ مرگ را آموختن است ». خوسه ارتگاگاست متفکر اسپانیایی که کامو او را بعد از نیچه بزرگترین نویسنده اروپایی می داند در کتاب «فلسفه چیست ؟» می نویسد : « فلسفه ماجرای غریبی است که بر حقیقت ما نازل می شود …تا آنجا که ایده ها و افکار مطمع نظر است ٍ اندیشیدن در هر مضمونی اگر به راستی مثبت و شرافتمندانه باشد اندیشمند را به نحوی اجتناب ناپذیر از عقاید غالب پیرامونش و از آنچه به جهاتی افکار عمومی و اعتقاد جمهور خوانده می شود جدا و برکنده می کند . بماند که وجه و سبب نامگذاری افکار غالب به افکار عمومی و اعتقاد جمهور بسی جدی تر از آن است که تا کنون پنداشته ایم . تلاش و کوشش فکری ما را از عقاید عامه بر می گسلد و از گذر کوره راههای پنهان و متفاوتی به چنان ساخت های جدا افتاده ای ره می برد که در آنها خود را در احاطه اندیشه هایی بر خلاف آمد عادت می یابیم . این همه نتایج تفکر ماست ».
خوسه ارتگاگاست رساله «فلسفه چیست ؟» را با این جملات آغاز می کند بازخوانی کتاب او نشان می دهد که مقصود گاست از تفکر ٍهر نوع اندیشیدنی نیست چنانکه ما نیز در آغاز گفتیم که نخستین معنای فتسفه عشق به دانستن است اما نه هر نوع دانستنی .
مارتین هایدگر در نخستین بخش رساله « چه باشد آنچه گویندش تقکر » می نویسدمارتین هایدگر : «ما تنها وقتی می توانیم تفکر را بیاموزیم که از بن و بنیاد از آموختن آنچه تا کنون تفکرش خوانده اند دور شده باشیم ».در جای دیگر از همین کتاب هایدگر می گوید : آنچه در خور تفکر است ٍ اندیشیدنی ترین چیزها و اندیشیدنی چیزها آن چیزی است که تا کنون به اندیشه در نیامده است. بر حسب نتیجه ای که گرفته ایم نتیجه ای که هر کس خود باید با مراجعه مستقیم به کتاب بگیرد ٍ آنقدر توانیم گفت که مقصود هایدگر آن نیست که هر فکر عجیب و غریبی صرفا از آن رو که فکری تازه و بی سابقه است ٍ تفکری فلسفی است .اینکه مردم و حتی برخی از روانشناسان و جامعه شناسان ما هر گونه خیال پردازی یا گفته و اندیشه عجیب و نامفهومی را فلسفه بافی می نامند از همین بد فهمی سرچشمه می گیرد. مقصود هایدگر از امر نااندیشه آن امری است از اندیشیدن نو آغازیده خود ما سرچشمه گرفته باشد وگرنه او خود در کتابی که نامش را بردیم اذعان دارد که یونانیان پیش از سقراط متفکران بزرگ و اصیلی بوده اند.
از خلاف آمد عادت:
اینکه می توانیم گفت که تفکر فلسفی به خودی خود دشوار و غامض نیست و ما نیز بر آنیم تا در این پاره نوشته ها این امر را ثابت کنیم . آن کس که با پرسش های فلسفی شخصا درگیر می شود ٍ نه چیزی را آسان می یابد و نه چیزی را دشوار . دشواری و آسانی راه فلسفه چیزی است که مالک این راه اصلا آن را نمی بیند . فلسفه تنها برای کسانی که در راههای از پیش هموار شده چون چرخی که چرخیدنش به دست خودش نیست ٍ غل می خورند ٍ دشوار ٍ ناهموار ٍ جنون آمیز ٍ آنارشیست ٍ گمراه کننده جوانان سر به راه –یعنی همان جرمی که سقراط به باد افره آن شوکران نوشید-و خلاصه هذیان و اراجیف به شمار می آید . فلسفه بر عهده گرفتن تفکری شخصی و آزاد از دیکته های پنهانی است که زیر جلدی و بی سر و صدا در ذهن اغلب ما نفوذ می کنند و بی آنکه متوجه باشیم ذهنیت و عقلانیت ما را همچون خمیر مایه ای به کف می گیرند و آن را به شکلی که می خواهند در می آورند . هم از این رو در مطالعه تاریخ فلسفه بر خلاف تاریخ علم  ٍ رهیابی به اصول و قانونمندی هایی که میان همه فلاسفه مشترک باشد بسی دشوار است . به رغم تلاش های برخی از فلاسفه عصر روشنگری – از جمله دکارت ٍ کانت ٍ نو کانتی ها و هوسرل – که می خواستند فلسفه را به علمی متقن تبدیل کنند ٍ هنوز که هنوز است ما نمی توانیم از فلسفه ٍ همان گونه سخن بگوییم که از فیزیک و ریاضیات ٍ بنابراین  هنوز چیزی به نام علم فلسفه در توازی با علم فیزیک یا شیمی به وجود نیامده و در واقع ٍ فلسفه را ما به فیلسوفانی می شناسیم که پاسخ های آنها به پرسش های واحد ٍ گونه گون است .
 
تقابل فلسفه کاسیرر و هایدگر:
ارنست کاسیرر فیلسوف آلمانی ٍ در پیش گفتار « فلسفه روشنگری » خواهان بازگشت به روح ٍ اگر نه به لفظ و نص ٍ اندیشه قرن هجدهم می شود . او پیشنهاد می کندارنست کاسیرر که عصر کنونی ٍ خود را « آیینه صاف و شفافی » که عصر روشنگری عرضه کرده است ببیند و از تهور آن عصر که می کوشید از طریق اندیشه عقلانی زندگی را شکل و فرم ببخشد سرمشق بگیرد . آن چنان که کاسیرر در آن موقع می پنداشت ٍ هنوز عمق بحران شناخت انسان از خود خویش را درک نکرده بود . زیرا این بحران فقط فقط بحرانی  در تفکر نبود ٍ بلکه بحران در احساس و حس کردن من خویش نیز بود . جایگاه این بحران در هوش نبود بلکه در لایه عمیق تری بود که کاسیرر بعدا درباره اش گفت « این لایه تا عمق زیادی پایین می رود » و آیا آن  لایه عمیق ٍ لایه ای که جایگاه احساسی است که افراد بشر از هد ف خود در زندگی دارند یا فاقد هد ف اند نیست ؟ این نظر که ذات بشر باید « خود را بسازد » اندیشه محوری فلسفه انسانگرا و تز اساسی انسان شناسی فلسفی معاصر است .
 
نگاهی به فلسفه کاسیرر:
فلسفه ارنست کاسیرر فلسفه  روح (یا فلسفه فرهنگ) است که در تقابل با فلسفه امر غیر عقلانی یعنی فلسفه حیات یا اگزیستانسیالیسم قرار دارد . فلسفه روح ادامه سنت دکارت است که می کوشد در جهان مفاهیم واضح و متمایز ( نه در تصاویر شاعرانه و عبارات ابهام آمیز )حرکت کند .
اما فلسفه حیات بیشتر در جهان تصاویر شاعرانه سیر می کند و می خواهد با امر بی واسطه یا هستی تماس حاصل کند . شوپنهار و نیچه و کرکگو و برگسون ٍ دیلتای ٍ ماکس شلر ٍ هایدگر از جمله نمایندگان فلسفه حیات هستند . خستگی ذهنی بعضی از متفلسفان با مفاهیم عقلانی ٍ فلسفه حیات را که بیشتر زبانی شعر گونه دارد برایشان جذاب ساخته است . « فلسفه صورت های سمبلیک » به نظر کاسیرر در واقع پاسخی به فلسفه حیات است . به نظر کاسیرر هستی یا در قلمرو زبان شکل می گیرد یا در قلمرو اسطوره ٍ دین ٍ هنر و یا علم . هستی ای که خارج از این قلمروها وجود داشته باشد و بتوان با آن تماس حاصل کرد پندار محض است . بنابراین به نظر کاسیرر اگر بخواهیم شکل گیری هستی را در زبان بشناسیم باید فلسفه زبان بخوانیم و در واقع جلد نخست « فلسفه صورت های سمبلیک » به همین موضوع اختصاص دارد . اگر علاقمند به شناخت شکل گیری هستی در اسطوره و دین هستیم باید به پژوهش در فلسفه اسطوره و دین بپردازیم که موضوع جلد دوم « فلسفه صورت های سمبلیک » است و اگر بخواهیم بدانیم که علم چگونه هستی رامی شناسد باید فلسفه علم بخوانیم .
 
فلسفه هنر کاسیرر :
هنر و ادبیات در نوشته های کاسیرر اعتباری فراوان دارد . کاسیرر معتقد است که هنر ٍ بیان ساده و خالص نیست و هنرمند فقط عواطف خویش را بیان نمی کند ٍ هنر تفسیری از واقعیت است ٍ گشودن جهانی نو به روی ماست . هنرمند در واقعیت عادی تجربی یا در اشیای دور و اطراف خود باقی نمی ماند ولی از جهان هم روی بر نمی تابد تا به درون خویش خزد و به احساس های شخصی خود پناه برد . در هنر واسطه ای هست که موجب می شود تأثرات ٍ فرم عینی بگیرند . اما اثر هنری که هنرمند می آفریند از طریق کار کردن با یک واسطه تنها خلق نمی شود و در نتیجه به منزله « زیبا » ختم نمی گردد . میزان درخشانی یک اثر هنری « درجه انتقال (عواطف بیان شده در اثر به مخاطب ) نیست بلکه درجه تشدید (تجربه ما)وبرافروختن آن است » کاسیرر بر این باور است که « هنر ٍ نه صرفا امری زیبا شناختی است و نه سرگرمی و نه راهی است برای گریز از حقیقت . هنر برای شناختن آن وجوهی از زندگی که در مشاهده « تجربی » محض نامرئی اند ٍ شیوه ای در اختیار ما می گذارد ».
از نظر کاسیرر هنر خصلتی دو گانه دارد . نخست فرایند خلاقی است که در آن ٍ کل گستره تجربه انسانی در قالب فرم هایی ایده آل یا تصاویر بیان می شوند ٍ چنین تصاویری فقط برای انتقال احساسات یا تمایلات بشر ٍ آنگونه که منتقدان هنر از افلاطون گرفته تا تولستوی از آن واهمه داشته اند ٍ نیست . تصاویر هنر ٍ انسان  را برده ای تسلیم در برابر عواطف خویش نمی کنند ٍ چون دومین خصلت هنر ٍ رهایی بخشی است . هنر از طریق  انتقال واقعیت به فرم های عینی هنری اجازه می دهد که مخاطب با احساسات خود فاصله بگیرد . هنر اجازه می دهد که مخاطب چشم اندازی از جهان و وضعیت بشر بدست آورد ٍ و از این طریق ٍ افق دید انسان را گسترش می دهد .
کاسیرر هزل نویسندگانی مانند سروانتس  ٍ بوکاچیو و اراسموس و رابله و هانس زاخر و به ویژه شکسپیر را به منزله « نیروی رهایی بخش روح ٍ نیروی جان فزا و نیروی شکل دهنده زندگی » توصیف می کند . اینگونه هزل ٍ ریشخند نیست . بنابراین « هیچ چیز به واقع اصیل و حیاتی نباید از داوری آن واهمه ای داشته باشد .»هزل ٍ جدیت بیجا ٍ فضل فروشی و تعصب را بر ملا می کند .
اثر کمیک وسیله ای برای افشای حقیقت است . کاسیرر سخت می کوشد تا هزل گو را از الکی خوش یا طبعی که نسبت به امور تراژیک بیگانه است متمایز کند . عناصر کمیک ٍ تراژیک و غنایی هنر با هم چیزی را تصویر می کنند که کاسیرر آن را تصویر کل زندگی ٍ حرکت مداوم از تشکلی از احساس به تشکلی دیگر ٍ فراز و نشیب ها و چرخش های زندگی می نامند : « همه آنچه را ما زندگی می نامیم همین انتقال از تمایل و خوشی به بیزاری و ناخوشی است و برعکس . بنابراین زندگی نه رنج است نه خوشی ٍ نه تراژدی است نه کمدی ٍ بلکه هر دو آنها توأمان است » دستاورد هنر نشان دادن همین تصاویر جامع از زندگی است ٍ اما علم و تاریخ ناتوان از ارائه چنین تصویری اند . از این رو کاسیرر بر این باور است که آن نظریه ای درباره حقیقت که خواهان مطلق کردن حقیقت علم یا تاریخ یا هنر به تنهایی است ٍ فقط یکی از ابعاد زندگی را به طور جزمی به مقام برتری ارتقا داده است . هدف اصلی نظریه حقیقت از دیدگاه فلسفه باید حفظ این بینش باشد که حقیقت ٍ یگانگی حقایق قلمرو های گوناگون است و این اشتباه را رفع کند که حقیقت ٍ واحد و به یک فرم است . نظریه حقیقت باید از ادغام صورت های سمبلیک مختلف با آنچه کاسیرر « یگانگی نهایی متافیزیکی و یگانگی اساس مطلق جهان و بسیط بودن آن » می نامند بپرهیزد.
کاسیرر درباره یکی از پرمناقشه ترین فیلسوفان قرن بیستم سخن گفته است و ایرادهایی اساسی به آن گرفته است : هایدگر . کاسیرر در بخشی از جلد چهارم « فلسفه صورت های سمبلیک : متافیزیک صورت های سمبلیک » تحت عنوان «روح» و «زندگی» می نویسد : «در نظر هایدگر که نه از زیست شناسی بلکه از طریق فلسفه دین وارد (بحث هستی) شده است ٍ مسأله «زندگی» و «روح» طور دیگری مطرح می شود . مبنای نظر او درباره «وجود» و زمانی بودن – برخلاف برگسون که نظرش از طریق تأمل در پندارهای طبیعی حیات ٍ یعنی پندارهای طبیعی « پا به عرصه وجود گذاشتن » و سپس « از میان رفتن » شکل گرفته است - « زمانی بودن » در « لحظه کنونی » است که این « لحظه کنونی »به معنای دینی درک می شود . زیرا «لحظه کنونی » از طریق دغدغه خاطر و از طریق پدیده دینی مرگ و اضطراب شکل می گیرد .
هایدگر نمی کوشد که قلمرو روح را از « طبیعت » بدست آورد یعنی آنتولوژی ( هستی شناسی ) وجود را از هستی « اشیا » یا از هستی واقعیت ٍ استنتاج کند . برعکس معتقد است که کل جهان اشیا، ٍ کل جهان واقعیت ٍ پدیداری ثانوی و فرعی است .« ریشه ایده آلیسم » هایدگر همین جاست . « جهان ٍ نه چیزی حاضر در دست است نه چیزی آماده دست یافتن بلکه جهان خود را در زمان ٍ زمانی می کند . جهان ٍ با    « خارج از خودش » که ناشی از ٍ از خود بی خود شدن است ٍ آنجا «هست» .
اگر راز این (هستی در آنجا ) نباشد ٍ جهانی «آنجا» نیست . کاسیرر این موضوع را سخت مورد تردید قرار می دهد و می نویسد : « در اینجا اساسا راه من و هایدگر از یکدیگر جدا می شود . زیرا به نظر من ٍ امر آنتولوژیک را نمی توان از امر آنتیک و امر منفرد را نمی توان از امر « کلی » به آن شیوه ای جدا کرد که هایدگر می کوشد جدا کند ٍ بلکه این دو همبسته هم اند .
ما امر کلی را به منزله « آنها »ی صرفه نمی شناسیم بلکه آن را به مثابه « روح عینی و فرهنگ عینی » می دانیم . اما از نظر هایدگر اندیشه به چنین عینیتی دسترسی ندارد. بنابراین حتی لوگوس ٍ زبان ٍ اکنون صرفا پدیده ای اجتماعی می شود که در این مقام ٍ مانند نظر برگسون در مورد زبان ٍ هیچ محتوای عقلانی ندارد . گفتار استدلالی به منزله نوموس ٍ به مثابه دربردارنده خرد ٍ درک نمی شود بلکه صرفا «سخن گفتن» درباره امور عادی یا « سخن گفتن درباره امور پیش پا افتاده » شناخته می شود . در اینجا تسلیم شدن به جهان « امر کلی » دوباره به منزله نگریستن به دور از وجود خویشتن شناخته می شود یا نوعی « هبوط از بهشت » دانسته می شود .
اینجا اساسا جایی است که ما از او جدا می شویم . زیرا از نظر ما روح عینی در ساختار امور روزمره به پایان نمی رسد و در این ساختار زایل نمی شود . امر « غیر شخصی » صرفا در شکل اجتماعی بی درنگ و بی رمق امور روزمره « آنها » خلاصه نمی شود بلکه معنای فرا شخصی دارد . فلسفه هایدگر به این معنای فرا شخصی دسترسی ندارد . کاسیرر در تقابل با فلسفه هایدگر ٍ به رغم هر چیز دیگری ٍ به معنای ایده آلیستی و کلی تری از دین و به معنای ایده آلیستی از تاریخ اعتقاد دارد . او در چنین معنایی ٍ آزادی و رهایی از« اضطراب» را می جوید که از « وضع اساسی ذهن » موجود متناهی ناشی می شود . کاسیرر معتقد است ٍ این اضطراب فقط بر آغلز دلالت می کند نه بر پایان ٍ نه بر فشاری اجتناب ناپذیر بر وجود متناهی ما . نمی توان این موضوع را انکار کرد که (در فلسفه هایدگر) طنین واقعی دین را می شنویم .
در فلسفه هایدگر این امکان وجود ندارد که اضطراب به عنوان وضع اساسی ذهن نوع بشر ٍ از طریق متافیزیک کلامی یا از طریق بشارت رستگاری در آخرت که دین های آسمانی می دهند از بین برود . اما آیا این گرایش دینی در آرای هایدگر در مورد مرگ که کل زندگی را به اضطراب فرو می کاهد و آن را در « دغدغه های خاطر » مستحیل می مند راه حلی فلسفی است ؟
کاسیرر پاشخ می دهد « این راه نه یگانه راه حل است و نه ٍ واقعا یک راه حل فلسفی است » .کاسیرر معتقد است : « مردن سرنوشت عارضی بشر نیست بلکه باید آن را از طریق سرشت اساسی وجود بشر درک کرد. بشر (به جریان زمان) پرتاب شده است . در اینجا سخن اصلی هایدگر قرار دارد . بر هر چیز انسانی و بر هر چیزی که بشر به آن می پردازد ٍ داغ مرگ زده شده است . « حقیقت » نیز موضوع و محتوای آگاهی بشری است و بر این نیز داغ مرگ زده شده است . زیرا آگاهی اساسا آگاهی موجود متناهی است . این وضع ٍ این آگاهی را آگاهی متناهی و زودگذر می کند . بنابراین ٍ اندیشه « حقایق جاودان » از نظر هایدگر ٍ تقریبا نوعی ترکیب امور متناقص است ٍ نوعی فراتر رفتن از محدودیت های انسانی است که پدیده اصلی و اولی ٍ یعنی مرگ ٍ را فراموش می کند ».
 
خوشبختی چیست ؟
« همه چیز خوب و نیکو آفریده شده است .انسان چون نمی داند خوشبخت و سعادتمند است بنابراین احساس بدبختی می کند و این امر فقط به خاطر ندانستن اوست . کسی که خوشبختی را بشناسد و آن را دریابد ٍ خوشبخت و سعادتمند است . »
داستایوسکی : شاید بارها به خود گفته اید : « خوش به حال فلانی ٍ واقعا خوشبخت است ! » اما غافل از اینکه خوشبختی چیزی نیست که فقط متعلق به فرد خاصی باشد . همه ما به نوعی خوشبخت و سعادتمند هستیم اما شاید برای درک و لمس این خوشبختی که در وجود تک تک ما به ودیعه گذارده شده ٍ تاکنون تلاشی نکرده ایم .
راه سعادت و خوشبختی :
بهره و لذت بردن از لحظات زندگی که هر لحظه اش هدیه ای است گرانبها و ارزشمند از سوی خداوند متعال . داشتن حضور ذهن و تمرکز کامل و دقت و هوشیاری روی موارد مهم و اساسی و فکر نکردن به سایر موارد جانبی و غیر ضروری ٍ باعث تسهیل در امور می شود که این امر ٍ خود رضایت و خشنودی را در پی دارد . توجه به این موضوع که ارتباط با سایر افراد از اولویت خاصی برخوردار است ٍ چون انسانها در اکثر موارد ٍ زمانی که در جمع هستند احساس رضایت و شادی می کنند . ابراز عشق ٍ محبت ٍ دوستی و مودت در دوران فردگرایی ٍ بهترین وسیله برای کسب رضایت مندی است .
وجدان:
 |نگاهی به آرای ویکتور فرانکل|
یکی از مفاهیم عمده مورد استفاده ویکتور فرانکل ٍ مفهوم وجدان است . او وجدان را همچون نوعی معنویت ناخود آگاهی می داند که از ناخود آگاه غریزی که مورد تأکید فروید و دیگران بود ٍ متفاوت است . وجدان ٍ فقط مولفه ای در میان سایر مولفه ها نیست ٍ بلکه هسته وجود ما و منبع یکپارچگی شخصی ماست . او صریحا درباره وجدان می گوید : انسان بودن عبارت است مسئول بودن ٍ یعنی مسئولیت وجودی و مسئول بودن نسبت به وجود خودمان . وجدان امری شهودی و تا حد زیادی شخصی است . وجدان به شخصی واقعی و در حال و وضعی واقعی اشاره دارد و نمی توان آن را به « قوانین کلی » صرف فرو کاست . او به وجدان همچون نوعی « خویشتن فهمی هستی شناسانه پیش فکورانه (یا حکمت دل) اشاره می کند که از تعقل تیز حس تر است و همیشه می تواند خردمندانه باشد . این وجدان است که از آنچه به زندگی های ما معنا می دهد سردر می آورد .
اما معنا را باید یافت ٍ نه اینکه جعل کرد . معنا به خنده می ماند ٍ او می گوید : « شما نمی توانید کسی را وادار به خندیدن کنید ٍ بلکه باید برای او لطیفه ای تعریف کرد . همین امر در مورد ایمان ٍ امید و عشق نیز صادق است . آنها را نمی توان با اراده خود یا شخص دیگری تحصیل کرد . معنا کشف کردنی است ٍ نه جعل کردنی . معنا واقعیت خود را دارد که مستقل از اذهان ماست . به مانند مجسمه ای که ساخته تخیل و توهم ما نیست ٍ هیچگاه قادر نخواهیم بود با تخیل و توهم خود مجسمه ای را – و معنایی را – بوجود آوریم  ٍ اما آن مجسمه- و معنا –هست ».
فرانکل می گوید : « معنا در اصل پدیده ای ادراکی است » . اما معنا در نهایت برای هر فردی منحصر به فرد و خاص خود اوست . انسان باید مهیای گوش دادن و متابعت از دهها و هزار فرمان و تقاضایی باشد که در پس دهها هزار موقعیتی که زندگی رویاروی او می نهد ٍ پنهان است و این وظیفه ما به عنوان پزشک ٍ درمانگر و معلم است که انسانها را در شکوفایی و پرورش وجدان و یافتن و تحقق معنای خاص و منحصر به فرد خود یاری دهیم .
یکی از استعاره های مورد توجه فرانکل ٍ خلا وجودی است اگر معنا عبارت از چیزی است که مطلوب و دلخواه ماست ٍ پس بی معنایی ٍ شکاف و خلایی در زندگی ما محسوب است . البته ٍ هر وقت که کسی خلایی در زندگی دارد ٍ چیزهایی برای آکندن آن هجوم می آورند . فرانکل اظهار می کند که یکی از عیان ترین علایم خلا وجودی در جامعه امروز ٍ ملامت و بی حوصلگی است.

===========================================

منبع:همشهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:34  توسط محبوبه بابایی  |