تبليغاتX
تاریخ و فلسفه علم

تاریخ و فلسفه علم

ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

اگر بتوان پلی به فردا ساخت و امروز را به آینده پیوند زد، در اینصورت امروز بخشی از تاریخ خواهد شد اما نام آینده چه خواهد بود؟

آیا نام آن آینده هم اکنون خواهد بود؟هم اکنونی که در آن حضور خواهیم داشت؟نه،هر چند می گویند غیر ممکنی وجود ندارد اما باز به نظر من غیر ممکن است که نام آن آینده را هم اکنون بگذاریم،چراکه مگر نه این است که ما پلی به آینده ساخته ایم؟پس روی این پل لحظه های حال را به تاریخ مبدل می سازیم و بدون توقف به سوی آینده می رویم!هیچ ایستگاهی به نام هم اکنون وجود ندارد،اما مقصد کجاست؟همان آینده ی بی انتها!

اما باز پای لحظه ها می لنگد،آری نمی شود هم اکنون وجود نداشته باشد،همان لحظاتی که پیوند دهنده ی حال به آینده است،آنهایی که حال را تاریخ می کند و آینده را پیش می آورند هم اکنون ما هستند،راه فراری نیست!غیر ممکن غیرممکن نیست!

همیشه پای ثانیه ها می لنگد،اما اگر به واقع اینطور باشد،تکلیف ثانیه هایی که هیچ نلنگیدند و بدون توقف گذشتند و از جلوی دیدگان ما دور شدند چه میشود؟نه،شاید آن ثانیه ها دوندگان تاریخ زمان بودند،نمی خواهم به آنها پیله کنم!

با خود می اندیشم که آیا افلاطون،ارسطو و یا هر اندیشمند دیگر روزی که می کوشیدند تازه هایی را بیابند،به دنبال این بودند که ماندگار شوند،یا اینکه تنها می کوشیدند تا در زمان حال دست آوردی ارائه دهند!اسکندر،به قصد بدنامی در تاریخ فاتح شد و یا اینکه نه،تاریخ، او را اینگونه در هم پیچید؟!هیتلر به دنبال قدرت زمان خود بود یا ثبت خویش بر بستر تاریخ ...!

آری،گویا همه ی تقصیرها به گردن تاریخ است،خوب در هم نمی پیچید و گاهی بدها را خوب می پیچد!

درست که می اندیشم،در می یابم که تقصیر هیچ چیز و هیچ کس نیست،ارسطو و امثال او آمدند و بر پل زمان قدم گذاشتند،دست آوردهایی داشتند و زمان آنها را به تاریخ مبدل کرد،تاریخی غیر قابل بازیافت!

غیر قابل بازیافت،اما نمی توان منکر نتایج ثبت شده در تاریخ شد،نتایجی که نه تنها قابل بازیافتند بلکه قابل رشد و پرورش نیز هستند،توجه اساسی به تاریخ هر عصری می تواند تجربیات ارزشمندی را در اختیار مردم اعصار بعد از خود قرار دهد،نتایج جنگها و پیروزی ها و شکست ها،اختراعات و اکتشافات،تلاش در جهت یافتن مسائلی که در عصر خود نیمه تمام ماندند و شاید رجوع به تاریخ آن مسئله راه حلی را برای کشف مسائل آتی در اختیار ما قرار بدهد.

یک اندیشمند واقعی تاریخ مسائل را کنار نمیگذارد بلکه گاهی باید خویش را در تاریخ غرق کرد تا با چالش ها در آمیخت و از آنها پیروزمندانه سر به در آورد.

در پناه حق

نویسنده:سعیده کریم نژاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:0  توسط سعیده کریم نژاد  | 

   "بی گمان، ردپذیری یک نظریه کمترین جاذبه آن در میان جاذبه هایش نیست. بل درست از همین راه است که ذهنهای باریک بینتر را به سوی خود می کشد. بنظر می رسد که نظریه *«اراده آزاد»، که تاکنون صد بار آن را رد کرده اند، ماندگاری خود را از همین جاذبه داشته باشد: زیرا هر بار کسی می آید که خود را برای رد کردن آن چنانکه باید توانا می بیند."

                      فریدریش نیچه

 

 نقل از کتاب فراسوی نیک و بد، (ص ۴۸)


 *آزادی انتخاب انسان (اختیار)

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:59  توسط مدیر وبلاگ  | 

تاریخ سرگذشت است،آنچه به ما از دیر زمانی پیش رسیده است،شناسایی اینکه آیا دروغ است و خرافه یا محق و راست،در توانایی ما نیست،مگر اینکه بر اسب زمان سوار شده و چهار نعل به سوی گذشته روان شویم،که نه غیر ممکن است و نه ممکن،اما تاریخ علم،ثبت بر عالم امکان است،چرا که نتایج آن هم اکنون در دست ماست،چه سقراط و چه ارسطو چه اقلیدس چه افلاطون و...!

ریاضیات،هندسه،کیمیا،اختر شناسی و ... و نسبیت و کوانتوم و علم نانو و ... همگی با نشانه های خود از دیرباز هستند و جایی برای شک به درستی خود نمی گذارند،حال اینکه چند و چون رسیدن آنها به این زمان را تاریخ علم بنامیم،افسانه سرایی نکرده ایم.

فلسفه اعتقاد است،اعتقاد به اصل پردازش،پردازش هر آنچه که در روزگاران تدوین گشته،چه بسا اسباب سر در گمی باشد،اما مایه ی اندیشه است،اندیشه در همان باید ها و نباید ها،فلسفه با تمام خاص بودن عام ، و با تمام عام بودن خود خاص است،فلسفه ی من می تواند فلسفه ی من باشد، اما حتما طرفدارانی خواهد داشت، طرفداران خاص فلسفه ی من،فلسفه حقیقت است،حقیقتی که از یک اندیشه سرچشمه میگیرد،اندیشه ی من،اندیشه ی شما...فلسفه علم کند وکاو در چگونگیست،در پردازش چیستی ها،چیستی علم ...

تاریخ و فلسفه در کنار هم ساختمان بندی استواریست که ما را به ژرفای چیستی ها برده و اندیشمند رها می سازد.

پاینده باشید،پایدار

نویسنده:سعیده کریم نژاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:57  توسط سعیده کریم نژاد  | 

 مقدمه کتاب لذات فلسفه ویل دورانت

چرا فلسفه؟آیا همه فلسفه سودمند است؟این پرسش ننگ اوری است.ما چنین سوالی در باره شعر نمی کنیم که آن هم بنایی است تخیلی از جهانی که هنوز کاملا برای ما شناخته نیست.اگر شعر آن زیبایی را که دیدگان تعلیم نیافته ما نمی تواند ببیند بر ما مکشوف می دارد و فلسفه حکمت فهم و اغماض را به ما یاد می دهد خود کافی است و از همه ثروت عالم بیشتر است.فلسفه جیب ما را پر نمی کند و ما را به مقامات ناپایدار در دولتهای دموکراتیک بالا نمی برد و حتی ممکن است ما را به این گونه چیزها بی اعتنا سازد.زیرا اگر جیب ما پر شد و به مقامات بلند رسیدیم اما در طی این مدت جاهلانه ساده لوح ماندیم و عقل ما ناپخته و نامجهز ماند و رفتار ما خشن و خوی و منش ما ناپایدار و امیال ما آشفته و خود ما کور و بیچاره ماندیم چه نتیجه ای دارد؟

 پختگی همه چیز است و شاید اگر به فلسفه وفادار بمانیم وحدت شفابخشی به روح ما بدهد.ما در تفکر لا ابالی و دستخوش ضد و نقیض هستیم پس سزد که خود را تصفیه کنیم و به وحدت و هماهنگی برسانیم و از گرفتاری به امیال و عقاید متناقض شرمسار گردیم شاید از راه این هماهنگی عقلانی و ذهنی آن وحدت غایات و خوی و منش که سازنده شخصیت و بخشنده نظم و شایستگی به وجود ماست بیاید.

فلسفه دانش موزونی است که زندگی متناسب و موزونی می دهد و نوعی انظباط نفس است که ما را تا صفا و آزادی بالا می برد. دانایی توانایی است ولی تنها خردمندی است که آزادی می اورد. امروز فرهنگ ما سطحی و دانش ما خطرناک است زیرا از لحاظ ماشین توانگر و از نظر غایات و مقاصد فقیر هستیم.آن تعادل ذهنی که وقتی از ایمان دینی گرمی بر می خاست از میان رفته است.علم مبانی فوق طبیعی اخلاقیات را از ما گرفته است و گویی همه جهان در اصالت فردیتی در هم و بر هم که نشانه قطعه قطعه شدن نا منظم خوی و منش است گم گشته است.

 ما باز در برابر مسئله ای هستیم که سقراط را به خود مشغول داشته بود:

 چگونه می توانیم اخلاقی طبیعی به دست آوریم که جایگزین ضمانتهای اجرایی ما فوق طبیعی که دیگر نفوذی در رفتار انسان ندارد بشود؟ما بدون فلسفه و بی آن منظر کلی متحد کننده غایات و منظم دارنده سلسله امیال و رغبات میراث اجتماعی خود را از یکسوی با فسادی وقیح و از سوی دیگر با جنونی انقلابی پایمال می سازیم. به یک لحظه کمال طلبی آرام خود را به یک سوی می نهیم و در خود کشی دسته جمعی جنگ فرو می رویم ما صد هزار سیاست باز داریم ولی یک سیاستمدار نداریم.ما بر روی زمین با سرعتی بی سابقه حرکت می کنیم و نمی دانیم و فکر نکرده ایم که کجا می رویم و آیا در اینجا برای نفوس نا آرام خود سعادتی پیدا خواهیم کرد.ما با دانش خود که ما را با قدرت خود مست کرده است نابود می شویم ما بدون حکمت نجات نخواهیم یافت.     

نقل از مقدمه کتاب لذات فلسفه ویل دورانت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:47  توسط مدیر وبلاگ  | 

وقتی دوپلر برای نخستین بار (در سال 1842) به این فکر رسید که نزدیک یا دور شدن متقابل شنونده یا بیننده از منبع صوت یا نور با تغییر طول امواج صوتی یا نوری که شنیده یا دیده می شود همراه است٬ نظر بسیار جسورانه ای را ابراز داشت٬دائر بر اینکه علت رنگ های گوناگون ستاره ها در این پدیده نهفته است.او خیال می کرد که رنگ همه ی ستاره ها اصولا سفید است.بسیاری از آنها به این دلیل رنگین به نظر می آیند که نسبت به ما با سرعت زیادی حرکت می کنند. ستهاه های سفیدی که به سرعت نزدیک می شوند٬به سوی بیننده ی روی زمین امواج نوری کوتاه شده میپراکنند که سبب پیدایش احساس رنگ های سبز و آبی و بنفش می شود و بر عکس٬ستاره های سفیدی که به سرعت دور می شوند٬زرد یا سرخ به نظر می آیند.       

این فکر یک فکر بکر و بدیع٬اما بدون شک اشتباه بود.برای آنکه چشم بتواند تغییر رنگ ستاره ها در نتیجه ی حرکت را ببیند٬قبل از هر چیز باید سرعت ستاره ها نسبت به ما فوق العاده زیاد (ده ها هزار کیلومتر در ثانیه ) باشد.اما این نیز کافی نیست٬زیرا همزمان با تبدیل٬مثلا٬ اشعه ی آبی ستاره ی سفیدی که نزدیک می شود٬ به اشعه ی بنفش٬ اشعه ی بنفش٬اشعه ی سبز به اشعه ی آبی تبدیل می شود٬ اشعه ی ماورا بنفش به بنفش و اشعه ی قرمز به مادون قرمز تبدیل می شود.خلاصه اجزای متشکله ی رنگ سفید همه باقی می مانند٬ پس با وجود تغییر مکان عمومی همه ی رنگ های طیف٬ چشم نباید هیچ تغییری در رنگ عمومی حس کند.

تغییر مکان خطوط تیره در طیف ستاره هایی که نسبت به بیننده حرکت می کنند٬ مطلب دیگری است.این تغییر مکان ها با اسباب های دقیق بخوبی دیده می شوند و امکان می دهند از روی شعاع دید سرعت ستاره را تعیین کرد.                                                                    

یک بار که ربرت وود فیزیسین مشهور پشت فرمان اتومبیل خود نشسته بود و به سرعت می رفت٬ با اینکه چراغ راهنما قرمز بود٬ اتومبیل را نگه نداشت٬ وقتی پلیس خواست او را جریمه کند٬ اشتباه دوپلر را به یاد آورد.میگویند وود کوشید مامور راهنمایی را قانع کند که وقتی به سرعت به چراغ راهنما نزدیک بشویم٬ رنگ قرمز سبز به نظ می آید.اگر آن پلیس فیزیک می دانست٬ میتوانست حساب کند که تومبیل میبایست با سرعتی غیر قابل تصور٬ یعنی 135 میلیون کیلومتر در ساعت حرکت کند تا عذر دانشمند موجه و سخنانش درست باشد.        

حالا ما حساب می کنیم.

اگر طول امواج نوری را که از منبع نور (در این مورد چراغ راهنما) پخش می شود  و طول امواجی را که به نظر بیننده (پرفسور اتومبیل ران) می آید  و سرعت اتومبیل را  و سرعت نور را  فرض کنیم٬نسبت این مقادیر طبق تئوری به صورت زیر است:

میدانیم که کوتا هترین موج نوری از امواج قرمز مساوی0.0063 میلیمتر و بلندترین موج از امواج سبز مساوی 0.0056 میلیمتر و سرعت نور 300000 کیلومتر در ثانیه است. پس خواهیم داشت:                   


و از این فرمول سرعت اتومبیل می شود:  


یا 135000000 کیلومتر در ساعت. با چنین سرعتی وود در مدت یک ساعت و چند دقیقه به اندازه ی فاصله میان زمین و خورشید از پاسبان دور میشد. می گویند با وجود این وود را به علت تجاوز از سرعت مجاز جریمه کردند.                                                                            

منبع: کتاب فیزیک برای سرگرمی( جلد دوم)

تهيه و تنظيم: افشان مافي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:36  توسط سعیده کریم نژاد  | 

در اين نوشته قصد داريم مختصري به معرفي فرانتس کافکا،اديب و فيلسوف چك آلماني زبان بپردازيم.در جهان آلمانی‌زبان شاید تنها رقیب كافكا در بیان جملات قصار، فردریش نیچه فیلسوف بزرگ آلمانی، باشد.

«فرانتس کافکا» در سوم ژوئيه 1883، در یک خانواده آلمانی ‌زبان یهودی در «پراگ» به دنیا آمد. در آن زمان، «پراگ» مرکز کشور پادشاهي «بوهم»، تحت نظر امپراتوری اتریش و مجارستان بود. او دو برادر کوچکتر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاههای مرگ نازیها جان باختند.

کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم كمابيش درست صحبت می‌کرد. وي با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رمان‌نویسان محبوبش، «گوستاو- فلوبر» بود. کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه «جارلز یونیورسیتی» پراگ شروع به تحصیل در رشته شیمی کرد، ولی پس از دو هفته، رشته خود را به حقوق تغییر داد. این رشته، آینده روشنتری را براي او رقم مي زد، زيرا باعث رضایت پدرش می‌شد و دوره تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا در پایان سال اول تحصیل خود در دانشگاه با «ماکس برود» آشنا شد که به همراه «فلیکس ولش» روزنامه‌نگار ـ که او هم در رشته حقوق تحصیل می‌کرد ـ تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او بودند.

کافکا به آثار گوته، فلوبر و کیرکگور علاقه‌مند بود  و در آثارش از افكار اينان بهره مي جست.از مهمترين آثار وي كه پس از مرگش توسط توست كافكا، ماکس برود،علي رغم وصیت نویسنده مبنی بر سوزاندن کتاب‌هایش به چاپ رسيد،مي توان،قصر،مسخ،ديوار چين،محاكمه و پندهاي سورائو را كه شامل دشواري ها و پيچيدگيهاي عميق فلسفي است را نام برد. کافکا در ژوئن 1924 آسایشگاهی نزدیک شهر وین درگذشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:8  توسط سعیده کریم نژاد  | 

 زندگي از فيزيك تا متافيزيك
در دوران امر بين فيزيك و متافيزيك،كمتر پديده اي را مي توان يافت كه به صورت كامل فيزيكي و يا به صورت كامل متافيزيكي باشد. چنين مي نمايد كه سرشت و سرنوشت تمام يا بسياري از پديده ها وقوع در طبيعت و عروج به سوي ماوراي طبيعت است، چيزي كه در زبان فلسفي رايج، براساس حفظ و پاسداشت مرزهاي فهم و فكر بيش از آنكه با عبارت طبيعت و ماوراي آن بيان شود، با تعبير فيزيك و متافيزيك ادا مي شود. در اين ميان زندگي را مي نگريم كه به مثابه يك پديده هرگز از اين دو حوزه جدا نمي گردد، از آن رو كه زندگي با خلأ بيگانه است و هم از آن رو كه خلأ گريزي از نخستين اوصاف زندگي به شمار مي آيد.گفتگو با دكتر مهدي گلشني ـ ـ استاد محترم فيزيك دانشگاه صنعتي شريف ـ ـ ـ ابعادي ديگر از زندگي را به بحث نهاده ايم،تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.اولين سوٌال تعريفي است كه شما از زندگي ارائه مي دهيد.
براي اينكه بدانيم تعريف زندگي چيست، اول بايد بدانيم كه هدف از زندگي انسان و پيدايش انسان و به طور كلي هدف حيات انسان چيست؛ آيا كاملاً بي هدف است، آنطوركه بعضي از تئوريهاي رايج روز مي گويد و فضلاي روز تكرار مي كنند يا هدف دارد؟ ما كه مسلمان هستيم، به پيروي از قرآن معتقديم كه هيچ چيز بي هدف نيست و همه چيز هدف دار است از جمله آفرينش انسان كه هدف دار است .هدف از زندگي رسيدن به آن مقام شامخ انساني است كه انسان در عبادت خداوندي مستغرق شود و آثار خداوندي را بفهمد و به عظمت خداوند پي ببرد.

خواهشي اندر جهان، هر خواهشي را در پي است
خواستي بايد كه بعد از آن نباشد خواستي
از اين رو از نظر من هدف زندگي رسيدن به مقام عاليه اي است كه براي انسان فرض شده است و انسان را از حيوان متفاوت مي كند. البته اين مستلزم اين است كه از اول، در مراحل تربيت به افراد انسان گفته شود كه هدف چيست تا با آن آشنا شوند و خودشان با بررسي به اين موضوع پي ببرند به نظر من خود زندگي يعني گذراندن اوقات. زندگي عبارتست از: گذراندن اوقات. آن وقت اگر اين گذراندن اوقات با حاصل باشد، اين زندگي را موفق مي دانيم ولي اگر بدون حاصل باشد، ناموفق مي دانيم. منتها بايد ببينيم با چه معياري مي سنجيم كه حاصل خوب است يابد؟به نظر شما در دوران امر بين اينكه زندگي تا چه حد فيزيكي و تا چه حد متافيزيكي است، زندگي فيزيكي است يا متافيزيكي؟
اين دو با هم مخلوط است. من چون با فيزيك انس زيادي داشته ام، راحت به شما مي گويم كه اگر شما با دقت به موضوع فيزيك و متافيزيك نگاه كنيد، به سختي مي توانيد آن دو را از يكديگر جدا كنيد. شما فيزيكي را پيدا كنيد كه در درون آن متافيزيك نباشد. ما وقتي متافيزيك را تعريف مي كنيم، مي گوييم: متافيزيك عبارتست از: احكام عام وجود. شما وقتي به سراغ فيزيك مي آييد، يك سلسله آزمايش هاي خاص انجام مي دهيد. يعني حوزه هاي بسيار خاصي را در نظر مي گيريد و رويش تجربه مي كنيد. اين تجربه بسيار محدود است. آن وقت شما نتايج اين تجربه را تعميم مي دهيد. به عنوان مثال چند سيم را حرارت مي دهيد و مي بينيد كه طول آنها در اثر حرارت زياد مي شود.بعد به اين اكتفا نمي كنيد كه اين سيم خاص يا اين سيم مسي اينگونه است، بلكه مي گوييد: فلزات چنين هستند كه وقتي حرارت داده مي شوند، منبسط مي شوند. چرا شما اين تعميم را انجام مي دهيد؟ آيا شما مجاز به اين تعميم هستيد؟ معمولاً اين كار را انجام مي دهيد. تكيه گاه باطني شما در اعتماد و اطمينان به اين تعميم چيست؟
به عقيده من تكيه گاه همه اين تعميم ها متافيزيك است. افراد فكر مي كنند كه كاري كه مي كنند، صرفاً آزمايش است. اگر فقط چيزي را حرارت دهند و عددهايي را يادداشت كنند، آنچه بر جاي مي ماند و حاصل مي شود، مجموعه اي از كاتالوگهاي اعداد مي شود، ولي شما اين اعداد را ربط مي دهيد و قوانين عام مي سازيد و بعد به آن اكتفا نمي كنيد و مي گوييد: اگر عين قضيه در كره مريخ هم انجام شود، نتيجه همين است. اينها تعميم هايي است كه واقعاً فوق فيزيك است.
فيزيك با حواس و آزمايش ها و نتيجه گيري سروكار دارد ولي شما در مقام نتيجه گيري، هميشه از جزئيات به كليات منتقل مي شويد و نتايجي كه شعور را با فيزيك بيان كنيم. ممكن است هيچ وقت نتوانيم اين كار را بكنيم. ممكن است شعور را حتي نتوانيم به زبان رياضي بيان كنيم. يعني: واقعاً شعور مرموزترين بخش قابل تفسير جهان است. توجه بفرماييد كه قرآن صريحاً مي فرمايد: يسئلونك عن الروح. قل الروح من امر ربي. اين آيه به صورتهايي مختلف تفسير و تعبير شده است. چون آيه در ادامه مي فرمايد: و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً. از نظر بنده مفهوم اين آيه اين است كه معلوم نيست كه ما بالاخره بفهميم شعور يا روح چيست. ما به روح خيلي نزديك هستيم و خيلي از ابعاد آن را مي فهميم و ممكن است از بسياري از خواص آن استفاده كنيم ولي اين كه آيا مي توانيم بفهميم خودش چيست؟ اين معلوم نيست.من ذهن را بُعدي از روح مي دانم ولي در واقع زندگي آن چيزي است كه انسان مي فهمد و اين بُعد روحي زندگي ما را نشان مي دهد. شما غذايي را مي خوريد كه در آن لحظه بسيار خوشمزه است ولي آن تمام مي شود. آنچه كه مي ماند، خاطراتي است كه مي ماند و احياناً آن را چند ساعت بعد يا چند سال بعد نقل مي كنيد كه بُعد روحي قضيه است. آن چيزي كه انسان با آن زندگي مي كند، ابعاد روحي زندگي است؛ چيزهايي است كه با روح سرو كار دارد. بقيه حواس هم به عنوان ابزار در خدمت روح و زندگي هستند. بويايي، بويي را حس مي كند و در اختيار ما مي گذارد كه لحظه اي است و مي گذرد. آن چيزي كه مي ماند، با روح سروكار دارد، ولي روح به تفسير نياز دارد.
مهمترين مسئله زندگي براي انسان به طور عام چه چيزي مي تواند باشد؟
اين كه بفهمد كه در اين دنيا چه كاره است. اينكه بدانيد از كجا آمده ايد چه كار مي كنيد و به كجا مي رويد، بزرگترين و مهمترين مسئله زندگي است.آن وقت شما اگر اين موضوعات را واقعاً با تمام وجودتان درك كنيد، تمام اعمال شما با آن تطبيق مي كند و همواره مواظب هستيد كه اشتباه نكنيد و كار خطا انجام ندهيد.

منبع:

www.Ettelaat.com


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:19  توسط محبوبه بابایی  | 

? What is SETI@home
SETI@home is a scientific experiment that uses Internet-connected computers in the Search for Extraterrestrial Intelligence (SETI). You can participate by running a free program that downloads and analyzes radio telescope data

http://setiathome.berkeley.edu

Get started
 rules and policies
Download, install and run the BOINC software

Iranian's team Address
http://setiathome.berkeley.edu/team_display.php?teamid=34799
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:20  توسط مدیر وبلاگ  | 

شناخت حقیقت از کجاآغاز می شود ؟ آیا حس فریبمان نمی دهد ؟

آغاز شناخت به ادارک حسی بستگی دارد. ادارک حسی سر چشمه شناخت است . اگر انسان جهان را از راه حواس درک نمی کرد ، قادر به شناخت هیچ چیز در آن نبود. پذیرفته شده که انسان دارای پنج نوع حس است . غیر از پنج عضو یاد شده که علایم را مستقیما از محیط دریافت می کنند ، اعضا ( رسپتورها ) یی نیز وجود دارد که حرکت بخش های جداگانه بدن و حالت اعضای داخلی را معین می کنند . آن ها درعمق بافت ها ، مجاری تنفسی ، در جدار معده و جز این ها قرار دارند . در هرلحظه از طریق تمام این اعضای حواس جریانی عظیم از اطلاع ( انفورماسیون ) به مغز می رسد . لکن بخش اعظم آن به خود آگاهی ما نمی رسد ، از نظر روانی از وجودش متأثر نمی شویم ، آن را حس نمی کنیم . انسان سالم حس نمی کند مثلا اعضای داخلی اش چگونه کار می کند . در آنها تمام روندها به طور خودکار تنظیم می شود و فقط در صورت اختلال شدید میزان ها ممکن است از نظر روانی متأثر شویم یا درد ، خفگی و جز اینها را حس کنیم ـ نشانه ی این که امکانهای تنظیم خود به خودی ارگانیسم به پایان رسیده است . ساده ترین تأثرات روانی اطلاع اعضای گوناگون حس ، احساس نامیده می شود . احساس ساده ترین مرحله روند شناخت است . از طریق احساس از خواص و صفات جداگانه شیئی آگاه می شویم .گرما را حس می کنیم ، هیاهو را می شنویم ، همه اشیا را لمس می کنیم ، بوها را حس می کنیم . تمام این ها احساس های جداگانه است . با ترکیب آنها به صورت کمپلکس هایی در آگاهی خود ، آنچه را که ادراک نام دارد به دست می آوریم ، . تصور شکل پیچیده تر صورت حسی است ـ باز آفرینی صورت شیئی در حافظه . در تصور ما ممکن است صورت دریا ، چراغ دریایی و جز اینها از نو وجود آید ، در حالی که آنها را در برابر خود نمی بینیم ( البته اگر پیش از آن آها را دیده باشیم یا اگر پایه ای دیگر برای تصور وجود داشته باشد مانند توصیف ، تصویر ، طرح ) . به این ترتیب ، احساس ، ادراک و تصور مرحله حسی شناخت را تشکلیل می دهند .اما آیا شناخت حسی حقیقت را به ما به دست می دهد ؟ آیا شناخت حسی فریبمان نمی دهد ؟ برخی از فیلسوفان یونان باستان بر این اعتقاد بودند که حس های ما جهان پیرامون را همواره دقیق و کامل منعکس می کنند ، شیئی را هر گونه که درک می کنیم ، آن نیز در واقع همان گونه وجود دارد .به عنوان مثال آنها می گفتند : خورشید تقریبا به اندازه ی تشت مسی است ، زیرا درست همین گونه به نظر می آید .

ما پیاده بریم و یا با هر وسیله نقلیه که سفر کنیم. کره ماه در آسمان است و به نظر می رسد که همراه ما حرکت می کند: هر جا و با هر سرعتی که می رویم با ما می آید . ادراک ما از رفتار ماه چنین خبر می دهد و ما به این رفتار عادت کرده ایم وتعجب نمی کنیم . اما بچه ای که تناقضی در رفتار ماه دیده است که بی پایه هم نیست : ماه در یک زمان به جهت های گوناگون « می رود » . هرکس بر این باور است که ماه به دنبال او می رود . پس حق با کیست ؟ ادراک چه کسی حقیقت را منعکس می کند ؟ تصور اینکه همگان حق دارند و کره ی ماه در واقع در تمام جهت ها تغییر مکان می دهد ، دشوار است . به فرض اگر کسی هم وجود داشته باشد که به تنهایی حقیقت را منعکس کند ، آنگاه این کس را چگونه باید پیدا کرد ؟ اندام انسان در فاصله های دور یکسان به نظر نمی آید و هر چه دورتر است ، کوچک تر می نماید . آیا قد انسان واقعا تغییر می کند ؟ این را هم نمی توان باور کرد ، همان گونه که نمی توان باور کرد که کره ماه همراه ما گاهی در این و گاهی در آن سو « می دود » . ممکن است بگویی که فقط خردسالان را به شگفت وا می دارد . لکن بزرگسالان را نیز که استعداد به شگفت آمدن را از دست نداده اند ، دچار شگفتی می کند . اگر دو پار خط برابر را باپیکان هایی در جهت های عکس یکدیگر مشخص کنیم ، یکی از آن ها حتما کوتاه تر از دیگری به نظر می رسد . لباس راه راه با خطوط طولی انسان را درازتر لباس با خطوط عرضی چاق تر نشان می دهد . از دو اتومبیل که در کنار هم ایستاده اند ، اتومبیل سرخ رنگ از اتومبیل خاکستری نزدیک تر به ما می نماید . به این ترتیب نتیجه می شود که همیشه نمی توان خود به خود به احساس اعتماد کرد . پس چگونه می تواند باشد ؟ نکند تمام مطلب در این است که عده اعضای حس در انسان اندک است و به همین جهت شناخت حسی اش کامل نیست ؟ آرگوس موجود اساطیری یونان باستان باا صد چشم تصور می شد . انسان امروزی با استفاده از میکروسکوپ ، تلسکوپ و دیگر ابزارها امکان می یابد نه تنها از سه چشم بلکه حتا از صدها چشم نظیر دو چشمش بهتر و دورتر ببیند.

ابزارها نه تنها بر قدرت احساس انسان می افزایند بلکه گویی اعضای اضافی ادراک را نیز در اختیارمان می گذارند . مثلا ما از احساس میدان الکتریکی یا مغناطیسی عاجزیم ، اما ابزارها امکان این احساس را برایمان فراهم می کنند .

لکن گسترش و تقویت دستگاه ادراک ما باز هم نمی تواند خود به خود مساله شناختی مورد بررسی را کاملا حل کند . در نتیجه نهایی انسان هر دستگاه را می تواند فقط به یاری همان چشم ها ، گوش ها و جز این ها مورد استفاده قرار دهد . حال اگر چشم ها فریبمان می دهند ، با صد بار قوی تر شدن ، ممکن نیست صد چندان فریبمان دهند ؟l

منبع:کتاب حقیقت و راههای شناخت آن

نویسنده: آ.ای.اویومف

گردآورنده : صبح ناز ریاضی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:0  توسط محبوبه بابایی  | 

كند و كاوي فلسفي درباره مفهوم«سفر در زمان»

سفر در زمان تقريبا يكي از موضوعات جديد در تحقيقات علمي و فلسفي است. در علم، مدل‌هاي متنوع ارائه شده از كهكشان‌ها و گوناگوني قوانين طبيعت حاكم بر جهان سبب شده است كه احتمال‌هاي مختلفي براي سفر در زمان در نظر گرفته شود .

همزمان با استنتاج نظريه‌هاي غالب امروزي درباره جهان از نمونه‌هاي كلاسيك و تبديل مفاهيم نيوتني به نمونه‌هاي مدرن، نسبيتي و مكانيك‌هاي كوانتوم، نظريه‌هاي مربوط  به سفر در زمان نيز دستخوش تغييرات فراواني شدند.

 سرعت عمل فيلسوفان در به كار بردن برخي از نتايج فيزيك جديد براي استنباط مفاهيم مهم متافيزيكي مانند ماهيت زمان، عليت و هويت فردي بسيار قابل توجه بود. اين موضوع همچنان در حال ايجاد پيوندي پرثمر ميان نظريات دانشمندان و فيلسوفان است، البته كشمكش بر سر نحوه رفع تناقض‌هاي موجود نيز همچنان ادامه دارد.

عبارت «سفردر زمان» به چه معناست؟ يكي از تعاريف استاندارد و قابل قبول به «ديويد لوئيس» تعلق دارد: اگر ميان زمان عزيمت و رسيدن چيزي،‌در جهان اطراف ما با فاصله سفري كه توسط آن در جهان انجام شده متفاوت باشد، سفر در زمان صورت گرفته است. اين تعريف براي هر دو نوع سفر در زمان هم عادي و هم ولزي (Wellsian) كاربرد دارد. (سفر در زمان از نوع عادي‌، شديدا فعاليت‌هاي مسافر زمان را محدود مي‌كند و مستلزم ايجاد چالش‌هاي علمي و تكنولوژيك وسيع است.

سفر در زمان از نوع ولزي به مسافر زمان آزادي بيشتري مي‌دهد و چالش‌هاي تكنولوژيك را به شكل ساده‌تري مطرح مي‌كند، البته به موازات ايجاد اختلال و حتي حذف قوانين فيزيك) براي مثال‌، اگر مدت سفر فردي يك ساعت باشد اما در پايان به 2ساعت بعد در آينده برسد( يا 2ساعت زودتر در گذشته)، بايد او را مسافر زمان دانست. در هر دو نوع، زمان تجربه شده توسط مسافر زمان با زماني كه در جهان پيرامون وي گذشته است، تفاوت دارد.

اما منظور ما از «زمان» در سفر در زمان چيست؟

 استفاده ما از كلمه «سفر» به دو مكان اشاره دارد؛ «مبدا» و «مقصد»

من به مراكش مي‌روم به اين معني است كه من در حال ترك نقطه مبدا در اينجا هستم و تصميم دارم كه نهايتا به مراكش برسم؛ اما وقتي صحبت از «سفر در زمان» در ميان باشد، مقصد مسافر زمان دقيقا كجا بود؟ يافتن زمان مبدا بسيار ساده است: زمان مسافر زمان و زمان جهان پيرامون او در ابتداي سفر با يكديگر كاملا انطباق دارند؛ اما مقصد اين مسافر زمان كجاست؟ آيا استفاده از واژه «سفر» و جايگزين كردن «زمان» به جاي «مكان» تناقض ايجاد نمي‌كند؟ در حقيقت، چگونه مي‌توانيم يك «زمان» را به عنوان يك مكان يا منطقه ادراك كنيم؟

حاصل هستي‌شناسي‌هاي علمي مختلف ، نظريات مختلفي درباره «چگونگي» اين سفر عجيب است و مفاهيم متافيزيكي گوناگون درباره زمان نيز منشاء فرضيات ما درباره انواع ممكن سفر در زمان هستند. تمامي اين مباحث نيز ريشه در مبحث زمان در فلسفه دارند.

زمان در فلسفه: چگونه زمان به «موجوديت ما و چيزهاي ديگر مربوط مي‌شود؟ فلسفه 3پاسخ ابتدايي به اين سؤال متافيزيكي ارائه مي‌كند: ديدگاه‌هاي جاودانگي، احتمال‌گرايي ، ديدگاه قائم به زمان حال (اكنون گرايي). اسامي اين ديدگاه‌ها كاملا مبين وضعيت هستي شناسانه‌اي است كه به زمان داده‌اند.

يك جاودانه‌گرا معتقد است كه زمان اگر به درستي فهميده شود، يك بعد چهارم است كه بايد الزاما با فضا تركيب شود تا واقعيت حاضر به وجود آيد. تمامي زمان‌هاي گذشته، حال و آينده زمان‌هاي حقيقي هستند.

 دقيقا مثل تمامي نقاطي كه نقاط واقعي در فضا هستند. يك فرد نمي‌تواند در بعد زمان، هيچ لحظه‌اي را واقعي‌تر و برتر از لحظه ديگري بداند، دقيقا همان‌طور كه نمي‌توان يكي از نقاط موجود در فضا را واقعي‌تر از نقطه ديگر دانست. بنابراين جهان يك ساختار زماني-فضايي است، يك ديدگاه قديمي كه ريشه در فلسفه دوران گذشته دارد، حداقل مانند «پارمنيدس».هر چيزي يك وجود بي‌همتا است؛ ظاهر شدن و از بين رفتن آنها – چه ناشي از گذشت زمان باشد و چه بر اثر جريان زمان- يك پديده ساده است و واقعي نيست. تمام چيزهاي مربوط به زمان‌هاي گذشته، حال و آينده، هستي‌شناسي يكساني دارند.

بنابراين، يك پرنده منقرض شده مانند يك فنچ خانگي(زنده) وجود دارد، و يك جوجه گنجشك كه هفته آينده از تخم بيرون خواهد آمد نيز مانند همان فنچ خانگي و پرنده منقرض شده وجود خارجي دارد. اين‌كه پرنده منقرض شده و گنجشك مورد نظر ما در حال حاضر زنده نيستند از نظر هستي‌شناسي بي‌معني است. به زبان ساده ، آنها فقط در حال حاضر در افق زماني-فضايي ما نيستند. در واقع ديدگاه يك فيزيكدان درباره ارتباط زمان با موجوديت كاملا منطبق با ديدگاه يك جاودانه‌گراست.

به بسياري از داستان‌هاي سفر درزمان از نوع ولزي از  نظرجاودانگي پرداخته شده است. براي مثال، در ماشين زمان‌ولزي، راوي (همان مسافر زمان) اين‌گونه مي‌گويد: هيچ تفاوتي ميان زمان و هر كدام از سه بعد فضا وجود ندارد، به جز اينكه، خودآگاه ما در طول آن حركت مي‌كند. ديدگاه جاودانگي به آساني در قالب اين جمله قرار مي‌گيرد.

ديدگاه دوم احتمال‌گرايي است كه با نام «ديدگاه جهان روبه‌رشد» نيز شناخته مي‌شود. يك احتمال‌گرا تمام بخش‌هاي تصوير فيلسوف‌جاودانه‌گرا را به جز وضعيت آينده مي‌پذيرد. گذشته و حال تثبيت شده و حقيقي هستند،‌ ولي آينده فقط يك احتمال است.

 دقيق‌تر اينكه، احتمال وقوع رويدادهاي مختلفي براي آينده يك چيز وجود دارد كه البته فقط يكي از آنها به واقعيت خواهد پيوست. اگر جاودانه‌گرايي بيش از حدقطعي، حذف كننده ابهامات نهفته در آينده و انتخاب آزادانه بشر به نظر مي‌رسد. احتمال‌گرايي كمي ابهام و قدرت انتخاب را باقي مي‌گذارد، حداقل تا وقتي كه تنها آينده در نظر قرار گرفته باشد. زمان حال براي يك احتمال‌گرا از اهميت ويژه‌اي برخوردار است.

 اهميتي كه يك جاودانه‌گرا چندان به وجود آن اعتقاد ندارد. ديدگاه سوم به زمان حال اعتقاد دارد يك فيلسوف با اين ديدگاه معتقد است كه موجودات موقتي فقط در زمان حال واقعي هستند. هرچه هست، در زمان حال وجود دارد.گذشته «بود» اما ديگر نيست؛ آينده «خواهد بود» اما هنوز به وجود نيامده است. همه چيز در «فضا» پراكنده است نه در زمان. يك فيلسوف  اكنون گرا  زمان را مانند بعدي شبيه به سه بعد فضا نمي‌داند. به اعتقاد وي، ديدگاه جهان بسته (محدود) يك جاودانه‌گرا ديدگاه ميانه‌رو، يك احتمال گرامتافيزيك زمان را به اشتباه توصيف مي‌كنند. اگر فلسفه جاودانگي در انديشه‌هاي «پارميندس» ريشه دارد، پس بايد مبناي مكتب اكنون‌گرايي را نيز در انديشه «هراكليتوس» جست‌وجو كرد.

تنها هرچه كه در زمان حال است، واقعيت داردو آنچه كه «اكنون» هست حقيقي است، هر لحظه از زمان حال، يگانه است: هيچ‌گاه نمي‌توانيد در آب يك رودخانه دوبار شنا كنيد؛ زيرا آب همواره در جريان است.

عليت: بي‌ثباتي و ابهام در داستان‌هاي سفر در زمان اغلب نتيجه كاربرد نادرست مفهوم «عليت» است .«عليت » دليل تداوم اتفاقات متغير و مختلف را توضيح مي‌دهد. ماهيت اين ارتباط ميان اتفاقات؛ مثلا اين‌كه عيني باشد يا ذهني، موضوع يكي از مهمترين بحث‌هاي فلسفي است.

در واقع تفاوتي كه سفر در زمان ميان زمان شخصي و زمان خارجي ايجاد مي‌كند، براي توضيح برخي از داستان‌هاي سفر در زمان و نقش عليت در آنها نقش مهمي دارد. تصور كنيد كه «هلوئيز» يك مسافر زمان است كه به 80سال پيش سفر مي‌كند تا «هارولد» را ببيند. نزاعي پيش مي‌آيد و در آن «هلوئيز» يكي از دندان‌هاي «هارولد» را مي‌شكند.

اگر ما روند صعودي زمان شخصي‌ هارولد يا هلوئيز را دنبال كنيم، داستان ثبات لازم را دارا خواهد بود؛ در حقيقت به نظر مي‌رسد كه سفر در زمان تاثير اندكي بر آنچه كه اتفاق افتاده، داشته باشد. مشكل وقتي ايجاد مي‌شود كه ثبات داستان نسبت به زمان بيروني مورد بررسي قرار گيرد؛ چون سفر در زمان ايجاب مي‌كند كه يك اتفاق زود هنگام تحت تاثير يك اتفاق دير هنگام قرار بگيرد.

 روند رو به پرسش اتفاقات مربوط به هارولد در 80سال پيش براي مرتبط بودن و اجازه ورود دادن به يك اتفاق ديرتر (از نظر زماني) يعني سفر هلوئيز به گذشته به يك انفصال نياز دارد. فعاليت هلوئيز با مدنظر قراردادن زمان شخص،‌ انسجام علي لازم را داراست؛ اما با در نظر گرفتن زمان خارجي در مي‌يابيم كه در اين داستان نوعي عليت معكوس وجود دارد؛ يعني حوادث بعدي ايجادكننده حوادث قبلي هستند.

 حال اگر هلوئيز يك قاتل باشد و با هارولد در 80سال پيش روبه‌رو شود، چه خواهد شد؟ اين سناريو موجب مي‌شودكه سفر در زمان در نظر بسياري از صاحب‌نظران بي‌ثبات و بنابراين غيرممكن به نظر برسد.

نویسنده: جوئل هانتر

منبع:

www.hamshahri.net

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:56  توسط محبوبه بابایی  | 

مكاتب‌ فلسفي‌ ملهم‌ از بوديسم‌ تراوَدَه‌
در سده‌ي‌ دوم‌ پيش‌ از ميلاد مسيح‌ مكاتب‌ نظري‌ و فلسفي‌ بودايي‌ بسياري‌ شكوفا گرديد. يكي‌ از مهم‌ترين‌ اين‌ مكتبهاي‌ نظري‌ و فلسفي‌ معروف‌ به‌ «سرواستي‌ وادين‌»است‌ كه‌ به‌ اصالت‌ عيني‌ واقعيتهاي‌ عالم‌ معتقد بود و بدين‌جهت‌ آن‌ را «سرواستي‌ وادين‌» (همه‌ چيز هست‌ )، مي‌خوانده‌اند. از اين‌ ساقه‌ي‌ كهن‌ فلسفه‌ي‌ بودايي‌ دو شاخه‌ي‌ بزرگ‌ فلسفي‌ زاده‌ شد كه‌ به‌ ترتيب‌ به‌ «ويباشيكه‌» و «سوترانتيكه‌» معروف‌ گرديدند.
«ويباشيكه‌» به‌ هفت‌ «اَبيدرمَهْ»  آيين‌ «سرواستي‌وادين‌» اتكاء مي‌كرد و اين‌ آثار را كتب‌ منزل‌ مي‌دانست‌ و تفسير اين‌ آثار مقدس‌ را كه‌ به‌ «ويباشه‌» معروف‌ بود، كهن‌ترين‌ رساله‌هاي‌ دين‌ بودايي‌ مي‌پنداشت‌، به‌طوري‌ كه‌ اسم‌ اين‌ مكتب‌ از همين‌ كتاب‌ تفسير «ويباشه‌» گرفته‌ شده‌. يكي‌ از تصنيفات‌ مهم‌ اين‌ مكتب‌ رساله‌اي‌ است‌ به‌ نام‌ «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» كه‌ مؤلف‌ آن‌ حكيمي‌ به‌ نام‌ «وَسوبندو»بوده‌ است‌ كه‌ در قرن‌ پنجم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌. 

مكتب‌ ديگر «تِرَهْوادَهْ»، «سوترانتيكه‌» است‌. اين‌ مكتب‌ برخلاف‌ آيين‌ «ويباشيكه‌» هفت‌ رساله‌ «اَبيدرمَهْ» را وحي‌ منزل‌ نمي‌دانست‌ و مبدأ و منشأ الهام‌ آن‌ را انساني‌ مي‌شمرد و فقط‌ به‌ رساله‌هاي‌ اصلي‌ تِرَهْوادَهْ يعني‌ «سوتَه‌ها» متكي‌ بود، و اسم‌ خود را از همين‌ آثار مقدس‌ و كهن‌ كيش‌ بودايي‌ گرفته‌ است‌.
يكي‌ از بانيان‌ اين‌ نحوه‌ تفكر، فيلسوفي‌ موسوم‌ به‌ «كومارَلَتَه‌» بود كه‌ در قرن‌ دوم‌ ميلادي‌ مي‌زيست‌. «يشوميتره‌» حكيم‌ بزرگ‌ ديگري‌ است‌ كه‌ بدين‌ مكتب‌ تعلق‌ داشته‌ و تفسيري‌ بر رساله‌ «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» انشاء كرده‌ است‌ كه‌ معروف‌ به‌ «اَبيدرمَهْ كوشه‌سَواكيا» است‌. «وَسوبندو» نگارنده‌ي‌ رساله‌ي‌ مشهور «اَبيدرمَهْ كوشَهْ» تفسيري‌ بر رساله‌ي‌ خود به‌ نام‌ «اَبيدرمَهْ كوشَهْباسيَهْ»نگاشت‌ و در آن‌ از اصول‌ و مباني‌ «ويباشيكه‌» انتقاد كرد و از مكتب‌ «سوترانتيكه‌» حمايت‌ نمود. همين‌ حكيم‌ عاليقدر بعدها براثر نفوذ برادرش‌ «آسَنگه‌»  به‌ آيين‌ مكتب‌ «مهايانه‌» كه‌ به‌ «يوگه‌چاره‌» يا «ويگيانه‌وَدَه‌» معروف‌ است‌ گرويد.

مباني‌ مكاتب‌ فلسفي‌ ويباشيكه‌ و سوترانتيكه‌ 

مكاتب‌ ويباشيكه‌ و سوترانتيكه‌
در تعليمات‌ ابتدايي‌ بودا، به‌ مباحث‌ صرفاً حكمي‌ چندان‌ توجهي‌ نشده‌ است‌. با اينكه‌ «بودا» هيچ‌ ادعايي‌ براي‌ تعريف‌ و تشريح‌ مباني‌ مهم‌ فلسفي‌ از قبيل‌ مبدأ و معاد و هستي‌ و نيستي‌ نكرده‌، مع‌الوصف‌ در تعليمات‌ او بدون‌ شك‌ و ترديد، يك‌ ديد خاص‌ فلسفي‌ وجود دارد كه‌ پايه‌ و شالوده‌ي‌ مكاتب‌ بزرگ‌ فلسفيِ بودايي‌ بوده‌ است‌. «بودا» چنان‌كه‌ مكرراً گفته‌ شد، جوهر ثابت‌ و روح‌ را يكپارچه‌ تكذيب‌ كرد و فقط‌ به‌ تشريح‌ واقعيتهايي‌ كه‌ يك‌ دم‌ پديد آمده‌ و دم‌ ديگر فاني‌ مي‌شوند، اكتفا كرد. براي‌ «بودا» ادراكات‌ و مفاهيم‌ و افكار، به‌انضمام‌ محيط‌ طبيعي‌اي‌ كه‌ با اين‌ افكار و ادراكات‌ مرتبط‌ است‌، تشكيل‌دهنده‌ي‌ همان‌ روح‌ يا شخصيت‌ ذاتي‌ بوده‌ است‌ و «بودا» آن‌ را جريان‌ حيات‌ مي‌ناميد كه‌ بر اثر اجتماع‌ عناصري‌ چند زاده‌ شده‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر شخصيت‌ انسان‌ را تركيب‌ «عناصر گردهم‌ آمده‌» يا «مجموعه‌»مي‌پنداشت‌. 

بودا به‌ جز اين‌ عناصر مركب‌، هيچ‌ حقيقت‌ ديگري‌ در ذات‌ آدمي‌ نمي‌يافت‌. اين‌ عناصر را بودائيان‌ «نامارويا»يا «نام‌ و شكل‌» نيز گفته‌اند، و مراد از شكل‌ عناصر رواني‌ و ذهني‌ است‌ كه‌ در تركيب‌ ساخت‌ دروني‌ انسان‌ وجود دارد و نام‌  اشاره‌ به‌ عناصر طبيعي‌ و مادي‌ است‌ كه‌ تن‌ عنصري‌ آدمي‌ را شامل‌ است‌. در واقع‌ «بودا» همان‌ عناصري‌ را اصيل‌ و واقعيتهاي‌ نهايي‌ عالم‌ دانست‌ كه‌ «اُپه‌نيشَدْها» مي‌كوشيدند دائم‌ آنها را رد كنند و واقعيت‌ مطلق‌ عالم‌ را سواي‌ آنها جلوه‌ دهند. «بودا» اشياء خارجي‌ را نيز بسان‌ واقعيتهاي‌ رواني‌ ناپايدار مي‌يافت‌ و آنان‌ را به‌ مثابه‌ كيفياتي‌ چند مي‌پنداشت‌. به‌ نظر «بودا» ادراكات‌ حاصله‌ مطابق‌ كيفياتي‌ است‌ كه‌ به‌ اشياء تعلق‌ دارد چون‌ رنگي‌ كه‌ از كوزه‌ مستفاد گردد. در نظر «بودا» همين‌ كيفيات‌ تشكيل‌دهنده‌ي‌ اشياء خارجي‌ است‌ و «بودا» جوهري‌ به‌ جز مجموعه‌ي‌ اين‌ كيفيات‌ نمي‌پذيرفت‌ و وحدت‌ و ثباتي‌ در پس‌ تغيير مداوم‌ آنان‌ نمي‌يافت‌. (شرح‌ فشرده‌ مباني‌ مكاتب‌ ويباشيكه‌ و سوترانتيكه‌ را در تابلوهاي‌ صفحات‌ بعدي‌ مي‌خوانيد).
در اينجا صرفاً قدري‌ موضوع‌ معرفت‌ از ديدگاه‌ بوديسم‌ تِرَهْوادَهْ را بيشتر مي‌شكافيم‌. فرضيه‌ي‌ شناخت‌ در مكاتب‌ فلسفيِ بودايي‌ هماهنگ‌ با مبحث‌ تكثر وجودي‌ و پيدايش‌ و انهدام‌ پي‌درپي‌ عناصر حيات‌ است‌، يعني‌ شناخت‌ بسان‌ عناصر متكثره‌ حياتي‌، پديده‌هايي‌ چندگانه‌ و مركب‌ از عناصري‌ چند است‌ كه‌ بر اساس‌ مقارنه‌ي‌ همين‌ عناصر «همراه‌» و معطوف‌ به‌ مركز، در آن‌ واحد چون‌ لحظات‌ آني‌ و برق‌آسا، ظاهر مي‌گردد. در واقع‌ عناصر به‌ هم‌ نمي‌آميزند و تماس‌ و برخوردي‌ بين‌ آنان‌ به‌ وقوع‌ نمي‌پيوندد و حس‌، موضوع‌ ادراك‌ را اخذ نمي‌كند و به‌ تصرف‌ در آن‌ نمي‌پردازد، بلكه‌ بنا به‌ قانون‌ عليت‌، گروهي‌ از عناصر موجب‌ پيدايش‌ عناصري‌ مي‌شوند كه‌ با آنان‌ ارتباط‌ نزديك‌ داشته‌اند. شناخت‌ بصري‌ به‌ عبارت‌ ديگر متشكل‌ است‌ از لحظه‌اي‌ از رنگ‌، لحظه‌اي‌ از ماده‌ي‌ بصري‌،  لحظه‌اي‌ از ذهن‌ كه‌ بر اساس‌ مقارنه‌ و ارتباط‌ نزديك‌ آنان‌ به‌ يكديگر ظاهر مي‌شود و لحظه‌اي‌ از ادراك‌ بصري‌ را پديد مي‌آورد نقطه‌اي‌ كه‌ در آن‌ اين‌ عناصر همراه‌ و معطوف‌ به‌ مركز گرد هم‌ مي‌آيند و يكي‌ مي‌شوند، همان‌ لحظه‌اي‌ از شناخت‌ است‌.
اعتراضي‌ كه‌ به‌ اين‌ فرضيه‌ شناخت‌ شده‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌: حال‌ كه‌ شناخت‌ آني‌ است‌ چگونه‌ حالت‌ استمرار از شناختهاي‌ گوناگون‌ مستفاد مي‌گردد؟ و چگونه‌ آنچه‌ كه‌ در واقعيت‌ امر تسلسل‌ لحظات‌ برق‌آساست‌، پيوسته‌ و يكپارچه‌ جلوه‌ مي‌كند. 

بوداييان‌ معتقدند كه‌ سلسله‌ شناختهاي‌ آني‌ و متوالي‌ بسان‌ امواج‌ پي‌درپي‌ دريا هستند، هر موجي‌، «محرك‌» موج‌ ديگر است‌ و عنصر سيال‌ خود را بدان‌ منتقل‌ مي‌سازد، يا شناخت‌ به‌ مصداق‌ شعله‌هاي‌ پي‌درپي‌ آتش‌ شمعي‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ به‌ نظر مي‌رسد و آنچه‌ ما بدان‌ شناخت‌ مي‌گوييم‌ فقط‌ تسلسل‌ لحظات‌ برق‌آسا و پي‌درپي‌ آگاهي‌ است‌.
هر گاه‌، لحظه‌اي‌ از رنگ‌، و لحظه‌اي‌ از حس‌، و لحظه‌اي‌ از آگاهي‌، چون‌ علل‌ متقارن‌ و همراه‌ و معطوف‌ به‌ مركز گردهم‌ آيند، لحظه‌اي‌ از شناخت‌ را پديد خواهند آورد. اين‌ شناخت‌ به‌ مجرد اينكه‌ پديد آيد فاني‌ است‌ و بسان‌ موجي‌ است‌ كه‌ حركت‌ سرنگونيِ آن‌، موج‌ ديگري‌ را پديد مي‌آورد و عنصر مايع‌ خود را به‌ ديگري‌ انتقال‌ مي‌دهد. لحظه‌ي‌ شناخت‌ گروهي‌ از صفات‌ خود را به‌ لحظه‌ي‌ بعدي‌ شناخت‌ منتقل‌ مي‌سازد. البته‌ اين‌ لحظات‌ همانندي‌ كامل‌ ندارند، چنان‌ كه‌ دو موج‌ عين‌ هم‌ نيستند ولي‌ خويشاوندي‌ و تشابهي‌ بين‌ آنان‌ هست‌ و همين‌ خويشاوندي‌ و تشابه‌ موجب‌ مي‌گردد كه‌ حافظه‌ و بازشناسايي‌ ميسر گردد. 

لحظات‌ شناخت‌ كه‌ پي‌درپي‌ نمودار مي‌شوند سرعتي‌ چنان‌ دارند كه‌ آنچه‌ در واقعيت‌ امر استمرار لحظاتِ پي‌درپي‌ و آني‌ و برق‌آساست‌ به‌ نظر ما ثابت‌ و پيوسته‌ و يكپارچه‌ جلوه‌ مي‌كند و اين‌ وضع‌ به‌ مثابه‌ي‌ تيري‌ است‌ كه‌ گلبرگهاي‌ گلي‌ را بشكافد، با اينكه‌ تير مزبور گلبرگها را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ سوراخ‌ مي‌كند ما احساس‌ مي‌كنيم‌ كه‌ اين‌ كار در آن‌ واحد صورت‌ پذيرفته‌ است‌. يا اگر آتش‌ گرداني‌ را بچرخانيم‌ حلقه‌ و دايره‌اي‌ آتشين‌ مي‌بينيم‌، حال‌ آنكه‌ اين‌ دايره‌ در حقيقت‌ تسلسل‌ پي‌درپي‌ نقطه‌هاي‌ فروزان‌ آتش‌ است‌ و حلقه‌ي‌ آتشين‌ نيست‌. 

مكاتب‌ فلسفي‌ مهايانه‌
هنگامي‌ كه‌ مكاتب‌ «تِرَهْوادَهْ» آيين‌ عدم‌ ثبات‌ و آني‌ بودن‌ بقاي‌ عناصر را بنياد مي‌گذارند، يكي‌ از نتايج‌ منطقي‌ و طبيعي‌ اين‌ آيين‌ ناگزير مي‌بايستي‌ اين‌ مي‌شد كه‌ هيچ‌ چيز، هيچ‌ جا و به‌ هيچ‌ عنوان‌، واقعيت‌ ندارد و بدين‌ترتيب‌ بزرگ‌ترين‌ واقعيت‌، همان‌ عدمِ واقعيتِ عناصر و هيچ‌ بودنِ و تهي‌ بودن‌ كليه‌ي‌ جوهرها و هستيهاست‌. ولي‌ آيين‌ كهن‌ بودايي‌ و مكتب‌ «سرواستي‌وادين‌» مبحث‌ عدم‌ ثبات‌ اشياء را به‌ منتها درجه‌ منطقي‌ آن‌ يعني‌ آيين‌ تهيّت‌ نرساند و واقعيت‌ عيني‌ و ذهني‌ عناصر را پذيرفت‌ و تنها اين‌ مكاتب‌ «مهايانه‌» بودند كه‌ سرانجام‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ نه‌ فقط‌ عناصر آني‌ و گذرنده‌ هستند بلكه‌ خالي‌ از هر جوهر و حقيقت‌ مي‌باشند و در واقع‌ همه‌ي‌ چيز هيچ‌ است‌ و تهيّتي‌ بيش‌ نيست‌.
بزرگ‌ترين‌ مكاتب‌ بودايي‌ «مهايانه‌» عبارت‌ بوده‌اند از مكتب‌ «شونيه‌وادَه‌» يا «ماديَميكَهْ» و مكتب‌ «ويگيانَه‌وَدَهْ» يا «يوگه‌چاره‌». مباني‌ اين‌ دو آيين‌ به‌ هم‌ بسيار نزديك‌ است‌ و اختلافاتي‌ اساسي‌ بين‌ آنها نمي‌توان‌ يافت‌. اين‌ دو مكتب‌ دنياي‌ خارجي‌ و عالم‌ عيني‌ را در خور اعتنا نمي‌دانند و آن‌ را خالي‌ از هر جوهر و حقيقت‌ مي‌پندارند و به‌ مثابه‌ي‌ رؤيا و سرابي‌ بي‌بود به‌ حساب‌ مي‌آورند. در حالي‌ كه‌ آيين‌ «ماديميكه‌» منكر واقعيت‌ عيني‌ و ذهني‌ جهان‌ است‌ و اين‌ دو را به‌ منزله‌ي‌ تهيّت‌ عالمگير تصور مي‌كند، «ويگيانَه‌وَدَهْ» مي‌افزايد كه‌ با وصف‌ اين‌، در پسِ عوارضِ گذرنده‌ و پديده‌هاي‌ تهي‌ و خالي‌، آگاهيِ مطلقْ متجلي‌ است‌ و كثرات‌ بر اثر تأثرات‌ ديرينه‌ي‌ ذهني‌، مصداق‌ مي‌يابند و اين‌ تأثرات‌، منشأ كليه‌ي‌ تموجاتِ نفساني‌ و ذهني‌ هستند كه‌ توهم‌ و خيال‌ جهاني‌ را به‌ وجود مي‌آورند.
همان‌طور كه‌ در بحث‌ گذشته‌ ديديم‌، مكتبهاي‌ «تِرَهْوادَهْ» با اينكه‌ ماده‌ را همان‌ مأخذ حسي‌ مي‌دانند، اشياء عيني‌ را واقعيتي‌ انكارناپذير مي‌پندارند و به‌ همين‌ مناسب‌ آنها را مكاتب‌ «رئاليست‌» مي‌خوانند. هر دو مكتب‌ فلسفي‌ «مهايانه‌» واقعيت‌ دنياي‌ خارج‌ را يكسره‌ تكذيب‌ كردند و آن‌ را مصنوع‌ ذهن‌ فعال‌ انگاشتند، و يكي‌ از آنان‌ «ويگيانَه‌وَدَهْ» معتقد به‌ اصالت‌ ذهن‌ مطلق‌ شد و آن‌ را مكتب‌ «ايده‌آليسم‌ صرف‌» گفتند، و ديگري‌ كه‌ بنيانگذار آن‌ حكيم‌ نامور جدلي‌ «ناگورجونه‌» بود، قانون‌ طرد ماسواي‌ تهيّت‌ را به‌ كليه‌ي‌ مفاهيم‌ و پديده‌هاي‌ نسبي‌ جهان‌ نسبت‌ داد و معتقد به‌ اين‌ شد كه‌ مفاهيم‌ و تصورات‌، نه‌ به‌ خودي‌ خود قابل‌ فهم‌اند و نه‌ به‌ وسيله‌ي‌ افكار و مفاهيم‌ ديگر؛ هر كوشش‌ و سعي‌اي‌ كه‌ ما جهت‌ درك‌ آنان‌ بكنيم‌ ناگزير به‌ پريشاني‌ و آشفتگي‌ افكار منجر مي‌شود چرا كه‌ پديده‌ها نسبي‌اند و در واقعيت‌ فطري‌ خود، تهي‌ از هر گونه‌ جوهر بوده‌ و تصورناپذير و متناقض‌اند. 

مكتب‌ ويگيانه‌ وَدَهْ
يكي‌ از ارزنده‌ترين‌ متفكرين‌ اين‌ آيين‌ «ايده‌آليسم‌ صرف‌» كه‌ فرضيه‌ي‌ «تاتهاتا»را بنيان‌ ساخت‌، حكيم‌ نامور آشوَه‌گوشه‌ است‌. اين‌ حكيم‌ برهمن‌زاده‌اي‌ بود كه‌ به‌ كليه‌ي‌ علوم‌ نظري‌ برهمني‌ احاطه‌ داشت‌ و جواني‌ خود را صرف‌ سفر و سياحت‌ در نقاط‌ مختلف‌ هند كرده‌ بود. وي‌ بعدها به‌ آيين‌ بودا گرويد و يكي‌ از مفاخر فلسفه‌ي‌ بودايي‌ شد و در رديف‌ حكماي‌ بزرگ‌ تيره‌ي‌ «مهايانه‌» درآمد. «آشوَه‌گوشه‌» در سال‌ 100 ميلادي‌ مي‌زيست‌ و يكي‌ از آثار ارزنده‌ و بديع‌ او رساله‌اي‌ معروف‌ به‌ «مهايانه‌شِرَدوتپادَهْ»  است‌. اين‌ رساله‌ در سال‌ 553 ميلادي‌ به‌ زبان‌ چيني‌ گردانده‌ شد. مباني‌ اين‌ تصنيف‌ مربوط‌ به‌ مكتب‌ «ويگيانَه‌وَدَهْ» است‌. «سرچارلزاليوت‌» مي‌گويد: «در اين‌ رساله‌ سه‌ تمايل‌ بزرگ‌ تيره‌ي‌ «مهايانه‌» يعني‌ بعد مابعدالطبيعي‌، و جنبه‌ي‌ اساطيري‌ و عبادت‌ توأم‌ با التهاب‌ و جذبه‌ي‌ عرفاني‌، به‌ خوبي‌ هويداست‌».

مكتب‌ ماديميكه‌
«آيين‌ ماديميكه‌» بسيار كهن‌ است‌ و تاريخ‌ پيدايش‌ آن‌ را بايد در تعليمات‌ خود بودا يافت‌. بودا آيين‌ خود را راه‌ ميانه‌مي‌خواند و مريدان‌ را از افراط‌ و تفريط‌ رياضت‌ و زندگي‌ دنيوي‌ برحذر مي‌داشت‌. در مسائل‌ فلسفي‌ هم‌ از اظهارات‌ قاطعي‌ چون‌ وجود و عدم‌ و مبدأ و معاد و غيره‌ خودداري‌ مي‌كرد و روشي‌ ميانه‌ و برزخي‌ بين‌ امور مثبت‌ و منفي‌ در پيش‌ مي‌گرفت‌. يكي‌ از بانيان‌ و مروجين‌ بزرگ‌ اين‌ مكتب‌ «ناگورجونه‌»  است‌ كه‌ در آخر قرن‌ دوم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌ و بدون‌ تردين‌ يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ متفكرين‌ و فلاسفه‌ جدلي‌ است‌ كه‌ از هند برخاسته‌. «رنه‌ گروسه‌» درباره‌ي‌ «ناگورجونه‌» مي‌گويد: «شخصيت‌ وي‌ آنچنان‌ استثنايي‌ و قوي‌ است‌ كه‌ هنوز هم‌ تنديها و لحن‌ سخرآميز عبارات‌ او را مي‌توان‌ از خلال‌ قرنها و ترجمه‌هاي‌ گوناگون‌ مشاهده‌ كرد. روش‌ او، يك‌ روش‌ خاص‌، ژرف‌، دلپذير و حتي‌ مستأصل‌كننده‌ي‌ نابغه‌اي‌ به‌ غايت‌ جسور است‌ كه‌ همه‌ي‌ مسائل‌ فلسفي‌ را از نو بررسي‌ مي‌كند و مشرب‌ روحي‌ است‌ بسيار انتقادي‌ كه‌ هيچ‌ سنّتي‌ مانع‌ گسترش‌ آن‌ نمي‌شود».
«ناگورجونه‌» نگارنده‌ي‌ رساله‌ي‌ معروف‌ «ماديميكه‌ كاريكا»است‌ كه‌ شامل‌ 400 بيت‌ بوده‌ و به‌ 27 فصل‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. وي‌ تفسيري‌ هم‌ به‌ رساله‌ي‌ خود تحت‌ عنوان‌ «آكوتوبايا» نگاشته‌ كه‌ فقط‌ ترجمه‌ي‌ تبتي‌ آن‌ محفوظ‌ مانده‌ است‌. رساله‌هاي‌ «مهايانه‌ويمشاكا» و «ويگرَهْهَوِياوَرْتَنْيْ» نيز به‌ او منسوب‌ است‌. تفسيرهاي‌ ديگري‌ كه‌ به‌ رساله‌ي‌ «ماديميكه‌كاريكا» نگاشته‌ شده‌، اثر «بوداپَليتَهْ» و «بَوِيْوَكَهْ » است‌. اين‌ آثار در ترجمه‌هاي‌ تبتي‌ باقي‌ مانده‌ است‌ و يگانه‌ تفسيري‌ كه‌ به‌ زبان‌ سنسكريت‌ به‌ ما رسيده‌ رساله‌ي‌ «پرسَّنَهْپادَ» تأليف‌ «چَندِرَكيرتي‌» است‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ هفتم‌ ميلادي‌ تحرير شده‌.
مهم‌ترين‌ متفكرين‌ اين‌ مكتب‌ عبارت‌اند از: «آريَهْوِدا» كه‌ اهل‌ سيلان‌ و شاگرد خود «ناگورجونه‌» بوده‌ است‌ و مؤلف‌ رساله‌هاي‌ «شَتشِتْرهَ» و «چَتوشتكهْ»  است‌. اين‌ حكيم‌ در قرن‌ سوم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌. «شَنْتيْدِوَه‌»حكيم‌ ديگري‌ است‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ هشتم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌ و مؤلف‌ رساله‌هاي‌ «بودي‌ و «شيكشاسموچيَه‌»است‌. رساله‌ي‌ اولي‌ آنچنان‌ شهرت‌ يافت‌ كه‌ يازده‌ تفسير متعدد بر آن‌ نگاشتند و بين‌ آنان‌ تفسير «پنجيكا» تأليف‌ «پِرَگياكرماتي‌» بي‌ترديد يكي‌ از مهم‌ترين‌ تفاسيري‌ است‌ كه‌ به‌ زبان‌ سنسكريت‌ محفوظ‌ مانده‌. رساله‌ي‌ ديگر اين‌ مكتب‌ «پرگياپارميتاسوتره‌» است‌. 

هستي‌شناسي‌ مبتني‌بر تُهيت‌ در آيين‌ ماديميكه‌
«ناگورجونه‌» فرضيه‌ي‌ تهيّت‌ را وارد آيين‌ خود كرده‌ است‌. ترجمه‌ي‌ خود اين‌ كلمه‌ با اشكالات‌ بسيار مواجه‌ است‌. «شُونْيَتا» از لحاظ‌ اشتقاق‌ لغوي‌ مفهوم‌ «تهي‌بودن‌» و «خالي‌ بودن‌» و خلا را مي‌رساند. «چرباتسكي‌»  آن‌ را «نسبيت‌ جهاني‌» و دانشمند ژاپني‌ «ياموچي‌» آن‌ را «عدم‌ جوهر» تعبير كرده‌ است‌. «پوسن‌» درباره‌ي‌ اين‌ مطلب‌ مي‌نويسد: «بودائيان‌ قديمي‌ مي‌گفته‌اند: «همه‌ چيز تهيّت‌ است‌»... مكتب‌ «هينَهْيانَهْ» اين‌ گفته‌ را خالي‌ از حقيقت‌ «آتمن‌» پنداشت‌ و تصور كرد كه‌ نه‌ فقط‌ اشياء «آتمن‌» نمي‌توانند بود بلكه‌ خود، خالي‌ از هر گونه‌ واقعيت‌ ثابت‌ ولايتغيرند و بالنتيجه‌ انديشه‌ واقعيت‌ ثابتي‌ نيست‌ و در واقعيت‌ ثابتي‌ قرار نمي‌يابد و به‌ هيچ‌ اصل‌ ثابتي‌ متصل‌ نمي‌تواند شد، همچنين‌ ماده‌ و صورت‌ و غيره‌... عناصر به‌ واسطه‌ي‌ عللي‌ چند ظهور مي‌يابند و به‌ علت‌ رابطه‌ي‌ علت‌ و معلول‌ پديد مي‌آيند و به‌ همين‌ دليل‌ داراي‌ موجوديتي‌ نسبي‌ بوده‌ و خالي‌ از «آتمن‌»اند... ولي‌ «ناگورجونه‌» گفت‌: «اشيائي‌ كه‌ به‌ موجب‌ زنجيره‌ علّي‌، ظاهر مي‌شوند، نه‌ فقط‌ عاري‌ از واقعيت‌ جوهري‌ بوده‌، بلكه‌ خالي‌ از هر گونه‌ جوهر فردي‌ و خصايص‌ شخصي‌ هستند. در اينجا فقط‌ سخن‌ از خلا جوهر و عدم‌ ثبات‌ اصولي‌ كه‌ مكاتب‌ «هي‌نايانا» تكذيب‌ مي‌كرده‌اند، درميان‌ نيست‌، بلكه‌ مراد نيستي‌ و عدم‌ همان‌ واقعيتهاي‌ نسبي‌ است‌. زيرا آنچه‌ كه‌ از علتي‌ پيدا مي‌شود در واقع‌ به‌ وجود نيامده‌ است‌. «هينَهْيانَهْ» پديده‌ها را بي‌بود مي‌دانست‌ وليكن‌ آنها را واقعي‌ مي‌پنداشت‌، حال‌ آنكه‌ روش‌ تحليلي‌ و شيوه‌ي‌ استدلالي‌ «ناگورجونه‌» عدم‌ واقعيت‌ اين‌ پديده‌ها را به‌ اثبات‌ مي‌رساند، و فقط‌ بدين‌ معني‌ مي‌توان‌ اين‌ گفتار را كه‌ زنجير علّي‌ مساوي‌ با همان‌ تهيّت‌ جهاني‌ است‌، پذيرفت‌».

منبع:کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

http://www.iptra.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:20  توسط سعیده کریم نژاد  | 

1" حکمت نهایی که فیزیک می تواند به ما بیاموزد این است که ما باید نگاهمان را همزمان روی دو سطح بیاندازیم که متناظر با دو معنایی است که فلاسفه به واژه واقعیت نسبت می دهند:از یک طرف باید درباره واقعیت مستقل بیاندیشیم.. باید منبع پدیده ها،زیباییها و ارزشها را بستاییم و آرزوی وصول به آن را بکنیم،ضمن آن بایدبدانیم که این واقعیت مثل افق دسترس ناپذیر است، از طرف دیگر نباید در توجه به سطح واقعیت تجربی نیز کوتاهی کنیم.. سطح واقعیت تجربی مربوط به اشیاء زندگی، تکامل و حتی جهان است. این که به آن اهمیت واقعی اش را بدهیم.. بدون آن که آن را با افق نهایی یکی بگیریم، چیزی است که ظرافت کامل این حکمت را نشان می دهد. 

                                                                           " دسپانیا "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:25  توسط محبوبه بابایی  | 

راز اول:

چه عاملي كیهان را به تكاپو وا مي‌دارد؟

علم جديد تا براي اين پرسش ، پاسخ خرسند كننده‌اي بدست نياورد نمي‌تواند به كشف راز بسياري ديگر از پديده‌هاي جالب توجه اهتمام ورزد. براي درك اموري نظير منشأ كيهان ، سرنوشت نهايي سياهچاله‌ها ، امكان سفر در زمان ، مي‌بايد نخست براي اين پرسش كه كيهان چگونه عمل مي‌كند ، پاسخ درخوري يافت شود. فيزيك قرن بيستم بر مبناي دو نظريه بنيادين يعني نظريه نسبيت انيشتين و نظريه مكانيك كوانتومي بنياد شد. در قرن بيست و يكم دانشمندان با بهره‌گيري از اين دو نظريه توفيق يافته‌اندكه شناخت خوبي از بسياري از ذرات بنيادي به دست آورند اما اين دو نظريه ظاهراً در بن و اساس با يكديگر ناسازگارند و تصويرهاي متعارضي از واقعيت نهايي ارائه مي‌دهند. حال آنكه علي الفرض واقعيت مي‌بايد واحد باشد . تلاش براي وحدت بخشيدن به اين دو نظريه ظاهراً متعارض، بسياري از برجسته‌ترين دانشمندان را به خود مشغول داشته است. مشكل اساسي در اين است كه نيروي جاذبه كه نظريه نسبيت درباره آن سخن مي‌گويد ، كل ساختار زمان ‌ـ‌‌‌‌‌‌‌ مكان و بنابراين تمامي كيهان را در بر گرفته ، در حالي كه نظريه مكانيك كوانتومي درباره سه نيروي بنيادي ديگري سخن مي‌گويد كه درون اين ساختار جاي دارد. به اين ترتيب كاربرد نظريه كوانتومي درمورد نيروي جاذبه نظير استفاده از جزء براي فهم كل‌، با مشكلاتي جدي همراه است.

راز دوم :

كيهان از چه چيز ساخته شده است؟

رصدهايي كه به وسيله اخترشناسان صورت مي‌گيرد اين نكته را مشخص ساخته كه به ازاي هر يك گرم از ماده‌اي كه سيارات و ستارگان و كهكشان‌ها را بوجود آورده، چند گرم از ماده‌اي وجود دارد كه ماهيت آن ناشناخته است وجود اين ماده بر اساس نوع رفتاري كه اجرام كيهاني از خود آشكار مي‌سازند حدس زده مي‌شودراساس قوانين فيزيك اگر آتشگرداني را با سرعت به چرخش درآوريم با سرعت در هوا به پرواز درخواهد‌آمد. در مورد ستارگاني كه در حاشيه كهكشانها به دور مركز در گردشند نيز دقيقاً همين وضع برقرار است . نخ يا رشته‌‌‌‌اي كه اين ستارگان را پايبند نگه مي‌دارد همان نيروي جاذبه است.اما محاسبات نشان مي‌دهد كه نيروي جاذبه حاصل از ماده فيزيكي قابل رؤيت موجود در كهكشانها براي نگهداري ستارگاني كه با جرم عظيم و سرعت زياد در حاشيه آنها در حال گردشند كافي نيست. براي نگهداري اين ستارگان به صورت ديوان پاي‌در زنجير، به طناب يا رشته مستحكم‌تري نياز است و از همين‌جا دانشمندان نتيجه گرفته‌اند كه در درون هر كهكشان مي‌بايد ذخاير عظيمي از نوعي ماده ناديدني وجود داشته باشد كه نيروي جاذبه لازم براي جلوگيري از گريز ستارگان را فراهم مي‌آورد. استدلال مشابهي دلالت مي‌كند بر اينكه از اين نوع ماده ناديدني مي‌بايد در فضاي ما بين كهكشانها نيز موجود باشد و حركات كهكشانها را نسبت به يكديگر تنظيم كند.

راز سوم :

آيا فرضيه نيروي ضد جاذبه كه انيشتين پيشنهاد كرد نادرست بود‌؟

انيشتين زماني براي برقراري نوعي تعديل در فرضيه‌اي كه درباره وضع و حال كيهان پيشنهاد كرده بود، به وجود نوعي نيروي ضد جاذبه قائل شد اما اندكي بعد اين فرضيه را پس گرفت و از آن با عنوان «بزرگترين خبط علمي خود» ياد كرد.اما تحقيقات جديد نشان مي‌دهد كه احياناً وجود چنين نيرويي چندان دور از واقعيت نيست.عبارتي كه انيشتين در معادلات مربوط به فرضيه نسبيت عام خود وارد ساخت، از خاصيت نيروي دافعه برخوردار است و موجب مي‌شود كيهان دچار انبساط شود . انيشتين كه معتقد بود كيهان درحال ثبات قرار دارد ناگزير شد اين عبارت را اضافه كند تا اثر نيروهاي انقباضي در معادلات خود ( ناشي از وجود جرم‌هاي عظيم در كيهان ) را خنثي سازد.

راز چهارم :

چرا ما در عالمي سه بعدي زيست مي‌كنيم؟

فيزيكدانان براين باورند كه ظهور عالمي كه ما در آن جاي داريم به دنبال وقوع مه بانگ (انفجار) اوليه امري كاملا تصادفي بوده واحياناً كيهان هايي ديگري نيز وجود دارند كه شماره ابعاد آنها متفاوت است.صد سال قبل نويسنده اي به نام ادوين ابوت كتابي منتشر كردبا عنوان « سرزمين مسطح » كه در آن عالمي دو بعدي مورد بحث قرار گرفته بود.قوانين علمي يك جهان دو بعدي احياناً با قوانين جهان سه بعدي ما تفاوت بسيار دارند به عنوان مثال امواج در يك جهان دوبعدي به سهولت جهان سه بعدي سير نمي كنند و بنابراين انواع واقسام دشواريها در خصوص برقراري ارتباط وانتقال پيامها پديد مي آيد واز آنجا كه ظهور حيات خودآگاه متكي به انتقال نخواهد شد . از سوي ديگر زندگي در عوالمي كه بيش از سه بعد دارند نيز با دشواريهاي خاص خود روبروست .

راز پنجم :

آيا سفر در زمان امكان‌پذير است؟

براساس نظريه نسبيت انيشتين امكان سفر در زمان خواه به آينده وخواه به گذشته وجود در عين حال به بروز بسياري از پاردوكس ها منجر مي شود از اين رو برخي از فيزيكدانان مدعي اند كه برخي از موانع عملي مانع از انجام چنين سفري مي شود (براي تفصيل مطلب به مجموعه مقالات ساينتيفيك امريكن در مورد مفهوم زمان رجوع شود.)

راز ششم :

آيا ما در يك صافي كيهاني زندگي مي‌كنيم ؟

هر چند مفهوم سياهچاله ها امروزه براي همگان آشناست اما اين اجرام عظيم كيهاني هنوز حيله وشگفتيهاي زيادي در آستين دارند ، سياهچاله ها ستاره هاي بزرگي هستند كه انرژي هسته اي خود را به پايان رسانده اند وهمه را در اثر تشعشع از دست داده‌اند در اين حال هسته عظيم وچگال ستاره تحت تأثير نيروي جاذبه غول آساي آن در كسري از ثانيه به درون خود ريزش مي كند اگر شكل هندسي هسته دقيقاً كروي باشد ، به واسطه اثر تقارن همه ماده موجود در مركز كره مجتمع مي شود و به اين ترتيب شدت ميدان جاذبه تا حد بسيار بسيار زيادي افزايش مي يابد.از آنجا كه جاذبه تأثير خود را به صورت تغيير شكل زمان – مكان آشكار مي سازد (نظير يك گوي سنگين كه بر روي بالش قرار داده شود شكل آن را تغيير مي‌دهد) وجود يك ميدان جاذبه عظيم ومتمركز در يك نقطه هندسه زمان – مكان اطراف اين نقطه را دستخوش تغييرات اساسي مي سازد وحفره اي به وجود مي آورد كه همه چيز را به سمت خود مي‌كشد.

راز هفتم :

پديدار آگاهي از كجا وچگونه پديد آمده است ؟

پرسش بي پاسخ ديگري كه ذهن فيزيكدانان را به خود مشغول داشته اين است كه چرا برخي از جريانهاي الكتريكي نظير آنها كه در مغز وسلسله اعصاب جريان دارد با خود احساس وآگاهي به همراه مي آورد در حالي كه برخي ديگر از جريانهاي الكتريكي نظير آنها كه در شبكه هاي سراسري برق سير مي كنند ظاهراً چنين آثاري با خود به همراه نمي آورند.مساله را به صورت معكوس نيز مي توان مطرح كرد چگونه است كه آگاهي واحساسات كه احياناً مادي نيستند مي توانند الكترونها ويونها را در مدارهاي مغز به حركت در آورند و موجب بروز پديدارهاي فيزيكي شوند سوال ديگري كه مي توان مطرح كرد اين است كه آيا اساساً اين قبيل پرسشها معنا دار هستند؟ واگر چنين است آيا پاسخگويي به آنها وظيفه فيزيكدانان است؟برخي از فيزيكدانان معتقدند كه اگر فيزيك يك رشته فراگير است واگر علم نهايتاً قابل تحويل به امور فيزيكي است در آن صورت فيزيكدانان بايد به اينگونه پرسشها نيز بپردازند گاهي اوقات گفته مي شود كه حيات در لابلاي قوانين فيزيكي مندرج است.

البته هر چند اين نكته درست است كه اگر قوانين فيزيكي اندكي متفاوت مي بودند حيات شكل نمي‌گرفت و اما اگر اصلي تحت عنوان « اصل حيات» وجود داشته باشد نمي توان رد آن را در قوانين فيزيكي به دست آورد . براي دستيابي به اين اصل بايد به سراغ نظريه هاي رياضي نظير نظريه مربوط به سيستمهاي بسيار پيچيده يا نظريه هاي اطلاعات رفت هر چه باشد هر سلول زنده به يك معنا عبارت است از سيستمهاي بسيار پيچيده اي كه فعاليت اصليش پردازش اطلاعات و باز توليد است.

 منبع:

  www.huppaa.com


+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:56  توسط محبوبه بابایی  | 

ساعت وسیله ای برای اندازه گیری زمان است. ساعت با فرم نوینش (24 ساعتی) حداقل از قرن پانزدهم مورد استفاده است.

تاریخچه:حدود شش قرن قبل از میلاد، بابلی ها «در عصر امپراطوری دوم» چند مورد ابداعی از خود بجای گذاشته اند که امروزه نیز مورد استفاده کلیه کشورهاست . مرسوم داشتن هفت روز هفته و تعیین عدد پایه 60 برای ساعت، از یادگارهای بابلی ها بشمار میرود . بابلی ها عقیده داشتند چون عدد 60 به اعداد 1 ، 2 ، 3 ، 5 ، 6 ، 10 ، 15 ، 20 ، 30 قابل تقسیم است . لذا، این عدد را پایه در نظر گرفته و مبنای تقسیم بندی ساعت قرار دادند . همچنین تقسیم بندی دایره به 360 درجه «مضربی از 60» از کارهای بابلی ها میباشد.

انواع ساعات ابتدائی:بد نیست بدانیم که در گذشته بشر برای دانستن وقت و ایام، با توجه به تجربه و دانش زمانه، ساعت هائی را اختراع کرده و مورد استفاده قرار داده است، که مهمترین آنها عبارت می شده از: 

ساعت سایه ای:مصریان قدیم ساعتی ساختند که به ان ساعت سایه ای میگفتند.این ساعت به گونه ای بود که سایه قطعه ای چوب عمودی برروی یک قطعه چوب افقی می افتد و زمان را با ان اندازه می گرفتند.

saate aabiساعت آبی: ساعت ابی نیز توسط مصریان اختراع شد.در این نوع ساعت، از جریان یک نواخت آب استفاده میشده، باین ترتیب که داخل ظرف مدرج سوراخ دار را با آب پر میکردند ک آب قطره قطره از سوراخ کوچک می چکیده، و با توجه بمقدار آب خروجی، زمان تا حدودی معلوم میشده است .

 

 

aftabiساعت آفتابی :در ساعت خورشیدی، میله ای عمودی بر سطح افقی نصب میشده است با اندازه گیری سایه آن میله، زمان معلوم میگردیده(در ادامه به این نوع ساعت بیشتر می پردازیم).

 

 

 

 

saate sheniساعت شنی یا ماسه ای :از دو حباب شیشه ای چسبیده به هم تشکیل میشده که میان آن، سوراخ باریکی برای رد شدن شن یا ماسه تعبیه میکردند، تا شنها بتدریج از حباب بالا به حباب پایین جمع شود.بعد ظرف را وارونه میکردند و همان عمل تکرار میشد . با معلوم شدن تعداد دفعات جابجا شده شن ها در حبابها، حدود تقریبی زمان مشخص میگردید.

 

 

saate shaamiساعت شمعی:در این نوع ساعت، بدنه شمع مدرج می شد و با سوختن شمع و کوتاه شدن آن زمان را محاسبه می کردند.

 

 

اشکال جدیدتر ساعت:

با پیشرفت علم و دانش بشری، بتدریج ساعتهای دقیق تر مکانیکی، وزنه ای، فنردار،برقی، باطری دار و کامپیوتری جای ساعتهای آبی،آفتابی و ماسه ای را گرفتند.مخصوصا" از زمان استفاده انسان از فنر جهت راه انداختن چرخ های دندانه دار، که به ساعت شمار و دقیقه و حتی ثانیه شمار متصل هستند، سنجش دقیق زمان برای همه بطور ساده امکان پذیر گردید. در اوایل قرن شانزدهم اولین ساعت مچی آهنی، که نسبتا" زمخت بوده، توسط یکنفر آلمانی ساخته شد . بعدها اواخر قرن هجدهم با استفاده از فنر و چرخ دندانه های بسیارکوچک،امکان ساختن ساعتهای مچی ظریف بوجود آمد،بطوریکه اولین ساعتهای مچی شبیه ساعتهای امروزی،در کشور سوئیس «از سالهای 1790 به بعد» ساخته شد.

بین سالهای 1865 تا 1868 بزرگترین، حجیم ترین و جسیم ترین ساعت دیواری جهان،در کلیسای سن پیر در فرانسه نصب گردید ارتفاع ساعت 1/12 متر عرض آن 09/6 متر و ضخامتش 7/2 متر بوده که از 90000 قطعه تشکیل یافته.در مقابل بزرگترین ساعت،ظریف ترین ساعت دنیا فقط 98/0 میلی متر قطر دارد.

 ساعت های نوین:

 تکنولوژی امروزی ، انسان را قادر ساخته ساعتهای بسیار ظریف و دقیق مکانیکی تمام الکترونیکی، کامپیوتری،و حتی اتمی بسازد.

ساعت آفتابی:

توالی فصل‌ها و تاثیر آن بر زندگی انسان‌ها از زمان‌های دور، دانش تقویم را به نیازی اصلی انسان در تمدن‌های بزرگ تبدیل کرد. موضوع اصلی تقویم سنجش و اندازه‌گیری زمان بود و در این میان دانستن مدت روز و داشتن زمان آن بسیار مهم می‌نمود. حضور خورشید در آسمان و تکرار روز و شب اندیشهٔ‌ ساخت نخستین ابزار برای سنجش زمان را در انسان ایجاد کرد و به این ترتیب ساعت‌های آفتابی به عنوان اولین ساعت‌ها ساخته شد و با درک بهتر انسان از کارایی کرهٔ آسمانی پیشرفت بیشتری کرد.براساس نوشته‌های هرودوت قدمت این ساعت‌ها به ۵۰۰۰ سال قبل برمی‌گردد و او ساخت این ابزار را به سومری‌ها و کلدانی‌ها نسبت می‌دهد، اقوامی که در منطقهٔ بین‌النهرین می‌زیستند.

بر مبنای مدارک موجود نخستین کسی که به محاسبات نظری ساعت‌های آفتابی توجه کرد و باعث رواج آن‌ها شد، آنکسیماندر اهل ملطیه در قرن ۶ پیش از میلاد بود. در این دوران بود که ساعت‌های آفتابی در نقاط مختلف امپراطوری یونان گسترش یافت. خارج از تمدن یونان، در حدود ۳۴۰ سال پیش از میلاد ستاره‌شناسی کلدانی به نام بروسوس نخستین ساعت آفتابی کروی را طراحی کرد. در این ساعت آفتابی جذاب شاخص درون نیمکره‌ای واقع بود که علاوه بر نشان دادن زمان بر حسب یک تقسیم‌بندی ۱۲ ساعتهٔ طول روز، بلندای سایه نیز فصل‌ها را مشخص می‌کرد.

نخستین ساعت‌های آفتابی که شاید حتی پیش از این اقوام نیز بوده‌است، تنها گذر خورشید را از نصف النهار ناظر را مشخص می‌کرد که همان ظهر شرعی است. سومری‌ها این ساعت را گسترش دادند و اولین نمونه ساعت‌های آفتابی عمودی را ساختند. در این ساعت‌ها که ساده‌ترین نوع ساعت‌های آفتابی است، یک شاخص عمودی سایه‌ای بر صفحه‌ای می‌اندازد که تقسیم‌بندی آن نشان‌گر ساعت‌های روز است.

ساعت آفتابی وسیله‌ای است که زمان را با استفاده از مکان خورشید در آسمان می‌سنجد. معمول‌ترین نوع ساعت آفتابی از میله‌ای ساخته شده‌است که روی صفحه‌ای قرار دارد و ساعت‌های شبانه‌روز روی صفحه نشانه‌گذاری شده‌اند. وقتی مکان خورشید در آسمان عوض می‌شود، مکان سایهٔ میله هم روی صفحه جابه‌جا می‌شود و ساعت را نشان می‌دهد.

 saate aftabi

 

 

 

 

نمونه ای از یک ساعت افتابی

 

 

 

 

 

 

 

 

saate aftabi

 

 

 

 

یک ساعت آفتابی در فرانکفورت آلمان

 

 

 

 

 

 

 

 

sharif

 

 

 

ساعت آفتابی در مقابل دانشکدهٔ مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف تهران

 

 

 

ساعت های آفتابی در فرهنگ مردم:در بیشتر شهرهای بزرگ این ساعت‌ها در میدان اصلی نصب می‌شد تا مردم ساعت را بدانند. نمونه‌های بسیاری از اولین ساعت‌های آفتابی تا امروز وجود دارد که با پیشرفت علم و دانش انسان در زمینهٔ ریاضیات، کامل‌تر و دقیق‌تر شده‌است و امروزه این ساعت‌ها به عنوان نمادی از تمدن هر سرزمین مورد توجه قرار می‌گیرند.

شاخهٔ آماتوری انجمن نجوم ایران در روز ۳۱ خرداد همزمان با انقلاب تابستانی، جشنوارهٔ ساعت‌های آفتابی را برگزار می‌کند که از اهداف آن بازیابی و احیای ساعت‌های آفتابی موجود در کشور در کنار ترویج فرهنگ ساخت و استفاده از آن‌ها است.

دقت ساعت های آفتابی:بیشتر ساعت‌های آفتابی تزئینی برای عرض جغرافیایی ۴۵ درجه طراحی می‌شوند. اگر بخواهیم چنین ساعت‌هایی را برای عرض‌های جغرافیایی دیگر به کار ببریم، باید صفحهٔ ساعت را کج کنیم تا محور ساعت (راستای میلهٔ ساعت) موازی با محور چرخش زمین قرار بگیرد و راستایش (در نیم‌کرهٔ شمالی) به سمت قطب شمال باشد.ساعت‌های آفتابی معمولی، زمان ظاهری خورشیدی را نشان می‌دهند. این زمان با زمانی که از ساعت می‌خوانیم کمی فرق دارد و در طول سال تا حدود ۱۵ دقیقه جابه‌جا می‌شود. این ساعت‌ها تنها ۴ روز در طول سال با ساعت‌های مکانیکی مطابقت دارند (۱۶ آوریل، ۱۴ ژوئن، ۲ سپتامبر و ۲۵ دسامبر). این پدیده به این خاطر است که راستای محور چرخش زمین به دور خود کاملاً ثابت نیست و زمین هنگام چرخش به دور خود کمی تاب می‌خورد. ساعت‌های آفتابی دقیق همیشه جدول یا نموداری در کنار خود دارند که این اختلاف زمان را در ماه‌های مختلف سال تصحیح می‌کند. برخی دیگر از ساعت‌های آفتابی پیچیده نیز با خمیده‌کردن خط ساعت‌ها روی صفحهٔ خود یا با روش‌های دیگر مستقیماً ساعت درست را نشان می‌دهند. ساعت‌های آفتابی افقی ، این نوع ساعت‌های آفتابی به خاطر این که استوایی نیستند فاصله بین ساعت‌های مندرج آن ۱۵ درجه نمی‌باشد و این ساعات با فورمول : tanh . sinl = tanx درست می‌شوند که h زاویه ساعتی است یعنی همان ۱۵ درجه برای یک ساعت . و l عرض جغرافیایی محلتان است . با این که رواج این نوع ساعات آفتابی مخصوصا در مساجد زیاد می‌باشد ولی نسبت به ساعات استوایی از دقت نسبتا پایین تری برخوردارند . حال اگر بخواهید شاخصتان رو به ستاره قطبی یعنی موازی با قطب سماوی نباشد باید به جای یک دایره و یا ردیف ساعت دو دایره یا ردیف ساعت درست کنید تا هم در تابستان کار کند و هم در زمستان (ردیف اول برای تابستان و ردیف دوم برای زمستان است) که شعاع آن را از نسبت‌های مختصاتی محل خودتان باید به دست آورید . با این کار یعنی قطبی نکردن شاخص و افقی بودن آن اصلا روی دقیقه‌ها حساب نگنید مگر این که تا ۰٫۰۰۱ درجه هم محاسبه کنید . البته در قطبی نکردن شاخص طول آن نیز تاثیر گذار است . البته اگر بتوانید داده‌های محل خودتان بر حسب قدتان را حفظ کنید همیشه با چند قطعه سنگ می‌توانید در خیابان‌های شهرتان هم ساعت را بیابید . البته می‌دانیم که ساعات آفتابی باید مورد اصلاح تصحیح طول جغرافیایی هم قرار گیرند تا ساعت همان ساعت روی دیوار باشد گه این تصحیح برای هر درجه فاصله شهرتان از نصف النهار مبدا کشورتان ۴ دقیقه می‌باشد .

البته تصحیح یکسان سازی زمان هم باید اعمال شود . و همین طور یک ساعت جلو و عقب کشیدن‌هایی که در تابستان و زمستان برای کمتر مصرف کردن انرژی در بعضی از کشور‌ها اعمال می‌شود .

.......................................................................................................................................

منابع:

http://www.aftab.ir

http://www.roshd.ir

http://www.fa.wikipedia.org

تهیه و تنظیم:افشان مافی

.......................................................................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:55  توسط سعیده کریم نژاد  | 

نقطه شروع و توسعه اوليه فناوري نانو به طور دقيق مشخص نيست.

شايد بتوان گفت كه اولين نانوتكنولوژيست‌ها شيشه‌گران قرون وسطايي بوده‌اند كه از قالب‌هاي قديمي براي شكل‌دادن به شيشه‌هايشان استفاده مي‌كرده‌اند. البته اين شيشه‌گران نمي‌دانستند كه چرا با اضافه‌كردن طلا به شيشه رنگ آن تغيير مي‌كند. در آن زمان براي ساخت شيشه‌هاي كليساهاي قرون وسطايي از ذرات نانومتري طلا استفاده مي‌‌شده است و با اين كار شيشه‌هاي رنگي بسيار جذابي بدست مي‌آمده است. اين قبيل شيشه‌ها هم‌اكنون در بين شيشه‌هاي بسيار قديمي يافت مي‌شوند. رنگ به‌وجودآمده در اين شيشه‌ها برپايه اين حقيقت استوار است كه مواد با ابعاد نانو داراي همان خواص مواد با ابعاد ميكرو نمي‌باشند.در واقع يافتن مثالهايي براي استفاده از نانو ذرات فلزي چندان سخت نيست.رنگدانه‌هاي تزييني جام مشهور ليکرگوس در روم باستان ( قرن چهارم بعد از ميلاد) نمونه‌اي از آنهاست. اين جام هنوز در موزه بريتانيا قرار دارد و بسته به جهت نور تابيده به آن رنگهاي متفاوتي دارد. نور انعکاس يافته از آن سبز است ولي اگر نوري از درون آن بتابد، به رنگ قرمز ديده مي‌شود. آناليز اين شيشه حکايت از وجود مقادير بسيار اندکي از بلورهاي فلزي ريز700 (nm) دارد ، که حاوي نقره و طلا با نسبت مولي تقريبا 14 به 1 است حضور اين نانو بلورها باعث رنگ ويژه جام ليکرگوس گشته است.

در سال1959 ريچارد فاينمن مقاله‌اي را درباره قابليت‌هاي فناوري نانو در آينده منتشر ساخت. با وجود موقعيت‌هايي كه توسط بسياري تا آن زمان كسب‌ شده بود، ريچارد. پي. فاينمن را به عنوان پايه گذار اين علم مي‌شناسند. فاينمن كه بعدها جايزه نوبل را در فيزيك دريافت كرد در آن سال در يک مهماني شام كه توسط انجمن فيزيک آمريكا برگزار شده بود، سخنراني كرد و ايده فناوري نانو را براي عموم مردم آشكار ساخت. عنوان سخنراني وي «فضاي زيادي در سطوح پايين وجود دارد» بود.سخنراني او شامل اين مطلب بود كه مي‌توان تمام دايره‌المعارف بريتانيكا را بر روي يك سنجاق نگارش كرد.يعني ابعاد آن به اندازه 25000/1ابعاد واقعيش كوچك مي شود. او همچنين از دو تايي ‌كردن اتم‌ها براي كاهش ابعاد كامپيوترها سخن گفت (در آن زمان ابعاد كامپيوترها بسيار بزرگتر از ابعاد كنوني بودند اما او احتمال مي‌داد كه ابعاد آنها را بتوان حتي از ابعاد كامپيوترهاي كنوني نيز كوچكتر كرد.) او همچنين در آن سخنراني توسعه بيشتر فناوري نانو را پيش‌بيني نمود.

و اما ايرانيان و نانو ذرات فلزي از ديروز تا امروز:

ايرانيان در قرن‌هاي چهارم تا هفتم هجري از نانوذرات نقره و مس براي تزيين سفال‌هاي خود استفاده مي‌کرده‌اند..محققاني از کشور ايتاليا به همراه مهندس فرح شکوهي، مهندس پروين اوليايي، دکتر جواد رهيقي و دکتر محمد لامهي رشتي از سازمان انرژي اتمي کشورمان، نتايج تحقيقات صورت‌گرفته بر روي لعاب‌هاي استفاده‌شده بر روي سفال‌هاي ايراني قرن‌هاي 4 تا 7 هجري را به صورت مقاله‌اي منتشر کرده اند.                                           
Appl. Phys. A, 79,2004, 257-261
طبق نتايج اين تحقيق، وجود نانوذرات نقره و مس در لعاب مورد استفاده در تزئينات سفالي قرون 4 تا 7 هجري موجب پيدايش اثرات کروماتيکي مختلفي در اين سفالينه‌ها شده است.

تصاوير ارائه‌شده در اين مقاله، حاکي از پخش‌شدن نانوذرات هم‌اندازه نقره با قطر حدود 20 نانومتر در پاية شيشه‌اي لعاب روي سفال‌هاست.

علم طبيعي حقيقتا طبيعت را وصف نمي کند بلکه آن بخشي از فعل و انفعال ميان طبيعت و خود ماست.                                                                                      

                                                                                                ورنر هايزنبرگ

امروزه نیز پژوهشگران و محققان ایرانی گام های موثری در جهت پیشرفت و توسعه نانو ذرات فلزی بر داشته اند.

برای مثال روش ابداعي دکتر فخرالدين مير خلف عضو هيئت علمي دانشگاه کاشان و پژوهشگر گروه الکترو شيمي دانشکده شيمي دانشگاه ليورپول انگلستان که در قالب مقاله اي در ژورنال جامعه شيمي آمريکا به چاپ رسيده طي دو سه ماه اخير از پر خواننده ترين مقالات سايت الکترونيکي اين مجله بوده و مورد استقبال محققان نانو تکنولوژي جهان قرار گرفته است .

دکتر مير خلف درباره روش ابداعي تهيه نانو ذرات فلزي به موفقیت هایی دست یافته اند. یا سرکار خانم دکتر اعظم ایرجی راد که مشغول انجام پروژه ای هستند.

در اين طرح نانو ذرات فلزي از جمله نقره،کبالت و طلا به روش کندو سوز ليزر، پالسي در محيط مايع مناسب ساخته ميشود.براي هر ماده بستگي فرايند کند و سوز و تشکيل نانو ذرات به نوع ماده هدف ،چگالي توان، طول موج ليزر و نوع مايع محيط کندوسوز بررسي ميشود.سپس ذرات از محلول خارج ميشود.سپس ساختار از نظر بلوري و اندازه ذرات ساخته شده با استفاده از ميکروسکوپهاي الکتروني و تصوير برداري AFM مطالعه ميشود.

براي بعضي از مصارف، ذرات در محلول هاي پليمري ساخته خواهد شد.مثل ذرات نقره که خاصيت ضد باکتري دارد.اندازه ذرات به طور متوسط 20 نانو متر خواهد بود.

تاريخ رويدادهاي مهم در زمينه فناوري نانو:

۱۸۵۷مايکل فارادي محلول کلوئيدي طلا را کشف کرد.                                                                   
۱۹۰۵
تشريح رفتار محلول‌هاي کلوئيدي توسط آلبرت انيشتين.                                   
 ۱۹۳۲
ايجاد لايه‌هاي اتمي به ضخامت يک مولکول توسط لنگموير(Langmuir) .

      . ۱۹۵۹فاینمن ایده  " فضاي زياد در سطوح پايين " را برای کار با مواد در مقیاس نانو مطرح کرد

۱۹۷۴براي اولين بار واژه فناوري نانو توسط نوريو تانيگوچي بر زبانها جاري شد.

۱۹۸۱شرکتIBMدستگاهي اختراع کرد که به کمک آن مي‌توان اتم‌ها را تک تک جا‌به‌جا کرد.

۱۹۸۵کشف ساختار جديدي از کربنC60

۱۹۹۰شرکت توانايي کنترل نحوه قرارگيري اتم‌ها را نمايش گذاشت.

۱۹۹۱کشف نانو لوله‌هاي کربني.

۱۹۹۳توليد اولين نقاط کوانتومي با کيفيت بالا.

۱۹۹۷ساخت اولين نانو ترانزيستور.

۲۰۰۰ساخت اولين موتور DNA.

۲۰۰۱استفاده از نانو لوله.

۲۰۰۲شلوارهاي ضد لک  به بازار آمد.

۲۰۰۳توليد  نمونه هاي ازمايشگاهي نانوسلول هاي خورشيدي.

۲۰۰۴تحقيق و توسعه براي پيشرفت در عرصه فناوري نانو ادامه دارد.

چه کم مي دانيم که کيستيم !!!!

و چه کمتر از آنچه خواهيم شد !!!!

                  (بايرن)

................................................................................................................................. 

تهیه و تنظیم:افشان مافی

 

منابع:

 

http://www.roshd.ir

http://www.hupaa.com

.................................................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:23  توسط سعیده کریم نژاد  | 

آنچه خداوند در طبیعت به ودیعه نهاده است، اگر بصورت صحیح و در جهت درست مورد استفاده قرار گیرد، وسایل رفاه و آسایش بیشتر را تأمین خواهد کرد.اما اگر این امکانات خدادادی در جهت نادرست ونامشروع مورد بهره برداری قرار گیرند، نه تنهاوسیله‌ای برای آرامش و آسایش او نخواهد بود، بلکه بلای جان او شده و وسیله‌ای برای تهدید هستی او تبدیل خواهد شد. یکی از این منابع طبیعی سنگ معدن اورانیوم است که اگر بصورت درست مورد استفاده قرار گیرد، بسیار مفید بوده و به تعداد فوق‌العاده‌ای می‌تواند انرژی برق مورد استفاده بشر را تأمین کند، اما متأسفانه استفاده‌های نادرست سبب شده است که این عنصر خدادادی ماده اولیه سلاحهای مرگبار باشد که بمب اتمی یکی از این نمونه‌ها می‌باشد.

بمب اتمی چیست؟
بمب اتمی در اصل یک راکتور هسته‌ای ‌کنترل نشده است که در آن یک واکنش هسته‌ای بسیار وسیع در مدت یک میلیونیم ثانیه در سراسر ماده صورت می‌گیرد. بنابراین ، این واکنش با راکتور هسته‌ای کنترل شده تفاوت دارد. در راکتور هسته‌ای کنترل شده ، شرایط به گونه‌ای سامان یافته است که انرژی حاصل از شکافت بسیار کندتر و اساسا با سرعت ثابت رها می‌شود. در این راکتور ، ماده شکافت پذیر به گونه‌ای با مواد دیگر آمیخته می‌شود که بطور متوسط ، فقط یک نوترون گسیل یافته از عمل شکافت موجب شکافت هسته دیگر می‌شود، و واکنش زنجیری به این طریق فقط تداوم خود را حفظ می‌کند. اما در یک بمب اتمی ، ماده شکافت‌پذیر خالص است، یعنی یک متعادل کننده آمیخته نیست و طراحی آن به گونه‌ای است که تقریبا تمام نوترونهای گسیل یافته از هر شکافت می‌تواند در هسته‌های دیگر شکافت ایجاد کند.

آیا اینشتین مقصر بود؟
آلبرت اینشتین اولین کسی بود که نظر داد کوچکترین ذره هر ماده یعنی اتم ممکن است دارای مقدار زیادی انرژی باشد. وی در سن 26 سالگی در حالی که در دنیای علم را کسی او را نمی‌شناخت "تئوری مخصوص نسبیت" را در یک مجله فیزیک به چاب رساند. فرضیه او امروزه مشهورترین معادله علمی جهان است (انرژی مساوی است با جرم در مربع سرعت نور)
این معادله نشان داد که اگر انرژی یک پرتو از هر ماده‌ای آزاد شود قدرت حاصله برابر است با نیروی انفجار هفت میلیون تن ماده منفجر تن ان تی است، گر چه این معادله نگاه بشر را نسبت به جهان هستی کاملا دگرگون کرد ولی تعداد اندکی از فیزیکدانهای آن زمان به اهمیت واقعی آن پی بردند.

 سالیان سال E = mC2 عنوان روز و شبها بود و بعد با انفجار بمب اتمی در هیروشیما این معادله تبدیل به حقیقی دهشت آور شد.
انرژی اتمی اکنون منبع بسیار مهمی از انرژی است و بسیاری از کشورها به منظور تولید الکتریسیته ، پایگاههای انرژی اتمی ایجاد کرده‌اند. متاسفانه همین انرژی برای ساختن بمبهایی با قابلیت تخریب فوق‌العاده بکار می‌رود. امروزه سلاحهای هسته‌ای زیادی در سراسر جهان برای انهادام سیاره ما تولید شده‌اند. اگر آلبرت اینشتین الان زنده بود در این مور چه نظری داشت؟ او که تا سال 1955 در قید حیات بود خود را فردی صلح طلب می‌دانست و از روشهایی که از انرژی اتمی استفاده می‌شد سخت نگران و مضطرب می‌شد، شاید اکنون بزرگترین اشتباه تاریخ را شکافتن ذره اتم می‌دانست.

 پیشگامان ساخت بمب اتمی
هانري بكرل نخستين كسي بود كه متوجه پرتودهي عجيب سنگ معدن اورانيم گرديدبس ازان در سال 1909 ميلادي ارنست رادرفوردهسته اتم را كشف كردوي همچنين نشان دادكه پرتوهاي راديواكتيودر ميدان مغناطيسي به سه دسته تقيسيم مي شود( پرتوهاي الفا وبتا وگاما)بعدها دانشمندان دريافتند كه منشاء اين پرتوها درون هسته اتم اورانيم مي باشد               .
در سال 1938 با انجام ازمايشاتي توسط دو دانشمند ا لماني بنامهاي ا توها ن و فريتس شتراسمن فيزيك هسته اي پاي به مرحله تازه اي نهاد اين فيزيكدانان با بمباران هسته اتم اورانيم بوسيله نوترونها به عناصر راديواكتيوي دست يافتندكه جرم اتمي كوچكتري نسبت به اورانيم داشت او براي توصيف علت ايجاد اين عناصرليزه ميتنرو اتو فريش پديده شكافت هسته رادر اورانيم تو ضيح دادندودر اينجا بود كه نا قوس شوم اختراع بمب اتمي به صدا در امد                              .

u235+n->fission+2or3n+200Mev

زيرا همانطور كه در شكل فوق مي بينيد هر فروپاشي هسته اورانيم0 ميتوانست تا 200 مگاولت انرژي ازاد كند وبديهي بود اگر هسته هاي بيشتري فرو پاشيده مي شد انرژي فراواني حاصل مي گرديد.
بعدها فيزيكدانان ديگري نيز در اين محدوده به تحقيق مي پرداختند يكي ازانان انريكو فرمي بود( 1954 - 1901) كه بخاطر تحقيقاتش در سال 1938 موفق به دريافت جايزه نوبل گرديد. اولين تلاش‌ها در جهت ساخت بمب اتمي در آلمان نازي آغاز گشت. در اين دوران، شيميداني به نام پل هارتک از اساتيد دانشگاه هامبورگ به توان بالقوه نيروي اتمي براي کاربردهاي نظامي پي برد. وي در 24 فوريه 1939 امکان استفاده از انرژي هسته‌اي به عنوان يک سلاح با توان تخريبي نا محدود را طي نامه اي به وزارت جنگ در برلين اطلاع داد. بدنبال اين امر گروهي براي تحقيق در اين رابطه تشكيل شد و وارنرهايزنبرگ فيزيکدان برجسته آلماني به طور غير رسمي سرپرست تيم تحقيقاتي آلمان براي ساخت بمب هسته‌اي گشت.                                      
در سال 1939 يعني قبل از شروع جنگ جهاني دوم در بين فيزيكدانان اين بيم وجود داشت كه المانيهابه كمك فيزيكدانان نابغه اي مانند هايزنبرگ ودستيارانش بتوانند با استفاده از دانش شكافت هسته اي بمب اتمي بسازندبه همين دليل از البرت انيشتين خواستند كه نامه اي به فرانكلين روزولت رئيس جمهوروقت امريكا بنويسددر ان نامه تاريخي از امكان ساخت بمبي صحبت شد كه هر گز هايزنبرگ ان را نساخت.
چنين شدكه دولتمردان امريكا براي پيشدستي برالمان پروژه مانهتن را براه انداختندو از انريكو فرمي دعوت به عمل اوردند تا مقدمات ساخت بمب اتمي را فراهم سازد سه سال بعددر دوم دسامبر 1942 در ساعت 3 بعد از ظهر نخستين راكتور اتمي دنيا در دانشگاه شيكاگو امريكا ساخته شد
انریکو فرمی و همکارانش در دانشگاه شیکاگو پس از ساخت نخستین راکتور هسته‌ای جهان به امید آنکه از راکتور هسته‌ای تنها در اهداف صلح آمیز استفاده شود، و دنیا عاری از سلاحهای اتمی گردد، در این زمینه گام برداشتند.
یکی از پیشگامان ساخت بمب اتمی لیزه متینر می باشد.
ليزه در سال 1878 در يك خانواده هشت نفري بدنيا امد وي سومين فرزند خانواده بود باو جود تمامي مشكلاتي كه بر سر راه وي بخاطر زن بودنش بود در سال 1901 وارد دانشگاه وين شد و تحت نظارت بولتزمن كه يكي از فيزيكدانان بنام دنيا بود فيزيك را اموخت . ليزه توانست در سال 1907 به درجه دكتر نايل گردد و سپس راهي برلين گرديد تا در دانشگاهي كه ماكس پلا نك رياست بخش فيزيك ان را بر عهده داشت به مطالعه و تحقيق بپردازد بيشتر كارهاي تحقيقاتي وي در همين دانشگاه بود وي هيچگونه علاقه اي به سياست نداشت و لي به علت دخالتهاي روزن افزون ارتش نازي مجبور به ترك برلين گرديد ودر سال 1938 به يك انستيتو در استكهلم رفت . ليزه ميتنر به همراه همكارش اتو فريش اولين كساني بودند كه شكافت هسته را توضيح دادند انان در سال 1939 در مجله طبيعت مقاله معروف خود را در مورد شكافت هسته اي دادند وبدين ترتيب راه را براي استفاده از انرژي گشودند به همين دليل پس از جنگ جهاني دوم به ميتنر لقب مادر بمب اتمي داده شد ولي چون وي نمي خواست از كشفش بعنوان بمبي هولناك استفاده گردد بهتر است به ليزه لقب مادر انرژي اتمي داده شود.

انفجار هیروشیما در ژاپن
روز ششم اوت سال 1945 میلادی مطابق با پانزدهم مرداد ماه 1324 هجری شمسی در ساعت هشت و 1ربع صبح ، 3 فروند هواپیمای متفقین که حامل وحشتناک‌ترین و مخرب‌ترین سلاحهای تا آن زمان نوع بشر را در اختیار داشت، یکی از این بمبها را با چتر پرتاب کردند، که یک انفجار هولناکی انجام گرفت. تنها تعداد کشته شدگان طبق آمار شهرداری هیروشیما که روز دوم فوریه سال 1946 منتشر گردید، 270000 نفر بودند .
دهها هزار نفر دیگر به شدت زخمی و مجروح شدند تمام خانه‌های چوبی و سنگی واقع در داخل مدار یک کیلومتری مرکز انفجار کاملا سوختند. از 75 هزار خانه هیروشیما 55 هزار خانه به کلی سوخت، 2600 خانه نیم سوز شد، 6820 خانه منهدم و 3750 خانه نیمه خراب گردید. در کل 90% شهر تخریب شد، درجه حرارت منطقه تحت پوشش انفجار به قدری بود که قشر خارجی آجرها و سنگهای عمارات تا مساحت بیش از یک کیلومتری ذوب شده بودند                      .

انفجار ناکازاکی
سه روز بعد بمب دیگری در ساعت یازده و نیم که قویتر از بمب هیروشیما بود، 2روی بندر ناکازاکی انداخته شد و نابودی و مرگ برای چند صد هزار نفر مردم به ارمغان آورد. این دو فاجعه بزرگ سبب هلاکت ، سوختگی ، شکستگی ، زخمهای عمیق ، جنون و انواع بیماریهای مهلک و غیر قابل علاج توده وسیعی از مردم ژاپن گردید و همین فاجعه‌ها به جنگ بین آمریکا و ژاپن خاتمه داد. تعداد مرده و زخمی در یک لحظه چند صد هزار نفر بود، از 170 پزشک شهر هیروشیما فقط 50 نفر سالم ماندند.

 

دو هفته بعد از انفجار
خونریزی جلدی و زیر جلدی و علائم دیگر تشعشع هسته‌ای ظاهر گردید و 50% بیماران پس از چند هفته تلف شدند. بیماری مرگبار جدیدی به نام آتم در این دو شهر به سرعت پیشرفت کرد.

علائم حمله بیماری آتم
ریزش مو ، خونریزی زیر جلد و مخاط و اعضای درونی ، لوکوپنی زخمهای داخل دهان ، تب و اسهال و ... علم پزشکی روز از معالجه بیماران عاجز ماند و تلفات انسانی شدیدی صورت گرفت. 3
پس از پايان جنگ دوم جهاني دانشمندان در آمريكا به تحقيق در رابطه با تسليحات هسته‌اي ادامه دادند. اگرچه اين تصور وجود داشت كه هيچ كشوري ديگري در دنيا نمي‌تواند تا پيش از سال 1955 به فنآوري ساخت سلاح هسته‌اي دست يابد، اما كلاوس فيوكس يكي از فيزيكدانان آلماني كه در رابطه با مواد فوق انفجاري (High Explosive) با تيم اوپنهايمر همكاري مي‌كرد، طرح‌ها و جزئيات طراحي بمب آزمايش شده در ترينيتي را در اختيار جاسوسان شوروي قرارداد. به اين ترتيب در 29 آگوست 1949 اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي اولين آزمايش اتمي خود را با موفقيت انجام داد و غرب را در وحشت فرو برد. اين انفجار اثر زيادي در تسريع جنگ سرد گذارد و موجب ايجاد رقابت تسليحاتي بين آمريكا و شوروي گرديد.
پس از آن ايالات متحده جهت حفظ برتري تسليحاتي خود ، تحقيق در رابطه با ساخت بمب گداختي(يا هيدروژني) يا به عبارت دقيقتر ، تسليحات گرما-هسته‌اي (Termo- Nuclear) را آغاز كرد.پيش از اين اوپنهايمر به دليل اتخاذ مواضعي بر عليه ساخت تسليحات هسته‌اي از سرپرستي پروژه كنار گذارده شد و ادوارد تلر هدايت عملي پروژه ساخت بمب هيدروژني را برعهده گرفت. نخستين آزمايش يك وسيله گرما-هسته‌اي با اسم رمز مايک در نوامبر سال 1952 در جزيره کوچکي به نام الوگالب در مجاورت اني وتاک در جزاير مارشال انجام شد.وزن تجهيزات به کار رفته در اين انفجار شامل دستگاه هاي تبريد به بيش از 65 تن ميرسيد. از آنجايي که در اين سيستم مستقيما از ايزوتوپهاي دوتريوم و تريتيوم مايع استفاده ميشد، به آن لقب بمب خيس(wet bomb) داده بودند .پيش بيني ميشد که قدرت اين انفجار معاد يک يا دو مگاتن تي ان تي باشد. اما برخلاف انتظار شدت انفجار معادل 10.4 مگاتن تی ان تی بود. نتايج انفجار بسيار هراسناک بود. قطر گوي آتشين حاصل از اين انفجار به 5 کيلومتر رسيد. جزيره الوگالب تقريبا تبخير شد و حفره اي به عمق 800 متر و شعاع دهانه 3 کيلومتر برجاي ماند.

انرژی اتمی خوب یا بد؟
البته اکثر مردم جهان انرژی اتمی را منحصرا یک نوع سلاح جنگی می‌دانند، در صورتیکه این تصور با واقعیت خیلی فاصله دارد، زیرا در روز دوم دسامبر سال 1945 که بشر برای نخستین بار در دانشگاه شیکاگو به این منبع بیکران دست یافت تا به امروز انرژی اتمی خدمات ارزنده‌ای را برای بهبود زندگی بشر انجام داده است و در حال حاضر اکثر رشته‌ها از علم و صنعت نا محدود انرژی اتمی بهره می‌برند.

به عنوان مثال:

       1-ساخت نیروگاههای برق جهت تولید انرژی الکتریکی بوسیله کوره‌های اتمی
       2-در بیمارستانها و کلینیکها برای تسکین آلام و درد بیماران از این انرژی استفاده می‌شود.
      3-پایه عمده صنعت روی این انرژی بنا شده است که از جمله از انها انرژی اتمی در مسائل حمل ونقل و کشتیها و ماشینها ی اتمی و زیر دریا یی های اتمی که بدون نباز به تجدید سوخت هزاران کیلو متر در اعماق اقیانوسها حرکت میکنند.
      4-هواپیماهای اتمی ، موشکهای قاره پیما ، سفینه‌های فضایی و راکتها که میزان وزن سوخت اهمیت فوق العاده‌ای در طراحی و ساخت این سیستمها دارد. به همین دلیل راکتورهای هسته‌ای که می‌توانند با سوخت بسیار کم مسافت بسیار زیادی را طی نمایند، برای مسافرتهای فضایی مورد استفاده قرارگرفته است.
      5-در پزشکی از اشعه هسته‌ای با میزان کم برای تشخیص و با میزان زیاد برای درمان استفاده می‌شود.

آنچه خداوند در طبیعت به ودیعه نهاده است، اگر بصورت صحیح و در جهت درست مورد استفاده قرار گیرد، وسایل رفاه و آسایش بیشتر را تأمین خواهد کرد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
منابع:

http://www.huppa.com
http://daneshnameh.roshd.ir
http://fa.wikipedia.org

تهیه و تنظیم:افشان مافی
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط سعیده کریم نژاد  | 

einstein

 

 

راز ابدی دنیا ، دریافتنی بودن آ ن است .

از یافته های بزرگ ایمانوئل کانت یکی این است که فرض دنیای خارجی واقعی ، بدون این دریافتنی بودن ، بی معنی است .

این واقعیت که دنیا در یافتنی است ، یک معجزه است .

 

*آلبرت آینشتین*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:45  توسط سعیده کریم نژاد 

 

بهره گيري از انرژي خورشيد در تاريخ تمدن انساني سابقه اي بسيار كهن دارد. انرژي خورشيدي يكي از اولين منابعي بود كه انسان براي تامين گرما به آن روي آورد. انسان اوليه از مزاياي غار و ايجاد دريچه هايي در برابر نور خورشيد با هدف بهره گيري از تشعشع خورشيد براي گرمايش آگاه بود.

ديرزماني ازآغازحيات انساني نگذشته بود كه انسانهابسياري از موادي كه مي توانستند حرارت خورشيد را ذخيره كنند كشف كردند،استفاده از خورشيد و انرژي بي پايان آن دوش به دوش تكامل تمدن انساني گسترش يافته وامكانات آن به تدريج شناخته مي شد،و بدين ترتيب خورشيد چون ابزاري در پيروزي انسان بر كره ي خاك به كار گرفته مي شد.خورشيد وسيله ي آتش افروختن،جوشاندن آب بودو انسان خيلي زود را انعكاس و متمركز كردن نور خورشيد را براي كاربردهاي بالا فرا گرقت.

استفاده از انرژي خورشيد براي آتش زدن كشتي ها ي جنگي در سال 212 ق.م به وسيله ي ارشميدس يكي از فصول درخشان تاريخ دانش بشري است. ارشميدس با نصب آيينه هايي مربع شكل،كوچك در كنار يكديگر و روي يك پايه ي متحرك،نور خورشيد را بر روي كشتي هاي مهاجم دشمن متمركز و آنها را به آتش كشيد.

واقعيت تاريخي اين داستان كهنه هنوز چندان روشن نيست،اما داستان اختراع ارشميدس نشانه آنست كه طراحي ابزارهاي گوناگون براي بهره گيري از انرژي خورشيددر تاريخ تمدن ريشه هايي دارد.

با تكامل ابزارهاي بهره گيري از انرژي خورشيدي،درك افسانه اي واسطوره اي انسان از خورشيد دگرگون شد.باورداشتهاي خرافي وتفكر سنتي درباره خورشيد تا سال 1600ميلادي به تدريج از بين رفت و با كناررفتن هاله سحر و جادو وافسانه از گرد واقعيت خورشيد ،مطالعه علمي درباره آن آغاز شد.در دوران طلايي رنسانس قرن14تا17ميلادي ،ابزارهاي گوناگوني براي بهره گيري از انرژي خورشيدي طراحي و ساخته شد.يكي از اختراعات اين دوران كه توسط سالمون دوكا(salmon de caus) فرانسوي طراحي و ساخته شد؛موتور پمپ آب با كمك انرژي خورشيدي بود.او براي گرم كردن هوا در يك موتور خورشيدي ،از انرژي خورشيدي بهره گرفت و موفق به پمپاژ آب شد. با وجود اينكه موتور خورشيدي او بسيار ساده بود ولي اهميت بسيار داشت ؛بطوريكه 200سال پس از اختراع سالمون دوكا اين موتور بار ديگر ساخته شد و مورد بهره برداري قرار گرفت.

در دوران رنسانس ساخت ابزار خورشيدي مانند بسياري از ابداعات آن دوران غير عملي و با كاربردي بسيار كم دامنه بود و صرفا براي افزايش اطلاعات علمي و آزمايشهاي تجربي ساخته مي شد .اما در قرن هيجدهم اين روند تغيير كرد.در اين قرن «كوره خورشيدي»كه مي توانست آهن،مس و ساير فلزات را ذوب كندساخته شد.در ساخت كوره خورشيدي فوق از آهن صيقل شده،لنزهاي شيشه اي وآئينه ها استفاده مي شد.

اين نوع كوره ها در سرتاسر اروپا و خاورميانه بكار گرفته شد.لاوازيه دانشمند بزرگ قرن 18 نيز كوره اي ساخت كه تا1750 درجه سانتيگرادحرارت توليد مي كرد.در اين كوره يك عدسي 52اينچي(132سانتيمتري)ويك عدسي8اينچي(20سانتيمتري)بكار رفته بود.درجه حرارتي كه اين كوره توليد مي كرد تا صد سال پس از لاوازيه نيز بالاترين درجه حرارتي بود كه توليد شد.

در اوايل قرن نوزده ميلادي انواع گوناگون موتورهاي هواي گرم ساخته شد.هر چند موتور هواي دو پيستوني معروف استرلينگ براي استفاده از انرژي خورشيدي طراحي نشده بود،اما ساختمان آن براي استفاده از انرژي خورشيد ايده آل بوده و بعدها با اصلاحات جزئي قابل بهره برداري با انرژي خورشيدي شد.

يكي از دستاوردهاي مهم در اواخر قرن هيجدهم و اوائل قرن نوزدهم استفاده از گردآور مسطح بود.تا پيش از اين تاريخ در كليه سيستم ها ي خورشيدي از گردآور متمركزكننده نور استفاده مي شد ؛اما دراوائل قرن نوزده بهره گيري از گردآور مسطح رايج شد.در اين نوع گردآورها،نور خورشيد در يك نقطه متمركز نشده و به طور يكنواخت بر يك سطح مسطح تابيده مي شود.ساخت اين نوع گردآورها در مقايسه با گردآورهاي متمركزكننده ساده تر بوده،و بعلاوه وجود هواي غير ابري براي كاركرد آنها ضروري نيست.

در سال 1901ميلادي يك گردآور متمركزكننده به قطر 33فوت(10متر)به وسيله يك امريكائي بنام ا-جي-انيز(A.G.Eneas)ساخته شد.اين گردآور يك دستگاه پمپ آب را بكار مي انداخت.

ساختمان اين گردآور از يك اسكلت فلزي كه به يك چتر باز شده ي وارونه شبيه بود و بر روي آن 1788آئينه نصب شده بود تشكيل مي شد.امواج خورشيد در كانون اين آئينه متمركز شده و آب را به نقطه جوش مي رساند،بخار آب توليد شده توربين متصل به پمپ را به حركت در مي آورد.

در سال 1907ميلادي يك مهندس مبتكر بنام فرانك شومان(Frank Shuman)با استفاده از گردآور مسطحي به مساحت1200فوت مربع موتوري به قدرت5/3 اسب اختراع كرد.اين گردآور مسطح براي گرم كردن آب بكار مي رفت.آب گرم توليد شده با كمك يك مبدل حرارتي،اتر را به جوش آورده و بخار اتر موتور و در نتيجه پمپ متصل به آن را به حركت در مي آورد.هرچند اين موتور خورشيدي قدرت پيش بيني شده يعني صد اسب را توليد نكرد،ولي فن ساخت آن از اهميت بسياري برخوردار بود.

با پيدايش سوخت هاي فسيلي مساله طراحي و ساخت دستگاه هاي خورشيدي اهميت خود را از دست داد.سوخت هاي فسيلي بويژه در اوائل قرن بيستم به علت ارزاني فوق العاده آن نقش انرژي اصلي را در تمدن بشري بر عهده گرفت و تلاش براي بهره گيري از انرژي خورشيدي را مدتي متوقف كرد.اما پس از بحران انرژي بويژه در سال هاي اخير ،بار ديگر مسئله انرژي خورشيدي و پژوهش هاي علمي و فني برا ي بكار گيري اين انرژي و جايگزين كردن آن به جاي سوخت هاي فسيلي  و ديگر انرژي هاي پايان پذير مطرح شده و بدين سان دستاوردهاي مهم گذشتگان پس از يك دوران كوتاه وقفه براي دستيابي به روشهاي بهره برداري از انرژي خورشيدي مجددا مورد توجه قرار گرفته و تلاش براي تكامل آنها وابداع روشهاي جديد ادامه يافته است.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع:نگرشي بر سيستم هاي استفاده از انرژي خورشيدي

نويسنده:دكتر مجيد رئوفي راد

 

 

نگارنده:الهام تركي نژاد مهرباني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:30  توسط سعیده کریم نژاد  | 

einstein

آلبرت آینشتین در صفحه اول کتاب ((مفهوم نسبیت))می گوید:

  

اشخاص مختلف به کمک تکلّم می توانند ، تا حدودی ، تجربیات خود را با هم مقایسه کنند. از این راه نشان داده می شود که برخی ادراکات حسی اشخاص مختلف نظیر یکدیگر است ، در حالی که برای ادراکات حسی دیگر چنین تناظری را نمی توان اثبات کرد. ما عادت داریم که آن دسته از ادراکات حسی را که بین افراد مختلف مشترک هستند و بنابراین ، تا حدودی ، غیر شخصی هستند ، واقعی بدانیم.

 

 

                       

                      *آلبرت آینشتین*

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 9:57  توسط سعیده کریم نژاد 

  • هاوكينگدرآن سوی هر سياهچاله سپيد چشمه ای وجود دارد.
  •  اکتشاف يعنی ديدن آنچه که همه ديده اند و انديشيدن به آنچه که هيچکس بدان نيانديشيده بود.

((استيفن هاوکينگ))

او از هر گونه تحرک عاجز است. نه می تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود.حتی قادر نيست دست و پايش راتکان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. ازهمه بدتر توانايی سخن گفتن را نيز ندارد زيرا عضلات صوتی اوکه عامل اصلی تشکيل و ابراز کلمات اند مثل ۹۹ درصد بقيه عضلات حرکتی بدنش دريک حالت فلج کامل قرار دارد. مشتی  پوست و استخوان است روی يک صندلی چرخدار   که فقط قلبش و ريه هایش و دستگاه های حياتی بدنش کار ميکنند. و بخصوص مغزش فعال است. يک مغز خارق العلده که دمی از جستجو و پژوهش و رهگشائي به سوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند. 

اين اعجوبه مفلوج استيفن هاوکينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است که ۱2مدرك افتخاری دارد و به دريافت جوايز و مدالهای فراوانی نائل گشته است و عضو آکادمی ملی علوم آمريکاست . اکنون در دانشگاه معروف کمبريج همان کرسی استادی را در اختيار داردکه بيش از دو قرن پيش زمانی به وی اسحق نيوتن کاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وی را انيشتين دوم لقب  داده اند زيرا می کوشد تئوری  معروف  نسبيت  را تکامل  بخشد  و از تلفيق  آن  با  تئوری  های   کوانتومی  فرمول   واحد جديدی ارائه کند که توجيه کننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ريز اتمی تا کهکشان های  عظيم باشد.

اينشتين معتقد بود که چنين فرمول يا قانون واحدی می با يست وجود داشته باشد و سالهای اخر عمرش را در جستجوی آن سپری کرد اما توفيقی نيافت.                    

استيفن هاوکينگ شهرت و اعتبار علمی خود را مديون محاسباترياضی پيچيده و بسيار دقيقی است كهدر مورد چگونگی پيدايش و تحول سياهچاله های آاسمانی با حفره های سياه انجام داده است. اين اجرام  فوق العاده  متراکم که به علت قدرت جاذبه بسيار قوی حتی نور امکان جدايی از سطح انها را ندارد وجودشان بر اساس تئوری نسبيت انيشتين پيش بينی شده بود به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند. رديابی و رويت آنها بوسيله قويترين تلسکوپ ها يا هر وسيله ديگر تا کنون ممکن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوکينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضی چون و چرا ناپذيرش نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگی شکل گيری و تحول آن ها را نشان داده بلکه به درک  نتايج جالبی در رابطه اين اجرام با کيفيت وقوع انفجار بزرگ در اغاز پيدايش کيهان دست يافته است که در دانش  فيزيک اختری و کيهان شناسی اهميت بسزايی دارد و به عقيده صاحبنظران بنای اين علوم را در قرن آينده تشکيل خواهد داد. 

استيفن هاوکينگ در ۸ ژانويه  ۱۹۴۲ در شهر دانشگاهی  آکسفورد درست  300 سال بعد از مرگ  گاليله زاده شد و دوران  کودکی و تحصيلات  اوليه  اش را در همان شهر گذرانيد . از  همان  زمان به علوم رياضيات علاقه داشت وآرزوی دانشمند شدن را در سر می پروراند. اما در مدرسه يک شاگرد خود سر وبخصوص بد خط شناخته می شد و هرگز خود را در محدوده کتاب های درسی مقيد نمی کرد بلکه چون بامطالعات آزاد سطح معلوماتش از کلاس بالاتر بود هميشه سعی داشت در کتاب های  درسی اشتباهاتی را گير بياورد  و با معلمان به  جر و بحث  و چون وچرا بپر دازد. فرانک پدر خانواده پزشک متخصص در بيماری های مناطق گرمسيری بود و به همين جهت نيمی از سال را به سفرهای پژوهشی در مناطق افريقايی میگذرانيد. اين غيبت های متوالی برای بچه ها چنان عادی شده بود که تصور ميکردند همه پدرها چنين وضعی دارند و مانند پرندگان هر ساله فصل سرما به مناطق آفتابی مهاجرت ميکنند و بعد به آشيانه بر ميگردنند.درعين حال غيبت های پدر نوعی استقلال عمل و اتکا به نفس در بچه ها ايجاد می کرد.

استيفن در ۱۷ سالگی تحصيلات عاليه را در رشته طبيعی آغاز کرد و از همان زمان به فيزيک اختری و کيهان شناسی علاقه مند شد زيرا در خود کنجکاوی شديدی می يافت که به رمز و راز اختران و آغاز و انجام کيهان پی ببرد. سالهای دهه ۶۰ عصر طلايی کشف فضا پرتاب اولين ماهوارهها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به کره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخی در رسانه ها جوانان را مجذوب می کرد. بعلاوه استيفن از کودکی عاشق رمان های علمی تخيلی بود و مطالعه آن ها نيز بر  اشتياق او به کسب معلومات بيشتر در فيزيک و نجوم و علوم ديگر می افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده ميشد تا دوره دکترا را در رشته کيهان شناسی آغاز کند اما... 

استيفناما به دنبال احساس ناراحتی هايی در عضلات دست و پا استيفن در ژانویه ۱۹۶۳ يعنی اغاز بيست و يک سالگی مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايی که روی او انجام گرفت علائم بيماری بسيار نادر و درمان ناپذيری را نشان داد كه بخشی ازنخاع  و مغزو سيستم عصبی را مورد حمله قرار  ميدهد. معمولا مبتلايان به این بيماری بی درمان مدت زيادی زنده نمی مانند و اين مدت برای استيفن بين دو تا سه سال پيش بينی شده بو د. نوميدی و اندوه عميقی را که پس از آگاهی از جريان بر استيفن مستولی شد می توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته ميديد. دوره دکترا-رويای دانشمند شدن- کشف رمز و راز کيهان - همگی به صورت کاريکاتورهایی در آمدند که در حال دورشدن و رنگ باختن به او  پوزخند می زدند. بجای همه آن خيال پروريهای بلند پروازانه حالا کاری بجز اين از دستش بر  نمی آمد که در گوشه ای بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دو سال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد. اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتری برای مبارزه با نوميدی و بدبينیداد،آشنايی اش در همان ايام با دختری به نام (جين وايلد) بود که بعد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را  به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبی عميقی داشت و معتقد بود که در هر فاجعه ای بذر الهی  اميد وجود دارد که با استقامت و قدرت روحی خود می تواند رشد کند و بارور شود. بايد به خداوند توکل داشت و از ناکاميهايی که پيش می آيد خيزگاههايی برای کاميابی ساخت. استيفن از آن پس، طی دو سال با اشتياق و پشتکار اين برنامه را عملی کرد در حاليکه رشد بيماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به کمک يک عصا و سپس دو عصا راه می رفت. ازدواجش با جين در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادی بود که به پيش بينی دو سال پيش پزشکان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمی انديشيد. پيش بينی پزشکان در مورد بيماری فلج پسيش رونده او نادرست نبود و اين بيماری اکنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مکان از صندلی چرخدار استفاده می کند. و قدرت تحرک از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است با اين دو انگشت او می تواند دکمه های کامپيوتر بسيار پيشرفته ای را فشار دهد که اختصاصا برای او ساخته اند  و بجايش حرف می زند. و رابطه اش را با دنيای خارج برقرار می کند. زيرا از سال ۱۹۸۵ قدرت تكلم خود را نيز از دست داده است.

ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن که بوسيله آن رفت و آمد می کند،از پيشرفته ترين پديده های  تکنولوژی است و با نيروی الکتريکی حرکت می کند. وی اتکای زيادی به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حرکت با آن وسيله ای برای  ابراز احساساتش نيز محسوب می شود. مثلا  اگر در يک ميهمانی به وجد آيد با ويلچرش به سبک خاص خود می رقصد و چنانچه صبرو حوصله اش را در مورد يک شخص مزاحم از دست بدهد در يک مانور سريع از روی پاهای او می شود! بسياری از شاگردانش ضربه چرخهای ويلچر او را تجربه کرده اند و به گفته  خودش يکی از تاسف هايش اين است که طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است.

يکی از شگفتيهای اين آدم مفلوج و نحيف که به ظاهر بايد موجودی تلخ و غمزده و منزوی  باشد شوخ طبعی و شيطنت کودکانه اوست که بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده می شود. در حاليکه اجزای چهره اش بی حرکت و فاقد هرگونه واکنش احساسی و عاطفی هستند اما چشمانش می درخشند.

اين اعجوبه فاقد تحرک عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا کنون دوبار به سفر دور  دنيا رفته و حتی از چين و ديوار باستانی آن ديدن کرده است. همچنين در صدها کنفرانس و  سمينار علمی شرکت کرده است و به ايراد سخنرانی پرداخته است. که البته اين سخنرانی ها قبلا در نوار ضبط و در روز کنفرانس پخش می شود. 

از نکات جالب ديگر در زندگی استيفن هاوکينگ يکی هم اينست که او در سالهای اوليه زناشويی اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يک دختر و دو پسر. لذت پدری و احساس مسئوليت در تامين زندگی فرزندان يکی از مهمترين انگيزه هايی بود که او را در مقابله با مشکلاتش ياری داد زیرا با طبع لجوج و بلند پروازش اصرار داشت که بهترين امکانات زندگی و تحصيل را برای بچه هايش فراهم کند و اين امر مخارج هنگفتی روی دستش ميگذاشت. هزينه خودش هم کم نبود چون می بايست به دو پرستار تمام وقت و يک دستیار حقوق بپردازد و درآمد استادی دانشگاه کفاف اين مخارج را نمی داد. به همين جهت در اواسط دهه 80  به فکر نوشتن کتاب افتاد و در سال ۱۹۸۸ کتاب معروف خود به نام ( تاريخ کوتاهی از زمان) را منتشر کرد

 کتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها ويافته های او درباره ی سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسمانی که بر اساس تئوری پذيرفته شده ای در سال های  اخير از فروريزی و تراکم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته ای آن ها پديد می آيند. ستارگان ديگر را در اطراف خود می بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابی به نيروی جاذبه قوی تر به تدريج ستارگان دورتر را به کام می کشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدی از تراکم می رسد که هر سانتی متر مکعب آن می تواند ميليون ها و حتی ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروی جاذبه آنچنان قوی است که نور و هيچگونه تشعشعی  امکان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمی توانيم حتی با قويترين تلسکوپها اين غولهای نامرئی را رديابی کنيم. اما استيفن هاوکينگ در کتاب تازه اش برداشتهای متفاوتی از سياهچاله ها ارائه داده است.  و با محاسبات خود به اين نتيجه می رسد که اين اجرام بکلی فاقد نورانيت نيستند و  بعلاوه موادی را که از ستارگان ديگر جذب و بلع می کنند در مرحله نهايی تراکم به حالتی  انفجار گونه از يک کانال ديگر بيرون می ريزند. منتها آنچه دفع می شود به همان صورتی نيست که بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعی بوته زرگری هستند که طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل می کنند. از کانال خروجی عناصر تازه در يک در يک جهان نوزاد تزريق می شود که می توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.

هاوکينگ در سال 1976 با يک مدل رياضی نشان داده بود که سياهچاله ها براثر تشعشع انرژی جسم خود را از دست ميدهند و از يک آستانه معين به بعد به کلی تبخير میشوند و از بين ميروند و همه اطلاعاتی که به وسيله سياهچاله دريافت شده بود همراه اين هستار برای هميشه نابود ميشود.استدلال هاوکينگ در دفاع از موضع خود اين بود که ميدان گرانشی بسيار عظيم درون سياهچاله ها موجب نابود شدن اطلاعات ميشود و در درون سياهچاله ها قوانين مکانيک کوانتومی اعتبار خود را از دست ميدهد. 

فيزيکدانهاى ديگر کوشيده اند تا اين پارادوکس را به نحوى حل کنند.  به عنوان نمونه "سمير ماثور" از دانشگاه دولتي اوهايو در کنفرانسي در سال جاری با با استفاده از نظريه ريسمانها استدلال کرد که سياهچاله ها مجموعه ای بهم پيچيده از از اين ريسمان هاى انرژى هستند و تشعشعي که هاوکينگ از ان سخن ميگويد و به اسم خود او نامگذارى شده موجب از بين رفتن اطلاعات درون سياهچاله نمیشود بلکه خود اين تشعشع اطلاعات موجود در سياهچاله را به بيرون انتقال می دهد. اکنون به نظر ميرسد هاوکينگ نيز به نتيجه مشابهي دست يافته باشد هرچند  که احتمالا از مدل ديگرى براى اين منظور استفاده کرده است.

 

شايد سالها طول بکشد تا صحت و سقم نظريه های جديد استيفن هاوکينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگی دارد که عجيب به نظر می رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است که اين نظريه پردازی ها و رهگشائيها از آن می تراود. او برای محاسبات طولانی و پيچيده رياضی و نجومی خود حتی از نوشتن ارقام روی کاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده مغزش زنده است و به قول دکارت چون فکر می کند پس وجود دارد.اما اين موجود، اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرک و تکلم يک سرمشق است.                                           

استيفن هاوکينگ : در آنسوی هر سياهچاله سپيد چشمه ای وجود  دارد.

آثارهاوكينگ:          

كتاب ((تاريخچه زمان)) كه عنوان فرعى «از  انفجار بزرگ تا سياهچاله ها»  را بر خود دارد يكى از مهمترين كتاب  ها  در  حوزه كيهان  شناسى  است  كه  به  موضوعاتى  همچون  تصوير  ما  از  جهان، مكان و زمان،   جهان درحال گسترش،  اصل  عدم  قطعيت  هاينزبرگ و پيامد هاي آن،نيرو هاى اصلى و ذره هاى  بنيادين  طبيعت آغاز و انجام  جهان،  وحدت فيزيك مى پرداخت. ديگر كتاب  مهمى را كه هاوكينگ تاليف كرد((جهان در پوست گردو))نام دارد. ، وى  علاقه اى نداشت كه كتابىهمانند كتاب اول بنگارد و آن را  دنباله  تاريخچه  زمان  يا  تاريخ  مشروحتر  زمان نامگذارى كند. وى مصمم بود در زمانى كه فرصتى  كافى دارد دست به تاليف كتاب  بزند تا مثل(( تاريخچه زمان)) موفق از كار درآيد و البته اين روش  موثر  افتاد  و  كتاب  ((جهان در پوست گردو)) نيز در سال ۲۰۰۲ به عنوان برترين كتاب علمىجايزه آونتيس را از آن خود كرد.

=============================================================

 مراجع:

www.academist.ir

www.1pezeshk.com

http://vahidpg.blogfa.com

www.parssky.com

تهيه و تنظيم:مونا عبدلعلی زاده                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط سعیده کریم نژاد  | 

  russelما همه از ((واقعگرائی ساده نگرانه))شروع  می کنيم ، يعنی از اين آموزه که اشياء  چنانند که می نمايند . تصور می کنيم که  علف سبز است و سنگ سخت است و برف  سرد است .

اما فيزيک به ما اطمينان می دهد که سبزی  علف و سختی سنگ و سردی برف همان  سبزی و سختی و سرديی نيست که ما در  تجربۀ خود می شناسيم بلکه چيزی کاملاً  متفاوت است . وقتی که ناظری خود بر اين  تصور است که سنگی را مشاهده می کند ،  در واقع ، اگر فيزيک را قبول کنيم ، مشغول  مشاهدۀ آثار سنگ بر خود است .

بنابراين به نظر می رسد که علم با خود در  تعارض است : وقتی سخت می کوشد که  عينی باشد ، خود را بر خلاف ميل ، غرقه در  ذهن گرائی می يابد . واقعگرائی ساده  نگرانه به فيزيک می انجامد و فيزيک اگر  راست باشد ، نشان می دهد که واقعگرائی  ساده نگرانه دروغ است .

بنابراين واقعگرائی ساده نگرانه ، اگر راست  باشد ، دروغ است ؛ بنابراين دروغ است .

                                                             ((برتراند راسل))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط سعیده کریم نژاد 

انسان جزئی است از یک کل که ما آن را ((عالم)) می نامیم . جزئی که محدود به زمان و فضا است .
او خود افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه عالم تجربه می کند . که می توان آن را نوعی خطای باصره در خود آگاهیش دانست .
این خطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت به چند نفری که از همه به ما نزدیکترند محدود می کند .
وظیفه دشوار ما باید این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره عواطف خود را گسترش دهیم تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیباییهایش در بر گیرد .
هیچکس قادر نیست کاملاً به این هدف دست یابد اما تلاش برای نیل به آن خود بخشی از روند آزادی و شالوده ای برای امنیت درونی است .

                                                                                               آلبرت آینشتین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:57  توسط مدیر وبلاگ  | 

نگاهی مختصر به زمان

مشهور است که سنت اگوستين گفته است که اگر شخصی تقاضا کند که در زمان معينی او را ببيند او مشکلی نخواهد داشت اما اگر از او بپرسند زمان چيست در پاسخ دادن در ميماند.

زمان يکی از پيچيده ترين کميتهايی است که همواره ذهن همگان را بخود مشغول داشته و دانشمندان و فلاسفه بسياری تلاش کرده اند ماهيت آن را شناسايی و تبيين کنند.. شايد دليل کنجکاوی و حساسيت انسان نسبت به زمان ناشی از عمر کوتاه وی و آرزوی برخورداری از يک زندگانی جاويد باشد.

بخشی ازاين معمای ماهيت زمان ناشی از اين حقيقت است که تجربه های ذهنی زمان بسيار متنوع است :برای دو نفری که دارند فيلمی را تماشا ميکنند و لذت ميبرند ممکن است زمان در لمحه ای بگذرد اما برای فرد ديگری که همان فيلم او را ملول کرده است ممکن است زمان به طورآزارندهای کشدار حس شود.

اگر زمان يک چيز عينی است چگونه ادراک ان اين همه گونا گون است؟

تفاوت ها در ادراک زمان باعث میشود که ضرورت پيدامی کند يک مشخصه عموما قابل مشاهده را(مثلا عبور ظاهری خورشيد از آسمان)را به عنوان شيوه ای برای اندازه گيری گذر زمان به طور مستقل از ذهنيت ها انتخاب کنيم و اين ذهنيت ها را نسبت به يکديگر شاخص گذاری کنيم.

همان طور که انتظار ميرود مسئله زمان هميشه مورد علاقه فيلسوفان بوده است.از لحاظ تاريخی فيلسوفان در اين زمينه به دو گروه تقسيم شده اند: آنهايی که فکر ميکردند زمان عينی است,چيزی است که بطور مستقل از اينکه در جهان چه اتفاق می افتد,مرتبا در حال گذر است و آنهايی که معتقد بودند زمان تنها اگر تغييری موجود باشد,وجود دارد بنابر اين اگر هيچ چيز در جايی تغيير نکند,زمانی نمی گذرد.

افلاطون و نيوتن در اولين دسته يعنی مطلق گرايان و ارسطو و لايپ نيتز در دومين دسته يعنی نسبی گرايان قرار ميگيرند.

باز هم همان طور که انتظار ميرود مسئله زمان برخی از فيلسوفان را بر انگيخته است تا اصلا وجود چنين چيزی را انکار کنند.مشهورترين استدلال بر اين نتيجه گيری را فردی بنام جان مک تا گارت اليس در سال 1908 ارائه کرد.

او ياد اور شد که ما دو نوع اصطلاح شناسی زمان داشته باشيم:

ما گذشته,حال وآينده سخن ميگوييم(مجموعه 1)و نيز ما از اينکه چيزی زودتر,هم زمان يا دير تر از چيز ديگر وجود داشته باشد صحبت ميکنيم(مجموعه2)او استدلال کرد که مجموعه 2 بدمن مجموعه 1 بی معناست زيرا مجموعه 2 با همه رويداد ها به صورت ثابت در زمان رفتار ميکنند اما مجموعه 1 نيز معنايی ندارد زيرا باآنکه هيچ رويدادی بطور منطقی نمی تواند بيش از يکی از خصوصيات 1(گذشته,حال يا اينده بودن)را داشته باشد همه رويداد ها هميشه هر سه اين خصوصيات را دارند زيرا چيزی که حال است از ديدگاه گذشته آينده است و از ديدگاه آينده گذشته(و همين قضيه در مورد همه ترکيبات ديگر صادق است).

مک تاگارت ميگويد ترديدی نيست که هر رویداد معين به طور خاص از ديدگاه زمانی ديگر گذشته,حال يا آينده است چرا که اين امر صرفا تسلسل توقف ناپذيری از پيش بينی های متناقض با اصطلاحات1 را نسبت به خود ان ديدگاه ها به وجود می اورد.بنا بر اين او ادعا کرد زمان,پنداری بيش نيست.

استدلال وی مباحثه ای فلسفی پديد اورد که هنوز ادامه دارد.

 زمان نيوتنی

زمان نيوتنی مطلق و بيرحم است.واقعی ودقيق مقدم به ذات و فقط وابسته و فرمان بردار طبيعت خويش همانند رودخانه ای که با سرعتی ثابت در همه جای کيهان جريان دارد.

نيوتن زمان را به عنوان محيطی شرح داد که در خارج از فضا و مستقل از تمامی فرايند هایيی که در آن روی ميدهند وجود داد گفته ميشود که در اين ديد گاه زمان به گونه ای ميگذرد که گويی يک ساعت کيهانی فرضی وجود دارد که بدون توجه به احساسات ذهنی ما درباره گذر زمان ثانيه ها و ساعت ها و سال ها را رقم می زند.ما هيچ تاثيری بر سرعت جريان زمان نداريم و نميتوانيم ان را تندتر يا کندتر کنيم.

بنا بر ين همان گونه که قبلا هم ذکر شد از ديدگاه نيوتن زمان مطلق و فضا نيز مطلق ومستقل از يکديگرند.

زمان اينشتين  

در سال 1905 ميلادی اينشتين کشف کرد که زمان وفضا به هم وابسته اند و اين واقعيت با عنوان نسبيت خاص شناخته شد.طبق نسبيت سرعت باعث کند شدن گذر زمان می شود.مثلا هرچه يک ساعت با سرعتی نزديکتر به سرعت سير نور حرکت کند زمان تيک تاک آن کوتاهتر خواهد شد.همچنين بر طبق نظريه نسبيت عام اينشتين ساعتی که در يک ميدان گرانشی قوی تر قرار دارد کند تر از ساعتی کار ميکند که در ميدان گرانشی ضعيف تر قرار دارد.

شايد امروزه با دانش بر نظريه های نسبيت عام و خاص اينشتين با خود بگوييم چرا نيوتن زمان را مطلق می  پنداشت؟ 

ازيک نظر می توان به نيوتن حق داد که فضا و زمان را مطلق بداند. زيرا در مکانيک کلاسيک سرعت نامتناهی پذيرفته شده بود و انتقال علائم و آثار گرانشی بصورت آنی منتشر شوند. هرچند بسياری از فيزيکدانان از جمله لايبنيتز باور نيوتن را در مورد زمان قبول نداشتند، اما ايشان نيز نمی توانستند دليل فيزيکی ارائه دهند که چرا زمان مطلق نيست يا آنکه بينش بهتری جايگزين آن کنند. نيوتن چنين تصور می کرد که جهان يک ساعت دارد، اما لايبنيتز جهان را ساعت می پنداشت. در هر صورت هيچکدام از اين دیدگاه ها از پشتوانه ی دلايل فيزيکی برخوردار نبودند. تا آنکه سرانجام انيشتين با نفی سرعت نامتناهی توانست سرعت نور را بعنوان حد سرعت ها مطرح کنند و با استفاده از آن همزمانی ساعتها را در دستگاه های مختلف به چالش بکشد و ثابت کند که زمان نه تنها مطلق نيست، بلکه از يک دستگاه به دستگاه ديگر تغيير می کند.   

زمان از ديد گاه ملا صدرا                                          

در نظر ملاصدرا سکون مفهومی خارجی نيست و جسم بی حرکت متصور نخواهد بود. او حرکت دوری را موجد جميع وقايع عالم می داند و می گويد امواج بطور اتصالی يکديگر را بوجود می آورند. ملاصدرا زمان را نيز عين استمرار و اتصال امواج و حکمتی ازلی فرض می کند، و تصريح می کند اشيا و حوادث اين عالم، امواج جزيی و مشخص  حرکتی کلی اند. وی همچنين استدلال می کند زمان و مکان امور زايد بر وجود جسم نيستند بلکه دو بخش طبيعی متعلق به وجود جسم اند. ملاصدرا زمان را مستند به هيچ جسمی ندانسته، مکان را نيز جسم خاصی قرار نداده است.

سفر در زمان چطور انجام ميشود؟

يكي از جالبترين افكار بشر، ايده جابجايي در بعد زمان است.

البته اگر از يك بعد ديگر به قضيه نگاه كنيم همه ما مسافر زمان هستيم. همين الان كه شما اين را ميخوانيد، زمان در حول و حوش و به پيش ميرود و آينده به حال و حال به گذشته تبديل ميشود. نشانه اش هم رشد موجودات است. ما بزرگ ميشويم و ميميريم. پس زمان در جريان است.

آلبرت اينشتين با ارائه نظريه نسبيت خاص نشان داد كه اين كار از نظر تئوري شدني است. بر طبق اين نظريه اگه شيئي به سرعت نور نزديك شود گذشت زمان برايش آهسته تر صورت ميگيرد. بنابراين اگر بشود با سرعت بيش از سرعت نور حركت كرد، زمان به عقب برگردد. مانع اصلي اين است كه اگر جسمي به سرعت نور نزديك بشود جرم نسبي ان به بينهايت ميل ميكند لذا نميشود شتابي بيش از سرعت نور پيدا كرد. اما شايد يه روز اين مشكل هم حل شود. بر خلاف نويسنده ها و خيالپردازها كه فكر ميكنند سفر در زمان بايد با يك ماشين انجام شود، دانشمندان بر اين عقيده هستند كه اينكار به كمك يك پديده طبيعي صورت ميگيرد. در اين خصوص سه پديده مد نظر است: سياهچاله هاي دوار، كرم چاله ها و ريسمانهاي كيهاني.

سياهچاله ها: اگر يه ستاره چند برابر خورشيد باشد و همه سوختش را بسوزاند، از انجا كه يك نيروي جاذبه قوي دارد لذا جرم خودش در خودش فشرده ميشود و يك حفره سياه رنگ مثل يه قيف درست ميكند كه نيروي جاذبه فوق العاده زيادي دارد طوري كه حتي نور هم نميتواند از آن فرار كند.

كرم چاله : يك سكوي ديگر گذر از زمان است كه ميتواند در عرض چند ساعت ما را چندين سال نوري جابجا كند. فرض كنيد دو نفر دو طرف يك ملافه رو گرفته اند و ميكشند. اگر يك توپ تنيس بر روي ملافه قرار دهيم يك انحنا در سطح ملافه به سمت توپ ايجاد ميشود.

اگر يك تيله به روي اين ملافه قرار دهيم به سمت چاله اي كه ان توپ ايجاد كرده است ميرود. اين نظر اينشتين است كه كرات آسماني در فضا و زمان انحنا ايجاد ميكنند؛ درست مثل همان توپ روي ملافه. حالا اگه فرض كنيم فضا به صورت يك لايه دوبعدي روي يه محور تا شده باشد و بين نيمه بالا و پايين ان خالي باشد و دو جرم هم اندازه در قسمت بالا و پايين مقابل هم قرار گيرد، آن وقت حفره اي كه هر دو ايجاد ميكنند ميتواند به همديگر رسيده و ايجاد يك تونل كند. مثل اين كه يك ميانبر در زمان و مكان ايجاد شده باشد. به اين تونل ميگويند كرم چاله.

اين اميد است كه يك كهكشاني كه ظاهرا ميليونها سال نوري دور از ماست، از راه يك همچين تونلي بيش از چند هزار كيلومتر دور از ما نباشد. در اصل ميشود گفت كرم چاله تونل ارتباطي بين يك سياهچاله و يه سفيدچاله است و ميتواند بين جهان هاي موازي ارتباط برقرار كند و در نتيجه به همان ترتيب ميتواند ما را در زمان جابجا كند. آخرين راه سفر در زمان ريسمانهاي كيهاني است. zaman

 طبق اين نظريه يك سري رشته هايي به ضخامت يه اتم در فضا وجود دارند كه كل جهان را پوشش ميدهند و تحت فشار خيلي زيادي هستند. اينها هم يه نيروي جاذبه خيلي قوي دارند كه هر جسمي را سرعت ميدهند و چون مرزهاي فضا زمان را مغشوش ميكند لذا ميشود از انها براي گذر از زمان استفاده كرد.

 

تونل زمان : واقعيت يا خيال ؟

 چند اشکال بر تئوری سفر در زمان وارد ميباشد.اول اينكه اصلا نفس تئوري سفر در زمان يك پارادوكس است. پارادوكس يا محال نما يعني چيزي كه نقض كننده(نقيض) خودش در درونش است. يك مثال :اگه خدا ميتواند هر كاري را انجام دهد پس آيا ميتواند سنگي درست كند كه خودش هم نتواند تكانش دهد؟ اين يك پارادوكس است چون اگر بگوييم آري پس آنوقت با اينكه خدا هركاري را ميتواند انجام دهد متناقض است و اگر بگوييم نه باز هم همان ميشود يعني خدا هر كاري را نميتواند انجام دهد. يك مثال ديگر اين است كه اگر من در زمان به عقب برگردم , به تاريخي كه هنوز بدنيا نيامده بودم پس چطور ميتوانم آنجا باشم. يا مثلا اگر برگردم و پدربزرگ خودم را بكشم پس من چطور بوجود اومده ام؟ يك راه حلي كه براي اين مشكل پيدا شده است، نظريه جهانهاي موازي است. طبق اين نظريه امكان دارد چندين جهان وجود داشته باشد كه مشابه جهان ماست اما ترتيب وقايع در آانها فرق ميكند. پس وقتي به عقب برميگرديم در يك جهان ديگر وجود داريم نه در جهاني كه در آن هستيم. طبق اين نظريه بينهايت جهان موازي وجود دارد و ما هر دستكاري كه در گذشته انجام بدهيم يك جهان جديد پديد مي ايد.

يک تاريخچه کوتاه از دنيای ما

۱۵ ميليارد سال پيش: انفجار بزرگ، آغاز مکان و زمان، بوجود آمدن قوانين فيزيک. دنيا غباری از اتمهاست که در انعکاس نور باقی مانده از انفجار پراکنده‌اند.
۵ ميليارد سال پيش: شکل گرفتن تدريجی سيارات و ستارات کهکشان راه شيری.
۴ ميليارد سال پيش: سرد شدن زمين و شکل گيری پوسته زمين.
۳ و نيم ميليارد سال پيش: اولين انواع حيات (زنجيرهای پروتئينی) شکل ميگيرن. طول شبانه روز روی زمين فقط ۶ ساعته.
۲ و نيم ميليارد سال پيش: انواعی از حيات ابتدايی گياهی که اکسيژن توليد ميکنند در درياها شکل ميگيرند. در جو زمين اکسيژن پيدا می‌شود.
۲ ميليارد سال پيش: ظاهر شدن اولين باکتری‌های هوازی.
۱ ميليارد سال پيش: اولين موجودات دو جنسی (نر و ماده) پيدا می‌شن که مرحله جديدی در تکامل موجودات شکل می‌دن (چون حالا ژن های دو موجود قاطی میشه و فرزند تفاوت زیادی با هریک از والدینش میتونه داشته باشه). سرعت تکامل موجودات به شدت افزایش پیدا میکنه.
۸۰۰ ميليون سال پيش: زندگی حيوانی در دريا شکل گرفته. زندگی گياهی به خشکی رسيده و سطح اکسيژن خشکی به شدت افزايش يافته (يک صدم مقدار فعلی)
۴۰۰ ميليون سال پيش: آغاز زندگی غير گياهی در خشکی (حشرات)
۳۰۰ ميليون سال پيش: حيوانات تخم‌گذار (خزندگان) به خشکی ميايند.
۲۵۰ ميليون سال پيش: برخورد يک ستاره دنباله دار به زمين. مرگ ۹۰٪ موجودات دريا و ۷۰٪ موجودات خشکی.
۲۰۰ ميليون سال پيش: امپراطوری دايناسورها.
۱۰۰ ميليون سال پيش: آغاز زندگی پستانداران.
۶۵ ميليون سال پيش: برخورد يک ستاره دنباله دار ديگر به زمين. مرگ اکثر دايناسورها و بسياری از گونه‌های حيوانی. آغاز ۵ هزار سال تاريکی در اثر غبار انفجار.
۳۰ ميليون سال پيش: امپراطوری پستانداران.
۲۳ ميليون سال پيش: اولين ميمون‌ها در آفريقا.
۷ ميليون سال پيش: شامپانزه (۹۹٪ شباهت ژنتيک با بشر).
۱۰۰ هزار سال پيش: انسان امروزی (از نظر ژنتيک)
۵۰ هزار سال پيش: ابزار سازی. ابزار سنگی و استخوانی.
۱۵ هزار سال پيش: اولين نقاشی‌ها روی ديوارهای غار
۱۰ هزار سال پيش: آغاز کشاورزی و دامداری و خانه سازی، موزيک...
۷ هزار سال پيش: اولين تمدن شهری در بابل. اسب سواری.
۲ هزار سال پيش: تولد مسيح و جهانگيرشدن يگانه‌پرستی.
۱ هزار سال پيش: تمدن اسلامی.
۵۰۰ سال پيش: رنسانس.
*******************************************************************
منابع:

http://www.hamshahri.net
http://chp_theory.persiangig.com
http://shocolat.blogfa.com
http://biandish.blogfa.com
http://www.118asnaf.com

تهيه و تنظيم : افشان مافي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:3  توسط سعیده کریم نژاد 

  ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭اين نكته قابل توجه است كه در تصريح خصايصي كه الهيات مقدس را مستحق عنوان ((ملكه)) مي نمايد قصور رفته است و من اطمينان ندارم كه اين قصور تعمدي نباشد.يك موجب چنين استحقاق ممكن است اين باشد كه الهيات شامل  هر گونه مطلبي است كه از عموم علوم ديگر اقتباس شده است و همه چيز را با روشهاي نيكوتر و دانش عميق تر مدلل مي سازد..galile

موجب ديگر براي اطلاق عنوان ملكه به الهيات مي تواند اين باشد كه الهيات به موضوعي مي پردازدكه از لحاظ شأن بر تمام موضوعاتي كه موجد علوم ديگر است برتري دارد و  تعليماتش در رشته هاي بلند پايه تري ابراز مي شود.من تصور مي كنم كه اطلاق عنوان ملكه به الهيات بر طبق توجيه اول مورد تأئيد حكماي الهي كه در علوم ديگر مهارتي دارند واقع نخواهد گرديد.به گمان من هيچ يك از اينان نخواهند گفت كه علوم هندسه و ستاره شناسي و  موسيقي و پزشكي در كتاب مقدس به طرزي عاليتر از آنچه  در كتابهاي ارشميدس و  بطلميوس و بوئيتوس و جالينوس بيان شده است تشريح گرديده باشد.بنابراين احتمال مي رود كه اين عنوان رفيع به معناي دوم به الهيات اطلاق گرديده  باشد.يعني به سبب موضوع آن و از آن رو كه علم به حقايقي كه به هيچ صورت ديگر به پندار آدمي خاصه در باب نيل به سعادت ابدي نمي توانست بگنجد به طرز معجزه آسا و به صرف وحي الهي به بشر ارزاني مي گردد.بنابراين شايسته است تصديق كنيم كه الهيات عاليترين تفكرات ملكوتي رادر بر دارد و به مناسبت همين شأن در بين علوم بر سرير شاهانه اي قرار گرفته است.اينك بدين طريق مقام والاي الهيات معلوم گرديد مي توانيم بگوئيم كه اگر اين حكمت بلند پايه به مقام تفكرات پائينتر و حقيرتر درباره ي علوم فرعي تنزل نكند و نسبت به آنها به علت اينكه با سعادت ابدي ارتباطي ندارند توجهي ننمايند،در اين صورت آموزندگان اين حكمت نمي بايست براي خود مدعي اين حق شوند كه درباره ي مباحث مربوط به حرفه هايي كه نياموخته و بدان عمل نكرده اند فتوي دهند.آري اين قضيه مانند آن است كه حكمران مستبدي كه نه پزشك است و نه معمار اما خود را آمر مطلق مي داند بنابر هوس خويش مبادرت به تجويز دارو و برپاكردن بناهايي بنمايد كه بالنتيجه جان بيماران بينواي خود را به خطر اندازد و مجب فروريختن سريع ساختمانهايي كه برپا كرده است گردد...

 

 ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:59  توسط سعیده کریم نژاد 

اقليدس رياضيدان يوناني،پسر نوقطرس بن برنيقس،رياضيدان و منجم بزرگ تاريخ علم،به سال 323 ق.م متولد شد،وي از تبار فنيقی و نخستين رئيس بخش رياضيات بود، در زبان يونانی اقلی به معنی کليد و دس به معنای هندسه و اقليدس به معنای کليد هندسه است،در آن زمان مرگ اسكندر فرا رسيد و سردارانش براي كسب قدرت با يكديگر جنگيدند. بطلميوس يكي از سرداران اسكندر بود كه مصر را گرفت و در آن جا تشكيل حكومت داد. وي از علم و دانش حمايت مي كرد و دانشمندان و دوستداران علم و دانش را دعوت مي كرد تا در اسكندريه اقامت كنند.
اقليدس بيش از 30 سال نداشت كه به خواهش و درخواست بطلميوس براي تدريس به اسكندريه رفت و در اين شهر مكتب فلسفي خود را پايه گذاري كرد. اقليدس مردي محبوب، آرام، فروتن و نيكوكار بود و در حضور مستبدان و سرداران زورگو در نهايت صراحت صحبت مي كرد. بطلميوس فرمانرواي مصر هنگامي كه خواست هندسه را بياموزد آن را دشوار ديد و ترجيح داد كه از راه ساده تري به فهم آن موفق شود، بنابر اين از اقليدس پرسيد: آيا امكان دارد قضايا را به نحو ساده تري بيان كرد؟ اقليدس به وي جواب داد: غير ممكن است، در هندسه راه مخصوص شاهانه وجود ندارد!
وي به ماديات اهميت چنداني نمي داد.زماني كه شاگردي از وي پرسيد كه از هندسه چه نفعي مي بريم؟در پاسخ به وي رو به غلامي كرد و گفت كه به شاگردش يك اوبولوس بدهد زيرا كه وي مي خواهد از آنچه كه مي خواند بهره ببرد.وي بسيار متواضع و مهربان بود.
در حدود 300 ق.م ،اقليدس مدرسه اي را در اسكندريه بنا مي كند كه به مركز مطالعات علمي يونان مبدل مي گردد.
 كتاب مقدمات اقليدس يا كتاب هندسه كه سه قرن قبل از ميلاد به نگارش در آمده، به زبان هاي مختلف دنيا ترجمه شده است و از آن زمان كه فن چاپ مرسوم شد تا به حال بيش از2000 بار چاپ گرديده است.زمانيكه اين كتاب منتشر شد، چنان نويسنده اش را مشهور كرد كه تا20 قرن بعد هرگونه تغيير در آن به معني توهين به مقدسات عالم محسوب مي شد. تامدتها مردم بر اين تصور بودند كه اصل موضوع هاي اقليدس هيچ گاه قابل تغيير نيست و تغيير در آن صورت نمي گيرد، اما دانشمندان برجسته اي چون ريمان لباچفسكي، علم رياضيات را توسعه دادند و هندسه هايي غيراقليدسي ارائه كردند.اقليدس نابغه برجسته اي بود كه ذوق سرشاري در زمينه تدوين داشت و اين مطلب را مي توان با مطالعه كتاب (نور) به خوبي متوجه شد.
قرن‌ پنجم‌ شاهد اوج‌ قدرت‌ ادبي‌ يونان‌، قرن‌ چهارم شاهد شكوفايي‌ فلسفه‌ و قرن‌ سوم‌ شاهد تكامل‌ علوم‌ بود. سلاطين‌ بيش‌ از دموكراسيها نسبت‌ به‌ تحقيقات‌ علمي‌ گذشت‌ و مساعدت‌ روا مي‌داشتند. اسكندر كاروانهايي‌ مركب‌ از جدولهاي‌ نجومي‌ بابلي‌ به‌ شهرهاي‌ يوناني‌ سواحل‌ آسيا فرستاد كه‌ به‌ زودي‌ به‌ زبان‌ يوناني‌ ترجمه‌ شدند. بطالسه‌ موزه‌ي‌ مطالعات عالي‌ را بر پا داشتند و علوم‌ و ادبيات‌ فرهنگهاي‌ مديترانه‌اي‌ را در كتابخانه‌ي‌ كتابخانه‌ي بزرگ‌ خود متمركز كردند. بطالسه‌ موزه‌ي‌ مطالعات عالي‌ را بر پا داشتند. آپولونيوس‌ مقاطع‌ مخروطي‌ خود را به‌ آتالوس‌ اول‌ هديه كرد،‌و ارشميدس‌ تحت‌ حمايت‌ هيرون‌ دوم‌ به‌ تعيين‌ نسبت‌ محيط‌ دايره‌ به‌ قطر آن‌ و محاسبه‌ي‌ تعداد ماسه‌هايي‌ كه‌ براي‌ پر كردن‌ جهان‌ لازم‌ است‌ پرداخت.
با وجود تمامي اينها،موفقترين علم نزد آن زمان هندسه بود.اقليدس متعلق به اين دوره مي باشد.حدود 2000 سال است كه  اقليدس با علم هندسه ياد مي كنيم.ارشميدس از دانشمندان باستان نيز دوراني را در نزد شاگردان اقليدس به تحصيل علم پرداخت و به رياضيات اشتياق فراواني يافت.

آثار اقليدس:
اقليدس مجموعه ای از 13 کتاب را به نام اصول تاليف می کند(كتابهاي‌ اول‌ و دوم‌ خلاصه‌اي‌ از كارهاي‌ فيثاغورس‌ در هندسه‌ به‌ دست‌ مي‌دهند، كتاب‌ سوم‌ كارهاي‌ بقراط‌ خيوسي،كتاب‌ پنجم‌ كارهاي‌ ائودوكسوس، كتابهاي‌ چهارم، ششم‌ و يازدهم‌ و دوازدهم‌ كارهاي‌ فبثاغورسيان‌ متأخر و دانشمندان‌ هندسه‌ي يوناني،‌ كتابهاي‌ هفتم‌ تا دهم‌ از رياضيات‌ عالي‌ بحث‌ مي‌كنند.)،اين کتابها همچنين زير بنای رياضيات جديد را پی می نهند.
 كه مهمترين کتاب او می باشد و به عربی ترجمه شده و در سراسر اروپا و خاور ميانه گسترش يافت . کتاب اصول وی در زمينه هندسی يونانی ، جبر و نظريه اعداد نوشته شده است . که شامل 13 مقاله و 465 قضيه می باشد و در زمينه دايره ، خط راست ، هندسه فضايی  صفحه و کره ، اشکال منتظم ، اعداد گنگ ، استفاده از خط کش و پرگار در ترسيمات و ..... می باشد که البته اقليدس مطالب و نظريه های جديد عنوان نکرده بلکه همان نظريه های دانشمندان پيشين خود را به صورت قضايا و برهانهای منطقی عنوان نموده است. در اين كتابها بدون هيچ مقدمه ي خاصي به تعريف ساده ي قضيه،سپس به فرضيه هاي لازم،و بالاخره به‌ بديهيات‌ يا علوم‌ متعارف‌ مي‌پرازد.
به‌ پيروي‌ از دستورات‌ افلاطون‌، خود را مقيد به‌ ارقام‌ و شواهدي‌ مي‌نمود كه‌ جز خط‌كش‌ و پرگار ابزاري‌ نخواهد. اصول مجموعه كتابي است كه تنها كتابي‌ كه‌ از لحاظ‌ دوام‌ تاريخي‌ با آن‌ برابر است‌ «انجيل‌» است‌.
بسياری از رياضيدانان برجسته نخستين گرايش خود را به رياضيات مديون کتاب اصول اقليدس هستند يکي از روشهايی که اقليدس در اين کتاب به کار برده است برهان خلف می باشد برای مثال اگر الف دروغ باشد پس ب راست است . ب دروغ است پس الف راست است .

اثر مفقود اقليدس‌، ((مقاطع‌ مخروطي‌))، خلاصه‌ي‌ مطالعات‌ منايخموس‌، آريستايوس‌ و ديگران‌ در رشته‌ي‌ مخروطات‌ است‌.

 هندسه ي اقليدسي:

اقليدس واضع علم هندسه به شمار می رود. قبل از وی يونانيان و مصريان و بابليان و اقوام ديگر- از راه تجربه – اطلاعاتی در باب اشکال هندسی و حقايق مربوط به آنها داشتند. ولی اين اطلاعات هندسی به صورت مجموعه ای از احکام متفرق بود که هر يک مستقلاً و جدا از سايرين، مورد نظر قرار می گرفت. بديهی است که اين گونه اطلاعات پراکنده و متفرق را نمی توان علم ناميد. اقليدس، با کشف روابط منطقی اين احکام و استنتاج بعضی از آنها را از بعضی ديگر اطلاعات پراکنده و جداگانه ی مذکور را تنطيم و تکميل کرد. از همين جا است که او را پدر و واضع علم هندسه می دانند. «اقليدس علم هندسه را بر روش قياسی بنا نهاد. هندسه ی اقليدسی با چند تعريف و اصل موضوع شروع می شود و سپس استخراج قضايا می آيد. تعاريفی که اقليدس می آورد از اين قبيل است:
نقطه آن است که جزء ندارد.
«خط طول بلاعرض است.»
«ولی اقليدس تمام حدود وارد در علم هندسه را تعريف می کند. مثلاً کلماتی را که در دو تعريف مذکور به کار رفته، از قبيل جزء و طول و عرض تعريف نکرده است. اينها از حدود اوليه ی دستگاه اقليدس است. در تعريفات بعدی از حدودی که قبلاً تعریف شده کمک گرفته می شود. مثلاً وی خط مستقيم را چنين تعريف می کند:
«خط مستقيم خطی است که بين دو انتهای خود هموار باشد.». «اقليدس در تأسيس علم هندسه احکامی چند را بدون دليل می پذيرد. وی اين احکام را به دو دسته تقسيم می کند که عبارتند از اصل موضوع ها و علوم متعارفی، ولی دليلی برای اين تقسيم اقامه نمی نمايد. شايد وی بعضی از احکام مذکور را کلی تر يا واضح تر از بعضی ديگر می پنداشته است. در هر حال هندسه ی اقليدسی نه فقط مدعی بوده که تمام قضايای آن نتيجه ی منطقی اصل موضوع ها و علوم متعارفی است و مانند آنها راست است، بلکه مدعی بداهت اصل موضوع ها و علوم متعارفی نيز بوده است. اين تقسيم بندی در علوم قياسی امروز منسوخ است. تئوری های قياسی مدعی آن نيستند که اصل موضوع های آنها في لبداهه راست است، بلکه هر حکمی از يک تئوری قياسی که بدون اثبات در آن تئوری پذيرفته شود، اصلی موضوعی از آن تئوری محسوب می شود.
بر اساس هندسه اقليدس كه آن را هندسه مسطحه ودو بعدى مى‏خوانند جهان، نامحدود و بى‏مرز است، اين ديدگاه از اصل پنجم برخاسته است كه بر اساس آن: دو خط موازى ومستقيم اگر تا بى‏نهايت هم امتداد يابند هيچ‏گاه همديگر را قطع نمى‏كنند و فاصله‏شان همواره ثابت است. اصل پنجم اقليدس اين است: «اگر خطى بر دو خط راست فرو افتد با آنها دو زاويه بسازد، چنان كه مجموعشان از دو قائمه كمتر باشد، وقتى كه آن دو خط به طور نامتناهى امتداد داده شوند، در طرفى كه زاويه‏هاى كوچكتر از دو قائمه قرار دارند به يكديگر مى‏رسند».
بسيارى از دانشمندان كوشيدند اصل پنجم اقليدس را چون چهار اصل ديگر اثبات كنند و موفق نشدند، از جمله مردانى كه در اثبات اين اصل تلاش كردند:
ابوالحسن ثابت‏بن قره حرانى (221 تا 288ه.ق) پزشك، رياضى‏دان، اختر شناس و مترجم نامدار بود، وى با روشى كه پس از او ابوعلى حسن، مكنى به ابن هيثم،معروف به بصرى (354تا 420ه.ق) پزشك، فيزيكدان، رياضى‏دان و بزرگترين محقق در شاخه‏ى نورشناسى فيزيك به كار گرفت و همچنين:حكيم ابوالفتح عمر خيام نيشابورى (439 تا 526ه.ق) حكيم، فيلسوف، شاعر، اخترشناس و رياضى‏دان(همه در اصل پنجم اقليدس ترديد داشتند)، هر كدام خواستند به نحوى آن را اثبات كنند ولى توفيق به دست نياوردند.
خواجه نصيرالدين حكيم والا مقام خطه‏ى طوس(597 تا 672ه.ق) منجم، رياضى‏دان، سياستمدار و نويسنده زبردست نيز در اثبات اصل پنجم به نتيجه‏اى نرسيد، وى شرحى به عربى بر اقليدس و رساله‏اى درباره‏ى اصل‏هاى اقليدسى نوشت و در بررسى اصل پنجم و براى اثبات آن به اهميت قضيه‏ى «مجموع زاويه‏هاى مثلث‏برابر دو قائمه است‏» توجه كرده و خواست از اين روى كرد نتيجه بگيرد.
جان واليس(1616 تا 1703م) به كار خواجه نصيرالدين و شيوه‏ى استدلال او دلبستگى پيدا كرده و در سال 1651م استدلال او را در كلاس درس دانشگاه اكسفورد به كار برد.
ولي آنگونه كه گويند: خود اقليدس از اين اصل و دست آوردهاى آن ناخشنود بود وچشم به پيدايش هندسه نا اقليدسى دوخت.
کار ديگر و جالبي كه توسط خيام انجام شد، نقد و بحثی بود که وی درباره مسائل هندسی که اقليدس مطرح و اصول هندسی که اقليدس آنها را تدوين کرده بود، انجام داد. وی به بحث در خصوص تاريخچه بحثهای هندسی در يونان پرداخت و نظرات جديدی در خوصوص برخی اصول، نظير اصل مهم هندسه اقليدسی يعنی اصل توازی مطرح کرد. خيام در اين دوره بحثی را آغاز کرد که بعدها باعث گسترش مفهوم عدد شد. در اين دوره اعدادی که شناخته شده بودند تنها بخشی از عددهای حقيقی را در بر می گرفتند و هنوز اعداد اصم شناخته شده نبودند. خيام با بحثی که بر سر تعريف نسبت – که در کتاب اصول اقليدس آمده است بيان می کند تعريف اسلامی نسبت عروف شده جايگزین ميکند و سپس با توجه به تعريف جديد مفهومی از نسبت قطر يک مربع به ضلع آن را ارائه می کند. امروزه اين عدد را می شناسيم و به عنوان عددی اصم از آن ياد می کنيم؛ اما در زمان خيام اين موجودات وجود نداشتند و خيام بر اين عقيده بود که بايد برای آنها رده جديدی از اعداد در نظر گرفته شود. تا تعريف نسبت بتواند به طور فراگير و کامل ادراک شود. اين بحثی بود که سرانجام شکافهای موجود در محور اعداد حقيقی را کاهش داد و باعث شد بحث اعداد حقيقی مطرح شود.

هندسه ي نا اقليدسي:
نيکلای ايوانويچ لباچفسکی،از جمله اولين کسانی بود که قواعد هندسه اقليدسی را که بيش از 2000 سال بر علوم مختلف رياضی و فيزيک حاکم بود درهم شکست. کسی باورش نمی شد هنگامی که اروپا مرکز علم بود شخصی در گوشه ای از روسيه بتواند پايه های هندسه اقليدسی را به لرزه در بياورد و پايه های علم در قرن نوزدهم را پی ريزی کند.

در ميان اصول هندسه اصلي وجود دارد كه به اين صورت بيان مي شود: از هر نقطه خارج يک خط نمی توان بيش از يک خط موازی- در همان صفحه ای که خط و نقطه در آن قرار دارند- به موازات آن خط رسم کرد.
 
در طول سالها اين اصل اقليدس مشکل بزرگی برای رياضی دانان بود.چرا که ظاهری شبيه به قضيه داشت تا اصل. آنرا با اين اصل اقليدس که می گويد بين هر دو نقطه می توان يک خط راست کشيد و يا اينکه همه زوايای قائمه با هم برابر هستند مقايسه کنيد.
حقيقت آن است که بسياری از رياضی دانان سعی کردند که اين اصل اقليدس را اثبات کنند اما متاسفانه هرگز اين امر ممکن نشد. حتی خيام در برخی مقالات خود سعی در اثبات اين اصل کرد اما او نيز همانند سايرين به نتيجه نرسيد.
لباچفسکی (1792 - 1856) نيز همانند بسياری از دانشمندان علوم رياضی سعي در اثبات اين اصل کرد و هنگامی که به نتيجه مطلوب نرسيد نزد خود به اين فکر فرو رفت که اين چه هندسه ای است که بر پايه چنين اصل بی اعتباری استوار شده است. اما لباچفسکی در کوشش بعدی خود سعی کرد تا رابطه ميان هندسه و دنيای واقعی را پيدا کند.
او معتقد بود اگر نتوانيم از ساير اصول هندسه اقليدسی اين اصل را ثابت کنيم باید به فکر مجموعه اصول ديگری برای هندسه باشيم. اصولی که در دنيای واقعی حضور دارند. او پس از بررسی های بسيار چنين بيان کرد:
“از هر نقطه خارج يک خط می توان لااقل دو خط در همان صفحه به موازات خط رسم کرد ”
هر چند پس از اين فرض بنظر می رسيد که وی در ادامه به تناقض های بسياری خواهد رسيد اما او توانست بر اساس همين فرض و مفروضات قبلی اقليدس به مجموعه جديد از اصول هندسی برسد که حاوی هيچگونه تناقضی نباشد. او پايه های هندسه ای را بنا نهاد که بعدها کمک بسيار زيادی به فيزيک و مکانيک غير نيوتنی نمود.
هندسه هذلولوى نا اقليدسى :

بوليايى (1775تا 1856م) و لباچفسكى(1793 تا 1856م) در اوايل سده نوزدهم هندسه‏ى نااقليدسى را كشف كردند، اما كشف آن به وسيله‏ى يك كشيش ««زوئيت‏» ايتاليايى تقريبا صد سال پيش تر صورت پذيرفته بود، همچنين اندكى بعد در آلمان:يوهان هاينريخ لامبرت(1718 تا 1777م) نيز به كشف هندسه‏ى نا اقليدسى بسيار نزديك شد، به بيان ديگر ،هندسه نا اقليدسى را نه يك تن بلكه تنى چند در نقاط مختلف جهان بى‏ارتباط به يكديگر كشف كردند، مثلا گاوس(1777تا 1855م) در آلمان، بوليايى درمجارستان(هنگرى) لباچفسكى در روسيه به اين كشف دست‏ يافتند، گاوس همان راه ساكرى و لامبرت كه با آثارشان آشنايى داشت را مى‏پيمود، و لباچفسكى نبوغ گاوس را صحه گذاشت و گفت: هيچ برهان قطعى درباره‏ى اصل پنجم وجود ندارد. وى در نظريه‏ى جديد خاطرنشان ساخت كه از هر نقطه بيش از يك خطا به موازات خط مفروضى مى‏توان رسم كرد، و مجموع زاويه‏هاى مثلث كمتر از دو قائمه است. كاربرد اين هندسه در سطوح منحنى چون سطح يك زين اسب است، و مى‏توان در آن عده‏ى فراوانى خطوط ژئودزى( خطوط مستقيم در سطح مستوى هندسه اقليدسى) رسم كرد كه هيچ يك از آنها هر چه به هر سو هم كشيده شوند يك خط ژئودزى معين را قطع نمى‏كنند.
بر اين اساس، در سطح يك زين مجموع سه زاويه مثلثى كه تشكيل مى‏شود همواره كوچكتر از دو زاويه قائمه است، و اختلاف بستگى به اندازه مثلث دارد. سطوحى كه داراى خواص يك سطح زينى (هندسه هذلولوى) هستند انحناء و سطوح منفى نام دارند.
هندسه نا اقليدسى بيضوى :
برنهارديمان (1826 تا 1866م) شاگرد گاوس در يك سخنرانى گفت: فضا لازم نيست نامتناهى باشد هر چند بى مرز تصور شود، يعنى مى‏توان گفت: دو خط با هم موازى نيستند و مجموع زاويه‏هاى يك مثلث‏بزرگتر از دو قائمه است و فضا از سه جهت (طول، عرض، ژرفا) بسط يافته است، و اين حالت مخالف با سطح زين را با هندسه بر سطح يك كره نشان مى‏دهند، در اين حالت كروى خطوط ژئودزى همان قوسهاى دايره عظيمه هستند و هر دو دايره عظيمه غير مشخص همواره يكديگر را در دو نقطه قطع مى‏كنند و خطوط موازى به هيچ وجه وجود ندارند.
در اين هندسه مجموعه‏ى سه زاويه‏ى مثلث همواره بزرگتر از دو قائمه است .سطوح اين هندسه با انحناى مثبت‏شناخته شده‏اند.
روش و طرز كار رياضى براى توصيف فضاهاى سه بعدى منحنى و نيز فضاهاى منحنى با ابعاد بيشتر توسط ريمان تكميل شد و براى استفاده اينشتاين وقتى كه فكر ملا اتصالى ( زمان و بعد چهارم) را تصور كرد آماده بود.

كيهان شناسى اينشتين :
آلبرات اينشتين (1879تا 1955م) كيهان شناسى خود را بر پايه هندسه غير اقليدسى بنا نهاد كه در آن حجم جهان، محدود تلقى مى‏شود، در هندسه او (بيضوى) سه زاويه مثلث‏بيش از 180 درجه است، و چنان چه خط مستقيمى تا بى‏نهايت ادامه يابد نهايتا به نقطه آغاز برمى‏گردد، يعنى خط مستقيم با انحناء مشخص انحناء مى‏يابد، و اين شعاع نشانگر اندازه‏ى جهان است، اين نوع جهان فاقد كرانه و فضاى خالى خواهد بود، و كهكشانها و ستارگان با توزيع همگن، كل آن را خواهند پوشاند و تعداد محدودى ستاره و كهكشان در حجم محدود آن وجود خواهند داشت.
طرفداران اين نظريه معتقدند با اين روش (هندسه بيضوى) امكان دارد به تبيين جهان پرداخت، در اين مدل، جهان ايستا و بدون انبساط است، اينشتين به اين نكته پى برد كه جهان نه همانند مدل «نيوتون‏» نامحدود است و نه مى‏توان محدود و احاطه شده به يك جهان تهى باشد، بلكه فضا با انحناى مثبت‏بيانگر محدوديت جهان است.
در معادلات اينشتين شعاع جهان حدود 20 ميليارد ( 1010×2) پارسك به دست مى‏آيد، يعنى تقريبا برابر 20/65 ميليارد سال نورى.
ليكن اين نظريه با كشف نسبيت ، با اشكال‏هاى پيچيده و بغرنجى از جانب خود اينشتين روبه رو گشت .
مدل هندسه اقليدسى از سوى اصل پنجم، دو بعدى بودن و... مخدوش شمرده شده وكوشش‏هاى دانشمندان از خود اقليدس گرفته تا سايران در استدلالى كردن آن به نتيجه‏اى نرسيده است.

هندسه نااقليدسى و نسبيت عام اينشتين:
در قرن نوزدهم دو رياضيدان بزرگ به نام «لباچفسكى» و «ريمان» دو نظام هندسى را صورت بندى كردند. كه هندسه را از سيطره اقليدس خارج مى كرد. صورت بندى «اقليدس» از هندسه تا قرن نوزدهم بسيار پررونق بود و پنداشته مى شد كه نظام اقليدس يگانه نظامى است كه امكان پذير است. اين نظام بى چون و چرا توصيفى درست از جهان انگاشته مى شد. هندسه اقليدسى مدلى براى ساختار نظريه هاى علمى بود و نيوتن و ديگر دانشمندان از آن پيروى مى كردند.
 هندسه اقليدسى فضايى را مفروض مى گيرد كه هيچ گونه خميدگى و انحنا ندارد. اما نظام هندسى لباچفسكى و ريمانى اين خميدگى را مفروض مى گيرند. (مانند سطح يك كره) همچنين در هندسه هاى نااقليدسى جمع زواياى مثلث برابر با ۱۸۰ درجه نيست. (در هندسه اقليدسى جمع زواياى مثلث برابر با ۱۸۰ درجه است.) ظهور اين هندسه هاى عجيب و غريب براى رياضيدانان جالب توجه بود اما اهميت آنها وقتى روشن شد كه نسبيت عام اينشتين توسط بيشتر فيزيكدانان به عنوان جايگزينى براى نظريه نيوتن از مكان، زمان و گرانش پذيرفته شد. چون صورت بندى نسبيت عام اينشتين مبتنى بر هندسه((ريماني)) است. در اين نظريه هندسه زمان و مكان به جاى آن كه صاف باشد منحنى است. نظريه نسبيت خاص اينشتين تمايز آشكارى ميان رياضيات محض و رياضيات كاربردى است. هندسه محض مطالعه سيستم هاى رياضى مختلف است كه به وسيله نظام هاى اصول موضوعه متفاوتى توصيف شده اند. اما هندسه محض انتزاعى است و هيچ ربطى با جهان مادى ندارد يعنى فقط به روابط مفاهيم رياضى با همديگر، بدون ارجاع به تجربه مى پردازد. هندسه كاربردى، كاربرد رياضيات در واقعيت است. هندسه كاربردى به وسيله تجربه فراگرفته مى شود و مفاهيم انتزاعى برحسب عناصرى تفسير مى شوند كه بازتاب جهان تجربه اند. نظريه نسبيت، تفسيرى منسجم از مفهوم حركت، زمان و مكان به ما مى دهد. اينشتين براى تبيين حركت نور از هندسه نااقليدسى استفاده كرد. بدين منظور هندسه((ريماني)) را برگزيد.
هندسه اقليدسى براى دستگاهى مشتمل بر خط هاى راست در يك صفحه طرح ريزى شده است اما در عالم واقع يك چنين خط هاى راستى وجود ندارد. اينشتين معتقد بود امور واقع هندسه ريمانى را اقتضا كرده اند. نور بر اثر ميدان هاى گرانشى خميده شده و به صورت منحنى در مى آيد يعنى سير نورمستقيم نيست بلكه به صورت منحنى ها و دايره هاى عظيمى است كه سطح كرات آنها را پديد آورده اند. نور به سبب ميدان هاى گرانشى كه بر اثر اجرام آسمانى پديد مى آيدخط سيرى منحنى دارد. براساس نسبيت عام نور در راستاى كوتاه ترين خطوط بين نقاط حركت مى كند اما گاهى اين خطوط منحنى هستند چون حضور ماده موجب انحنادر مكان - زمان مى شود.
در نظريه نسبيت عام گرانش يك نيرو نيست بلكه نامى است كه ما به اثر انحناى زمان ـ مكان بر حركت اشيا مي دهيم. آزمون هاى عملى ثابت كردند كه شالوده عالم نااقليدسى است و شايد نظريه نسبيت عام بهترين راهنمايى باشد كه ما با آن مى توانيم اشيا را مشاهده كنيم. اما مدافعين هندسه اقليدسى معتقد بودند كه به وسيله آزمايش نمى توان تصميم گرفت كه ساختار هندسى جهان اقليدسى است يا نااقليدسى. چون مى توان نيروهايى به سيستم مبتنى بر هندسه اقليدسى اضافه كرد به طورى كه شبيه اثرات ساختار نااقليدسى باشد. نيروهايى كه اندازه گيرى هاى ما از طول و زمان را چنان تغيير دهندكه پديده هايى سازگار با زمان ـ مكان خميده به وجود آيد. اين نظريه به((قراردادگرايى)) مشهور است كه نخستين بار از طرف رياضيدان و فيزيكدان فرانسوى((هنرى پوانكاره)) ابراز شد. اما نظريه هايى كه بدين طريق به دست مى آوريم ممكن است كاملاً جعلى و موقتى باشند. اما آيا دلايل كافى براى رد آنها وجود دارد؟
=================================
منابع:
http://daneshnameh.roshd.ir
http://www.hupaa.com
http://www.yazdedu.ir
http://www.iptra.ir
http://www.hosc.blogfa.com
http://www.jamejamshid.com
http://www.al-shia.com
http://www.kayhannews.ir
http://www.riazi.blogfa.com
http://www.kashef.ropage.com
http://www.waitaminute.blogfa.com

تنظيم: سعيده كريم نژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:39  توسط سعیده کریم نژاد  | 

علم
دانشمندان عالم از آغاز بشر تا به امروز كاري كه كرده اند اين است كه يك مسئله ي غامض و مرموز را با يك توضيح غامض و مرموز ديگر پاسخ داده اند و هنوز نمي دانند كه نور چيست و صوت و امواج بي سيم چه مي با شندو غيره...
جمعي عقيده دارند كه كار دانشمندان قابل ملاحظه نبوده و برخي عقيده دارند كه اين كارها بسيا اهميت دارد.
ولي آنچه محقق مي باشد اين است كه با هر توضيح و يا كشف جديد علمي‘سطح ناداني بشر يك درجه بالا مي رود. روزي كه بشر كاملا به ناداني خود پي ببرد موفقيت عظيمي را دريافته است‘زيرا علم در اين دنيا جز پي بردن به ناداني ها چيز ديگر نيست.

نظريه بزرگترين دانشمندان
اينيشتين بزرگترين دانشمند رياضي و فيزيك كه صاحب نظريه معروف نسبيت است‘و بزرگترين دانشمند ذره شناس((ادنگتون))كه عمر خود را وقف ذره شناسي نموده و اولي جهان بي پايان را از مد نظر گذرانده و ديگري جهان ذرات را كه خود دنياي بي پايان ديگري است مورد بررسي قرار داده چنين مي گويند:
((در جهان چيزي هست كه نمي دانيم چيست و كاري مي كند كه نمي دانيم چه كاري است.))

همه چيز گرد است
تمام ستاره هايي كه ما در آسمان مشاهده مي كنيم مدور هستند.وقتي علت آن را مي پرسيم مي گويند: كه ستاره ها از هر طرف مورد فشار چيزي هستند كه البته هوا نيست و فضاي خالي هم نمي باشد.زيرا همه خوب مي دانيم كه فضاي خالي همه چيز را مي مكد و به جاي اينكه باعث مدور شدن ستاره ها بشود آن ها را متلاشي مي كند.
اين چيز را كه باعث مدور شدن ستاره ها مي شود و نمي دانيم چيست را موقتا به نام فضا و اثير ناميده اند.ترديدي نيست كه نيروي ((فضا))خيلي زياد است و هرگز هوا و بخار داراي اين نيرو نمي باشند كه در موقع سرد شدن ستاره ها آنها را مدور كند و هنوز ستاره اي پيدا نشده است كه درموقع سرد شدن چها گوش يا مستطيل باشد.
آيا چون چشم ما گرد است همه چيز را مدور مي بينيم؟
و آيا آنچه باعث گرد شدن ستاره ها مي شود فشار خارجي نبوده بلكه فشار داخلي ستاره است كه اطراف ستاره را به طرف مركز كشيده و بالنتيجه ستاره را مدور مي كند؟!!
دانشمندان مي گويند فضا داراي فشار است در اين صورت براي چه زمان داراي فشار نباشد‘زيرا ما همان طور كه نمي دانيم زمان چيست‘نمي دانيم فضا چيست.

دانشمندان
دانشمندان سال 1940 مي گفتند:((آيا در خارج اين جهان يك عرصه ي الكتريكي و مغنا طيسي هست كه در اين جهان مؤثر باشد و كارهاي اين جهان را اداره كند؟))
آنها غافل از اين بودند كه سؤال آنها با سؤال اولين انساني كه روي زمين آمد هيچ فرقي ندارد زيرا او هم از خود پرسيد كه آيا در خارج از اين جهان خدايي هست كه در اين جهان مؤثرتر باشد و كارهاي اين جهان را اداره كند.
الكتريسيته ـ مغناطيس ـ ماده ـ روح ـ جهان ـ زمان ـ مكان ـ ازلي ـ ابدي ـ جوهرـ هستي ـ طبيعت ـ موج بي سيم ـ اهتزازات ـ و صدها اسم ديگر‘اينها همه اسامي خداوند هستند.
آري خداوند هست ولي نه در خارج از اين جهان.
 بلكه خدا همين جهان است كه همواره وجود دارد و خواهد داشت.

وزن اجسام
آيا سنگ مرمري كه روي ميز من است و نيم كيلو وزن دارد در دوره ي تمدن يونان باستان نيز نيم كيلو وزن داشته است؟وآيا به وزن آن افزوده يا از وزن آن كاسته شده است؟
آيا نيروي ماهيچه هاي بدن ما بر اثر تغيير احتمالي نيروي جاذبه زمين كم شده است يا زياد وآيا مي توانيم اين موضوع را دريابيم يا نه؟
دشواري در اين است كه بين ما و يونان باستان بيش از بيست و پنج سده فاصله نيست و بيست و پنج سده در عمر كره خاك حتي ثانيه هم محسوب نمي شود‘و كمتر از آن است كه تغييراتي در نيروي زمين يعني در نيروي ربايش او حاصل شده باشد.
========================================
منبع و ماخذ:انديشه هاي يك مغز بزرگ ـ خدا و هستي ـ افكار كوچك و دنياي بزرگ. به قلم: موريس مترلينگ
ترجمه:ذبيح الله منصوري
========================================
فرستنده: سعيده كريم نژاد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:18  توسط سعیده کریم نژاد  | 

مغز ما
اگر ما صد مرتبه باهوش تر و چيز فهم تر از اين بوديم؛دنيايي كه به نظر ما مي رسد چندان مشابهتي با دنياي كنوني نداشت و اگر هزار مرتبه از اين چيز فهم تر بوديم تفاوت دنيايي كه به نظرمان مي رسيد به اين دنيا زيادتر ميشد؛زيرا جز خود ما و جز آنچه در خود مي بينيم و از خود مي فهميم چيز ديگري نيست.

نكته ي قابل دقت
نمي دانم توجه كرده ايد يا نه؟كه از وقتي كه انسان به وجود آمد؛ديگر طبيعت چيز تازهاي به وجود نياورده و اختراع جديدي نكرده است.ما همه آغاز زندگي زمين را مي دانيم و مطلعيم كه طبيعت در عرصه ي زندگيٍِ‏‎ ماهي ها و سوسمارهاي بزرگ و گياهان و چهارپايان و حشرات و موجودات مهيب و عجيبي خلق كرد كه اعضاي بدن آنها مخلوط بود يعني اعضاي بدن پستانداران در سوسمارها و اعضاي بدن پرندگان و ماهي ها در پستاندارها يافت مي شد.
خلقت هاي موجودات در كره ي زمين به قدري عجيب و غير منتظره و مهيب بود كه گويي از مغز با هيجاني اين اختراعات به وجود آمده استو صاحب اختراع هر روز تغيير فكر ميداده است.
ولي از وقتي كه انسان در كره ي خاك به وجود آمده ديگر اثري از اين اختراعات غير منتظره و وحشت آور ديده نمي شود.
آيا علت اين وقفه اين است كه فكر طبيعت دچار فتور شده است و ديگر قادر به اختراع نيست؟
پاسخ اين پرسش منفي است زيرا اين محال است كه فكر دنيا دچار سستي و نا تواني گردد.ولي مثل اين است كه بين انسان و طبيعت موافقتي به عمل آمده و يا يك دستورالعمل پنهاني وجود داشته كه طبيعت وظيفه ي اختراع كردن را بيشتر واگذار نموده و خود دست از كار كشيده و از پشت ماشين اختراع برخاسته است.
اين است كه بشر با سرعت و مهارت غريبي تمام ابزار و ادوات كار را دريافت نوده و در عرصه ي جمادات و جانوران و گياهان مشغول اختراع است و از هر چيزي براي مقاصد و زندگي خود استفاده مي نمايد.
اين همه گل هاي ريبا در نتيجه ي مساعي انسان يعني پرورش و پيوند گل و تناسب اين گياهان و آب و هوا به وجود آمده است.
انگار در هيچ يك از ادوار زندگي كره ي خاكي آلبالوها و هلوهايي به اين زيبايي و لذت نداشته است.
يك نفر اگر از پانصد سال قبل بيايد بعضي از جانوران ما را هيچ نخواهد شناخت.زيرا اينها جانوراني هستند كه بر اثر پرورش انسان و زندگي در محيط جديد به وجود آمده است.
از اختراعات و ابداعات انسان مي گذريم كه شمارهي آن پايان ندارد....
آري از اين پس ديگر طبيعت اختراع ننموده بلكه انسان اختراع ميكند.
ولي ميتوان اضافه كرد كه اگر طبيعت اختراع نمي كند به اين دليل است كه همه چيز را از روز اول و براي هميشه اختراع كرده است.

مواد منفجره
نيروي جاذبه از عجيب ترين و مهيب ترين و سهمگين ترين نيروهاي دنياست و شايد تا پايان عالم هم كسي به ماهيت آن پي نبرد.
اينك قدم را پايين تر نهاده و مي خواهيم بدانيم نيروي مواد منفجره كه در جنگها كاربرد دارد از چيست؟
اين نيرو از كدامين اعماق بي پايان آسمان سر به در آورده است كه به اين صورت جلوه گري مي نمايد؟
آيا بايد نيروي مواد منفجره را به كداميك از دشت هاي گيتي منسوب نمود و به كداميك از اسرار علم وابسته كنيم؟
مواد منفجره ي كنوني از قبيل ديناميت‘ملي نيت‘روبروريت‘توليت‘ليداريت‘باليس تيت‘پانكلاس تيت و...عفزيت هاي مهيب و سهم گيني هستند كه در قبال باروت سياه تفنگ پدران ما كه آنهمه باعث وحشت آنان بود هيچ است و حتي نيروي صاعقه كه يك خانه ي رعيتي را منهدم و يا يك درخت گردو را سرنگون نمايد و سابقِا  آن را بزرگترين مظهر خشم آسمان ميدانستند هيچ جلوه ندارد.
نه دانشمندان شيميايي كه مواد منفجره را مي سازند و حسب الظاهر آنها  را بي آزار نموده و به يك تعبير ديگر مي خوابانند و نه بمب اندازان و غيره كه خواب مواد منفجره را تبديل به اين بيداري سهمگين مي كنند‘از ماهيت اين نيرو اطلاع ندارند و نميدانند كه اين چه قانون ازلي و ابدي است كه مواد منفجره در يك لحظه از آن اطاعت كرده و اين چنين به اطراف پراكنده مي شوند.
اي ساخته هاي بشري و اي موجودات شيميايي‘آيا شما زندانيان هميشگي دنيا بوده ايد كه در يك لحظه آزاد گرديديد و اينك از شدت وجد سر از پا نشناخته و شادي كنان از زندان دور مي شويد؟
يا قضيه عكس اين است و نظر به اينكه در اين لحظه شما را به زندان مي برند و زنداني مي شويد اظهار خشم مي نماييد؟
آيا اين جوش و خروش شما را بايد ناشي از شعف و مسرت دانست يا كينه و خشم؟
و آيا ميليون ها يا ميلياردها سال است كه شما در خواب بوده‘اينك ناگهان بيدار شده ايد و يا ميليون ها سال است كه مرده و اينك وارد عرصه ي زندگاني مي گرديد؟
آيا جوش و خروش شما ناشي از اين است كه يكي از اسرار بزرگ گيتي از خموشي و شكيبايي به تنگ آمده است و مي خواهد براي فرار از چنگ قيود هميشگي دنيا راهي پيدا كرده و خود را آشكار نمايد؟
و يا شما يك قسمت از همان نيروي خارق العاده هستيد كه اين ستارگان را در آسمان به حركت در آورده است و ما موقتا اين قسمت كوچك از آن نيروي بزرگ را براي مصارف شخصي از عالم به وام گرفته ايم.
آيا شما روح هستيد يا جسم؟و يا حالت سومي بين روح و جسم كه ما تاكنون نشناخته ايم؟
شما نيروي تخريب خود را از كجا آورده ايد؟نكند كه نمونه و نماينده ي بر جسته ي  تبديل جسم به به روح باشيد‘و آيا روح ما هم هنگام خروج از بدن همين نيرو را داراست يا نه و بالاخره نيروي اتكاي شما براي جست و خيز بزرگ به كجاست؟
دانشمندان شيمي در قبال اين پرسشها اينگونه پاسخ مي دهند:
«نيروي مواد منفجره ي ناشي از اين است كه مواد موصوف دفعتا در يك فضاي كم مبدل به بخار مي شوند و چون فشار اين بخار چند هزار برابر بيش از فشار هواست به اطراف پراكنده مي شوند.»
ولي ديگر به ما نمي گويند كه براي چه اين جسم بايد دفعتا مبدل به بخار شود ؟چرا  بايد با چنين سرعتي كه باعث تخريب و انهدام است به اطراف پراكنده گردند.
=============================================
 نويسنده ي مطلب: سعيده كريم نژاد  
منبع: انديشه هاي يك مغز بزرگ(خدا و هستي)افكار كوچك و دنياي بزرگ‘ نوشته ي: موريس مترلينگ    

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 18:33  توسط سعیده کریم نژاد 

غافلگیرانه است:
مولوی شاعر- روانشناس:
بخشی از تعلیمات روانشناسانه مولوی را مورد بررسی قرار می دهیم.
 آیا مایلید بدانید تعلیم و تربیت روانی و حتی ذهنی افراد از کدام نقطه ،کدام بزنگاه آغاز می شود؟ اگر در حال آموزش دادن به کسی هستید می دانید کدام موقعیت روانی او برای شروع آموزش بهترین وقت است؟آیا می دانید تمام افراد بشریک نقطه شروع مشترک برای تعلیم پذیری دارند؟ آن نقطه مشترک غفلت است؛ نکته اول غفلت است.
دقت کنید خلاصه حکایت اول: پادشاهی عاشق کنیزی می شود،از ذوق عشق به حال و حرکت در می آید. به راه می افتد تا تکامل خود را در جریانی جذاب و هموار،به طور طبیعی طی کند. تا اینجا همه چیز خوب است. اما یکباره مانعی ظاهر می شود و مسیر هموار را سد می کند؛کنیزک بیمار می شود.بیماری کنیزک پادشاه را غافلگیر می کند. عدم تناسب ها آغاز می شود. پادشاه بدون آمادگی در وضعیت غیر قابل پیش بینی قرار می گیرد. شرایط بیرونی وضعیت را تشدید می کند،چگونه؟خب،هیچ طبیبی درمان بیماری کنیزک را نمی داند،موقعیت روانی پادشاه را مرور می کنیم. از طرفی حس حرکت با تمام قوای درونی،مشتاق و مجذوب و از سوی دیگر مانع و راه بسته،حس حرکت او را تبدیل به نیاز به حرکت کرد. او هنوز خود را درک نمی کند.هنوز متوجه یا خودآگاه به موقعیت تضاد آمیزخود نیست.کدام تضاد؟ از طرفی فشار واقعیت بیرونی و از طرفی فشار کیفیت درونی. واقعیت بیرونی تمام ماجراهاست که در مرکز آن معشوق بیمار قرار دارد و کیفیت درونی عشق است و عدم آگاهی برخورد با وقایع بیرونی. دقت کنید: غفلت موجب عدم آگاهی ماست.عدم آگاهی موجب احساس تضاد است.احساس تضاد موجب مقاومت است،یعنی دو فشار در برابر هم قرار می گیرند. مقاومت موجب تآخیر است .تاخیر موجب بحران می شود و بحران موجب حضور می شود. حضور موجب هماهنگی است هماهنگی همان آمادگی است. دقت کنید دوباره بخوانید ،سرنخ همین جاست.مدار زندگی چیزی مطلوب و مطبوع را نشانمان می دهد،مثل کنیزک. ما آن را برمی گزینیم،مثلا عاشق می شویم. آنقدر یافته خود را با خودمان یکی و متناسب میابیم که از وابسته بودن مطلوبمان با سایر واقعیات غافل،غافل می مانیم.ناگهان نقصی در موقعیت پدید می آید،مثلا کنیزک بیمار می شود و ما غافلگیر می شویم. مولوی نقص موقعیت را در حکایت کنیزک و پادشاه این گونه بیان کرده است:

آن یکی خر داشت پالانش نبود                      یافت پالان،گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب می نامد بدست                     آب را چون یافت خود کوزه شکست

کسی کوزه ای داشت ولی آب نداشته است. آب را می یابد کوزه اش را از دست می دهد.پادشاهی عاشق می شود و به محض شکل گیری ظرفیتی عاشقانه،معشوق خود را از دست می دهد.خلاصه یا ظرف در دسترس نیست یا مظروف. این نقص موقعیت در زندگی همه ما،صرف نظر از تمام تاثیراتی که بر نمی شماریم،یک تاثیر بسیار بسیار برجسته دارد و آن غافلگیرانه بودن آن است. غافلگیری،رفع غفلت است.آستانه هوشیاری است. آیا از این آستانه عبور می کنیم یا نه،بحث دیگری است،ولی درک غفلت و غافلگیری و فایده این دو در روند زندگی روانی هر فرد عامل بسیار مهمی برای ادامه فعالیت روحی ماست. غافلگیری پس از رخ دادن،شرایط روانی خاصی را موجب می شود که اگر آن را نشناسیم بازگشت به حال تعادل میسر نمی شود. اولین وضعیت پیش آمده پس از غافلگیری، احساس مقاومت در برابر مورد ناخواسته است.
 
راه گنج:

مولوی شاعر روانشناس 2:
چنان که می دانید مثنوی معنوی اثر مولوی یکی از برجسته ترین آثار در زمینه ادبیات تعلیمی است. این اثر چگونه تاثیر می دهد؟هوشیاری، از غفلت آغاز می شود. غفلت باعث بوجود آمدن عدم تناسب و هماهنگی در تمامی امور محسوس و نا محسوس زندگی ماست. ما در مرحله غفلت خود به طور ناآگاهانه باعث شکل گرفتن مشکلاتمان می شویم، اعم از مشکلات فردی و جمعی کاملا تحت تاثیر خود و سایرین.
انیشتین می گوید:"در همان سطح فکری که مشکلاتمان را بوجود می آوریم، نمی توانیم مشکلات را حل کنیم".برای حل مشکلات باید سطح فکر خود را ارتقا دهیم. برای ارتقای سطح فکر باید در معرض آموزش و تعلیم تازه قرار بگیریم.به ابیاتی از داستان کنیزک و پادشاه توجه کنید.

هر چه کردند از علاج و از دوا                  گشت رنج افسون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد           چشم شه از اشک خون  چون جوی شد
از قضا سر کنگبین صفرا فزود                 روغن بادام خشکی می افزود
شه چون عجز آن حکیمان را بدید          پا برهنه جانب مسجد دوید
چون به خویش آمد زغرقاب فنا...
پس از آنکه کنیز بیمار می شود پادشاه با تکیه به راه حل هایی موجود و شناخته شده مثل مراجعه به طبیبان، وعده پاداش در و مرجان و غیره می خواهد معشوق خود را درمان کند ولی میسر نیست.این یعنی امکاناتی که هنگام برخورد اولیه ما با مشکلات به چشم ما می آید اغلب در سطح فکری قرار دارند که جوابگوی مسله ما نیستند، کاربرد متناسب ندارد ولی ما این را نمی دانیم، درک نمی کنیم و این ضعف، موجب مقاومت و ماندن در وضعیت بحرانی است.موجب تاخیر ماست ! مقاومت در شرایط بحرانی به خودی خود موجب عدم تعادل است.
چرا عدم تعادل؟چون در چنین وضعی هنوز خود را با ثقل طبیعی خود احساس نمی کنیم ،بلکه مسئله را از خودمان بزرگتر و مسلط میابیم.ثقل ادراک ما در بیرون از ما و در یک موضوع که همان مشکلمان باشد متمرکز می شود و توازن ما  توازن روانی ما از تعادل خارج می گردد.
این وضع آنقدر دوام می یابد تا بفهمیم که راه حل های شناخته شده قبلی منجر به توفیق نمی شود، نمی شود و نمی شود تا به خود بیاییم.
یک بار دیگر دوره می کنیم: یک تضاد ما را غافلگیر می کند، مشکل را احساس می کنیم و به دنبال راه حل در ذهنیت پیشین خود مقاومت می کنیم این مرحله از هوش رفتن است. آنقدر در مقاومت خود ضربه می خوریم تا دوباره به هوش بیاییم و این به هوش آمدن ،به خود آمدن ،همان حرکات چنین آگاهی است که به شکل احساس تازه ای از خود متولد می شود. از ایجا به بعد خود را احساس می کنیم.ما آدم ها به وسیله دو عامل بسیار آشنا و جاری خود را احساس می کنیم 1) محبت 2)مشکلات 0 هر دو اینها باعث می شود ما خود را احساس کنیم، یکی عشق و دیگری مشکلات عشق، یکی مثبت، و دیگری منفی، پس تعادل و حرکت ، حرکت سالم!
آیا می دانید چگونه به وسیله محبت خود را احساس می کنیم؟اصلا همه ما معتقدیم محبت خوب است،چرا؟
آنقدرها هم که فکر می کنید جواب این سوال بدیهی و آشکار نیست دقت کنید! می دانید که اولین احساس هویت ما کاملا بستگی به حس لامسه ما دارد؟ فکر می کنید چرا نوازش شدن و نوازش کردن مطلوب است؟ وقتی نوزاد در آغوش والدین خود نوازش می شود بدست خود ،تن خود و خود را احساس می کند و به طور همزمان،نوازشگر نیز دیگری را احساس می کند،مدار رابطه،کامل است.در شرایط فقدان محبت،مشکلات ،ما را به خود می آورد.دقیقا با همان مکانیزم محبت. هنگام درک بحران و حرکت به سوی راه حل،درک خود باز هم از جسمانیت آغاز می شود،ولی این بار با احساس خستگی,سنگینی و رخوت،موقعیت خود را در می یابیم. در هر دو موقعیت محبت و مشکلات, خود انسان در عمل و واقعیت شکل می گیرد و فعال می شود. این خود باور،با خود ذهنی متفاوت است , خود ذهنی ما در شرایط منفی و مثبت از فعالیت,خلاقیت و حرکت باز می ایستد. خود ذهنی در شرایط منفی قهر و ترسیده عقب می نشیند و در شرایط مثبت,تنبل و سنگین,خود را می خواباند. در حال حاضر خود ذهنی و خود طبیعی و عینی ما هر دو وجود دارد. شاعر روانشناس این دو خود را به زیبایی شناسایی می کند و خود ذهنی را دستگیر و تسلیم می کند،تسلیم خود.

راه گنج:
مولوی شاعر روانشناس ۳ :


دالان پنهان
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشا در مدح وثنا
کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو می دانی نهان...
به طور معمول وقتی افراد به مشکل یا مساله ای برخورد می کنند که انتظار آن را نداشته اند،غافلگیر می شوند،هر کس به نسبتی در این مرحله باقی می ماند و مقاومت می کند.تاخیر ناشی از مقاومت فرد را با دقیقه بحرانی مشکل مواجه می سازد. این مواجهه موجب حرکت و تبدیل است ،تبدیل ذهنیت به واقعیت،به عبارت دیگر،بحران،افراد را از خود نیمه خواب ذهنی بیدار می کند و به خود هوشیارتری می آورد، در این مرحله اصطلاحا آدم به خودش می آید.هنگام درگیری با موقعیت های تازه ،وقتی ذهنیت سابق فاقد کارایی تشخیص داده می شوند،نیاز تازه ای احساس می شود که خود این نیاز و ادراک آن ,راهی است،بلکه تنها راه است برای پیمودن و به آستانه بعدی رسیدن.آن نیاز کدام است؟نیاز نزدیک شدن به قدرتی پنهان،نهان، توانا و خالی از اشتباه،نیاز نزدیک شدن به عالم غیب را به سادگی تعریف کنیم،علامه طباطبایی می فرماید: (علل و شرایطی که در پس پرده جهل انسان پنهان است و برای انسان پوشیده است،غیب نامیده می شود.) یعنی هر آنچه در دسترس و دیدرس ما نیست ولی در کار موثر است ، تحت عنوان امور غیبی قرار می گیرد. دقت کنید: درست در همین مرحله که انسان نیازمند ارتباط گرفتن با عوامل غیبی می شود واقع بینی او در حال تکامل است. هنگام قرار گرفتن در موقعیت های تازه چه منفی و چه مثبت، ما ملزم به نوسازی و تقویت دستگاه واقع بینی خود هستیم.واقع بینی ما آدمها تاریخ مصرف دارد.معلومات ما موارد مصرف خود را سپری می کند و نوبت مجهولات می رسد. در شرایط تازه و روز به روز باید معلومات تازه به کمک ادراک ما بیاید. در شرایط تازه باید بخشی از مجهولات کهنه ما مستهلک شود،تبدیل شود و نگاه و بینش و طرز تلقی تازه را شکل می دهد.اینها مجموعا یعنی خود آگاهی خود را تقویت کردن,عقل جزئی خود را گسترده ترین،به کل نزدیکتر شدن!ما به طور دائم درک بصری خود را از ظاهر خود ,تقویت و حساس می کنیم.چگونه؟به وسیله آیینه,هرروز،بارها در یک روز,برای پیدایش,برای آرایش.ما علاوه بر آیینه به حس دیگری مجهز هستیم که آن عبارت است از:احساس بدن یا خودآگاهی به بدن خود.یعنی توانایی آگاهی و مراقبت از وضعیت ظاهری خود بدون استفاده از آیینه و فقط به وسیله در کمان از خودمان.این احساس,این آگاهی و مراقبت باید به سطح معنوی زندگی نیز سرایت کند,این نیاز,نیاز نزدیک شدن به عوامل نهانی و پنهانی،راهی یا دالانی پنهان به سوی واقع بینی معنوی.راهی است به سوی تقویت خود آگاهی باطنی,معمولا از سطح ظاهر آغاز می شود و به باطن حرکت می کند.باید راه بیفتید و دالان پنهان آگاهی را سیر کنید.این راهی است که نمی شناسیدش و از آن بیم دارید ولی مثل خود آگاهی ظاهری,مجهز هستید،شما مجهز به خود طبیعی هستید.خود طبیعی ترس را انگیزه حرکت و عمل قرار می دهد,ولی خود ذهنی ترس را انگیزه ترک عمل قرار می دهد.مثال:یکی از ماهرترین و حرفه ای ترین چتربازهایی که در حال حاضر فعال است انگیزه اقدامش به چتربازی ترسش از ارتفاع بوده است,این فرد کاملا مجهز به خود طبیعی خود است وذهنیت خود را دستگیر و تسلیم کرده است.
 خلاصه:
1)تضاد یعنی شرایط مطلوب همراه موانع نامطلوب
2)احساس غافلگیری از تضاد و مقاومت در برابر آن به وسیله ذهنیات سابق
 3)پس از تاخیر ناشی از مقاومت و ضربه خوردن,به خود آمدن.
4)دنبال راهی تازه و امن گشتن و نهانی ها را طلب کردن,یعنی نادانستها را نزد خود کشیدن و خود به سمت آنها حرکت کردن ,یعنی هم نیرو وارد کردن و هم پذیرفتن نیروهای بیرونی.
این حرکات و این جوش و تپش ها ،همگی ، همان جریان بلوغ روانی ما است. هنگامي كه مايليد فال قهوه بگيريد، يا به حافظ تفألي بزنيد، يا استخاره كنيد، يا مشاوره كنيد، يا دعا و نذر و نياز به درگاه تواناي نهاني ببريد، در تمام اين قبيل حالات، نيازمند گسترش واقع بيني و معلوم كردن بخشي ديگر از مجهولات خود هستيد، مجهولات شق بزرگي از واقعيات هستند كه نمي گذارند نسبت به آنها بي تفاوت باشيد، بايد كشفشان كنيد. دالان نهان، پر از آينه است، روشن است چون پر از آگاهي است. به نهانخانه تازه اي دعوت شده ايد. به گوش رسيدن اين دعوت به زبان روانشناسي مي شود؛ انطباق خودآگاه و ناخودآگاه بر هم. اظهار نيازهاي دروني يكي از راه هاي اين انطباق است..

=====================================================

منبع:همشهری

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:37  توسط   | 

(نقل از مجله ي انسيتيتوي فرانکلين ، جلد 221 ، شماره ي مورخ 3 مارس 1936 )
يکي از خصوصيات عمده ي تجربيات حسي، و به طور کلي همگي تجربيات ما، ترتيب زماني آنها است. چنين ترتيبي سر چشمه ي تصور عقلي زمان ذهني است که ملاک تنظيم آزمايشهاي ما مي باشد. زمان ذهني خود بطوريکه بعدا خواهيم ديد از طريق تصور شيء مادي و فضا منجر به مفهوم زمان عيني خواهد گرديد. مقدم بر مفهوم زمان عيني تصور فضا قرار دارد که خود مسبوق به تصور شيء مادي است و شيء مادي مستقيما با مجموعه هاي تجربيات حسي مربوط است. يکي از خصوصيتهاي اصلي مفهوم شيء مادي اينست که ما براي آن وجودي قائليم مستقل از زمان (ذهني) و حتي مستقل از اين حقيقت که آن را با حواس خود درک مي کنيم . و با آنکه تغييراتي را که بر حسب زمان در آن وارد مي شود به چشم مي بينيم معهذا آن را مستقل از زمان مي پنداريم.

پوانکاره تغييرات شيء مادي را به دو دسته: تغييرات حالت و تغييرات وضع تقسيم مي کند، و متذکر مي شود که تغييرات نوع اخير تغييراتي هستند کهد ما مي توانيم با حرکات ارادي بدن خود آنها را معکوس نماييم. توجه به اين حقيقت که پاره اي اشياء مادي وجود دارند که مي توان براي آنها تغييرات حالت قائل نشده و تنها تغييرات وضع را براي آنها مورد نظر قرار داد، مطلبي است که براي تشکيل تصور فضا(و حتي تا درجه اي هم براي اثبات خودشيء مادي) داراي اهميتي اساسي مي باشند. شيئي را که داراي چنين خاصيتي باشد (جسم عملا سختپاي ) مي خوانيم . اگر شيء را که عملا سختپاي باشند تواما ( يعني به صورت يک واحد ) در نظر بگيريم براي اين مجموعه تغييراتي متصور استکه نمي توان آنها را با وجود آنکه اين تغييرات براي هر يک از دو جزء متشکله ي آن مقدرمي باشد تغيير وضع کلي جسم دانست از اينجا است که مي توان مفهوم (تغيير وضع نسبي ) دو شيء و مالا مفهوم (وضع نسبي) آندو را استنباط نمود . بعلاوه معلوم مي شود که بين اوضاع نسبي تنها يک وضع خاص وجود دارد که آن را (وضع تماس) مي خوانيم اين خود خاصيتي از طبيعت و نهاد اشياء است که ما مي توانيم  درباره ي آنها فقط به وسيله ي مفهومات ابداعي خودمان بحث کنيم ، و حال آنکه اين مفهومات خود موضوع تعريف قرار نمي گيرد. با اين حال نکته مهم اينست که ما فقط تصوراتي را به کار مي بريم که در باب انبطاق آنها با تجربه شک و ترديد يا اشکالي پيش نيايد.) تماس دائم دو شيء در سه نقطه يا بيشتر دال بر آنست که آن دو شي ء يکي شده و بصورت جسم مرکب سختپاي نمايي در آمده اند. از اين رو مي توان گفت که جسم دوام ادامه ي (سختپاي – نماي) جسم اول است؛و به نوبه ي خود مي تواند ادامه ي سختپاي نمايي پيدا کند. امکان اين ادامه يافتن (سختپاي نما) براي هر جسم نامحدود است يعني هر سختپاي مي تواند بي نهايت ادامه پيدا کند مجموعه ي کليه ي ادامه هاي سختپاي نمايي که براي هر جسم قابل تصور مي باشد فضاي نامحدودي است که بوسيله ي آن مشخص مي گردد. بنابر اين هر شيء مادي را بهر نحو که قرار گرفته باشد مي توان با ادامه ي سختپاي نماي جسم معلوم( جسم مرجع) به حالت تماس در آورد؛ و اين واقعيت بنياد اختياري مفهوم ما از فضا به شمار مي رود. در فکر ما قبل علم، پوسته ي جامد زمين نقش، و ادامه ي آن را بازي مي کرد خود اصطلاح هندسه معرف آن است که تصور فضا ، از جنبه ي رواني با زمين ( جسم مرجعي که همواره در دسترس ما است ) مرتبط مي باشد. تعبير جسورانه اي که قبل از پيدايش هندسه ي علمي از فضا وجود داشت تصور ذهني ما را در باب روابط اوضاع اشياء مادي به صورت وضع اين اشياء در فضا در آورد و اين امر خود از لحاظ منطقي تسهيل بزرگي به شمار مي رفته است . بعلاوه به وسيله ي چنين تصوري از فضا مي توان به مرحله اي رسيد که در آن هر توصيفي از وضع متضمن توصيف حالت تماس نيز باشد . زيرا هنگامي که مي گوييم نقطه اي از جسمي در نقطه ي p از فضا قرار دارد منظور آن است که جسم با نقطه ي p از جسم مرجع در تماس است. در هندسه ي يونان قديم فضا تنها نقش کيفي داشت زيرا گرچه وضع اجسام نسبت به فضا معلوم بود ولي به وسيله ي اعداد تعريف نمي شد . دکارت اولين کسي بود که اين روش را در کار آورد به نظر وي سراسر هندسه ي اقليدسي را از لحاظ اصل موضوع مي توان بر احکام زير بنيان نهاد: 1. دو نقطه ي معين از هر جسم سختپاي معرف قطعه خطي است. 2. براي خر نقطه از فضا مي توان سه عدد x1x2x3را در نظر گرفت بطوريکه در مورد هر قطعه خط مي توان طول آن را حساب کرد . هندسه ي اقليدسي تا آنجا که سخن از اجسام سختپاي موجود در طبيعت است مبحثي از فيزيک بشمار مي رود لاجرم بايد با تجربيات حسي وفق دهد و مورد تاييد آن قرار گيرد . چنين هندسه اي مشتمل بر کليه ي قوانيني است که بايد براي اوضاع نسبي اجسام سختپاي مستقل از زمان صدق کنند. بطوريکه ديده مي شود تعبير فيزيکي فضا نيز بدان صورت که نخست در فيزيک عرضه شده بودوابسته به وجود اجسام سختپاي مي باشد. از نظر يک دانشمند فيزيک اهميت اصلي هندسه ي اقليدسي در اين است که قوانين آن مستقل از ماهيت خاص اجسامي است که وضع نسبي آنها در هندسه مورد بحث قرار مي گيرد . از مظاهر برجسته ي سادگي صوري آن خواص تجانس (iomogeneity)و ايزوتروپي (isotropy) مي باشد. گرچه هندسه از مفهوم فضا استفاده مي کند ولي اين مفهوم براي هندسه ي مجرد يعني براي تنظيم قواعد و دستورات مربوط به اوضاع نسبي سختپاي ضروري نيست حال آنکه مفهوم زمان عيني که بدون آن تنظيم اصول مکانيک رسمي غير ممکن است با مفهوم متصل فضايي بهم پيوسته مي باشد.

در کار آوردن زمان عيني مستلزم قبول دو اصل موضوع است که مستقل از يکديگر مي باشند: 1. در کارآوردن زمان عيني محلي وآن به وسيله ي ارتباط توالي زماني تجربه ها با آنچه در صفحه ي ساعت خوانده مي شود – يعني دستگاه بسته اي که حوادث آن به صورت دوري تکرار مي شود – انجام مي گيرد. 2. در کار آوردن تعبير زمان عيني براي حوادثي که در سراسر فضا به وقوع مي پيوندد و به اقتضاي همين تعبير است که انديشه ي زمان محلي بسط يافته وبه مفهوم زمان در فيزيک گراييده است. توضيحاتي در باب فرض 1. به نظر من اگر براي روشن ساختن مبدا و ماهيت اختباري تصور زمان مفهوم تکرار دوري را مقدم بر مفهوم زمان بگذاريم به هيچ وجه نبايد اين امر را مصادره اي به مطلوب (petitio principii ) دانست . چنين مفهومي دقيقا متناظر با مفهوم جسم سختپاي در تفسير مفهوم فضا مي باشد. بحث درباره ي فرض 2. قبل از اعلام نظريه ي نسبيت عقيده ي غلطي رايج بود و آن اينکه از لحاظ تجربي معناي هم زماني نسبت به حوادثي که از لحاظ فضايي دور هستند و بنابراين معناي فيزيکي زمان از زمره ي معرفت ما قبل تجربه است ، و لاجرم امري واضح به شمار مي رود. منشا اين عقيده ي غلط در اين است که در تجربيات روزانه مدت زمان انتشار نور به حساب نمي آيد زيرا ما معمولا از تمايز ميان ( با هم ديده مي شوند ) و ( با هم واقع مي شوند ) غفلت مي ورزيم و از اين رو اختلاف ميان زمان و زمان محلي محو مي گردد. تعبير زمان در مکانيک کلاسيک با يک نوع عدم صراحت و قطعيتي همراه بود ولي چون فضا و زمان به صورتي مستقل از تجربيات حسي ما نمايش داده مي شد لاجرم اين عدم صراحت و قطعيت پوشيده ماند . گرچه بکار بردن مفهومات بدين نحو يعني مستقل از مبناي اختباري که موجوديت آنها وابسته بدان است آسيبي به علم نمي رساند ولي ممکن است موجب اشتباهاتي گردد.از جمله اين که تصور مي شد که اين تعبيرات از جنبه ي منطقي واجب ، بنابراين تغيير ناپذير هستند . چنين اشتباهي ممکن است خطرات عظيمي در راه پيشرفت علمي به وجود آورد. فلاسفه ي اوليه به عدم صراحت و قطعيت مفهوم زمان عيني از جنبه ي بيان اختباري آن توجهي نکردند و همين امر خود توفيق بزرگي براي پيشرفت مکانيک و پيشرفت علم فيريک به معناي مطلق آن بود. اين دانشمندان که به معناي حقيقي ساختمان جا – گاه اطمينان داشتند اصول مکانيک را به صورتي بسط دادند که ذيلا به توضيح آن خواهيم پرداخت..1- مفهوم نقطه ي مادي  2- قانون جبر 3- قانون حرکت 4. قوانين نيرو در اينجا به ذکر چند نکته بپردازيم: 2 فقط مورد خاص مهمي از 3 است. نظريه ي حقيقي هنگامي به وجود مي آيد که قوانين حرکت معلوم باشد براي آنکه مجموعه اي از نقاط که دائما به وسيله ي نيروهايي با يکديگر مرتبط اند به صورت يک نقطه ي مادي در آيد بايد نيروها تابع قانون تساوي عمل و عکس العمل باشند.اين قوانين اساسي، به انضمام قانون نيوتن براي قوه گرانش، مبناي نيوتني خوانده مي شود، فضاي B به صورتي جز مفهوم فضايي که از اجسام سختپاي منتج مي شود، در کار مي آيند؛ به ازاء قانون حرکت مفروضي ، هر B براي 2و 3 نافذ و معتبر نيست بلکه تنها يک B که داراي حالت خاصي از حرکت باشد(دستگاه جبري ) نافذ و معتبر خواهد بود ضمنا فضاي مختصاتي مستزلم يک خاصيت فيزيکي مستقلي گرديد که در تعبير صرف فضا ديده نمي شد. همين مسئله بود که مايه ي انديشه ي فراوان نيوتن قرار گرفت( اين نقص نظريه ي را امروزه تنها مي توان با آن صورت بندي مکانيکي برطرف ساخت که براي هر گونه B نافذ و معتبر باشد؛ و اين يکي از مراحلي است که به نظريه ي عام نسبيت منتهي مي گردد. اشکال دوم که آنها هم تنها با عرضه شدن نظريه ي عام نسبيت بر طرف گرديد معلول اين حقيقت است که خود مکانيک هيچ دليلي براي تساوي جرمهاي گرانشي و جبري نقطه ي مادي به دست نمي دهد ) مکانيک رسمي چيزي جز يک طرح عمومي نبوده و تنها با تعريف روشن و صريح قوانين نيرو به صورت يک نظريه در مي آمد؛ و اين همان کاري است که نيوتن، با موفقيت کامل ، در مورد مکانيک سماوي انجام داد. اين روش نظري از جنبه ي رسيدن به بزرگترين حد سادگي منطقي ناقص است مگر آنکه بتوان قوانين نيرو را از ملاحظات منطقي و صوري به نحوي به دست آورد که انتخاب آنها ذهني و تاحدي من عندي باشد . از همين جا است که قانون گرانش نيوتن نسبت به کليه ي قوانين ديگر نيرو رجحان و اولويت دارد؛ و علت اين برتري را بايد در موقعيتهايي دانست که در عمل به دست آورده است. با آنکه ما امروز صريحا عقيده داريم که مکانيک رسمي نتوانست شالوده و مبناي محکمي براي همگي مباحث علم فيزيک گرديد معهذا هنور براي کليه ي تفکرات فيزيکي ما جنبه ي مرکزيتي دارد . علت اين امر آنست که جهان علم با وجود پيشرفتهاي مهمي که از زمان نيوتن به بعد به دست آورده ، هنوز نتوانسته است شالوده ي نويني براي قيزيک بيابد که به اتکهء آن بتوان ، بطور قاطع ، انواع مختلف نمودهايي را که مورد تحقيق قرار گرفته اند . همچنين دستگاههاي نظري که تا حدي به موفقيتهايي نائل گشته اند، توجيه کرد و از راه منطقي آنها را استنتاج نمود. من سعي خواهم کرد تا در سطور زير اجمالا چگوني امر را تشريح کنم. نخست بايد معلوم شود که دستگاه مکانيک رسمي تا چه حد از اين مرحله که بتواند مبنايي محکم و کلي براي فيزيک قرار گيرد، بدور بوده و چه نواقصي داشته است. بديهي است چون ما در اينجا تنها از اصول اساسي فيزيک و بسط آن صحبت مي کنيم، لاجرم خاطر خود را به پيشرفتهاي صوري صرف مکانيک (معادلات لاگرانژ، معادلات کانوني، و غيره) مشغول نخواهيم داشت. با اين حال توجه به يک نکته ضرورت دارد، و آن اينکه مفهوم ((نقطه ي مادي)) شالوده ي مکانيک است؛ و چون جسم مادي را نمي توان به منزله ي نقطه ي مادي تلقي کرد (و اگر دقيق تر سخن گفته شود، بايد هر شيئي را که با حواس ما قابل ادارک باشد از اين زمره دانست) لهذا قبل از بحث در مکانيک اجسام مادي موا جه با اين سوال مي شويم که چه طور مي شود تصور کرد که شيئي از نقاط مادي درست شده باشد؟ و چه نيروهايي را بايد در ميان آنها موثر دانست؟ اگر مکانيک داعي آن داشته باشد که شيء را کاملا توصيف کند، پاسخ گفتن به اين سوال مطلقا ضروري خواهد بود.
گرايش طبيعي مکانيک در آن است که اين نقاط مادي و قوانين حاکم برنيروهايي را که ميان آنها در کارند، لايتغير بداند، زيرا توضيح اين تغييرات زماني بيرون از حوزه ي مکانيک است از اين نکته معلوم مي شود که مکانيک رسمي بايد مبتني بر ساختمان اتمي ماده باشد. از اين جا مي توان بخوبي استنباط کرد که آن دسته از علماي نظري که عقيده داشتند نظريه از راه استقراء و تجربه به دست مي آيد تا چه حد دوچار اشتباه بوده اند . حتي نيوتن عظيم الشان نيز ظاهرا نتوانسته بود از چنگال اين اشتباه برگزيد و در آنجا که مي گويد:Hypotheses non fingo ( من سازنده ي فرضيه هانيستم ) اشاره به همين مطلب کرده است. علم، براي احتراز از سقوط در ور طه ي اين گونه افکار خطرناک (اتميسم يا فرض اجزاء لايتجزاء) نخست راه ديگري در پيش گرفت . مردان علم متوجه شدند که اصول مکانيک هر دستگاه در صورتي روشن خواهد شد که انرژي پتانسيل آن به صورت تابعي از وضع ظاهري آن در دست باشند اگر نيروهايي موثر از نوعي باشند که حفظ پاره اي خواص ساختماني وضع دستگاه را تامين نمايند در اين صورت وضع ظاهري را مي توان دقيقا به وسيله تعدادي نسبتا محدود از متغيرهاي qr که نماينده ي آن وضع ظاهري هستند تعريف کرد انرزي پتانسيل تنها به اين عنوان مورد ملاحظه قرار مي گيرد که وابسته به اين متغير ها است روشي ديگر براي استفاده ي علمي از مکانيک بد انسان که از تقسيم متوالي ماده تا رسيدن به نقاط مادي ((واقعي)) بدور باشد، مکانيکي است که به اصلاح واسطه ي پيوسته ي ناميده ميشود از خصوصيات اين مکانيک يکي وابستگي دائمي جرم مخصوص و سرعت ماده بامختصات فضايي و مختص زمان است ؛ و ديگر اينکه آن قسمت از عمل متقابل را که بطور منجز و صريح معلوم نشده مي توان به عنوان نيروهاي سطح (نيروهاي فشار) در نظر گرفت که باز هم توابع متصلي از وضع مي باشند از همين نظريات و ملاحظات است که نظريه ي ئيدروديناميک و نظريه ي کشاني اجسام صلب مي آيد. در اين هر دو نظريه از در کار آ وردن نقاط مادي بدان صورت که در اصول مکانيک رسمي در نظر گرفته مي شد، احتراز شده است. اين مباحث علمي ، علاوه براهميت علمي خود را از لحاظ ديگري هم مورد توجه مي باشند ، وآن اينکه با بسط مفهومات نوين رياضي، افزارهاي علمي تازه اي (معادلات ديفرانسيلي جزئي ) ابداع کردند که براي پژوهش هاي علمي در راه طرح بنياد و شالوده اي نوين براي علم فيزيک ضرورت داشته است. اين دو روش استعمال مکانيک جزو فيزيکي است که به اصطلاح قيزيک نمود شناسي (phenomenological  physics) ناميده مي شود. از خصوصيات اين نوع فيزيک آنست که مفهوماتي که در آن مورد استفاده قرار مي گيرد هر چه بيشتر که ممکن باشد با تجربه نزديک دارند؛ در عين حال به همين علت هم تا حد زيادي از مرحله ي وحدت اصول اساسي بدور مي افتدحرارت ، الکتريسته، و نور به وسيله ي متغير هاي جداگانه ي حالت و ثابت هاي مادي جز آنچه در کميتهاي مکانيکي استعمال دارد تعريف مي شوند . تعيين کليه ي اين متغييرها با وابستگي متقابل و زمانيشان کاري بود که حل ان عمدة با روش ها ي اختباري مقدور بود. بسياري از معاصران مکسول هدف نهايي فيزيک را در چنين طرز نمايشي مي ديدند و عقيده داشتند که چون مفهوماتي که مورد استفاده قرار مي گيرد کمابيش با تجربه نزديکي دارد عليهذا صرفا از راه استقراء از تجربه مي توان بدان رسيد روشهايي که سنت ميل (st.  Mil) و ا .ماخ، در تحقيقات خود بکار برده اند مبتني بر همين زمينه است. به عقيده من بزرگترين خدمت علمي مکانيک نيوتني در قابليت تطبيق دائمي آنست که از مرحله ي نمودشناسي، مخصوصا در پهنه ي نمودهاي حرارتي ، فراتر رفته است . اين کيفيت خاصه در نظريه ي حرکتي گازها و در مکانيک آماري به صورت کلي مشهود است . آن يک (نظريه ي حرکتي گازها) معادله ي حالت گازهاي ايدآلي، لزوجت، انتشار، و قابليت هدايت گازها و نمودهاي تشعش سنجي گازهارا به هم مرتبط کرده و ارتباط صحيح نمودهايي را از نقطه ي نظر تجربه ي مستقيم  به هيچ وجه با يکديگر کاري ندارند به دست داد؛ و اين يک (مکانيک آماري) تفسير مکانيکي فرضيه ها و قوانين ترموديناميکي را تعيين کرده و منجر به کشف حد قابليت استعمال تعبيرات و قوانين نظريه ي کلاسيک حرکت گرديد . اين نظريه ي حرارتي از مرحله ي نمود شناسي در مورد وحدت منطقي اصول اساسي خود پس فراتر رفت؛ و بعلاوه چون مقاديري را که براي اندازه ي واقعي اتمها و مولکولها تعيين مي کرد، از روش هاي متنوع مستقلي به دست مي آمد لاجرم مقاديري بود واقعي که نمي توانست مشمول هيچ گونه ايراد مستدل و منطقي قرار گيرد .اين پيشرفتهايي قاطع در نتيجه ي يکي شمردن اجزاء اتمي با نقاط مادي به دست آمد ؛ و البته خصوصيت پژوهشي و سازنده ي اين اجزاء اتمي در جاي خود مسلم است . هيچکس نمي تواند هرگز اميدي داشته باشد که روزي اتني را مستقيما با واقعيتهاي تجربي( مثلا حرارت ،فشار، و سرعت) مربوطند به وسيله ي محاسباتيپیچيده از انديشه هاي اساسي منتج گرديده است. بدين طريق علم فيزيک(لااقل قسمتي از آن ) که نخست عمدة از جنبه ي نمود شناسي نشئت يافته بود بر اصول مکانيکي نيوتن براي اتم و مولکول متکي گرديد لاجرم بنياد آن ، گرچه از تحربه ي مستقيم بدور افتاد از لحاظ وحدت و يکساني متشکلتر گرديد.

منبع: کتاب مقالات علمی آلبرت اینشتین .ترجمه محمود مصاحب

فرستاده شده توسط: خانم زهرا خانمحمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:57  توسط مدیر وبلاگ  | 

1-ارشمیدس
2-نیکلاس کپرنیک
3-کارل فریدریش گاوس


ارشمیدس
اَرَشمیدُس (به یونانی: Αρχιμηδης، تلفظ: آرخیمِدِس) دانشمند و ریاضیدان یونانی در سال ۲۱۲ قبل از میلاد  در شهر سیراکوز یونان چشم  به  جهان گشود و در جوانی برای  آموختن دانش به  اسکندریه رفت.بیشتر دوران زندگیش را در زادگاهش گذراند و با فرمانروای این شهر دوستی نزدیک داشت...

نیکلاس کوپرنیک
 نیکلاس  کوپرنیک  در سال  ۱۴۷۳ در  شهر  تورون لهستان  دیده  به  جهان گشود.  پدرش  تاجر  مس ثروتمندی  از محترمین  تورون  بود که  در سال  ۱۴۶۰ از  کراکو (پایتخت آن زمان لهستان) به آن شهر مهاجرت  کرده  بود . وقتی  کوپرنیک  ده  ساله  بود ،  پدرش درگذشت  و داییش لوکاس واتزنرود –که اسقفی  بود  در  پروس شرقی-  سرپرستی  او ،  برادر و ...  

کارل فریدریش گاوس
کارل فریدریش گاوس (۳۰ آوریل ۱۷۷۷ - ۲۳ فوریه ۱۸۵۵) ریاضیدان  بزرگ  آلمانی است. کارل فریدریش گاوس فرزند  باغبان  فقیری از اهالی  برونشویک آلمان بود که در  تاریخ ۳۰ آوریل  سال ۱۷۷۷ متولد  شد پدرش مردی  شرافتمند  و مادرش زنی فعال و باهوش  بود.  گاوس  بیش از  سه  سال نداشت ...

متن کامل این مقاله به فرمت PowerPoint میباشد.برای دریافت آن روی لینک زیر کلیک کنید.

دانلود

History of Science

فرستاده شده توسط: خانم فائزه فارسی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 23:27  توسط مدیر وبلاگ  | 

ریاضیات

نجوم

مکانیک

پنوماتیک و گرما

مغناطیس و الکتریسیته

نورشناخت

دوران باستان و 500 پیش از میلاد

حساب

هندسه

حرکت افلاک

شکل و اندازه زمین

کمان، فنری، اهرم،

چرخ، قرقره، گره ، پیچ

دم، لوله، تلمبه

اصل ارشمیدس

آهنربا و کهربا

سایه

آینه های

 تخت و کروی

قرون وسطی و عصر تمدن اسلامی 1450 میلادی

ارقام هندی

جبر

نحوم دریانوردی

زین و برگ اسب

به کارگیری دنده

آسیاب های بادی و

ساعت تلمبه بادی

باروت

قطب نما

عدسی

عینک

رنسانس 1600 میلادی

معادلات

منظومه شمسی

(کپرنیک)

متوازی الاضلاع نیروها

(استیوینوس)

تلمبه مخصوص معادن

قوانین مغناطیس

(گیلبرت)

پرسپکتیو

(مناظر و مرایا)

1700 میلادی

هندسه تحلیلی (دکارت)

حساب دیفرانسیل

و انتگرال (نیوتون)

مدارهای بیضوی

(کپلر)

قمرهای مشتری(گالیله)

کشسانی

(هوک)

خلا

(توریچلی)

فشار سنج

قوانین گاز(بویل)

دماسنج

الکتریسیته مالشی

تلسکوپ؛ میکروسکوپ

سرعت نور

رنگ

تداخل شکست دوگانه

1800 میلادی

معادلات دیفرانسیل

حل مسئله طول جغرافیایی

مقاومت مصالح

(اسمیتون)

ماشین،بخار،

گرمای

نهان و گرمای ویژه (بلک)

چگالنده (وات)

گرمای ناشی از اصطکاک (رامفورد)

رسانایی (گری)

الکتریسیته (فرانکلین)

چگالنده، قوانین نیرو

باتری و جریان (ولتا)

آکروماتیسم

1890 میلادی

هماهنگ ها

(فوریه)

منظومه ستاره یی سحابی

(هرشل)

محاسبات ساختاری

حرکت سیالات

توربین ها

معادل مکانیکی (ژول)

قانون دوم ترمودینامیک

(کارنو)

الکترومغناطیس

(آمپر)-(فارادی)

تلگراف، دینام

معادلات ماکسول

قطبش نظریه موجی نور عکاسی

نظریه الکترومغناطیس

گردآوری: عاطفه کریمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:46  توسط مدیر وبلاگ  | 

1.علم نجوم در قرون اولیه
   1-1  علم نجوم چین
   2-1  علم نجوم هند 
   3-1  علم نجوم عرب
2.علم نجوم از رنسانس تا انقلاب علمی
3.علم نجوم در قرن نوزدهم
4.علم نجوم در قرن بیستم

علم نجوم چین
 
این فکر که آسمانها همه تحت تاثیر رفتار انسان یا بلکه رفتار فرمانروایان و دستگاه اداری آنان است جزء لاینکفی از درک چینی ها از عالم به مثابه موجودی جاندار بود . خوشی یا ناخوشی یک عضو بر دیگر اعضاء اثر می گذاشت . همین به دستگاه اداری انگیزه می داد که رصدخانه های نجومی بر پا دارد و اخترشناسی رسمی برای ارصاد آسمانها و ثبت مشاهداتشان بگمارد . ولی نیاز دستگاه اداری به کمک نجومی دلیل دیگری هم داشت و آن این بود که تنظیم درست تقویم را امکانپذیر می ساخت .
 ماتئوریچی و همکارانش در حدود سال 1600 م ، اخترشناسی چینی را روی هم رفته دانشی بی مایه و بارها پست تر از اختر شناسی غربی ، گزارش دادند . اما این ناشی از چند سوء تعبیر بود گذشته از این که اصلاً توضیح موضع اجرام آسمانی در چین متفاوت از روش اخترشناسان غربی بود . ظاهراً به ذهن یسوعیان خطور نکرد که آن شیوه نیز می تواند به اندازه این روش معتبر باشد . خنده دار اینکه همان نظام غربی که به نظر ریچی تنها نظام درست بود ، مدتهاست که دور افکنده شده است اما نظام چینی مقبولیت عام یافته است . البته باید افزود نه از این رو که روش چینی به غرب صادر شد – که نشد – بلکه از این رو که در غرب نیز مستقلاً کشف شد و نشان داد که برای ارصادات دقیق به مراتب بهتر است .
 چینی ها مانند دیگر تمدنهای اولیه تقویم قمری نیز داشتند ، ولی برای تعیین فصول از تقویم شمسی استفاده می کردند . به هر حال چینی ها از تقویم شمسی – قمری کارایی ، بهره مند بودند . حرکت سیارات از خیلی زود در چین مشاهده شد ومورد توجه قرار گرفت . سیارات عطارد،زهره،مریخ،مشتری و زحل به عناصر پنجگانه منسوب شد ، ولی چینی ها برخلاف یونانیان هرگز نظریه ای پیرامون حرکت سیارات تنظیم نکردند .
 چینی ها علاوه بر ارصاد سیارات ، انواع بسیاری از پدیده های نجومی را مشاهده و ثبت کردند . مشاهدات آنان امروزه مورداستفاده فراوان اختر شناسانی است که نیاز دارند رد وقایع ادواری مانند خسوف و کسوف ، ظهور دنباله دارها یا حتی وقایع نادرتری مثل انفجار ستارگان را درگذشته بگیرند . خورشید گرفتگی از روزگاران قدیم ، درچین واجد اهمیت فراوان تلقی می شد.چینی ها لکه های سطح خورشید را مشاهده و ثبت کردند ، ولی لین کار در اروپا به علت اعتقاد به کمال اجرام آسمانی تا قرن هفدهم اجازه نگرفت .
مثال دیگر بی معنی چینی ها در مشاهده در مقایسه با غرب مورد نواها و سوپرنواهاست . اکنون ما می دانیم که این ها ستارگانی هستند که منفجر می شوند و توده های بزرگی از گاز سوزان و درخشان تولید می کنند . ازاین رو شاید در نقطه ای ظاهر شوند که قبلاً هیچ ستاره ای رویت نگشته است و البته به این دلیل که قبلاً کم نورتر از آن بوده اند که به چشم آیند ، نام آنها نوا به معنی جدید نیز ازهمین روست .

علم نجوم هند
در دوره ودایی هندیها که از قرن پانزدهم پیش از میلاد تا قرن یازدهم میلادی ادامه داشت ، آسمان رصد شد و عالم به سه اقلیم مجزا تقسیم گشت : زمین،فلک کواکب و بهشت . سپس هر یک از اینها دوباره تقسیم بر سه شد . مسیر خورشید احتمالاً به روش چینی ها ارصاد شد یعنی با توجه به اینکه کدام ستارگان در نیمه شب در جنوب قرار دارد و بنابراین در آسمان روبروی خورشید است. ماه نیز رصد شد و تقویم هایی براساس حرکات دوجرمی فلکی تنظیم گشت . ظاهراً دو راه برای شناساییماه تقویمی وجود داشته است ، یکی شمارش از ماه نو تا ماه نو و دیگری از ماه تمام تا ماه تمام . سیارات ظاهراً توجه زیادی برنیانگیخته اند ، اما یک نکته عجیب در مورد آنها وجود دارد . با چشم غیر مسلح ، پنج سیاره درخشان قابل رویت است . ولی هندوها تصور می کردند که دو جسم دیگر به نام های راهو و کتو وجود دارد که مسئول خورشیدگرفتگی هاست .
اخترشناسان هند باستان گویا به خود ستارگان نیز علاقه ای نداشتند . آنان برخلاف یونانیان و چینی ها فهرست هایی از ستارگان تهیه نکردند و ظاهراً به آنها فقط به عنوان راهنمای حرکت خورشید و ماه نگریستند که البته برای تنظیم تقویم به آن احتیاج داشتند و از این رو ستارگان مورد توجه آنان آنهایی بودند که که در امتداد دایره البروج قرارداشتند . این ستارگان را آن ها به 28 ناکساتراس تقسیم کردند که هر یک 13 درجه طول داشت . با این حال به رغم این برخورد سودمندگرایانه آنها چند گروه بندی نجومی را تشخیص دادند و پاره ای اختران درخشان تر را نام نهادند . برای مثال خوشه پروین ،جوزا،دل عقرب،نسرواقع و سماک اعزل . مبادا تصور شود همه اخترشناسی باستانی هند چنین مبهم و بی دقت و همه فکر و ذکر اخترشناسان آن ها محاسبه تقویم بوده است .
 همین جا باید تاکید کرد که آنان به کاربرد روش ها و سنجش های عددی در محاسبات فلکی علاقه مند بودند . ابزارهای ارصادی مورد علاقه اخترشناسان هندو همانهایی بود که در سراسر دنیای عتیق به کار می رفت : تیغه ها ، دایره ها و نیم دایره هایی برای یافتن فاصله اجرام فلکی بالای افق و در امتداد دایره البروج ،ذات الحق و ساعت آبی . همچنین آنها از اسطرلاب و ادوات سنگی غول پیکر استفاده می کردند که بعدها از اخترشناسان مسلمان به ارث برده بودند . پس در تکنیک ساخت ادوات ارصاد ، نوابغ بزرگی نبودند . رصدخانه های زیبا و پرآوازه دهلی و جایپور با آلات سنگی که تحت نظارت جای سینگ در قرن 18 ساخته شد فی الواقع از اشتباهات تاریخی بود .
 آن ها به اندازه گیری نجومی اروپاییان که با استفاده از تلسکوپ انجام شده بود وقعی ننهادند ، حال آنکه اندازه گیری با تلسکوپ به مراتب دقیق تر از اندازه گیری با ادوات سنگی هرچند بزرگ بود .

علم نجوم عرب
با تاسیس بیت الحکمه و رصدخانه هایی چند توسط مامون و با ورود متون نجومی یونان زمینه برای رشد جدی اخترشناسی اصیل اسلامی که پیوند تنگاتنگی با ترقیات مسلمانان در ریاضیات داشت آماده شد . در واقع به محض تاسیس بیت الحکمه اخترشناسان دست به کار شدند .
 یکی از مهمترین اخترشناسان قرن نهم ابوجعفرمحمدبن موسی خوارزمی بود . او مجموعه ای زیج (جدول نجومی ) از مواضع آتی سیارات و ثوابت فراهم آورد ، این جدول ها که رد اصل جدول های بطلمیوس در آن ها به چشم می خورد نخستین اثر نجومی اسلامی است که تقریباً به تمام باقی مانده است .
یکی دیگر از نخستین اخترشناسان بغداد ، ابوالعباس فرغانی بود که او نیز درباره اسطرلاب نوشت، ولی این بار کتابی اساسی که برتر از نوشته خوارزمی است . همتای فرغانی که بیشتر کارنظریمی کرد تا مشاهده عملی ، اخترشناس و ریاضیدان دیگری بود به نام ثابت بن قره . او در بغداد علاوه بر اینکه مطلبی درباره ساعت آفتابی نوشت ، مطالعه دقیقی در حرکت ظاهری خورشید در آسمان انجام داد و همچنین حرکت ماه در برابر ستارگان را مطالعه کرد و از سوی دیگر به این نتیجه رسید که مسیر خورشید حرکتی دارد که پیش از آن ناشناخته بوده است . این حرکت هم در حرکت تقدیمی اعتدالین تاثیر داشت و هم در زاویه بین مسیر خورشید (دایره البروج)  و خط استوای فلکی . ازاین رو به نظر می رسد که دایره البروج می لرزد، به همین دلیل بود که این تاثیر لرزش نام گرفت . تازه دراواخر قرن 16 که ارصاد تازه و دقیق تری به وسیله تیکو براهه در دانمارک انجام گرفت ، کاشف به عمل آمد که لرزشی که ابن قره به دایره البروج نسبت داده بود فقط یک توهم است ...


برای دیدن متن کامل روی این لینک کلیک کنید...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:55  توسط مدیر وبلاگ 

علم فیزیک رفتار و اثر متقابل ماده ونیرو را مطالعه می کند . مفاهیم بنیادی پدیده های طبیعت تحت عنوان قوانین فیزیک مطرح می شوند .این قوانین توسط ریاضی فرمولبندی می شوند به طوری که قوانین فیزیک و روابط ریاضی با هم در توافق بوده و مکمل هم هستند .
از روزگار باستان مردم سعی می کردند رفتار ماده را بفهمند و بدانند که چرا مواد مختلف خواص متفاوت دارند ؟ چرا برخی مواد سنگینترند و..... و همچنین جهان ، تشکیل زمین و رفتار اجرام آسمانی مانند ماه و خورشید برای همه معما بود .
در این تحقیق سیر تاریخی علم فیزیک را در دوره های زمانی مورد بررسی قار می دهیم :
1 – فیزیک در قرون اولیه :
1- 1فیزیک افلاطون
2- 1فیزیک آناکساگوراس
3- 1فیزیک لئوکیپوس و دموکریتوس
4- 1فیزیک ارسطو
5- 1فیزیک در چین
6- 1فیزیک در عرب
7- 1فیزیک در هند

2- فیزیک در قرون وسطی و  رنسانس
1-2 فیزیک در قرون وسطی( نور شناسی- مکانیک و مغناطیس ) 
     2-2فیزیک از رنسانس تا انقلاب علمی(مکانیک – مغناطیس– نور شناسی )  
 
3- فیزیک در قرون اخیر:
1-3 فیزیک در قرن هفدهم و هجدهم 
2-3 فیزیک در قرن نوزدهم
3-3 فیزیک در قرن بیستم

1 – فیزیک در قرون اولیه :
1-1 فیزیک افلاطون :
نظریات فیزیکی افلاطون در تیمائوس ، یگانه محاوره "علمی "  افلاطون ، مندرج است . احتمالا این رساله وقتی نوشته شده است که افلاطون در حدود هفتاد سالگی بود و طرح آن برای اینکه  نخستین اثر سه بخشی ،تیمائوس و کریتیاس  و هرموکراتس، باشد  ریخته شده بود .
افلاطون بی شک دلیل مهم دیگری برای نوشتن تیمائوس داشت ، یعنی نشان دادن  اینکه جهان منظم و سازمان یافته کار و اثر"عقل" است و نیز اینکه انسان هم از جهان معقول و هم از جهان محسوس بهره مند است وی مسلم میداند که " عقل همه چیزها را نظم می بخشد ".
افلاطون به ارائه بیانی از پیدایش جهان می پردازد . دنیای محسوس در حال شدن است " آنچه می شود بالضروره باید به واسطه فعل علتی بشود " .فاعل مورد بحث صانع الهی یا دمیورژ است . او آنچه را در بی نظمی و در حرکت نا منظم " بر گرفت " و به نظم در آورد و دنیای مادی را بر طبق نمونه ازلی و ابدی و ایدئال شکل داد و آن را به صورت "یک موجود زنده دارای نفس و عقل " از روی نمونه "مخلوق زنده "ایدئال ساخت یعنی صورت یا مثالی که حاوی صور "نژاد آسمانی خدایان "موجودات بالداری که در هوا پرواز می کنند آنچه در آب سکونت دارد و نوعی که با پای خود بر زمین خشک حرکت می کند ".
افلاطون خاطر نشان می کند که از چهار عنصر (خاک ، هوا ، آتش و آب ) از آنجا که دائماٌ تغییر می کنند نمی توان به عنوان جواهر سخن گفت : "زیرا آنها از دست ما می گریزند و منتظر نمی مانند که به عنوان "آن " یا "این " یا  با هر عبارتی که آنها را دارای وجودی پاینده نمایش دهد توصیف شوند ." بهتر است که آنها را کیفیات نامیده شوند ،که در "پذیرنده " ظاهر می شوند ، که در آن پذیرنده همه آنها پیوسته به وجود می آیند ، پدیدار می شوند و دوباره از آن ناپدید می شوند " . افلاطون به چهار عنصر نخستین شکل هندسی می دهد او اشیا را تنها تا آنجا که به مثلث بر می گردند در نظر می گیرد و بدین منظور قائم الزاویه متساوس اساقین (نصف مربع ) و قائم الزاویه مختلف الضلاع یا نصف متساوی الاضلاع را انتخاب می کند، که از آنها مربع و سطوح متساوی الا ضلاع اجسام ساخته می شود . (اگر کسی بپرسد چرا افلاطون با مثلثها آغاز می کند ،او جواب می دهد که "مبادی و اصولی از این ذورتر را خدا می داند و کسانی که نزد خدا گرامی اند " در قوانین اشاره می کند که تنها وقتی اشیا   "برای حس قابل درک " میشوند که به بعد سوم دست یافته شود . بنابراین برای مقاصد شرح و نمایش کافی است که با سطح یا بعد دوم آغاز کنند ،و کاری به اصول دورتر نداشته باشد .) آنگاه اجسام ساخته شدند ،مکعب به خاک تخصیص و نسبت داده شده است (زیرا از همه بیحرکت تر است یا حرکت آن دشوار است ) هرم به آتش (زیرا متحرکترین است که دارای "تیزترین لبه های برنده و تیز ترین نوک در هر جهتی است ") هشت وجهی به هوا ، و بیست وجهی به آب . این اجسام به قدری کوچکند که هیچ یک از آنها به تنهایی برای ما درک کردنی نیست،هرچند توده گرد آمده ای از آنها نا محسوس است...


برای دیدن متن کامل روی این لینک کلیک کنید...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:0  توسط علی جعفری 

مقدمه

هنگاميكه اروپا در ظلمت جهل و بي خبري بسر مي برد، دانشمندان اسلامي و در راس آنان انديشمندان ايراني اندوخته هاي علمي يونانيان را جمع آوري و حراست كردند و با دانش و انديشه هاي ايرانيان باستان درآميختند. تعاريف و اصول هندسه ي اقليدسي توسط ايرانيان مورد بررسي و نقد قرار گرفت. مثلثات كروي توسط فضلاي ايراني ابداع و دستگاه اعداد با كشفيات هنديان تكميل و بوسيله ي بازرگانان به اروپا برده شد. از قرن يازدهم ميلادي به بعد بعضي از كشيشان به جامه ي طلاب مسلمان در مي آمدند و كتبي را كه با دقت محافظت مي شد با خود به غرب مي بردند و ترجمه مي كردند.
در قرن شانزدهم دستگاه خورشيد مركزي منظومه شمسي تدوين و مسير حركت سيارات با دقت رصد شد. در نتيجه تقدس دايره ها در هم شكسته شد و مدار بيضوي حركت سيارات مورد قبول واقع شد. روش استقرايي تواني نو يافت و به مقابله با قياس برخاست و مسير جديدي براي انديشه هاي علمي بوجود آمد

آزمايش كردن قباحت خود را از دست داد و اجسام از بلندي رها شدند تا زمان سقوط آنها بطور تجربي بررسي شود. قوانين سقوط آزاد اجسام به كل جهان تعميم داده شد شد و قانون جهاني گرانش كشف گرديد. علت حركت سيارات به دور خورشيد صورت بندي شد. اختراع و تكميل تلسكوپ انسان را با دنيايي رو به رو ساخت كه قبل از آن هرگز تصورش نمي رفت. آنگاه ناچيزي زمين در مقابل كاينات به اثبات رسيد.
استفاده از نماد گرايي در رياضيات آغاز و هندسه تحليلي به عنوان ابزاري قدرتمند براي تجسم و تكميل كشفيات حساب ديفرانسيل و انتگرال به كار گرفته شد. ماهيت فيزيكي نور با آزمايش مورد سئوال قرار گرفت. در نتيجه نظريه ي دانه اي و نظريه ي موجي بودن نور براي توجيه آن ابداع شد. عنصر پنجم ارسطوئي اتر بيش از پيش بكار گرفته شد. اما اين بار نه به عنوان يك عنصر، بلكه به عنوان زمينه اي براي انتشار نور و توجيه حركت نور در فضا و انتقال نيروي گرانش و تصور مي شد كه كالبد فضا از اتر انباشته شده است...


برای دیدن متن کامل روی این لینک کلیک کنید...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:51  توسط مدیر وبلاگ  | 

براي نمايش بخش اول روي اين لينک کليک کنيد.

در زیر به بیان 3 مثال جالب که ناشی از پارادوکسهای نظریه مجموعه ها می باشند می پردازیم:
مثال 1)یک سلمانی در یک دهکده اعلام می دارد که فقط و فقط صورت کسانی را اصلاح می کند که خودشان صورت خود را اصلاح نمی کنند.
پارادوکس از اینجا ناشی می شود که بخواهیم به این سوال پاسخ دهیم که «آیا این سلمانی صورت خود را اصلاح می کند؟» اگر صورت خود را اصلاح کند.نباید مطابق اصل اعلام شده خود چنین کند.اگر صورت خود را اصلاح نکند.آنگاه بر طبق اصل اعلام شده باید صورت خود را اصلاح کند.
مثال 2) یکی از اهالی کِرت می گوید تمام کرتیان دروغ گو هستند.حال به نظر شما آیا من راستگویم یا دروغگو؟
اگر پاسخ دهیم که راستگوست، پس بنا به ادعای شخص او راست می گوید که دروغگوست.لذا دروغگوست و اگر پاسخ دهیم که دروغگوست،بنا به ادعای شخص،او دروغ می گوید که دروغگوست.لذا راستگو است.
مثال 3) در یک شهر فردی نزد قاضی می رود و از او می خواهد که به وی علم حقوق یاد دهد.قاضی نیز در ازای دریافت شهریه ای این کار را قبول می کند.قراردادی بین قاضی و شاگرد بدین مضمون تنظیم می شود که شاگرد می بایست نیمی از شهریه را در ابتدای تحصیل پرداخت کند و نیم دیگر را زمانی پرداخت کند که در اولین دادگاهی که شاگرد به هر دلیل حاضر می شود پیروز شود.که این کار به منزله ی قبولی شاگرد در درس می باشد.امّا پس از گذشت مدتها،قاضی احساس می کند که شاگرد به حد نصاب لازم رسیده است.لذا نیمه ی دوم شهریه را از شاگرد مطالبه می کند.شاگرد از پرداخت باقیمانده شهریه طفره می رود تا اینکه کار به دادگاه نزد حاکم کشیده می شود.
سوالی که مطرح می شود این است که به نظر شما چه کسی در دادگاه پیروز می شود؟
قاضی در نزد خود چنین استدلال می کند که اگر موفق شوم که نیمه ی باقیمانده شهریه را دریافت کنم  که پیروز شده ام و چنانچه در دادگاه شکست بخورم به معنی آن خواهد بود که شاگردم پیروز شده و لذا بنا به قرارداد باید نیمه باقیمانده شهریه را پرداخت کند.پس در هر صورت برنده هستم.از طرف دیگر شاگرد نیز چنین استدلال می کند که اگر موفق شوم باقیمانده شهریه را نپردازم پیروز شده ام و چنانچه در دادگاه شکست بخورم بنا به قرارداد نیازی به پرداخت شهریه نیست بنابراین در هر صورت برنده هستم.
حال به بررسی ریشه پارادوکسها و راه حل های ارائه شده می پردازیم.وجود پارادوکسها در تئوری مجموعه ها به روشنی حاکی از این است.که باید چیزی در این تئوری غلط باشد. از زمان کشف این پارادوکسها تا به حال،تحقیقات زیادی در این موضوع انجام گرفته است که پیشنهادهایی برای حل مسئله به همراه داشته است؟
به نظر می آید که راه حل ساده ای برای خروج از این بن بست وجود دارد بدین قرار که کافی است تئوری مجموعه ها را بر پایه اصول موضوعه ای بازسازی کنیم به طوری که پارادوکسهای معلوم را کنار بگذارد.اولین اقدام از این دست توسط زرمیلو(Zoremlo) در سال 1908 انجام گرفت.متوالیاً پالایش هایی توسط فرانکل(Frankel) و دیگران صورت پذیرفت.لیکن چنین روشهایی مورد انتقاد قرار گرفت زیرا که در آنها از این پارادوکسها صرفاً احتراز می شود و به یقین به توضیح آن کمک نمی کند.وانگهی ،این روش هیچ تضمینی در بر ندارد که در آتیه،پارادوکسهای دیگری رخ ندهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:9  توسط علی جعفری  | 

 سلام...با تشکر از خانم شهره کارخانه یوسفی. مطلب زیر از ایشان می باشد.

                                                   *        *        *

پس از بررسی پیرامون حوزه های علمی در آتن و اسکندریه می خواهیم به بررسی کلی ترعلم  وبطوراخص بررسی تاریخ تحولات علم درآستانه قرون وسطی بپردازیم. از حدود سال 100قبل از میلاد نقش اصلی یونانیان در تفکر غربی از هر جهت به پایان خود رسیده بود.فلسفه و هنر حدود دویست سال پیش از علم  به همراه آتن افول کرده بودند ولی علم همچنان به پیشرفتهایی بخصوص در اسکندریه  دست یافت تا آنجاکه  تمام نظامات فکری از هرنظر بیشترین پیشرفتها را بدست اورده بودند و دیگر جایی برای طرح اندیشه های نو وجود نداشت و به هر علمی که نگاه میکردی جز گسترش راههای فکری موجود کاری از دست بشر ساخته نبود.از اخترشناسی مبتنی بر مشاهده کاری ساخته نبود و نورشناسان هنوز ابزارهای نوری را اختراع نکرده بودند. شیمی تداعی کننده کیمیاگری بود با سحر و جادو و اخترگویی بهم آمیخته بود و چیزی که  که در انزمان از ان بنام شیمی یادمیشد همان تبدیل فلزات پست به طلا و یا تلاش برای یافتن اکسیر اعظم بود.از طرفی بی توجهی به نظریات مکتب اتمی  شیمی و فیزیک را از شکوفایی باز داشته بود.                               

با آنکه علت اصلی زوال علم یونانی درونی بود اما سه عامل مهم بیرونی هم مؤثر بودند. این عاملها عبارتند از : 1 .امپراتوری روم. 2 . مسیحیت قرون وسطایی     3.آئین حکومت ارباب کلیسا.  هرچند که این عوامل در پیدایش این بیماری نقشی نداشتند اما اثر ان را تشدید کردند و درمان آنرا ناممکن ساختند.                                                                                         

امپراتوری روم: رومیها ازادی سیاسی را از بین بردند و توسعه طلبی اقوام در ناحیه مدیترانه پایان دادند وبدون آنکه به تمدن یونانی یورشی حساب شده ببرند غیرمستقیم صدماتی جبران ناپذیر به ان وارد کردند. با به بند کشیدن اقوام مستقر در حوزه دریای مدیترانه هیچیک ان علاقه ای را که مردم یونیا به علم خاورمیانه نشان داده بودن نسبت به علم اسکندرانی ابراز نداشتند. فقط رومیان ازادی و توانایی انجام چنین کاری را داشتند که انها نیز انقدر درگیر امور حکومت داری و کشورگشایی بودند که کمترین توجهی به کسب علم و دانش از خود نشان نمیدادند...                                 


برای دیدن متن کامل روی این لینک کلیک کنید...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:41  توسط علی جعفری  | 

براي نمايش بخش اول روي اين لينک کليک کنيد.

بحران سوم:

سومین بحران در مبانی ریاضیات ناگهان در سال 1897 به وقوع پیوست گرچه بیش از یک قرن از آن تاریخ می گذرد،هنوز هم آنگونه که همه متخصصین را قانع کند حل و فصل نشده است.کانتور(Georg Cantor)این بحران با کشف پارادوکسهایی در تئوری مجموعه های کانتور آغاز گردید.از آنجا که قسمت اعظم ای از ریاضیات با مفاهیم مجموعه ها عجین است.و از این حیث نظریه مجموعه ها به عنوان پایه ریاضیات تلقی می گردد.کشف این پارادوکسها طبعاً شک و نگرانی عمده ای در برقراری همه مبانی ریاضیات به همراه داشته است.

در سال 1897،ریاضیدان ایتالیایی به نام برالی-فورتی اولین پارادوکس تئوری مجموعه ها را منتشر کرد.این پارادوکس با عبارات  و مفاهیم فنی عرضه شده که ارائه آن در این مختصر نمی گنجد.معهذا جوهره این پارادوکسها را می توان عرضه کرد از این قرار که پارادوکسی که در سال بعد توسط خود کانتور کشف شد بسیار شبیه پارادوکس برالی-فورتی است.ولیکن با توصیف غیر فنی ارائه شده است.

کانتور در تئوری مجموعه ها موفق شد ثابت کند که برای هر عدد اصلی،عدد اصلی و بزرگتر از آن وجود دارد.یعنی هیچ عدد اصلی که بزرگتر باشد وجود ندارد.(مفهوم عدد اصلی در قسمتهای آتی توضیح داده شده است.)

اکنون مجموعه ای را در نظر می گیریم که اعضای آن همه ی دیگر مجموعه های ممکن باشد.یقیناً هیچ مجموعه دیگری وجود ندارد که اعضای بیشتری از این مجموعه داشته باشد.لیکن اگر چنین است،چگونه است که عدد اصلی وجود خواهد داشت که از عدد اصلی این مجموعه بزرگتر می باشد؟

بنا بر توصیف فوق،وجود مجموعه ای به نام مجموعه مرجع M غیر ممکن است، از طرفی اگر از مجموعه M صرف نظر کنیم بسیاری از قوانین مجموعه ها همچون متمم (A (M-A=Â فاقد اعتبار خواهد بود که باعث از هم پاشیدگی نظریه مجموعه ها خواهد شد. برتراند راسل (Bertrand Russell)

در حالیکه پارادوکسهای برالی و کانتور در رابطه با نتایج تئوری مجموعه ها هستند.برتراند راسل در سال 1902 پارادوکسی کشف کرد که به هیچ چیز جز مفهوم مجموعه بستگی ندارد.به عنوان مثال مجموعه همه ایده های مجرد خود یک ایده مجرد است.امّا مجموعه همه مردها خود یک مرد نیست و یا مجموعه همه مجموعه ها خود یک مجموعه است،امّا مجموعه همه ستاره ها خود یک ستاره نیست.

اکنون مجموعه همه مجموعه هایی را که عضو خودشان هستند با M و مجموعه همه مجموعه هایی را که عضو خودشان نیستند با N نشان می دهیم.حال می پرسیم که آیا N عضو خودش است؟

اگر N عضو خودش باشد،آنگاه N به M تعلق دارد و لذا به N تعلق نداشته،یعنی عضو خودش نیست.از طرف دیگر اگر N عضو خودش نباشد،آنگاه N عضوی از N بوده و به M تعلق ندارد و لذا N عضو خودش است.فرگه (Friedrich Ludwig Gottlob Frege)

پارادوکس بر این واقعیت استوار است که در هر حالت ما به تناقض رهنمون می شویم.

پارادوکس فوق توسط راسل به فرگه(Frege) ارسال گردید.درست وقتی که فرگه جلد دوم کتاب بزرگ دو جلدی خود را در باب مبانی حساب تمام کرده بود.فرگه دریافت نامه راسل را در پایان کتابش با این مضمون اعلام کرد که:

«یک دانشمند به ندرت منتظر چیزی ناخواسته تر از این است که وقتی کار (تالیف مبانی) تمام شده باشد باز باید منتظر بماند.»

 

 

 براي نمايش بخش هفتم روي اين لينک کليک کنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط علی جعفری  | 

براي نمايش بخش اول روي اين لينک کليک کنيد.

پيشرفت بزرگي در سال 1821 رخ داد و آن زماني بود که رياضي دانآگوست کوشی(Augustin Louis Cauchy) فرانسوي آگوست کوشي(1857-1789) به طور موفقيت آميزي پيشنهاد دلامبر را عملي کرده و يک تئوري قابل قبول براي حدود ابداع کرد و سپس مفاهيم مهمي چون پيوستگي،مشتق پذيري و انتگرال معين را با استفاده از مفهوم حد تعريف کرد.
مفهوم حد يقيناً يکي از ضروري ترين مفاهيم براي گسترش آناليز است.زيرا همگرايي و واگرايي سريها نيز به اين مفهوم وابسته است.کار منطقي کوشي،ديگر رياضي دانان را تهييج کرد تا به او بپيوندند و آناليز را از شهودگرايي سطحي  و فرمول گرايي نجات دهند.
رياضي دان آلماني،کارل وايراشتراس (1897-1815)در سال 1847 تابع اي را معرفي کرد که در تمام نقاط پيوسته بود و در تمام نقاط فاقد مشتق بود به عبارت ديگر  منحني اي که در هيچ يک از نقاط خود داراي مماسيکارل وایراشتراس(Karl Weierstrass) نيست.تابع وايراشتراس يک مثال جدي عليه به کارگيري شهود هندسي در مطالعات آناليز به شمار مي رفت.
تئوري حد،که بر آن ايده هاي پیوستگي و مشتق پذيري استوار بود.قبلاً بر شهود ساده هندسي مفهوم اعداد حقيقي ساخته شده بود.کم کم نمايان شد که نظريه حد،پيوستگي و مشتق پذيري بر ويژگي هاي اساسي تري از سيستم اعداد حقيقي بستگي داند که قبل از اين تصور نمي رفت.از جمله ي اين بستگي ها تابعي است که توسط ريمان ارائه شد،تابعي که براي همه مقادير گنگ متغيير پيوسته و براي همه مقادير گوياي متغيير ناپيوسته است.
مثالهاي فوق نياز به بازنگري ساختار دستگاه اعداد حقيقي را طلب مي کرد.بنابراين وايراشتراس برنامه اي تهيه ديد که در آن نخست خود سيستم اعداد حقيقي مي بايست سامان مي يافت،سپس مفاهيم بنيادي آناليز از اين سيستم بدست مي آمد.اين برنامه مهم به حسابي کردن آناليز مشهور است.اين کار بسي مشکل مي نمود ليکن سرانجام توسط وايراشتراس وشاگردانش انجام شد.به طوري که امروز مي توان ادعا کرد که آناليز کلاسيک به گونه اي مستحکم بر سيستم اعداد حقيقي به عنوان يک مباني استوار شده است.
روش اصل موضوعي:
هر تئوري علمي مجموعه اي است از گزاره هايي که راست شمرده مي شوند و مبين خواصي از اشياء موضوع بحث آن تئوري يا نسبتهايي بين آنها مي باشد.مثلاً در هندسه،نقاط و خطوط  و زوايا از جمله اشياء مورد بحث هستند و گزارهِ:هر نقطه از عمود منصف يک قطعه خط مستقيم از طرفين آن به يک فاصله است،از گزاره هاي راست هندسي مي باشد.
در يک تئوري رياضي گزاره هاي راست تئوري(قضايا)نظم و ترتيب خاصي دارند،و آن ناشي از اين است که بعضي از آنها نتيجه ي منطقي بعضي ديگر است و به عبارت ديگر ،بعضي از آنها از بعضي ديگر لازم مي آيد.البته در هر مورد،چنين ادعايي را بايد با آوردن دليل ثابت کرد.
در تاسيس يک تئوري رياضي طبعاً دو سوال به ذهن شخص خطور مي کند:
يکي اينکه،از اشياء مورد بحث،کداميک را تعريف کنيم و ديگر آنکه از گزاره ها،کدام را ثابت نمائيم.جوابي که دربادي امر به نظر مي رسد اين است که هر چه از آن سخن مي گوئيم تعريف کنيم و هر چه را بدان حکم مي کنيم،ثابت کنيم.
البته کمال مطلوب همين است،امّا با اندک تاملي آشکار مي شودکه اين کمال مطلوب غير ممکن است.مثلاً در هندسه،در تعريف نقطه ناچار بايد به عبارت ديگري توسل جست،و در تعريف هر يک از عبارات به عبارت ديگر.اين رشته تعريفات يا تا بي نهايت ائامه مي يابد(تسلسل)يا در مرحله اي به عبارتي که تعريف آن مورد نظر بود باز مي گردد (دور)،و در هر دو حالت،عبارت مذکور بدون تعريف مي ماند.
در اثبات گزاره های نیز حال بر همین منوال است.در اثبات یک گزاره باید به گزاره های دیگر استناد کرد، و در اثبات هریک از این گزاره ها باید به گزاره های دیگر توسل جُست و این امر منجر به دور یا تسلسل می گردد و در هر حالت گزاره مورد نظر بدون دلیل می ماند.
بنا بر آنچه گذشت،تعریف همه عبارات یک تئوری ریاضی و نیز اثبات همه گزاره های آن غیر ممکن است.پس در ساختن یک تئوری،ناچار باید بعضی از عبارات آن را بدون تعریف،موضوع بحث قرار داد و بعضی از گزاره های آن را بدون دلیل،به عنوان گزاره های راست تئوری قبول کرد.عبارات مذکور را حدود اولیه یا حدود تعریف نشده و گزاره های مذکور را اصول موضوعه آن تئوری می نامند.
پس از انتخاب حدود اولیه یک تئوری،هیچ عبارت دیگر در آن تئوری قابل بحث نخواهد بود مگر اینکه به وسیله ی حدود اولیه یا عباراتی که قبلاً به وسیله ی حدود اولیه تعریف شده اند،تعریف شود.عباراتی را که بدین گونه تعریف می شوند،حدود ثانویه یا تعریف شده تئوری می نامند.همچنین پس از انتخاب اصول موضوعه یک تئوری،گزاره ای از تئوری فقط و فقط وقتی به عنوان یک گزاره راست پذیرفته می شود که به دلیلی از اصول موضوعه تئوری استنتاج شود.در این صورت،آن گزاره را یک قضیه آن تئوری می نامند.
جالب است بدانیم نخستین مبحثی از ریاضیات که به روش اصل موضوعی تاسیس شده است هندسه مقدماتی است،و این کار بیش از دوهزار سال قبل به وسیله اقلیدس،دانشمند بزرگ یونانی حوزه علمی اسکندریه، صورت گرفت.کتاب اصول هندسه وی از این جهت بین آثار علمی ای که تا اواخر قرن 19 میلادی بوجود آمده است منحصر به فرد است.

براي نمايش بخش ششم روي اين لينک کليک کنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:29  توسط علی جعفری  | 

براي نمايش بخش اول روي اين لينک کليک کنيد.

دومین بحران در مبانی ریاضیات با کشف حساب دیفرانسیل و انتگرال توسط نیوتن(Newton)و لایب نیتز(Leibnitz) در اواخر قرن هفدهم پدید آمد.

علی رغم استفاده از توان و کاربردپذیری این وسیله جدید پیروان این دو دانشمند نتوانستند استحکام و درستی اصولی را که این تئوری بر آنها استوار بود بررسی کنند و لذا به جای آنکه اصول گواه بر درستی نتایج باشد.با استفاده از نتایج درستی اصول تحقیق می گردید.(در واقع اصول مدونی به نام اصول موضوع در کار نبود زیرا که آنالیز قرن هفدهم بر خلاف هندسه به روش اصل موضوعی بنا نشده بود.)

با گذشت زمان،تناقضات و پارادوکسهایی بروز کرد و بحرانهای جدی در مبانی ریاضیات پدید آمد.برای بیشتر روشن شدن مطلب بعضی از این پارادوکسها را مرور می کنیم.

1- نیوتن در کتاب خود تحت عنوان انحنای منحنی ها،مشتقX۳را چنین تعیین می کند:

در هر  زمانی که X به X+ΔX رشد می کند،توان X۳ برابر ³(X+ΔX) می شود، یا

 3X² ΔX+3X(ΔX)²+(ΔX)³+X۳ و رشد،یا نموها به ترتیب برابرند با ΔX و  3X²ΔX+3X(ΔX)²+(ΔX)³. نسبت آنها به رشد متغییر برابر است با 1 و 3X² +3XΔX+(ΔX)² اکنون فرض کنیم رشد(متغییر)صفر شود و لذا نسبت رشدهای اخیر برابر 1 و3X² می گردد،از این رو نسبت تغییرX۳ به X برابر3X² خواهد بود.

در قسمتی از این استدلال فرض می شود که ΔX مقداری غیر صفر است،در حالیکه در بخش دیگر برابر صفر انگاشته می شود.

اولین نقد این مطلب از آن بیشاب برکلی(Bishop Berkely) می باشد.پاسخهایی به برکلی داده شده ولی بدون بحث منطقی درباره ی حدود،این پاسخها قانع کننده نبود.در واقع همه شرحهای اولیه فرآیند حساب دیفرانسیل و انتگرال مبهم و آمیخته با مشکلات بوده و درک آن آسان نیست.بعضی از این شرحها بر استدلالهای نامعقول و اسرارآمیز استوار است،همانند این بیان یوهان برنولی که گفته است:

« هر کمیتی که به اندازه ی کمیت بینهایت کوچکی کاهش یا افزایش یابد،نه کاهش می یابد و نه افزایش می یابد.»

وقتی که نظریه یک عمل ریاضی به گونه ای ضعیف تفهیم گردد،همواره این خطر وجود دارد که این عمل به گونه ای کورکورانه و شاید غیرمنطقی اعمال گردد.مجری چنین عملی که از محدودیتهای ممکن این عمل آگاه نیست،عمل را احتمالاً در مواردی به کار خواهد گرفت که لزوماً قابل اعمال نخواهد بود.

2- ریاضی دانهای قرن نوزدهم که تحت تاثیر کاربردپذیری فوق العاده قدرتمند این موضوع قرار داشتند تا بواسطه ی خلاء ناشی از درک حقیقی مبانی این علم تکنیکهای آن را به طور کورکورانه ای در هر وضعیت به کار می گرفتند.از جمله کارهای ریاضی دان بزرگ سوئیسی لئونارد اویلر(1707-1783) مثال مهمی از فرمول گرایی قرن هجدهم در آنالیز می باشد.وی منحصراً توسط کار با فرمولها،فرمول خارق العاده   را کشف کرد که وقتی X=Π قرار دهیم، رابطه  حاصل می شود که رابطه ای میان مهمترین چهار عدد ریاضی است.نام اویلر تقریباً با هر شاخه از ریاضیات قرین بوده و جالب است که یادآور شویم که حتی در سالهای پایان عمر که مبتلا به کوری چشم گردید،به مطالعه ادامه داد.معهذا فرمول گرایی اویلر وی را به اشتباه کاریهایی رهنمون می کرد.

برای مثال،هرگاه قضیه ی دو جمله ای را برای ۱-(1-2) اعمال کنیم بدست می آوریم.

-1 = 1 + 2 + 4 + 8 + 16 + … نتیجه ای که باعث حیرت اویلر نگردید!

همچنین با جمع دو سری

X + X² + X³ + … = X/(1-X)    ،    1 + 1/X + 1/X² + … = X/(X-1)

اویلر رابطه     … + 1/X² + 1/X + 1 + X + X² + … = 0را بدست آورد.

ریاضی دانان قرن های هفدهم و هجدهم اطلاع اندکی از سیرهای نامتناهی داشتند،لذا این حوزه از ریاضیات پارادوکسهای بسیاری را بوجود آورد.برای مثال اگر سری S = 1-1+1-1+1-1+ …  را در نظر بگیریم و جملات این سری را به طریقی گروه بندی کنیم،بدست می آوریم:

     S = (1-1)+ (1-1)+ (1-1)+ … = 0+0+0+ … = 0

در حالی که هرگاه جملات را به طریق دیگر دسته بندی کنیم،داریم:

S = 1-(1-1)-(1-1)- … = 1-0-0-0- … = 1

لایب نیتز چنین استدلال می کرد که چون حاصل جمع های صفر و یک به یک اندازه محتمل اند،حاصل جمع صحیح برابر مقدار میانگین 1/2 می باشد.همچنین مقدار 1/2 را به گونه فرمولی دیگری نیز بدست آورد.زیرا داریم:

S = 1-(1-1+1-1+1-1+ …) = 1-S

از این رو 2S = 1 و در نتیجه: S = 1/2

اولین پیشنهاد برای اصلاح واقعی وضع قانون نامتوافق  مبانی آنالیز از طرف دلامبر (1717-1783) مطرح گردید.دلامبر بسیار به جا تشخیص داد که به تئوری حدود نیاز است(1734) لیکن توسعه صحیحی از این تئوری تا به سال 1821 میلادی مقدور نگشت.

 

براي نمايش بخش پنجم روي اين لينک کليک کنيد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:49  توسط علی جعفری  | 

براي نمايش بخش اول روي اين لينک کليک کنيد.

يکي از مشهورترين اعداد رياضي،نسبت محيط دايره به قطر آن است.که از ايام بسيار قديم مورد توجه بوده است.اين عدد از زمان اويلر به بعد بنام П خوانده مي شود.عدد مشهور ديگر e مي باشد و سابقه اش ظاهراً بعد از کشف لگاريتم است.تا اواسط قرن 18 ميلادي کسي نمي دانست که گنگ است يا گويا تا آنکه لامبرت در سال 1761 گنگ بودن آن را ثابت کرد.امروزه مي دانيم که تمام توانهاي طبيعي e و П  گنگ هستند.امّا گنگ بودنو و  هنوز دانسته نيست.ریچارد ددکیند
نظريه ي تناسب هر چند توسط ائودوکسوس به اعداد گنگ تعميم يافت امّا توصيف اعداد گنگ به لحاظ وجودي توسط ريچارد دِدکيند (Richard Dedekind) در سال 1872 ارائه گرديد.در اينجا به توصيفي که دِدکيند براي ارائه کرده اشاره مي کنيم.ابتدا چند تعريف ساده را بررسي مي کنيم:
تعريف: فرض کنيم X مجموعه اي غيرخالي از اعداد حقيقي باشد.زوج مرتب (A,B) از زير مجموعه هاي X را يک برش در X خوانيم در صورتي که واجد شرايط زير باشد:
الف:   B ≠ Ø , A ≠ Ø
ب:      A U B=X
ج: به ازاي هر X از A و هر Y از B  ,  X<Y

مجموعه هاي B ، A را به ترتيب طبقه پايين و طبقه ي بالاي برش (A,B) مي ناميم.
تعريف: برشي در X را که طبقه ي پايين آن فاقد عضو ماکزيمم و طبقه ي بالاي آن فاقد عضو مينيمم باشد يک رخنه در X نامند.اگر رخنه اي در X موجود باشد گوييم X رخنه دارد.دو زير مجموعه:
  1-                                 { X۲<2 يا A { X є Q | X<0 
  2-                                 { B { X є Q | X>0  , X۲>2
از Q مجموعه اعداد گويا را افراز مي کند. بعلاوه هر عضو A کوچکتر از هر عضو B است.بنابراين (A,B) يک برش در Q است. در اين افراز، نه A عضو ماکزيمم دارد و نه B داراي عضو مينيمم است.پس اين برش يک رخنه در Q مي باشد. حال اگر a را عددي در نظر بگيريم که به توان 2 برسد و برابر عدد 2 شود، اين a به A و به B تعلق ندارد.پس a نمي تواند گويا باشد.بعلاوه a از همه اعضاي مجموعه A بزرگتر و از همه اعضاي مجموعه B کوچکتر است. ددکيند a راناميد و آن را عددي غير گويا و يا گنگ تعريف کرد.

براي نمايش بخش چهارم روي اين لينک کليک کنيد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:58  توسط علی جعفری  | 

برای نمایش بخش اول روی این لینک کلیک کنید. 

کميتهاي گنگ
اعداد صحيح تجربه هايي هستند که از روند شمارش دسته هاي متناهي اشيا ناشي مي شوند. نيازهاي زندگي روزمره ما را ملزم مي سازند که علاوه بر شمارش اشياي منفرد , کميت هاي مختلفي از قبيل طول , وزن و زمان را اندازه گيري کنيم. براي بر آوردن اين احتياجات ساده اندازه گيري , کسرها را لازم داريم. زيرا به عنوان مثال به ندرت پيش مي آيد که طولي شامل عده ي دقيقاً صحيحي از واحدهاي خطي باشد. اگر عدد گويا را به صورت خارج قسمت دو عدد صحيح تعريف کنيم , که در آن ۰ q , اين دستگاه اعداد گويا از آنجا که شامل همه ي اعداد صحيح و کسرهاست. براي مقاصد عملي اندازه گيري کفايت مي کند. اعداد گويا تعميم هندسي ساده اي دارند. دو نقطه متمايز O و I را بر يک خط مستقيم افقي مشخص کنيد به طوري که I در طرف راست O باشد و قطعه خط OI را به عنوان واحد طول انتخاب کنيد. اگر فرض کنيم که O و I به ترتيب معرف اعداد صفر و يک باشند , آنگاه اعداد صحيح مثبت و منفي را مي توان با مجموعه ي نقاطي بر خط که به اندازه ي يک واحد از هم فاصله داشته باشند , نمايش داد.
اعداد صحيح مثبت در طرف راست O و اعداد صحيح منفي در طرف چپ O نمايش داده مي شوند. در اين صورت کسرهاي به مخرج q را مي توان با نقاطي که هر فاصله ي به طول واحد را به q قسمت مساوي تقسيم مي کنند , نمايش داد. لذا به ازاي هر عدد گويا نقطه اي در روي اين خط وجود دارد. براي رياضي دانان اوليه بديهي به نظر مي رسيد که بدين طريق همه ي نقاط خط به کار گرفته خواهند شد. اطلاع از اين که نقاطي بر خط وجود دارند که متناظر با هيچ عددي نيستند , قاعدتاً تکان دهنده بوده باشد. اين کشف يکي از بزرگترين دستاوردهاي فيثاغورسيان بود. فيثاغورسيان به ويژه نشان دادند که هيچ عدد گويايي نظير نقطه ي P بر روي خط به طوري که فاصله ي OP در آن مساوي قطر مربعي به ضلع واحد باشد , وجود ندارد ( به شکل نگاه کنيد ).
اکنون لازم بود اعداد جديدي ابداع شوند که متناظر با چنان نقاطي باشند , و چون اين اعداد  نمي توانند گويا باشند اعداد گنگ نام يافتند. کشف آنان يکي از حوادث برجسته را در تاريخ رياضيات مشخص مي کند. کشف اعداد گنگ , براي فيثاغورسيان حيرت آور و نگران کننده بود. قبل از همه , اين کشف ضربه ي مهلکي بر فلسفه ي فيثاغورسي , که همه چيز را به اعداد صحيح وابسته مي دانست , تلقي شد. ديگر آن که , اين مطلب مغاير با عقل سليم به نظر مي آمد , زيرا به طور شهودي حس مي شد که هر کميتي با يک عدد گويا قابل بيان است. همتاي هندسي آن نيز همانقدر تکان دهنده بود , زيرا چه کسي مي توانست در اين ترديد کند که به ازاي هر دو قطعه خط مفروض مي توان خط سومي , هر چند بسيار بسيار کوچک , پيدا کرد به طوري که به تعداد دفعات صحيح در هر يک از دو خط مفروض بگنجد ؟ اما به عنوان اين دو قطعه خط , يک ضلع s و يک قطر d از مربعي را اختيار کنيد. حال اگر قطعه خط سومي مانند t وجود داشته باشد که به تعداد دفعات صحيح در s و d بگنجد. خواهيم داشت :  
                                                     d=at , s=bt ,Z + є a,b

اما d=s خواهد بود , که از آن نتيجه مي شود at = bt يعني a=b و يا پس یک عدد گویا خواهد بود ولی ار آنجا که نمي تواند گويا باشد , برخلاف برداشت شهودي ما , قطعه خط هايي نامتوافق وجود دارند. يعني قطعه خط هايي که داراي مقياس اندازه گيري مشترکي نيستند. اين کشف گنگ بودن بهتي را در فيثاغورسيان باعث شد. اين امر نه تنها فرض اساسي وابسته بودن همه چيز را به اعداد صحيح ظاهراً بر هم مي زند , بلکه چون تعريف فيثاغورسي تناسب , هر دو کميت همجنس را متوافق فرض مي کرد همه قضاياي نظريه فيثاغورسي تناسب بايد به کميت هاي متوافق مي گرديد و لذا نظريه عمومي اشکال متشابه آنها از اعتبار افتاد. اين رسوايي منطقي آن چنان عظيم بود که براي مدتي سعي مي شد موضوع مخفي نگه داشته شود , و افسانه اي با اين مضمون وجود دارد که هيپاسوس ( Hippasus ) فيثاغورسي به خاطر عدم تقوايش در افشاي اين راز نزد اجانب , در دريا به هلاکت رسيد يا ( مطابق روايت ديگري ) از جامعه ي فيثاغورسيان طرد شد و قبري براي وي برپا گرديد آنچنان که گويي مرده است. سرانجام در حدود 370 ق م اين رسوايي توسط ائودوکسوس ( Eudoxus ) , شاگرد افلاطون و آرخوتاس که از فيثاغورسيان بود , با ارائه تعريفي جديد از تناسب و پذيرش اعداد گنگ مرتفع گرديد. شکي نيست که پي آمد چنين کشفي عکس العمل حادي در تفکر رياضي بوده است. اين کشف به خصوص بر اين امر تأکيد کرد که اين نظر که بر چه چيزهايي به عنوان فرضيات بنيادي بايد توافق کرد , اهميت اساسي دارد. فلذا بحراني از اين گونه که با کشف اعداد گنگ آغاز گشته بود توانست مبدأ روش مدرن رياضي نيز تلقي گردد و در چنين صورتي امتياز اختراع روش مدرن رياضي را بايد تا اندازه اي به ائودوکسوس نسبت داد. هم او بود که سرانجام توانست بحراني را که در رياضيات سر برافراشته بود , پايان دهد.

برای نمایش بخش سوم روی این لینک کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:1  توسط علی جعفری  | 

مطالعه ي رياضيات از زمان يونان باستان تا عصر حاضر بيانگر آن است که مباني رياضيات سه بحران مخرب را طي کرده است. که به ترتيب به بررسي هر يک مي پردازيم.
 تعميم مفهوم  عدد از زمان قديم موج يک آشوب فلسفي شده است.مطمئناً عددهاي 1 و 2 و 3 و . . .  موجب زحمتي نيستند. زيرا که مي توانيم ساکنين يک دهکده را بشماريم و لذا بر حق بودن اين اعداد پرواضح است. کسرها هم زياد موجب نگراني نيستند. بدان سبب که مي توان در آنها مانند خارج قسمت هايي از اعداد صحيح نگريست که براي مقايسه ي اندازه هاي يک کشتزار يا طول زمان مورد استفاده اند.
 اما هنگامي که بابليان براي امکان رجوع به نتيجه ي تفريق دو عدد متساوي نمادي براي صفر و به عنوان يک عدد صحيح مطرح کردند موجي از ناراحتي پيدا شد که تصورش دشوار نيست. صفر در حکم خلا است مانند هيچ است پس چگونه رواست که آن را مانند چيزي که هست مثل يک عدد موجود محسوب داشت ؟ بي گمان مردم متوجه شدند که صفر مي تواند براي تعيين تعداد چهارپايان وقتي که چهارپايي در کشتزار نيست به کار رود. ناراحتي هايشان تسکين يافت. به همين ترتيب پذيرفتن نمادي براي عددهاي منفي ناراحتي ديگري به وجود آورد.
بحران اول :
اولين بحران در مباني رياضيات در قرن پنجم قبل از ميلاد بروز کرد در واقع چنين بحراني پيش از اين نمي توانست رخ دهد چرا که همچنان که در تاريخ رياضيات ديده مي شود رياضيات به عنوان يک علم استنتاجي تا قبل از قرن 6 قبل از ميلاد تأويل نشده بود. مسبب اين بحران غيرمنتظره اين حقيقت بود که در ميان کميت هاي هندسي از يک نوع کميتهاي نامتناسب وجود دارد. براي مثال نشان داده شده بود که قطر و ضلع يک مربع شامل هيچ واحد مشترکي براي اندازه گيري نيستند. در اينجا براي فهم بيشتر مطالب لازم است نگاهي به شرايط اجتماعي و علمي يونان زمان فيثاغورس داشته باشيم.
پيدايش رياضيات برهاني :
قرنهاي آخر هزاره ي قبل از ميلاد شاهد دگرگوني هاي اقتصادي و سياسي بسياري بود. برخي تمدنها از بين رفتند. قدرت مصر و بابل فروغ باخت و مردمان جديدي به ويژه عبريان , آشوريان , فينيقيان و يونانيان پا به عرصه نهادند. تمدن جديد در شهرهاي تجاري که در کناره هاي ساحلي آسياي صغير سر برآوردند و بعد در سرزمين اصلي يونان , سيسيل و در کرانه هاي ساحلي ايتاليا چهره خود را نشان داد. ديدگاه ايستاي شرق باستان ناممکن گرديد و در جو رو به رشد و گسترش از عقل گرايي , انسانها به چون و چرا پرداختند. براي نخستين بار در رياضيات , همچون در ديگر زمينه ها , انسان شروع به پرسش سوال هايي اساسي نظير :«چرا زواياي  مجاور به قاعده ي مثلث متساوي الساقين مساوي اند ؟ و چرا قطر دايره آن را نصف مي کند ؟ » کردند.

روش هاي تجربي شرق باستان که براي پاسخگويي به سوال چگونگي کاملاٌ کافي بود , ديگر براي پاسخ دادن به اين پرسش هاي علمي تر راجع به چرايي کفايت نداشتند. و کوشش هايي در روش هاي برهاني بايد ابراز وجود مي کردند. بنابراين چنين شد که رياضيات به معني امروزي کلمه در اين جو عقل گرايي , و در يکي از شهرهاي جديد تجاري واقع بر ساحل غربي آسياي صغير آغاز شد. زيرا بنا به رواياتي هندسه ي برهاني يا تالس , يکي از حکماي سبعه عهد عتيق , در نيمه ي اول قرن ششم قبل از ميلاد آغاز شده است.
فيثاغورس و فيثاغورسيان :
فيثاغورس يکي از رياضي دانان برجسته يونان باستان است که پيروانش او را در چنان هاله اي از اساطير پوشاندند که درباره وي با هر ميزان قطعيت , اطلاع بسيار کمي وجود دارد. وي ظاهراٌ در حدود 572 ق . م در جزيره ساموس واقع در درياي اژه تولد يافته است. شايد فيثاغورس که حدوداٌ 50 سال از تالس جوانتر بوده و تا اين حدنزديک به زادگاه وي , ميلتوس , مي زيسته است , نزد وي تحصيل کرده باشد. به نظر مي آيد که به طور موقت در مصر زندگي کرده و در مراجعت به وطن وي ساموس را تحت حکومت ظالمانه پولي کراتس(Poly Crates)  و يونيا را تحت سلطه ايرانيان يافت , و از اين رو به بندر کروتوناي (Crotona) يونان واقع در ايتالياي جنوبي مهاجرت کرد. در آنجا وي مدرسه مشهود فيثاغورسي را تأسيس کرد که علاوه بر اين که فرهنگستاني بود براي مطالعه ي فلسفه , رياضيات و علوم طبيعي , به يک انجمن اخوت شديداٌ متحدي با شعائر و مناسک سري تحول يافت. زماني رسيد که تأثير انجمن و تمايلات اشرافي آن چنان شدت يافت که نيروهاي آزادي خواه ايتالياي جنوبي , ساختمان مدرسه را ويران کردند و سبب پراکنده شدن انجمن گرديدند. بنا بر روايتي , فيثاغورس به بين النهرين گريخت و در همانجا در سنين 75 تا 80 سالگي درگذشت يا شايد به قتل رسید. فلسفه فيثاغورس بر اين فرض متکي بود که عدد صحيح سبب کيفيات مختلف انسان و ماده است. اين امر منجر به تعالي و مطالعه ي خواص اعداد گرديد و حساب ( به عنوان نظريه اعداد ) , همراه با هندسه « موسيقي , علم افلاک ( نجوم ) و علوم انساني برنامه تحصيلي فيثاغورس را تشکيل مي داد. چون تعليمات فيثاغورس همه شفاهي بود و از آنجا که رسم انجمن بر آن بود که همه ي کشفيات را به موسس عالي قدر منصوب کنند , اکنون به دشواري مي توان دانست که دقيقاٌ کدام يک از مکشوفات رياضي بايد به فيثاغورس اسناد شود و کدام يک به ساير اعضاي انجمن .

برای نمایش بخش دوم  روی این لینک کلیک کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:54  توسط علی جعفری  | 

با سلام.در ادامه بررسي دوره هاي تاريخي به بررسي ويژگي هاي کلي هر دوره مي پردازيم.
                                             *   *   *
1)دوره يونانيان اسکندراني:آنچه مسلم است در آغاز تاريخ علم  وجوه دانايي و علوم بشري متمايز نبودند.علم موضوعي کلي بود و شايد انسانهاي اين دوره خود اشراف بر عالم بودن خويش نداشتند چون علم پاسخ تدبير انديشي در برابر نيازهاي زندگي بوده است.پاسخ و تدبير گاهي از طريق خرد راه به علم مي برد و گاه از طريق خيال راه به اوهام و خرافه.اوهام و خرافات گاهاً تنها پاسخ انسان ناگزيرِ مقهور در برابر طبيعت بود.
پيشرفت دانش کم و تدريجي و فروغ اين روشنايي در حيطه قوه و تمايل او در برابر بردن به تدبير نيازهايش بود.هر جا نياز مطرح نبود(نظير دانستن صرف)بي حصول کاربرد روزانه کور بود.و هر جا نياز بود در حال تدبير و اگر نياز بود و مقهور مي گشت به وضع مدارا قرار مي گرفت.
بدين ترتيب،فلسفه،معرفت النفس (روان شناسي نه به شکل معمول اين روزگار)،طبيعت شناسي،الهيات،نجوم،رياضيات و تدبير منزل و سياست مدن که علم الاجتماع آنها را تشکيل مي داد همگي علم واحد و در هم و متداخل و در تعامل با هم بود.
مصر،بابل و دوره هاي نخستين يرزمين يونان خاستگاه اين علم واحد بود.
اين دوره خود به سه دوره ي ديگر تقسيم مي شود:
    1-پيدايش علم در ميان بابلي ها،مصري ها،فنيقي ها،در سده 6 قبل از ميلاد مسيح تا فراز آمدن آتن.
    2-پيشرفت علم در دوره مجد آتن (پايتخت يونان)تا سده چهارم قبل از ميلاد.
    3-پيشرفت مقدونيان و افول آتن و برپايي اسکندريه.

2)دوره انقلاب علمي در سده هفدهم:دوره دوم که از سده 13 ميلادي جوانه زده است و تا سده ي 18 ميلادي مي باشد.
- تاسيس دانشگاهها در اروپا ،از جمله دانشگاه کمبريج در سده 13 ميلادي رخ داده است.
- اصحاب اسکولاستيک،بحث هاي ارسطويي را آزاد نمودند.
- در همين دوره آهسته آهسته شاخه هاي علم خواستار تمايز از تنه ي اصلي هستند.اين دوره با جنبش هاي سياسي،نظامي،اقتصادي و ديني همراه است.
- نگرش به موضوعات به صورت تجربي-استقرايي است.
بدين ترتيب علم به جزئيات مي پردازد و نگرش کلي را وا مي گذارد.

3)دوره ماديگرايي در سده نوزدهم:
-
در اين دوره پيدايش شيمي و زيست شناسي را داريم.
- پيشرفت علم رياضي چشم گير است،اما نگرش همان نگرش انقلابي عصر دوم است.
- در اين دوره تفکرات فرانسيس بيکن و دکارت،دو مذهب تجربي و عقلي را مطرح مي کند.دکارت معتقد بود رياضيات بنياد تمام علوم است و قايل بود که تمامي علوم زبان رياضيات را انتخاب نمايند تا صحت امر فزوني يابد.
- فيزيک دانان بعد از نيوتن مکانيک نيوتني را به اوج مي رسانند و ديدگاه مکانيستي در اين دوران اوج مي گيرد.

4)دوره نوين:
اين  عصر که تا به امروز ادامه دارد دوره به کارگيري علوم در جهت بهبود کيفيت زندگي است.تکنولوژي در این عصر زاده می شود و بسیار سریع رشد می کند.همپایه تکنولوژی،علوم محض نیازهای تکنولوژی را بر آورده می نماید.تکنولوژی علوم محض را دعوت به همکاری می کند و علوم محض تکنولوژی را به سرعت به پیش فرا می خوانند.
از ویژگی های اساسی این دوره،رها کردن نگرش مکانیستی محض به جهان و روی آوردن به نگرش دینامیکی است.گرایش به آزاد اندیشی به شدت در میان دانشمندان وجود دارد و نهایتاً رسیدن به باور این امر که علم باید از تبیین جهان دست کشیده و به توصیف و پیشگویی خرسند باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:10  توسط علی جعفری  | 

تاریخ علم دانشی است در راستای بررسی و بیان چگونگی وقایع  علمی و تبیین چرایی وقوع آن وقایع. در اینکه علم و دانش بعلت عجین بودن با نطق بشری عمری تقریباْ به اندازه نوع بشر دارد شکی نیست. خاستگاه علم بشر مطابق با حضور او در هر نقطه ی کره زمین بوده است.اما آنچه می توانیم به آن استناد کنیم مکتوباتی است که تاریخ ثبت بسیاری از وقایع علمی را از سده های ۶ قبل از میلاد مسیح در مناطق مصر و بابل و در میان فنیقی ها گزارش می نماید.
ما به منظور نظم دهی به مطالعات تاریخی٫بررسی خود را به چهار دوره اساسی پیشرفت علمی تقسیم می نماییم.این دوره ها خود به دوره های دیگری منقسم می شوند که عبارتند از:

۱) دوره یونیانیان - اسکندرانی
2) دوره انقلاب علمی در سده 17
3) دوره مادیگرایی در سده 19
4) دوره نوین

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:11  توسط علی جعفری  | 

در تاریخ علم بحث ما بحثی علمی از جهت خاصی است.از جهت علم تاریخ که متدولوژی خاص خود را دارد.

بحث ما در راستای تحلیل روش و منطق تبیین واقعیت نیست.یعنی ما در وادی فلسفه علم نیستیم.بحث ما یک بحث تاریخی است.در اطراف ما واقعیت هایی وجود دارد.علم به این واقعیت ها (نظیر،طبیعت،روان،خدا...) میپردازد و فلسفه علم به تحلیل روش و منطق تبیین وقایع می پردازد.

اما تاریخ علم چه به لحاظ موضوعی،چه به لحاظ روش و چه به لحاظ غایت با علم،فلسفه علم و حتی تاریخ فلسفه علم متفاوت است.

تاریخ علم نیز خود علمی است که موضوع بررسی آن بررسی خاستگاه و سیر تطور در علم است.یعنی پرداختن به علم از وجه تاریخی است.

معنای معرفت:

دانش (Knowledge) به معنای معرفت سه معنا دارد:

   1- معرفت گزاره ای(Propositional Knowledge)

       یعنی علمی که به گزاره ها تعلق می گیرد.

       این قسم معرفت را به صورتKnowing that  می شناسیم.

       یعنی دانستن چیزی مثل حسن آمد.

   2- معرفت مهارتی(Skill Knowledge)

       این قسم معرفت به توانایی ها و مهارت ها تعلق می گیرد.یعنی من چه می توانم انجام دهم.

       به این قسم معرفت Knowing How  نیز می گویند.

       مانند من حسن را می شناسم.

   3- معرفت تشخیصی(Identification Knowledge)

       یعنی علمی که به تشخیص هویت تعلق می گیرد.

       مانند من حسن را می شناسم.

در نزد معرفت شناسان تنها معرفت  نوع اول واجد اهمیت است و دو نوع دیگر یا اهمیت ندارند و یا قابل تحویل به نوع اول است.(Reduction)

 

معرفتی که به گزاره تعلق می گیرد به دو دسته تقسیم می شود.

       ۱- معرفت به گزاره های واحدSimple Propositional Knowledge

 

۲- معرفت به گزاره های متعددNon Simple Propositional Knowledge

معرفت به گزاره های متعدد خود به دو شاخه تقسیم می شود:

الف)گزاره های متعددی که ارتباط منطقی بین آنها وجود ندارد.که اطلاعات(Information)نامیده می شود.

  ب) گزاره های متعددی که ارتباط منطقی بین آنها وجود دارد.که نظم (Discipline) نامیده می شود.

 

بدین ترتیت تاریخ علم به گزاره هایی می پردازد که بین آنها ربط منطقی وجود داشته باشد.

اما این ربط منطقی چیست؟

ربط منطقی هر علمی بر اساس سه امر است:

    1- موضوع

    2- روش

    3- هدف و غایت

انواع روشها:

1- روش عقلی- استدلالی: بر اساس استدلالات عقلی استوار است.مانند فلسفه،ریاضیات،منطق

2- روش تجربی: در این روش داده ها آزمون می شود.

الف) اگر موضوع طبیعت غیر انسانی باشد: علوم تجربی طبیعی (Natural Science)

  ب) اگر موضوع طبیعت انسانی باشد: علوم تجربی انسانی (Human Science)

      3- روش تاریخی – نقلی: در این روش نقل ها و گزارشها مد نظر است. مانند تاریخ ، زبان

      4- روش کشفی – شهودی: بر اساس درون بینی است.مانند روان شناسی ، عرفان

در بحث تاریخ علم چون موضوع بحث تاریخ است ما با روش تاریخی (Historical Methodology) مواجهیم و باید از این روش بهره بگیریم.

آنچه در روش تاریخی مهم است:

    1- توجه به زمینه ها

    2- عینیت گرایی: یعنی توجه به آنچه واقعی است و نه بر آمده از تصورات محقق تاریخ.

    3- مداومت: یعنی پیگیری تا انتهای تحقیق.

    4- عدم تمایل به فرقه سازی و یا ایجاد ایده های نوین

 

موضوعات

تاریخ به دوموضوع  می پردازد.

     1- اندیشه ها

     2- افعال

در تاریخ اندیشه ها به دو نظریه می پردازیم:

1-       نظریه هگل

2-       نظریه ذهنیت های جمعی

 

1) نظریه هگل: هگل می گوید در هر دوره تاریخی یک اندیشه،اندیشه محوری است و همه اندیشه های دیگر بروز آن اندیشه است.بدین ترتیب ما باید روح عصر را بفهمیم که اندیشه های دیگر تظاهرات آن اندیشه است.(پارادیم : یعنی غلبه داشتن اندیشه ای بر اندیشه های دیگر در یک عصر).مورخینی که تابع این نظریه هستند تلاش کرده اند تا در تمام ادورا تاریخ یک اندیشه را برتر نگاه دارند ودیگر اندیشه ها را تظاهرات آن اندیشه بدانند.

2) نظریه ذهنیت های جمعی: در اینجا هم به اندیشه ها پرداخته می شود اما نه به اندیشه اندیشه پردازان بلکه به فضای اندیشه مشترک که در تمام اقشار جامعه رواج دارد.از فیلسوف تا عام ترین فرد.

 *نکته: مورخ  هرگز نباید دیدگاههای عصر خودش را به دیدگاه های بستر یک اندیشه القا نماید.

 

در مورد تاریخ افعال: مورخ باید به دو سوال پاسخ دهد.

الف) بگوی چه اتفاقی رخ داده است؟

  ب) بگوید چرا این اتفاق رخ داده است؟

پاسخ به سوال دوم فوق موجب می شود تا تاریخ از واقعه نگاری جدا شود.

 

در مورد تاریخ اندیشه ها مورخ باید:

الف) اندیشه مطرح را دقیقاْ احراز نماید.

این اندیشه می تواند به یک مفهوم یا یک مسئله اطلاق شود.(مثلاْ مسئله سقراط اخلاق بود. )( یا مثلاْ مفهوم نیرو ویا مسائل مربوط به نیرو ).که البته مفهوم هم به مسئله می انجامد.

  ب) سنخ شناسی اندیشه:

اینکه اندیشه را در همان طبقه هم عصران آن مسئله قرار دهیم نه در طبقه بندی امروزی.

(مثل موضوع میل و نفس و طبیعت در فیزیک ارسطو)

  پ) نَسب شناسی اندیشه:

اینکه تبار این اندیشه به کجا می رسد؟ و هر متفکری با چه میراث اندیشه ای مواجه شده است و خودش چه به آن افزوده است؟

  ت) ریشه یابی( Originality):

اولین بار چه کسی اندیشه ای را بنیان گذاشته است؟ و دریافت متفکران در طول دوران آیا راجع به آن تغییر کرده است؟

  ث)ارتباط اندیشه ها با هم:

ربط اندیشه ها یا به فرم سیستماتیک یا نظام مند است و یا به فرم شبکه ای.

 

۱) فرم سیستماتیک:در این فرم اندیشه ها بر هم مبتنی هستند.

   یعنی نظریه ای نظریه ی دیگر را ایجاب و یا ابطال می کند.

 ۲) فرم شبکه ای:در اینجا اندیشه ها بر هم تاثیر متقابل

دارند.اما لزوماْ بر هم مبتنی نیستند.

یعنی ممکن است نظریه ای نظریه ی دیگر را ایجاب و یا ابطال کند.

مثل نظریه موجی و نظریه ذره ای نور.

  ج) توجه به بافت و زمینه اندیشه: 

یعنی اندیشه در چه بافت و زمینه ای پیدایش یافته؟

منظور از بافت و اندیشه ممکن است:

۱)فیزیکی باشد.(مثل رود نیل که به مساحی و هندسه کمک کرده است.)

۲)اجتماعی باشد.(مثل زمان شکوفایی یونان و تاثیر پادشاهی پریکلس در این شکوفایی.)

* لازم به ذکر است که پریکلس حکمت دوست بود٫مدرسه تاسیس می کرد و برای حکمت پول خرج می کرد و...

۳) فرهنگی باشد.(مثل نهادینه شدن سیاست٫دین و یا زبان ).

مهمترین مولفه در اینجا زبان است.

 

همچنین در راستای بررسی بافت و اندیشه باید به سه موضوع توجه کرد:

۱) شکل دهی: یعنی چه امری موجب شکل گرفتن نظریه یا اندیشه شده است.

مثل نیاز مادی در عهد قدیم.(طغیان نیل)

۲) محدود سازی:یعنی چه عواملی موجب محدود نمودن نظریه شده است؟

مثل موضوع دین پرستی ظاهری در قرون وسطی.

۳)معنا دهی: یعنی چه عواملی اندیشه را معنا نموده است؟

مثل مشکلات عقلی مذهبان و تجربی مذهبان جهت معنی دار کردن تعالی در مکتب کانت.دیوید هیوم گفت واقعیت اصلاْ وجود ندارد و کانت گفت هیوم مرا از خواب جذمی بیدار کرد.

چ) توجه به علل یا ادله اندیشه:

اگر علل معرفتی باشد  ----------------> دلیل و ادله است.(مثل دانایی)

اگر علل غیرمعرفتی باشد -------------> علت است.(مثل ترس ـ اجبار ـ تقیه)

 

از نکات دیگری که باید به آن توجه نمود یکی این است که:

بطور کلی تاریخ نگاری با سه محوریت پذیرفته است.

۱) تاریخ نگاری با محوریت اشخاص--------->مثل فلسفه ارسطو

۲) تاریخ نگاری با محوریت مکاتب ----------> مثل عقلی مذهبان ـ ماتریالیستها و...

۳) تاریخ نگاری با محوریت  موضوعات و مسائل-------->مثل بحث نسبیت٫مکانیک کوانتومی و...

 

همچنین در تاریخ نگاری اندیشه مطالعات به دو صورت امکان پذیر است:

۱)مطالعات همزمان(Synchronic)

۲)مطالعات ناهمزمان(Diachronic)

در مطالعات همزمان در یک مقطع زمانی چند اندیشه بررسی می شود.(سیر عرضی)

در مطالعات ناهمزمان یک اندیشه و سیر آن تا نهایت دنبال می شود.(سیر طولی)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:44  توسط علی جعفری  |