X
تبلیغات
تاریخ و فلسفه علم - رنه دکارت

تاریخ و فلسفه علم

ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

دكارت را بايد از بنيان گذاران تمدن غرب به شمار آورد. شك دكارت و آن جمله يدکارت معروف من مي انديشم پس من هستم يكي از جملات تمدن ساز در جهان غرب پس از قرن 15 بوده. نفوذ انديشه ي الوهيت در ذهن متفكران، به ويژه فيلسوفان چه در جهان غرب و چه در جهان اسلامي بسيار گسترده  و عميق است... ...اكثر مكاتب فلسفي غرب از دكارت نشأت گرفته‌اند. به عنوان مثال فلسفه ماترياليسم و ايده‌آليسم برگرفته از فلسفه دكارت است. او معروف به شكاك است كه امام فخر رازي را معادل وي به حساب مي‌آورند“ دكارت معتقد بود خداوند به تمامي انسانها عقل عطا كرده و هيچ كس خود را فاقد عقل نمي‌داند. آدمي بايد از عقل خود استفاده كند تا بر طبيعت چيره شده و مالك آن شود.
دكارت به همه چيزهاي اطراف خود شك مي‌كرد و همه اين شكها در جايي متوقف شد كه او به اين نتيجه رسيد، من شك مي‌كنم. پس من مي‌انديشم اگر شكي هست پس فكري وجود دارد و صاحب فكري كه آن من هستم. دكارت پس از اثبات خودش، خداوند و جوهر جسماني را به اثبات رساند.دكارت در محلي تحصيل مي‌كرده كه دانشجويان فلسفه بايد رياضيات مي‌خواندند و او يا بر حسب نبوغ يا به خاطر وجود شرايط خاص، روش دخالت رياضيات در فلسفه را‌آموخت چراكه در فلسفه ما با محتملات روبه‌رو هستيم اما در رياضيات چيزهايي پيش روي ماست كه قطعي و مبرهن است. دكارت مسائل متافيزيكي را از طريق روشهاي برهاني و رياضي حل مي‌كرد.دكارت معتقد است كه هر فيلسوفي اگر بخواهد تفكري فلسفي ارائه دهد بايد ذهن خود را خالي كند و خود پس از اين كار به اين نتيجه مي‌رسد كه خود او داراي تفكر است. پس از آن چنين مي‌انديشد كه چيزي كاملتر از وي در خارج از ذهن او وجود دارد و آن خداست و به اعتقاد دكارت ذهن انسان يك طومار است و به صورت يك درخت ريشه‌ها و انشعابات فراواني دارد و هر انشعاب به تفكري ختم مي‌شود. همين مسئله باعث به وجود آمدن فلسفه مبنا‌گرا شد. دكارت چنين مي‌انديشد كه در ذهن انسان تصاويري وجود دارد كه از عالم خارج نيامده بلكه با ديدن اطراف ما آن تصاوير را به ياد مي‌آوريم.

نگاه كوتاه برتفكرات وانديشه دكارت:

«از آن‌چه شنیده و دیده و خوانده‌اید هیچ چیز را قبول نکنید مگر آنکه درستی و صحت آن به‌خودتان آشکار شده باشد.»

«از هیچ اندیشه تازه بدون فهم طرف‌داری نکنید، بلکه خود باشک و انکار در آن وارد شده و به حقیقت موضوع برسید.»

«انسان نباید هیچ امری را به‌عنوان حقیقت قبول کند مگر آن‌که واقعأ در نظر او حقیقت باشد.»

«حقیقت را با بی‌طرفی مطلق و باروحی آزاد از هرگونه تعصب جستجو کنید.»

«زمانی که مرا می‌آزارند، سعی می‌کنم روح خود را به‌قدری بالا ببرم که آن اذیت و آزار، به‌من نرسد.»

«قرائت کتاب‌های خوب، مکالمه بامردمان ِ شرافتمند ِ گذشته‌است.»

«کسانی‌که آهسته می‌روند اگر همواره در راه راست قدم زنند از آنان که می‌شتابند و بیراهه می‌روند، بسی بیشتر خواهند رفت.»

«کینه را نه‌با کینه بلکه باعشق و جوانمردی باید مغلوب کرد.»

«مطالعه وسیله ایمنی از بدی خلایق است و انسان را در قرون گذشته سیر داده و باافکار بزرگان آشنا می‌سازد.»

«مطالعه یگانه راهی است برای آشنائی و گفتگو بابزرگان ِ روزگار که قرن‌ها پیش از این در دنیا بسر برده و اکنون در زیر خاک منزل دارند.»

رابطه جسم و روح:

در دوره دکارت (قرن هفدهم میلادی) فیزیک و به دنبال آن مکانیک تا حد زیادی پیشرفت کرده بود. یکی از مسائل عمده این فیزیک جدید، آن بود که ماهیت ماده چیست؟ چه چیزی باعث فرایندهای مادی و طبیعی می شود؟ یعنی چه چیزی موجب می شود حرکات و حوادث مختلف طبیعی (مثل باریدن باران، گردش سیارات، روییدن گیاهان، زلزله و غیره...) اتفاق بیفتند؟در آن زمان نگرش مکانیکی و مادی به طبیعت، نفوذ زیادی بین مردم و دانشمندان داشت. نگرشی که دلیل همه حرکات و حوادث جهان را در خود جهان و ماده آن می دانست،نه امور غیر مادی و ماوراء طبیعت. یعنی می گفت: همه چیز در عالم، به طور خودکار و طبق قوانین فیزیکی کار می کند. اما در اینجا پرسشی اساسی وجود داشت که با تبیین مادی از طبیعت جور در نمی آمد:علت اعمال و حرکات ما انسان‌ها چیست ؟ این علت، از دو حال خارج نیست: یا جسم و بدنمان است یا چیز دیگری غیر از آن. ما به طور واضح درک می کنیم که جسم ما که ماده ما است تحت فرمان ما قرار دارد و ما خودمان علت اعمال و رفتارمان هستیم؛ اما این خود چه چیزی است؟ آیا منظور از این خود، روح ما است؟ اماروح انسانی چیست؟ چه رابطه ای میان روح و جسم انسان وجود دارد؟ روح انسان به طور مسلم امری مادی نیست؛ بنابراین، آیا امری غیر مادی در ماده اثر می گذارد؟ این امر چگونه ممکن است؟این پرسش ها فکر دکارت را به خود مشغول کرده بود.

روش شک دکارت:

دکارت در ابتدا برای دستیابی به معرفت یقینی، از خود پرسید:آیا اصل بنیادینی وجود دارد تا بتوانیم تمام دانش و فلسفه را بر آن بناکنیم و نتوان در آن شک کرد؟راهی که برای این مقصود به نظر دکارت می رسید، این بود که به همه چیزشک کند. او می خواست همه چیز را از اول شروع کند و به همین خاطر لازم می دانست که در همه دانسته های خود (اعم از محسوسات و معقولات و شنیده ها) تجدید نظر نماید.بدین ترتیب شک معروف خود را که بعدها به شک روشی دکارت معروف شد، آغاز کرد. او این شک را به همه چیز تسری داد؛ تا جایی که در وجود جهان خارج نیز شک کرد و گفت: از کجا معلوم که من در خواب نباشم؟ شاید این طور که من حس می کنم یا فکر می نمایم یا به من گفته اند، نباشد و همه اینها مانند آنچه در عالم خواب بر من حاضر می شود، خیالات محض باشد. اصلاً شاید شیطانِ پلیدی در حال فریب دادن من است و جهان را به این صورت برای من نمایش می دهد؟دکارت به این صورت به همه چیز شک کرد و هیچ پایه مطمئنی را باقی نگذاشت. اما سر انجام به اصل تردید ناپذیری که به دنبالش بود، رسید. این اصل این بود که:من می توانم در همه چیز شک کنم، اما در این واقعیت که شک می کنم، نمی توانم تردیدی داشته باشم. بنابراین شک کردن من امری است یقینی. و از آنجا که شک، یک نحوه از حالات اندیشه و فکر است، پس واقعیت این است که من می اندیشم. چون شک می کنم،پس فکر دارم و چون می اندیشم، پس کسی هستم که می اندیشم.بدین ترتیب یک اصل تردید ناپذیر کشف شد که به هیچ وجه نمی شد در آن تردید کرد. دکارت این اصل را به این صورت بیان کرد:می اندیشم ، پس هستم. (اصل کوژیتو)دکارت به هدف خود رسیده بود و فلسفه اش را بر اساس همین اصل بنیادین بنا کرد.

فلسفه دکارت:

وجود خدا

دکارت پس از این نتیجه گیری، از خود پرسید: آیا چیز دیگری هم هست که به این اندازه یقینی باشد و بتوان آنرا با این یقین شهودی درک کرد؟پاسخ وی به این پرسش مثبت بود. دکارت بیان کردکه تصور روشن و واضحی از یک وجود کامل در ذهن دارد که همان خداوند است و این تصور را همیشه داشته است. وی به این نتیجه رسید که تصور وجود کامل و قادر مطلق، نمی تواند ساخته و پرداخته ذهن او باشد؛ زیرا او موجودی محدود و ناقص است و ممکن نیست وجود کامل و نامتناهی از موجود محدود و ناقص سرچشمه گرفته باشد. در واقع اگر وجود کاملی وجود نداشت، ما نیز تصوری از آن نداشتیم. پس تصور وجود کامل باید از خود آن وجود و به سخن دیگر از خداوند برآمده باشد. بنابراین خداوند وجود دارد.به علاوه، دلیل دیگر برای وجود داشتن خدا این است که: تصور همه ما از این موجود کامل، این طور است که او از هر جهت کامل است. لازمه چنین تصوری آن است که این موجود، وجود خارجی داشته باشد.چرا؟ زیرا تصور ما این است که این موجود از هر جهت دارای کمال مطلق است و یکی از کمالات نیز، وجود داشتن است ؛ بنابراین اگر این موجود کامل وجود نداشته باشد، کامل نخواهد بود؛ یعنی موجود کامل، باید موجود ناکامل باشد و با این حساب به تناقض می رسیم.به این ترتیب، دکارت وجود خدا را به دو دلیل، اثبات می کند.(البته برخی از فیلسوفان بعد از وی، اشکالات زیادی به این براهین گرفته اند.) به گفته دکارت،تصور خدا در ذات ماست؛خدا خودش این تصور را قبل از اینکه به این دنیا بیاییم، در ما قرار داده است.دکارت، بقیه فلسفه اش را بر پایه این دو اصل، یعنی وجود خود و وجود خدا بنا کرد. او گفت:من در عالم خارج، اموری را ادراک می کنم که مادی نیستنند و بنابراین با عقل ادراک شده اند نه با حس. مانند امتداد(عرض، طول و عمق) . هر شئ مادی امتداد دارد. چنین صفاتی که با عقل ادراک می شوند، به اندازه این واقعیت که من وجود دارم، روشن و بدیهی هستند. پس این امور هم یقینی هستند.در ادامه، دکارت در اثبات اینکه جهان خارج وجود دارد و خواب و خیال نیست، از تصور موجود کامل یعنی خدا کمک می گیرد. به این صورت که:وقتی عقل چیزی را به طور واضح و متمایز شناخت، این شناخت باید ضرورتا درست باشد؛ چرا که خداوند نه من را فریب می‌دهد و نه روا نمی دارد که من در باره جهان و چیستی آن فریب بخورم. فریب کاری از عجز و نقص سرچشمه می گیرد.

بنابراین هرچه را با عقل خود درک کنیم، حتما صحیح است و یکی از اموری را که با عقل می یابیم، وجود واقعی جهان خارج می باشد.

جوهرهای سه گانه:پس تا این جا دکارت به سه امر کاملاً یقینی رسیده است که به گفته او، به هیچ وجه نمی توان در آن ها شک روا داشت:1) این که موجودی اندیشنده است و وجود دارد.2) این که خدا وجود دارد.3) و این که عالم خارج واقعا وجود دارد. به اعتقاد وی، اساس تمام موجودات و آنچه را که در عالم است، می توان به دو امر بنیادین رساند. همه چیز از این دو جوهر قائم به ذات تشکیل شده است. به عبارت دیگر، دو گونه هستی کاملاً متفاوت وجود داردکه هر کدام از این دو گونه هستی، صفات مخصوص به خود را دارند

:1 ) جوهر بعد و امتداد که همان ماده است. (هستی خارجی)2 ) جوهر اندیشه و فکر.(هستی درونی) نفس و اندیشه، آگاهی محض است، جایی در فضا اشغال نمی کند، و نمی توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم کرد. ولی ماده، بعد یا امتداد محض است، در مکان جای می گیرد و به همین خاطر می توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم نمود؛ به علاوه ماده آگاهی ندارد. بدین ترتیب، در نظر وی، هستی و آفرینش به دوقسمت کاملاً متفاوت و مستقل از هم تقسیم گردید و به همین خاطر، دکارت را دوگانه انگار(dualist) می نامند؛ یعنی کساست.البته باید توجه داشت که بنا به اعتقاد او، میان این دو جوهر در بدن انسان،از راه عضو خاصی در سر،که آن را غده صنوبری می نامد، ارتباط عمیقی برقرار است.بنابراین ،در نظر او به طور کلی سه جوهر وجود دارد: نفس، جسم، و خداوند. دکارت، این سه را جوهر می نامد، زیرا هر یک قائم به ذات خود بوده و هر کدام یک صفات اساسی دارند که مخصوص به خودشان است. به این صورت که: صفت نفس، فکر، صفت جسم بعد و صفت خداوند کمال است.

طبيعيات دكارت:

در تمام طول تاريخ انديشه بشرى، رياضيات جايگاه مهمى داشته است، هر چند زمانى نزد فيثاغوريان اصيل ترين امور بوده و زمانى ديگر و نزد برخى ديگر چنين تاج و تختى نداشته است. اما بى شك در مدرسه يسوعيان در قرن هفدهم ميلادى نيز به رياضيات اهميت زيادى مى داده اند زيرا چنانكه مى دانيم، در مدرسه «لافلش» همان مدرسه اى كه «دكارت» در آن درس مى خواند و دروس آن بعدها به نظرش بيهوده و نامناسب مى رسيد، هر روز سه ربع ساعت رياضيات تدريس مى شده است. جادوى اتقان رياضيات در دوره اى كه تقريباً تمام معرفت بشرى در پرده اى از شك و ترديد فرورفته بود و در دوره اى كه امثال «مونتنى» قهرمانان آن بودند، براى ذهن جست وجوگر و نبوغ جوان دكارت، سحرى مؤثر بود كه او را به خود خواند و دكارت نيز دعوت وى را پاسخ گفت و تمامى عمر خود را مسحور و مبهوت ضرورت و اتقان رياضى ماند و البته راه نجات كاروان معرفت انسانى از برهوت شك را از مسير آن اتقان در دل آرزو كرد و براى تحقق اين رهايى آستين همت بالا زد. در سراسر دانشكده هاى يسوعيان، مرجع بزرگ در علوم رياضى «كلاويوس» بود. دكارت «ايده» عظيم خود را از همين استاد گرفت و به اوج رسانيد. وى در مقدمه اى كه بر كتاب «مجموعه آثار رياضى» خويش در ۱۶۱۱ نوشته بود، رياضى را بهترين علوم دانسته بود زيرا كه متقن ترين علوم است. دكارت از اين فراتر رفت و قدم خطيرى برداشت: «معرفت حقيقى ضرورى است، تنها معرفت رياضى ضرورى است، پس هر معرفت حقيقى بايد رياضى باشد». اين لب ايده اصالت رياضى نزد دكارت است. وى مطابق با همين استدلال است كه در «قواعد هدايت ذهن» در قاعده دوم مى گويد: «ما اين قبيل معرفت هاى احتمالى صرف را يكسره طرد مى كنيم و اين را قاعده اى قرار مى دهيم كه تنها به چيزى اعتماد ورزيم كه كاملاً معلوم بوده تشكيك بردار نباشد».
۱- طبيعيات دكارت را نيز مى بايد در سايه همين اصالت رياضيات مورد تأمل قرار داده اينكه دكارت امتداد را به مثابه صفت اساسى جسم برمى گزيند، يك انتخاب كاملاً هماهنگ با انديشه اصلى اوست زيرا با اين فرض جهان خارج به يك عالم هندسى و محاسبه پذير و علوم به نحو رياضى گونه تقليل مى يابد و دكارت پيش از اين هندسه را به جبر تحويل كرده بود. در نتيجه يك عالم كاملاً هندسى يك عالم كاملاً رياضى خواهد بود.لكن دكارت تقليل جهان به امتداد را به نحوى خاص به انجام رسانيد، وى اين تصور متعارف كه بر مبناى آن اشيا در مكان تحقق مى يابند را رها نمود و به جاى آن اين رأى را برگزيد كه ماده و امتداد اينهمانى دارند. ضمناً دكارت به جز جوهر محاسبه پذير امتداد كه مقوم جهان خارج بود، جوهر فكر را نيز تشخيص داد. جوهرى كه قابل رياضى كردن و محاسبه پذير نبود. به اين ترتيب و با توجه به آنكه دكارت مى خواست جهان خارج را در ملك معرفت متقن رياضى درآورد از قبول هرگونه خاصيت ذاتى براى اشيا كه به نوعى شباهتى ميان آن و جوهر محاسبه پذير فكر ايجاد مى كرد پرهيز داشت. همين امر را بايستى سر عدم ورود مفهوم «نيرو» به طبيعيات دكارت دانست. او در مفهوم «نيرو» نوعى اسناد فاعليت به اجسام را احساس مى كرد و اين براى وى غيرقابل قبول بود. اين روحيه را شايد بتوان با فضاى متمايل به راززدايى از جهان در قرون ۱۶ و ۱۷ هماهنگ دانست و شايد به عبارت ديگر بتوان گفت كه دكارت خود با طرح چنين طبيعياتى اين روحيه را در اخلافش شعله ور ساخت. به هر حال جهان طبيعى دكارت بسيار «مرده تر» از حتى جهان طبيعى «نيوتن» است. هرچند كه نفى غايتمندى جهان در تمام طبيعيات دوران پس از دوران نوزايى و تا همين حالا، علم طبيعيات را توصيف گر جهانى بسيار غيرارگانيك و «مرده» كرده است لكن جهان دكارت از آنجا كه جهانى صرفاً هندسى است و از هرگونه فعل و تفاعلى خالى است، شايد «مرده ترين» جهانى باشد كه ما در قرون اخير پرداخته ايم. اين عدم تفاعل موجب مى شود تا اندازه حركت در جهان دكارت به گونه اى خام و به دور از تجربه ثابت بماند. درباره تفاوت ثبات اندازه حركت نزد نيوتن با دكارت سپس تر سخن گفته خواهد شد.۲- براى فهم درست طبيعيات دكارت و دريافت درست نقاط قوت و نقاط ضعف آن مى بايستى كه درباره اينهمانى ماده و امتداد نزد دكارت تأملى ويژه به خرج داد. دكارت درباره اين اينهمانى چنين مى گويد: «فضا يا وعاء باطنى، و جسمى كه در اوست، تنها در عالم ذهن همچون دو امر جلوه مى كنند چرا كه به واقع همان امتداد در طول و عرض و ارتفاع كه قوام فضا به اوست، ماهيت ماده را نيز سامان داده است. شايد تنها تفاوت در اين است كه ما امتدادى معين را به جسم نسبت مى دهيم بدانسان كه با تغيير مكان جسم، به همراه آن جابه جا مى شود، و آن امتداد دومى كه به فضا پيوندش مى زنيم، چنان كلى و مبهم است كه پس از جابه جايى شىء از فضايى كه ممكن است در آن بوده به جابه جايى آن امتداد فضايى نمى انديشيم.»دكارت در جاى ديگر تصريح مى كند:«بعد، فضا يا وعاء باطنى چيزى جز امتداد جسم نيست».در نظر دكارت مكان اساساً با ظهور ماده ظهور مى يابد. شايد به نظر برسد كه مشكل يك دعواى بر سر الفاظ است اما توجه به اين توضيح نشان مى دهد كه اهميت مسأله تا چه حد است: مسأله اين است كه آيا مكان كه همچون چيزى بر ما نمودار مى شود حقيقتى خارجى دارد؟دكارت مى گويد كه دارد و در نتيجه آنچه موجب درك ماده مى شود تعقل مكان است. در مقابل اگر كسى نخواهد اين رأى را بپذيرد يا بايستى چيزى بودن مكان را انكار كند و يا وجود عينى آن را به معناى دكارتى كلمه منكر شود. اين همان اتفاقى است كه پس از دكارت مى افتد و عينيت مكان به عنوان چيزى مستقل از درك آدمى از ميان مى رود. در انتهاى مقاله به اين مطلب بازخواهيم گشت. به هر حال معلوم است كه هر جا مكان هست، چيزى هست و «خلأ مطلق» نمى تواند بعد هم داشته باشد.
۳ ـ نتيجه بلافصلى كه از تحليل كل جهان خارج به امتداد گرفته مى شود، «وحدت» جهان خارج است. تمام جهان خارج جز امتداد چيزى نيست با اين حساب دكارت بايستى راهى براى تبيين «كثرتى» كه در جهان مشهود است بيابد.براى دكارت بنياد كثرت در «حركت» است. حركت تنها چيزى است كه دكارت بر امتداد مى افزايد تا جهان خويش را بسازد. اگر ما اجسام مختلفى را تشخيص مى دهيم، به سبب وجود حركات متفاوت در جهان خارج است. چنين كثرتى در همان فصل اول رساله نور شناخت، براى تبيين حركت آتش به خوبى به كار گرفته شده است. تفاوت در حركت موجب مى شود كه قطعات با حركات يك گونه، به عنوان شىء يا ذره قابل تشخيص شوند. همچنين اين حركات متفاوت كه علت اصلى حدود در اشياء اند از طريق مماسه با اعصاب انسان موجب مى شوند تا در ذهن ادراكات مختلفى از قبيل رنگ، طعم، بو و ديگر كيفيات ثانوى شكل بگيرد. دكارت در توضيح اين مطلب مى گويد: «آنچه حواس را تحريك مى كند سطحى است كه حد خارجى ايجاد جسم مدرك را تشكيل مى دهد.» زيرا «هيچ حسى جز با مماسه تحريك نمى شود» و «مماسه فقط در سطح انجام مى شود».
۴ـ در قياس مفهوم حركت نزد دكارت با پيشينيان بايد گفت كه دكارت حركت را از ماده جدا كرده است و اين درحالى است كه گذشتگان (ارسطو) به شى ء متحرك نظر داشته اند و نه حركت. آنها حركت را چيزى مستقل از جسم نمى دانسته اند. حركت جوششى از درون شىء بوده كه آن را تغيير مى داده است، اما دكارت به شىء متحرك نظر ندارد بلكه به حركت نظر دارد. اگر حركت و قضاوت درباره آن را مستلزم زمان و قضاوت در باب زمان بپنداريم، آنگاه نكته جالبى خواهيم داشت: دكارت زمان را مستقل از اشياء و موجودات تلقى كرد لكن به شدت اصرار داشت تا مكان را مستقل از اشيا تصور نكنيم! و فيزيك نيوتن اين هر دو را مستقل از شىء دانست.
۵ ـ دو نقد بسيار اساسى به مجموعه نظريه طبيعى دكارت را بررسى مى كنيم:
الف ) تصور ماده به عنوان امتداد و مكان، حركت را ناممكن مى سازد. زيرا اگر ماده خود مقوم مكان است آنگاه جابه جايى مكانى ماده چه مفهومى خواهد داشت؟ اين مانند آن است كه در فيزيك نيوتونى از حركت مكانى بخشى از مكان سخن بگوييم كه به وضوح مهمل است. ممكن است براى فهمى سازگار از دكارت اين همانى ماده و امتداد نزد دكارت را تعديل كنيم و امتداد را تنها صفت اساسى ماده بدانيم و نه ماهيت و عين ماده. لكن برخى فقرات از تصريحات دكارت مانع خواهد بود: «همين نكته را كه شىء در سه جهت بهر ه مند است مى توان به سان دليلى نگريست كه گواه بر هستى گونه اى جوهر است. زيرا «هيچ چيز» به ناچار بهره مند از بعد هم نخواهد بود.» اين اصرار دكارت مبنى بر امتناع خلأ تنها در ذيل اين همانى ماده و امتداد معنا خواهد داشت.ب ) تصور امتداد بدون داشتن قوه باصره يا لامسه ممكن نيست. با اين حساب آيا مى توان امتداد و شكل اشياء را علت ديده شدن آنها دانست يا لمس پذير بودنشان؟ آنچنان كه دكارت در تبيين شكل گيرى كيفيت ثانويه مى گويد؟
۶ ـ تمايز ميان تصور دكارت و مور (و به تبع او نيوتون) در باب مكان تا حدى روشن شد لكن تصريح آن نكته زيبايى را نمودار مى كند. دكارت مكان را همان ماده مى داند يا شايد بهتر باشد بگوييم تصور مكان وقتى به صورت كيفيتى بر نفس حاضر است علتى جز ماده ندارد. به اين صورت مكان براى دكارت (با اين همانى ميان امتداد و ماده) امرى عينى خواهد بود، اما نيوتون و مور مكان را امرى مستقل از ماده مى دانند. مكان تنها يكى از خصوصيات اساسى جسم است. مانند جرم، زمان، و بار و غيره لكن مكان و زمان با ديگر خصوصيات ماده تفاوت مهمى دارند و آن اينكه ماده بدون جرم قابل تصور است (مثل نوترينو)، ماده بدون بار نيز (مثل نوترون) لكن مكان و زمان شرط لازم امكان ظهور ماده اند. اگر همه جهان و همچنين كيفيات نفسانى براساس ماده قابل توصيف در فيزيك نيوتونى است و از سوى ديگر مكان و زمان مستقل از ماده اند، آنگاه علت درك ما از مكان و زمان (اگر ماده نيست) چه خواهد بود؟ آيا آنها عينى اند؟ اين همان پرسشى است كه منجر به آن مى شود تا نزد كانت مفهوم امر عينى به گونه اى تغيير يابد كه مستقل از فاعل شناسا نباشد بلكه اين هر دو ـ زمان و مكان ـ به مثابه شرايط ما تقدم حس به درون حوزه نفس دكارتى وارد شوند!

گردآورنده:رقیه مظفرنیا

منابع:

«مبادى مابعدالطبيعى علوم نوين»نویسنده: برت، ادوين آرثر.

«دكارت و فلسفه او» نویسنده:مجتهدى، كريم

«تاريخ فلسفه: از دكارت تا لايب نيتس»،نویسنده: كاپلستون«الكساندركواين وتاريخ نگارى علم»، پايان نامه دانشكده فلسفه علم

 «دكارت» نویسنده:سورل، تام

 «نقد تفكر فلسفى غرب». نویسنده: ژيلسون، آيين،http://www.hupaa.com/index.php

http://www.mardom-e-no.com8


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط محبوبه بابایی  |