<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تاریخ و فلسفه علم                      </title>
<link>http://hosc.blogfa.com/</link>
<description>ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 05 Oct 2008 13:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گفتگو با: دكتر مهدي گلشني</title>
<link>http://hosc.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#660000&gt;زندگي از فيزيك تا متافيزيك&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;در دوران امر بين فيزيك و متافيزيك،كمتر پديده اي را مي توان يافت كه به صورت كامل فيزيكي و يا به صورت كامل متافيزيكي باشد. چنين مي نمايد كه سرشت و سرنوشت تمام يا بسياري از پديده ها وقوع در طبيعت و عروج به سوي ماوراي طبيعت است، چيزي كه در زبان فلسفي رايج، براساس حفظ و پاسداشت مرزهاي فهم و فكر بيش از آنكه با عبارت طبيعت و ماوراي آن بيان شود، با تعبير فيزيك و متافيزيك ادا مي شود. در اين ميان زندگي را مي نگريم كه به مثابه يك پديده هرگز از اين دو حوزه جدا نمي گردد، از آن رو كه زندگي با خلأ بيگانه است و هم از آن رو كه خلأ گريزي از نخستين اوصاف زندگي به شمار مي آيد.گفتگو با دكتر مهدي گلشني ـ ـ استاد محترم فيزيك دانشگاه صنعتي شريف ـ ـ ـ ابعادي ديگر از زندگي را به بحث نهاده ايم،تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.اولين سوٌال تعريفي است كه شما از زندگي ارائه مي دهيد.&lt;BR&gt;براي اينكه بدانيم تعريف زندگي چيست، اول بايد بدانيم كه هدف از زندگي انسان و پيدايش انسان و به طور كلي هدف حيات انسان چيست؛ آيا كاملاً بي هدف است، آنطوركه بعضي از تئوريهاي رايج روز مي گويد و فضلاي روز تكرار مي كنند يا هدف دارد؟ ما كه مسلمان هستيم، به پيروي از قرآن معتقديم كه هيچ چيز بي هدف نيست و همه چيز هدف دار است از جمله آفرينش انسان كه هدف دار است .هدف از زندگي رسيدن به آن مقام شامخ انساني است كه انسان در عبادت خداوندي مستغرق شود و آثار خداوندي را بفهمد و به عظمت خداوند پي ببرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;خواهشي اندر جهان، هر خواهشي را در پي است &lt;BR&gt;خواستي بايد كه بعد از آن نباشد خواستي &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;از اين رو از نظر من هدف زندگي رسيدن به مقام عاليه اي است كه براي انسان فرض شده است و انسان را از حيوان متفاوت مي كند. البته اين مستلزم اين است كه از اول، در مراحل تربيت به افراد انسان گفته شود كه هدف چيست تا با آن آشنا شوند و خودشان با بررسي به اين موضوع پي ببرند به نظر من خود زندگي يعني گذراندن اوقات. زندگي عبارتست از: گذراندن اوقات. آن وقت اگر اين گذراندن اوقات با حاصل باشد، اين زندگي را موفق مي دانيم ولي اگر بدون حاصل باشد، ناموفق مي دانيم. منتها بايد ببينيم با چه معياري مي سنجيم كه حاصل خوب است يابد؟به نظر شما در دوران امر بين اينكه زندگي تا چه حد فيزيكي و تا چه حد متافيزيكي است، زندگي فيزيكي است يا متافيزيكي؟&lt;BR&gt;اين دو با هم مخلوط است. من چون با فيزيك انس زيادي داشته ام، راحت به شما مي گويم كه اگر شما با دقت به موضوع فيزيك و متافيزيك نگاه كنيد، به سختي مي توانيد آن دو را از يكديگر جدا كنيد. شما فيزيكي را پيدا كنيد كه در درون آن متافيزيك نباشد. ما وقتي متافيزيك را تعريف مي كنيم، مي گوييم: متافيزيك عبارتست از: احكام عام وجود. شما وقتي به سراغ فيزيك مي آييد، يك سلسله آزمايش هاي خاص انجام مي دهيد. يعني حوزه هاي بسيار خاصي را در نظر مي گيريد و رويش تجربه مي كنيد. اين تجربه بسيار محدود است. آن وقت شما نتايج اين تجربه را تعميم مي دهيد. به عنوان مثال چند سيم را حرارت مي دهيد و مي بينيد كه طول آنها در اثر حرارت زياد مي شود.بعد به اين اكتفا نمي كنيد كه اين سيم خاص يا اين سيم مسي اينگونه است، بلكه مي گوييد: فلزات چنين هستند كه وقتي حرارت داده مي شوند، منبسط مي شوند. چرا شما اين تعميم را انجام مي دهيد؟ آيا شما مجاز به اين تعميم هستيد؟ معمولاً اين كار را انجام مي دهيد. تكيه گاه باطني شما در اعتماد و اطمينان به اين تعميم چيست؟&lt;BR&gt;به عقيده من تكيه گاه همه اين تعميم ها متافيزيك است. افراد فكر مي كنند كه كاري كه مي كنند، صرفاً آزمايش است. اگر فقط چيزي را حرارت دهند و عددهايي را يادداشت كنند، آنچه بر جاي مي ماند و حاصل مي شود، مجموعه اي از كاتالوگهاي اعداد مي شود، ولي شما اين اعداد را ربط مي دهيد و قوانين عام مي سازيد و بعد به آن اكتفا نمي كنيد و مي گوييد: اگر عين قضيه در كره مريخ هم انجام شود، نتيجه همين است. اينها تعميم هايي است كه واقعاً فوق فيزيك است.&lt;BR&gt;فيزيك با حواس و آزمايش ها و نتيجه گيري سروكار دارد ولي شما در مقام نتيجه گيري، هميشه از جزئيات به كليات منتقل مي شويد و نتايجي كه شعور را با فيزيك بيان كنيم. ممكن است هيچ وقت نتوانيم اين كار را بكنيم. ممكن است شعور را حتي نتوانيم به زبان رياضي بيان كنيم. يعني: واقعاً شعور مرموزترين بخش قابل تفسير جهان است. توجه بفرماييد كه قرآن صريحاً مي فرمايد: يسئلونك عن الروح. قل الروح من امر ربي. اين آيه به صورتهايي مختلف تفسير و تعبير شده است. چون آيه در ادامه مي فرمايد: و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً. از نظر بنده مفهوم اين آيه اين است كه معلوم نيست كه ما بالاخره بفهميم شعور يا روح چيست. ما به روح خيلي نزديك هستيم و خيلي از ابعاد آن را مي فهميم و ممكن است از بسياري از خواص آن استفاده كنيم ولي اين كه آيا مي توانيم بفهميم خودش چيست؟ اين معلوم نيست.من ذهن را بُعدي از روح مي دانم ولي در واقع زندگي آن چيزي است كه انسان مي فهمد و اين بُعد روحي زندگي ما را نشان مي دهد. شما غذايي را مي خوريد كه در آن لحظه بسيار خوشمزه است ولي آن تمام مي شود. آنچه كه مي ماند، خاطراتي است كه مي ماند و احياناً آن را چند ساعت بعد يا چند سال بعد نقل مي كنيد كه بُعد روحي قضيه است. آن چيزي كه انسان با آن زندگي مي كند، ابعاد روحي زندگي است؛ چيزهايي است كه با روح سرو كار دارد. بقيه حواس هم به عنوان ابزار در خدمت روح و زندگي هستند. بويايي، بويي را حس مي كند و در اختيار ما مي گذارد كه لحظه اي است و مي گذرد. آن چيزي كه مي ماند، با روح سروكار دارد، ولي روح به تفسير نياز دارد.&lt;BR&gt;مهمترين مسئله زندگي براي انسان به طور عام چه چيزي مي تواند باشد؟&lt;BR&gt;اين كه بفهمد كه در اين دنيا چه كاره است. اينكه بدانيد از كجا آمده ايد چه كار مي كنيد و به كجا مي رويد، بزرگترين و مهمترين مسئله زندگي است.آن وقت شما اگر اين موضوعات را واقعاً با تمام وجودتان درك كنيد، تمام اعمال شما با آن تطبيق مي كند و همواره مواظب هستيد كه اشتباه نكنيد و كار خطا انجام ندهيد&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;منبع:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Verdana color=#330000 size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://www.Ettelaat.com&quot;&gt;www.Ettelaat.com&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;HR color=#666666&gt;
&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hosc&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>babaee</dc:creator>
<guid>http://hosc.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> علم چيست؟ </title>
<link>http://hosc.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN class=smalltext&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;سخنراني ريچارد فاينمن هنگام دريافت جايزه نوبل&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;خُب، به نظر شما علم چيست؟ عقل سليم مي‌‌‌‌گويد که شما معلم‌‌‌‌هاي علوم جواب اين سؤال را خيلي خوب مي‌دانيد. اگر هم احياناً جوابش را نمي‌‌‌‌دانيد، توي همة کتاب‌‌‌‌هاي راهنماي معلمِ کتاب‌‌‌‌هاي درسي دربارة اين مسئله به اندازة کافي بحث شده است. در اين صورت، من چي مي‌‌‌‌توانم بگويم؟&lt;BR&gt;حالا که اين‌طور است، دلم مي‌‌‌‌خواهد برايتان تعريف کنم که چطور ياد گرفتم که علم چيست. چيزي را که برايتان تعريف مي‌‌‌‌کنم ممکن است کمي بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعي که بچه بودم ياد گرفتم و از همان اول توي خونم بود. شايد فکر کنيد مي‌‌‌‌خواهم بهتان ياد بدهم که چطور درس بدهيد؛ من اصلاً و ابداً چنين قصدي ندارم. فقط مي‌‌‌‌خواهم با گفتن اينکه چطور آن را ياد گرفتم، به شما بگويم که علم چيست.&lt;BR&gt;راستش را بخواهيد، ياد دادنش کار پدرم بود و به زماني برمي‌گردد که مادرم من را حامله بود! البته اين حرف‌ها را بعداً شنيدم، چون آن موقع از صحبت‌‌‌‌هايشان بي‌خبر بودم! پدرم مي‌‌‌‌گفت: «اين بچه اگر بزرگ بشود يک دانشمند درست و حسابي مي‌‌‌‌شود!»&lt;BR&gt;چطور اين حرف درست از آب درآمد؟ او هيچ‌وقت به من نگفت که بايد حتماً يک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ يک تاجر بود، مدير فروش در شرکتي که لباس‌‌‌‌هاي يک‌شکل توليد مي‌‌‌‌کرد. ولي تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زياد مي‌‌‌‌خواند. موقعي که خيلي کوچک بودم و هنوز توي صندلي بچه غذا مي‌‌‌‌خوردم، بعد از شام پدرم باهام بازي مي‌‌‌‌کرد. او يک عالمه کاشي‌‌‌‌هاي ريزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روي هم مي‌‌‌‌چيدم و اين اجازه را داشتم که آخري را فشار بدهم تا ببينم چطوري همه چيز فرو مي‌‌‌‌ريزد. خُب، تا اينجا اوضاع روبه‌راه بود. بعداً بازي ما پيشرفته‌تر شد. کاشي‌‌‌‌ها رنگ و وارنگ بودند و اين‌دفعه من بايد يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي، يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي و همين‌طور تا آخر روي هم مي‌‌‌‌چيدم. من دوست داشتم يک کاشي آبي بگذارم، اما نمي‌‌‌‌شد؛ حتماً بايد دو تا مي‌‌‌‌گذاشتم. حالا ديگر فکر کنم متوجه کلک پنهان اين بازي شده‌‌‌‌ايد: اول بچه را گرفتار بازي مي‌‌‌‌کنيد، بعد يواش يواش چيزهايي را که ارزش آموزشي دارند بهش تزريق مي‌‌‌‌کنيد!&lt;BR&gt;خُب، مادرم زن حساسي بود و متوجه اين کوشش‌‌‌‌هاي موذيانه شد و گفت: «مِل! لطفاً بگذار اگر بچة بيچاره دلش مي‌‌‌‌خواهد کاشي آبي بگذارد.» پدرم هم مي‌‌‌‌گفت:« نه! دلم مي‌‌‌‌خواهد متوجه طرح‌‌‌‌ها بشود. اين پايين‌ترين سطح رياضي است که مي‌‌‌‌توانم بهش ياد بدهم.»&lt;BR&gt;اگر هدفم اين بود که بهتان بگويم «رياضي چيست؟»، تا حالا بايد گرفته باشيد: رياضي پيدا کردن طرح‌‌‌‌هاست.&lt;BR&gt;آموزشِ او برايم خيلي مؤثر بود. اولين کسب موفقيت از اين آموزش، موقعي بود که به مهد کودک رفتم. ما در مهد کودک چيزهايي را مي‌‌‌‌بافتيم. به ما مي‌گفتند کاغذهاي رنگي را مثل نوارهاي عمودي ببافيم و از بافتن آنها طرح‌‌‌‌هايي به دست بياوريم. (الان ديگر از اين کارها نمي‌کنند؛ مي‌گويند براي بچه خيلي سخت است.) معلم مهد به قدري از کار من تعجب کرد که نامه‌اي به خانه فرستاد و اعلام کرد که اين يک بچة استثنايي است، چون قبل از بافتن مي‌‌‌‌تواند تجسم کند که طرحش چه شکلي مي‌‌‌‌شود و بلد است طرح‌‌‌‌هاي پيچيده و شگفت‌انگيز درست کند! معلوم مي‌شود که بازي کاشي براي من خيلي مؤثر بود.&lt;BR&gt;حالا مي‌‌‌‌خواهم دربارة تجربه‌‌‌‌هاي رياضي‌ام در نوجواني حرف بزنم. چيز ديگري که پدرم گفت و من نمي‌‌‌‌توانم آن را کامل و خوب توضيح بدهم، اين بود که نسبت محيط به قطر همة دايره‌‌‌‌ها هميشه بدون توجه به اندازة آنها مساوي است. اين نظر به عقيدة من اصلاً بديهي نبود، ولي اين نسبت يک خصوصيت جالب داشت: يک عدد خيلي جالب و عجيب و غريب به نام پي. دربارة اين عددْ معمايي وجود داشت که من در نوجواني اصلاً نمي‌‌‌‌توانستم بفهمم. اما خيلي جالب بود و به همين خاطر همه‌جا دنبال پي بودم. بعدها زماني که در مدرسه ياد گرفتم چطور مي‌‌‌‌شود اعداد کسري را به اعشاري تبديل کرد و چطور سه و يک‌هشتم برابر 3.125 ميشود، يکي از دوست‌‌‌‌هايم نوشت که اين عدد مساوي پي است، يعني نسبت محيط به قطر دايره. معلممان آن را به 3.1416 تصحيح کرد. اين قصه‌‌‌‌ها را مي‌گويم تا روي يک نکته تأکيد کنم: براي من مهم نبود که خود عدد چي هست، مهم اين بود که دربارة اين عددْ معما و شگفتي وجود داشت. بعداً وقتي توي آزمايشگاه آزمايش مي‌‌‌‌کردم ــ منظورم آزمايشگاه شخصي‌‌‌‌ام است که تويش براي خودم مي‌پلکيدم و راديو و وسايل مختلف درست مي‌‌‌‌کردم ــ يواش يواش با استفاده از کتاب‌‌‌‌ها و دستورالعمل‌‌‌‌ها کشف کردم که در الکتريسيته فرمول‌‌‌‌ها و روابطي وجود دارند که جريان، مقاومت و... را به هم ربط مي‌‌‌‌دهند. يک روز با نگاه کردن به کتاب فرمول‌‌‌‌ها، فرمولي براي بسامد يک مدار تشديدي کشف کردم که به صورت خودالقايي عمل مي‌کرد و C ظرفيت خازنِ آن بود. آن ميان، سروکلة پي هم پيدا شده بود. ولي دايره کجا بود؟ هان؟ &lt;BR&gt;داريد مي خنديد؟ ولي من آن موقع خيلي جدي بودم. پي يک چيزي بود که به دايره مربوط مي‌‌‌‌شد و حالا آنجا از مدار الکتريکي سر درآورده بود. شماها که داريد مي خنديد اصلاً مي‌دانيد سر و کلة پي از کجا پيدا مي شود؟!&lt;BR&gt;من عاشق اين موضوع شده بودم. دنبال جواب آن مي‌‌‌‌گشتم و هميشه هم بهش فکر مي‌‌‌‌کردم. بعداً فهميدم که پيچه‌ها به شکل دايره ساخته مي‌شوند. شش ماه بعد يک کتاب پيدا کردم که خودالقاييِ پيچه‌‌‌‌هاي دايره‌‌‌‌اي و مربعي را داده بود و پي توي همة فرمول‌‌‌‌ها وجود داشت. باز فکر کردم و فهميدم که پي به پيچه‌‌‌‌هاي دايره‌‌‌‌اي مربوط نيست. حالا کمي بهتر مي‌فهممش، ولي ته دلم هنوز نمي‌دانم دايره کجاست و پي از کجا سر درآورده است.&lt;BR&gt;آن‌وقت‌‌‌‌ها که خيلي جوان بودم ــ يادم نمي‌آيد چند سالم بود ــ واگني داشتم که يک توپ توش بود و من آن را مي‌‌‌‌کشيدم. حين کشيدن، متوجه موضوعي شدم. پيش پدرم رفتم و بهش گفتم: «وقتي واگن را مي‌کشم توپ عقب مي‌‌‌‌رود، ولي وقتي با واگن مي‌‌‌‌دوم و مي‌‌‌‌ايستم توپ جلو مي‌‌‌‌رود. چرا؟ چي جواب مي‌‌‌‌دهي؟»&lt;BR&gt;گفت: «هيچ‌کي دليل اين را نمي‌‌‌‌داند، با اينکه اين يک موضوع کلي است و هميشه هم اتفاق مي‌‌‌‌افتد. هر چيزي که حرکت مي‌‌‌‌کند مي‌‌‌‌خواهد که به حرکت خودش ادامه بدهد، هر چيز ساکني هم دلش مي‌‌‌‌خواهد وضعيت خودش را حفظ کند و ساکن بماند. اگر خوب نگاه کني، مي‌‌‌‌بيني که وقتي از حالت سکون شروع به حرکت مي‌‌‌‌کني توپ عقب نمي‌‌‌‌رود، بلکه يک کمي هم جلو مي‌‌‌‌رود، ولي نه با سرعت واگن. به خاطر همين، قسمت عقب واگن به توپ مي‌‌‌‌خورد. اين اصل را اينرسي مي‌گويند.» من دويدم تا قضيه را امتحان کنم و البته توپ اصلاً عقب نمي‌‌‌‌رفت.&lt;BR&gt;پدر بين «آنچه مي‌‌‌‌دانيم» و «اسمي که برايش مي‌‌‌‌گذاريم» خيلي فرق قائل بود. دربارة اسم‌‌‌‌ها و واژه‌ها يک داستان ديگر برايتان تعريف مي‌‌‌‌کنم. من با پدر روزهاي آخر هفته براي گردش به جنگل مي‌‌‌‌رفتيم و آنجا چيزهاي خيلي زيادي دربارة طبيعت ياد مي‌‌‌‌گرفتيم. دوشنبه‌‌‌‌ها، با بچه‌‌‌‌ها توي مزرعه بازي مي‌‌‌‌کرديم. يک بار پسري به من گفت: «آن پرنده را مي‌‌‌‌بيني که روي چمن‌ها نشسته است؟ اسمش چيست؟» گفتم: « هيچي ازش نمي‌‌‌‌دانم!» برگشت و گفت: «اسمش باسترک گلوقهوه‌‌‌‌اي است. پدرت بهت چيزي ياد نداده است؟»&lt;BR&gt;توي دلم بهش خنديدم. پدر قبلاً بهم ياد داده بود که اسم، هيچ چيز دربارة آن پرنده به من ياد نمي‌‌‌‌دهد. او به من ياد داده بود که: «آن پرنده را مي‌‌‌‌بيني؟ اسمش باسترک گلوقهوه‌‌‌‌اي است. توي آلمان بهش هالتسِن فلوگل (Halzenflugel) مي‌‌‌‌گويند و در چين چونگ لينگ (Chun Ling). ولي اگر تو همة اسم‌‌‌‌هاي آن پرنده را هم بداني، هنوز چيز زيادي دربارة آن پرنده نمي‌‌‌‌داني. فقط مي‌‌‌‌داني که مردم آن را چي صدا مي‌‌‌‌کنند. ولي باسترک آواز مي‌‌‌‌خواند و به جوجه‌‌‌‌هايش ياد مي‌‌‌‌دهد که چطوري پرواز کنند و در تابستان کيلومترها پرواز مي‌‌‌‌کند و هيچ‌کي هم نمي‌‌‌‌داند که از کجا راهش را پيدا مي‌‌‌‌کند.» و خيلي چيزهاي مشابه اين. تفاوتي اساسي هست بين اسم يک چيز و آن چيزي که واقعاً وجود دارد.&lt;BR&gt;حالا که بحث به اينجا رسيد، دلم مي‌‌‌‌خواهد يکي دو کلمه دربارة واژه‌ها و تعاريف برايتان بگويم. بنابراين، بحث را به طور موقت قطع مي‌‌‌‌کنم. ياد گرفتن واژه‌‌‌‌ها خيلي لازم است، اما اين کار علم نيست. البته منظورم اين نيست که چون علم نيست نبايد آن را ياد بدهيم. ما دربارة اينکه چه چيزي را بايد ياد بدهيم حرف نمي‌‌‌‌زنيم؛ دربارة اين بحث مي‌‌‌‌کنيم که علم چيست. اينکه بلد باشيم چطور سانتي‌گراد را به فارنهايت تبديل کنيم علم نيست. البته دانستنش خيلي لازم است، ولي دقيقاً علم نيست. براي صحبت کردن با همديگر بايد واژه داشته باشيم، کلمه بلد باشيم و درست هم همين است. ولي خوب است بدانيم که «فرق استفاده از واژه» و «علم» دقيقاً چيست. در اين صورت، مي‌‌‌‌فهميم که چه وقت ابزار علم مثل واژه‌‌‌‌ها و کلمه‌‌‌‌ها را تدريس مي‌‌‌‌کنيم و چه وقت خود علم را ياد مي‌‌‌‌دهيم.&lt;BR&gt;براي آموزش من، پدرم با مفهوم انرژي ور مي‌‌‌‌رفت و کلمه را پس از اينکه ايده‌‌‌‌اي دربارة آن به دست مي‌‌‌‌آوردم به کار مي‌‌‌‌برد. کاري را که مي‌‌‌‌کرد خوب يادم هست. يک روز به من گفت: «سگ عروسکي حرکت مي‌کند، چون خورشيد مي‌‌‌‌تابد.» من جواب دادم: « نه خير هم! حرکت آن چه ربطي به تابيدن خورشيد دارد؟ سگ براي اين حرکت مي‌‌‌‌کند که من کوکش کرده‌‌‌‌ام.» پدر گفت: «... و واسة چي، دوست من، مي‌‌‌‌تواني فنرش را کوک کني؟» گفتم: «چون غذا مي‌‌‌‌خورم.» پرسيد: «چي مي‌خوري دوست من؟» جواب دادم: «گياهان را.» دوباره پرسيد: «... و گياهان چطوري رشد مي‌کنند؟» گفتم: «گياهان رشد مي‌‌‌‌کنند چون خورشيد مي‌‌‌‌تابد.»&lt;BR&gt;و همين‌طور سگ. دربارة بنزين چي؟ انرژي ذخيره‌شدة خورشيد که گياهان آن را گرفته‌‌‌‌اند و توي زمين ذخيره شده است. همة مثال‌‌‌‌هاي ديگر هم به خورشيد ختم مي‌‌‌‌شود. همة چيزهايي که حرکت مي‌‌‌‌کنند، حرکتشان به خاطر تابيدن خورشيد است. همين‌طوري ارتباط يک منبع انرژي با منبع ديگر روشن مي‌‌‌‌شود و دانش‌‌‌‌آموز دقيقاً مي‌‌‌‌تواند آن را تکذيب کند: «فکر نکنم به خاطر تابيدن خورشيد باشد.» و به اين ترتيب بحث شروع مي‌شود. اين هم يک مثال از فرق بين تعريف‌ها ــ که البته لازم هستند ــ و علم است.&lt;BR&gt;در پياده‌‌‌‌روي‌‌‌‌هايي که در جنگل با هم داشتيم چيزهاي زيادي ياد گرفتم. دربارة پرندگان، مثالي را پيش از اين طرح کردم، ولي باز يک مثال از پرنده‌‌‌‌هاي جنگل مي‌‌‌‌آورم. پدرم به جاي نام بردنِ آنها مي‌‌‌‌گفت: «نگاه کن! مي‌‌‌‌بيني که پرنده‌‌‌‌ها خيلي به پرهايشان نوک مي‌‌‌‌زنند. فکر مي‌‌‌‌کني براي چي به پرهايشان نوک مي‌‌‌‌زنند؟» حدس زدم که پرهايشان ژوليده شده‌‌‌‌اند و پرنده مي‌‌‌‌خواهد با اين کار آنها را مرتب کند. گفت: «خُب، فکر مي‌‌‌‌کني پرها کِي نامرتب مي‌‌‌‌شوند؟ يا چطوري ژوليده مي‌‌‌‌شوند؟» گفتم: «قبل از اينکه پرواز ‌‌‌‌کنند و اين‌طرف و آن‌طرف بروند، پرهاشان مرتب است، ولي وقتي پرواز مي‌‌‌‌کنند پرها به هم مي‌‌‌‌ريزند و ژولي‌پولي مي‌‌‌‌شوند.» گفت: «پس حدس مي‌‌‌‌زني وقتي پرنده از پرواز برگشته است بايد بيشتر به پرهايش نوک بزند تا موقعي که فقط مدتي براي خودش اين‌طرف و آن‌طرف راه رفته و آنها را مرتب کرده است. خُب بگذار ببينيم.» يک مدت نگاه کرديم و پرنده‌‌‌‌ها را پاييديم. معلوم شد که پرنده‌ها، خواه روي زمين راه بروند يا از پرواز برگشته باشند، يک‌اندازه نوک مي‌‌‌‌زنند. پس حدس من غلط بود. پدرم گفت پرنده به اين علت به پرهايش نوک مي‌‌‌‌زند که شپش دارد. پوستة کوچکي از ريشة پرِ پرنده خارج مي‌‌‌‌شود که خوراکي است و شپش آن را مي‌‌‌‌خورد. از بين پاهاي شپش مومي خارج مي‌‌‌‌شود که غذاي کرم‌هاي کوچکي است که آنجا زندگي مي‌‌‌‌کنند. اين غذا براي کرم خيلي زياد است و نمي‌‌‌‌تواند آن را خوب هضم کند. بنابراين، از بدنش مايعي بيرون مي‌‌‌‌آيد که شکر زيادي دارد و موجود خيلي کوچولويي از آن شکر تغذيه مي‌کند و...&lt;BR&gt;چيزي که گفتم درست نيست، ولي روح مطلب درست است. در اين مورد، من اولين چيزي که دربارة انگل‌‌‌‌ها ياد گرفتم اين بود که يکي از آنها روي يکي ديگر زندگي مي‌‌‌‌کند. دوم اينکه هر جايي توي دنيا منبعي از چيزي وجود دارد که قابل خوردن است و مي‌‌‌‌تواند باعث ادامة زندگي شود. يعني موجود زنده‌اي پيدا مي‌‌‌‌شود که از آن استفاده کند و هر چيز کوچکي که باقي مي‌‌‌‌ماند يک موجود ديگر آن را مي‌‌‌‌خورد.&lt;BR&gt;نتيجة اين مشاهده، حتي اگر به نتيجه‌گيري درست و حسابي هم نرسد، گنجينه‌اي از طلاست! باور کنيد که نتيجة بسيار جالبي است.&lt;BR&gt;فکر کنم خيلي مهم است ــ دست کم از نظر من ــ که اگر مي‌‌‌‌خواهيد به مردم ديدن و آزمايش کردن را ياد بدهيد، بهشان نشان بدهيد که از اين کارها چيز قابل توجهي بيرون مي‌‌‌‌آيد. آن موقع بود که ياد گرفتم علم چيست. علمْ حوصله بود؛ علمْ شکيبايي بود. اگر نگاه مي‌‌‌‌کرديد و مواظب بوديد، توجه مي‌‌‌‌کرديد و حواستان جمع بود، چيز خوبي گيرتان مي‌‌‌‌آمد ــ اگرچه نه هميشه.&lt;BR&gt;توي جنگل چيزهاي ديگري هم ياد گرفتم. ما به جنگل مي‌‌‌‌رفتيم، چيزهاي زيادي مي‌‌‌‌ديديم و درباره‌‌‌‌شان با هم حرف مي‌‌‌‌زديم. راجع به گياهان، مبارزة آنها براي نور، اينکه چگونه تلاش مي‌‌‌‌کنند تا ارتفاع بيشتري بالا بروند و مشکل بالا بردن آب به ارتفاع بيش از 10 تا 12 متر را حل کنند، گياهان کوچکي که دنبال نور کمي بودند و اينکه نور چطور از آن بالا به لاي برگ‌‌‌‌ها نفود مي‌کرد... &lt;BR&gt;يک روز بعد از ديدن همة اينها، پدرم دوباره مرا به جنگل برد و به من گفت: «در تمام مدتي که به جنگل نگاه مي‌‌‌‌کرديم، فقط نصف آن چيزي را که اتفاق مي‌‌‌‌افتاد مي‌‌‌‌ديديم. دقيقاً نصف!» گفتم: «منظورت چيست؟» گفت: «ما فقط مي‌‌‌‌ديديم که چيزها چگونه رشد مي‌‌‌‌کنند. ولي براي هر رشد بايد به همان اندازه مرگ و فروپاشي هم وجود داشته باشد، وگرنه مواد هميشه مصرف مي‌‌‌‌شوند. درخت‌‌‌‌هاي خشک‌شده با تمام موادي که از هوا، زمين و جاهاي ديگر گرفته‌اند، آنجا افتاده‌اند. اگر اين مواد به هوا يا زمين برنگردند هيچ چيز جديد ديگري به وجود نمي‌‌‌‌آيد، چون موادّ لازم وجود ندارند. به همين علت، بايد به همان اندازه، فروپاشي هم وجود داشته باشد.»&lt;BR&gt;از آن به بعد ما در گردش‌‌‌‌هايمان در جنگل کُنده‌‌‌‌هاي پوسيده را مي‌‌‌‌شکستيم و موجودات ريز و قارچ‌‌‌‌هاي بامزه‌‌‌‌اي را مي‌‌‌‌ديديم که رشد مي‌‌‌‌کردند. او نمي‌‌‌‌توانست باکتري‌‌‌‌ها را به من نشان بدهد، ولي اثر نرم‌‌‌‌کنندة آنها را به من نشان مي‌‌‌‌داد. مي‌‌‌‌ديديم که چطور جنگل مدام دارد مواد را به يکديگر تبديل مي‌‌‌‌کند. چيزهاي خيلي زيادي وجود داشت. وصف چيزها به روش‌‌‌‌هاي عجيب و غريب. شايد هم فکر کنيد که سرانجام چيزي عايد پدرم شد.&lt;BR&gt;من به ام. آي. تي رفتم و بعد به پرينستون. به خانه که برگشتم، گفت: «هميشه دلم مي‌‌‌‌خواست چيزي را بدانم که هيچ‌وقت ازش سر در نياوردم. خُب پسر جان! حالا که علوم را بهت ياد داده‌اند، مي‌‌‌‌خواهم آن را برايم روشن کني.» گفتم: «بله.» گفت: «تا آنجايي که مي‌‌‌‌فهمم، مي‌‌‌‌گويند نور وقتي از اتم گسيل مي‌شود که اتم از يک حالت به حالت ديگر مي‌‌‌‌رود؛ از حالت برانگيخته به حالتي با انرژي کمتر.» گفتم: «درست است.» گفت: «و نور نوعي ذره است: فوتون. فکر مي‌‌‌‌کنم به آن فوتون مي‌‌‌‌گويند.» گفتم: «بله.» ادامه داد: «پس اگر فوتون موقعي که اتم از حالت برانگيخته به حالت پايين‌‌‌‌تر مي‌‌‌‌رود از آن بيرون بيايد، بايد در حالت برانگيخته در اتم وجود داشته باشد.» گفتم: «خُب، نه!» گفت: «خُب، پس چطوري توجيه مي‌کني که فوتون مي‌‌‌‌تواند از اتم بيرون بيايد بدون اينکه در حالت برانگيخته توش باشد؟» چند لحظه فکر کردم و گفتم: «متأسفم، نمي‌‌‌‌دانم و نمي‌‌‌‌توانم توجيهش کنم.»&lt;BR&gt;بعد از آن‌همه سال که سعي کرده بود چيزي را به من ياد بدهد، از اينکه به نتيجه‌‌‌‌اي چنين ضعيف رسيده بود خيلي نااميد شد. داشتن گنجينه‌‌‌‌اي از انبوه معلومات که بتواند از نسلي به نسل ديگر منتقل شود چيز جالبي است. اما يک آفت بزرگ دارد: امکانش هست که ايده‌‌‌‌هايي که منتقل مي‌شوند زياد براي نسل بعدي مفيد نباشند. هر نسلي ايده‌‌‌‌هايي دارد، اما اين ايده‌‌‌‌ها لزوماً مفيد و سودمند نيستند. زماني مي‌رسد که ايده‌‌‌‌هايي که به‌آرامي روي هم تل‌انبار شده‌اند، فقط يک مشت چيزهاي عملي و مفيد نباشند؛ انبوهي از تعصبات و باورهاي عجيب و غريب هم در آنها وجود داشته باشند.&lt;BR&gt;بعد از آن، راهي براي دوري از اين آفت کشف شد و آن راه، ترديد در مورد چيزي است که از نسل گذشته به ما منتقل شده است. جريان از اين قرار است که هر کس به جاي اطمينان به تجربيات گذشته، تلاش کند تا موضوع را خودش تجربه کند و اين است آنچه «علم» ناميده مي‌شود؛ نتيجة اکتشافي که ارزش امتحان کردنِ دوباره با تجربة مستقيم را دارد، و نه اطمينان به تجربة نسل گذشته. من آن را اين‌طوري مي‌بينم و اين بهترين تعريفي است که مي‌دانم.&lt;BR&gt;قشنگي‌ها‌‌ و شگفتي‌هاي اين دنيا با توجه به تجربه‌‌‌‌هاي جديد کشف مي‌‌‌‌شوند. اِعجاب از چيزهايي که برايتان گفتم: اينکه چيزها حرکت مي‌‌‌‌کنند چون خورشيد مي‌‌‌‌تابد. (البته همه چيز به خاطر تابيدن خورشيد حرکت نمي‌‌‌‌کند؛ زمين مستقل از تابيدن خورشيد مي‌‌‌‌چرخد و واکنش‌‌‌‌هاي هسته‌‌‌‌اي مي‌‌‌‌توانند بدون توجه به خورشيد انرژي توليد کنند و احتمالاً آتشفشان‌‌‌‌ها را چيزي ‌‌‌‌جز تابيدن خورشيد به تلاطم و خروش درمي‌‌‌‌آورد.)&lt;BR&gt;دنيا پس از آموزش علوم متفاوت‌‌‌‌تر به نظر مي‌‌‌‌رسد. مثلاً درخت‌‌‌‌ها از هوا ساخته شده‌‌‌‌اند. وقتي مي‌سوزند به هوا برمي‌‌‌‌گردند. در گرماي شعله، گرماي خورشيد آزاد مي‌‌‌‌شود. اين گرما در تبديل هوا به درخت در آن نهفته شده بود. در خاکستر درخت بخش کوچکي باقي مي‌‌‌‌ماند که به خاطر هوا نيست، بلکه از زمين به آن اضافه شده بود. همة اين چيزها قشنگند و علم به طور اعجازآميزي سرشار از همة اينهاست. آنها الهام‌‌‌‌برانگيزند و مي‌شود آنها را به ديگران هم بخشيد.&lt;BR&gt;ما خيلي مطالعه مي‌کنيم و در طي آن مشاهداتي انجام مي‌دهيم، فهرست‌هايي فراهم مي‌آوريم، آمارهايي مي‌گيريم و خيلي کارهاي ديگر. اما علم واقعي از اين راه به دست نمي‌‌‌‌آيد و معلومات حقيقي از اين کارها بيرون نمي‌‌‌‌زند. اينها فقط قالب تقليدي علم هستند. مثل فرودگاه‌‌‌‌هاي جزاير درياي جنوب با برج‌هاي راديويي و چيزهاي ديگري که همه از چوب ساخته شده بودند. ساکنان جزيره آمدن هواپيماهاي بزرگ را انتظار مي‌کشيدند. آنها حتي هواپيمايي چوبي به شکل هواپيماهايي که در فرودگاه‌‌‌‌هاي خارجي ديده بودند ساخته بودند. اما هواپيماي چوبي آنها پرواز نمي‌کرد!&lt;BR&gt;شما معلم‌‌‌‌هايي که در پايين هرم به بچه‌‌‌‌ها درس مي‌‌‌‌دهيد، شايد بتوانيد بعضي وقت‌‌‌‌ها دربارة متخصصان شک کنيد. از علم ياد بگيريد که بايد به متخصصان شک کنيد. در واقع، مي‌‌‌‌توانم علم را جور ديگري هم تعريف کنم: علم اعتقاد به ناآگاهي متخصصان است.&lt;BR&gt;وقتي يک نفر مي‌‌‌‌گويد «علم اين و آن را ياد مي‌‌‌‌دهد» کلمه را درست به کار نبرده است؛ علم چيزي ياد نمي‌‌‌‌دهد، تجربه است که به ما ياد مي‌‌‌‌دهد. اگر به شما بگويند «علم اين و آن را نشان داده است»، مي‌‌‌‌توانيد بپرسيد که « علم چطور آن را نشان داده است؟ چطور دانشمندان فهميده‌اند؟ چطور؟ چي؟ کجا؟» نبايد بگوييم «علم نشان داده است»، بايد بگوييم «تجربه اين را نشان داده است.» و شما به اندازة هر کس ديگر حق داريد که وقتي چيزي دربارة تجربه‌‌‌‌اي مي‌‌‌‌شنويد، حوصله داشته باشيد و به تمام دلايل گوش فرا دهيد و قضاوت کنيد که آيا نتيجه‌‌‌‌گيري درست انجام شده است يا نه.&lt;BR&gt;در زمينه‌‌‌‌هايي که آن‌قدر پيچيده‌اند که علم واقعي نمي‌تواند کار خاصي بکند، بايد به نوعي حکمت قديمي، نوعي درستکار بودن تکيه کنيم. مي‌‌‌‌خواهم اين فکر را در معلم‌‌‌‌ها القا کنم که به اعتماد به نفس، عقل سليم و هوش طبيعي اميدوار باشند. پس.... ادامه بدهيد.&lt;BR&gt;متشکرم!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;&lt;STRONG&gt;منبع :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.nanoclub.ir&quot;&gt;www.nanoclub.ir&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 11:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hosc&amp;postid=268</comments>
<dc:creator>karimnezhad</dc:creator>
<guid>http://hosc.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی کتاب</title>
<link>http://hosc.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 191px; HEIGHT: 280px&quot; alt=&quot;علیت از نظر کانت&quot; hspace=20 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2qdx3t3.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;عنوان&lt;/FONT&gt;:&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#663300&gt;&lt;STRONG&gt;عليت از نظر كانت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;نويسنده:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; رضا بخشايش&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;ناشر:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بوستان كتاب قم&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;زبان كتاب:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; فارسي&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;تعداد صفحه:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 744&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;اندازه كتاب:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; وزیری &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;سال انتشار:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 1387 &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;مروري بر كتاب&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;عليت و تفسيرهاي مختلفي كه انديشوران و مكاتب فلسفي، علمي، كلامي و عرفاني از آن، ارائه داده اند همواره محل بحث و مناقشه فيلسوفان بوده و هست. &lt;BR&gt;كانت يكي از فيلسوفان برجسته غربي است كه تشكيلات«هيوم»، وي را به اهميت اصل عليت، واقف كرد. &lt;BR&gt;او كوشيد تا با معرفي راه ميانه بين مكتب عقلي و مكتب تجربي، اصل عليت و مباني فيزيك نيوتن را حفظ كند. بر همين اساس او تفسير خاص خود را از عليت ارائه داد. اثر حاضر، ديدگاه هاي كانت و تفسير ويژه او را از عليت به تفصيل كاويده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;STRONG&gt;فهرست&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;• كليات و مفاهيم&lt;BR&gt;• عليت از نظر پيشينيان كانت&lt;BR&gt;• سير تحول فكري كانت درباره عليت تا قبل از نقد عقل محض&lt;BR&gt;• عليت در تقسيم بندي احكام و حسيات استعلايي&lt;BR&gt;• تحليل مفاهيم&lt;BR&gt;• و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;نقل از&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; : &lt;A href=&quot;http://www.persianbook.net&quot;&gt;ای کتاب&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 12:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hosc&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>hosc</dc:creator>
<guid>http://hosc.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه های اصلی استقراگرایی</title>
<link>http://hosc.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#663399&gt;&lt;B&gt;پوزیتیویسم: (حاکمییت پوزیوتیسم بر افکار فیزیکدانان)&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیروزی سده ی 18 و 19 به ویژه در زمینه ی ریاضی فیزیک این گمان را برای دانشمندان پیش آورده بود که راه یافتن و پاسخ ها را پیدا کردند و با خرده گرایی و آزمایش روزی خواهند توانست همه چیز را درک کنند . تکیه آنها بر آزمایش بود و اندیشه آنها ساختار زیر را داشت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آزمایش مطلقأ بر اندیشه چیره است وتنها گزارهای درست است که آزمایش آن را پیشنهاد کرده باشد .آزمون پذیری می بایست همه جا وهمه گیر باشد و همیشه گزاره می بایست در هر جایی تکرار آزمایش را برای سنجش داشته باشد. نتیجه گرفتن از آزمایش تنها به خود گرایی نیاز دارد. ماوراء الطبیعه وجود ندارد و استقراء درست نیست. یعنی اگر بسیاری نمونه ها رفتار همانند داشته باشند نمی توان آن رفتار را گزاره ای بر آنها دانست. دریافت ما مطلق است یعنی هر چیز چنان است که می شناسیم ودر پس واقعیت چیز دیگری نیست که گذشتگان حقیقت می نامیدند . چنان که می بینیم بنیاد این اندیشه با تناقض هایی همراه است. چگونه می توان انتظار داشت که آزمایش خود برای ما گزاره بنویسد و اگر نتیجه گیری در اندیشه دانشمندان نبوده باشد بر چه پایه ای آزمایش را طراحی کرده است زیرا می دانیم که مشاهده ای علمی است که زمینه اش را با هدف ویژه ای آماده کرده باشند و مشکل خام آن گزاره حتی شمار گوناگونی از مشکل های جزئی در ذهن آزمایشگر شکل گرفته است . این که می گویند دریافت ما مطلق است با پیشرفت و دانش سازگاری ندارد و این پیشرفتها شناخت ما را از مقوله ها پیوسته ژرف تر و گوناگون تر می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663399&gt;اندیشه های کارل پوپر :&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پوپر استقراء را رد می کرد و ماوراءالطبیعه را کنار می گذاشت و دریافت ها را مطلق می دانست اما می خواست به گونه ای عدم قطعیت را در فلسفه خویش وارد کند وآن را به شکل ابطال پذیری عرضه کند . در ابطال پذیری او، گزاره ای علمی است که بتواند خلاف خود را پیش بینی کند. او برای این نظرش پیشنهاد می کند که اگر در گزاره یp   آن گاه  q، باید نقیض p آن گاه نقیض q یعنی اگر عاملی را که در گزاره وارد کردیم وارون کنیم نتیجه هم وارون شود. او امیدوار است با این پیشنهاد پیشرفت علم که پیوسته با جانشین شدن گزاره با گزاره ای بهتر رخ می دهد مدون کرده باشد . اما چندین خرده بر این پایگاه اندیشه گرفتنی است و هر اندازه هم که او خود را از پوزیتیوسیم ما دور بداند اندیشه او را می توان دگرگونی اندکی نسبت به پوزیتیویسم دانست. یک گزاره تنها به یک عامل وابسته نیست که با وارون شدن آن همه چیز وارون شود . همه پدیده ها گسسته نیستند که باینری عمل کنند یا خود باشند یا وارون آن . اگر بناست گزاره ای جای وارون داشته باشد چرا آن را عملی بدانیم و پیشنهاد کنیم اگر دریافت ما مطلق اند و حقیقتی در پس واقعیت نیست که آشکار نشده باشد بناست که گزاره جای خود را به چه چیزی بدهد و به چه سویی ابطال شود. شایداین برداشت  پوپر از وابستگی گذشته او بوده باشد که گفته بود و نوشته بود چرا کمونیست شدم و با آنکه دیرتر از این گرایش بیزاری جسته بود. شاید بتوان سایه آن اندیشه را در ابطال پذیری اش دید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663399&gt;اندیشه اصلی استقراگرایی :&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; براین مبنا است که علم از مشاهده آغاز می شود ومشاهدات به تعمیم ها وپیش بینی ها می رسد. حال اگریک مورد پیدا شود باگزاره ی مورد قبول سازگار نباشد گزاره ی فوق باطل می شود.تفسیر استقراگرایان از این ابطال این است که استنتاجات علمی هیچ گاه به یقین منتهی نمی شوند. اما آنها براین باورند که این گونه استنتاجات می توانند درجه ی بالایی از احتمال را به بار آورند. رایشنباخ می گوید:&quot;اصل استقرا داورارزش نظریه ها درعلوم است وحذف آن از علم به مثابه ی خلع علوم از مسند قضاوت درباره ی صدق وکذب نظریه های علمی است. بدون این اصل علم به کدام دلیل میان نظریه های علمی وتوصیف های شاعرانه فرق خواهد گذاشت. ولی دقیق تراین است که اصل مجوز استقرا معیار سنجش احتمالات خوانده شود. برای قرن ها روش استقرایی بهترین روش علمی شناخته می شد ودانشمندانی مانند انیشتین مجذوب آن بودند. اما قرن بیستم بیش تر نقد استقراگرایی بوده است تا پذیرش وبسط آن. ناقد اصلی استقراگرایی کارل پوپربود. چند مورد در نگرش جدید به استقراتأثیر داشت که یکی از آنها ظهور نظریه های کوانتوم ونسبیت درفیزیک بود. ظهور جریان های مهم منطقی با عنوان پوزیتیویستهای منطقی یا حلقه ی وین از دلایل آن بود. پوزیتیویستهای منطقی چند هدف مهم را دنبال می کردند. آنها در تلاش بودند که یک زبان مناسب برای فلسفه تهیه کنند وباورشان این بود که بسیاری از سوء تفاهم ها از باب این است که یک زبان مناسب برای فلسفه وجود ندارد وبه این نتیجه رسیدند که اگر یک زبان منطقی ایجاد کنند ، باعث می شود که فلسفه  رشد بیشتری پیدا کند. آنها امیدوار بودند که با ابزار منطق تصویر جامعی از عالم ترسیم کنند. با ور آنها این بود که تنها چیزی که مادر اختیار داریم حس وداده های حسی است وتمام عالم را می توانیم بر اساس حس وداده های حسی به شکل منطقی بازسازی کنیم. آنها متعقد بودند که فلسفه یک فعالیت است نه یک معرفت. اما معتقد بودند که ما باید یک فلسفه ی علمی تهیه کنیم که عقلانی ومتکی به دانشمندان ومدرن باشد. پوپر به مخالفت با اندیشه های پوزیتیونیستی برخاست. پوپر می گوید: راه درس گرفتن از تجربه انجام مشاهدات مکرر نیست. سهم تکرار مشاهدات در قیاس باسهم اندیشه هیج است. بیش تر آنچه می آموزیم به کمک مغزاست. چشم وگوش نیز اهمیت دارند ولی اهمیتشان بیشتر در اندیشه های غلطی است که پیش می نهند. بر همین اساس با استقراگرایان مخالفت ورزیده واستقرا را اسطوره ای بی بنیاد معرفی کرده است. پوپربا بیان این مطلب که نظریات همواره مقدم برمشاهدات هستند طرح نوینی را در عرصه ی روش شناسی علوم تجربی بنیان نهاد. طبق نظر وی روش صحیح علمی عبارت است از آنکه یک نظریه به نحو مستمر در معرض ابطال قرار داده شود. بنابر این یک نظریه برای آنکه مورد قبول باشد باید بتواند از بوته ی آزمونهایی که برای ابطال آن طراحی شده اند سربلند بیرون بیاید. پوپر مصرانه ندا سر می دهد که بگذارید نظریه ها به جای مردم بمیرند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پوپر با ارائه ی نظریه ی ابطال پذیری تلاش کرد مرز بین نظریه های علمی وغیر علمی را مشخص کند. وی چنین بیان می کند:علمی بودن هر دستگاه در گرو اثبات پذیری به تمام معنای آن نیست، بلکه مربوط بر این است که ساختمان منطقی اش چنان باشد که رد آن به کمک آزمون های تجربی میسر باشد. به عبارت دیگر از دیدگاه پوپر اثبات پذیر نیستند بلکه ابطال پذیرند. پوپر با این دیدگاه به مخالفت با تلقی های رایج از علم پرداخت وبیان کرد که علم ونظریه ها ی علمی هیچگاه از سطح حدس فراتر نمی روند وآنچه که منتهی به پیشرفت علم می شود سلسله ای از حدس ها وابطال ها می باشد. پوپر تاکید می کند برای رسیدن به اندیشه های نو، هیچ دستور منطقی نمی توان تجویز کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منتقدان وی اگر چه در برخی از جنبه ها با او هم عقیده هستند، اما در اینکه وی تنها به ابطال توجه کرده با او مخالفند. از میان مخالفان پوپر، نظریه ی کوهن درباب مفهوم پارادایم از اهمیت بیشتری برخوردار است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر خلاف آنچه که پوزیتیویستهای منطقی توجه داشتند، کوهن به یک چرخش تاریخی تکیه می کند ومعتقد می شود که علم یک سیستم پویا است وبه جای معرفت شناسی علم به جامعه شناسی علم توجه می کند. وی نشان داد که علم تکامل تدریجی به سمت حقیقت ندارد بلکه دستخوش انقلاب های دوره ای است که او آن را تغییر پارادایم می داند. پارادایم یکی از مفاهیم کلیدی کهن است. او معتقد است پرادایم یک علم، تا مدتهای مدید تغییر نمی کند ودانشمندان در چارچوب مفهومی آن سر گرم کار خویش هستند. اما دیریا زود بحرانی پیش می آید که پرادایم در هم می شکند وانقلاب علمی را بوجود می آورد که پس از مدتی پرادایم جدیدی بوجود می آید ودوره ای جدید از علم آغاز می شود. مثال کلاسیک تغییر پرادایم عبارتنداز:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1) کار گالیله که باعث برانداختن فیزیک ارسطویی وایجاد نسبیت گالیله ای شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2) کار کپلر که باعث کشف بیضوی بودن مدار سیارات شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3) ابداع فیزیک جدید توسط نیوتن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4) نسبیت عام وخاص انیشتین . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5) مکانیک جدید کوانتوم که باعث کنار گذاشتن مکانیک کلاسیک شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-----------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663399&gt;گرد آورندگان: &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الهام امیری &lt;FONT color=#663399&gt;و&lt;/FONT&gt; نجمه سادات ابطحی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;----------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hosc&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>karimnezhad</dc:creator>
<guid>http://hosc.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برندگان جایزه نوبل فیزیک (1981-1990)</title>
<link>http://hosc.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;1981&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;        Nicolaas Bloembergen       Arthur Leonard Schawlow            Kai M. Siegbahn&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=5 src=&quot;http://i35.tinypic.com/o798c7.jpg&quot; align=left vspace=25 border=1&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=5 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2iks4f7.jpg&quot; align=left vspace=25 border=1&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=5 src=&quot;http://i33.tinypic.com/33428g8.jpg&quot; align=left vspace=25 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;بلوئمبرگن ، نيكولاس&lt;/SPAN&gt;.&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;: امريكايي&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 11 مارس 1920 ، هلند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;شاولو ، آرتور لئونارد.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; امريكايي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 5 مه 1921 ، نيويورك.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر مشاركت آنها در پيشرفت ليزر اسپكتروسكوپي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;سيگبان ، كاي مان بيورژ.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; سوئدي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 20 آوريل 1918 ، لوند ، سوئد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر مشاركتش در پيشرفت اسپكتروسكوپي الكترون با تفكيك بالا.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بلوئمبرگن در دانشگاه‌هاي اترشت و ليدن درس خواند و دكترايش را در 1948 دريافت كرد. او در 1949 به امريكا رفت و در 1958 به تابعيت آنجا درآمد. وي در 1949 به هاروارد پيوست و هنوز هم در آنجاست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاولو در دانشگاه تورنتو درس خواند و تحقيقات بعد از دكترايش را با تاونز ( فيزيك 1964 ) در دانشگاه كولومبيا انجام داد. او مدت 10 سال در آزمايشگاه‌هاي شركت تلفن بل كار كرد و سپس در 1961 به عنوان استاد به دانشگاه استنفرد پيوست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سيگبان ، پسرم. سيگبان ، برنده جايزه نوبل فيزيك 1924 ، در مؤسسه سلطنتي تكنولوژي ( 1951-1954 ) و دانشگاه اوپسالا ( 1954-1983 ) استاد فيزيك بوده است. وي 390 رساله ممتاز نوشته و اكنون به مؤسسه فيزيك ، دانشگاه اوپسالا وابسته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;1982&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;                                                                                             Kenneth G. Wilson&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=10 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2nu60r8.jpg&quot; align=left vspace=10 border=1&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;ويلسن ،کنت گيدز.&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt; امريکايي.&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt;8ژوئن 1936، والتام ، ماساچوست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر نظريه اش در باب پديدۀ بحراني در ارتباط با تبديل هاي فاز.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ويلسن در دانشگاه هاروارد و موسسه تکنولوژي کاليفرنيا (تحت نظر جلمان{فيزيک1969}) درس خواند و دکترايش را در 1961 دريافت کرد. او پس از مدتي کوتاه که در هاروارد گذراند ، از 1962 به دانشگاه کورنل پيوست و در همان جا باقي ماند. ويلسن در 1971 موفق شد توصيف نظري کاملي از رفتار تبديل فاز در مرحله نزديک به نقطه بحراني عرضه دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;1983&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;                                       William Alfred Fowler       Subramanyan Chandrasekhar &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=5 src=&quot;http://i38.tinypic.com/k2n94.jpg&quot; align=left vspace=4 border=1&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=10 src=&quot;http://i36.tinypic.com/35071vr.jpg&quot; align=left vspace=4 border=1&gt; &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;چاندراسكار ، سوبرامانيان.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; امريكايي.&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 19 اكتبر 1910 ، لاهور ، هند ( اكنون در پاكستان ). &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر تحقيقات نظريش در باب فرآيند فيزيكي و اهميت آن در ساختار و تحول ستاره‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;فاولر ، ويليام آلفرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; امريكايي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 9 اوت 1911 ، پيتسبورگ ، پنسيلوانيا. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر تحقيقات نظري و تجربيش در باب واكنش‌هاي هسته‌اي و اهميت آنها در شكل‌گيري عناصر شيميايي در عالم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چاندراسكار كه در پرزيدنسي كالج ، مدرس و دانشگاه كمبريج درس خواند ، در 1937 به دانشگاه شيكاگو رفت و در 1944 به سمت استادي آن دانشگاه منصوب شد. &lt;BR&gt;فاولر در دانشگاه ايالتي اوهايو و دانشگاه كلتل درس خواند ، تحقيقاتش را در فيزيك هسته‌اي در مؤسسه تكنولوژي كاليفرنيا ادامه داد ، و در همان جا باقي ماند و در 1944 به استادي رسيد. &lt;BR&gt;ستاره‌ها پس از واگرداني همه ئيدروژن خود به هليوم ، انرژي خود را از دست مي‌دهند و تحت تأثير گرانش خودشان منقبض مي‌شوند. اين ستاره‌ها كه به كوتوله‌هاي سفيد معروفند ، به اندازه كره زمين منقبض مي‌شوند ، و الكترون‌ها و هسته اتم‌هاي سازاي آنها تا حالت چگالي بسيار بالا متراكم مي‌گردد ، الكترون‌ها در مركز اين ستاره‌ها سرعتي معادل سرعت نور دارند. &lt;BR&gt;چاندراسكار كشف كرد كه ستاره‌اي كه جرمي بيش از 44/1 درجه بيشتر از خورشيد داشته باشد ، به حالت كوتوله سفيد در نمي‌آيد بلكه رمبش آن ادامه مي‌يابد و تبديل به يك ستاره نوتروني مي‌شود. ستاره‌اي با جرم بيشتر ، به رمبش ادامه مي‌دهد تا تبديل به سياهچاله شود. هر چند اين تحقيق را چادراسكار در دهه 1930 انجام داده بود ، سال‌ها طول كشيد تا دانشمندان نظريه او را بپذيرند. &lt;BR&gt;فاولر ، با همكاري ديگر دانشمندان ، در دهه 1950 نظريه توليد عنصر را عرضه كرد كه به شكلي گسترده پذيرفته شد. بنا به اين نظريه ، در تكامل و تحول ستاره‌اي ، عناصر ، در واكنش‌هاي هسته‌اي ، تركيب مي‌شوند و به صورتي تصاعدي از حالت عناصر سبك به عناصر سنگين تبديل مي‌شوند. بدين ترتيب ، رمبش ستاره‌اي عظيم ، تركيب عناصر سنگين‌تر ار ممكن مي‌كند. نظريه فاولر پايه‌گذار محاسبه توليد انرژي در ستاره‌ها در همه مراحل تحول ستاره‌اي بود و نشان داد كه تحول يك ستاره عظيم معمولاً به يك انفجار ابرنواختر مي‌انجامد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;1984&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;                                                  Carlo Rubbia                  Simon van der Meer&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i37.tinypic.com/6rloxy.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i35.tinypic.com/24zxfs4.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;روبيا،کارلو. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;:ايتاليايي.&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;31 مارس1934،گوريتسيا،ايتاليا. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;وان درمبر، سيمون.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;هندي&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;:24نوامبر1925 ،لاهه، هلند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر کشف اثر هال کوانتيده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روبيا که در دانشگاههاي رم و کولومبيا درس خواند ، از1960بهعنوان محقق فيزيک در cern { سازمان اروپايي پژوهشهاي هسته اي} مشغول است ، و از 1972 به بعد در دانشگاه هاروارد نيز تدريس مي کند. وان درمير ،فيزيکدان هلندي در دانشگاه تکنولوژي دلفت،درس خواند در 1952-1956 در آزمايشگاه فيزيک شرکت فيليپس کار ميکرد واز 1956 تاکنون در cern مهندس ارشد است. نظريه الکترون ضعيف متحد که از سوي واينبرگ ، عبدالسلام ، وگلاشو{فيزيک1979} در دهه 1970 عرضه شد مستلزم وجود سه برادر بوزون مياني ( ذرات زير اتمي حامل نيروي ضعيف ) بود که عظيم کوتاه عمر و تقريبا 100 برابر سنگينتر از پروتون ها باشند. مهمترين وسيله اي که مي شد از طريق آن بر هم نهادي فيزيکي ايجاد کرد که انرژي کافي براي شکل گيري اين ذرات رها سازد عبارت بود از بر آوردن باريکه اي از پروتون هاي شتابدار،و حرکت دادن آنها از درون لوله اي تخليه شده تا با باريکه اي از آنتي پروتون ها که از جهت مقابل مي آيند برخورد کند.کارلو روبيا اين کار را با تعديل ميدانهاي الکتريکي در cern انجام داد. وان در مير نيز مکانيسمي براي تعديل ميدانهاي الکتريکي ابداع کرد که ذرات را در مسير نگاه مي داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;&lt;STRONG&gt;1985&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;                                                                                            Klaus von Klitzing&lt;/FONT&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=15 src=&quot;http://i33.tinypic.com/2hrz96w.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;كليتزينگ ، كلاوس‌فون.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt; آلماني ( آلمان غربي ). &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 28 ژوئن 1943 ، شرودا ، در بخش اشغال شده لهستان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر كشف اثر هال كوانتيده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فون كليتزينگ در دانشگاه‌هاي برانشويگ و ورزبورگ تحصيل كرد و در 1980 استاد دانشگاه مونيخ شد. از 1985 ، رياست مؤسسه ماكس پلانك ، اشتوتگارت ، بر عهده او قرار گرفت. ميداني مغناطيسي كه از زاويه‌اي مناسب بر ميله‌اي فلزي حامل جريان الكتريكي بار شود ، باعث تفاوتي بالقوه در مسير مي‌گردد. &lt;BR&gt;اين اثر را فيزيكدان امريكايي ادوين هال كشف كرد و به نام خود او « اثر هال » خوانده مي‌شود. اين اثر ، تعداد حامل‌ها را در هر واحد حجم معين مي‌كند. مقاومت هال عبارت است از نسبت اين ولتاژ با جريان. فون كليتزينگ به بررسي پديده‌اي تازه كه اگر اثر هال در نظامي دو بعدي اعمال شود ظاهر مي‌گردد دست زد. اهميت كشف فون كليتزينگ بلافاصله دريافته شد و دانشمندان را به مطالعه دقيق مختصات عناصر سازاي الكترونيك قادر ساخت. كار او ، همچنين ، به شناخت دقيق ثابت ساختار ريز و نيز پايه‌گذاري معيارهايي راحت براي اندازه‌گيري مقاومت الكتريكي كمك كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;1986&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;            Ernst Ruska                       Gerd Binnig                     Heinrich Rohrer&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=5 src=&quot;http://i33.tinypic.com/10q0194.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 227px&quot; hspace=5 src=&quot;http://i37.tinypic.com/23rsso6.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2vdk70x.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;بينيگ ،گرد. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;آلماني(آلماني غربي ). &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;1974. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر طراحي ميکروسکوپ الکتروني.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;روهرر،هاينريش. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;:سويسي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;1933 ،سويس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;روسکا ارنست. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;:آلماني(آلمان غربي) &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;1907 &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متوفي&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;:1988. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر کارهاي بنيادش در اپتيک الکترون و نيز به خاطر طراحي نخستين ميکروسکوپ الکتروني.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دهه 1920 يعني فقط سه دهه پس از آنکه فيزيکدانان آموخته بودند که اتم ها متشکل از ذرات زير اتمي هستند ارنست روسکا به اين فکر افتاد که يکي از آن ذرات يعني الکترون را ببيند و بلافاصله دريافت که آن ذرات خيلي کوچکتر از آن هستند که با ميکروسکوپ هاي سادۀ متعارف مشاهده شدني باشند. تا 1931 روسکا توانست نخستين ميکروسکوپ مناسب براي مشاهدۀ الکترون را بسازد. او وقتي که از موسسه فريتزهابر،مربوط به انجمن ماکس پلانک در برلن غربي بازنشسته شده بود به خاطر آن اختراع خود که آکادمي سلطنتي سوئد آن را&quot;يکي از مهمترين اختراعات قرن &quot; ناميد به دريافت جايزه فيزيک نوبل نايل شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گرد بينيگ فيزيکدان آلمان غربي و هاينريش روهرر فيزيکدان سويسي که هر دو در آزمايشگاه تحقيقاتي شرکت آي بي ام در زوريخ کار مي کردند در سالهاي 1979-1981 موفق به طراحي نوعي تازه و بکلي متفاوت از ميکروسکوپ الکترون شدند. نظر آکادمي سوئد درباره اختراع اين دو چنين بود:&quot;دستگاهي کاملا جديد که اکنون فقط شاهد آغاز تکامل آن هستيم.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(102,0,0)&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;1987&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;                                                      J. Georg Bednorz               Alexander Müller&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG height=217 hspace=5 src=&quot;http://i36.tinypic.com/30vdj7m.jpg&quot; width=162 align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 162px; HEIGHT: 218px&quot; hspace=5 src=&quot;http://i33.tinypic.com/11bhiqe.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;بد نورز ، يوهانس گئورگ.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt; آلماني ( آلمان غربي ). &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt; : 1950.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;مولر ، كارل آلكس.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;: سويسي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt; 1927. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر كار دوران سازشان در كشف ابررسانايي در مواد سراميكي.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اعطاي جايزه فيزيك نوبل به بدنورز و مولر از موارد بس نادر در تاريخ جوايز نوبل بود ؛ بدين معنا كه اهميت كار دانشمنداني در كشف دماي بالاي ابررسانايي ، ظرف كمتر از دو سال پس از اصل كشف و فقط يك سال پس از انتشار آن به رسميت شناخته شد. ابررسانايي پديده‌اي است كه در آن ، مواد رسانا در برابر الكتريسيته مقاومت معمول خود را از دست مي‌دهد ، و از آنجا كه انرژي از هيچ نوعي عملاً از بين نمي‌رود ، پس هر نوع دستگاه الكتريكي اگر با ابررساناها ساخته شود به مراتب كارآمدتر خواهد بود. &lt;BR&gt;اين دو دانشمند كه در آزمايشگاه‌هاي شركت آي بي ام در نزديكي زوريخ كار مي‌كردند ، متوجه شدند كه دماي ابررسانايي مي‌تواند در يك سراميك نو به K 35 افزايش يابد. از آن زمان تاكنون ، ديگر دانشمندان توانسته‌اند با استفاده از مواد مشابه به ابررسانايي حتي در دماهاي خيلي بالاتر دست يابند. كشفيات مولر و بدنورز ، كارهايي بس گسترده را از لحاظ اقتصادي موجه ساخت ، از جمله : قطارهايي كه روي ريل مغناطيسي حركت كنند ، ابركامپيوترهاي سريع‌تر و كوچك‌تر ، دستگاه‌هاي طراحي پزشك نيرومندتر ، و خطوط نيروي صد در صد كارآزموده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;&lt;STRONG&gt;1988&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;          Leon M. Lederman                Melvin Schwartz               Jack Steinberger&lt;/FONT&gt; &lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i34.tinypic.com/16jg1av.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i34.tinypic.com/2mn5e9k.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i35.tinypic.com/nqbua0.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt; &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;لدرمن ، لئون ماکس. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;امرکايي.&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;:15ژوئيه1922، نيويورک. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;شوارتز، ملوين. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;امريکايي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;:1932.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;اشتاينبرگر ،جک. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;امريکايي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;:25مه 1921،آلمان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر کشف ميون نوترينو که به واسطه آن ابداع روش باريکه نوترينو و نمايش ساختار دوگانه لپتونها ممکن شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لدرمن درجه ليسانسش را در 1943 از سيتي کالج نيويورک دريافت داشت وسپس به مدت3 سال در ارتش خدمت کرد. بعد درجه فوق ليسانس را در 1948 و درجه دکترايش را در 1951 از دانشگاه کولومبياگرفت. او وقتي که هنوز در دانشگاه کولومبيا درس مي خواند در توليد نخستين شتابگر پرتو(باريکه)پيون مشارکت کرد. همچنين در 1956و 1957 در آزمايشها يي شرکت داشت که به کشف ک مزون انجاميد. او در شمار هيئت علمي دانشگاه کولومبياست و رياست آزمايش هاي تحقيقاتي مختلفي را در آنجا بر عهده داشته است . ملوين شوارتز که از همکاران لدرمن در دانشگاه کولومبيا بود ، اکنون شرکت کامپيوتري خود را در کاليفرنيا اداره مي کند. اشتاينبرگر ، در 1943 به آمريکا مهاجرت کرد و در دانشگاه شيکاگو شيمي خواند . وي در جريان جنگ جهاني اول در آزمايشگاه پرتونگاري ام آي تي خدمت مي کرد و در همان جا بود که به فيزيک علاقه مند شد . در جريان کار براي تدوين رساله دکترايش در دانشگاه شيکاگو ( که درباره وجود ميون در پرتوهاي کيهاني بود ) ثابت کرد که در اثر واپاشي يک ميون ، يک الکترون و دو نوترينو پديد مي آيد . وي اکنون در ژنو ، سويس محقق فيزيک است . لدرمن ، شوارتز و اشتاينبرگر هر سه با هم در دانشگاه کولومبيا روي واپاشي ميون کار کردند ( 1961-1962) . آنها نشان دادند که دو نوع متمايز نوترينو وجود دارد – نوترينوي الکترون و نوترينوي موئون . آزمايش آنها مستلزم استفاده از اتاقک جرقه اي بزرگي براي شناسايي برهم کنشهاي نوترينوهاي داراي بار قوي انرژي بود . اين آزمايش از لحاظ اندازه گيري بخش هاي متعادل نوترينوهاي با بار قوي انرژي نيز در نوع خود نخستين بود . اين ذرات تنها وسيله را براي بررسي بر هم کنش ها ضعيف در انرژي هاي بالا فراهم کردند . کار اين سه دانشمند راه را براي طبقه بندي مجدد ماده در پايه اي ترين سطح باز کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;&lt;STRONG&gt;1989&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;             Norman F. Ramsey                 Hans G. Dehmelt                Wolfgang Paul&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i38.tinypic.com/27xdmib.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2dcbt4x.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i37.tinypic.com/29d74v4.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;دهملت ، هانس.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;: امريكايي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;: 9 سپتامبر 1922 ، گورليتز ، آلمان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;پاول ، وولفگانك.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;: آلماني ( آلمان غربي ). &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 1913.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر ابداع روشي براي جداسازي الكترو‌ن‌ها. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;رمزي ، نورمن فاستر.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;ملیت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt; امريكايي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt; :&lt;/SPAN&gt; 27 اوت 1915 ، واشنگتن دي سي ( پايتخت امريكا ).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر كارهايش كه به تكامل ساعت اتمي رهنمون شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;رمزي درجه ليسانس را در 1935 ، فوق ليسانس را در 1939 و دكترايش را در 1940 از دانشگاه كولومبيا دريافت كرد. او رساله دكترايش را تحت نظر ايزيدور رابي ( فيزيك 1944 ) گذراند و به جز در فواصلي كوتاه مدت از 1947 به بعد ، در دانشگاه هاروارد مشغول بوده و با ر. ويلسن ( فيزيك 1978 ) و ا. پرسل ( فيزيك 1952 ) كار كرده است. او كه هميشه به ذرات بنيادي و نيروهاي پيونددهنده آنها علاقه داشت ، تحقيقات خود را بر آنها متمركز كرد. رمزي ، با كمك كلپنر و گولدبرگ ، ميزر بمب ئيدروژني را تكامل داد كه با آن مي‌توان در اندازه‌گيري‌ها به دقتي بي‌سابقه رسيد. اين تحقيق او به « ساعت اتمي » رهنمون شد كه بسامد آن با بسامد تشديد طبيعي اتم‌ها يا مولكول‌هاي مواد مناسب تعيين مي‌شود. &lt;BR&gt;دهملت در ژيمنازيومي در برلن درس خواند ( 1940 ) ، در ارتش آلمان خدمت كرد ، و سپس تحقيقاتش را تا درجه دكترا در دانشگاه گوتينگن ادامه داد ( 1950 ). وي به مدت سه سال در دانشگاه دوك ، انگلستان ، كار كرد و بعد به دانشگاه واشنگتن در سياتل پيوست ( 1955 ). دهملت از 1961 به تابعيت امريكا درآمد. دهملت و پاول به خاطر تعبيه راه‌هايي براي « به دام انداختن » الكترون‌ها و يون‌هاي واحد به دريافت بخشي از جايزه نوبل نايل شدند. پاول از دانشگاه بن ، آلمان ، شهرتش را به خاطر طراحي و تكامل بخشيدن به « دام » به دست آورد. دهملت كه در دوره ليسانس شاگرد پاول بود ، از « دام » براي مشاهده يك يون زنداني استفاده كرد كه وقتي با اشعه ليزر روشن شد ، « همچون ستاره‌اي آبي » درخشيد. &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;1990&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;          Jerome I. Friedman             Henry W. Kendall                 Richard E. Taylor&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i35.tinypic.com/2yoyg7c.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i35.tinypic.com/8wmcdw.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt;&lt;IMG hspace=5 src=&quot;http://i35.tinypic.com/205d3k3.jpg&quot; align=left vspace=5 border=1&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;فريد من ،جروم. &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;:امريکايي. &lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;1930.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;کندال ، هنري.&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt; امريکايي. &lt;STRONG&gt;م&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;تولد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;:&lt;/SPAN&gt;1927. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,204)&quot;&gt;تيلر ، ريچارد.&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;مليت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;:کانادايي.&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(0,102,153)&quot;&gt;متولد&lt;/STRONG&gt;:1930. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر رديابي و شناسايي وجود کوارک ها.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فريدمن وکندال ،فيزيکدانان امريکايي همراه با تيلر فيزيکدان کانادايي به خاطر اثبات وجود کوارکها ابژه هايي بنيادي که پروتون ها و نوترون ها را برابر مي کنند جايزه فيزيک نوبل 1990 را مشترکا دريافت کردند. فريدمن وکندال در موسسه تکنولوژي ما ساچوست کار مي کنند اما تيلر در دانشگاه استنفرد اشتغال دارد. تحقيق براي روشن کردن عميق ترين لايه اي طبعيت همواره از هدفهاي اصلي فيزيک بوده است. تا دهه 1960 نظريه هايي در اين باره که ذرات زير اتمي شناخته شده در واقع ترکيبي هستند و از تعدادي از ذرات کوچکتر ساخته شده اند عرضه شده بود. مدل کوارک بيانگر نظريه اصلي بود و حتي جايزه فيزيک نوبل را نصيب گل-مان {فيزيک1969} نيز کرد. اما اعتبار اصلي شناسايي و اثبات وجود کوارک ها به اين سه دانشمند تعلق مي گيرد. فريدمن، تيلر و کندال که در اواخر دهۀ1960در مرکز شتابگر خطي استنفرد کار مي کردند الکترون ها را به سوي پروتون ها و نوترون ها &quot;آتش&quot; کردند چگونگي برخورد الکترون ها و پرتاب کردن اين ذرات نشان داد که ذرات مزبورچگالي واحدي ندارند و به نوبت از تمرکز ماده ساخته شده اند کوارک ها. در حال حاضر به عقيده دانشمندان 18 نوع کوارک وجود دارد و اميد مي رود که با ابررسانايي عظيم که با صرف هشت مليارد دلار در تکزاس در دست ساختمان است راز معما بکلي گشوده شود.&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 100%; HEIGHT: 2px&quot;&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 21:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hosc&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>babaee</dc:creator>
<guid>http://hosc.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیزیک و فلسفه و دیدگاه کیتر و کواین و سلرز و ابن سینا</title>
<link>http://hosc.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;فلسفه فيزيك از ديدگاه فيلسوفان :&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;فيزيك كلاسيك با اين تناقضات وارد مرحله جديدي مي شد اوايل قرن بيستم مصادف شد با چند انقلاب فكري در محدوده ها ي مختلف فيزيك از ذرات زير اتمي تا كهكشانها دستخوش تحولات جدي گشت نظريه كلاسيك در مورد اثر گذاري دو جسم متحرك از راه دور فرض مي كرد كه در تمام فضا ماده اي به نام اتر وجود دارد و سرعت نور را نيز بي نهايت فرض مي كرد اثبات عدم و جود اتر و آزمايشهايي كه براي آشكارسازي اتر صورت گرفت دانشمندان را متقاعد كرد كه اتر اصلا و جود خارجي ندارد و با عث شد ديدگاهي كامل تر از نظريه كلاسيك شكل گيرد، نظريه جديد نسبيت انيشتن كه با فرض و اثبات متناهي بودن سرعت نور توانست بسياري از تناقضات را حل كند.يكي از مسائلي كه مكانيك كلاسيك نمي توانست آن را توضيح دهد پديده تشعشع بود كه پاسخ به آن منجر به پيدايش حوزه جديدي در دنياي اتمي شد اين انقلاب جديد انقلاب مكانيك كوانتومي بود نام ماكس پلانك خود را در اين تحولات نشان مي دهد كه تابش را نيز چيزي مادي فرض كرد كه از اتمها تشكيل شده بودند او پديده تشعشع را همانند رگباري از انرژي تصور كرد و آنرا منقطع دانست كه اين مقادير جداي انرژي تابش را كوانتوم ناميد. تئوري او چند سال بعد توسط انيشتين فرمول بندي شد و به طور عملي در آزمايش فوتو الكتريك به اثبات رسيد و از اين رهگذر مفهوم فوتون وارد فيزيك شد. بعد از شكل گيري مكانيك كوانتومي كه افرادي مانند هايزنبرگ و بور در آن نقش اساسي داشتند و تحولات فيزيك جديد باعث نگرشهاي جديدي شد تصويري كه ما از طبيعت داريم تنها جزئي از حقيقت است كه بصورت قابل فهم مي توانيم تصور كنيم در فيزيك جديد دو تصوير جزئي از طبيعت وجود دارد تصوير جزئي و تصوير موجي كه هر كدام براي خود اهميت دارند مثلا براي فهم پديده فوتوالكتريك از تصوير ذره اي استفاده مي كنيم يا براي فهم پديده تداخل از خاصيت موجي استفاده مي كنيم آيا طبيعت با اين دوگانگي قابل فهم است؟ در اينجا مي خواهم مثال تاريخي در مورد دوگانگيهاي قوانين ساخته شده بدست بشر را يادآور شوم حركات اجرام آسماني همواره جالب بوده است و بطلميوس در دوران زمين مركزي توانست با فرض اينكه زمين مركز جهان است با دقت خوبي مدارات سيارات و زمان طلوع و غروب آنها را محاسبه كند. قرنها بعد كوپرنيك ادعا كرد كه زمين مركز جهان نيست و مانند ذره اي كوچك همانند سيارات ديگر گرد خورشيد مي گردد اين نظريه نيز توانست با دقت حركت اجرام سماوي را پيشگويي كند پس دو سيستم كه هر دو نتايج تقريبا يكساني دارند در دست داشتند ولي كدام يك حقيقت را پيش بيني مي كرد؟ اگر هر دو به يك صورت زمان بر آمدن سياره اي را پيشگويي مي كنند كداميك بر ديگري ترجيح دارد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اگر هدف علم فقط پيشگويي وقايع آينده بصورت يك قانون باشد در آن صورت نمي توان يك قانون را واقعيت بيروني اشياء دانست شايد گفته انيشتين در مورد قوانين فيزيك جالب باشد كه مي گفت :قوانين فيزيك بايد ساده باشند .پس اگر دو نظريه كه نتايج معادلي داشته باشند در دست داشته باشيم آنكه ساده تر است قابل قبول تر است اين نشان مي دهد كه دانش هيچگاه نمي تواند ادعا كند آنچه را كه بيان مي كند حقيقت مطلق است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لاپلاس گفته بود اگر حالت فعلي تك تك ذرات را بدانيم حالت بعدي آن را مي توانيم محاسبه كنيم كه اين به نوعي بيان قانون عليت است و مكانيك كلاسيك عليت را به وضوح نشان مي دهد اما فيزيك جديد و اصل عدم قطعيت هايزنبرگ در مكانيك كوانتومي بيان مي كند كه ما زمان حال يك ذره را هم نمي توانيم با دقت تعيين كنيم پس پيشگويي بعدي ما نيز نمي تواند دقيق باشد و نيز مي گويد ما تنها مي توانيم شناختي صرفا آماري داشته باشيم و آينده اي كه پيش بيني مي كنيم نيز آماري خواهد بود و هيچگاه نمي توانيم با دقت آينده را پيش بيني كنيم براي مثال اگر بخواهيم جاي يك الكترون را دور هسته بدانيم بايد دسته نوري كه خود داراي انرژي هستند از آن بازتاب كند و چون الكترون كوچك است پس بايد نوري با طول موج كوتاه را مورد استفاده قرار دهيم يعني هر چقدر بخواهيم دقيق تر باشيم، بايد طول موجها كوتاهي بكار ببريم كه خود داراي انرژي بيشتري هستند و باعث انحراف الكترون از مسير قبلي آن مي شوند بعبارتي مي توان گفت هر تلاش براي شناخت دقيق(البته از نقطه نظر ما) جهان به عامل مزاحمي بر مي خورد كه فقط اجازه مي دهد شناخت نسبي از آن كسب كنيم هر چند بعضي ها عدم قطعيت را قبول ندارند و مي گويند كه اين بخاطر جهل ماست با اين حال فيزيك جديد در مورد موجبيت نظرات جديدي ارائه كردند بورن در كتاب فلسفه طبيعي علت و شانس مي نويسد شكي نيست كه فرماليزم مكانيك كوانتومي و تعبير آماري آن در تنظيم و پيش بيني تجارب فيزيكي خيلي موفق بوده اما آيا اشتياق به فهم و توضيح اشياء را مي توان با نظريه اي كه وضوحا و بي پروا آماري و غير موجبيتي است ارضا كند آيا، مي توانيم به قبول شانس و نه علت به عنوان قانون متعالي جهان فيزيكي راضي باشيم. به اين سئوال جواب اينست كه عليت به مفهوم درست آن حذف نمي شود بلكه تنها تعبير سنتي از آن كه با دترمي سيسم (جبرگرايي ) تطبيق مي كند حذف ميشود…عليت در تعريف، اين اصل است كه يك واقعيت فيزيكي بستگي به ديگري دارد و كاوش حقيقي كشف اين و ابستگي است و اين هنوز در مكانيك كوانتومي صادق است گرچه اشيا مورد مشاهده كه براي آنها اين وابستگي ادعا مي شود متفاوتند، اينها احتمالات حوادث بنيادي هستند و نه خود حوادث فردي . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; نظر انيشتين در مورد مكانيك كوانتومي: &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;آلبرت انيشتين با مكانيك كوانتومي كاملا موافق نبود او معتقد بود يك نظريه كامل بايد خود رويداد ها را توصيف كند نه فقط احتمال آنها را او مي گويد: من ناچارم اعتراف كنم كه براي تعبير آماري ارزشي گذرا قائلم من هنوز به امكان ارائه طرحي از واقعيت يعني نظريه اي كه بتواند خود اشياء را نمايش بدهد،نه فقط احتمال آنها را ايمان دارم. انيشتين تا زمان مرگش حاضر به قبول مكانيك كوانتومي نشد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; سه تحول در يك قرن:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;اگر از ايرانيان درباره فلسفه قرن بيستم بپرسيم به ويتگنشتاين، دريدا و فوكو اشاره مي كنند و عده اي هم راسل را به ياد خواهند آورد اما من گتير، كواين و سلرز را انتخاب كردم چون هر سه شان به اندازه دريدا، فوكو و راسل در دنياي فلسفه مطرح هستند ولي متاسفانه جز چند استاد فلسفه در ايران كه آنها را مي شناسند، اين سه فيلسوف در جمع ايرانيان ناشناخته مانده اند. از گتير شروع مي كنم: گتير فيلسوفي ست كه با نوشتن يك مقاله تنها دو صفحه اي در فلسفه قرن بيستم تحولي غير منتظره ايجاد كرد. از زمان افلاطون تا قرن بيستم، فيلسوفان سه شرط را براي داشتن شناخت از يك گزاره* لازم مي دانستند: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. گزاره صحيح باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. فرد به درستي گزاره معتقد باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳. فرد درباره درستي گزاره مدرك داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;افلاطون قرنها پيش اين سه شرط را به عنوان سه شرط لازم و كافي براي شناخت مطرح كرد و ساليان متمادي فلاسفه اين سه شرط را براي شناخت، لازم و كافي مي دانستند تا اين كه گتير در قرن بيستم مطرح كرد كه اگرچه اين سه شرط براي شناخت، لازم است اما كافي نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برايتان مثالي مي زنم: فرض كنيد يك روز صبح بسته اي دريافت مي كنيد. شما فكر مي كنيد كه در اين بسته چاي است. بنابراين گزاره: &quot;اين بسته، يك بسته چاي است&quot; يك گزاره درست است.  پس اولين شرط افلاطون درباره شناخت برقرار است. شما به درستي اين كه بسته اي كه دريافت كرده ايد بسته چاي است اعتقاد داريد. پس دومين شرط افلاطون درباره شناخت هم برقرار است و اما شرط سوم: شما به اين بسته نگاه مي كنيد و مي بينيد كه روي بسته نوشته شده: چاي. پس بنابراين سومين شرط هم برقرار است. طبق نظري كه افلاطون داده با داشتن اين سه شرط، شما درباره اين بسته شناخت داريد. بسته را باز مي كنيد. با كمال تعجب مي بينيد كه به عوض چاي در اين بسته، شكلات است!!! به چه نتيجه اي مي رسيد؟ بله، درست است. شناخت شما از بسته دريافتي كامل نيست. يك جاي كار اشكال دارد و شما نمي دانيد كجا؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در زندگي بسيار پيش مي آيد كه ما فكر مي كنيم كه درباره چيزي يا كسي شناخت داريم درحالي كه اشتباه مي كنيم چرا كه سه شرط لازم براي شناخت كه در بالا نوشتم كافي نيستند. اين موضوع را گتير مطرح كرد و در فلسفه تحليلي تحول ايجاد كرد. بعد از گتير فيلسوفان به اين فكر افتادند كه شرط چهارمي را هم به سه شرط افلاطون اضافه كنند كه دو نحله فلسفي fiabilism و defaisabilism را پيشنهاد كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دومين فيلسوف مورد بحث ما كواين است. كواين با رد كردن دو نظريه (دو دگم dogm) فلسفه &quot;حس گرايي&quot; در فلسفه تحليلي تحول ايجاد كرد. فلسفه حس گرايي در تضاد با فلسفه &quot;عقل گرايي&quot; است و اين دو به عنوان دو نحله از زمان افلاطون (كه با حس گرايي مخالف بود و تنها عقل را براي شناخت لازم مي دانست) و ارسطو (كه برخلاف افلاطون، به حسيات براي رسيدن به شناخت توجه داشت) مطرح بوده است. در نحله &quot;حس گرايي&quot; اين دو دگم مطرح است: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. حكم تحليلي از حكم تاليفي متفاوت است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. بين گزاره ها تفاوت است به طوري كه مي توان گزاره ها را به دو دسته كلي تقسيم كرد: دسته اول، گزاره هاي پايه كه گزاره هاي حسي يا تجربي هستند و دسته دوم،‌ گزاره هاي تئوري كه غير حسي و غير تجربي هستند (اين نحله فلسفي به foundationalism موسوم است).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كواين هردو نظريه را رد مي كند. از نظر كواين، نه تنها تفاوتي بين حكم تاليفي و تحليلي وجود ندارد، بلكه نمي توان گزاره هاي حسي (يا تجربي) را مبناي گزاره هاي تئوري قرار داد. بنابراين از نظر كواين، هر دو دگم بالا كه طرفداران &quot;حس گرايي&quot; مطرح مي كنند اشتباه است. كواين معتقد است كه فلسفه بايد به سمت علم برگردد و نظريه اي به نام naturalisation را مطرح مي كند. طبق نظر او، همه گزاره ها را مي توان با هم به صورت يك مجموعه درنظر گرفت (اين نظريه در فلسفه تحليلي به holism معروف است) كه در وسط اين مجموعه، گزاره هايي هستند كه كمتر با حسيات تجربي در ارتباطند (نظير گزاره هاي رياضي و منطقي) درحالي كه گزاره هايي كه در وسط مجموعه گزاره ها نيستند بلكه در حاشيه و مرز هستند (نظير گزاره هاي فيزيك تجربي) در ارتباط نزديكتر و مستقيم تري با حسيات تجربي هستند. طبق نظر كواين، اگر حسيات تجربي باعث تاثير روي گزاره هاي حاشيه اي - كه در مرز مجموعه گزاره ها هستند - بشوند مي توانند روي گزاره هاي وسط مجموعه هم تاثير بگذارند. بنابراين، هيچ گزاره اي حتي گزاره هاي رياضي و منطقي نمي توانند از تاثير حسيات تجربي به دور بمانند. پس تقسيم بندي تاليفي و تحليلي بي مورد خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلرز، سومين فيلسوف مورد بحث ما، برخلاف كواين به استانداردهاي جامعه و فرهنگ توجه دارد. از نظر او، ‌اين استانداردها همان قراردادهايي ست كه جامعه مي پذيرد و هر بك از اعضاي آن،‌ اين استانداردها را قبول دارند. سلرز اصطلاح &quot;فضاي عقلي&quot; را به كار مي گبرد. از نظر او، فضاي عقلي فضايي ست كه جامعه به اعضايش امكان ورود به آن را مي دهد و در قبال اين ورود، از آنها مسئوليت مي طلبد. به عنوان مثال،‌از سن بلوغ به بعد افراد جامعه در قبال اعمال و رفتار خود و شناختي كه به دست مي آورند مسئول هستند. اگر فرد بالغي درباره شيء و يا كسي مطلبي بگويد و ادعاي شناخت كند چون وارد فضاي عقلي جامعه شده و جمع،‌ او را در اين فضا پذيرفته بنابراين، درقبال ادعايي كه از شناخت آن شيء و يا آن شخص دارد مسئول است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;متافيزيك ابن سينا :&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;متافيزيك آن طور كه ابن سينا در كتابش با عنوان &quot;شفا&quot; در نظر گرفته، توضيح عقلاني همه هستي ست. ابن سينا &quot;مشتق شدن همه چيز از هستي لازم&quot;، ابديت هستي و نيز نفي شناخت آنچه مجزا از منبع هستي ست را در اين كتاب توضيح داده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا براي هر علمي موضوعي در نظر گرفته و علوم را به دوشاخه نظري و عملي تقسيم كرده است. از نظر او، علم نظري دانشي ست كه موضوعش مستقل از ماست درحالي كه علم عملي براي ما كاربرد دارد. او سه نوع علم عملي در نظر مي گيرد: دانش كشورداري، اقتصاد و حكومت بر خود. او همچنين سه علم نظري را ممكن مي داند: فيزيك، رياضي و دانش ماوراء الطبيعه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا اولين كسي ست كه كاني شناسي را ابداع كرده و در شيمي به شيوه قديم هم كار كرده است. ابن سينا در نجوم نيز تحقيقاتي دارد و با ابوريحان بيروني تبادل فكر داشته است. يرداختن به حوزه هاي مختلفي كه ابن سينا در آنها كار كرده از بحث اين مقاله خارج است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا دانش ماوراء الطبيعه را دانشي الوهي مي داند و موضوعش را طبق ديدگاه ارسطويي چيزي مي داند كه موجوديت داشته باشد. او به دو دليل مربوط بودن خدا به دانشهاي ديگر را نفي مي كند:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. دانش هاي ديگر يا دانش عملي هستند يا فيزيك يا رياضي و نمي توانند درباره خدا باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. اگر خدا در متافيزيك بررسي نشود در هيچ علم ديگري قابل بررسي نخواهد بود. حتي اگر محوريت موضوع خدا در اين علم لازم باشد نمي توان جز اين يذيرفت كه خدا موضوع خود را تشكيل مي دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا اين مورد را مطرح مي كند كه موضوع متافيزيك به علت اوليه مربوط است. اگرچه به نظر ابن سينا، علت اوليه موضوع منحصر به متافيزيك نيست. چرا كه وجود اين علت بايد در اين علم نشان داده شود. ابن سينا با استفاده از متافيزيك ارسطو اين راه حل را ييشنهاد مي كند كه موضوع  متافيزيك هستي آن گونه كه هست مي باشد كه با هر آن چه وجود دارد اشتراك دارد. در تاريخ متافيزيك ابن سينا نخستين كسي ست كه اين راه حل را ييشنهاد كرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا موضوع متافيزيك را با موضوع ديگر علوم نظري مقايسه كرده است. او  فيزيك را دانش اجسام آن گونه كه هستند نمي داند بلكه آن گونه كه حركت مي كنند يا ساكنند. رياضيات از نظر او، دانش مربوط به اندازه گيري و اعداد است و بنابراين به هستي كه حادث شدنش رياضي ست ارتباط دارد. در هر دوي اين دانشها هستي به طور محدود بررسي مي شود چرا كه به ماده، اندازه يا تعداد بستگي دارد. در اين دو دانش،‌ هستي ييش فرض شده است بدون آن كه براي خودش مطالعه شود. هستي موضوع دانش متافيزيك است و در اين دانش بدون هيچ محدوديتي بررسي مي شود. متافيزيك همه مقوله هاي مربوط به هستي از جمله: ذات، كميت و كيفيت را شامل مي شود ولي مقوله عمومي تر خود هستي ست كه بقيه مقوله ها را دربر مي گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موضوع متافيزيك، هستي همانطور كه هست و مشترك با هر آن چه هست مي باشد. ابن سينا مي گويد كه هستي نخستين موضوعي ست كه به فكر در مي آيد. اين نظر ابن سينا بعدها توسط فيلسوفاني نظير آكويناس و هايدگر استفاده شده است. تعبير هستي از اين جمله ابن سينا، درك روح ما از موجوديت داشتن چيزهاست. هستي، همه چيز را نه آن طور كه اين گونه يا آن گونه است بلكه آن طور كه موجوديت دارد دربر مي گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا علاوه بر ارسطو، از نظر فارابي نيز بهره برده است. فارابي متافيزيك ارسطو را به اين صورت در نظر گرفته بود كه ١٠علت براي هستي وجود دارد كه ٩ علت ثانوي هستند. از نهمين علت، علت دهم كه علت فعال است به وجود مي آيد. دو علت اول، اولين كره آسماني و هفت علت كرات مربوط به سيارات را يديد اورده اند. فارابي روح اين كرات را به خلقت جوهر جسماني توسط خدا مربوط مي دانست كه ماده اوليه همراه با حركت را تشكيل داده است كه اجزايش با وجود تفاوتهاي شكلي به هارموني و هماهنگي رسيده اند، نيزعناصر چهارگانه طبيعي يعني گرما، سرما، خشكي و رطوبت از آنها تشكيل شده است. در ادامه چرخه تكاملي، اشكال كامل تر يعني گياهان، جانوران و انسان يديدآمده اند. فارابي همچنين به علم منطق، توانايي زبان و فكر يرداخته است. او تكامل ذهن را به سه مرحله ذهن بالقوه، ذهن بالقعل و ذهن به دست آمده تقسيم كرده است. از نظر او، نوع سوم ذهن با به كار بردن تصاوير و تصورات ذهني  حاصل شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا نخستين كسي ست كه بين ذات* و موجوديت، فرق قائل شده است. از نظر او، موجوديت همان حادث شده از ذات است. به عبارت ديگر، موجوديت همان چيزي ست كه به ذات مي رسد وقتي كه وجود مي يابد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا مفهوم لازم را در نظر مي گيرد. از نظر او، لازم تاييدي بر موجوديت است. ارسطو نيز لزوم را در متافيزيك خود به عنوان مفهومي اساسي مطرح كرده بود. ابن سينا لزوم خدا را به عنوان دليلي بر موجوديت خدا به كار مي برد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكي ديگر از مشخصه هاي متافيزيك ابن سينا، تفاوتي ست كه بين لازم و ممكن مطرح كرده است. از نظر او، لازم به علت احتياجي ندارد در حالي كه ممكن به علت محتاج است. توجه به تفاوت بين ذات و موجوديت در اينجا ضروري ست: هستي لازم، اصل موجوديتش را در خود دارد اما هستي ممكن اين طور نيست و اصل موجوديتش را در خود ندارد. براي هستي ممكن، موجوديت يك حادثه است كه به ذات اضافه مي شود. هستي ممكن به چيزي احتياج دارد تا واقع شود كه همان هستي لازم است. به عبارت ديگر، هستي لازم همان علت هستي ممكن است كه موجوديت آن را سبب شده است. اين هستي لازم به نوبه خود، يا لازم است يا ممكن و اگر ممكن باشد براي موجوديت يافتنش به علت لازم ديگري احتياج دارد. بنابراين هستي لازم به طور الزامي بايد وجود داشته باشد تا همه چيز هستي خود را از آن بگيرد. ابن سينا تاييد كرده است كه در هستي لازم، هستي و ذات يكي هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طبق استدلال ابن سينا، وجود ابديت هستي الزامي ست. چرا كه در يك تداوم زماني، هر چيز توسط علتي به وجود آمده كه خودش علتي ممكن است. بنابراين هميشه مي توان به يك علت دروني و سيس يه علت آن علت رسيد و تا بي نهايت ادامه داد. طبق نظر ابن سينا، اگر بخواهيم براي چيزي علتي در نظر بگيريم، بايد آن علت به طور هم زمان با آن چه سبب شده وجود داشته باشد بنابراين علت لازم آن خواهد بود. خلقت از نظر ابن سينا، به اين معني نيست كه موجوديت از يك &quot;تصميم&quot; دروني در زمان مشتق مي شود (تصميم الوهي كه مشكل چندگانگي را ايجاد مي كند) بلكه به اين معني ست كه يك شيء، موجوديتش را از يك علت لازم گرفته است. بنابراين خلقت يك وابستگي در هستي ست نه تداوم زماني. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الزام ابديت هستي در ديدگاه ابن سينا يعني اثبات ابديت هستي توسط ابن سينا. به عبارت ساده تر اثبات ابديت هستي يعني اثبات وجودي ابديت هستي. يس احتمال و امكان در آن راه ندارد. ابن سينا هستي را ابدي مي دانست.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا دو دليل براي نادرست بودن نظريه تدوام دروني-زماني اصل اوليه نسبت به موجوديت جهان ارائه داده است:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. اگر در نظر بگيريم كه خدا قدرت خلق كردن را قبل از خلقت داشته، اين اشكال وجود خواهد داشت كه زماني معين قبل از خلقت جهان وجود داشته كه شامل خدا هم شده است و اين غير ممكن است، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. اگر در نظر بگيريم كه خدا خلقت را در زماني غير از زماني كه جهان را خلق كرده است مي توانست آغاز كرده باشد،‌ اين اشكال وجود دارد كه خالق در زمان معني از ناتواني به توانايي رسيده و اين لزوم خلقت بوده كه به او چنين امكاني داده است و اين مورد، اشكال دوم اين نظريه است.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا در كتابش نتيجه گرفته كه تداوم دروني-زماني براي خلقت غير ممكن است و خلقت را بايد به صورت يك اشتقاق موجودات از فكر خدا در نظر گرفت چراكه خدا فكري خالص است كه به فكر مي آيد و فكرش به صورت كار است كه همان ذات همه موجودات است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابن سينا با اين نظري