فلسفه

مقدمه
دردنياي امروزكه علوم تا حد زيادي پيشرفت كرده است ودر راستاي اين پيشرفت انسان غالب پروژه ها و فعالعيتهاي علمي خود را با به كارگيري رايانه   و وسايل پيشرفته انجام ميدهد، كمتر به ذهنش خطور مي كند كه دربا ره علت و علل وجودي علوم،قوانين،نظريه هاومعادلات تفكر وپژوهش نمايد لذا برخود دانستم كه مبحثي راش درباره فلسفه علم و با در نظر گرفتن گرايش فيزيك در اينجا بررسي نمايم .
با اين تفاسير بهتر دانستم كه از تعريف فلسفه شروع كنم و گام به گام تا فلسفه يكي از شاخه هاي فيزيك جلو بروم.
فلسفه
واژه فلسفه واژه ای یونانی و به معنای دوست داشتن دانایی است.
اما به عنوان یک رشته، فلسفه، علمی است که از اصلی ترین فعالیت انسان، یعنی تفکر بر خاسته است. تفکر در مورد کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در زندگی و در جهان با آن ها روبرو هستیم.
عمر فلسفه به اندازه عمر زندگی انسان بر روی زمین است؛ زیرا بشر از اولین روز حیات بر کره خاکی، همواره با پرسش هایی اساسی و معماگونه درباره خود و جهان روبرو بوده است.
اساسا باید گفت:
فلسفه هنگامی پدیدار می شود که سوالهايي بنیادین درباره خود و جهان بپرسیم.
سوالاتی مانند:
قبل از تولد کجا بوده ایم و بعد از مرگ چه اتفاقی برایمان می افتد؟ زیبایی چیست؟ آیا زندگی ما را شخص و یا نیرویی دیگر اداره می کند؟ از کجا معلوم که همه در خواب نیستیم؟ خدا چیست؟ و دهها سوال نظیر این سوالات.
بنابراین می توان گفت: فلسفه، طرح پرسش های کلی و جستجوی آزادانه برای یافتن راه حل ها است.
نیاز به فلسفه
اساسا فلسفه از اصلیترین نیاز روحی انسان، یعنی نیاز به دانستن و فهمیدن برخاسته است. نیاز به دانستن و فهمیدن یک نیاز همیشگی است. چنانکه می بینیم که کودکان همواره می خواهند چگونگی، چرایی و چیستی همه چیز را بفهمند.
به همین دلیل، ارسطو گفته است:
فلسفه با شگفتی و حیرت در برابر جهان آغاز شد.
تاريخ نیز به ما نشان می دهد که از اولین دوران زندگی بشر بر زمین، عمیق ترین پرسش ها و مسائل فلسفي مطرح شد:
چه چیزی علت و سبب شد باران ببارد و علف رشد کند؟ برای انسان ها بعد از این که بدن هایشان مرد، چه اتفاقی می افتد؟ آیا نیروهای خوب بر جهان مسلطند یا نیروهای بد؟ و... .
اساسا باید توجه داشت که در جهت یافتن جواب به هین گونه سئوالات فلسفی بود که اسطوره ها و آئین های مذهبی بشر شکل گرفت.
بنابراین هر انسانی به نوعی فيلسوف و تحت تاثیر فلسفه است؛ چرا که زندگی خود را هر چند ناخودآگاه، بر اساس جوابهایی که به این سئوالات بنیادین می دهد، بنا می نهد؛ با این تفاوت که فیلسوف رسمی و واقعی، این پرسش ها را به طور جدی و منظم پی گیری کرده، جواب هایی را که تا کنون داده شده است در بوته نقد نهاده و به جستجوی را ه حل های نو می پردازد.
نیاز دیگر ما به فلسفه آن است که همه ما انسانها در زندگی برای عمل کردن، مجبوریم که همواره تصمیم بگیریم. اساسا زندگی بدون انتخاب، محال است. به همین خاطر نیاز اساسی داریم که بدانیم چگونه و چرا چیزی را انتخاب می کنیم و اصولا در هر موضوعی چه راهی را باید انتخاب نماییم.
فلسفه به این امور می پردازد و راه حل های متفاوت با نتایج گوناگون جلوی پایمان قرار می دهد.
بدین ترتیب، فلسفه برای همه انسان ها یک راهنما است؛ راهنما برای یافتن راه های بهتر و جدیدتر و کامل تر.
هر گاه می کوشیم تا دریابیم که جهان چیست؛ آن گاه که در تکاپوییم تا جهان را شرح و توصیف کنیم، در پی آنیم که معنا و مقصود جهان را دریابیم . اگر کشف شود که جهان مقصود و منظوری دارد، می خواهیم آن منظور را بفهمیم.
پس می توان گفت که در انسان گرایشی نیرومند برای یافتن معنای زندگی و جهان وجود دارد و فیلسوف کسی است که فعالیت هایش نیز همسو با این نیاز است.
انسان از طریق علوم مختلف نیز به فلسفه نیازمند است؛ چراکه علوم و دانش های بشری در جنبه های مختلفی به فلسفه نیازمندند.
فلسفه در پی یافتن تصویری کلی از عالم است و بر حسب نتایجی که می گیرد، این تصویر را رسم می کند. تصویری که در هیچ جای دیگری قابل رسم نیست.
 
نیاز علم به فلسفه
مهمترین نیازهای علم به فلسفه را می توان در این موارد خلاصه کرد:
 
نیاز علم به فلسفه در اثبات موضوع علم
هر یک از علوم، موضوعی دارد که این موضوع، محور تمام مسائلی است که درآن علم مطرح می گردد. تمام مسائل آن علم، حول این محور و موضوع اصلی سازمان یافته اند؛ طوری که همه گزاره های آن علم، به نوعی درباره این موضوع بحث می کنند؛ یعنی انواع و اقسام آن توضیح میدهند، روابط آن ها را با یکدیگر و قوانین حاکم هر یک را بیان می کنند.
مثلا موضوع رياضيات، عدد؛ موضوع فيزيك،ماده و نيرو و موضوع زيست شناسي، حیات جانداران می باشد.
روشن است که موضوع هر دانشی باید در جهان بیرون از ذهن وجود داشته باشد، و گرنه بحث از آن نوعی خیال پردازی خواهد بود. پس در هر دانشی قبل از هر بحثی باید اطمینان داشت که موضوع آن دانش وجود دارد.
اگر وجود موضوع دانش، بدیهی باشد، نیازمند اثبات نیست ولی اگر بدیهی نباشد، باید آن را ثابت کرد.
اما در کجا می توان به اثبات آن پرداخت؟ آیا در خود آن دانش؟خیر. چرا که هر دانشی با این فرض آغاز می کند که موضوعش موجود است؛ یعنی هر دانش، وجود موضوع خود را مفروض می گیرد و هیچ دانشمندی در مقام یک دانشمند، به اثبات وجود موضوع دانش نمی پردازد، زیرا اثبات وجود اشیا و چیستی آن ها فقط در قلمرو فلسفه و به طور دقیقتر در قلمروما بعدالطبيعه است.
از سوی دیگر، روش علوم تجربی روش مشاهده و آزمایش است،درحالی که وجود یک چیز و اثبات آن، فقط با عقل و روش عقلی کشف میشود که طبیعتا در حیطه فلسفه می باشد.
 
نیاز علم به فلسفه در اصول موضوعه
کلی ترین و اساسی ترین اصول مورد نیاز همه علوم، در فلسفه اولي مورد بحث واقع می شود.
مهمترین این اصول، كليت و ضرورت قوانین شان می باشد. بدین ترتیب که:
 
اصل علیت
محور اصلی تلاشهای هر علمی، کشف رابطه علی و معلولی بین پدیده ها و اشیاء است. مثلا شیمیدان در جستجوی این است که خواص عناصر را کشف کند و ببیند که این عناصر موجب پیدایش چه موادی می شوند؛ یعنی علت و سبب خواص شیمیایی مواد را پیدا کرده و آن ها را در محیط آزمایشگاه پدید آورد.
پس مشاهده می کنیم که همه دانشمندان، قبل از آغاز کردن تلاشهای علمی شان بر این باورند که هر پدیده ای علّتی دارد.
اگر نیوتون توانست با مشاهده افتادن سیب از درخت، به قانون جاذبه پی ببرد، به خاطر باور به اصل علیت بود(که افتادن سیب، علتی دارد.) و اگر این پدیده را تصادفی و بدون علت می دانست، هرگز موفق به کشف این قانون نمی شد.
اکنون سئوال این است که خود اصل علیت که بنای همه علوم بر آن است، در کدام علم مورد بررسی قرار می گیرد؟
پاسخ این است که این قانون، فقط در فلسفه میتواند بررسی شود، زیرا قانونی عقلانی و خارج از قلمرو علم است که روش آن آزمایشگاهی و مشاهده حسی است.

ضرورت و کلیت قوانین علوم
اما ضرورت و کلیت قانون علمی به این معناست که:
از سویی این قانون، شامل همه مصادیقی است که تحت موضوع علم قرار می گیرند و و از سوی دیگر، این قانون همیشه صادق است و ممکن نیست که محقق نشود.
این مطلب به این امر می انجامد که جهان قانونمند است، یعنی رفتاری دائما یکسان و تخلف ناپذیر دارد.
تمام پیشرفتی که انسان در علوم مختلف داشته، مرهون کشف قوانین علمی است و بنای همه قوانین، بر کلیت و ضرورت آن هاست و خود این اصول نیز از اصل بنیادین علیت بر می خیزند.
تمام این اصول یعنی کلیت، ضرورت، و دیگر فروع قانون علیت،تنها در فلسفه قابل بررسی است

نیاز علم به فلسفه در سایر پیش فرضهای فلسفی
علاوه بر آنچه گفته شد، علم نیازهای دیگری هم به فلسفه دارد و آن، این است که برای وجود خود به پیش فرض های فلسفی احتیاج دارند.
مثلا هر علمی اول از هر چیز موضوع محوری خود را تعریف می کند و سپس می کوشد تا مسائل و قوانین مرتبط با آن را بشناسد.
اساسا کار علم، شناسایی قوانین مربوط به موضوع آن است. پس هر علمی پیش از هر گونه تحقیقی، باید فرض کند که شناختن پدیده های طبیعی- که از جمله آنها، آن پدیده ای است که موضوع آن علم است.ممکن است، وگرنه تلاشش بیهوده خواهد بود. مثلا موضوع علم جامعه شناسي، جامعه و قوانین حاکم بر آن است. اگر اثبات شود که جامعه را به هیچ وچه نمی توان شناخت، در این صورت، علم جامعه شناسی که بنایش بر شناخت جامعه است،خود به خود از میان خواهد رفت.
اما درستی یا نادرستی این فرض، یعنی قابل شناخت بودن موضوعات علمی و پدیده های طبیعی و تعیین حدود آن در چه دانشی باید صورت گیرد؟
طبیعی است که این مباحث باید در دانشی که به بحث از شناخت و چیستی آن می پردازد، بررسی گردد؛ یعنی در شاخه معرفت شناسي فلسفه که حدود شناخت و آنچه برای انسان قابل شناخت است، قسمت عمده آن را تشگیل می دهد.
پس اصل شناخت پذیری جهان برای انسان از پیش فرضهای فلسفی همه علوم است.
همچنین همه علوم بر اصل امتناع تناقض بنا شده اند و اساسا بدون قبول این اصل، هیچ علم و یا حتی گزاره ای نمی تواند گفته و یا بنا شود. اما خود این اصل در فلسفه و با تفکر عقلانی بررسی می گردد.
تمام علوم از اصل امتناع دور)) بهره می برند؛ در حالی که بررسی این اصل از حیطه توانایی آن ها خارج است.
اثبات این اصول و حل اشکالات وارد بر آنها، تنها در حیطه فلسفه است. همه این اصول از پیش فرضهای فلسفی تمام علومند و به همین خاطر به آنها پیش فرضهای فلسفی عام می گویند.
 
فيزيك و فلسفه
فيزيك علمي است كه روابط رياضي يك پديده را كه خاصيت تكرار داشته باشد بصورت يك   قانون بيان مي كند هر چند ممكن است تعاريف متفاوتي از فيزيك ارائه داد ولي مهم  آن است كه علم فيزيك در مورد روابط بين اشياء مادي بحث مي كند.
 
ابتداي فلسفه فيزيك
فلسفه ، اين دانش در پي توضيح اصل پديده هاست هر چند در تعريف فلسفه بزرگان    زيادي اظهار نظر كرده اند مي توان اين تعريف هگل را ذكر كرد(فلسفه تحقيق اشياء   به انديشه و ديده خرد است) شايد بتوان گفت فلسفه روشني بخش راهي است كه دانش در   آن طي مسير مي كند و به همين دليل علم و فلسفه رابطه اي بسيار نزديك و پيوسته براي درك جهان دارند اگر كل دانش را يك خط فرض كنيم تا جايي كه مربوط به امور ماده و اشيا
مي شود را علم مادي و از آن به بعد كه در وراء ماده است را ماوراء  ماده يا متافيزيك گويند با اين مقدمه نظرات فلسفي كه توسط فيزيكدانان مطرح شده  است را به طور مختصر مرور مي كنيم. بسياري از دانشمندان اعصار گذشته از فلاسفه    زمان خود بودند و تقريباً در تمام علوم زمانه خود احاطه داشتند در تاريخ مرداني از علوم مادي بودند كه در عين حال دلمشغولي فلسفي نيز داشتند و سعي مي كردند   ديدگاه فلسفي خود را با پيشرفت علوم همزمان سازند خوب برگرديم به زمان خلق   فيزيك به صورت كلاسه شده كه از زمان گاليله و اسحاق نيوتن آغاز شد هنگامي كه   اسحاق نيوتن اصل جاذبه عمومي و گرانش را بنيان نهاد پرسشهايي در مورد عليت مطرح    شد از جمله اگر علت وزن جاذبه است پس علت جاذبه چيست؟ هر چند اسحاق نيوتن در   جواب مي گفت اگر ما با ديدن چرخ دنده هاي ساعت به طرز كار آن پي ببريم ولي   شناختي از نيرويي كه باعث نوسان آونگ آن مي شود نداشته باشيم همين پيشرفت خود گامي به جلو است و سعي مي كرد از حيطه اي كه منجر به سئوالات فلسفي مي شود دوري   كندپس از موفقيت كارهاي گاليله و اسحاق نيوتن ديگاه مكانيكي جهان بسيار رونق گرفت ظاهرا با در نظر گرفتن هر سيستم به صورت يك دستگاه و بكار بردن قوانين  اسحاق نيوتن مي توانستند علت حركات و واكنشهاي آن را توضيح دهند و اين خود     سرآغاز پرسشهايي در مورد موجبيت (جبر و اختيار)شد آيا انسان موجودي داراي اراده   است و يا موجودي محكوم به قوانين مكانيكي است تصور مكانيكي كه بعد از قرن هفدهم   با قوانين اسحاق نيوتن حمايت مي شد تصويري كاملا مكانيكي از جهان ترسيم مي كرد  به طوري كه لاپلاس در جايي مي گويد اگر رياضيدان نابغه اي پيدا شد كه بتواند تحولات تك تك ذرات يك سيستم را محاسبه كند مي تواند پيش بيني كند كل سيستم در   لحظه بعد به چه صورت خواهد بود البته تفكر ماشيني فهم بسياري از مسائل طبيعت را  فراهم آورد و در قرن هفدهم مكانيك نيوتني زير بناي فلسفه مادي به رهبري هابز    بود در اين طرز تفكر انسان را همانند ماشيني تصور مي كردند كه بدني از ماده   دارد حتي احساساتش را ناشي از حركت مكانيكي ذرات بدنش مي دانستند و كل جهان  مانند ماشين عظيمي شباهت مي يافت كه هر كس در جاي خود مانند چرخ دنده هاي ساعت مشغول كار مي شد و هيچ اختياري از خود نداشت و مسئول هيچ يك از اعمال خود نبود چون از خود اراده اي نداشت در اين صورت آنچه را كه ما از آن احساس به اراده مي كنيم چيست؟
 
فلسفه فيزيك از ديدگاه فيلسوفان
دكارت مي گفت :محقق است كه خدا قبلا همه چيز را مقدر كرده است و قدرت اراده فقط   ناشي از اينست كه ما به قسمي عمل مي كنيم كه از نيروي خارجي كه به سبب آن مجبور به عمل خاصي هستيم آگاه نمي باشيم. دنياي جديدي كه گاليله و نيوتن.. ساخته   بودند حتي عامه مردم را درگير خود كرده بود هرچند مردم بصورت فطري از آن سر باز  مي زدند و آن را قبول نداشتند آنها اراده مي كردند و به مقصود مي رسيدند  واقع فيزيك كلاسيك از طرز تفكر موجبيت (دترمي سيسم ) دفاع مي كرد و پايه  استدلالات آن بر پايه منطق رياضي بود و ظاهرا چاره اي جز قبول موجبيت در طبيعت  نبود امانوئل كانت براي رفع اين مشكل در مورد آزادي اراده مي گويد اگر عالم فقط همين است (كه مي بينيم) در اين صورت بديهي است كه اراده نميتواند آزاد باشد   يعني كه چيزي را كه مي بينيم شايد چيزي نباشد كه در واقع هست همان مثال مشهور  غار افلاطون كه كساني كه در زنجير شده اند سايه ها را واقعيت مي شمارند و نمي دانستند كه سايه ها فقط سايه اي از واقعيت هستند! كانت بدين صورت عقيده خود را بيان مي كند كه پديده ها فقط نشانه ها و نمايشهايي از حقيقت مطلق هستند نه خود  حقيقت و استدلال مي كند كه منشاء اصلي آنها بايد در جايي غير از اين عالم پديده   ها باشد بطوري كه هر چند يك پديده با پديده ديگر رابطه علت و معلول داشته باشد ضرورتي براي قبول عليت بين توليد كنندگان آن پديده نباشداگر، توجه خود را به   پديده ها معطوف كنيم ظاهرا قوانين ماشيني و جبر درست هستند و اگر بتوانيم با   حقيقتي كه اساس و اصل پديده ها ست تماس حاصل كنيم شايد ببينيم كه چنين قانوني    وجود ندارد كانت در ادامه مي گويد هدفش اثبات آزادي اراده نبود بلكه فقط مي خواست اين مسئله را حل كند كه حداقل طبيعت و آزادي متضاد هم نيستند البته آنان   سعي مي كردند آزادي اراده را به اثبات برسانند هر چند بطور كامل موفق نشدند مكانيك نيوتني توسط فرمولهاي رياضي پايه ريزي شده بود و ظاهرا شكست ناپذير بنظر    ميرسيد اما پس از مدتي مشخص شد آنگونه كه در ابتدا فكر مي كردند نمي توانند  تمام پديده ها را توجيه كنند از جمله خواص نور كه خاصيت دوگانه اي از خود نشان   مي داد هم عصر نيوتن، هويگنس از لحاظ هندسي ثابت كرد كه نور داراي خاصيت موجي است هر چند بعضي از پديده ها با در نظر گرفتن خاصيت ذره اي نور قابل توجيه بوده   با اين حال در پديده ها يي مانند تداخل و پراش نظريه ذراي دچار مشكل مي شد و در عوض نظريه موجي به طور كامل آنها را توجيه مي كرد.
 
 فيزيك كلاسيك از ديدگاه فلسفه

فيزيك كلاسيك با اين تناقضات وارد مرحله جديدي مي شد اوايل قرن بيستم مصادف شد با چند انقلاب فكري در محدوده ها ي مختلف فيزيك از ذرات زير اتمي تا كهكشانها   دستخوش تحولات جدي گشت نظريه كلاسيك در مورد اثر گذاري دو جسم متحرك از راه دور   فرض مي كرد كه در تمام فضا ماده اي به نام اتر وجود دارد و سرعت نور را نيز بي  نهايت فرض مي كرد اثبات عدم و جود اتر و آزمايشهايي كه براي آشكارسازي اتر صورت    گرفت دانشمندان را متقاعد كرد كه اتر اصلا و جود خارجي ندارد و با عث شد    ديدگاهي كامل تر از نظريه كلاسيك شكل گيرد، نظريه جديد نسبيت انيشتن كه با فرض  و اثبات متناهي بودن سرعت نور توانست بسياري از تناقضات را حل كند.يكي از  مسائلي كه مكانيك كلاسيك نمي توانست آن را توضيح دهد پديده تشعشع بود كه پاسخ   به آن منجر به پيدايش حوزه جديدي در دنياي اتمي شد اين انقلاب جديد انقلاب   مكانيك كوانتومي بود نام ماكس پلانك خود را در اين تحولات نشان مي دهد كه تابش  را نيز چيزي مادي فرض كرد كه از اتمها تشكيل شده بودند او پديده تشعشع را   همانند رگباري از انرژي تصور كرد و آنرا منقطع دانست كه اين مقادير جداي انرژي   تابش را كوانتوم ناميد. تئوري او چند سال بعد توسط انيشتين فرمول بندي شد و به    طور عملي در آزمايش فوتو الكتريك به اثبات رسيد و از اين رهگذر مفهوم فوتون  وارد فيزيك شد. بعد از شكل گيري مكانيك كوانتومي كه افرادي مانند هايزنبرگ و بور در آن نقش اساسي داشتند و تحولات فيزيك جديد باعث نگرشهاي جديدي شد تصويري  كه ما از طبيعت داريم تنها جزئي از حقيقت است كه بصورت قابل فهم مي توانيم تصور   كنيم در فيزيك جديد دو تصوير جزئي از طبيعت وجود دارد تصوير جزئي و تصوير موجي   كه هر كدام براي خود اهميت دارند مثلا براي فهم پديده فوتوالكتريك از تصوير ذره   اي استفاده مي كنيم يا براي فهم پديده تداخل از خاصيت موجي استفاده مي كنيم آيا  طبيعت با اين دوگانگي قابل فهم است؟ در اينجا مي خواهم مثال تاريخي در مورد  دوگانگيهاي قوانين ساخته شده بدست بشر را يادآور شوم حركات اجرام آسماني همواره    جالب بوده است و بطلميوس در دوران زمين مركزي توانست با فرض اينكه زمين مركز    جهان است با دقت خوبي مدارات سيارات و زمان طلوع و غروب آنها را محاسبه كند.  قرنها بعد كوپرنيك ادعا كرد كه زمين مركز جهان نيست و مانند ذره اي كوچك همانند  سيارات ديگر گرد خورشيد مي گردد اين نظريه نيز توانست با دقت حركت اجرام سماوي   را پيشگويي كند پس دو سيستم كه هر دو نتايج تقريبا يكساني دارند در دست داشتند   ولي كدام يك حقيقت را پيش بيني مي كرد؟ اگر هر دو به يك صورت زمان بر آمدن   سياره اي را پيشگويي مي كنند كداميك بر ديگري ترجيح دارد؟
================================================
گرد آورنده : محبوبه کرمی

برهوت روشنگري

حکمت و فلسفه
يوهان گئورگ هامان (1788-1730) انديشمندي هم سنگ كانت بود. خود كانت همواره مترصد افكار تازه هامان بود تا انديشه‌هاي خود را برطبق آن بازسازي و تنظيم مجدد كند.چرا هامان ارج و اعتباري هم پاي كانت نيافت؟ مقاله حاضر در پي پاسخ به اين پرسش نيست بلكه مي خواهد اشاره اي گذرا به جايگاه تفكر هامان در آسيب شناسي انديشه مدرن داشته باشد. به ويژه تأثير مهم او بر گفتمان محافظه كاري و انتقاد وي از ليبرال دمكراسي كاملاً آشكار است.

هامان؛ ناقد روشنگري
هامان را تا اندازه‌اي ساده انگارانه، مخالف روشنگري دانسته اند. اين مفروض كه روشنگري موقعيت واحدي از شماري نظرات فلسفي را شكل مي دهد، فرضي قابل پرسش و مجامله است. امروزه اكثر دانشمندان كه به هامان مي‌پردازند، موقعيت او را همچون مسيري پرپيچ و خم مي بينند.
 هامان در برابر بسياري از عقايد رايج زمانه خود ايستاد. هامان اما با بسياري از معاصرين خود نيز در جبهه هاي متعددي جنگيد؛ او در اغلب اين جبهه ها توافقات سياسي نيز با برخي از مخالفين خود داشت. يك مثال از اين امر، مي تواند آن باشد كه او هيوم را همچون سلاحي عليه عقل  گرايي روشنگري به كار گرفت، با اين حال از شك گرايي هيوم در نوشته‌هاي شالوده شكنانه خاص خودش استفاده كرد. شك ورزي هاي هيوم در خصوص اعتبار و خودبسنده بودن عقل، همچون گندم براي كارخانه آسياب هامان بود.

اصرار هيوم بر اين كه اعتقاد، بنياد بسياري از تفكرات و استدلال‌هاي ما را مي سازد، از طرف هامان پذيرفته شد و با گونه اي تردستي ادبي به كار گرفته شد. هامان با كاربرد واژه Glaube (كه در آلماني هم شامل اعتقاد در معناي شناخت شناسانه آن و هم ايمان در معاني ديني مي شود) توانست ادعا كند كه ايمان و نه زمينه هاي عقلي، بنياد ارزش والايي كه معاصرين اش براي عقل قائل مي شوند، مي باشد.
 اين پرسش كه روشنگري چيست، چالشي ميان هامان و معاصرينش بود كه از بحثي ميان وي و انجمن  هواداران سقراطي در سال 1759 آغاز شد و تا پايان عمر او ادامه داشت. اين آموزنده و عبرت آميز است كه مقاله كانت تحت عنوان پاسخ به مسئله: روشنگري چيست؟ (1784) را با پاسخ هامان به اين مقاله در نامه اي به دوست خود كريستيان جاكوب كراوس، مطابقت دهيم.
 كانت روشنگري را همچون خروج از صغارت خود-تحميل كرده (عدم بلوغ يا قيوميت)، تعريف مي كند كه از تنبلي و ترس برمي خيزد. به ويژه كانت مي‌گويد: جنس كاملاً لطيف تر يعني زن، انتقال به بلوغ و تفكر را براي خودش مشكل و خطرناك در نظر  مي‌گيرد. شجاعت دانستن داشته باش دستورالعمل كانت براي خوانندگانش است.

اما در همان حال كه كانت بر كاربرد عمومي عقل اصرار مي ورزد(استفاده از عقل به عنوان يك دانشمند) با وجود اين ادعا مي كند كه كاربرد اختصاصي (مي توان گفت به معناي حرفه اي آن) عقل بايد، براي مثال، روحانيون، سربازان و ماليات دهندگان را در احاطه خود بگيرد. آن ها خيلي ساده، بايد اطاعت كنند. به علاوه، كانت ستايش زيادي نثار پادشاه آلماني فردريك كبير مي‌كند كه هامان او را جبار و غيرمتخلق مي دانست. تفكر كانتي مبني بر ملزم بودن به تفكر براي خويشتن و گفتن اين كه شجاعت دانستن داشته باش، بر روي هامان اثري نداشت.
دردناك تر، اين طنز است كه در ستايش آزادي فكر سخن گفته شود اما اعتقاد بورزيد (روحانيون)، رژه برويد (سربازان) و ماليات بپردازيد تا حاكم شرور بر شما سلطه  نيابد .

لباس فاخر آزادي چه ارزشي براي من دارد، هنگامي كه در خانه ام روپوش بردگان را به تن دارم؟ اين پرسش را هامان با اشاره به نظر كانت داير بر تجويز كاربرد عمومي عقل و الزام اختصاصي به اطاعت مطرح كرد.
در نگره هامان، آزادي عالمانه براي انديشه كه كانت آن را مطرح مي كند، در قياس با الزامات اخلاقي يك مسئله تفنني در زمينه مباحثات مربوط به حوزه سياسي و حرفه‌اي است كه كانت درصدد محدودسازي آن الزامات است: بدين ترتيب كاربرد عمومي عقل و آزادي چيزي جز يك دسر، دسري مجلل و پرشكوه نيست. كاربرد اختصاصي عقل همچون قوت و نان روزانه است كه ما بايد از آن دست برداريم.
 عدم بلوغ خود-تحميل كرده همچون ريشخندي است كه او (كانت) نثار جنس كاملاً لطيف مي كند و چيزي است كه سه دختر من آن را تحمل نمي‌كنند . بنابراين، هامان در اولين وهله به اين ادعا كه عدم بلوغ، امري خود-تحميل كرده است تا آن كه نتيجه عمل مردم و مخصوصاً حاكم مستبد باشد، اعتراض مي كند. دوم، به روشنفكراني همچون كانت اعتراض مي كند كه براي افراد در خصوص رهانيدن خودشان از عدم بلوغ پرگويي و دليل تراشي مي كنند؛ روشنفكراني كه خودشان را همچون قيمان بلوغ و عقل جا مي زنند.
هامان به نحوي طعنه آميز و با گوشه چشم به كانت و فردريك كبير نتيجه مي گيرد كه روشنگري راستين منوط به ظهور شخصي نابالغ از يك قيوميت خود-تحميل كرده عالي است

فرا انتقاد از كانت
در سال 1781 امانوئل كانت كه دوست هامان بود اما از نظر فلسفي در مقابل او قرار داشت، نقد عقل محض را منتشر ساخت. پروژه كانت در اين كتاب دو جنبه داشت: از يك سو، او استدلال مي‌كرد كه عقل از شناخت، براي مثال، خداوند يا بقاي روح ناتوان است اما اين باورها (خدا يا بقاي روح) از طريق عقل نفي هم نمي شوند.
 البته هامان با همدلي فراوان با اين عقيده موافق بود. اما كانت همچنين دفاع از عقل و ادعاي علوم طبيعي براي ارائه توصيفي برتر از جهان را نيز وجهه همت خود ساخته بود. اين وظيفه دومي كه كانت براي خود قايل شده بود در قياس استعلايي مقولات به كمال مي رسيد كه طي آن كانت استدلال مي كرد كه تجربيات، ما را ملزم مي كندتا جهان طبيعت را همچون تركيبي از ذوات متداخل بر طبق قوانين ضرورت علي درك كنيم كه اين قوانين از طريق علوم طبيعي كشف مي شوند.
 وظيفه اولي كه كانت براي خود در نظر گرفته بود(كه هدف عمده هامان نيز همان است) به وسيله تفسير خرد(عقل ) به مثابه توانايي تنظيم اهداف براي فهم بشر وعمل اخلاقي كامل مي‌شود. اين وظيفه اي كه كانت براي خود قايل بود،  هامان را هراسان مي ساخت زيرا با اين كار عقل در جايگاه ايمان ديني قرار مي گرفت و همپاي سنت و فرهنگ انگاشته مي شد و كانت مي انديشيد كه عقل در اين مقام، براي درك انسان عاملي ذاتي است.
 هامان در پاسخ، براي كانت كه مهم ترين تحول در فلسفه قرن هجدهم آلمان بود، مقاله كوتاهي تحت عنوان فراانتقاد درباره محض گرايي خرد نوشت. گرچه اين مقاله هيچ گاه در زمان حيات هامان انتشار نيافت، اما هامان نتيجه اين مقاله را طي نامه اي براي دوست خود  يوهان گو تفريد هردر، كه درعين حال شاگرد كانت نيز بود، نوشت و هردر نيز آن را براي فريدريش ياكوبي فرستاد تا بدين ترتيب اين نوشته كوتاه اما جالب مورد استفاده عموم قرار گيرد؛ متني كه مفسري آن را يك نفوذ نهاني بر انديشه آلمان بعد ازكانت ناميد. تز هامان در مقاله فراانتقاد آن است كه زبان، مركز عدم درك خرد از خودش مي باشد.
 به ويژه هامان مي انديشيد كه فلسفه انتقادي كانت، در همان حالي كه معتقد است هرچيزي در جهان بايد تابع تحقيق عقلي و ارزيابي توسط عقل باشد، با اين حال، از اين واقعيت قاطع چشم مي پوشد كه كاربرد عقل، از جمله از سوي كانت، منوط به زبان است. هامان مي گويد كانت تصور مي كند مي تواند به سادگي يك زبان فلسفي جهاني براي خود بسازد، حال آن كه در اين جا و هر جاي ديگر كلمات معنايي دارند كه فقط در ارتباط با زمان و مكان متناسب با خود، آن معنا را حائزند.
 هامان به وضوح در اين جا بر موضعي مهم ايستاده است، زيرا قدرت نتيجه گيري هاي كانت در كتاب نقد عقل محض مستلزم آن است كه ما بدنه اساسي ترمينولوژي او را بپذيريم؛ مفاهيمي همچون تمايز بين امور پيشيني و پسيني و نيز بين قضاياي تركيبي و تحليلي.
ولي فرد مي تواند بپرسد چرا كسي نتواند به سادگي اصطلاحاتي را از هنر برگيرد و به تشريح آن ها بپردازد؟ اين احتمالاً كاري است كه كانت خود را در حال انجام آن مي ديد. هامان به اين سئوال به طريق غيرمستقيم جواب مي دهد و آن كمك گرفتن از تجربه گراياني همچون بركلي و هيوم است.
هم بركلي و هم هيوم، وجود ايده هاي به اصطلاح انتزاعي را رد مي كنند و استدلال مي كنند كه توجيه فلسفي براي ارجاع به هرچيزي در جهان كافي نيست. مگر چيزهاي خاص قابل حس كردن وجود ندارد؟ حال آن كه ايده هاي انتزاعي چيزهايي هستند كه فقط در خلوت اذهان انساني مي توانند وجود داشته باشند.
هامان در انتهاي عمر خود يك بار ديگر در تعارضي فكري با كانت قرارگرفت. اين بار موضوع پيرامون اين پرسش بود كه روشنگري چيست؟ گرچه كانت اولين كسي نبود كه در بحث روشنگري مشاركت مي كرد؛ اما برجسته‌ترين و نافذترين عبارات را پيرامون روشنگري بيان داشته بود. كانت در مقاله خود تحت عنوان روشنگري چيست؟ روشنگري را همچون جداشدن موجود انساني از عدم بلوغ خودْ تحميل كرده تعريف كرد. كانت مي گويد شعار اصلي روشنگري شجاعت تفكر داشته باش! است. آن چه در اين ديدگاه مسكوت است، آن است كه عدم بلوغ در واقع يك نوع قصور اخلاقي از سوي افراد بشر است كه از اجراي ظرفيت هاي عقلاني شان براي گسترش كامل آن قصور مي ورزند.  هامان در پاسخ خود به امانوئل كانت، هدفش آن است كه بگويد اعتقاد اصلي روشنگري آن است كه خرد (عقل) بيشتر از فرهنگ، سنت يا اعتقاد ديني براي راهنمايي بشر اهميت دارد. پاسخ  هامان به كانت يك تغيير مهم در زبان كانت به وجود آورد: براي واژه كانتي عدم بلوغ يا عدم ظرفيت، واژه هاماني سلطه جايگزين شد. هامان چنين استدلال مي كند كه شكست در تحقق كامل نتايج روشنگري نه ناشي از شكست در تفكر براي خويشتن بلكه بيشتر از اين حقيقت ناشي مي شود كه از سوي افرادي همچون كانت كه خود را بيشتر از اخلاقيات متداول نزديك به حقيقت و عاقل‌تر مي دانند به مردم گفته مي شود كه بايد به چه فكر كنند. بدين ترتيب هامان اين نظر كانت را رد مي كند كه عدم بلوغ به نحوي سوگوارانه، امري تحميل كرده باشد. به جاي آن، اين دولت روشنگر است كه يك گروه مسلط (يعني طبقه اشراف) را بر مي دارد و گروه ديگري (يعني روشنگراني چون كانت) را جايگزين آنان مي سازد.  در اين جا هامان پيش بيني مي كند كه دست كم در سطحي كلي، در انتهاي قرن بيستم اين ظن وجود دارد كه ليبرال دموكراسي ديگر نتواند برطبق اصول خود زندگي كند؛ يعني ديگر نتواند ادعاهاي خاص خودش داير بر تساهل جهاني را در عمل پياده كند، زيرا نگاه به خويشتن به عنوان يك شهروند در يك نظام ليبرال- دمكرات بسياري از ما را ملزم مي دارد كه برخي از   وجداني ترين و دروني‌ترين عقايد خود را تابع تقاضاهاي ناشي از اصل شهروندي قرار دهيم.
==============================================
منابع:

literary Encyclopedia, Litencyc. com
 Internet Encyclopaedia of philosophy
 Stanford.edu/entries           

فرستنده : الهام ترکی نژاد مهربانی

هیوم

هيوم ۲۶ آوريل ۱۷۱۱ در اسكاتلند به دنيا آمد.هيوم ابتدا به حقوق گرايش پيدا كرد، اما بعدها به گفته خود «از هر چيزى بيزار بود، جز فلسفه و دانش عمومى». در فرانسه خودش فلسفه خواند و «رساله طبيعت انسان» را در ۲۶ سالگى نوشت. فكر مى كرد با اين رساله پايه هاى فلسفه اى نوين را ريخته است، اما مورد توجه قرار نگرفت. هيوم در گرفتن كرسى فلسفه در ادينبورگ و گلاسكو ناكام ماند. شايد به اين خاطر كه به الحاد متهم شده بود. هر چند در ميان فيلسوفان او به مقاله نويسى و تاريخ نويسى شهرت يافته است. ايمانوئل كانت بعد از بررسى آثارش گفت كه هيوم او را از «خواب دگماتيسم» بيدار كرد. يكى از بحث انگيزترين و برجسته ترين مباحثى كه ديويد هيوم تبيين كرد، «عليت» (Causation) بود. او پرسيد چرا ما هميشه به دنبال علت هستيم و چرا هميشه بعد از يك علت معلولى را انتظار مى كشيم. متد هيوم در فلسفه اش، مشاهده و تجربه است، نه استنتاج و استقرا. ما اغلب بين دو پديده يك رابطه علت و معلولى متصور هستيم. وقتى شاهد اين هستيم كه دو رويداد اتفاق مى افتد، براى آنها توالى اختيار مى كنيم. انتظار داريم اول رويداد «الف» و سپس رويداد «ب» رخ دهد. وقتى آتشى را خاموش مى كنيم، انتظار داريم از آن دود برخيزد. بين شعله آتش و دود يك رابطه متصل به هم را قائليم. هيوم به اين رابطه مى گويد: «پيوستگى ثابت» (Constant conjunction). هيوم معتقد است ما داراى «حافظه» هستيم كه در آن تمام رويدادهايى كه در گذشته تجربه كرده ايم، حفظ مى شود. به همين دليل در مغز خود هميشه توقع داريم كه اين رويدادها وقتى در آينده تكرار مى شوند به همان شكل سابق رخ دهند. از نظر هيوم ما به اين وضعيت «عادت» كرده ايم. از اين رو «عليت» و اين كه نتيجه علتى را خواستاريم به اين عادت بازمى گردد. از نظر مردم آينده بايد شبيه گذشته باشد، اما هيوم متذكر مى شود كه ما در دنيايى مغشوش و مبهم به سر مى بريم، جايى كه آينده ربطى به گذشته ندارد. پس همه چيز در حال تغيير مدام هستند. به همين دليل وجود اصل استقرا ضرورتى نمى يابد. به نظر هيوم ما «داراى باورى غريزه مانند هستيم كه آينده بنا به تكامل عادات در سيستم عصبى خود شبيه گذشته است.» به همين خاطر نمى توانيم درستى استقرا و قياس را براى تبيين جهان اثبات كنيم. پس اگر بعد از خاموشى آتش دود برمى خيزد نه به خاطر استقرا و قياس است، بلكه به اين دليل است كه ما عادت كرده ايم چنين رويدادهايى را در پى يكديگر مشاهده كنيم. همين امر است كه هيوم را به شكاكيت و حتى الحاد مى كشاند. چون در جهان هيچ چيز به هيچ چيز نمى تواند ربط داشته باشد. هيوم ۲ آگوست ۱۷۷۶ درگذشت
هيوم و مشكلات استقراء ناقص
هيوم در كتاب «تحقيق درباره فهم انساني» در بندهاي 23 تا 32، با نفي رابطه علّي و ضروري بين دو حادثه متعاقب و مطرح كردن مسأله عادت ذهني به مشكله استنتاج قوانين تجربي پرداخته و حجيت استقراء را انكار مي‌كند. وي مي‌گويد حجيت استقراء منوط به اين است كه عليت بين دو حادثه مشخص شده باشد، در حالي كه داوري درباره رابطه علي به طور ضمني مبتني بر اين تعميم است كه اشياء مشابه در شرايط مشابه، آثار و معلولات مشابه به بار مي‌آورند، ولي چون تمسك به منظم بودن تجربه گذشته نمي‌تواند تضميني براي برآورده شدن انتظارات ما در مورد آينده باشد و حجيت استقراء هم مبتني بر اثبات هماهنگي و مشابهت در عالم طبيعت است و چنين مشابهتي هم وجود ندارد، پس استقراء حجيت ندارد. البته در مسلك هيوم اين عدم حجيت به معناي رها كردن استقراء نيست.هيوم
هيوم در ادامه بحث و استدلال خود توضيح مي‌دهد كه توسط تجربه است كه براي اولين بار پي ‌برديم كه چه علتي، چه معلولي را دارد؛ مثلاً آدم ابوالبشر با ديدن آب از شفافيت آن علم پيدا نمي‌كرد كه در آن، غرق خواهد شد. كليه قوانين طبيعي و تمام اعمال و حركات اجسام به وسيله تجربه شناخته مي‌شوند و الاّ ذهن ما نمي‌تواند بدون استفاده از مشاهدات قبلي از مشاهده معلول پي به علت ببرد. وي همچنين متذكر مي‌شود كه ما از تقارن مداوم دو پديده نمي‌توانيم عليت يكي را بر ديگري اثبات كنيم، بلكه حداكثر چيزي كه مي‌توان گفت اين است كه ذهن ما بنابر عادت، پس از مشاهده توالي و تعاقب بين دو حادثه با رؤيت اولي به دومي پي‌مي‌‌برد.
هيوم در مورد تسري تجارب به زمان آينده و تعميم يك حكم مي‌گويد:
«اساس تمام استدلالات تجربي اين است كه آنچه در آينده واقع مي‌شود با آنچه در گذشته رخ داده، مطابقت دارد (اصل يكنواختي طبيعت) و اگر اين شبهه ايجاد شود كه ممكن است سير طبيعت تغيير كند و گذشته مأخذي براي آينده نباشد، تمام تجربيات بشري عبث خواهد شد (Hume, 1739, P.40). و هيچ نتيجه‌اي از آن حاصل نخواهد شد كه البته اين فرض، امر بعيدي نيست، زيرا فرض تغيير طبيعت و ترتيب آثاري جز آثار قبلي، مستلزم تناقض نيست؛ بنابر‌اين هيچ گونه دليل تجربي نمي‌تواند اين شباهت آينده با گذشته را اثبات كند، زيرا خود اين دلايل مبتني بر فرض و تقدير اين تشابه است. بنابر‌اين از آنجا كه جميع دلايل مربوط به وجود واقعي اشياء، مبتني بر رابطه علت و معلول است و  اينكه علم ما به رابطه علت و معلول فقط از راه تجربه به دست مي‌آيد و نتايج حاصله از اين تجارب مبتني بر اين فرض است كه آينده مطابق با گذشته خواهد بود. سعي در اثبات اين فرض مستلزم دور و مصادره به مطلوب است. بر اساس نظريه هيوم، استقراء نه اثبات عليت مي‌كند و نه تعميم.
 
راه حل هيوم در مسأله استقراء
راه حل هيوم كه مي‌توان آن را مسلك سايكولوژي[1] در تفسير دليل استقرايي خواند، بر اين اساس است كه هر گونه استدلالي در باب واقعيات مبتني بر رابطه علت و معلول است كه در چگونگي و تشريح كيفيت آن از جنبه روان‌شناختي و ميل رواني انسان استفاده مي‌كند و مي‌گويد:
«درباب عليت، علاوه بر توالي زماني و تقارن، پيوند ضروري يا به عبارت ديگر ضرورت و حتمي بودن هم لازم است، چه بسا همراهي حوادث و پديده‌ها در گذشته بر سبيل اتفاق بوده باشد و هيچ گونه عليتي بين آن دو نباشد. پس براي اينكه امري علت امر ديگري باشد، علاوه بر تقارن و يا مجاورت، نيازمند به ضرورت نيز مي‌باشيم كه توسط آن مي‌توانيم وقوع امر دوم را پس از وقوع امر اول ادعا كنيم، اما علم به اين ضرورت چگونه حاصل مي‌شود؟
هيوم مي‌گويد، ما در واقع ضرورتي در عالم خارج نداريم و خاستگاه آن، انطباعي است در ذهن ما و قائم به نفس ما و لذا در مشاهدات مكرر ما، چيزي جز مجاورت و عادتي دروني نيست كه به واسطه آن انتظار داريم كه آن همراهي ادامه يابد و بدين ترتيب، منتظـر معلولها پس از وقوع علتها هستيم.
وي در پاسخ به اين سؤال كه انديشه (عليت ضرورت) و حتميت بازتاب كدام انعكاس است مي‌گويد «حتميت و ضرورت جزء امور محسوسه نيست تا بتواند در محيط انعكاس و بازتاب‌هاي حسي قرار بگيرد؛ بنابر‌اين تعدد و تكرار مثالها نمي‌تواند منشأ توليد حتميت و ضرورت باشد زيرا در هر بار كه آزمايش تكرار مي‌شود يك انعكاس ايجاد مي‌شود، لكن هيچ كدام از آنها نيروي ايجاد انديشه ضرورت و حتميت را ندارد، ولي مي‌توان گفت انعكاسي از تكرار مثالها حاصل مي‌شود كه عبارت است از آمادگي ذهن براي انتقال از موضوعي به  انديشه چيزي كه به حسب عادت، مصاحب و همراه با آن موضوع بوده است و همين انعكاس، انديشه حتمي بودن پيوند علت و معلول را در ما توليد مي‌كند و به دنبال آن ذهن انسان آن مفهوم ذهني را به موضوعات خارجي سرايت مي‌دهد، پس ضرورت و حتمي بودن منشأ دروني دارد».
استدلال هيوم بر مطلب خود چنين است:
هر يك از ما به حسب وجدان خود در مي‌يابيم كه بين اينكه استدلال بر علت، متكي بر يك مثال باشد يا بر چند مثال تفاوت وجود دارد. مسلم است كه از مشاهده يك مورد كه مثلاً جسمي با فشار حركت كرده نمي‌توانيم نتيجه بگيريم كه پس هر جسمي با فشاري مماثل حركت خواهد كرد؛ ولي در مثالهاي متعدد اين كار عملي است و اين بدين خاطر است كه لازم است ما هم‌ زماني دو پديده را مكرراً مشاهده كنيم تا به حسب عادت، اين آمادگي براي ما حاصل شود كه يكي علت ديگري است و اگر عادت، منشأ اين انديشه ما از علت و معلول نبود، بلكه ريشه در عالم خارج داشت بايد در يك مثال هم صدق مي‌كرد. بنابر‌اين از نظر هيوم توجيه دليل استقرايي و جهش آن از خاص به عام چنين حل مي‌شود كه آن را دليل نفساني بدانيم نه دليل موضوعي، يعني آن را مستند به عادت بدانيم نه مستند به قوانين واقعي. پس به نظر هيوم عادت، اساس استدلال استقرايي مي‌باشد.
 
اصول نظريه هيوم 
1ـ هيـوم پس از تقسيم ادراكـات ذهن به دو دسته انطبـاعات و ايده، معتقد است كه هر ايده‌اي اگر حقيقي باشد بايد به انطباعي باز گردد؛ بنابر‌اين هر ايده‌اي كه قابل ارجاع به انطباع نباشد ساخته ذهن است و ارزش معرفتي و بيرون نمايي ندارد. اما مفهوم عليت نيز قابل ارجاع به هيچ انطباع حسي نيست، بنابر‌اين ساخته ذهن است، چون هيچ ما به ازاء حسي ندارد و بر اساس اصالت حس بي‌اعتبار است و بيرون نما نخواهد بود. او به دنبال اين مسأله، معتقد مي‌شود كه مفهوم ضرورت علي نيز مولود تكرار يك حادثه و تداعي معاني مي‌باشد و حاكي از ضرورت علي در خارج نيست. جان كلام وي اين است كه ما تنها توالي را مي‌يابيم نه عليت را.
2ـ او قاعده «هر حادثي بالضروره علتي دارد» را مورد ترديد قرار مي‌دهد و مي‌گويد اين قضيه نه به بداهت عقل دريافت مي‌شود و نه اينكه برهاني است. اما از آنجا كه نفي اين قضيه باعث تناقض نمي‌شود، يعني فرض تحقق حادثه بي‌علت مستلزم تناقض نيست؛ بنابر‌اين از دسته نسبتهاي بين تصورات نمي‌باشد، لذا بايد از امور واقع باشد كه معرفت به آن از راه تجربه به دست مي‌آيد، پس شناخت رابطه علت و معلول عقلي نيست و تجربي‌ مي‌باشد. وي نحوه دست يابي به مفهوم علت و معلول را چنين تبيين مي‌كند:
بايد ببينيم چگونه به مفهوم علت و معلول دست يافته‌ايم. معرفت به اين رابطه به نحو پيشيني حاصل نيامده است، بلكه كاملاً مأخوذ از تجربه است. هيچ كس نمي‌تواند با مشاهده اوصاف حسي شيء جديد، به علل و معاليل آن شيء علم پيدا كند مگر از راه تجربه[2]. بنابر‌اين از نظر وي عقل ما بدون كمك تجربه نمي‌تواند علت و معلول را استنتاج كند.
3ـ هيوم اصل يكنواختي طبيعت را رد مي‌كند و مي‌گويد:
هيچ تناقضي پيش نمـي‌آيد اگر روند طبيعت عوض شود و شيئي كه شبيه علتهاي قبلي است، معلولهاي ديگري از خود صادر كند. از نظر وي تمام تجربيات ما مبتني بر اين فرضاست كه آينده مطابق گذشته خواهد بود، در حالي كه دليل بر اين فرض نداريم جز به طريق دوري(Hume,1748 , P.23-25). بنابر‌اين اصل تشابه در طبيعت به اين معنا كه ما از علل به ظاهر مشابه، معاليل مشابهي را توقع داريم، حجيت ندارد تا بتواند پايه تجربيات ما قرار بگيرد.
4ـ هيوم گرچه منشأ عقلي و استدلالي اصل يكنواختي را منكر مي‌شود لكن منشأ ديگري براي آن قائل است و مي‌گويد:
«ما ميل دروني داريم كه از اعمال مشابه، آثار مشابهي را مشاهده كنيم. اين ميل، معلول عادت است. يعني ما عادت كرده‌ايم كه با ديدن علت يا معلول، متوقع ديگري باشيم از نظر هيوم اين فرض، تنها فرضي است كه مي‌تواند اين امر را توجيه كند كه چرا با يك مورد تجربه، پي به علت يا معلول نمي‌بريم ولي با تكرار وقوع آن پي مي‌بريم. بنابر‌اين عرف يا عادت[3] اصل يكنواختي طبيعت را توجيه مي‌كند و مادامي كه طبيعت انسان به همين نحو باقي بماند اين اصل نيز پا بر جا خواهد بود[4].
 
چالش‌هايي بر اصول هيوم
1ـ از آن جا كه منشأ پيدايش علوم حصولي ما انسانها، خارج مي‌باشد و در عالم خارج، واقعياتي وجود دارند كه به قواي ادراكي ما اثر مي‌گذارند و در نتيجه موجب حصول معرفت مي‌شوند، بنابر‌اين اگر آن واقعيات خارجي و آن تأثير و تأثر نباشد معرفتي حاصل نمي‌شود. بر طبق اين سخن بايد بپذيريم كه در همان تجربه نخستين، يعني در همان اولين ارتباط بين اندام حسي و بخش خارجي، به حكم ضرورت علي و معلولي تصوري براي ما حاصل مي‌شود؛ بنابر‌اين حصول اين عليت، محتاج تكرار نيست. همان طوري كه ما گاهي با مشاهده يك بار واقعه نيز پي به علت مي‌بريم، پس قبل از تكرار، مفهوم عليت را داريم.    

2ـ هيوم كه در انكار عليت مي‌گويد، ما تنها توالي را مي‌يابيم نـه عليت را، سؤال اين است كه چگونه بدون قبول عليت، احساس توالي توجيه پذير است؟ چرا كه از نظر وي براي حصول تصور علت در ذهن انسان، علتي به نام عادت وجود دارد كه خود آن نيز معلول است وقايع مي‌باشد.
3ـ خلط هيوم بين اصل عليت و مصاديق عليت است. مرحوم صدر در تبيين اين مطلب مي‌گويد «هيوم درباره رابطه علت و معلول معتقد است كه نمي‌تواند اين رابطه مولود تعقل باشد، چون انسان مي‌تواند يك امري را بدون توجه به علتش تصور كند و هيچ تناقضي هم پيش نيايد، بنابر‌اين ما علم پيشين به رابطه عليت نداريم».
مرحوم صدر مي‌فرمايد ما بايد بين قانون عليت (اصل عليت) و رابطه عليت (مصاديق عليت) كه بين امور خارجي وجود دارد تفاوت قائل شويم. آنچه هيوم به آن مثال زد روشن كننده پيوند علت و معلول است، نه قانون عليت. عقل بدون اتكاء به تجربه، قانون عليت را درك مي‌كند ولي نمي‌تواند پيوندهاي خاصي را كه بين پديده‌هاست بفهمد. گرچه همان طوري كه هيوم معتقد است از تصور بي‌سبب بودن يك پديده، هيچ ناسازگاري پيش نمي‌آيد، چون در مفهوم يك رويداد، انتقال به سبب نهفته نيست؛ لكن بايد عقلي بودن قانون عليت را تفسير كرد (صدر، 1368، ص132).
علاوه بر اينكه اين سخن هيوم كه مي‌گويد اگر مثالها متعدد باشد، به واسطه عادتي كه حاصل مي‌شود عليت به دست مي‌آيد، قابل خدشه مي‌باشد، چون تفاوت يك مثال با چند مثال فقط در اين است كه يك مثال نمي‌تواند احتمال تصادف را نفي كند؛ زيرا اگر يك بار هم زماني رخ دهد امكان اين هست كه به حكم تصادف بوده و سبب ديگري در كار باشد، لكن هنگامي كه هم زماني تكرار شد احتمال تصادف ضعيف مي‌شود، پس به هر حال عامل اصلي در دليل استقرايي همان مثال است.
4ـ ايراد ديگري كه نسبت به اصول هيوم وارد شده اين است كه توسل به عادت يا رسم، توضيح دهنده هيچ چيز نيست. گرچه در زندگي روزمره بدون چنين عادتي در باب انتظار وقوع معلولها به دنبال علتها، شايد بشر هيچ گاه نمي‌توانست باقي بماند؛ لكن از هيوم عجيب است كه با بي‌احتياطي تمام به رسم و عادت تكيه مي‌كند و از آن چون علت حقه حقيقيه نام مي‌برد. حق اين بود كه هيوم موافق اصول خودش به عادت هم، همچون عليت به ديده شك مي‌نگريست و چنين مي‌گفت كه تصور ما از عادت، ناشي از عادت ماست كه از كسي كه به شيوه خاصي عمل مي‌كند، انتظار داريم كه همواره چنان كند؛ لكن اگر چنين مي‌گفت گرفتار دور مي‌شد. آيا اعتقاد به وجود عادت، موجه‌تر است از اعتقاد به وجود علت؟ (سروش، 1373، ص 125).

=======================================================
منابع و مآخذ
- جهانگيري، محسن؛ احوال و آثار و آراء فرانسيس بيكن، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1376
- راسل، برتراند، مسائل فلسفه، ترجمه، بزرگمهر، تهران، انتشارات خوارزمي، 1356
- سروش، عبدالكريم، تفرج صنع، تهران، سروش، 1373
- صدر، سيد محمد باقر، مباني منطقي استقراء، ترجمه: سيد احمد فهري، تهران، پيام آزاده، 1368
- كارناپ، رودولف، مقدمه‌اي بر فلسفه علم، ترجمه، يوسف عقيقي، انتشارات نيلوفري، 1373
- Hume, David, An Enquiry Concerning Human – understanding,          First Published as Philosophical Essays concerning Human understanding, 1748
- Ibid, A Treatise of Human Nature ,1739

============================================

فرستنده: مریم جمشیدی