فلسفه ی علم و تاریخ علم
«فلسفه ی علم بدون تاریخ علم تهی است، تاریخ علم بدون فلسفة علم نابیناست.»
ایمره لاكاتوش
«فلسفه ی علم بدون تاریخ علم تهی است، تاریخ علم بدون فلسفة علم نابیناست.»
ایمره لاكاتوش



Eric A. Cornell Wolfgang Ketterle Carl E. Wieman
2001
جایزه نوبل سال 2001 به یکی از حالتهای جدید ماده مربوط می شود.چگالی بوز-انیشتین سه دانشمندی که این جایزه را مشترا دریافت کردند عبارت اند از :اریک ا.کرنل از JILA و موسسه ملی استاندارد و فناوری در بولدرکلرادو در ایالات متحده امریکا . و ولفگانگ کترله از موسسه فناوری ماساچوست در کمبریج .و کارل ادوین ویمن از JILA و دانشگاه کلرادو در ایالات متحده امریکا .اعلامیه فرهنگستان سلطنتی سوئد دلیل اهدا جوایز را چنین بیان می کند:"دستیابی به چگالی بوز-انیشتین در گازهای رقیق اتمهای قلیایی و بررسی های اولیه روی خواص این چگاله ها".
حالت جدید ماده: چگاله بوز-اینشتین
ماده ای که ما را احاطه کرده از اتمهایی تشکیل شده است که از قوانین مکانیک کوانتومی تبعیت می کنند. در دماهای عادی رفتار این اتمها با مفاهیم کلاسیک مطابقت دارد و گازی که تحت این شرایط قرار دارد مانند مجموعه ای از توپهای بیلییارد رفتار می کند که با یکدیگر و با دیواره های ظرف در برخوردند اتم هستند.اما وقتی دما کاهش پیدا می کند و از سرعت اتمها کاسته کی شود، کم کم اصول مکانیک کوانتومی بر رفتار اتمها حاکم می شود. اتمها حول محور خود دوران می کنند،یعنی اسپین دارنند و این حرکت را عدد کوانتومی اسپین توصیف می کند. بوزون ها رفتاری "اجتماعی " دارند و در دماهای کم تمتیل دارند در یک حالت کوانتومی جمع شوند در حالی که فرمیونها از هم دوری می جویند و هیچ دو فرمیونی نمی توانند در همان حالت کوانتومی قرار گیرند یعنی حالتهای پرانژی تر هم باید پر شود.آرایش عناصر در جدول تناوبی بر پایه همین واقعیت توضیح داده می شود.
در سال 1944 ،فیزیکداننان هندی اس.ان.بوز بری ذراتی که از آن زمان به نام او به بورون معروف شد ه اند،وبه طور خاص برای ذرات نور که بعدا به نام فوتون نامیده شدند،محاسبه ای آماری انجام داد. بوز برای یافتن قانون تابش پلانک راه دیگری پیدا کرد و کار خود را برای آلبرت اینشتین فرستاد.اینشتین اهمیت کار را تشخیص داد و آن را به آلمانی ترجمه و منتشر کرد. اینشتین به سرعت نظریه را به بوزونهای جرم دار تعمیم داد و خود دو مقاله پی در پی در این باره منتشر کرد و پیش بینی کرد که اگر تعداد مشخصی از چنین ذراتی به اندازه کافی به هم نزدیک شوند و سرعت آنها به میزان کافی کند شود همه با هم به کم انرژی ترین حالت می روند ،همان چیزی که ما امروز به آن چگالش بوز-اینیشتین یا BEC می گوییم .از زمان انتشار این مقالات تا کنون ، فیزیکدانها آرزو داشتند بتوانند به این حالت جدید و بنیادی ماده که انتظار می رفت بسیاری خواص جالب و مفید داشته باشند،دست بیابند. هفتاد سال گذشت تا بالاخره در سال 1995 ، برندگان جایزه نوبل سال 2001 ،با استفاده از روشهایی بسیار پیشرفته از پس این کار برآمدند .این حالت با اتمهای گاز قلیایی حاصل شد و می توان در این گازها این پدیده را مستقیما بررسی کرد.در هیچ جای دیگر عالم ،حالت حاد BEC در گازهای رقیق را نمی توان یافت.قبلا در سیستمهایی پیچیده تر ، نمود چگالش بوز-اینیشتین مشاهده شده است یعنی چگالش زوجهای الکترون در ابررساناها (معادل با از بین رفتن مقاومت الکتریکی) و ابرشارگی (از بین رفتن اصطکاک).در این موارد نیز به دماهای کم نیاز است و به پژوهشهایی که در این زمینه ها انجام شده است چندین جایزه نوبل تعلق گرفته است .این سیستمهای کوانتومی در مقایسه با گازهای قلیایی ،سیستمهایی ساده نیستند .زیرا پدیده چگالش فقط به بخشی از سیستم مربوط می شود و برهم کنشهای قوی پدیده BEC را پنهان می کند.
موج یا ذره؟
وقتی گازها سرد می شوند، مایع می شوند.از این وضعیت باید پرهیز کرد و برنگان جایزه نوبل نشان دادند که با اتمهای قلیایی میتوان چنین کرد زیرا روبیدیم و سدیم با تک ایزوتوپ پایدار NA ، بین اتمها نیروهای ضعیف رانشی پدید می آید .می توان محاسبه کرد که برای رسیدن به چنین چگالی هایی اتمها باید با سرعت چند میلی متر در ثانیه حرکت کنند که معادل با دمای 100 نانو کلوین است یعنی یک دهم یک میلیونیم درجه بالای صفر مطلق. آنها با استفاده از روشهای سرمایش و به تله انداختن اتمهای خنثی قاطعانه از پس این کار برآمدند.این روشها خود موضوع جایزه نوبل 1997 بود.
BEC از طریق سرمایش لیزری و سرمایش تبخیری
اساس کار سرمایش لیزری تبادل تکانه بین فوتون و اتم است .برای سرد کردن نیاز است ترتیبی داده شود که فوتونها فقط در برخورد رودررو جذب شوند،در این صورت سرعت اتم کاهش می یابد و به حدی می رسد که متناظر با مسیر کاتوره ای اتم در اثر گسیل خودبه خودی است.اما باید اتمهای سرد شده را در کنار هم نگه داشت و این کار را می توان با تله های اتمی انجام داد.اساس کار این تله ها ،ترکیب کاربرد پرتوهای لیزر و میدانهای مغناطیسی است.
نیروی جاذبه را می توان با جابه جا کردن قطبهای مغناطیسی اتم به نیروی رانش تبدیل کرد.این کار با با میدان الکترومغناطیسی در طول موج رادیویی ممکن است. این روش موثر را دی.ای.پریچارد در MIT پیشنهاد کرد.تندترین اتمها به لبه چاه پتانسیل می روند.در آنجا میدان مغناطیسی قوی تر است و در نتیجه فرکانس لازم برای جابه جا شدن قطبها بیشتر است. یکی از آخرین مشکلات این کار از دست رفتن اتمها در مرکز تله بود.در اینجا میدان مغناطیسی صفر است و امکان دارد قطبهای مغناطیسی خود به خود جا به جا شوند. با چرخاندن میدان مغناطیسی با سرعتی مناسب روی نمونه ،این مشکل برطرف شد واز فرار سیستماتیک اتمها از تله جلوگیری شد.
در حدود یال 1990 ، وایمن، خطوط راهنمای اصلی را برای رسیدن به چگالش بوز اینیشتین رسم کرد.جنبه های اصلی کار، سرمایش لیزری در MOT و سپس، گذر به تله ای کاملا مغناطیسی بود که بتوان در آن سرمایش تبخیری را به کار برد.وایمن ،برای کار روی پروژه ،کورنل را ابتدا به عنوان دانشجو و سپس به صورت دائم در NIST استخدان کرد.فرایند چگالش در دمای تقریبا170 نانوکلوین شروع شد.با بالا بردن تاثیر سرمایش تبخیری چگاله ای خالص در دمای 20 نانو کلوین به دست آمده در این حالت حدود 2000 اتم در چگاله باقی مانده بود. هر چه اتمها سردتر باشند این انبساط کندتر است.با استفاده از نور تشدیدی لیزر پس از تاخیری از پیش تعیین شده تصویری سایه دار از ابر اتمها به دست آمد و دما بر اساس اندازه ابر پس از این تاخیر محاسبه شد.
کترله مستقل از گروه کلرادو روی اتمهای سدیم کار می کرد.اتمهای سدیمف نور زرد را جذب و گسیل می کنند.او در سال 1990 به عنوان دانشجو به گروه پریچارد در MIT پیوست و میئولیت اصلی پروژه چگالش بوز-اینشتین در 1993 بر عهده خود گرفت.مسئله از دست رفتن اتمها در مرکز تله را کترله با کانونی کردن لیزری قوی روی مرکز تله حل کرد.نور لیزر اتمها را از این ناحیه دور نگه می دارد.اکنون تعداد اتمهای در دسترس چندین صد برابر بود،و اندازه گیری خواص چگاله امکان پذیر بود.مثلا نشان داده شد وقتی دو چگاله جدا منبسط شوند و دو ابر اتمی همپوشی پیدا کنند،آنگاه تداخلی بسیار روشنی آشکار می شود که همدوسی امواج ماده را نشان می دهد.کترله همچنین نشان داد که بخشهایی از چگاله را می توان پی در پی از چگاله بیرون فرستاد که به صورت "قطره های BEC"" در میدان گرانش سقوط کنند.از این پدیده به عنوان لیزر اتمی ماده همدوس یاد شده است.

اریک کورنل در حال دریافت جایزه نوبل از جناب آقای کینگ کارل از سوئد در استکهلم. 10 دسامبر2001

مراسم خاص دادن جایزه نوبل، در استکهلم.
ولفگانگ کترله ،دومین نفر از سمت چپ.
تهیه و تنظیم: محبوبه بابایی
"
بی گمان، ردپذیری یک نظریه کمترین جاذبه آن در میان جاذبه هایش نیست. بل درست از همین راه است که ذهنهای باریک بینتر را به سوی خود می کشد. بنظر می رسد که نظریه *«اراده آزاد»، که تاکنون صد بار آن را رد کرده اند، ماندگاری خود را از همین جاذبه داشته باشد: زیرا هر بار کسی می آید که خود را برای رد کردن آن چنانکه باید توانا می بیند."
فریدریش نیچه
نقل از کتاب فراسوی نیک و بد، (ص ۴۸)
*آزادی انتخاب انسان (اختیار)
مقدمه کتاب لذات فلسفه ویل دورانت
چرا فلسفه؟آیا همه فلسفه سودمند است؟این پرسش ننگ اوری است.ما چنین سوالی در باره شعر نمی کنیم که آن هم بنایی است تخیلی از جهانی که هنوز کاملا برای ما شناخته نیست.اگر شعر آن زیبایی را که دیدگان تعلیم نیافته ما نمی تواند ببیند بر ما مکشوف می دارد و فلسفه حکمت فهم و اغماض را به ما یاد می دهد خود کافی است و از همه ثروت عالم بیشتر است.فلسفه جیب ما را پر نمی کند و ما را به مقامات ناپایدار در دولتهای دموکراتیک بالا نمی برد و حتی ممکن است ما را به این گونه چیزها بی اعتنا سازد.زیرا اگر جیب ما پر شد و به مقامات بلند رسیدیم اما در طی این مدت جاهلانه ساده لوح ماندیم و عقل ما ناپخته و نامجهز ماند و رفتار ما خشن و خوی و منش ما ناپایدار و امیال ما آشفته و خود ما کور و بیچاره ماندیم چه نتیجه ای دارد؟
پختگی همه چیز است و شاید اگر به فلسفه وفادار بمانیم وحدت شفابخشی به روح ما بدهد.ما در تفکر لا ابالی و دستخوش ضد و نقیض هستیم پس سزد که خود را تصفیه کنیم و به وحدت و هماهنگی برسانیم و از گرفتاری به امیال و عقاید متناقض شرمسار گردیم شاید از راه این هماهنگی عقلانی و ذهنی آن وحدت غایات و خوی و منش که سازنده شخصیت و بخشنده نظم و شایستگی به وجود ماست بیاید.
فلسفه دانش موزونی است که زندگی متناسب و موزونی می دهد و نوعی انظباط نفس است که ما را تا صفا و آزادی بالا می برد. دانایی توانایی است ولی تنها خردمندی است که آزادی می اورد. امروز فرهنگ ما سطحی و دانش ما خطرناک است زیرا از لحاظ ماشین توانگر و از نظر غایات و مقاصد فقیر هستیم.آن تعادل ذهنی که وقتی از ایمان دینی گرمی بر می خاست از میان رفته است.علم مبانی فوق طبیعی اخلاقیات را از ما گرفته است و گویی همه جهان در اصالت فردیتی در هم و بر هم که نشانه قطعه قطعه شدن نا منظم خوی و منش است گم گشته است.
ما باز در برابر مسئله ای هستیم که سقراط را به خود مشغول داشته بود:
چگونه می توانیم اخلاقی طبیعی به دست آوریم که جایگزین ضمانتهای اجرایی ما فوق طبیعی که دیگر نفوذی در رفتار انسان ندارد بشود؟ما بدون فلسفه و بی آن منظر کلی متحد کننده غایات و منظم دارنده سلسله امیال و رغبات میراث اجتماعی خود را از یکسوی با فسادی وقیح و از سوی دیگر با جنونی انقلابی پایمال می سازیم. به یک لحظه کمال طلبی آرام خود را به یک سوی می نهیم و در خود کشی دسته جمعی جنگ فرو می رویم ما صد هزار سیاست باز داریم ولی یک سیاستمدار نداریم.ما بر روی زمین با سرعتی بی سابقه حرکت می کنیم و نمی دانیم و فکر نکرده ایم که کجا می رویم و آیا در اینجا برای نفوس نا آرام خود سعادتی پیدا خواهیم کرد.ما با دانش خود که ما را با قدرت خود مست کرده است نابود می شویم ما بدون حکمت نجات نخواهیم یافت.
نقل از مقدمه کتاب لذات فلسفه ویل دورانت
عنوان: عليت از نظر كانت
نويسنده: رضا بخشايش
ناشر: بوستان كتاب قم
زبان كتاب: فارسي
تعداد صفحه: 744
اندازه كتاب: وزیری
سال انتشار: 1387
مروري بر كتاب
عليت و تفسيرهاي مختلفي كه انديشوران و مكاتب فلسفي، علمي، كلامي و عرفاني از آن، ارائه داده اند همواره محل بحث و مناقشه فيلسوفان بوده و هست.
كانت يكي از فيلسوفان برجسته غربي است كه تشكيلات«هيوم»، وي را به اهميت اصل عليت، واقف كرد.
او كوشيد تا با معرفي راه ميانه بين مكتب عقلي و مكتب تجربي، اصل عليت و مباني فيزيك نيوتن را حفظ كند. بر همين اساس او تفسير خاص خود را از عليت ارائه داد. اثر حاضر، ديدگاه هاي كانت و تفسير ويژه او را از عليت به تفصيل كاويده است.
فهرست
• كليات و مفاهيم
• عليت از نظر پيشينيان كانت
• سير تحول فكري كانت درباره عليت تا قبل از نقد عقل محض
• عليت در تقسيم بندي احكام و حسيات استعلايي
• تحليل مفاهيم
• و...
نقل از : ای کتاب
فلسفه علم در فیزیک
از قوانین نیوتن تا تئوری CPH
|
براي دانلود فایل بر روي لينك زير كليك كنيد... |
تهیه و تنظیم: مریم وحیدی
پيش گفتار
انسان هنگامي توانست به تفکر فلسفي بپردازد که موفق گرديد وسايل معيشتي خود را براحتي تأمين کند و در ساية رفاه و آسايش, فراغت خاطري پيدا کرد تا فراتر از مسائل جزئي و حوادث روزمره بينديشد و دربارة مسائل مهمتر تحقيق نمايد تا نه تنها قادر به پيشبيني حوادث گردد, بلکه آنها را بفهمد و تبيين کند.
اما از لحاظ تاريخي, تفکر فلسفي کي, کجا و توسط چه کسي و يا کساني آغاز گرديده, هنوز معلوم نشده و شايد هيچوقت بدرستي روشن نشود, وليکن تمدني که امروزه بدستياري اروپائيان در جهان برتري يافته, بيگمان دنبالة آن است که يونانيهاي قديم, بنياد نموده و آنها خود, مباني و اصول آن را از ملل باستاني مشرق زمين, يعني مصر, سوريه, کلده, ايران و هندوستان دريافت نمودهاند.
در واقع يونانيان نخستين مردم متمدني بودهاند که واژة فلسفه و مفهوم و مضمون آن را آفريدهاند. فلسفه شکل معرّب واژه يوناني «فيلوسوفيا» بمعناي دانش دوستي است. بنابرين بايد يونان باستان را زادگاه و گهوارة انديشة فلسفي باختري و ديگر دانشهايي دانست که از بيست و پنج سدة پيش تاکنون راههاي شناخت عقلي جهان را به روي آدمي گشوده است. بدون ترديد شکلهاي ديگري از انديشة فلسفي و شناخت کم و بيش عقلي جهان پيراموني آدمي در دوران تاريخ, پيش از پيدايش يونان تاريخي, نزد ملتها و اقوام ديگر در تمدنهاي شرقي باستان بوده است اما آنچه انديشة فلسفي يوناني را از انديشههاي همانند آن جدا ميسازد, ويژگيهاي خاص آن است.
بهر رو ظاهراً مهمترين مسئله براي دانشمندان «ايوني» که اولين متفکران فلسفي يونان باستان, محسوب ميشوند, ساختار جهان بوده است. از اينرو, اولين پرسش آنان اين بود که «جهان از چه ساخته شده است؟» شايد آنان چنين فکر ميکرده اند که اولاً، تحت تکثرات و تغييرات بظاهر بي نظم, يک ثبات و وحدت پنهاني وجود دارد که اگر هم بوسيلة حس, ادراک نشود با عقل قابل دريافت است. و ثانياً، اين ثبات را ميتوان در جوهري که جهان از آن, ساخته شده پيدا کرد.
اين دانشمندان به تجربه دريافته بودند که هيچ چيز در جهان, ثبات و قراري ندارد, همه چيز دائماً در تغيير و دگرگوني است. البته ممکن است رشد طبيعي ادامه پيدا کند, اما تضميني وجود ندارد زيرا هر آن, ممکن است بوسيلة عوامل خارجي متوقف شود. بهرحال همه چيز قابل زوال است و هيچ چيز براي هميشه باقي نميماند اما در عين حال, حيات تجديد ميشود و ادامه پيدا ميکند. بعبارت ديگر, اين تغييرات بصورت زايشي حاصل مي شود و بين موجودات جهان يک نوع خويشاوندي مشاهده ميگردد, گويي همة آنها از يک تبارند از اينرو, معتقد گرديدند اصل و مبدأ جهان مادي, جوهر واحدي است که همه چيز از آن, پديد آمده اند.
اما در اينجا پرسش ديگري نيز قابل طرح است و آن اينکه اگر اصل و مبدأ جهان مادي, يک جوهر واحد بوده, چرا به همان حالت اولية خود يعني بصورت تودة ساکن و بيجان آب و هوا و يا هر چيز ديگر باقي نماند؟ علت محرکهاي که براي اولين بار موجب تغيير شد چه بود؟ اين پرسش به اين دليل مطرح ميشود که ما ميدانيم که مادة بيجان و ساکن براي به حرکت درآمدن نيازمند نيروي محرک خارجي است و بهمين دليل, ارسطو آنان را از اين جهت که لزوم وجود محرک بيروني را ناديده گرفتهاند, مورد انتقاد قرار ميدهد و ميگويد:
بر پاية اين نظريات ميتوان گفت که تنها علت, همان علّت باصطلاح مادي است اما همچنانکه انسانها در اين راه پيش ميرفتند, خود شيء (يا موضوع) راه را به روي ايشان ميگشود و آنان را به جستجوي بيشتر وادار ميساخت. زيرا هرچند که بتواند درست باشد که هر گونه پيدايش و تباهي (کون و فساد) از يک يا بيشتر از يک چيز روي دهد, اما چرا چنين روي ميدهد و علت آن چيست؟ زيرا خود موضوع انگيزة دگرگوني خودش نميشود. مقصودم اين است که مثلاً چوب يا مفرغ (برنز) هنگامي که هر يک از آنها دگرگون ميشود, هيچيک, علت آن [دگرگوني] نيستند؛ نه چوب يک تختخواب را ميسازد, و نه برنز يک تنديس را؛ بلکه چيز ديگري است, که چنانکه ما از آن تعبير ميکنيم, چيزي است که سرچشمه (يا مبدأ) حرکت است.
اما بظاهر فلاسفة قديم خود متوجه اين مسئله بودهاند و شايد بهمين دليل است که هيچيک از آنان «خاک» را جوهر اولية جهان نميدانستند, بلکه جوهرهايي مانند آب, آتش, هوا و يا مادة نامتعين را عنصر اوليه ميشمردند بزعم اينکه اين جوهرها, حرکت خود را تبيين ميکنند, مثلاً جوش و خروش بيپايان امواج دريا, شعلة سرکش آتش و يا وزش باد در نظر آنان ميتوانست دلالت داشته باشد بر اينکه آنها بطور ابدي زنده هستند و از اينرو همواره در تکاپو و جوش و خروشند.
بهررو, انسان از آنجا که يک موجود انديشه ورز است همواره کوشش ميکند که از محيط خود معرفت بيشتري بدست آورد, و براي تحصيل چنين معرفتي تنها يک روش مطمئن پيش رو دارد و آن, روش علم است روشي که بطور مستقيم, طبيعت را بوسيلة مشاهده و آزمايش مورد پرسش قرار ميدهد. نخستين پاسخ اين پرسشها اين است که گردش جهان بمقتضاي عقل است. وقايع و حوادث آن, منوط به بخت و اتفاق نيست, بلکه تابع قوانين است و در جهان امري بنام شبکة ترتّب حوادث و يا نقشة وقايع وجود دارد که رويدادها بموجب آن, سامان ميگيرند.
بنابرين با کشف و توصيف شبکة ترتب حوادث و يا نقشه وقايع _ که بمدد علوم فيزيک و رياضي, حاصل ميشود _ ميتوان تا حدودي حوادث را پيشبيني کرد وليکن ما بعنوان انسان نميتوانيم تنها به پيش بيني حوادث قانع باشيم؛ بلکه ما در جستجوي فهم و تبيين آنها نيز هستيم. از اينرو, ميتوانيم بگوييم: اگر در جهان شبکة ترتب حوادثي وجود دارد, پس مدبر کارگاهي هست که نقشه کش و نقشه نگار اين حوادث است حال ما ميخواهيم بدانيم اين کارگاه چيست و چرا اينگونه کار ميکند و طرز ديگري کار نميکند؟ در اينجا ما از مرز علم عبور ميکنيم و به فلسفه متوسل ميشويم در «آنجاييکه علم متوقف ميشود, فلسفه آغاز ميگردد».
لزوم وجود فلسفه در علم
همزمان با پيدايي نظريه هاي علمي، فلسفه ي علم نيز پا به عرصه ي وجود نهاد. هدف فلسفه ي علم سرو سامان دادن به بي نظمي هاي علم است. بر اين اساس فلسفه هاي متفاوت و گاهي متضاد براي علم بويژه فيزيک پديدار گشته و برخورد با اين فلسفه ها، الزاما با نرمش همراه نبوده است. کشفيات فيزيکي قرن بيستم، فلسفه ي علم را شديدا تحت تاثير قرارداد و ديدگاه هاي نوين فلسفي پا به عرصه ي وجود نهادند.
فلسفه توضيحي است براي بي نظمي طبيعي مجموعه اي از تجارب يا دانسته ها. بنابراين براي هر مجموعه اي از تجارب يا دانسته ها نظير ادبيات، هنر، علم فلسفه اي وجود دارد.
هرچند ممکن است بدون توجه به فلسفه ي يک دانش، آن را آموخت و به کار برد، اما درک عميق آن دانش بدون توجه به فلسفه اش امکان پذير نيست. در واقع بر عهده ي فلسفه ي علم است که حوزه ي فعاليتهاي يک دانش از جمله فيزيک، اهداف و اعتبار گزاره هاي آن را تعيين کند و روش به دست آوردن نتايج را توضيح دهد. اين فلسفه ي علم است که نشان مي دهد هدف علم، پاسخ به هر سئوالى نيست.
علم تنها مى تواند آنچه را كه متعلق به حوزه واقعيت هاى فيزيكى (آزمون هاى تجربى قابل سنجش) است، پاسخگو باشد. علم نمى تواند در مورد احكام ارزشى كه متعلق به حوزه اخلاق و پيامدهاى يك عمل است، نظرى ابراز دارد.
در فيزيک هيچ فلسفه اي غايت انديشه هاي فلسفي نيست و هرگاه فلسفه ي خاصي به چنين اعتباري برسد، با انديشمندان و مردم آن خواهد شد که در قرون وسطي شد. سياه ترين دوران زندگي انسان زماني بود که فلسفه و فيزيک ارسطويي از حمايت ديني برخوردار و غايت فلسفه ي علوم طبيعي قلمداد شد. در قرون وسطي گزاره هاي علمي، زماني معتبر بودند که با گزاره هاي پذيرفته شده ي قبلي سازگار بودند. پس آزمون گزاره هاي جديد عملي بيهوده شمرده مي شد و تنها سازگاري آنها با گزاره هاي قبلي کفايت مي کرد. علاوه بر آن بانيان گزاره هاي ناسازگار با مجازات رو به رومي شدند. آتش زدن برونو و محاکمه ي گاليله به همين دليل بود. بنابراين نتيجه ي آزمايشهاي گاليله پيش از آنکه يک تلاش علمي باشد، يک حرکت انقلابي براي سرنگوني يک نظام فکري حکومتي بر انديشه ي انسان بود.
فيزيک و بينش فلسفي در قرن بيستم
فيزيک مهمنرين عرصه تحولات علمى قرن بيستم را تشکيل مى داد. طرح فرضيه نسبيت در ابنداى اين قرن توسط آلبرت اينشتين معناى جديدى به علم فيزيک داد. ديگر زمان و مکان بعنوان دو موجود بيگانه از هم به حيات خود پايان دادند و ديوار چينى ايکه ماده و انرژى را از هم جدا مى کرد، فرو ريخت. فيزيک از اين طريق نگرش نوينى از دنياى بى نهايت بزرگ هاى نجوم و دنياى بى نهايت کوچک هاى اتم تدارک ديد.
مكانيك كوانتومى جديد مى گويد كه وضعيت هر دستگاهى از ذرات، كاملاً با تابع موج اش مشخص مى شود اما اين تابع موج، به جاى آنكه، همانند مكانيك كلاسيك محل و سرعت دقيق هر ذره را مشخص سازد، تنها احتمال وقوع ذره در محل هاى خاص، با سرعت هاى خاص را تعيين مى كند، به شرط آنكه اندازه گيرى هاى مناسب انجام گيرد. فيزيک بعنوان مثبت ترين رشته از علوم طبيعى نشان داد که حتى عمومي ترين قوانين آن هم، تنها در محدوديت معينى صدق مى کنند.
انتقال اطلاعات در ذرات اتمى سريعتر از نور است. اين پديده لزوم مدلى بهتر از نسبيت را آشکار ساخته است، چرا که نسبيت اساسأ اهميتى براى اطلاعات در مجموعه ى تشکيل دهنده ى جهان قائل نيست.
نسبيت درک جديدي از هندسه مطرح مى کند که مبانى جهان بينى بظاهر تغيير ناپذير ما را دگرگون مى سازد. يعني در حقيقت اين پيش فرض ها، خود در مجموعه اى از اعتقادات و استدلات فلسفى و علمى پيچيده مى باشند، که در شرايط بحرانى پوسته شان کنار رفته، و تحجر خود را نشان داده، و نياز به تکامل عاليتر را ضرورى مي سازند.بعنى درک ما از خصلت جهان، ساختمان جهان، مبدا و پايان جهان بصورت پيش فرضى ( گاه ناآگاهانه) در فعاليت هاى علمى ما جاى دارد. بر خلاف تصور تجربه گرايان، مطالعه اين مبانى بى مصرف نبوده، بلکه ممکن است که اسباب دگرگونى هاى بنيادى علوم را فراهم آورد.
تازه بيش از نسبيت مى بايست پيشرفت هاى بعدى در علم فيزيک يعنى نظريه هاي کوانتوم در فيزيک هسته اى را بررسى نمود. اين پيشرفت ها برخى از پايه اى ترين تصورات عقل سليم ما از جهان، نظير عليت را، زير سئوال کشيده اند. عليت که علت بر معلول تقدم دارد، و نه بر عکس.
در تجربه هاى عادى روزانه معمولأ عليت در رابطه با پديده هاى مادى درک مى شود. در حاليکه در مکانيک کوانتوم رابطه ي علت و معلول را بايد از طريق انتقال اطلاعات مورد بررسي قرار داد. بنابرابن اگر پديده هاى جهان ترکيبى از ماده، انرژى و اطلاعات تلقى شوند، در آنصورت عليت از زاويه يک خاصيت پديده مورد نظر ممکن است با عليت از زاويه خاصيت ديگر آن در نقطه مقابل هم قرار گيرد. در نتيجه ممکن است مجبور شويم که کل مفهوم متافيزيکى تقدم و تأخر را در چارچوب ديگرى مطرح کنيم.
فيزيک کوانتوم به ما آموخت که محدوديت مفاهيم علت و معلول درهر عرصه را نيز درک کنيم و با حدود اين "عمومى ترين" قانون طبيعت نيز آشنا شويم.
فلسفه در فيزيک کلاسيک
يکي از نتايج فلسفي فيزيک کلاسيک اين بود که يک دنياي عيني خارج از ذهن انسان وجود دارد و بر اين بنيان بود که وجود و رفتار فرايندهاي فيزيکي بستگي به مشاهده ي آنها ندارد و در واقع فرض بود که قوانيني مستقل از وجود بشر در دنياي خارجي وجود دارند که بشر قادر به ياد گرفتن آنان به وسيله ي علم فيزيک است به طوري که فيزيکدانان وظيفه ي فيزيک کلاسيک را توصيف نظم موجود در طبيعت، مستقل از نقش آزمايشگران آن، مي دانستند. اما با ورود مکانيک کوانتومي در ابتداي قرن بيستم مباني فلسفي فيزيک کلاسيک در هم مي ريزد و دانشمنداني چون بور، هايزنبرگ و پائولي و غيره که بنيانگذاران مکتب کپنهانگي هستند اين اصل را حکم مي کند که آنچه قابل مشاهده است واقعيت دارد و وراي آن واقعيتي ندارد. به اعتقاد اينان فيزيک تنها مي تواند ارتباطي بين پديده هاي قابل مشاهده و در دسترس برقرار کند و خارج از آن از عهده ي فيزيک ساقط است همچنين تنها مسائلي وجود دارند که با مکانيک کوانتومي قابل حل باشند يعني کوانتوم آخرين جاده در راه شناخت جهان است و اين مهم قدر مشترک تمام طرفداران اين مکتب مي باشد که فرماليزم رياضي نظريه ي کوانتوم را حرف آخر مي شمارند اما با اين همه باز طرفداران اين مکتب به چندين گروه اعتقادي زير مجموعه اي تقسيم مي شوند. يکي از تغييرات مهمي که در مکتب کپنهانگي توسط مکانيک کوانتومي ارائه شد اصل طرد موجبيت (دترمي نيسم) است. طبق اصل موجبيت هر حادثه علتي دارد در واقع همان اصل عليت عامه.
واژه ي عليت به معناي اطلاع دقيق از وضع فعلي سيستم براي پيش بيني آينده ي آن سيستم توسط قوانين ثابت جهان مي باشد. در ابتدا فيزيکدانان عليت را همسان با قانونمند بودن مي گرفتند که بعد از آن با وارد شدن قوانين رياضي عليت معناي بستگي تابعي نيز به خود گرفت اين اصل در قوانين مکانيک نيوتن کاملاً صادق بود اما با تکوين مکانيک کوانتوم طرفداران مکتب کپنهانگي، دترمينيسم را رد کردند چرا که به اعتقاد آنان براي پيش بيني آينده ي يک سيستم بايد مواضع و سرعتهاي فعلي اجزاي آن سيستم را بدانيم اما طبق اصل عدم قطعيت نمي توان هر دوي اينها را در يک لحظه تعيين کرد لذا آينده ي سيستم قابل پيش بيني نيست البته طرفداران اين مکتب اصل عليت را تنها در مواضع اتمي رد کردند چرا که اعتقاد داشتند اصل عليت از تجربه در قوانين ماکروسکوپي بدست آمده ولي در مورد اشياء خرد و ميکروسکوپي صادق نيست مانند «اکسنر» که تنهاعليت را درسطح ميکروسکوپي مي پذيرد ومعتقد است قوانين ماکروسکوپي، قوانين مطلق نيستند بلکه قوانين احتمال هستند بنابراين در آنها پيش بيني رويدادهاي فردي مشخص نيست البته در اين ميان "بور" حتي قبل از ظهور مکانيک کوانتومي نيز دترمينيسم را رد کرده بود او پيشنهاد کرد که «هر تغيير حالت يک اتم که در آن اتم از يک حالت ايستاده به حالت ايستاده ي ديگر مي رود بايد يک فرايند واحد به حساب آورده شود که قابل تشريح نيست در اينجا آنقدر از توصيف علّي دوريم که مي توان گفت هر اتم در حالت ايستاده مختار است به هر حالت ايستاده ي ديگر منتقل شود» به اين ترتيب بسياري از فيزيکدانان با پيروي از بور، هايزنبرگ و بورن و ... موجبيت را از دنياي اتمي طرد کردند به طوري که آثار طرد دترمينيسم را در فلسفه "پيرس" نيز مي توان ببينيم چرا که مي گويد طبيعت بر پايه ي شانس است و هر چه مشاهدات ما دقيق تر باشد انحراف از قوانين بيشتر است و همچنين «ويتگشتين» خرافات را چيزي جز اعتقاد به ارتباط علّي نمي داند و "هرمان ويل"در طي مقاله ي رابطه ي علي با روش آماري فيزيک ميگويد" آيا آمار صرفاً يک راه ميان بُر براي رسيدن به بعضي از نتايج علّي است يا حاکي از اين است که هيچ همبستگي علي در جهان حکمفرما نيست".
«پوزيتويسم»حاکم برذهن اکثر فيزيکدانان عصر ما نتيجه ي حاکميت مکتب کپنهانگي است به طوري که طرفداران «پوزيتويسم» نيز ايده ي واقعيت را کنار مي گذارند زيرا آن را قابل توصيف نمي دانند و بر اين اعتقادند که تنها چيزهايي که ما مي توانيم بدانيم مشاهدتمان و اعمالمان است به طوري که پائولي از طرفداران اين مکتب نوشت «تنها بايد کميت هايي را وارد فيزيک کردکه علي الاصول قابل مشاهده باشند». در مقابل دانشمندان بزرگي چون بوهم، انيشتين و دوبروي نيز به چشم مي خورند که به طور کامل مخالف مکتب کپنهانگي هستند چرا که بر اين اعتقادند که نظريه ها براي توصيف واقعيت فيزيکي کاربرد دارند و تنها ابزار محاسبه نيستند به طوري که انيشتين مي گويد« من علاقه اي به شناخت اين پديده يا آن پديده اين عنصر يا آن طيف عنصر ندارم من مي خواهم انديشه هاي خدا را بشناسم، بقيه جزئيات است.» او يکي از مخالفان بزرگ طرد عليت بود چرا که اين را اصلي مي دانست که جزء ضرورت است و از جمله صفاتي بود که او از مکانيک نيوتني نگه داشت و در طي نامه اي به مناسبت بيستمين سالگرد وفات نيوتن مي نويسد «اين تنها در نظريه ي کوانتوم است که روش ديفرانسيل نيوتن کفايت نمي کند و در واقع عليت اکيد معتبر نيست اما هنوز حرف آخر زده نشده است» آنچنان که وقتي متذکر شدند که عبور اتم از يک حالت به حالت ديگر تابع قوانين آماري است و در واقع اصل بقاي انرژي و اندازه حرکت را براي رويدادهاي بنيادي اتمي طرد کردند انيشتين در طي نامه اي به بورن نوشت «عقيده ي بور درباره ي تشعشع خيلي توجه مرا جلب کرد اما من نمي توانم عليت اکيد را ترک کنم بدون آنکه محکمتر از گذشته از آن دفاع کرده باشم براي من قابل تحمّل نيست که يک الکترون که تحت تأثير اشعه قرار گرفته است نه تنها زمان عبور بلکه جهت حرکتش را نيز خود اختيار کند در اين حالت من ترجيح مي دهم يک پنبه دوز يا يک کارمند قمارخانه باشم تا يک فيزيکدان» و در جايي ديگر مي گويد «البته ممکن است من در اشتباه باشم ولي اين حق را دارم که اشتباه کنم.» به اين ترتيب طرد موجبيت در دنياي اتمي باعث سرکوب کردن مخالفان نشد چرا که در اين ميان دانشمندان بزرگي وجود دارند که معتقدند نپذيرفتن اصل عليت در دنياي کوانتومي به دليل ناقص بودن توصيفات کوانتومي است. به قول والس گاردن«مطمئناً معقول است که غرايب کوانتومي را ناشي از توصيف ناقص بدانيم تا ويژگي هاي درک نکردني جهان مسلماً معقول تر است که فرض کنيم نظريه ي ما ناقص است تا آنکه استدلال کنيم که واقعيت عجيب و غريب است ما بايد مکانيک کوانتومي را به عنوان کاملترين نظريه ي موجود تلقي کنيم و در عين حال بکوشيم که نظريه اي بهتر و کامل تر از واقعيت ارائه دهيم» با اين همه اکثريت فيزيکدانان به پيروي از مکتب کپنهانگيِ فيزيک کوانتومي نظريات انيشتين و موافقين او را نپذيرفتند و گروهي به طور کامل عليت را مفهوم کلاسيک دانستند و گروه محتاط تر ديگر عليت را امري غير قابل اثبات پنداشتند. به طور کل روابط عدم قطعيت هايزنبرگ کليد اصلي براي طرد اصل عليت در دنياي کوانتوم بود به طوري که وقتي هايزنبرگ بي اعتباري قانون عليت را مطرح مي کند بورن پا را فراتر مي گذارد و تو خالي بودن اين قانون را حکم قرار مي دهد چرا که به اعتقاد او عليت در فيزيک اين است که اگر حالت يک سيستم بسته در يک لحظه معلوم باشدقوانين طبيعي حالت آن را در هر لحظه بعدي تعيين مي کند و اين جمله ي شرطي است که با اگر شروع مي شود که حاکي از بطلان قانون عليت نيست بلکه توخالي بودن آن را اثبات مي کند به اين منوال که قوانين طبيعت چنين هستند که تعيين دقيق حالت يک سيستم را در يک زمان ناميسر مي سازد پس قانون عليت به مفهوم معمولي، آن را مي توان رد کرد يا پذيرفت .
با اين مختصر مقدمه از اصل عليت و بررسي نظر مخالفان و موافقين اين اصل به بررسي اصل عليت ميرسيم.
اصل عليت
نتايج بنيادى نظريه هاى علمى به سرعت در ديگر حوزه هاى انديشه تأثير مى گذارد. به عنوان مثال اين ادعا زبانزد خاص و عام شده است كه مكانيك كوانتومى قانون عليت را نقض مى كند و بنابراين مى توان هر جا كه لازم شد عليت را به گوشه اى وانهيم. اين كه نظريه هاى علمى خود مشروط هستند و به هزارويك پيش فرض گفته و ناگفته وابسته هستند به كنار، آنچه اهميت دارد بدفهمى موضوعاتى است كه عميقاً توسط فلاسفه مورد بررسى قرار مى گيرند. موجبيت (Determinism) و عليت (Causation) نمونه هايى از اين مفاهيم هستند كه در قرن بيستم با ظهور مكانيك كوانتومى مورد توجه مردم قرار گرفتند و در ساير حوزه ها از تغيير آنها و تأثيرى كه فيزيك جديد بر آنها داشته است سوءبرداشت شده است، سوء برداشت هايى از فيزيك و شيمى گرفته تا ادبيات و هنر. به عنوان مثال جبر و اختيار مسأله اى است كه انديشه بشرى را از دوران باستان مورد چالش قرار داده است:اگر قوانين فيزيك تغيير ناپذير و محتوم هستند، پس همانقدر كه يك ساعت رفتارش جبرى است انسان نيز كه يك ماشين فيزيكى پيچيده است بايد رفتارش جبرى باشد(البته با اين پيش فرض كه رفتارهاى بشرى صرفاً ناشى از قوانين فيزيكى است). واين با اختيار و اراده آزاد در تقابل است. اما به نظر مى رسد كه يك راه حل براى ورود اختيار اين باشد كه قوانين فيزيك جبرى نباشند و اين چيزى بود كه حداقل به نظر مى رسيد توسط مكانيك كوانتومى حاصل شده است. به عنوان نمونه، كامپتون يكى از فيزيكدانان برجسته بعد از ظهور مكانيك كوانتومى مى نويسد: «ديگر قابل توجيه نيست كه قانون فيزيكى را به عنوان شاهدى عليه آزادى انسان به كار بريم. » و اين شد كه يك فيزيكدان ديگر ابايى از ديندار بودن نداشت. اما تمامى اين بدفهمى ها را مى توان به پاى يكى دانستن مفهوم«عليت» با «موجبيت» نوشت. دو مفهومى كه در فيزيك كلاسيك يكى پنداشته مى شدند و ناچاراً طرد يكى به طرد ديگرى مى انجامد. اما واقعيت اين است كه اين دو مفهوم كاملاً مستقل از هم هستند و بنابراين حتى اگر افراطى ترين تعبير از مكانيك كوانتومى به طرد موجبيت بينجامد، عليت را باقى خواهد گذاشت. در ادامه از اين صحبت مى شود كه معناى دقيق موجبيت چيست و چگونه در فيزيك كلاسيك با عليت گره مى خورد.
از جمله كسانى كه در دنياى كلاسيك به موجبيت مى پردازد پير لاپلاس، رياضيدان، فيزيكدان و فيلسوف فرانسوى است. وى اصل عليت عمومى را اين چنين بيان مى كند:«ميان رخدادهاى اكنون و رخدادهاى گذشته اتصال ژرفى وجود دارد، اتصالى كه بر اين اصل استوار است: چيزى نمى تواند بدون علتى كه مقدم بر آن باشد وجود داشته باشد» لاپلاس اين تعريف از عليت را وامدار نظرات لايب نيتس بود كه مى گفت همانقدر كه ?=?*? حتمى است، وقوع رخداد ها نيز قطعى خواهد بود. لاپلاس با توجه به اين بيان از عليت، موجبيت را چنين مى داند :«ما بايد حالت كنونى جهان را معلول حالت قبلى و علت حالت بعدى آن بدانيم. متفكرى كه تمامى نيروهاى مؤثر در طبيعت را در يك لحظه معين مى داند، و همچنين مكان لحظه اى تمامى اشياى جهان را مى داند قادر خواهد بود در يك فرمول، حركت بزرگترين اجسام تا كوچكترين اتم هاى اين جهان را درك كند، مشروط بر اين كه تفكر وى به اندازه كافى قادر باشد تا تمامى داده ها را تحليل كند؛ براى وى هيچ چيزى غير قطعى نخواهد بود و آينده مثل گذشته پيش چشمانش خواهد بود. » مشاهده مى كنيم كه لاپلاس نه تنها به وجود روابط على دقيق در جهان اشاره مى كند، بلكه بر پيش بينى پذيرى حالت هاى بعدى نيز صحه مى گذارد. مشروط بر اين كه آن كسى كه به پيش بينى مى پردازد از تمامى وضعيت ها در يك لحظه خاص و نيز تمامى قوانين حاكم بر عالم آگاهى داشته باشد. علاوه بر اين بايد از قواى محاسبه كنندگى نامحدودى بر خوردار باشد. چراكه حل معادلات فيزيك از پيچيدگى فراوانى برخوردار است و اغلب اوقات محاسباتى كه توسط هوش انسانى انجام مى شود تقريبى و ناقص است. بنابراين اگر اين را فرض كنيم كه «علل يكسان همواره معلول هاى يكسان را نتيجه مى دهند» موجبيت را با عليت يكى دانسته ايم. به همين دليل به اين بيان لاپلاس از موجبيت، موجبيت على گفته مى شود، علاوه براين كه حاوى موجبيت پيش بينى گرايانه نيز هست.
اما آنچه فيزيكدانان را وا مى داشت تا موجبيت را با عليت يكسان بدانند، شكل روابطى بود كه براى معادلات فيزيكى مى نوشتند. همانطور كه مى دانيم روابط موجود در فيزيك كلاسيك ، روابطى قطعى و معين هستند. به عنوان مثال در رابطه F=maاگر شما جرم يك جسم و شتاب وارد بر آن را بدانيد به صورت قطعى مى توانيد مقدار نيرو را محاسبه كنيد و به جرم مورد نظر نسبت دهيد. پس اين رابطه يك رابطه موجبيتى است. اما اين سؤال پيش مى آيد كه آيا نيرو علت شتاب گرفتن جسم است يا شتاب وارد بر جسم علت وارد آمدن نيرو است؟ همانطور كه مشاهده مى كنيم شكل رابطه اين را نشان نمى دهد. به همين دليل بهتر است روابط فيزيكى را بر حسب تغييرات بنويسيم. به عنوان نمونه در رابطه مذكور به جاى شتاب مى توان نسبت تغيير سرعت به تغيير زمان را نوشت. در اين صورت رابطه از حالت تقارن خارج مى شود و بر اين نكته دلالت مى كند كه نيرو علت تغيير سرعت و در نتيجه شتاب شده است. پس معادلات فيزيكى علاوه بر اين كه حكايت گر رابطه اى موجبيتى هستند، علت و معلول را نيز مشخص مى كنند. به همين دليل الگوى عليت در فيزيك كلاسيك به «الگوى تابعى» عليت معروف شده است، الگويى كه در مكانيك كوانتومى به «الگوى شرطى عليت» تغيير پيدا مى كند. اما ببينيم كه چرا مكانيك كوانتومى به طرد موجبيت مى انجامد. همانطور كه از نقل و قول لاپلاس فهميده مى شود اگر كسى مكان و سرعت ذره را در يك لحظه بداند مى تواند با توجه به نيروهاى حاكم بر ذره مكان و سرعت ذره را در تمامى لحظات بعدى بداند. مشكل در اين نكته قرار دارد كه براساس مكانيك كوانتومى نمى توان مكان و سرعت يك ذره را توأمان با هم دانست و اين عدم شناخت ناشى از كمبود اطلاعات ما نيست بلكه خود ذره اساساً در يك لحظه نمى تواند هم مكان قطعى داشته باشد و هم داراى سرعت مشخصى باشد. بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه موجبيت لاپلاسى در مورد جهان كوانتومى اعتبار ندارد. اين استدلالى كه آورده شد منسوب به هايزنبرگ است، كسى كه اصل عدم قطعيت اش حكايت گر اين واقعيت است كه يك ذره نمى تواند در يك لحظه بعضى از كميت ها را به صورت قطعى داشته باشد از جمله سرعت و مكان. استدلال مذكور مبتنى بر يك مغالطه است و نمى تواند معتبر باشد. چرا كه از نفى مقدم يك گزاره شرطى(عدم وجود مكان و سرعت در يك لحظه) نفى تالى (عدم شناخت مكان و سرعت در لحظات بعدى) را نتيجه گرفته است. دليل قوى تر براى نفى موجبيت در مكانيك كوانتومى وجود احتمالات در روابط كوانتومى است. در نظريه كوانتوم ديگر نمى توان گفت كه مقدار انرژى در لحظه بعدى فلان مقدار قطعى است. بلكه صرفاً مى توان گفت كه با فلان احتمال انرژى فلان مقدار است. از طرف پديد آورندگان نظريه اين احتمال ناشى از جهل ما نيست و على الاصول ناموجبيت در جهان حكمفرماست. هرچند اين نظر ميان فيزيكدانان و فلاسفه مورد چالش قرار گرفته است. اما نكته اصلى اينجاست كه با طرد موجبيت هنوز مى توان با عليت باور داشت. دليلى ندارد كه اگر در فيزيك كلاسيك به غلط موجبيت با عليت يكى پنداشته مى شود در فيزيك كوانتومى نيز اين دو مفهوم يكى باشند. بايد بازتعريفى از رابطه على كرد كه رخدادهاى كوانتومى را شامل رابطه على كند و اين چيزى است كه در فلسفه مكانيك كوانتومى به صورت جدى مورد پيگيرى قرار گرفته است.
آيا، مي توانيم به قبول شانس و نه علت به عنوان قانون متعالي جهان فيزيکي راضي باشيم. به اين سئوال جواب اينست که عليت به مفهوم درست آن حذف نمي شود بلکه تنها تعبير سنتي از آن که با دترمي سيسم (جبرگرايي ) تطبيق مي کند حذف ميشود…عليت در تعريف، اين اصل است که يک واقعيت فيزيکي بستگي به ديگري دارد و کاوش حقيقي کشف اين و ابستگي است و اين هنوز در مکانيک کوانتومي صادق است گرچه اشيا مورد مشاهده که براي آنها اين وابستگي ادعا مي شود متفاوتند، اينها احتمالات حوادث بنيادي هستند و نه خود حوادث فردي .
نكته پايانى اين است كه آيا يكى دانستن موجبيت با عليت در مكانيك كلاسيك موجه است؟ مى توان نشان داد كه در مكانيك كلاسيك نيز رابطه اى موجبيتى باشد ولى حكايت گر رابطه على نباشد و بالعكس. به عنوان مثال بسيارى از روابط فيزيك را نمى توان بر اساس تغييرات يكطرفه نوشت. مثلاً مى دانيم كه براساس را بطه گاز ها در دماى ثابت، اگر حجم يك گاز را دوبرابر كنيم فشار آن نصف مى شود. پرسش اين است كه آيا دو برابر شدن حجم علت كاهش فشار شده است يا كاهش فشار باعث بالارفتن حجم؟بنابراين برخى از روابط فيزيك كلاسيك نيز نمى توانند تمايزى ميان علت و معلول برقرار كنند.
واژه نامه
اصل موجبيت «دترمينيسم» (Determinism): اين تز که هر چه رخ مي دهد بوسيل? يک سلسله ضروري علّي تعيين مي شود. شکل خاصي از اين تز مي گويد که با دانستن حالت جهان در يک لحظه مي توان آينده آن را بطور دقيق پيش بيني کرد.
سنخيت بين علت و معلول (Same Cause, Same Effect): علل يکسان معلولات يکسان بدنبال دارند.
فيزيک کلاسيک (Classical Physics): فيزيک نظري رايج تا اوايل قرن بيستم، يعني فيزيک قبل از نسبيت و کوانتوم. فيزيک کلاسيک عمدتا بر مکانيک نيوتني ، نظري? ماکسول و ترموديناميک، مبتني بود.
فيزيک کوانتومي (Quantum Physics): منظور فيزيکي است که بر اساس نظري? کوانتوم بنا شده است.
مکانيک کوانتومي (QM): مکانيکي که جايگزين مکانيک نيوتني شد تا توصيفي دقيق از رفتار سيستم هاي اتمي و زير اتمي بدست دهد. در اين نظريه بعضي سوالات فقط جواب احتمالي دارند.
نسبيت (Relativity): نظري? بنيادي اينشتين دربار? فضا – زمان – گرانش.
پوزيتيويسم (Positivism): مکتبي که مي گويد علم صرفا با کميات قابل مشاهده سروکار دارد و هدف آن دادن نظمي به مشاهدات است بدون آنکه صحبتي از يک واقعيت زيربنايي شود.
پوزيتيويسم منطقي (Logical Positivism): مکتبي که در ده? 1920 بوسيل? اعضاي حلق? وين (شليک، کارناپ و ... ) بوجود آمد. اين گروه روي مسئل? معنا تمرکز کردند و اصل تحقيق پذيري را ارائه دادند که بر مبناي آن معيار معنا دار بودن يک گزاره غير تحليلي (يعني غير رياضي و غير منطقي) تحقيق پذيري تجربي است.
جمع آوري مطالب: شهره کارخانه يوسفي
انسان از آغاز پيدايي، در برابر دنياي پيرامون خويش به سوال نشست. از خود پرسيد تغيرات طبيعت چيست وناشي ازكدام عال يا عوامل است؟ چگونه ميتوان طبيعت را مسخر ساخت وآنها را مهار نمود ؟ چگونه ميتوان بر قوانين اجتماعي دست يافت و آن را به ميل و اراده خويش دگرگون نمود؟ اينها بسياري ديگر سوالهايي هستند كه انسانها در جستجوي پاسخ بدان بوده اند، چه سهيچ چيز سخت تر از ابهام نيست. شناخت (knowledg) حتي به صورت موقت آرامش بخش است و انديشيدن با ذات و سرشت انساني در انطباق است.در هر دو صورت دانشمندان شناخت يا همان معرفت را دانش مطلق وكامل بشري ميداند كه شامل هنر ، ادبيات ، عرفان ، فلسفه ، دين و علم مي باشد و علم اگر چه شاخه اي از شناخت بشري مي باشد ولي تمام و كمال معرفت بشري نيست بلكه فقط قسمتي از خلا هاي انسان زميني را پوشش ميدهد. بر اين اساس براي راهبرد هاي عملياتي خود نظر سازي مي كرد و از دل اين ايدئولوژي برنامه هاي سياسي، اقتصادي واجتماعي ،برنامه هاي عملياتي خود را در قالب دولت اجرا مي كردند مانند دولت كمونيستي از انگاره فكري ماركس پديدار ميشود ويا دولتهاي ليبراليستي از انگاره هاي فكري اقتصاد آزاد و نسبي گرايي معرفتي هويدا ميشود ، در هر صورت ما در اين مقاله سعي داريم به بررسي اجمالي مكاتب فكري فلسفه علم از بعد از رشد تفكر پوزيتيويستي تا عصر حاضر تفكرات پست مدرن بپردازيم.
الف) استقرا گرايي:
بر طبق استقرا گرايي علم با مشاهدات آغاز مي شود و هر گاه :
الف) تعداد گزاره هاي مشاهدتي كه اساس تصميم را تشكيل مي دهد.
ب) تحت شرايط متنوعي ايجاد شود
پ) گزاره مشاهدتي نقض آن پيدا نشود آنگاه ميتوان به گزاره اي كلي رسيد.
اين طريق رسيدن به گزاره كلي را برهان استقرايي يا استقرا ء مي گويند لازم به ذكر است كه علم هم نيازمند استقرا و برهان استقرايي و هم نياز مند قياس و برهان استقرايي مي باشد.علم به روايت استقرا گرايان بدين ترتيب است:
فرانسيبس بيكن به عنوان مهمترين صاحب نظر استقرا گرايي معتقد بود كه فلسفه به علت ابقاي روشهايكهنه به حال ركود و سستي در آمده است و فلسفه نيازمند روش نويني است كه بيش از گذشته مبتني بر استقرا و مشاهده عيني باشد.او اشكال كار را ناشي از پيروي از اصول قدما و به كار بستن قياس مي دانست و اشتباه فلاسفه يونان را در آن ميديد كه به نظر و بيشتر از مشاهده اهميت ميدادند.و به اين نكته توجه نداشتند كه فكر و انديشه بايد مددي بر مشاهده باشد نه جايگزين آن .استقرا گرايي از كارهاي اساسي پوزيتيوست ها ست و پوزيتيويست ها بر اساس استقرا به تاييد و اثبات نظريات خود مي پرداختند و براي آنها گزاره هاي مشاهدتي زياد دال بر تاييد تئوري آنها بود پوزيتيويسم يعني اثبات گرايي يعني اينكه هر چيزي كه به نظر آنها قابل اثبات بود واقعي است و غير آن محمل و بي معني است.
ب) ابطال گرايي وعقل گرايي انتقادي( كارل ريموند پوپر 1902-1994)
پوپر روشي را بنياد گذاشت كه به ابطال گرايي معروف است به نظز پوپر گزاره ها همگي با معني هستند و ما گزاره محمل نداريم .در بين گزاره ها تعدادي ابطال پذير(قابل ابطال) هستند و تعدادي غير قابل ابطال هستند. گزاره هاي ابطال پذير به نظر پوپر ، گزاره هاي علمي هستند و اين گزاره ها عمدتا گزاره هاي خبري هستند و نه شرطي، گزاره هاي غير علمي ابطال ناپزير هستند مثلا اگر گفته شود دماي هواي كلاس 23 درجه است گزاره علمي است زيرا قابل ابطال است ولي اگر گفته شود 150 موجود ماورايي در اين كلاس وجود دارد گزاره اي غير علمي است زيرا قابل ابطال نيست و ابطال ناپذير است.براي پوپر داور علم تجربه است نه منبع علم. ولي ميگويد از هركجا به گزاره رسيده باشيد مهم آنست از محك تجربه موفق بيرون آيد و حتي اگر موفق بيرون آيد موقتا پذيرفته مي شود نه دائمي .بنابراين تفاوت اثبات گرايي با ابطال گرايي آن است كه در استقرا گرايي هم منبع و داور علم تجربه است وقتي چيزي اثبات شد حكم قطعي است. ولي در ابطال گرايي پوپر فقط داور ،علم و تجربه است و پذيرش گزاره هاي علمي نيز موقتي است. بنابراين براي پوپر مقام گردآوري مهم نيست بلكه داوري حائز اهميت است .به نظر پوپر كل علم چيزي جز مجموعه اي از حدس ها و ابطالها نيست.
به نظر پوپر علم با مشاهده آغاز نمي گردد بلكه با مساله و دغدغه شروع ميشود كه آن را تئوري نور افكن مينامند.زيرا هر مساله به وسيله كشف اين نكته پديد مي آيد كه در پنداشتهاي ما چيزي نابسامان است .يكي از نقدهاي پوپر به اثبات گرايان اين است كه اساسا مشاهده ناب نداريم و مشاهدات ما مسبوق و مصبوغ به نظريه هستند به همين خاطر نميتواند علم با مشاهده آغاز شود.ديدگاه پوپر در مباحث سياسي-اجتماعي تحت عنوان عقل گرايي انتقادي است.
عقل گرايي انتقادي در واقع ديدگاه تغير شكل يافته اي از عقل گرايي سنتي است بدين معني كه بر خلاف عقل گرايي سنتي (تجربه گرايي) تفكر وروش اشتقاق قياسي را براي دست يابي به شناخت هسته اصلي نظريه شناخت خود ميداندبا اين تفاوت كه در عقل گرايي انتقادي تجربه نيز به عنوان وسيله اي براي تكذيب و ابطال تئوري ها و فرضيه ها حائز اهميت و مورد توجه است.
پ) پارادايم: (ساختار انقلابهاي علمي توماس كوهن)
توماس كوهن از جمله فيلسوفان علم است كه نظريه هاي علمي را داراي نوعي ساختار پيچيده ميداند و ، بر عوامل جامعه شناختي تاكيد دارد.كتاب او تحت عنوان "ساختار انقلاب هاي علمي" از كتابهاي اصلي فلسفه علم ميباشد(اين كتاب و توماس كوهن نزديكترين فيلسوف علم به جامعه شناسي محسوب ميشود). او براي تاريخ علم از واژه انقلاب استفاده مي كند و تاريخ علم را تاريخ انقلاب هاي علمي ميداند و معتقد است كه رشد علم، رشد انباشته اي (نگاه اثبات گرايي) نبوده است بلكه علم داراي رشد و پارادايمي و انقلابي بوده است.
پارادايم يعني اينكه فضايي اجتماعي همه نظريه و مسايل اجتماعي را تحت تاثير قرار ميدهد مانند اينكه در سال 2001 ميلادي در همه جهان تئوري گفتگوي تمدن ها حاكم شد .كوهن معتقد است كه براي انقلابات اجتماعي مراحلي وجود دارد كه براي براي علم نيز ميتوان قايل شد ، تصوير كوهن از شيوه پيشرفت عبارت است از :
مرحله پيش از علم مرحله اي است كه عالمان در آن مجموعه عالمان در جايي نتوانند به اجماع برسند. براي كوهن اجماع علم مهم است وقتي پارادايم مستقر ميشود. همان مرحله علم عادي است .
نگاه انباشته اي (اثبات گرايي) اين است كه علم به صورت مجموعه تكامل يافته در يك مسير و داراي انباشت ميشود كوهن معتقد است كه علم حاصل انباشت متفكران نيست بلكه انقلاب هاي علمي مي باشد.
ت) برنامه پژوهشي : (ايمره لاكاتوس)
لاكاتوس از جمله صاحب نظران است مانند كوهن معتقد است بايد نظريه ها را به مثابه يك ساختار در نظر گرفت، زيرا نظريه يك كل ساخت يافته است و بين مفاهيم آن را رابطه متقابل وجود دارد و اگر برخي از مفاهيم و اجرارا تغيير دهيم .نظريه به مثابه يك ساخت تغيير ميكند او معتقد بود كه آنچه را كه به عنوان نظريه ميگوييم بهتر است، برنامه پژوهشي بناميم .به نظر او برنامه پژوهشي هم يك رهنمود ابدي و هم تصويري از واقعيت است به نظر او يك برنامه پژوهشي داراي سه وجه است:
1- استخان بندي كه فرضهاي يا آگزيوم (اصول بديهي)بي چون و چرا قبول كرديم.
2- كمر بند محافظ فرضهاي فرعي و متغيري است كه ممكن است ابطال شوند.
3- پيش بيني هاي بديع كه به نظر پيش بيني بديع نداشته باشند باقي نمي ماند.
ث) آنارشيسم معرفت شناختي : (پل فايرا بند)
فايرابند را مي توان را ميتوان از جمله متفكران پسن مدرن دانست. كتاب او" 100 روش" مي باشد به نظر او هيچ كس از روشهايي كه براي علم معرفي شده اند كامياب نبوده اند و محدود ساختن انتخاب دانشمندان به روش شناسي هاي علم قابل نوجيه نيست. او ميگويد گويا مفروض گرفته ايم كه علم ديد از علم ارسطويي بد تر است در حاليكه ذره اي استدلال وجود ندارد وعلم جديد از انواع ديگر بر تر نيست در نتيجه در نظر او هركس بايد از تنايلات فردي خودش پيروي كند وكار خودش را انجام دهد مهمترين شعار پست مدرنها اين است كه همه چيز ممكن است مهمترين هدف متفكرين پست مدرن اين است كه از بت شدن علم در مدرنيته جلوگيري و اعتراض كند همچون متفكران مدرنيته بت شدن دين و الهيات مخالفت كرد.
دنياي سنتي خداي آن در آسمان ها بود در دنياي مدرنيته خداي آن عقل جمعي بر اساس تجربه و شهود و حس مي باشد و در دنياي پست مدرن خداي هر فرد مي باشد.
نویسنده: مهدی علاقبند
منابع مورد استفاده:
1- ساروخاني ،باقر،روشهايتحقيق در علوم اجتماعي ،جلد اول، انتشارات پژوهشگاه علوم انساني ،چاپ هفتم، تابستان 81
2- چالمز،آلن، چيستي علم،محمد مشايخي،انتشارات سهامي انتشار،چاپ دوم
نقل از مجله الکترونیکی فصل نو

عنوان اصلی: The TAO of Physics
نوشته: فریتوف کاپرا
ترجمه: حبیب الله دادفرما
ناشر: کیهان
تعداد صفحات: 328
شمارگان چاپ: 3000
قطع وزیری
بخشی از معرفی نویسنده کتاب به قلم ورنر هایزنبرگ:
دکتر کاپرا، فیزیکدان محقق، نظریه پرداز سیستمها، نویسنده، دانشیار و مدرسی است که استعدادی خاص در توضیح مفاهیم پیچیده فیزیک به زبان و در حد درک همگان دارد. او خواننده را با خود به مسافرت دلفریبی در جهان اتم و اجزای متشکله آن می برد. جهانی سحرانگیز که مسافر را به کاوش و پژوهش در اعماق خود و بررسی و تحقیق در فضای آکنده از راز و رمزش مفتون و مجذوب می سازد. از متن نوشته های او ، نه تنها تصویری از جهان مادی بگونه ماشینی با اعضای مفصل متجلی می شود بلکه چهره ای از یک کل با سازمانی همچون عضو زنده نمایان می شود...
فهرست مطالب:
عنوان
تاریخچه چاپ کتاب تائوی فیزیک
معرفی نویسنده کتاب
پیشگفتار
بخش اول - راه فیزیک
بخش دوم - راه تصوف شرقی
بخش سوم - همانندیها
تجدید نظری تازه در فیزیک
منابع و مآخذ
Between classical and quantum
Landsman, Nicolaas P. (2005) Between classical and quantum
The relationship between classical and quantum theory is of central importance to the philosophy of physics, and any interpretation of quantum mechanics has to clarify it. Our discussion of this relationship is partly historical and conceptual, but mostly technical and mathematically rigorous, including over 500 references. For example, we sketch how certain intuitive ideas of the founders of quantum theory have fared in the light of current mathematical knowledge. One such idea that has certainly stood the test of time is Heisenberg's `quantum-theoretical Umdeutung (reinterpretation) of classical observables', which lies at the basis of quantization theory. Similarly, Bohr's correspondence principle (in somewhat revised form) and Schroedinger's wave packets (or coherent states) continue to be of great importance in understanding classical behaviour from quantum mechanics. On the other hand, no consensus has been reached on the Copenhagen Interpretation, but in view of the parodies of it one typically finds in the literature we describe it in detail.
On the assumption that quantum mechanics is universal and complete, we discuss three ways in which classical physics has so far been believed to emerge from quantum physics, namely in the limit h -> 0 of small Planck's constant (in a finite system), in the limit N goes to infinity of a large system with $N$ degrees of freedom (at fixed h), and through decoherence and consistent histories. The first limit is closely related to modern quantization theory and microlocal analysis, whereas the second involves methods of C*-algebras and the concepts of superselection sectors and macroscopic observables. In these limits, the classical world does not emerge as a sharply defined objective reality, but rather as an approximate appearance relative to certain ``classical" states and observables. Decoherence subsequently clarifies the role of such states, in that they are ``einselected", i.e. robust against coupling to the environment. Furthermore, the nature of classical observables is elucidated by the fact that they typically define (approximately) consistent sets of histories.
This combination of ideas and techniques does not quite resolve the measurement problem, but it does make the point that classicality results from the elimination of certain states and observables from quantum theory.
Thus the classical world is not created by observation (as Heisenberg once claimed), but rather by the lack of it
:Full text available as
PDF - Requires a viewer, such as Adobe Acrobat Reader or other PDF viewer
لینک دانلود مقاله:
عنوان كتاب: پیدایش فلسفه علمی
عنوان اصلی: The rise of scientific philosophy
نوشته: هانس رایشنباخ
ترجمه: موسی اکرمی
ناشر: علمی و فرهنگی
تعداد صفحات: 402
ویرایش دوم
چاپ دوم: 1384
شابک: 964-445-742-0
شمارگان چاپ: 1000
قطع وزیری/جلد شومیز
درباره کتاب:
رایشنباخ، یکی از بزرگان فلسفه ی علم، در این کتاب درباره ی ریشه های فلسفه ی سنتی از یک سو، و نتایج به اصطلاح «فلسفه ی علمی نوین» از سوی دیگر سخن می گوید. به نظر وی فلسفه ی قدیمی و سنتی با طرح مسائل کاذب که از نظر علوم جدید پاسخی برای آن ها وجود ندارد، به بن بست رسیده است، و لذا فلسفه ای جدید باید بر مبنای دستاوردهای علمی تأسیس شود و بکوشد با اندیشه ی روشن، پرسش های واقعی درباره ی موضوعات کلی و نظری مطرح کند و در حوزه ی علمی به آن ها پاسخ گوید.
فهرست مطالب:
بخش نخست: ریشه های فلسفه ی نظری
فصل اول: پرسش
فصل دوم: جستجوی عمومیت و شبه تبیین
فصل سوم: جستجوی قطعیت و برداشت عقل گرایانه از شناخت
فصل چهارم: جستجوی دستورهای اخلاقی و توازی اخلاق و شناخت
فصل پنجم: رویکرد تجربه گرایانه: پیروزی و شکست
فصل ششم: سرشت دوگانه ی فیزیک کلاسیک: جنبه ی تجربی و جنبه ی عقلانی
بخش دوم: نتایج فلسفه ی علمی
فصل هفتم: خاستگاه فلسفه ی جدید
فصل هشتم: سرشت هندسه
فصل نهم: زمان چیست؟
فصل دهم: قوانین طبیعت
و..........
فصل هجدهم: مقایسه ای میان فلسفه ی قدیم و جدید
دانشگاه آزاد اسلامي واحد ورامين – پيشوا ، با هدف ایجاد تحرک علمی در میان اعضای هیات علمی و دانشجویان رشته فیزیک در نظر دارد تا با ياري خدا «نخستین همایش دانشجویی فیزیک» را در روز پنجشنبه، 17 آبان ماه 1386 در محل دانشگاه آزاد اسلامي واحد ورامين – پيشوا برگزار نمايند. لذا از كليه استادان، پژوهشگران و دانشجويان فعال در حوزه علم فیزیک ، دعوت به عمل مي آيد، مقاله(های) خود را که تا کنون در هیچ مجله یا همایشی چاپ و ارایه نشده باشد، حداكثر تا تاريخ 2/7/86 بر اساس اطلاعات مندرج در اين فراخوان به دبيرخانه همايش ارسال فرمايند.
اطلاعات بیشتر ...
در افكار ما (منظور عامة مردم هستند) دين مقوله اي است كه از آسمان براي راهنمايي ما آمده و علم چيزي است كه هوش و تفكر ناقص بشر آن را كشف مي كند؛ پس آيا مقوله اي كامل كه همان دين باشد با مقوله اي ناقص كه ساختة هوش بشري است با هم مترادف هستند ويا اينكه نه، در تقابل با هم قرار دارند. من قصد دارم اين قضيه را با طرح يك سوال پاسخ دهم اما قبل از پرداختن به سوال و جواب آن بايد به اين نكته اشاره كنم كه ما علم را نمي سازيم و يا بهتر بگويم كه علم ساختة هوش بشري نشري نيست بلكه بشر تنها به كشف روابط بين پديده ها مي پردازد و با كشف هر رابطه علم بشري كامل و كاملتر مي شود. پس ما فقط وسيله اي هستيم براي كشف روابط بين پديده ها و سازندة علم نيستيم. حتماً علوم ديگري وجود داردكه ما هنوز آنها را كشف نكرده ايم ، اما مقولة دين اصلاً و ابداً اين گونه نيست. دين كشف كردني نيست و يا كشف شدني نيست تعاليم دين به صورت كامل بيان شده و بايد به آن عمل كرد(به هر گونه كه راه آن وجود دارد).
اما سوال اصلي اين است كه:
آيا ضرورت دارد دين و علم با هم در تقابل باشند؟
هم علم و هم دين حدود و مرزهاي مخصوص به خود را دارند و هر يك از آنها ابعاد متفاوتي از وجود را مورد بررسي قرار مي دهند. علم فيزيك به بررسي جهاني مي پردازد كه مورد مطالعة دانشمندان قرار گرفته است و آنها تلاش مي كنند كه محدوده هاي آن را كشف كنند و بر اين باورند كه با انجام اين كار، حقيقت عيني را درمي يابند و با اين حس(حقيقت عيني) مي توانند جهان را به گونه اي بي طرفانه مورد تجزيه و تحليل قرار دهند. اما كشدن خط جدايي بين حقيقت عيني و حقيقت ذهني كاري غير ممكن است. همان گونه كه «آگوستين كنت» گفت: ايمان مقدمة فهم است و «آنسلم» گفت: من فهم را به منظور ايمان آوردن جستجو نمي كنم بلكه ايمان مي آورم تا بفهمم.
علم تنها مي تواند به طيف محدودي از مشكلات بپردازد اما بسياري از مشكلات زندگي در خارج از حوزة علم قرار دارد و اين مقوله در خو د ما به صورت موضوعي ذهني ، ريشه دوانده است كه ايمان و معنويت يكي از اين حوزه ها است.
از آنجا كه علم از لحاظ ارزشي خنثي است و دين پُر از ارزش است ما- انسان- به عنوان يك موجود معنوي ، نيازمند به دين هستيم، به دليل آنكه علم نمي تواند بنياني براي وجود ارزش اخلاقي و آزادي اختيار ارائه كند ؛ بنابراين دين در نزد انسان ضرورت پيدا مي كند. هم علم و هم دين از طريق ساختن فرضيه و الگو و آزمودن آنها مسير خود را طي مي كنند هر دو آن بخش از الگو را كه كارايي ندارند حذف كرده و آن بخش را كه كارايي دارند جدا مي كنند . تفاوتهايي كه در نحوة آزمودن الگوها در دين و علم وجود دارد ناشي از تفاوت حقيقت عيني(عملي) و حقيقت ذهني(ديني) مي باشد. البته در اينجا بايد يادآور شد كه منظور ساختن فرضيه و الگو و آزمودن آنها در دين همان تكامل هوش بشري است كه با رشد آن، خداوند دستورات و احكام خود را كامل و كامل تر نمود و توسط افراد برگزيدة خود به بشريت ارائه داد.
در پايان جمله اي از «رابرت جاسترو» را بيان مي كنم كه گفته:
دانشمندان از كوه هاي دانش صعود مي كنند و در آستانة رسيدن به قله ، هنگامي كه آخرين صخره ها را پشت سر مي گذارند و به بالاترين نقطه مي رسند عالمان الهيات كه از قرن ها پيش در آنجا سكني گزيده اند از آنها استقبال مي كنند.
نویسنده:نويد روهنده
انسان جزئی است از یک کل که ما آن را ((عالم)) می نامیم . جزئی که محدود به زمان و فضا است .
او خود افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه عالم تجربه می کند . که می توان آن را نوعی خطای باصره در خود آگاهیش دانست .
این خطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت به چند نفری که از همه به ما نزدیکترند محدود می کند .
وظیفه دشوار ما باید این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره عواطف خود را گسترش دهیم تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیباییهایش در بر گیرد .
هیچکس قادر نیست کاملاً به این هدف دست یابد اما تلاش برای نیل به آن خود بخشی از روند آزادی و شالوده ای برای امنیت درونی است .
آلبرت آینشتین
موضوع هستي نزد دكارت به صورت سيستماتيك بررسي نشده است. دكارت همه توجه خود را صرف فعاليت " من فكر مي كنم" یا که منبع ذهنی هستی میبا شد. درواقع چنين به نظر مي رسد كه متافيزيك به "خودشناسي" جابه جا شده است. بنابراين در معناي
واقعي كلمه متافيزيك نزد دكارت وجود ندارد. دكارت در كتابش با عنوان "تعمق هاي فلسفه نخستين" خود را داراي فلسفه تخستين معرفي مي كند. در زمان حيات دكارت اين كتاب با عنوان "تعمق هاي متافيزيك" منتشر شده بود.
متافيزيك نزد دكارت دانش عموم هستي آنطور كه هست -يعني طبق نظر ارسطو- نيست. اين دانش عمومي نزد دكارت عنوان فلسفه نخستين را دارد زيرا به شناخت همه آنچه درجه نخست را در فلسفه دارد مي يردازد. اين نظر دكارت از نظر دونس اسكات گرفته شده كه وي نيز متافيزيك را به نخستين موضوعات فلسفي مربوط مي دانست. نخستين تعمق نزد دكارت همان طور كه از عنوانش "از چيزهايي كه مي توان با شك حذف كرد" مشخص است با شك همراه است كه مشخص مي كند كه نمي توان به همه چيز شك داشت. زيرا اگر شك مي كنيم به دنبال قطعيتي هستيم كه بتوانيم بر مبناي آن فلسفه نخستين را يايه گذاري كنيم. بنابراين دكارت به دنبال شك مي رود تا براساس قطعيتي جديد فلسفه نخستين را يايه گذاري كند.
دكارت براي اين منمظور از شك سيستماتيك سخن به ميان مي آورد كه آن را به عنوان تعليق همه متافيزيك بتوان خواند. دكارت همه حدسياتي را كه در همه عمر به دست آورده و قطعيتي درباره شان ندارد مورد شك قرار مي دهد و سعي در برقرار كردن يايه و اساس محكم و ثابتي براي علوم دارد. يارمنيدس و افلاطون از حدسيات سخن به ميان آورده بودند و آن را به دانسته هاي حسي كه هنوز علم نيستند مربوط دانسته بودند. اساس شناخت نزد افلاطون همان ايده ها هستند.
همه متافيزيك در اميد به كنار گذاشتن اين فرضيات يي ريزي شده است و افلاطون براي كنار گذاشتن اين فرضيات از ايده ها سخن رانده است. از نظر دكارت شناخت روي اصولي ست كه قطعيتي ندارند . دكارت به جاي بررسي اين اصول شناخت به اطمينان يافتن درباره ترتيب اين اصول يرداخته است. سئوالي كه اينجا مطرح مي شود اين است كه چگونه مي توان از اصولي كه منبع همه قطعيت و اطمينان ماست مطمئن شد؟ نخستين تعمق در كتاب دكارت به جواب دادن به اين سئوال مربوط است.
دكارت براي اطمينان يافتن از اصول شناخت به شكي راديكال مي يردازد به اين معنا كه اين شك بايد به ريشه همه اطميناني كه قبلا داشته ايم برسد. طبق نظر دكارت براي از بين بردن همه حدسيات گذشته نيازي نيست كه نشان دهيم همگي آنها اشتباهند زيرا بررسي همه آنها به زماني نامحدود نياز دارد كه از توان ما خارج است. تنها كافي ست كه به ريشه دانش حمله كرد چرا كه وبراني يايه هاي دانش لزوما ويراني باقي ساختار آن را ناز شامل مي شود. دكارت مي گويد كه همه اين فرضيات از حسيات آمده است و حسيات مي تواند ما را بفريبد. از نظر او ممكن است شخصي را از دور تصور كنيم درحالي كه در واقع يك درخت باشد كه يك انسان. از نظر دكارت هرگز نبايد به آنچه ما را يك بار فريب داده دوباره اطمينان كرد. بنابراين يك بار براي هميشه حسيات را كنار مي نهيم.اما علاوه بر حسيات بسيار چيزهاي ديگر هم هست كه درباره شان شكي به خودمان راه نمي دهيم. دكارت دو علت را براي شك كردن نسبت به آنها لازم مي داند: ديوانگي و رويا. دكارت مي يرسد كه چه كسي مي تواند به ما اطمينان دهد كه از عقل بهره منديم و دچار ديوانگي نمي شويم؟ او درباره رويا نيز اين چنين استدلال مي كند كه زماني كه رويا مي بينيم از آنچه مي بينيم مطمئن هستيم. چه كسي مي تواند بگويد كه هميشه ما در رويا به سرنمي بريم؟ از نظر دكارت هيچ مشخصه اي كه بتواند با قطعيت رويا را از بيداري جدا كند وجود ندارد.
از نظر دكارت بايد درباره همه علومي كه به شناخت طبيعت مربوط است از جمله به فيزيك نجوم و يزشكي شك كرد كه به ما طرحي از واقعيت را نشان مي دهد. اما نوع ديگري از شناخت وجود دارد كه نمي توان به آن به آساني شك كرد كه عبارت از رياضيات منطق و هندسه است كه به جاي طرحي از واقيعت روابط ساده و مشخص را نشان مي دهد. چه در خواب باشيم و چه در بيداري چه عاقل چه ديوانه هميشه واضح و مشخص است كه دو به علاوه دو معادل چهار مي شود و مجموع زواياي يك مثلث 180درجه استآيا درباره اينها هم مي توان شك كرد؟
دكارت براي آن كه نشان دهد كه درباره شناخت نوع دوم هم مي توان شك كرد فرض خدايي را مطرح مي كند كه مي تواند ما را به اشتباه بيندازد. در اين بخش از كتاب دكارت خدايي را در نظر مي گيرد كه به همه كار تواناست. اما از لفظ فريبنده باذكاوت كه در بخش ديگر كتابش استفاده كرده در اينجا استفاده نمي كند. از نظر دكارت چنين خدايي كه به همه كار تواناست قادر است ما را به اشتباه بيندازد. در چنين شرايطي حتي مي توان به اصول رياضيات هم شك كرد. دكارت نتيجه مي گيرد كه از همه اصولي كه دانش او بر يايه آن قرار گرفته اطميناني نيست و هيچ نوع شناختي نمي تواند مقابل اين شك راديكال مقاومت كند. بنابراين چگونه مي توان قطعيتي ييدا كرد؟ دكارت در تعمق دوم به بررسي هستي مي يردازد كه در فكر جاي دارد. قطعيت هستي در قطعيت فكر جاي دارد كه از ضمير يا خود يا به عبارت ديگر از فكردرباره فكر برمي خيزد.
تعمق دوم دكارت فرداي همان روز كه تعمق نخست رخ داده با شك همراه است. آيا اين شك مشخصه تمايل به داشتن قطعيت نيست؟ دكارت در ادامه راه تعمق نخست به شك ادامه مي دهد و بنابر گفته خود به دنبال قطعيتي ست كه جوابگوي اين شك باشد يا او را به اين نتيجه برساند كه هيچ قطعيتي در جهان وجود ندارد. اين نوع شك گرايي به شك گرايي راديكال موسوم است كه طبق آن هيچ قطعيتي در جهان وجود ندارد. اين ديدگاه در يونان باستان هم وجود داشت و يك قرن قبل از دكارت توسط ميشل دي مونتني احيا شده بود. شك گرايي راديكال بر مبناي اين يارادوكس است كه هيچ چيز قطعي نيست و اين كه هيچ چيز قطعي نيست قطعي ست. اگر تنها قطعيت درباره شك گرايي ست در اين صورت علمي وجود نخواهد داشت. راه حلي كه دكارت پيشنهاد مي كند از نوع كمي است يعني بايد يك قطعيت ييدا كرد. دكارت راه حل خود را از نوع راه حلي مي داند كه ارشميدس يافته بود. ارشميدس يراي قرار دادن زمين و جابه جا كردن آن به نقطه ديگر تنها يك اهرم خواسته بود. دكارت مي گويد كه وي نيز تنها به دنبال يك چيز براي رسيدن يه قطعيت است.اين نخستين بار نيست كه متافيزيك از مدل هندسي بهره مي گيرد.
افلاطون نيز قبلا از اين مدل براي رها شدن از حدسيات بهره گرفته بود.دكارت تنها به دنبال دانش قطعي نيست چرا كه رياضيات نمونه آن است بلكه او به دنبال دانشي ست كه هرگز نتوان قطعيتش را تغيير داد و دكارت براي اين منظور از فرضيه فريبكار باذكاوت بهره مي گيرد. طبق نظر او بايد چيزي را يافت كه غير قابل شك و اطمينان بخش باشد. دكارت اين قطعيت را به شكي كه آن را به دست دهد و به طور دقيق تر به هستي كسي كه شك مي كند و فكر مي كند مربوط مي كند.هستي كسي كه فكر مي كند نقش اساسي در استدلال دكارت برعهده مي گيرد: با حذف همه انچه درجهان وجود دارد دكارت به نخستين قطعيت هستي يعني قطعيت هستي فكر مي رسد. او نتيجه مي گيرد كه اگر به جيزي فكر كند بدون شك وجود داشته است كه فكر كرده است.
نخستين قطعيت نزد دكارت فعل وجود دارد با زمان ماضي استمراري ست و استمرار در زمان را نشان مي دهد: "وجود داشتم اگر به چيزي فكر كرده ام". دكارت فرض وجود فريبكار با ذكاوت كه او را به اين نتيجه گيري رسانده دوباره مطرح مي كند و به اين فرض جواب منفي مي دهد. از نظر او تا زماني كه وي به چيزي بودن فكر مي كند فريبكار با ذكاوت او را فريب نخواهد داد. دكارت نتيجه مي گيرد كه عبارت "وجود دارم" هر زماني كه او آن را مي گيد يا در روحش درك مي كند وجود واقعي دارد. اين ارتباط بين وجود و فكر است كه دكارت در نظر مي گيرد
اين نخستين قطعيت فكر است كه مي تواند به همه چيز غير از خودش –به طور دقيق تر بگوييم به اين كه هست- شك كند (يعني به اين شك كند كه ممكن است اشتباه كرده باشد). نخستين قطعيت دكارت از نوع اونتولوژي ياهستي شناختي ست. همانطور كه مريون دكارت شناس معروف تاييد مي كند اين قطعيت وجود داشتن من تاييدي بر قطعيت وجود داشتن ديگري ست كه مي تواند من را به اشتباه بيندازد. دكارت مي گويد: "من همچنين هستم اگر او من را به اشتباه بيندازد و آنقدر كه مي تواند من را به اشتباه بيندازد او هرگز نخواهد توانست كه من هيچ چيزي نباشم تا زماني كه من فكر خواهم كرد كه چيزي هستم.”
نخستين قطعيت دكارت كه درباره وجود داشتن وجود است به سئوال او درباره ذات منجر مي شود. دكارت مي يرسد: مي دانم كه هستم و فكر مي كنم اما هستم به واقع چه معني مي دهد؟چه كسي واقعا وجود دارد وقتي مي گويم كه هستم؟ من كه هستم؟ دكارت بار ديگر از فرض وجود فريبكار با ذكاوت بهره مي گيرد و مطرح مي كند كه درباره همه چيز از جمله امور جسماني و برخي فعاليت هاي روحي از جمله حس كردن اين فرض فريبكار با ذكاوت وجود دارد اما فعاليتي هست كه نمي تواند از من جدا شود كه همان فكر كردن است. زيرا از نظر دكارت فكر كردن به ضمير تعلق دارد و نمي تواند از آن جدا شود.
دكارت استدلال مي كند كه اگر من به عنوان موجودي فكركننده اصل همه افكارم هستم من نمي توانم علت اين ايده نامحدود باشم زيرا من خودم موجودي محدود هستم (كه مي تواند شك كند يا به اشتباه بيفتد). آنچه كامل تراست نمي تواند وابسته به چيزي باشد كه كمتر كامل است. بنابراين ايده نامحدود نمي تواند از من كه موجودي محدود هستم به دست آمده باشد. اين ايده نمي تواند از عدم به وجود آمده باشد و فقط مي تواند از خود خدا حاصل شده باشد. يس خدا علت ايده خود در من است.
يعني اگر علت اين ايده من نيستم يس وجود ديگري لازم است كه علت اين ايده در من است. دكارت نتيجه مي گيرد كه من در جهان تنها نيستم و خدا نيز با من هست. اطمينان از اصل عمومي از اين يس قابل حصول است. خدا كه وجود دارد و نامحدود است بايد كامل باشد و از آنجايي كه به اشتباه انداختن از وجود نقص است و چون در خدا نقصي نيست يس خدا به اشتباه نمي اندازد. يس خدا اطمينان دهنده واقعيت مشاهدات واضح و آشكار ما از جمله علوم است. دكارت نتيجه مي گيرد كه علم بي خدا غير قابل فكر است. از نظر دكارت علت الوهي اصل همه هستي ست. در اينجا هستي شناختي دكارت از متافيزيك دو تعمق اول و دوم او كه بود متفاوت است. درواقع متافيزيك دكارت در اين قسمت از نوع فكري نيست بلكه از نوع علتي ست و بر يايه علت هستي يعني خدا بنا شده است. عبارت ديگر متافيزيك علتي دكارت به تاييد متافيزيك فكري او مي پردازد. ايراد بزرگ متافيزيك دكارت در عقل گرايي بيش از حد اوست به گونه اي كه فلسفه غرب از آن به عنوان دگم ياد مي كند.
بعدها فيلسوفاني از جمله جان لاك و ديويد هيوم به ديدگاه حس گرايي يرداختند و عقل گرايي محض را كه از افلاطون به دكارت به ارث رسيده بود زير سئوال بردند اين كه يك نوع متافيزك خاص مبناي متافيزيك ديگر باشد در ديگاه دكارت جالب است و در متافيزيك قبل از او ديده نشده است. مي توان به جاي مبنا فرار دادن عقل اصول ديگري را براي متافيزيك جستجو و پيدا كرد.
=========================================
منابع:
J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986.
R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641.
http://philosophers.atspace.com/t_descart.htm
http://www.hupaa.com
http://www.falsafeh.com
Metaphysique/aristote/Edition Folio/Paris/1998
Les écoles présocratiques, Jean-Paul Dumont, Edition Gallimard, Paris, 1991
جمهور افلاطون، انتشارات علمي فرهنگي، تهران،1381
تهيه وتنظيم: ليلا صباغ وبهاره کورش اکمل
ارسطو شاگرد افلاطون در كتاب خود "متافيزيك" به بررسي هستي همانطور كه هست پرداخته است. او در اين كتاب از افلا طون انتقاد كرده كه وي نه به مفهوم هستي پرداخته و نه به علت هستي. ارسطو در اين كتاب، طبيعت را هر آن چه اصل حركت و سكونش را داراست مي داندبررسي ثبات و نهايت از ديگرموضوعات هستي را نفي مي کردند. Eleate مطرح شده در اين كتاب است. ارسطو به اين اشاره مي كند كه انديشمندان هراكليت ديگر فيلسوف يوناني حركت را در نظر گرفته بود و افلاطون ثبات در ايده را مطرح كرده بود. ارسطو انتقاد مي كند كه افلاطون حركت را به عنوان علت تغيير در هستي قبول نداشت و از نظر ارسطو، ثبات در ديدگاه پارمنيدس يك پرسپكتيو شوم براي فيزيك است.
ارسطو 4 علت براي هستي قائل بود:
1) ماده: كه به سوبسترا تعبير مي شود (هراكليت، آتش را منبع هستي مي دانست چرا كه در اجسام نفوذ مي كند وعمق آنها را نشان مي دهد اما آناكسيمن، باد و تالس، آب را علت هستي و نخستين ماده پديد آورنده هستي مي دانستند) و نيز به گونه ذهني قابل تعبير است (افلاطون آن را به 3 نوع هستي: ايده ها، كپي آنها و ماده تقسيم كرده بود.)
2) حركت: ارسطو حركت را دومين علت هستي مي دانست
3) ايده يا فرم: ارسطو ايده يا فرم را سومين علت هستي مي دانست
4)علت چرايي: كه همان هدف از وجود هر شيئ و يديده است. به عنوان مثال، وجود برگها در درختان به دليل محافظت از ميوه هاست. اين دورنمايي در ديدگاه آناكساگور (ديگر فيلسوف يوناني كه هوش و فكر را علت هستي مي دانست) و افلاطون نيز ديده مي شود.
ارسطو متافيزيك را به عنوان دانش بررسي هستي براي بشر ممكن مي دانست. او هر دانشي را در حوزه مربوط به ويژگيهاي خودش مطرح كرد كه بررسي گونه ها، ويژگيها و تقسيم بندي ها را در بر مي گيرد ولي هستي اين طور نيست وگرنه ويژگيهايي ييدا مي كرد كه او را از گونه هاي ديگر جدا مي كرد درحالي كه هستي همه چيز را در بر مي گيرد.
ارسطو 3 نوع دانش قائل بود: فيزيك، رياضي و تئولوژي يا دانش اوليه. او فيزيك را به اجسام متحرك و جدا نشدني از ماده نسبت مي داد. رياضي را به هستي غير متحرك و جدانشدني از ماده يعني غير مستقل از ماده مربوط مي كرد و دانش اوليه را مختص هستي غير متحرك و جدا شده از ماده مي دانست. از نظر او، اگر هستي فقط در اجسام متحرك بود، دانش اوليه به فيزيك مربوط مي شد اما چون هستي فقط در اجسام متحرك نيست يس دانش اوليه به فيزيك مربوط نمي شود بلكه جوهر يا ذات هستي و ويژگيهاي مربوط به آن را در بر مي گيرد. او دانش اوليه را جهاني و كلي مي دانست.دانش اوليه يا تئولوژي و به تعبير ديگر فلسفه اوليه همان "شناخت مبدا هستي و همه هستي ست كه از آن ناشي شده" يس در دو شاخه قابل بررسي ست. هستي شناسي به عنوان دانش فقط به شناخت خدا مربوط نيست بلكه انسان، تاريخ، زبان و هر آن چه مربوط به ويژگيهاي مشترك تجربيات ماست را نيز شامل مي شود.
ارسطو 4 معني براي هستي قائل بود:
1) هستي تصادفي كه مستقل از ماده نيست،
2) مقوله ها كه ارسطو 10 مقوله قائل بود: ذات، كيفيت، كميت، نسبت، مكان، زمان، عمل، موقعيت، ميل، مالكيت،
3) توانايي كه اين نظر ارسطو جوابي به غير متحرك بودن هستي در متافيزيك پارمنيدس است،
4) هستي واقعي كه به "هست"و "واقعي هست" نيز تعبير مي شود و نوعي تاييد براي هستي است.
بحث ارسطو درباره هستي به متافيزيك حركت اجرام آسماني برمي گردد كه حركتي دوراني و مداوم دارند. ارسطو شروعي براي اين حركت قائل نيست اما به نظر او اين حركت پاياني دارد. او علت اين حركت را وجود يك موتور يا حركت دهنده اوليه مي داند كه خودش حركتي ندارد وگرنه براي حركتش بايد دنبال اصل ديگري گشت. از نظر ارسطو، تبعيت هستي از چند حركت دهنده ممكن نيست اگر چه او در بخش ديگري از كتابش به ناچار به چند حركت دهنده اشاره مي كند كه غير متحركند و باعث حركت كل هستي هستند
در نقد فلسفه ارسطو لازم است به چند نكته مهم بيردازم
1) ارسطو علت هستي را به چهار علت تقسيم كرده: ماده، حركت، ايده يا فرم و علت چرايي. بايد توجه داشت كه اين چهار علت جدا از هم نيستند بلكه با همند. به عنوان مثال، علت چرايي يا هدف از وجود اجسام و يديده ها را نمي توان جدا از حركتشان در نظر گرفت چرا كه هدف از وجود بدون حركت معني نمي دهد.
2) هستي تصادفي، مقوله ها، توانايي و هستي واقعي كه ارسطو از آنها به معاني هستي تعبير مي كند، در واقع جدا از هم نيستند بلكه با همند و يكي بدون ديگري معني نمي دهد.
3) ارسطو فيزيك را به اجسام متحرك و جدا نشدني از ماده نسبت مي داد. اين نظريه اشكال دارد، چرا كه دانش فيزيك تنها محدود به شناخت اجسام متحرك نيست و اجسام غير متحرك نظير جامدات را نيز شامل مي شود. اين كه ارسطو جامدات را متحرك بداند غير ممكن است چرا كه در زمان او تنها نظريه اتمي دموكريت رايج بود كه اتمها را از اجزاء تشكيل دهنده ماده مي دانستند اما الكترونها را به عنوان جزء تشكيل دهنده اتم نمي شناختند در حالي كه امروزه مي دانيم الكترونها در جامدات حركت دارند و جامدات در ذات خود متحركند اما در زمان ارسطو، جامدات را غير متحرك مي دانستند و محدود كردن دانش فيزيك به اجسام متحرك در نظريه ارسطو به معناي حذف جامدات از مقوله فيزيك است مگر آنكه جامدات را نه در حال سكون بلكه در حال حركت توسط عامل حركت دهنده اي در نظر بگيريم.
4) ارسطو به حركت دهنده اوليه به عنوان علت هستي اشاره كرده اما آن را توضيح نداده و فقط به اين مورد يرداخته كه حركت دهنده اوليه عمل مي كند و عمل او فكر است. اين نظر بسيار ابتدايي ست و مفهوم اين حركت دهنده اوليه به صورت عميق تر در متافيزيك ارسطو نيامده است.
================================
منابع:
J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986.
R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641.
http://philosophers.atspace.com/t_descart.htm
http://www.hupaa.com
http://www.falsafeh.com
Metaphysique/aristote/Edition Folio/Paris/1998
Les écoles présocratiques, Jean-Paul Dumont, Edition Gallimard, Paris, 1991
جمهور افلاطون، انتشارات علمي فرهنگي، تهران،1381
تهيه وتنظيم: ليلا صباغ وبهاره کورش اکمل
پارمنيدس
پارمنيدس نخستين كسي ست كه درباره متافيزيك بحث كرده است. اين فيلسوف در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح مي زيسته است. پارمنيدس را "پدر متافيزيك" مي دانند اگرچه وي واژه متافيزيك را به كار نبرد و اين واژه براي نخستين بار توسط آندرونيكوس دو رودس يك قرن قبل از ميلاد مسيح به كار برده شد. پارمنيدس در اثرش با نام "درباره طبيعت" به شرح شهودي كه درباره هستي برايش ييش آمده بود يرداخت و توضيح داد كه در يك ارابه با استقبال فرشتگان به درهاي عدالت رسيد. فرشتگان درها را برايش باز كردند و او با ارابه در جاده اي روانه شد و فرشته اي برايش از سه راه سخن گفت:
1) راه نخست راه واقعيت هستي ست كه مخصوص خداست و بشر به آن راه ندارد.
2) راه دوم راه حدسيات است كه ظواهر را تشكيل مي دهد و بشر در اين راه گام مي نهد .
3) راه سوم راه حدسياتي ست كه به واقعيت شباهت دارند.
طبق نظر پارمنيدس، هستي يا وجود پايدار است و تغيير و دگرگوني بر آن راه ندارد. تشكيل و نابودي هم از مواردي ست كه براي هستي غير ممكن است چرا كه هستي هميشه بوده، هست و خواهد بود و نمي تواند از عدم به وجود آمده باشد. در عين حال، براي هستي نمي توان نابودي قائل شد. هر آنچه كه بشر مي گويد، ظواهر را تشكيل مي دهد و واقعيت جز اين است.
پارمنيدس "واحد سه گانه": هستي، فكر و سخن را مطرح كرد و معتقد بود كه اين سه با همند. به نظر او، حدسيات و حرفهاي توخالي از عدم است و بايد از آنها اجتناب كرد. پارمنيدس اين جمله معروف را گفته كه: "وجود دارد يا وجود ندارد". او هستي و عدم را با هم تعريف كرده است. هستي طبق نظر او ذهني نيست چرا كه او جهان را به شكل كروي در نظر گرفت.
در تعريف پارمنيدس از هستي، "جدايي متافيزيكي" وجود ندارد. او صرفا دو سطح براي حرف و فكر در نظر گرفته و آنها را از هم جدا كرده است. او بين درجه واقعيت (يا فكر) يعني دانش و حدسيات فرق قائل شده و اين دو را از هم جدا كرده است.
قبل از آن كه به نظريات افلاطون بپردازم، لازم است ديدگاه پارمنيدس درباره هستي را نقد كنم.
1) پارمنيدس شناخت واقعيت را از انسان سلب كرده و تكليف خود و ديگر فلاسفه را يك سره روشن كرده است! او اين راه را كه همان راه اول ييشنهادي فرشته به اوست از توان انسان خارج مي دانست.
2) پارمنيدس جهان متافيزيكي را تقسيم بندي نكرد و ديدگاه او ساده ترين و ابتدايي ترين ديدگاه ممكن در اين زمينه است. چرا كه آنچه به عقل مربوط است از حسيات جداست و مي توان آنها را جداگانه بررسي كرد. اين موردي ست كه وي به آن نپرداخته است.
3) پارمنيدس هستي را بدون تغيير و هرگونه تغيير در هستي را غير واقعي مي داند. او زمان را از هستي حذف مي كند. حذف زمان يكي از اشكالات اساسي در متافيزيك پارمنيدس است.
4) در جمله معروفش: "وجود دارد يا وجود ندارد"، پارمنيدس دو گزاره "وجود دارد" و "وجود ندارد" را با هم آورده است. آوردن اين دو گزاره با هم باعث شده كه جمله پارمنيدس همواره درست باشد. چرا كه يا چيزي وجود دارد يا وجود ندارد و مورد سومي نمي توان برايش قائل شد. در حالي كه بايد اين دو گزاره را جدا از هم در نظر گرفت و وجود را از عدم جدا كرد. اين مورد در فلسفه به گزاره سوفيسم معروف است.
افلاطون
افلاطون در كتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيك يرداخته است. او همانند پارمنيدس، هستي را موضوع شايسته بررسي در فلسفه مي دانست. افلاطون همانند پارمنيدس معتقد بود كه هستي پايدار است و تغيير نمي كند.او در اين موارد با يارمنيدس اختلاف نظر داشت:
1)واقعيت هستي را مي توان با عقل (و نه با حسيات) درك كرد و شناخت بايد به آنچه به عقل مربوط است و نيز به حسيات تقسيم شود.
2)هستي جهان ايده ها را تشكيل مي دهد. ايده در نظر افلاطون همان فرم يا شكل مشترك اجسام است. ما از اجسامي كه داراي فرمها و شكلهاي مختلف هستند، ايده اي ذهني داريم.به عنوان مثال، سگها به شكلها و اندازه هاي مختلف وجود دارند اما ايده ما از "سگ" يكي ست و آن شكلي ست كه در بين سگها مشترك است و گونه سگها را تشكيل مي دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستي است.
افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريك از اين دو را به دو بخش تقسيم كرد:
1) شناختي كه در حد حدسيات باقي مي ماند و جهان حسيات را شامل مي شود
1.1- اجسام (كه از طريق حسيات شناخته مي شوند).
1.2- تصاوير
2) شناختي كه به دانش ختم مي شود و جهان ذهني را شامل مي شود.
2.1- فرضيه هاي رياضي
2.2- ايده ها.
از نظر افلاطون، فرضيه هاي رياضي نخستين بخش از جهان هستي هستند كه از طريق ذهن شناخته مي شوند و ايده هايي كه ما از اجسام داريم بخش دوم اين جهان هستي را تشكيل مي دهند.
از نظر او، شناختي كه به فرضيات خلاصه شود دانش واقعي را نمي سازد بلكه براي شكل گيري دانش به اصول برتري كه به ايده ها مربوط است بايد رجوع كرد. افلاطون براي جهان ايده ها اصلي در نظر مي گيرد كه همانا "اصل نيكي" ست. او اين اصل را اصل نظم در هستي مي داند. در عين حال، ايده نيكي كه او مطرح مي كند مي تواند وراي مفهوم هستي مطرح شود. او اشاره اي به اين كه اين ايده را چگونه بايد دريافت كرد نمي كند. مي توان اين طور در نظر گرفت كه ايده نيكي كه افلاطون مطرح كرده، از طريق شهودي قابل درك و دريافت است.افلاطون دو مدل ارائه مي كند كه مي توان آنها را "اصل استعلايي" ناميد: ايده نيكي و كار يديد آورنده. از نظر او، يديد آورنده هنگام تشكيل جهان ايده هاي ابدي را به وجود آورد. افلاطون دو اصل را در متافيزيك خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگي نامشخص (تعيين نشده). اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح كرده بودند. از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالي كه دوگانگي در آنها مربوط به ماده مي باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا كه وحدت يا يگانگي وجه مشترك هر ايده است و طبق آن، هر جسم مي تواند خودش باشد و همان گونه كه هست شناخته شود. دوگانگي كه دومين اصل در متافيزيك افلاطوني ست را مي توان در تقسيم بندي جهان ذهني از جهان حسي در نظر گرفت. اين دو كاملا از هم جدا نيستند بلكه با همند.
دوگانگي بر جهان حسيات حكمفرماست در حالي كه وحدانيت خاص دنياي ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالي كه اصل دوگانگي مربوط به بي نظمي ست. دو اصل، در تضاد با هم ولي مكمل يكديگرند. ايرادي كه بر متافيزيك افلاطوني مي توان گرفت اين است كه افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر مي گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهاني جدا از ما و همان شكل هاي مشترك اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايي دور كرد.
منابع:
J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986.
R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641.
http://philosophers.atspace.com/t_descart.htm
http://www.hupaa.com
http://www.falsafeh.com
Metaphysique/aristote/Edition Folio/Paris/1998
Les écoles présocratiques, Jean-Paul Dumont, Edition Gallimard, Paris, 1991
جمهور افلاطون، انتشارات علمي فرهنگي، تهران،1381
تهیه وتنظیم: ليلا صباغ وبهاره کورش اکمل
مقدمه
در فوائد فلسفه
در فلسفه لذتي وجود دارد ؛ حتي در سراب بيابانهاي علم مابعدالطبيعه جذب و كششي هست. هر طالب علمي اين معني را تا هنگامي كه ضروريات قاطع حيات مادي او را از مقام بلد انديشه به سرزمين پست مبارزه اقتصادي فرو نياورده است ، درك ميكند. اغلب ما در بهار عمر خويش روزهاي طلايي را گذراندهايم كه در آن معني قول افلاطون را كه « فلسفه لذتي گرامي است » درك كردهايم ، در آن روزها عشق به حقيقتي ساده آميخته با اشتباه براي ما خيلي برتر از لذايذ جسماني و آلودگيهاي مادي بود. ما همواره در خود نداي مبهمي ميشنويم كه ما را به سوي اين نخستين عشق به حكمت ميخواند. ما مثل براونينگ چنين ميانديشيم كه : « طعام و شراب من براي تحصيل معني زندگي است. » قسمت اعظم زندگي ما بيمعني است و در ترديد و بيهودگي هدر ميرود ؛ ما با بينظميهايي كه در درون و بيرون ماست ميجنگيم و مع ذلك حس ميكنيم كه اگر بتوانيم روح خود را بشكافيم يك امر مهم و پرمعني در آن پيدا ميكنيم. ما در جستجوي فهم اشيا هستيم ؛ « معني زندگي براي ما اين است كه خود و آنچه را كه به آن برميخوريم به روشني و شعله آتش مبدل سازيم. »
ما ميخواهيم ارزش و دورنماي اشيايي را كه از نظر ما ميگذرند دريابيم ، و بدين وسيله خود را از طوفان حوادث روزانه بركنار داريم. ما ميخواهيم پيش از آن كه دير شود اشياي كوچك را از بزرگ تشخيص دهيم و آنها را چنان كه درواقع و نفس الامر هستند ببينيم. ما ميخواهيم در برابر حوادث و ناملايمات خندان باشيم و هنگام مرگ را تبسمي بر لب داشته باشيم. ما ميخواهيم كامل باشيم و نيروها و قواي خود را بررسي كنيم و آنها را نظم و ترتيب دهيم و اميال خويش را هماهنگ سازيم ، زيرا نيروي منظم و مرتب آخرين سخن اخلاق و فن سياست و شايد آخرين كلمه منطق و مابعدالطبيعه نيز هست. تورو ميگويد : « براي فيلسوف شدن داشتن افكار باريك و حتي تأسيس مكتب خاص كافي نيست ، تنها كافي است كه حكمت را دوست بداريم و برطبق احكام آن زندگي ساده و مستقل و شرافتمندانه و اطمينانبخش داشته باشيم. » اگر ما فقط حكمت را پيدا كنيم ميتوانيم مطمئن باشيم كه بقيه به دنبال آن خواهد آمد.
حقيقت ما را توانگر نميسازد ولي آزاد بار ميآورد. آيا در حقيقت فلسفه بيحاضل است ؟ به نظر ميرسد كه علم دائماً در پيشرفت است و حال آن كه فلسفه قلمرو خود را از دست ميدهد. ولي اين امر فقط بدان جهت است كه فلسفه وظيفهاي سنگين و پرحادثه دارد و آن عبارت است از حل مسائلي كه هنوز ابواب آن بر روي روشهاي علوم باز نشده است : مانند مسائل خير و شر ، زيبايي و زشتي ، جبر و اختيار ، و حيات و موت ؛ به محض اين كه ميداني از بحث و بررسي معلوماتي دقيق با قواعد صحيح در دسترس ميگذارد علم به وجود ميآيد. هر علمي مانند فلسفه آغاز ميشود و مانند فن پايان ميپذيرد ؛ با فرضيهها بيرون ميآيد و با عمل جريان پيدا ميكند. فلسفه تعبير فرضي مجهول است. ( چنان كه در مابعدالطبيعه ديده ميشود ) و يا تعبير فرضي اموري است كه به درستي و چنان كه بايد هنوز معلوم نشده است ( همچنان كه در علم الاخلاق و فلسفه سياسي مشاهده ميگردد ) ؛ فلسفه نخستين شكافي است كه در حصار حقيقت رخ ميدهد. علم سرزمين تسخير شدهاي است كه در ماوراي آن مناطق آرامي وجود دارد و در آن معرفت و هنر جهان ناقص و شگفتانگيز ما را ميسازند. فلسفه ساكن و متحير به نظر ميرسد ؛ ولي اين امر از آن جهت است كه وي ثمرات پيروزي خود را به دختران خود ، يعني علوم ، واگذار كرده است ؛ وي راه خود را به سوي مجهولات و سرزمينهاي كشف نشده ادامه ميدهد و در اين كار اشتهاي ملكوتي سيريناپذير دارد.
اگر بخواهيم از روي اصطلاحات سخن بگوييم بايد بگوييم كه علم وصف تحليل است و فلسفه تعبير تركيبي ؛ علم ميخواهد كل را به اجزاي خود تقسيم كند و بدن را به اعضايش تجزيه نمايد و تاريكي جهل را به روشني مبدل سازد. علم درباره ارزش و امكانات مطلوب اشيا بحث نميكند و از شرح مجموعه اشيا و غايات آن سخن نميراند. فقط خود را به نشان دادن حقيقت اشيا و اعمال فعلي آنها خرسند ميسازد. وي نگاههاي خود را به نحو قطعي به طبيعت و نتايج واقعي اشيا محدود ميدارد. عالم مانند طبيعت در شعر تورگنيف بيطرف است : او به پاي يك « كك » و كوششهاي خلاقه يك نابغه به يك اندازه علاقمند است. ولي وصف يك امر براي فيلسوف كافي نيست ، او ميخواهد ارتباط آن را با تجربه به طور كلي ثابت كند و از اي راه معني و ارزش آن را درك نمايد و اشيا را در تركيب قابل دركي جمع كند ؛ او ميخواهد بهتر از پيش قطعات ماشين عظيم جهان را كه با تجزيه و تحليل عالم از هم تفكيك شده سوار كند. علم راه هلاك و نجات را به ما ميآموزد : به تدريج نسبت متوفيات را كمتر ميكند ، ولي در جنگ مردم را به طور جمعي ميكشد ؛ فقط حكمت ( يا اميال و شهوات تنظيم شده در پرتو تجربه ) است كه ميتواند بگويد چه وقت بايد كشت و چه وقت بايد نجات داد. علم عبارت است از مشاهده نتايج و تحصيل وسايل ؛ فلسفه عبارت است از انتقاد و تنظيم غايات ؛ و چون امروز كثرت وسايل و اسباب و آلات با تعبير و تركيب ايدهآلها و غايات متناسب نيست ، زندگي ما به فعاليت پر سر و صدا و جنونآميز تبديل شده است و هيچ معني ندارد. ارزش يك امر بسته به ميل ماست ؛ و كمال آن در ربط آن به يك نقشه يا يك كل است. علم بدون فلسفه مجموعه اموري است كه دورنما و ارزش ندارد و نميتواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نوميدي نجات بخشد. علم دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندي است.
امرسن ميپرسد : « آيا از راز عالم حقيقي خبردار هستي ؟ در هر انساني چيزي هست كه ميتوان آن را ياد گرفت ؛ و من در اين قسمت شاگرد او هستم. » ما اين اندرز را در متفكران بزرگ تاريخ به كار ميبنديم و حس غرور خود را جريحهدار نميكنيم. و ما ميتوانيم با يك گفته ديگر امرسن خود را اميدوار سازيم كه هنگامي كه نابغهاي با ما سخن ميگويد ، خاطره مبهمي از ايام جواني خود را دوباره احساس ميكنيم كه در آن وقت جرأت و توانايي تجسم و بيان آن را نداشتيم. در حقيقت مردان بزرگ هنگامي با ما سخن ميگويند كه ما گوش و روان خود را براي دريافت سخنان آنان آماده داريم و ريشه گلي را كه در روح آنها شكفته است در دل خود داشته باشيم. تجربياتي را كه آنها كردهاند ما نيز كردهايم ولي ما نتوانستهايم معاني دقيق و سري آن را دريابيم. ما مستعد دريافت آهنگهاي گيراي حقيقت كه در دور و بر ما طنينانداز است نبودهايم. نابغه اين آهنگها و موسيقي افلاك را ميشنود. نابغه آنچه را فيثاغورس درباره فلسفه ميگفت درك ميكند : « فلسفه مرحله عالي موسيقي است. »
سقراط پير به « گريتو » چنين ميگفت : « خردمند باش و نگاه مكن كه آيا فلسفه بد يا خوب بودهاند ، بلكه به خود فلسفه متوجه باش ، سعي كن تا آن را به تعمق و صداقت بررسي كني ، اگر آن بد است سعي كن تا مردم را از آن برگرداني ؛ ولي اگر چنان است كه من ميپندارم ، آن را دنبال كن و به كار ببند و باشهامت و دلير باشد. »...
فرستاده شده توسط: محبوبه بابايي