«علم» مدرن همان قدرت است

براي تبيين نسبت ميان «قدرت و حق» بايد مبادي فلسفي و متافيزيكي آنها را بررسي كرد. اصلا خود وجود، قدرت است، عدم قدرت ندارد. بين حق و قدرت، اراده، اختيار و آزادي قرار دارد. اراده بين حيوان و انسان مشترك است؛ اما اختيار خاص انسان است. با اينكه امروزه بحث از حق زياد مطرح مي‌شود ولي سير تاريخ بشر به سمت اصالت قدرت است.

نخستين فيلسوفان يونان از هراكليت تا افلاطون و ارسطو نظام حق را با حكمت و علم و خاصه عقل (نه عقل انسان، از نظرآنان بناي عالم بر عقل و حقيقت است) مرتبط دانسته‌اند؛ بنابراين از همان آغاز در يونان عقل، حق، عدالت وحكمت با يكديگر ارتباط داشته‌اند. از اين‌رو بود كه افلاطون مي‌گفت بايد حكيم، حاكم باشد. از نظر افلاطون، نظام وجود و نظام معرفت، همه معقول هستند. لذا اگر كسي بخواهد در اين عالم به حق خود برسد بايد حكيم حاكم شود. در قرون وسطا خداوند فعال مايشاء است. در قرون وسطا،‌ خداوند اصل است و همه چيز صورت اوست؛ در واقع تصويري كه از خداوند داريم در انسان وجامعه تاثيرگذار است.

در جامعه اسلامي از همان نخستين قرون، بحث‌هايي درباره اينكه از ميان صفات مختلف خداوند از قبيل علم، اراده و قدرت، كدام يك برتر هستند، وجود داشته است. اشاعره به اصالت اراده معتقد بودند. اشعري مي‌گويد: علم خداوند تابع اراده اوست. بنابراين دو نظريه اصالت اراده يا اصالت ايمان در برابر اصالت علم كه در غرب مدرن اصالت عقل مي‌شود، در برابر هم قرار مي‌گيرند. اشاعره مي‌گويند كه خداوند فعال مايشاء است؛ اما حكيم مي‌گويد: اول شيء بايد شيء شود تا قدرت بر آن تعلق گيرد. به نظر اشاعره شيء در مشيت الهي وجود دارد و آنگاه اراده خداوند بر آن تعلق مي‌گيرد.

در دوران مدرن، انقلابي در معاني و مفاهيم رخ مي‌دهد و از جمله ارتباط ميان حق و قدرت نيز تغيير مي‌كند. در دوران مدرن،‌ سوبژكتيويسم به مسئله علم كمي لطمه زده است. اكنون ديگر علم (جديد) به معناي «epistieme» يوناني نيست.

علم در قديم موجب استكمال نفس بود ولي امروزه به سمت قدرت كشيده شده است. در واقع اتفاقي كه در دوران جديد افتاد اين بود كه علم اعلي و حكمت الهي (sapientia) از علم طبيعي (scientia) جدا شد. تمام فيلسوفان مدرن كمابيش در اين تفكيك سهم داشتند. دكارت مي‌گويد: حقايق تابع اراده خداوند است، اما نمي‌گويد كه آنها (حقايق) تابع علم او هستند.

بر اين اساس آيا مي‌توان حق را با مباحث عقل نظري اثبات كرد؟علم جديد براي شناخت حقيقت نبوده است. حقيقت در دوران جديد در محاق قرارگرفت. علم جديد نه براي شناخت و معرفت حقيقت كه در جهت استخدام طبيعت، يعني قدرت درآمده است. فلاسفه جديد هم علم را به طرف قدرت سوق داده‌اند. علم جديد منشأ مواهب زيادي است ولي چيزهاي زيادي را از انسان‌ها گرفته است.

منبع:

www.hamshahri.orj

نظريه ماترياليسم ديالكتيك

آيا بين نظريه كانت و نظريه ماترياليسم ديالكتيك از لحاظ ارزش‏ معلومات فرق است يا نه ؟

ماديين ، كانت آلمانی را شكاك به حساب می‏آورند از راه اينكه بين " شی بنفسه " ( واقعيت خارجی شی ) و " شی برای ما " ( تصوری كه از آن‏ شی در ذهن ما هست ) فرق گذاشته زيرا كانت معتقد است كه ذهن فطرتا يك‏ معانی قبلی ( از قبيل زمان و مكان ) از خود دارد كه در خارج نيستند و هرچه را ادراك می‏كند در ظرف آن معانی و در قالب آنها ادراك می‏كند ، پس نتيجه می‏گيرد هميشه بين " شی بنفسه " و " شی برای ما " اختلاف‏ است .
ماديين نيز بين " شی بنفسه " و " شی برای ما " فرق می‏گذارند با اين تفاوت كه كانت از راهی وارد شده كه نتيجه‏اش اختلاف بين " شی بنفسه " و " شی برای ما " است ولی‏" شی برای ما " نسبت به اشخاص فرق نمی‏كند ولی ماديين از راهی وارد شده‏اند كه بين " شی بنفسه " و " شی‏ء برای هر كس جدا جدا " فرق پيدا می‏شود .
كانت به نقل مرحوم فروغی می‏گويد :
" انسانها جهان را با يك عينك مخصوص می‏بينند و نمی‏توانند اين عينك‏ را از چشم خود دور سازند."
اما ماديين می‏گويند :
" هر فردی از افراد انسان جهان را با عينك مخصوص به شخص خود می‏بيند و نمی‏تو اند آن را از خود دور سازد " .
فرق ديگری نيز هست و آن اينكه كانت اين عينك را فقط برای مشاهده‏ عوارض طبيعت در جلو چشم انسان قرار می‏دهد و اما ماديين اين عينك را برای مطالعه هرچيزی حتی رياضيات و فلسفه در جلو چشم اشخاص قرار می‏دهند.
كانت به نقل مرحوم فروغی می‏گويد :
" معلوم را تشبيه می‏كنيم به مواد غذايی كه بايد به بدن برسد و " بدل‏ ما يتحلل " شود . برای اين مقصود بايد مواد خوراكی از خارج داخل معده‏ شود ، آنگاه بايد معده و اعضای ديگر هاضمه شيره‏هايی از خود ضميمه كنند تا خوراكها غذا شود . پس خوراكها به منزله احساساتند و شيره‏ها حكم زمان و مكان ( كه به عقيده كانت ايندو غير عينی و از مفهومات قبلی ذهن می‏باشند را دارند " .
چنانكه سابقا از گفتار ارانی نقل كرديم ماديين نيز عين همين تشبيه‏كانت را تكرار كردند ، تنها اختلاف نظر در نوع شيوه‏هايی است كه ذهن از خود ضميمه می‏كند . به عقيده كانت آن شیوه‏ها عبارت است از مفهومات‏قبلی ذهن و به عقيده ماديين عبارت است از نوع تأثير مخصوص سلسله عصبی‏. بنابراين چه امتيازی در بين است كه ما كانت را شكاك و ايده آليست و ماديين را رئاليست بدانيم ؟ !

آيا بين رولاتيويسم و ماترياليسم ديالكتيك از لحاظ ارزش معلومات فرق‏ است يا نه ؟

طرفداران ماترياليسم ديالكتيك بين نظريه خود درباب ارزش معلومات و نظريه نسبيون فرق می‏گذارند زيرا آنها حقايق نسبی‏ را دارای خاصيت تحول و تكامل می‏دانند و اما ساير نسبيون ( به حسب ادعای‏ ماديين ) اين عقيده را ندارند و از همين لحاظ است كه مسلك خود را "مسلك جزم" ( دگماتيسم ) و مسلك آنها را مسلك شك ( سپتی سيسم )معرفی می‏كنند . حالا بايد ببينيم آيا واقعا اين مقدار فرق موجب می‏شود كه‏ ارزش معلومات در نظر اين دو دسته فرق كند ، نسبيون شكاك و ماديين‏يقينی و جزمی باشند يا نه ؟ دكتر ارانی در جزوه ماترياليسم ديالكتيك‏ می‏گويد :
" از توليد يك اشتباه جلوگيری می‏كنيم . ممكن است از استعمال مفهوم‏" نسبی " راجع به " حقيقت "ما را جزء نسبيون كه در جدول جزء آگنوستی سيست‏ها ( agnosticist ) ( لا ادريون ) ذكر شده تصور كنند ولی اين‏ دو موضوع را بايد كاملا جدا كرد . به عقيده ما درجه هر حقيقت ، هر ايدئولوژی علمی ، مشروط به زمان است و آنچه كه بلا شرط است اينكه هر تاريخ ، هر ايدئولوژی علمی با يك واقعيت يعنی باطبيعت مطلق نظير می‏باشد . از يك طرف اين حقيقت نسبی كه ما می‏گوييم ، غير مشخص است و به واسطه همين غير مشخص بودن است كه علم بشر جامد و راكد نمانده تكامل‏ پيدا كرده است ، ولی از طرف ديگر در عين حال به اندازه كافی مشخص است‏ كه فكر منطقی را از انكار وجود حقيقت و واقعيت يعنی از تبعيت‏ ايده‏آليسم و آگنوستی سيسم امثال كانت و هيوم خلاص نمايد . اين اختلاف‏ بين " ماترياليسم ديالكتيك " و عقيده " نسبی فلسفی " را بايد در نظر داشت . همانطور كه هگل گفته است ديالكتيك شامل ، يك جزء عقايد نسبی و نفی و شك را داراست ولی منحصر به اين افكار نيست يعنی نسبی بودن‏حقيقت را قبول می‏كند ولی در ضمن نشان می‏دهد كه اين نسبی بودن ، تاريخی يعنی مطابق توالی زمان است و هر قدر زمان پيش می‏رود اجزاء بيشتری از روابط واقعيت خارجی جزء حقيقت‏نسبی می‏شود و حال آنكه مكتبهای نسبی و شكاكين اين عقيده را ندارند " .
ما سابقا مسأله تكامل حقيقت را بيان كرديم و روشن كرديم كه تكامل‏حقيقت به معنايی كه منظور ماديين است ( حقيقت متغير و غير مشخص ) موهوم محض است و به معانی‏ای كه صحيح است ( توسعه تدريجی معلومات ،تبدل فرضيه‏ها در علوم طبيعی ربطی به مدعای ماديين ندارد .
اكنون اضافه می‏كنيم فرضا كه ما حقايق را متغير و متكامل بدانيم اشكال‏شكاك بودن باقی است زيرا طبق عقيده ماديين اين حقيقت متحول متكامل ،در همه مراحل نسبی است نه مطلق و اين مراحل هم تا بی‏نهايت - به اعتراف‏خودشان - ادامه دارد ، پس در جميع مراحل هر حقيقتی را كه در نظر بگيريم‏ آنطور است كه مقتضای خاص ذهن بشر است نه آنطور كه واقع و نفس الامر است يعنی واقعا حقيقت نيست و اين عين همان است كه نسبيون و ساير شكاكان می‏گويند .
حقيقت اين است كه طرفداران ماترياليسم ديالكتيك مسأله تكامل حقيقت‏ يا تغيير تكاملی مفاهيم را  كه پايه اساسی منطق ديالكتيك و مهمترين‏ سنگر حمله آنان به منطق قديم است  از راههای مختلفی بيان می‏كنند كه با هم فرق می‏كند و خودشان اين راهها را از يكديگر تفكيك نمی‏كنند ( شايد تعمد دارند كه برای گم كردن راه ، چند پهلو مقصود خود را ادا كنند ) و بسا هست برای خواننده مقالاتشان ابتدائا توليد تحير نمايد .
راههای اثبات تكامل حقيقت در نظر طرفداران ماترياليسم ديالكتيك‏ طرفداران ماترياليسم ديالكتيك نظريه " تكامل حقيقت " را نه تنها يك نظريه صحيح معرفی می‏كنند ، بلكه مدعی هستند يگانه متد و اسلوب صحيح تفكر همان اسلوب منطق ديالكتيك است و مهمترين اساس اسلوب منطق ديالكتيك‏ اصل تكامل حقيقت ( تغيير تكاملی مفهومات ) است .
طرفداران ماترياليسم ديالكتيك طرز تفكر ماديين قبل از ماركس و انگلس‏ را كه بر اين اساس نبوده متافيزيكی ( يعنی واقعا غلط  می‏دانند).اين دانشمندان ، تكامل حقيقت را از راههای مختلف اثبات می‏كنند.اينكه بيان آن راهها :
راه اول : فكر ، خاصيت مخصوص ماده مغز است و بنابراين جزئی از طبيعت است . تمام اجزاء طبيعت در تحت تأثير عوامل مختلف دائما تغيير می‏كنند و نمی‏توانند يك " آن " ساكن و يكسان و بی‏حركت بمانند ، پس‏ مغز نيز با همه محتويات خود ( افكار و ادراكات ) در تغيير است و نمی‏تواند ساكن و بی‏حركت بماند . طبيعت همواره در تغييرات خود تكامل پيدا می‏كند ، پس مفاهيم ذهنی نيز كه در ماده مغز جايگزين هستند در تكامل هستند .
پاسخ : خواص عمومی ماده و از آن جمله خاصيت تغيير را ندارند و با آنكه مغز با جميع محتويات خود در طول عمر يك نفر چندين بار عوض می‏شود ممكن است افكار شخص در تمام اين‏ مدت ثابت و پا برجا باقی بمانند و اين خود دليل است كه افكار در ماده‏ جايگزين نيستند .
در اينجا اضافه می‏كنيم اگر فرضا افكار در ماده مغز جايگزين باشند و به‏ همراه ساير اجزاء طبيعت سير استكمالی داشته باشند اين نوع از تكامل‏ افكار را نمی‏توان جزء قوانين مخصوص " منطق " و " متد تفكر " به شمار آورد ، زيرا بديهی است اين تغيير و تبدل ، قانون جبری و ضروری طبيعت‏است و اگر فكر از خواص مغز و جزء طبيعت باشد جبرا تغيير خواهد كرد و در اين خاصيت ، افكار و ادراكات همه انسانها بلكه همه حيوانها مساوی‏ خواهند بود و قهرا مفاهيم ذهنی همه انسانها ، خواه مادی باشند و خواه‏ الهی ، دارای تغيير تكاملی خواهند بود . ماديين نمی‏توانند اين خاصيت را تنها طرز تفكر مخصوص خود بدانند و به عنوان اسلوب و متد خاص منطق خود به شمار آورند ، زيرا چنانكه می‏دانيم قواعد و قوانين " منطق " قواعدی است‏ دستوری و با قواعد فلسفی و علمی فرق می‏كند . قانون فلسفی و قانون علمی‏ساير علوم از يك واقعيت عينی خارجی حكايت می‏كند اما قانون منطقی ، متد و روش فكر كردن را می‏آموزد و دستور طرز تفكری كه به نتيجه می‏رساند می‏دهد و از اين جهت شبيه قانون اخلاقی است كه از واقعيتی حكايت نمی‏كند بلكه‏ صرفا دستور عمل نيكو می‏دهد .
علم اخلاق دستور عمل صحيح می‏دهد و منطق دستور فكر كردن صحيح را و چون‏ اين دو علم ، دستوری هستند به كار بستن آنها منوط به اراده اشخاص است،افراد می‏توانند طبق آن دستورات رفتار بكنند و می‏توانند رفتار نكنند و از اينجا تفاوت بين اشخاص پيدا می‏شود .
اما يك قانون فلسفی ( مثل قانون حركت ) يا يك قانون فيزيكی ( مثل‏ قانون ثقل ) بر همه افراد به يك نحو حكومت می‏كند .
پس اگر روح و خواص روحی و از آن جمله تفكر ، مادی و متغير باشند قهرا و جبرا مفاهيم ذهنی عموم افراد متغير و متحرك و جنبنده خواهند بود و چون‏ تفكر ديالكتيكی به حسب تعريف ماديين يعنی تفكری كه در روی مفاهيم‏ متحرك بوده و جامد نيست پس همه انسانها تفكر ديالكتيكی دارند خواه‏ خودشان متوجه باشند ، تنها امتياز ماديون در اين جهت خواهد بود كه آنها می‏دانند كه همه تفكرات ديالكتيكی است و ديگران نمی‏دانند و اين دانستن و ندانستن تغييری در طرز تفكر عمومی كه جبرا ديالكتيكی است نمی‏دهد .
خلاصه مطلب اينكه : اولا حقايق چون غير مادی هستند تغيير نمی‏كنند و ثانيا اگر هم ( فرضا ) تغيير بكنند همه افراد در آن يكسان خواهند بود و نمی‏توان آن را به عنوان طرز تفكر و اسلوب منطقی يك دسته مخصوص معرفی‏ كرد .
راه دوم : اشياء خارجی ( اجزاء طبيعت ) كه فكر با آنها تماس می‏گيرد تغيير وحركت تكاملی دارند ( اصل تغيير ) و اين اشياء متغير متحول همه بايكديگر مرتبط و در يكديگر مؤثرند ( اصل تأثير متقابل ).
اشياء را به دو نحو می‏توان مطالعه كرد : يكی در حال سكون و جدا جدا و ديگر در حال تغيير و ارتباط ، پس مفاهيمی كه از اشياء خارجی در ذهن ما نقش می‏بندد به دو نحو ممكن است صورت بگيرد .
صحيح‏ترين طرز تفكر كه همان طرز تفكر ديالكتيكی است اين است كه هر شيئی را در حال " حركت تكاملی " ( نه در حال سكون و جمود ) و در حال‏" ارتباط " با ساير اجزاء طبيعت ( نه مستقل و جدا ) مطالعه كند .
و از طرفی معلوم است هر مفهومی هنگامی حقيقت است كه با واقعيت‏خارجی " نظير " باشد و چون واقعيتهای خارجی در حال تكامل و همه با هم‏ مرتبط و در يكديگر مؤثرند مفاهيم ذهنی ما نيز اگر بخواهند حقيقت باشند بايد متحرك و متغير و در يكديگر مؤثر باشند و الا حقيقت نبوده خطا و غلط خواهند بود .
منطق قديم ، جامد ( استاتيك ) static بود اما منطق ديالكتيك ، متحرك‏( ديناميك ) dynamic است و عيب اساسی منطق قديم كه پايه متافيزيك‏ است دو چيز بود :
يكی اينكه اشياء را در حال جمود و سكون مطالعه می‏كرد ( اصل سكون )و لهذا مفاهيمی كه از اشياء داشت ساكن و بی‏حركت بود .
ديگر اينكه اشياء را از يكديگر مستقل و جدا جدا مطالعه می‏كرد ( اصل‏ جدايی ) بين هر شی‏ء و ساير اشياء ديوار و حائلی قائل بود و لهذا هر مفهوم‏ برايش مستقل و از ساير مفاهيم جدا بود و مفاهيم در يكديگر مؤثر نبودند .
اما برای كسی كه با منطق ديالكتيك فكر می‏كند ، مفاهيم همواره متحرك و در يكديگر مؤثرند . نتيجه اينكه مفاهيم در منطق جامد همواره جامد و بی‏حركت و از يكديگر مستقل و جدا بود ، پس حقيقت نبود ، زيرا با واقعيت خارجی " نظير " نبود و اما در ديالكتيك ، مفاهيم همواره متحرك و در يكديگر مؤثرند پس حقيقت‏اند زيرا با واقعيت خارجی نظيرند و مطابقت دارند .
پس حقيقت كه محصول طرز تفكر ديالكتيكی است همواره متحول و متكامل‏ است .
دكتر ارانی در جزوه ماترياليسم ديالكتيك صفحه 56 می‏گويد :
" اصل دوم ديالكتيك " اصل تكامل ضدين " يا " قانون تكاپوی طبيعت‏" است . واقعيت ( ماده ، زمان ، مكان ) چون زمان را در بر دارد شامل‏ مفهوم تغيير نيز می‏باشد . اين تغيير و شدن و تكامل ، واقعيت دارد و تكاپوی طبيعت واقعی است . همين تكاپوی واقعی در مغز ما به صورت حقيقت‏ قانون تكاپوی طبيعت تصوير می‏شود " .
تا آنجا كه می‏گويد :
" اين قانون راجع به حركت ( تغيير ) واقعی اشياء و حركت حقايق(تصاوير واقعيت ) در فكر است " دقت كنيد كه دو مفهوم را با يكديگر مخلوط نكنيد ، اگر صحبت از ديالكتيك در طبيعت باشد غرض واقعيت ديالكتيك يعنی تأثير متقابل‏ اجزاء طبيعت و تكاپوی آنها بدون ارتباط با طرز تفكر بشر است ، و اگر از اسلوب ديالكتيك باشد غرض تصويری از واقعيت ديالكتيك در مغز ماست كه‏با يك واقعيت ، نظير است و طريقه استدلال ماست ."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع: اصول فلسفه و روش رئاليسم تالیف شهيد استاد مرتضي مطهري

و www.heirat.ir/descartes.html

تهيه و تنظيم: شادي حامدي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ