افلاطون به سال 427 ق م در خانواده اي اشرافي متولد شد،وي در 18 سالگي با سقراط آشنا شده و مدت 10 سال شاگردي وي را نمود.
پس از ارسطو ،افلاطون از بزرگترين انديشه پردازان تاريخ جهان به حساب مي آيد.(ارسطو از شاگردان افلاطون بود.)افلاطون
افلاطون پس از اعدام سقراط(هنگامی که سقراط جام زهر را سرکشيد، افلاطون ۲۹ سال داشت.افلاطون دوران درازی شاگرد سقراط بود و جريان دادگاه استاد را با حساسيت و تاثر فراوان دنبال می‌کرد.محکوميت سقراط همچون يک متفکر و کهن سال ترين شهروند آتن از سوی هيئت ۵۰۰ نفره داوران ( با وجود اختلاف نظر زيادی که در ميان آنها بروز کرد) تاثير عميقی بر استنباط فلسفی افلاطون نهاد.)، سفرهاي خويش را آغاز نمود و از نقاط مختلف جهان نظير مصر و سيسيل و فلسطين و مگارا ديدن نمود و به اين شكل با انديشه هاي بسياري آشنا گرديد،در زمان بازگشت از اين سفرها افلاطون 40 ساله بود. . افلاطون پس از مرگ غم انگيز استاد، مرکز فعاليتهای فلسفی و آموزشی خود موسوم به آکادمی را به خارج از آتن انتقال داد.
اين مدرسه را مي توان اولين دانشگاهي محسوب نمود  كه در آن دروسي نظير فلسفه،رياضيات و نجوم تدريس مي شد. افلاطون پس از محکوميت ظالمانه استادش سقراط به عدم حقانيت خشونت، باوری عميق يافت.
آموزه عدم خشونت در زندگی سياسی و اجتماعی نقش اساسی در ذهنيت و افکار افلاطون حک کرد و با همين درک در عمر طولانی حوزه‌های گوناگون تفکر و شناخت را مد نظر قرار داد.

افلاطون علاقه وافری به رياضی داشت. زيرا نتيجه عمليات رياضی هر چند بار که تکرار شود، تغيير نميکند و از اين نظر آنرا «مطمئن ترين دانش» می‌ناميد. اما بطور کلی افلاطون درباره دانستنی‌ها و دستيابی انسان به معرفت واقعی بسيار شکاک بود و معتقد بود آنچه ذهن آدمی درک می‌کند چندان مطمئن نيست.
براي مطالعه در زندگي افلاطون بهترين روش همان مطالعه ي آثار وي است.مهمترين اثر وي (جمهور) است كه با زباني ادبي به نگارش در آمده است و از اين راه مي توان به ذوق ادبي وي پي برد.در اين اثر در باب مسائل گوناگوني از فلسفه،اخلاق،سياست،هنر ،تربيت و مسائل مابعدالطبيعه سخن به ميان آمده است.
سير انديشه هاي افلاطون از روي آثار وي هويدا است.
اولين اثر افلاطون «دفاعيات سقراط» نام داشت.سير تحول نگارش آثار افلاطون را بر اساس ادوار زندگي وي مي توان به سه دوره تقسيم بندي نمود:
در ابتدا آثاري كه در دوره ي جواني وي به نگارش در امده اند،كه بيشتر رسالات تربيتي بدون نتيجه گيري مي باشند.
سپس آثاري كه در دوره ي ميانسالي به نگارش در آمده اند و داراي نتيجه مي باشند،مسائل اساسي فلسفي افلاطون نظير ايده و مثل در اين دوره مطرح مي گردند و اثر ارزشمند جمهور حاصل اين دوره مي باشد.
و سر انجام آثاري كه به دوران كهولت وي نگارش شده اند،نظير قانون و نواميس،كه حاصل اين دوره از زندگي افلاطون مي باشند.
راه افلاطون در فلسفه همان راه سقراط بود،يعني فلسفه ي وي انسان محوري بود نه فلسفه ي طبيعي.تلاش وي در جهت تبيين مسائلي نظير اخلاق،حق و عدالت بود.يكي از تلاشهاي او ايجاد جامعه اي ايده آل بود،وي معتقد بود كه براي پي ريزي چنين جامعه اي ابتدا بايد انسان را مورد روانشناختي قرار داد. در روانشناسي افلاطون رفتار هاي انسان از سه منبع ميل و هيجان و عقل سرچشمه مي گيرد.
ميل انسان شامل مواردي نظير تملك ، غرايز مي شود،كه مركز آنها در شكم است. هيجان هم مواردي مانند شجاعت قدرت طلبي و جاه طلبي را در برميگيرد. عقل نيز مسئول مواردي نظير انديشه و دانش و هوش است. منابع ذكر شده هم در افراد مختلف داراي درجات متفاوتي است. مثلا در بازاريان و كسبه و عموم مردم ميل، نقش اصلي را در زندگي بازي مي كند و در جنگجويان و لشگريان هيجان نقش اصلي را بر عهده دارد. عقل نيز پايه رفتار حكما ست.
آرمانشهر افلاطون جامعه اي است كه در ان هركس با توجه به ذاتش،يعني همان سه منبع فوق فعاليت نمايد.مثلا كسي كه شجاعت و هيجان او در درجه اي بالا قرار داشته باشد بايد شغلش در جامعه نظامي باشد.در جامعه ي ارماني افلاطون سزاوارترين افراد براي حكومت،فلاسفه هستند.تمايل وي به سوي آريستوكراسي(حكومت اشراف)بود و با دموكراسي مخالفت مي ورزيد.در نظر افلاطون شرافت انسانها با ثروت آنان قابل سنجش نبود بلكه حكمت و شايستگي هاي لازم را زمينه ي شرافت انسانها مي دانست.

نظريه ي مثل افلاطون:
افلاطون نيز همانند هراكليتوس و پارمنيدس همه دنياي اطرافمان را كه به وسيله حواس از آن مطلع مي شويم را دنيايي متحرك تغييرپذير و فناپذير مي داند لذا او معتقد است دنيايي كه ما بوسيله حواسمان درك مي كنيم موضوع علم نيست و اصلا اين دنيا كاملا واقعي نيست.
دنيايي كه ما حس مي كنيم دنيايي است محدود به زمان و مكان و در قيد تحرك و تغيير پذيري پس حقايق واقعي واصيل نمي تواند شامل اين دنياي محسوس ما باشد،و در سطح بالاتري از آن قرار دارد. محسوساتي كه ما ادراك مي كنيم ظواهر و پرتوهايي از آن حقايق اصيل هستند. افلاطون به هر يك از اين حقايق كه در عالم بالاتري قرار دارند مثال يا ايده مي گويد.مثال براي افلاطون كاملا حقيقي ومطلق ولايتغير است. اين مثالها يا مثل فراتر از ابعاد مكان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسي آنها به كار بردن عقل وخرد است.
دنيا در نظر افلاطون به دو بخش عمده ي دنياي محسوسات و ظواهر و دنياي مثال و ايده ها كه تنها با عقل قابل دستيابي مي باشد تقسيم بندي مي شود.
مثالي معروف براي شرح مثل افلاطوني همان اسب مثالي است.ما در طول زندگي اسبهاي بسياري از نژاد هاي گوناگون و در رنگهاي مختلفي ديده ايم.و مي دانيم كه اين اسبها از هر نژاد و رنگي،اسب مي باشند و نه حيوان ديگري،كه تنها تفاوت آنها در مسائل جزئي مي باشد.در عالمي بالاتر ايده يا مثالي از اسب موجود است كه اين اسبها از ان ايده ي اصيل سرچشمه گرفته اند،بيان روشنتر اين است كه اسب مثالي قالبي براي اين اسبها مي باشد.(سوالي كه در اين زمان براي من به وجود مي آيد اين است كه،آيا چنين قالبي براي آفرينش انسان نيز وجود دارد كه در عالمي بالاتر،تحت عنوان انسان مثالي مطرح باشد؟البته با توجه به قالب اين مثال معروف).پاسخ سؤال به وجود آمده را در جايي ديگر يافتم،آري،پاسخ مثبت است: مانند فلاسفه پيش از سقراط، افلاطون عقيده داشت که تمام طبيعت در حال حرکت و تغيير است. تمام چيزها از ماده ساخته شده اند و در اثر زمان دچار فرسايش مي شوند. مثلا تمام انسان ها به وجود می آيند و می ميرند، اما يک چيزی هست که همه انسان ها به طور مشترک دارند. چيزی که سبب می شود آنها را انسان بدانيم.آن چيز،الگو،قالب،يا همان صورت انسان است. اين صورتها، جاودانه و تغيير ناپذيرند و در واقع الگوهايی غير مادی هستند که تمام چيزها از روی آنها ساخته شده است. تمام انسان ها صورت انسان و تمام فيل ها صورت، يعنی قالب و ساختار فيل را دارند. افلاطون به اين نتيجه رسيد که در ورای جهان مادی، بايد حقيقتی نهان باشد. وی اين حقيقت را عالم مثال (عالم اين صورت ها ) خواند.
 بدين معني علم و شناخت حقيقی انسان، چيزی جز ياد آوری نيست: يادآوری صورتهای جاودانه و حقائق اصلی عالم.
افلاطون به اثبات نظريه ي مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضيه باقي گذاشت.
افلاطون به اثبات خداي خويش نيز نپرداخت،چرا كه معتقد بود كه تنها با ديدن آثار وي مي توان به حضورش پي برد،و در اين زمينه بر اساس نظريه ي مثل خود در اين حد اكتفا مي كند كه اگر گرايشي به سوي خيري يا زيبايي وجود دارد پس خير مطلق و زيبايي مطلقي نيز بايد وجود داشته باشد.

افلاطون و متافيزيك:
افلاطون در كتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيك يرداخته است.هستي موضوع شايسته ي بررسي وي در فلسفه است.(همانند پارمنديس)

او در موارد زير پارمنديس اختلاف نظر داشت:

1. واقعيت هستي را مي توان با عقل (و نه با حسيات) درك كرد،و اين واقعيات بايد به آنچه به عقل و نيز آنچه  به حسيات مربوط است تقسيم شود.
2. هستي،جهان ايده ها را تشكيل مي دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستي است.

افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريك از اين دو را به دو بخش تقسيم كرد:

 1.شناختي كه در حد حدسيات باقي مي ماند و جهان حسيات را شامل مي شود
 1.1.اجسام (كه از طريق حسيات شناخته مي شوند)
 1.2.تصاوير
 2.شناختي كه به دانش ختم مي شود و جهان ذهني را شامل مي شود.
 2.1.فرضيه هاي رياضي
 2.2.ايده ها

طبق نقطه نظر افلاطون نخستين بخش هستي را رياضيات تشكيل مي دهد و ايده هايي كه ما از اجسام داريم در مرحله ي بعدي واقع مي شود. افلاطون براي جهان ايده ها اصلي در نظر مي گيرد كه همانا "اصل نيكي" ست.

افلاطون دو اصل را در متافيزيك خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگي نامشخص، اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح كرده بودند،
از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالي كه دوگانگي در آنها مربوط به ماده مي باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا كه وحدت يا يگانگي وجه مشترك هر ايده است و طبق آن، هر جسم مي تواند خودش باشد و همان گونه كه هست شناخته شود. دوگانگي كه دومين اصل در متافيزيك افلاطوني ست را مي توان در تقسيم بندي جهان ذهني از جهان حسي در نظر گرفت.
اين دو كاملا از هم جدا نيستند بلكه به نوعي به هم وابسته مي باشند، دوگانگي بر جهان حسيات حكمفرماست در حالي كه وحدانيت خاص دنياي ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالي كه اصل دوگانگي مربوط به بي نظمي ست. اين دو اصل، در تضاد با هم ولي مكمل يكديگرند. ايرادي كه بر متافيزيك افلاطوني مي توان گرفت اين است كه افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر مي گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهاني جدا از ما و همان شكل هاي مشترك اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايي دور كرد.

انديشه هاي سياسي افلاطون:

افلاطون بدون ترديد معمار اصلی فلسفه سياسی است. آموزه‌های او بنا کننده انديشه منسجم سياسی است.
افلاطون در يك خانواده ي سياسي چشم به جهان گشود و در دوره ي جواني از سوي خانواده به ادامه ي اين راه و انتخاب شغل سياست تشويق مي گرديد،اما پس از مرگ سقراط به دست سياستمداران زمان از سياست كناره گيري نمود،اما نظريات وي در مورد جامعه ي آرماني افلاطوني ثبت گرديده،وي راهكارهايي را در جهت بناي چنين جامعه اي هرائه داد كه شايد عملا غير ممكن باشد.

راهكار افلاطوني براي تشكيل يك جامه ي آرماني:
در ابتدا بايد كودكان را از 10 سالگي مورد آموزش قرار داد،آموزشهايي نظير موسيقي و ورزش و تعاليم مذهبي مي باشد،در نظر وي تزريق تفكر وجود خداوندي واحد،جامعه را به سوي آن مي كشد تا جرم و فساد به تدريج كاهش يابد،اين كودكان تا 20 سالگي آموزش مي يابند و در آزموني كه از آنها به عمل مي آيد،آنان كه مردود مي شوند به دنبال زراعت و كسب و كار مي روند و سپس آموزش افراد باقيمانده تا 30 سالگي ادامه خواهد يافت،در آزمون بعدي مردود شدگان را به مشاغل سپاهي مي گمارند و عده ي باقيمانده 5 سال ديگر آموزش ميبينند وبا مسايلي نظير رياضيات و فلسفه و ايده و مُثل افلاطوني آشنا مي شوند و پس از اين 5 سال،15 سال را به تنهايي و بدون پشتوانه،همسطح يك سرباز عادي در جامعه زندگي مي كنند و فاقد زندگي شخصي خواهند بود(همسر و فرزند).كساني كه اين مراحل را با موفقيت طي نمايند شايستگي حكومت آرماني افلاطون را دارا مي باشند،در چنين جامعه اي هيچ گونه نزاعي بر سر حكومت در نخواهد گرفت و تمامي افراد در جاي خويش مشغول به فعاليت هستند.و توازن بين طبقات جامعه برقرار خواهد بود.
از اين جهت افلاطون با دموكراسي يونان مخالفت مي ورزيد،در نظر وي جامعه به پيكره ي انساني مي ماند كه حكام فيلسوف سر آن و سربازان و سپاهيان سينه ي آن و عوام مردم،كسبه و كشاورزان شكم آن مي باشند.
از جائي كه افلاطون در اواخر عمر خويش در يافته بود كه نائل شدن به چنين دولت آرماني تقريبا غير ممكن است،در كتاب قانون خويش به بررسي دولت ها ي نا كامل پرداخت كه معيار سنجش آنها را دولت آرماني خويش قرار داد،يعني هر چه دولتها به دولت آرماني وي نزديكتر باشند به سوي تكامل پيش مي روند.از اين رو دولتها را از نظر تكامل به اين دسته ها طبقه بندي نمود:
1.تيموكراسي
2.اليگارشي
3.دموكراسي
4.جبار(مستبدي يا همان طاغوت)
به نظر مي رسد اين طرز تفكر افلاطون براي ساخت چنين جامعه ي آرماني،شايد ماشين گونه از نظريه ي مثل وي سرچشمه مي گيرد.(نظريه ي مثل وي را در مباحث پيشين مورد بررسي قرار داديم.)
هم اكنون هم انديشه هاي سياسي افلاطون در ميان بسياري از سياستمدارن جهان جايگاهي ويژه دارد.
================================
منابع:
www.hupaa.com
www.falsafeh.com
www.zendagi.com
http://daneshnameh.roshd.ir
www.booda.blogfa.com
http://hosc.blogfa.com

 سعيده كريم نژاد