معرفی کتاب

1عنوان كتاب:تاريخچه زمان

  • تأليف:استيون هاوكينگ
  • مترجم:محمدرضا محجوب
  • ويرايش جديد همراه با افزودگي
  • چاپ دهم:1385
  • ناشر:شركت سهامي انتشار
  • قيمت:شميز 2650 تومان- زركوب 3500 تومان

 فهرست مطالب:

  • تصوير ما از جهان
  • مكان و زمان
  • جهان گسترش يابنده
  • اصل عدم قطعيت
  • اجزاء بنيادين و نيرو هاي طبيعت
  • سياهچاله ها
  • حفره هاي سياه آنقدرها هم سياه نيستند
  • سرچشمه و سرنوشت جهان
  • پيكان زمان
  • وحدت فيزيك
  • سخن آخر
  • آلبرت انيشتين
  • گاليلئو گاليله
  • اسحاق نيوتن

 افزودگي

  • ديدگاه مردمان نسبت به علم
  • استيون هاوكينگ،انفجار بزرگ و خداوند
  • واژه نامه

در آمدي بر كتاب تاريخچه زمان:

كتاب ((تاريخچه زمان)) پر خواننده ترين كتابي است كه تا كنون درباره كيهان شناسي نوشته شده است.اين كتاب به بيش از سي زبان زنده ي دنيا ترجمه و چاپ شده است.استيون هاوكينگ،دانشمندي است كه بر صندلي چرخدار مي نشيند و نه مي تواند حركت كند و نه سخن بگويد،به عنوان استاد لوكازين دانشگاه كمبريج(مقامي كه قبلا به اسحاق نيوتن و بعدها به پي.آ.ام ديراك تعلق داشت.)در اين كتاب مي كوشد تا به بياني ساده و زباني بي تكلف به بزرگترين پرسش بشري بپردازد:از كجا آمده ايم و به كجا مي رويم؟ كتاب ((تاريخچه زمان)) كه عنوان فرعي«از انفجار بزرگ تا سياهچاله ها»را بر خود دارد يكى از مهمترين  كتاب ها در حوزه كيهان شناسى است كه به موضوعاتى همچون تصوير ما از جهان،مكان و زمان،جهان در  حال گسترش،اصل عدم قطعيت هاينزبرگ و پيامد هاى آن،نيرو هاى اصلى و ذره هاى بنيادين طبيعت آغاز و انجام جهان،وحدت فيزيك مى پردازد.                                                       

برندگان جایزه نوبل فیزیک (1931-1940)

1931
در اين سال به کسي جايزه اعطا نشد.
 
                                                                                        Werner Karl Heisenberg
1932
هايزنبرگ ، ورنر كارل

ملیت : آلماني. متـ : 5 دسامبر 1901 ، ورزبورگ.متولد:۵ دسامبر۱۹۰۱ .ورزبورگ . متوفی : 1 فوريه 1976 ، مونيخ.
به خاطر كشف مكانيك كوانتوم ، كه كاربرد آن واسطه كشف اشكال چندگون ئيدروژن شد.

هايزنبرگ در دانشگاه‌هاي گوتينگن و مونيخ تحصيل كرد و درجه دكترايش را از دانشگاه مونيخ در 1923 دريافت داشت. در گوتينگن با بورن ( فيزيك 1954 ) و در كپنهاگ با بور ( فيزيك 1922 ) كار كرد و سپس در 1927 به عنوان استاد فيزيك به لايپزيك بازگشت. معروف‌ترين كار هايزنبرگ در دهه 1920 انجام شد و آن كشف وجهي بسيار مهم از مكانيك كوانتوم و اعلام اصل مشهور عدم قطعيت بود.
هايزنبرگ به اين نتيجه رسيد كه دستيابي به يك نظريه كوانتوم كاملاً موفقيت‌آميز مستلزم آن است كه اين نظريه ، به جاي وضعيت مشابه و سرعت زاويه‌اي الكترون‌ها كه قابل مشاهده نيستند ، بر كميت‌هاي قابل مشاهده مبتني باشد. اين امر به معناي قائل شدن اهميت نظري انحصاري براي كميت‌هايي مانند بسامدها و شدت‌هاي خطوط طيفي در تابش‌هاي گسيلي اتم بود. كميت‌هاي مكانيك كوانتوم كه هايزنبرگ عرضه كرد ، همچون ماتريس‌هايي عمل مي‌كرد كه مختصات رياضي آنها كاملاً شناخته شده باشد. اين امر به معناي آغاز شكلي از مكانيك كوانتوم بود كه مكانيك ماتريس خوانده شد. كاربرد اين ماتريس نهايتاً امكان داد تا سطوح انرژي كوانتومي اتم هيدروژن و ديگر مجموعه‌هاي اتمي به درستي محاسبه شود.
در پاسخ به انتقادهايي كه از تأكيد او بر پيشبرد مكانيك كوانتوم منحصراً بر پايه استفاده از كميت‌هاي « قابل مشاهده » به عمل مي‌آمد ، هايزنبرگ ثابت كرد كه معناي مكانيك كوانتوم چگونه مي‌تواند بر كميت‌هايي چون وضعيت و اندازه حركت يك الكترون نيز بار شود. كار او قطعيت مطلق را از بين برد و براي نخستين بار احتمالات رياضي را در فيزيك مطرح كرد.

 
                                            Erwin Schrödinger            Paul Adrien Maurice Dirac
 1933
ديرک ، پال ادرين موريس.
مليت:
بريتانيايي. متولد:8اوت1902،بريستول،انگلستان. متوفي:21اکتبر1984، امريکا.

شرودينگر،اروين.
مليت:
اتريشي. متولد:12 اوت 1887،وين. متوفي:4ژانويه 1961، وين.

به خاطر کشف اشکال خلاق جديد براي نظريه اتمي.

ديراک،که فيزيکداني نظري و اهل بريتانيا بود، در دانشگاه بريستول در رشته مهندسي الکتريک تحصيل کرد ، ودر 1926 از کالج سنت جان، کيمبريج، موفق به دريافت درجه دکترا شد. بعد از مدتي تدريس در آمريکا ، و ديدار از ژاپن و سيبري، در 1932 به کيمبريج بازگشت و تا زمان باز نشستگيش در 1969 در آنجا بود. در 1971 به گروه استادان دانشگاه دولتي فلوريدا پيوست. پال ديرک از شمار مرداني انگشت شمار است که در سالهاي نخستين قرن بيستم، به مدد قابليت و استعداد ذهني خود براي تفکرات اصيل و انتزاعي ، باعث بروز انقلاب در ديدگاه هاي ما نسبت به دنياي فيزيک شدند. جريان خالص الکترون هاي داراي انرژي منفي در يک جهت معين، مي تواند به معناي حرکت يک حفره در جهت مخالف باشد.
به علاوه، از آنجا که چنين حفره اي در خلأ به عنوان يک ذرۀ داراي بار مثبت تلقي مي شود، پس ديرک پيش بيني کرد که ضد الکترون –ها ، يا پوزيترون ها ، وجود دارند، نظري که دو سال بعد از طريق آزمايشهاي سي.دي. آندرسن( فيزيک 1936 ) عملاً  به اثبات رسيد(1932).  صرف نظر از فور مولبندي معادله اکنون معروف او، که نه فقط زوج الکترون پوزيترونبلکه بسياري ديگر از ذرات بنيادي زوجهاي ضد ذره را نيز توصيف مي کند ، مشارکت ديرک در پيشبرد نظريه کوانتوم از بسياري جهات ديگر نيز فوق العاده بود.
احساس نيرومند او براي درک رياضيات، بخوصوص به وي اجازه مي داد که هم انديشه هاي اوليه مکانيک کوانتوم را در شکلهاي خاص و عمومي عرضه دارد، و هم روشهايي ابداع کند که امروزه در بخشهاي مختلف فيزيک مدرن کاربرد دارند. شرودينگر، فيزيکدان اتريشي،در آغاز نزد معلم خصوصي وپدرش آموزش ديد و بعد به دانشگاه وين رفت و درجه دکترايش را در 1910دريافت کرد. در همان، سال، به هيئت استادان همان دانشگاه پيوست، و در جريان جنگ جهاني اول افسر توپخانه بود. در فاصله سال هاي 1920-1927 در ژن، اشتوتگارت ، برسلاو ، و زوريخ بسر برد و چندين مقاله دربارۀ مکانيک موجي منتشر کرد. در کرسي فيزيک نظري دانشگاه برلن جانشين پلانک (فيزيک1918 ) شد(1927-1933)، اما پس از به قدرت رسيدن هيتلر ترجيح داد که به دانشگاه آکسفرد برود (1933) .وي در 1936 به گراتس، اتريش، برگشت اما در 1938 ناچار به فرار شد و به دابلين،ايرلند،رفت و در "موسسۀ پژوهشهاي پيشرفته"که خاص او ايجاد شده بود به کار پرداخت. او در 1955 به استادي دانشگاه وين منصوب شد. مکانيک موجي شرودينگر در کانون نظريه کوانتوم جديد قرار دارد و به عنوان الگوي نظريه هاي کنوني ما دزباره ذرات بنيادي و نيروهاي پايه اي عمومي به کار مي رود. شرودينگر،که از پيروان لوئي دو بروي ( فيزيک1929 ) بود، مطالعات او در مختصات ماده و انرژي ادامه داد. وي چنين فرض کرد که ماده نه فقط متشکل از ذرات کوچک بار و جرم ،بلکه داراي امواج تپندۀ مداوم و کاملا گسترده نيز هست، و براي تبيين رياضي اين امواج ماده ، با استفاده از روش معمول در قرن19، يک معادله موجي وضع نمود. بر مبناي همين معادله موجي براي ماده بود که شرودينگر در اوايل سال 1926 موفق به کشف مکانيک موجي براي اتم شد.

1934
در اين سال به کسي جايزه اعطا نشد.

                                                                                                James Chadwick
1935

چدويك ، سرجيمز.
ملیت :
بريتانيايي. متولد : 20 اكتبر 1891 ، منچستر ، انگلستان. متوفی : 24 ژوئيه 1974 ، كمبريج.

به خاطر كشف نوترون
 
چدويك در دانشگاه منچستر در فيزيك تحصيل كرد ( 1911 ) و بعد از آن به مدت دو سال تحت نظر رادرفورد ( شيمي 1908 ) كار كرد. بعد در آلمان به كار و تحقيق پرداخت. در آغاز جنگ اول در آلمان تحت نظر قرار گرفت و پس از جنگ در آزمايشگاه كونديش دانشگاه كمبريج دوباره به رادرفورد پيوست و تا 1935 پژوهشگر اصلي او بود. چدويك در 1932 به وسيله بمباران بريليوم با ذرات آلفا ، نوترون را كشف كرد ، و به همين سبب جايزه 1935 نوبل در فيزيك به وي عطا گرديد. 
 
 

                                                                                             Carl David Anderson
1936
آندرسن ،کارل ديويد.
مليت:
امريکايي. متولد:3سپتامبر1950،نيويورک، متوفي

به خاطر کشف پوزيترون.

کارل که فرزند مهاجري سوئدي بود، درلس آنجلس تحصيل کرد ودر 1930موفق به اخذ درجه دکترا از "موسسه کاليفرنيا" شد و تا پايان عمر در همين موسسه باقي ماند. آندرسن  وقتي مشغول تحقيق و آزمايش در باب اندازه گيري طيف انرژي الکترون هاي فرعي ناشي از تابش کيهاني بود، به طور کاملا تصادفي، پوزيترون را کشف کرد(1932). او که به مطا لعات خود در باب ذرات پرتوهاي کيهاني ادامه مي داد، مدتي بعد به کشف موئون نيز موفق شد.

 

                                                                                            Victor Franz Hess

هس ، ويکتور فرانسيس.
مليت:
امريکايي. متولد:24ژوئن 1883، شلوس والدشتاين ،اتريش. متوفي:17دسامبر1964 ، نيويورک.

به خاطر کشف پرتو کيهاني

هس در دانشگاه گراتس( تاسيس1585 ) تحصيل کرد و دکترايش را در 1906 دريافت داشت. وي تا 1920 در وين روي راديو آکتيويه کار مي کرد، وپس از آن به تحقيقاتش در همين زمينه در گراتس، وين، نيوجرسي، واينسبورگ ادامه داد. بعد از نفوذ نازي ها در اتريش، هس ترک اتريش گفت و از 1938 به دانشکده فيزيک دانشگاه فوردهام، نيويورک ،پيوست. در جهت اثبات پرتوهاي اضافي زميني، فرانتس هس به چندين آزمايش شجاعانه دست زد و بالونهايي را براي کسب اطلاعا ت درباره يونش به ارتفاع 5350 متري فرستاد. اين آزمايشها نشان داد که يونيدگي در ارتفاع150 متري کاهش مي گيرد اما، از آن حد بالاتر ، به نسبت افزايش فرازا، به ميزاني قابل ملاحظه زياد مي شود. وي همچنين ثابت کرد که اين پرتو ربطي به شب و روز ندارد و حا صل تابش مستقيم اشعه خورشيد نيست و بدين ترتيب ، وجود پرتو کيهاني را ثابت کرد.

 
                                             Clinton Joseph Davisson     George Paget Thomson
 
1937
ديويس ، کلينتن جوزف.
مليت
: امريکايي. متولد:22اکتبر1881، بلومينگتن، ايلينويز، متوفي: 1فوريه 1985، شارلوتسويل، ويرجينيا

تامسن، سر جورج پجت.
مليت:
بريتانيايي. متولد: 3مه1892 ، کيمبريج،انگلستان، متوفي: 10سپتامبر1975 ، کيمبريج.

به خاطر کشف تجربي پديدۀ پراش الکترون ها به واسطه کريستال ها .

ديويسن در دانشگاه شيکاگو تحصيل کرد و دکترايش را در 1911 از دانشگاه پريستن گرفت . در سال هاي 1911- 1917 در ( موسسه تکنولوژي کارنگي ) کار کرد و سپس به ( آزمايشگاه تلفن بل ) پيوست و تا زمان بازنشستگي ( 1945 ) در همان جا باقي ماند . در 1925 ، وقتي به اندازه گيري گسيل الکترون در شرايط بمب باران الکتروني مشغول بود ( در آزمايشگاه شرکت وسترن الکتريک ، که اکنون آزمايشگاه تلفن بل ناميده مي شود ) ، اووسي . اچ . کونزمن در يافتند که هر چند بيشتر گسيل هاي الکتروني داراي بار انرژي پائين هستند اندکي از آنها از انرژي کامل الکترون هاي اوليه برخوردارند . ديويس دريافت که اين ها بايد الکترون هاي اوليه اي باشند که از زاويه هاي بزرگ انحراف پيدا کرده اند .

هم چنين ، وقتي درباره پراکندگي الکترون ها از نيکل تحقيق مي کرد ، کشف کرد که زاويه توزيع الکترون فرعي نمايشگر بستگي شديد آن به جهت بلور است . بعد ، با بمب باران هدف هايي بر کريستال هايي واحد که پراکنش در زاويه اي خاص به حداکثر مي رسد و به اين نتيجه رسيد که اينها ناشي از پراش الکترون ها به واسطه شبکه کريستال است و ، به اين ترتيب ، نظريه لوئي دوبروي
( فيزيک 1929 ) را در رباره ماهيت موجي الکترون هاي متحرک تثبيت کرد .

 جي . پي تامسون تنها پسر جي .جي . تامسن ( فيزيک 1906 ) سابقه دانشگاهي درخشاني داشت و پس از مدتي کوتاه خدمت در نيروي هوايي در جريان جنگ جهاني اول به کيمبريج بازگشت ( 1919 ) و در آغاز در زمينه تخصصي پدرش ، پرتوهاي مثبت ، به تحقيق پرداخت .
بعد براي چند سالي در دانشگاه ابردين کار کرد و سپس در 1930 به امپريال کالج ، لندن ، رفت . پيش از آن که نقش هماهنگ کننده پروژه بمب ( اتم ) در جريان جنگ جهاني دوم به چدويک
( فيزيک 1935 ) واگذار شود ، مسئوليت آن بر عهده تامسن بود . وي سپس مشاور علمي دولت کانادا و در 1934 مشاور علمي وزارت نيروي هوايي بريتانيا شد . تامسن در 1952 به کيمبريج بازگشت .
تامسن واريد از دانشگاه ابردين که مستقل از يکديگر کار مي کردند ، مشاهده کردند که الگوي مدور فريزها وقتي تشکيل ميشود که پرتو الکترون ها از درون ورقه اي فلزي در خلأ عبور کند . تامسن روي تداخل الکترون در ورقه اي فلزي کار کرد و مختصات پراشي الکترون ها را پايه گذاشت . 


                                                                                                     Enrico Fermi
1938
فرمي ، انريكو.
ملیت
: ايتاليايي. متولد : 29 سپتامبر 1901 ، رم. متوفی: 28 نوامبر 1954 ، شيكاگو.

به خاطر اثبات وجود عناصر راديواكتيو جديدي كه بر اثر تابش نوترون ايجاد مي‌شوند ، و نيز به خاطر كشف مرتبط با آن ، يعني كشف واكنش‌هاي اتمي ناشي از نوترون‌هاي كند.

انريكو فرمي از شمار اندك فيزيكدانان مدرني بود كه در تحقيقات نظري و تجربي نيز برجسته بود. او به عنوان معلم نيز شخصيتي ممتاز داشت. در 1934 بمباران اتم‌هاي شناخته شده را با نوترون‌ها آغاز كرد و با ملحق كردن يك نوترون به هسته اورانيوم ، عنصري جديد ( عنصر 93 ، كه به نپتونيوم موسوم است ) به دست آورد. در سال بعد ، وي نشان داد كه نوترون‌ها در كاهش تبديل‌پذيري اتم مؤثرند. همين امر او را به كشف بيش از 40 ايزوتوپ راديواكتيو جديد هدايت كرد. فرمي تشخيص داد نوترون ( كه بار ندارد ) عنصري بسيار مناسب براي ايجاد تغييرات در اتم است. او به طور تصادفي كشف كرد كه از واكس پارافين مي‌توان براي كند كردن نوترون‌ها استفاده كرد و در نتيجه نوترون‌ها را وقتي نزديك هسته موردنظر هستند ، مؤثرتر كرد و بر امكان جذب آنها افزود.
انريكو فرمي ، با همكاري در طراحي و ساختن نخستين راكتور اتمي ، از پايه‌گذاران برآمدن عصر اتم بود. او در ساختن اولين راكتور اتمي در دانشگاه شيكاگو مشاركت داشت و نخستين فعل و انفعال زنجيري مهار شده زير نظر او جامع عمل پوشيد ( 2 سپتامبر 1942 ) و در كارهايي كه براي ساختن اولين بمب اتمي در آزمايشگاه لوس آلاموس صورت گرفت سهيم بود. وي ، همچنين ، در باب كوانتوم آماري انطباق‌پذير با ذرات تحقيق كرد – كه به آمار فرمي – ديراك ( فيزيك 1933 ) مشهور است.
فرمي در ساختن بمب ئيدروژني نيز شركت داشت و كمي پيش از مرگش ، اولين جايزه « كميته عمومي مشورتي كميسيون انرژي اتمي » به وي عطا گرديد. در 1954 ، عنصر شماره 100 ، به نام او ، فرميوم خوانده شد.
فرمي از برجسته‌ترين دانشمندان دوران جديد به شمار مي‌رود و از سال 1938 ، كه همراه با همسرش براي دريافت جايزه نوبل به استكهلم رفت ، ديگر به ايتالياي فاشيست باز نگشت و مقيم امريكا شد. در 1939 – 45 استاد دانشگاه كولومبيا و در 1945-54 استاد دانشگاه شيكاگو بود. كتاب ذرات عنصري ( 1951 ) از آثار اوست و زنش اتم‌ها در خانواده را در شرح زندگي او نوشت و منتشر كرد
( 1954 ).


                                                                                     Ernest Orlando Lawrence
1939
لارنس ، ارنست اورلاندو.
ملیت
: آمريكايي. متولد: 8 اوت 1901 ، كانتن ، داكوتاي جنوبي.متوفی : 27 اوت 1958 ، پائولو آلتو ، كاليفرنيا.

به خاطر اختراع و پيشبرد سيكلوترون و نتايج حاصل از آن ، به خصوص در ارتباط با عناصر راديواكتيو مصنوعي.

لارنس در 1922 از دانشگاه داكوتاي جنوبي درجه فوق ليسانس و در 1925 از دانشگاه ييل درجه دكترا گرفت. او پيش از آن كه در 1936 به رياست آزمايشگاه تابش برگزيده شود ، در دانشگاه‌هاي ييل و كاليفرنيا تدريس كرد.
لارنس از 1929 براي توليد ميزان كافي ذرات پويا براي واكنش‌هاي اتمي كار مي‌كرد. شتابگرهاي خطي تا آن زمان بسيار كند بودند و ولتاژهاي بالا مصرف مي‌كردند. او در 1931 سيكلوترون را كشف كرد ؛ دستگاهي كه بدون نياز به ولتاژهاي بالا به ذرات هسته‌اي نسبتاً سنگين سرعت‌هاي بسيار زياد مي‌دهد. شعاع سيكلوترون ، همراه با نيروي ميدان مغناطيسي تعيين‌كننده حداكثر انرژي و تواني است كه پروتون‌ها مي‌توانند به آن برسند.
لارنس ، همچنين ، با استفاده از آهنرباي بزرگ خود توانست ايزوتوپ‌هاي شيميايي همجاي U238 و U235 را از هم جدا كند. عنصر لاورنسيوم به نام او نامگذاري شده است.

1940
در این سال به کسی جايزه اعطا نشد

==============================================

 

استيفن هاوکينگ

  • هاوكينگدرآن سوی هر سياهچاله سپيد چشمه ای وجود دارد.
  •  اکتشاف يعنی ديدن آنچه که همه ديده اند و انديشيدن به آنچه که هيچکس بدان نيانديشيده بود.

((استيفن هاوکينگ))

او از هر گونه تحرک عاجز است. نه می تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود.حتی قادر نيست دست و پايش راتکان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. ازهمه بدتر توانايی سخن گفتن را نيز ندارد زيرا عضلات صوتی اوکه عامل اصلی تشکيل و ابراز کلمات اند مثل ۹۹ درصد بقيه عضلات حرکتی بدنش دريک حالت فلج کامل قرار دارد. مشتی  پوست و استخوان است روی يک صندلی چرخدار   که فقط قلبش و ريه هایش و دستگاه های حياتی بدنش کار ميکنند. و بخصوص مغزش فعال است. يک مغز خارق العلده که دمی از جستجو و پژوهش و رهگشائي به سوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند. 

اين اعجوبه مفلوج استيفن هاوکينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است که ۱2مدرك افتخاری دارد و به دريافت جوايز و مدالهای فراوانی نائل گشته است و عضو آکادمی ملی علوم آمريکاست . اکنون در دانشگاه معروف کمبريج همان کرسی استادی را در اختيار داردکه بيش از دو قرن پيش زمانی به وی اسحق نيوتن کاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وی را انيشتين دوم لقب  داده اند زيرا می کوشد تئوری  معروف  نسبيت  را تکامل  بخشد  و از تلفيق  آن  با  تئوری  های   کوانتومی  فرمول   واحد جديدی ارائه کند که توجيه کننده تمامی تحولات جهان هستی از ذرات ريز اتمی تا کهکشان های  عظيم باشد.

اينشتين معتقد بود که چنين فرمول يا قانون واحدی می با يست وجود داشته باشد و سالهای اخر عمرش را در جستجوی آن سپری کرد اما توفيقی نيافت.                    

استيفن هاوکينگ شهرت و اعتبار علمی خود را مديون محاسباترياضی پيچيده و بسيار دقيقی است كهدر مورد چگونگی پيدايش و تحول سياهچاله های آاسمانی با حفره های سياه انجام داده است. اين اجرام  فوق العاده  متراکم که به علت قدرت جاذبه بسيار قوی حتی نور امکان جدايی از سطح انها را ندارد وجودشان بر اساس تئوری نسبيت انيشتين پيش بينی شده بود به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند. رديابی و رويت آنها بوسيله قويترين تلسکوپ ها يا هر وسيله ديگر تا کنون ممکن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوکينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضی چون و چرا ناپذيرش نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگی شکل گيری و تحول آن ها را نشان داده بلکه به درک  نتايج جالبی در رابطه اين اجرام با کيفيت وقوع انفجار بزرگ در اغاز پيدايش کيهان دست يافته است که در دانش  فيزيک اختری و کيهان شناسی اهميت بسزايی دارد و به عقيده صاحبنظران بنای اين علوم را در قرن آينده تشکيل خواهد داد. 

استيفن هاوکينگ در ۸ ژانويه  ۱۹۴۲ در شهر دانشگاهی  آکسفورد درست  300 سال بعد از مرگ  گاليله زاده شد و دوران  کودکی و تحصيلات  اوليه  اش را در همان شهر گذرانيد . از  همان  زمان به علوم رياضيات علاقه داشت وآرزوی دانشمند شدن را در سر می پروراند. اما در مدرسه يک شاگرد خود سر وبخصوص بد خط شناخته می شد و هرگز خود را در محدوده کتاب های درسی مقيد نمی کرد بلکه چون بامطالعات آزاد سطح معلوماتش از کلاس بالاتر بود هميشه سعی داشت در کتاب های  درسی اشتباهاتی را گير بياورد  و با معلمان به  جر و بحث  و چون وچرا بپر دازد. فرانک پدر خانواده پزشک متخصص در بيماری های مناطق گرمسيری بود و به همين جهت نيمی از سال را به سفرهای پژوهشی در مناطق افريقايی میگذرانيد. اين غيبت های متوالی برای بچه ها چنان عادی شده بود که تصور ميکردند همه پدرها چنين وضعی دارند و مانند پرندگان هر ساله فصل سرما به مناطق آفتابی مهاجرت ميکنند و بعد به آشيانه بر ميگردنند.درعين حال غيبت های پدر نوعی استقلال عمل و اتکا به نفس در بچه ها ايجاد می کرد.

استيفن در ۱۷ سالگی تحصيلات عاليه را در رشته طبيعی آغاز کرد و از همان زمان به فيزيک اختری و کيهان شناسی علاقه مند شد زيرا در خود کنجکاوی شديدی می يافت که به رمز و راز اختران و آغاز و انجام کيهان پی ببرد. سالهای دهه ۶۰ عصر طلايی کشف فضا پرتاب اولين ماهوارهها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به کره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخی در رسانه ها جوانان را مجذوب می کرد. بعلاوه استيفن از کودکی عاشق رمان های علمی تخيلی بود و مطالعه آن ها نيز بر  اشتياق او به کسب معلومات بيشتر در فيزيک و نجوم و علوم ديگر می افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده ميشد تا دوره دکترا را در رشته کيهان شناسی آغاز کند اما... 

استيفناما به دنبال احساس ناراحتی هايی در عضلات دست و پا استيفن در ژانویه ۱۹۶۳ يعنی اغاز بيست و يک سالگی مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايی که روی او انجام گرفت علائم بيماری بسيار نادر و درمان ناپذيری را نشان داد كه بخشی ازنخاع  و مغزو سيستم عصبی را مورد حمله قرار  ميدهد. معمولا مبتلايان به این بيماری بی درمان مدت زيادی زنده نمی مانند و اين مدت برای استيفن بين دو تا سه سال پيش بينی شده بو د. نوميدی و اندوه عميقی را که پس از آگاهی از جريان بر استيفن مستولی شد می توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته ميديد. دوره دکترا-رويای دانشمند شدن- کشف رمز و راز کيهان - همگی به صورت کاريکاتورهایی در آمدند که در حال دورشدن و رنگ باختن به او  پوزخند می زدند. بجای همه آن خيال پروريهای بلند پروازانه حالا کاری بجز اين از دستش بر  نمی آمد که در گوشه ای بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دو سال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد. اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتری برای مبارزه با نوميدی و بدبينیداد،آشنايی اش در همان ايام با دختری به نام (جين وايلد) بود که بعد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را  به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبی عميقی داشت و معتقد بود که در هر فاجعه ای بذر الهی  اميد وجود دارد که با استقامت و قدرت روحی خود می تواند رشد کند و بارور شود. بايد به خداوند توکل داشت و از ناکاميهايی که پيش می آيد خيزگاههايی برای کاميابی ساخت. استيفن از آن پس، طی دو سال با اشتياق و پشتکار اين برنامه را عملی کرد در حاليکه رشد بيماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به کمک يک عصا و سپس دو عصا راه می رفت. ازدواجش با جين در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادی بود که به پيش بينی دو سال پيش پزشکان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمی انديشيد. پيش بينی پزشکان در مورد بيماری فلج پسيش رونده او نادرست نبود و اين بيماری اکنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مکان از صندلی چرخدار استفاده می کند. و قدرت تحرک از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است با اين دو انگشت او می تواند دکمه های کامپيوتر بسيار پيشرفته ای را فشار دهد که اختصاصا برای او ساخته اند  و بجايش حرف می زند. و رابطه اش را با دنيای خارج برقرار می کند. زيرا از سال ۱۹۸۵ قدرت تكلم خود را نيز از دست داده است.

ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن که بوسيله آن رفت و آمد می کند،از پيشرفته ترين پديده های  تکنولوژی است و با نيروی الکتريکی حرکت می کند. وی اتکای زيادی به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حرکت با آن وسيله ای برای  ابراز احساساتش نيز محسوب می شود. مثلا  اگر در يک ميهمانی به وجد آيد با ويلچرش به سبک خاص خود می رقصد و چنانچه صبرو حوصله اش را در مورد يک شخص مزاحم از دست بدهد در يک مانور سريع از روی پاهای او می شود! بسياری از شاگردانش ضربه چرخهای ويلچر او را تجربه کرده اند و به گفته  خودش يکی از تاسف هايش اين است که طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است.

يکی از شگفتيهای اين آدم مفلوج و نحيف که به ظاهر بايد موجودی تلخ و غمزده و منزوی  باشد شوخ طبعی و شيطنت کودکانه اوست که بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده می شود. در حاليکه اجزای چهره اش بی حرکت و فاقد هرگونه واکنش احساسی و عاطفی هستند اما چشمانش می درخشند.

اين اعجوبه فاقد تحرک عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا کنون دوبار به سفر دور  دنيا رفته و حتی از چين و ديوار باستانی آن ديدن کرده است. همچنين در صدها کنفرانس و  سمينار علمی شرکت کرده است و به ايراد سخنرانی پرداخته است. که البته اين سخنرانی ها قبلا در نوار ضبط و در روز کنفرانس پخش می شود. 

از نکات جالب ديگر در زندگی استيفن هاوکينگ يکی هم اينست که او در سالهای اوليه زناشويی اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يک دختر و دو پسر. لذت پدری و احساس مسئوليت در تامين زندگی فرزندان يکی از مهمترين انگيزه هايی بود که او را در مقابله با مشکلاتش ياری داد زیرا با طبع لجوج و بلند پروازش اصرار داشت که بهترين امکانات زندگی و تحصيل را برای بچه هايش فراهم کند و اين امر مخارج هنگفتی روی دستش ميگذاشت. هزينه خودش هم کم نبود چون می بايست به دو پرستار تمام وقت و يک دستیار حقوق بپردازد و درآمد استادی دانشگاه کفاف اين مخارج را نمی داد. به همين جهت در اواسط دهه 80  به فکر نوشتن کتاب افتاد و در سال ۱۹۸۸ کتاب معروف خود به نام ( تاريخ کوتاهی از زمان) را منتشر کرد

 کتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها ويافته های او درباره ی سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسمانی که بر اساس تئوری پذيرفته شده ای در سال های  اخير از فروريزی و تراکم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته ای آن ها پديد می آيند. ستارگان ديگر را در اطراف خود می بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابی به نيروی جاذبه قوی تر به تدريج ستارگان دورتر را به کام می کشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدی از تراکم می رسد که هر سانتی متر مکعب آن می تواند ميليون ها و حتی ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروی جاذبه آنچنان قوی است که نور و هيچگونه تشعشعی  امکان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمی توانيم حتی با قويترين تلسکوپها اين غولهای نامرئی را رديابی کنيم. اما استيفن هاوکينگ در کتاب تازه اش برداشتهای متفاوتی از سياهچاله ها ارائه داده است.  و با محاسبات خود به اين نتيجه می رسد که اين اجرام بکلی فاقد نورانيت نيستند و  بعلاوه موادی را که از ستارگان ديگر جذب و بلع می کنند در مرحله نهايی تراکم به حالتی  انفجار گونه از يک کانال ديگر بيرون می ريزند. منتها آنچه دفع می شود به همان صورتی نيست که بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعی بوته زرگری هستند که طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل می کنند. از کانال خروجی عناصر تازه در يک در يک جهان نوزاد تزريق می شود که می توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.

هاوکينگ در سال 1976 با يک مدل رياضی نشان داده بود که سياهچاله ها براثر تشعشع انرژی جسم خود را از دست ميدهند و از يک آستانه معين به بعد به کلی تبخير میشوند و از بين ميروند و همه اطلاعاتی که به وسيله سياهچاله دريافت شده بود همراه اين هستار برای هميشه نابود ميشود.استدلال هاوکينگ در دفاع از موضع خود اين بود که ميدان گرانشی بسيار عظيم درون سياهچاله ها موجب نابود شدن اطلاعات ميشود و در درون سياهچاله ها قوانين مکانيک کوانتومی اعتبار خود را از دست ميدهد. 

فيزيکدانهاى ديگر کوشيده اند تا اين پارادوکس را به نحوى حل کنند.  به عنوان نمونه "سمير ماثور" از دانشگاه دولتي اوهايو در کنفرانسي در سال جاری با با استفاده از نظريه ريسمانها استدلال کرد که سياهچاله ها مجموعه ای بهم پيچيده از از اين ريسمان هاى انرژى هستند و تشعشعي که هاوکينگ از ان سخن ميگويد و به اسم خود او نامگذارى شده موجب از بين رفتن اطلاعات درون سياهچاله نمیشود بلکه خود اين تشعشع اطلاعات موجود در سياهچاله را به بيرون انتقال می دهد. اکنون به نظر ميرسد هاوکينگ نيز به نتيجه مشابهي دست يافته باشد هرچند  که احتمالا از مدل ديگرى براى اين منظور استفاده کرده است.

 

شايد سالها طول بکشد تا صحت و سقم نظريه های جديد استيفن هاوکينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگی دارد که عجيب به نظر می رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است که اين نظريه پردازی ها و رهگشائيها از آن می تراود. او برای محاسبات طولانی و پيچيده رياضی و نجومی خود حتی از نوشتن ارقام روی کاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده مغزش زنده است و به قول دکارت چون فکر می کند پس وجود دارد.اما اين موجود، اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرک و تکلم يک سرمشق است.                                           

استيفن هاوکينگ : در آنسوی هر سياهچاله سپيد چشمه ای وجود  دارد.

آثارهاوكينگ:          

كتاب ((تاريخچه زمان)) كه عنوان فرعى «از  انفجار بزرگ تا سياهچاله ها»  را بر خود دارد يكى از مهمترين كتاب  ها  در  حوزه كيهان  شناسى  است  كه  به  موضوعاتى  همچون  تصوير  ما  از  جهان، مكان و زمان،   جهان درحال گسترش،  اصل  عدم  قطعيت  هاينزبرگ و پيامد هاي آن،نيرو هاى اصلى و ذره هاى  بنيادين  طبيعت آغاز و انجام  جهان،  وحدت فيزيك مى پرداخت. ديگر كتاب  مهمى را كه هاوكينگ تاليف كرد((جهان در پوست گردو))نام دارد. ، وى  علاقه اى نداشت كه كتابىهمانند كتاب اول بنگارد و آن را  دنباله  تاريخچه  زمان  يا  تاريخ  مشروحتر  زمان نامگذارى كند. وى مصمم بود در زمانى كه فرصتى  كافى دارد دست به تاليف كتاب  بزند تا مثل(( تاريخچه زمان)) موفق از كار درآيد و البته اين روش  موثر  افتاد  و  كتاب  ((جهان در پوست گردو)) نيز در سال ۲۰۰۲ به عنوان برترين كتاب علمىجايزه آونتيس را از آن خود كرد.

=============================================================

 مراجع:

www.academist.ir

www.1pezeshk.com

http://vahidpg.blogfa.com

www.parssky.com

تهيه و تنظيم:مونا عبدلعلی زاده                                             

به مناسبت بزرگداشت فيلسوف بزرگ ايرانی, ملاصدرا

            ملاصدرا:

mollasadraمحمد بن ابراهيم قوامی شيرازی ملقب به صدر  المتالهين يا ملاصدرا فيلسوف ايرانی و مبلغ دينی و  پديد آورنده مکتب فيلسوفی خاصی بود.در زمان ملاصدرا سلسله صفويان بر ايران حكومت مي كردند و  رسم  آنان اين بود كه به استان فارس استقلال مي دادند و  برادر پادشاه حاكم آنجا بود و معروف است كه پدر  ملاصدرا وزير او بوده است.

پدر ملاصدرا ـ خواجه ابراهيم قوامي ـ سياستمداري  دانشمند و بسيار مؤمن بود و با وجود داشتن ثروت و  عزت و مقام هيچ فرزندي نداشت ولي سرانجام بر اثر  دعا و تضرع بسيار بدرگاه الهي، خداوند پسري به او داد كه نام او را محمد (صدرالدين) گذاشتند (979 هـ./ 1571 م) و در عمل او را «صدرا» مي خواندند و همين سبب شد كه بعدها نيز ملقب به «ملا» يعني دانشمند بزرگ شد و نام «ملاصدرا» معروفتر گرديد و بر نام اصلي وي غلبه كرد.

صدرالدين محمد (يا صدرا)، يكتا فرزند وزير حاكم منطقه وسيع فارس، در بهترين شرايط يك زندگي اشرافي زندگي مي كرد. برسم آن روزگار فرزندان اشراف در قصر خود و بوسيله معلّمان خصوصي و خانگي آموزش مي ديدند. صدرا پسري بسيار باهوش، جدي، با انرژي، درس خوان و كنجكاو بود، در مدت كوتاهي تمام دروس مربوط به ادبيات زبان فارسي و عربي و هنر خط نويسي را فرا گرفت، حتي ممكن است برسم قديم سواري و شكار و فنون رزمي را هم آموخته باشد، رياضيات و نجوم و قدري پزشكي نيز از دروس نوجوانان بود. درسهاي ديگر او علم فقه و حقوق اسلامي و منطق و فلسفه بود كه در اين ميان صدراي جوان ـ كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود ـ از همه آن دانشها مقداري آموخته ولي طبع او بيشتر به فلسفه و بخصوص عرفان علاقمند بود.

يادداشتهايي كه از دوران جواني او باقي مانده بخوبي علاقه او را به ادبيات عرفاني بخصوص اشعار فارسي فريدالدين عطار، جلال الدين مولوي و عراقي و نيز تصوف ابن عربي نشان مي دهد.

بخشي از اين آموزش مسلماً در شيراز بوده ولي بخش عمده آن را ـ بظن قوي ـ در پايتخت آن زمان (شهر قزوين) گذرانده است، زيرا حاكم فارس پس از مرگ شاه كه برادر او بود به سلطنت رسيد و ناگزير به قزوين رفت (985 هـ ./ 1577 م) و بسيار بعيد بنظر مي رسد كه وزير و مشاور او بهمراه او نرفته باشد يا رفته و فرزند يكدانه خود را با خود و خانواده نبرده باشد.

بنابرين توجيه، صدرا در سن شش سالگي بهمراه پدر به قزوين رفته و در كنار اساتيد فراواني كه در همه رشته هاي علمي در آن شهر بودند به آموزش مقدماتي و متوسطه پرداخته و زودتر از ديگران به دوره عالي رسيده است.

اساتيد ملاصدرا   

 

ملاصدرا در قزوين با دو دانشمند و نابغه بزرگ، يعني شيخ بهاءالدين عاملي و ميرداماد ـ كه نه فقط در زمان خود، كه حتي طي چهار قرني كه از آنها گذشته،بي نظير و سرآمد بوده اند ـ آشنا شد و به دروس آنان رفت. در ظرف مدتي كوتاه او نيز با نبوغ خود سرآمد شاگردان آنها گرديد.

شيخ بهاء نه فقط در علوم اسلامي (بويژه در فقه و حديث و تفسير و كلام و عرفان) متخصص بود بلكه در نجوم و رياضيات نظري و مهندسي و معماري و پزشكي و برخي از علوم مرموز پنهاني فوق عادت هم استاد بود، ولي بنظر مي رسد كه بنابر عقايد صوفي منشانه خود فلسفه و كلام را درس نمي داده است.

ميرداماد نابغه بزرگ ديگر، از همه دانشهاي روزگار خود باخبر بود ولي حوزه درس او به فقه و حديث و بيشتر به فلسفه اختصاص داشت. وي در دو شاخه مشائي و اشراقي فلسفه اسلامي ممتاز و سرآمد بود و خود را همپايه ابن سينا و فارابي و استاد تمام فلاسفه پيرو آندو مي دانست. ملاصدرا بيشترين بهره خود را در فلسفه و عرفان از ميرداماد گرفت و همواره او را مرشد و استاد حقيقي خود معرفي مي كرد.

    با انتقال پايتخت صفويه از قزوين به شهر اصفهان (سال 1006 هـ ./ 1598 م) شيخ بهاءالدين و ميرداماد نيز بهمراه شاگردان خود به اين شهر آمدند و بساط تدريس خود را در آنجا گستردند. ملاصدرا كه در آن زمان 26 تا 27 سال داشت، از تحصيل بي نياز شده بود و خود در فكر يافتن مباني جديدي در فلسفه بود و مكتب معروف خود را پايه گذاري مي كرد.

سرگذشت و زندگاني ملاصدرا بسيار تاريك و مبهم است; معلوم نيست كه وي تا چه سالي در اصفهان  بوده و پس از آن به كجا رفته است. بنظر مي رسد كه وي پيش از سال 1010 هـ از اصفهان مهاجرت كرده و به شهر خود شيراز بازگشته است كه در آنجا املاك و دارائيهاي پدرش قرار داشت و با وجود آنكه بسياري از آنرا به فقرا مي بخشيد هنوز بخشهايي از آن املاك بصورت موقوفه امور خيريه در شيراز و فارس موجود است.

كهكصدرالمتالهين حکيم خانه به دوشی بود  که به جرم آزادگی روح و فکر مجبور شد تا  از پايتخت و پايتخت نشينان روی گرداند.  وی در مقدمه کتاب اسفار دلايل بيزاری  خود را از جاهلان فرزانه نمای زمان خود و  عزلت و تصوف خويش را در کهک  (روستايی در بين ساوه و در سی  کيلومتری شهر قم) بيان داشته است.

پس از بازگشت به شيراز شهرت صدرای  شيرازی زياد شده بود و طلبه ها ازنواحی و اطراف برای شاگردی به حضورش می رفتند.

زندگاني و ي در شيراز و مهاجرت هاي پس از آن دوره ي ديگري زندگي ملاصدرا را تشكيل مي دهد.

 مکتب فلسفی

در زمان حيات ملاصدرا يعنی در اواخر قرن دهم و شروع قرن يازدهم هجری کلام و فلسفه از علوم رايج و محبوب آن زمان به شمار می رفتند. دليل عمده گسترش اين علم نسبت به ساير علوم آن زمان مانند فقه، ‌ادبيات عرب، ‌ریاضی، ‌نجوم و طب و ديگر علوم و همچنين هنرهای رايج آن زمان مانند خط، معماری و کتيبه را می توان در شرايط اجتماعی آن دوران که خود زاييده شرايط سياسی حاکم بر کشور بود جستجو نمود. عدم وابستگی و استقرار ومرکزيت حکومت وقت امنيت و آزادی خاصی را حکمفرما ساخته بود که شکوفا شدن استعداد ها و گسترش هنر و علم را در پی داشت. صدرالدين محمد در علوم متعارف زمان و بويژه در فلسفه اشراق و مکتب مشاء‌ و کلام و عرفان و تفسير قرآن مهارت يافت.

او آثار فلسفی متفکرانی چون سقراط و فلاسفه هم عصر او، افلاطون، ‌ارسطو و شاگردانش و همچنين دانشمندانی چون ابن سينا و خواجه نصرالدين طوسی را دقيقا بررسی نمود و موارد ضعف آنها را باز شناخت و مسائل مبهم مکاتب را بخوبی دانست. او از پيروان مکتب اشراق و شاگرد مکتب فلسفه مشا بود ولی بعدها تغييراتی در اين مکتب ايجاد کرد. ملا صدرا پايه گذار مکتبی است که آنرا حکمت متعاليه می ناميد.

 فرزندان

 تاريخ ازدواج ملاصدرا روشن نيست و باحتمال قوي در حدود نزديك به چهل سالگي وي اتفاق افتاده و  نخستين فرزند او متولد سال 1019 هـ (1609 ميلادي) است. وي پنج فرزند داشته، سه دختر و دو پسر، باين ترتيب:

1. ام كلثوم متولد سال 1019 هـ (1609م);

2. ابراهيم متولد سال 1021 (1611م);

3. زبيده متولد سال 1024 (1614م);

4. نظام الدين احمد متولد سال 1031 (1621م);

5. معصومه متولد سال  1033 (1623م).

الف: پسران

ميرزا ابراهيم كه نام رسمي او «شرف الدين ابوعلي ابراهيم بن محمد» است در سال 1021 (1611م) ـ و گفته ميشود در شيراز ـ متولد شده است. وي يكي از دانشمندان زمان خود بوده و فيلسوف و فقيه و متكلم و مفسر شمرده ميشده و از علوم ديگر مانند رياضيات نيز بهره داشته است.

وي كتابي بنام عروة الوثقي در تفسير قرآن و شرحي بر كتاب روضه فقيه مشهور لبناني «شهيد» نوشته و چند كتاب ديگر در فلسفه نيز به وي نسبت داده اند.

پسر ديگر او بنام احمد در سال 1031 هـ (1621م) در كاشان متولد و در سال 1074 (1664م) در شيراز دار فاني را وداع كرده است. وي نيز فيلسوف و اديب و شاعر بوده و چند كتاب به وي نسبت داده شده است.

ب: دختران

بزرگترين فرزند ملاصدرا دختر او بنام ام كلثوم است كه دانشمند و شاعر و زني اهل عبادت و زهد بوده و بهمسري ملا عبدالرزاق لاهيجي (شاگرد معروف ملاصدرا) درآمده است.

دختر دوم ملاصدرا زبيده نام داشته و همسر فيض كاشاني (شاگرد ديگر ملاصدرا) شده و فرزندان برومندي را بدنيا آورده است و او نيز معروف به دانش و شعر و ادبيات است. دختر سوم ملاصدرا بنام معصومه در سال 1033 هـ (1623م) در شيراز بدنيا آمده و او نيز معروف به داشتن معلومات و تسلط بر شعر و ادب است. اين دختر ملاصدرا نيز نصيب يكي ديگر از شاگردان ملاصدرا بنام قوام الدين محمد نيريزي شد. برخي شخص ديگري را بنام ملاعبدالمحسن كاشاني را شوهر او دانسته اند كه او نيز شاگرد ملاصدرا بوده است.

 

شاگردان

با وجود زمان طولاني كه ملاصدرا فلسفه، تفسير، حديث و درس مي گفته، از جمله پنج (يا ده)سال آخر زندگيش در شيراز (1040 تا 1045 يا 1050) و بيش از بيست سال در اواسط عمر خود در قم (از حدود 1020 تا 1040) و شايد چند سال پيش از آن در شيراز يا اصفهان، اما تاريخ از شاگردان او جز از  چند نفر نام نبرده است.
مسلماً در ميان شاگردان حوزه هاي درس او فلاسفه و دانشمنداني بزرگ برخاسته اند،اما بسيار شگفت است كه شايد بسبب پيوند ضعيف زندگي آنها با زندگي ملاصدرا، نامي از آنها مشهور نشده يا  اگر در زمان خود مشهور بوده اند به ما نرسيده است.
براي ملاصدرا تا ده نفر شاگرد معروف شناخته و ذكر شده است كه مشهورترين آنها دو نفر ـ يعني فيض كاشاني و فيّاض لاهيجي ـ ميباشند. 

        آثار

  • الحکمه العرشيه
  • الحکمه المتعاليه فی الاسفار العظيمه الاربعه
  • المعه المشرقيه فی الفنون المنطقيه
  • المبدا و المعاد
  • المشاعر
  • المظاهر الالهيه فی الاسفار علوم الکامليه
  • الشواهد الربوبيه فی مناهج السلوکيه
  • التصور و التصديق
  • الوريده القلبيه فی معارفه الربوبيه
  • اسرار الايات و الانوار البينات
  • ديوان اشعار
  • حدوث العالم
  • اکسير العارفين فی المعارفه طريق الحق و اليقين
  • اعجاز النعمين
  • کسرالاصنام الاجاهليه فی ذم المتصوفين
  • مفاتيح الغيب
  • متشابهات القرآن
  • رساله سه اصل

   پايان زندگی

وی در طول عمر 71 ساله اش هفت بار با پای پياده به حج (زيارت کعبه) رفت و به هنگام آغاز سفر هفتم يا در بازگشت از آن سفر به سال 1050 ه .ق در شهر بصره درگذشت. امروز اثری از قبر او برجای نمانده است.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

منابع:

http://www.mullasadra.org

http://www.fa.wikipedia.org

 تهيه و تنظيم:افشان مافي

واقعگرائی ساده نگرانه

  russelما همه از ((واقعگرائی ساده نگرانه))شروع  می کنيم ، يعنی از اين آموزه که اشياء  چنانند که می نمايند . تصور می کنيم که  علف سبز است و سنگ سخت است و برف  سرد است .

اما فيزيک به ما اطمينان می دهد که سبزی  علف و سختی سنگ و سردی برف همان  سبزی و سختی و سرديی نيست که ما در  تجربۀ خود می شناسيم بلکه چيزی کاملاً  متفاوت است . وقتی که ناظری خود بر اين  تصور است که سنگی را مشاهده می کند ،  در واقع ، اگر فيزيک را قبول کنيم ، مشغول  مشاهدۀ آثار سنگ بر خود است .

بنابراين به نظر می رسد که علم با خود در  تعارض است : وقتی سخت می کوشد که  عينی باشد ، خود را بر خلاف ميل ، غرقه در  ذهن گرائی می يابد . واقعگرائی ساده  نگرانه به فيزيک می انجامد و فيزيک اگر  راست باشد ، نشان می دهد که واقعگرائی  ساده نگرانه دروغ است .

بنابراين واقعگرائی ساده نگرانه ، اگر راست  باشد ، دروغ است ؛ بنابراين دروغ است .

                                                             ((برتراند راسل))

شاعران وارد نشوند!

یونانیان سخنرانان بزرگی بودند و می توان گفت که بیشتر از هر موضوعی در باب شعر سخن گفته اند. بررسی و مطالعه نظام مند ادبیات در اروپا با نوشته ها افلاطون شروع شد. افلاطون شاعرترین فیلسوف ، از دشمنان شعر بود و قصد داشت که شاعران (به استثنای عده ای قلیل ) را از جمهوری مطلوب خویش بیرون براند.

ما اثر مستقلی از افلاطون در دسترس نداریم که منحصرا به ادبیات بپردازد، بلکه او در طول عمر خود ، مکررا در میان اندیشه ها و دغدغه های اولیه اش درباره تعلیم و تربیت ،اخلاقیات ،الهیات و متافیزیک ، مسائلی را مطرح ساخته است .بنبر این به سادگی نمی توان نظریه ای مستقل و قابل فهم از نگارش افلاطون در باب شعر یا ادبیات ، بیان کرد.این که شاعران واقعیت را نشان نمی دهند و خوانندگان را به رفتارهای ناروا رهنمون می شوند، دغدغه فکری افلاطون بوده است. او تلاش کرده است با تثبیت تعلیماتی برای حکمرانان و نگهبانان آینده جامعه آرمانی خود،روشن سازد که شاعران ،شایسته مربیگری افراد جامعه نیستند. افلاطون دریافته بود که شعر برای جوانان جذاب است و اثر گذار. در این جاست که او احساس خطر می کند.تمام دیدگاههای افلاطون به این جا ختم می شود که "شعر خطرناک است".

او در رساله "ایوان" نظریه جامع خود در باب شعر را این گونه توصیف می کند: «شاعر موجودی فروغ بخش ، چند سویه و مقدس است، هیچ ابتکار و اختراعی در او نیست ، مگر به حکم الهام و خارج گشتن از حالت معمولی .مادامی که شاعر پشت به احساسات ظاهری نکرده، قادر به بیان الهامات خود نیست . خیلی از کلمات شاعر نجیب و متعالی است همچون کلمات ما ، درباب "هومر". اما شاعری بر مبنای موازین هنری ، شعر نمی سراید. پس شاعری که در سرودن نوع خاصی از شعر مهارت دارد، در سرایش گونخ دیگر ناتوان است زیرا شعر او ،نه از رهگذر قوانین هنری ، بلکه به واسطه الهام است.

افلاطون ،مفهوم ظاهرا متعالی شعر را علیه خود شاعران به کار می گیرد .ارابه رانان در مقایسه با "هومر" درباره ارابه رانی بیشتر می دانند. هر صنعتگری نسبت به کارش بیش از شاعر به آن واقف است. در واقع جایگاه شاعر آن گاه که در زیر ذره بین متافیزیکی افلاطون قرار می گیرد بالاتر از این نیست.افلاطون معتقد است که تقلید به خاطر عمق سرنوشت واقعیت و محدودیت فهم ما از آن کار عبث و گمراه کننده ای است ، چون طبق نظریه مثل افلاطونی کائنات این جهانی تصویر ناقصی از عالم بالا است که در بیرون از عالم زمان و مکان قرار دارد.

از دیدگاه افلاطون ، والاترین حقیقت ، حقیقت مبتنی بر پارسایی ، دقت و خردمندی است و شاعر نه تنها از چنین حقیقتی حرف نمی زند، بلکه ما را از این مسیر منحرف می سازد.در واقع افلاطون به برداشتی ثابت و تغییر ناپذیر از حقیقت –که شامل شعر نیز می شود- شک می ورزد. افلاطون به پیروی از استاد خویش ، سقراط، به شکل انعطاف پذیر و بی پایان گفتگو معتقد است که بهترین شیوه دستیابی به حقیقت است و همه ما واقعا قادر به چنین کاری هستیم .از شگفتگی های تاریخ فلسفه این است که هنرمند ترین فیلسوفان،روی خوشی به هنر و به ویژه هنر شاعری نشان نمی دهند و بازبانی تلخ آن را به نقد می کشند.گرچه اساس انتقاد افلاطون بر تفاوت ماهوی است که میان شعر و فلسفه قائل است اما این امر دلیلی بر بی ذوقی و فقدان حس زیبایی شناسی اونیست . شیوه نگارش محاوره ها این ادعا را نفی می کند. شواهد تاریخی نیز می گوید که او در آغاز جوانی شاعر بوده است و پس از آشنایی با سقراط و شاگردی او، سروده هایش را می سوزاند و شاعری را به کنار می نهد و فیلسوفی پیشه می کند.زیرا روبرو شدن با سقراط به عنوان الهامی فلسفی به او نشان می دهد که شاعر شدن دیگر ارزشی ندارد و " فلسفه والاترین هنرهاست ".

شاعر حق ندارد بگوید مجازات شوندگان مفلوک اند و خداوند عامل بدبختی آنهاست . در «جمهوری » افلاطون ، چنین ادبیاتی را مخرب ،ویرانگر و کفر آمیز است.البته نباید فراموش کرد که شعر ، احساسات را تحریک می کند و چنین چیزی باید از ریشه خشکانده شود. پس اگر قرار است خوشبختی و سعادت انسان ها افزون شود، باید بر احساسات مسلط بود.شاعر در «جمهوری» اقلاطون رانده شده ای بیش نسیت . در مبحث هنر و زیباشناسی ،افلاطون غالبا فیلسوفی هنر گریز و شاعر ستیز دانسته می شود. در کتاب دهم «جمهوری » افلاطون از هنر به تقلید تعبیر می کند و شاعر و صورتگر را مقلدانی می خواند که از حقیقت سه مرتبه دورند ، یا نسبت به حقیقت در مرتبه سوم قرار دارند.

افلاطون در « آپولوژی »و «ایوان » شعر را زاده استعدادی طبیعی و جذبه ای الهی می داند که گاه گاه به شاعر روی می آورد. از این رو ، سراییدن شعر از روی دانایی و معرفت نیست . زیرا تا هنگامی که انسان عقل و هوشش بجاست نمی تواند شعر بسراید .به علاوه همیشه دیگران بهتر از خود شاعر معنای شعرش را در می یابند. از این رو ماهیت شعر به گونه ای است که هرگونه عقل و دانایی و معرفت را طرد می کند.وی در «فایدون» ماهیت شعر را چیزی می داند که با مطالب جدی سروکار ندارد ، زیرا لوازم ذاتی شعر، افسانه و داستان است . بنابراین شعر به کار اندیشه های جدی عقلانی نمی آید و شاعر افسانه سرا نیز از ساحت معرفت راستین دور است.

 فلسفه، تمرین مرگ است

افلاطون را فیلسوف بزرگ همه دورانها گفته اند و این بیان شگفت نیست ، از آن رو که وی بنیانگذار متافیزیک غربی است و تمام آنچه که فیلسوفان دوران های بعد از وی اندیشیده اند ، به نحوی با آرای وی مرتبط است.مطلب حاضر به قرائت دو تن از افلاطون شناسان یعنی ورنریگر و برن اختصاص دارد.

قرائت ورنریگر از افلاطون

افلاطون در جستجوی چه بود؟برای افلاطون توجیه نهایی همه کوشش های انسانی برای دستیابی به حقیقت –بر خلاف فیلسوفان پیش از سقراط- اشتیاق به گشادن معمای جهان نیست ،بلکه ضرورت دانش برای نگاهداری زندگی انسانی و شکل بخشی به آن است.غرض افلاطون از تاسیس جامعه حقیقی ، تحقق بخشی به والاترین فضیلت انسانی است .الهام بخش او در کوشش های اصلاحی اش ، روح تربیتی سقراط است که هدفش نه تنها شناخت حقیقت اشیا بلکه دستیابی به خیر بود. سقراط گفته بود شناخت خیر ودانش معطوف به خیر ، هدف آدمی است و معیار او. افلاطون می کوشد راه این هدف را بیابد و از این رو می پرسد دانش چیست؟ فلسفه افلاطون از ایمان سقراط به دانش ریشه می گرفت ،موقعیتش در تاریخ تفکر یونانی از اینجاست که این فلسفه ، فلسفه تربیت است و در مقیاس بزرگ به حل مسئله تربیت آدمی می کوشد.

قرائت برن از افلاطون

1. سرآغاز خلاقیت فلسفی افلاطون مرگ سقراط بود:پس از مرگ سقراط ، بعضی از پیروانش ، از جمله افلاطون ، شروع به نوشتن مکالمات سقراطی کردند یعنی گفت و شنود های فلسفی که در آنها سقراط بحث را هدایت می کرد. مثل این بود که گروهی از همخوانان خطاب به آتنی ها بانگ بلند کرده باشند که: «ببینید او نرفته است.هنوز اینجاست و با همان سوال ها شما را به تنگنا می اندازد و با استدلال هایش زمینتان می زند.»

2. پرسش های سقراط وار و نقش آن در تدریس فلسفه: هنوز در تدریس فلسفه و برای شناساندن فلسفه وسیعا از این آثار استفاده می شود. از یکی از مفاهیم مانوس که همیشه در زندگی نقش با اهمیتی دارد، شروع می کنید و به مردم می فهمانید که اشکالاتی در آن وجود دارد .مردم سعی می کنند درباره آن فکر کنند و بالاخره جوابی می دهند .سقراط ثابت می کند که آن جواب کافی نیست . سرانجام پاسخ قطعی می دهند ، اما این مرتبه با تسلط و درک به مراتب بیشتر نسبت به سابق . اعم از اینکه خواننده در قرن بیستم باشید یا در روزگار قدیم ، به هر حال با مسئله درگیر شده اید و جواب می خواهید و احساس می کنید که شاید شما هم بتوانید به سهم خودتان به حل آن کمک کنید .بنا به طبیعت اینگونه سوالات ، باید مستقلا به دنبال پاسخ برای آنها بگردید. جوابی که در نتیجه تفکر خود شما به دست نیامده باشد ، بی ارزش است. به همین جهت است که مکالمات شما را به فلسفه جذب می کند.

3. عقایدی که در مکالمات اولیه ظاهر می شود و نظر افلاطون درباره آنها: الف- در دفاعیه آمده است که ممکن نیست به آدم خوب ، چه در این دنیا و چه بعد از مرگ هیچ گونه آسیبی برسد و در گورگیاس آمده است که ظلم به خود ظالم ضرر می زند و عدل به خود شخص عادل سود می رساند. مقصود سقراط این است که تنها لطمه و زیان حقیقی زیانی است که به روح انسان بخورد. شما ممکن است هرچه پول دارید از دست بدهید یا در نتیجه بیماری ،افلیج شوید، اما اینها همه در مقایسه با ضرری که از قبل ظلم به خودتان می زنید ، هیچ است .برعکس ، هیچ سودی برابر سودی نیست که آدم خوب در نتیجه عمل کردن به فضایل در زندگی به دست می آورد و بنابراین ، هیچ زیانی به نظر چنین شخصی آسیب حقیقی نیست مگر از دست رفتن فضیلت .

ب- یک دسته اندیشه های دیگر هست که سقراط در موردشان مدعی علم و یقین نمی شود و افلاطون سرانجام زیر حرف او می زند و جمعا در این جمله خلاصه می شود که « فضیلت همان معرفت است ». در مکالمات اولیه وقتی از کسی می پرسند « شجاعت چیست ؟» «تقوا چیست؟» و «عدالت چیست؟» دیر یا زود بالاخره معلوم می شود که فضیلت مورد بحث – اعم از شجاعت یا تقوا یا عدالت – باید قسمی معرفت باشد. دانایی و فرزانگی برای دانستن اینکه در هر موقع بهترین کار چیست ، یک چیز لازم است و شجاعت لازم برای اقدام به آن کار ولو متضمن دشواری و خطر باشد ، یا خویشتنداری لازم برای تسلیم نشدن به وسوسه انتخاب راه آسانتر ، به کلی چیز دیگری است.

کسی ممکن است فقط دارای یکی از این صفات باشد یا از هر کدام به درجات مختلف بهره ببرد ولی اگر شجاعت همان شناخت بهترین راه باشد آن قسم اختلاف هرگز پیش نمی آید .اما به نظر افلاطون ، اگر کاری که من کرده ام درست نبوده ، دلیلش نمی توانسته این باشد که می دانسته ام چه باید بکنم ولی شجاعت لازم را برای اقدام به آن نداشته ام . اگر شجاعت نداشته ام ، شناخت هم نداشته ام و نمی دانسته ام کار درست چیست. بنابراین هر کار نادرستی که بکنم از روی نادانی کرده ام و به این دلیل کرده ام که نمی دانسته ام بهترین کاری که باید بکنم چیست . ولی هر کاری که کسی از سر نادانی بکند، ناخواسته و به طور غیر ارادی کرده است .بنابراین ، برای اینکه چکیده مطلب را در قالب شعار معروف سقراط بیان کنیم ، باید بگوییم :«هیچ کس خواسته و از روی اراده کار نادرست نمی کند.»

4. مهمترین تعالیم مثبت افلاطون در مکالمات میانی ،مثل و تذکر یا به یاد آوردن. از دیدگاه برن ییت نظریه تذکر پایه نظریه مثل است .الف- نظریه تذکر :یعنی وقتی چیزی را یاد می گیرید در حقیقت معرفتی را که از پیش از تولد داشته اید ، از ذهنتان استخراج می کنید .افلاطون می گفت که شناخت بخشی از طبیعت ذاتی نفس است. شما پیش از این که به دنیا بیایید این معرفت را داشته اید.افلاطون نظریه ای درباره طریقه بحث فلسفی یا سقراط وار ارائه می دهد و می گوید شناخت پاسخ درست به پرسش هایی مانند «شناخت چیست ؟»، «عدالت چیست؟» به حالت کمون در ذهن همه ما هست. این شناخت عمیقا در باطن ما پنهان است و بلافاصله در دسترس ما نیست و به ما امکان می دهد که پاسخ های نادرست را رد کنیم و نشان بدهیم که نادرستند.

ب- نظریه مثل : محور مباحثات سقراطی جستجو برای پیدا کردن تعاریف بود. سوال این بود که « تعریف شجاعت چیست؟»«تعریف زیبایی چیست؟» «تعریف عدالت چیست؟» اگر فرض کنیم که شناخت پاسخ صحیح به این پرسش ها به حالت کمون در درون ما هست و این شناخت را مستقل از جهان حس و تجربه و مقدم بر آن داشته ایم، به عبارت دیگر اگر شناخت ما مستقل از همه این چیرها و مقدم بر آنها باشد، در آن صورت شکی نیست که آنچه می دانیم –یعنی آنچه شناخت ما به آن تعلق می گیرد، از قبیل عدالت و زیبایی و شجاعت –خودش هم باید از این دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم مستقل باشد و بر این دنیا تقدم داشته باشد. پایه نظریه مثل همین قضیه اخیر است ، به این معنا که عدالت و زیبایی و غیره وجودشان مستقل از همه کارهای عادلانه و همه اشخاص عادل و همه اشیا و افراد زیبایی است که ممکن است در جهان محسوس پیدا کنیم و بر همه آنها تقدم دارد. زیبایی و عدالت وجود مستقل دارند .این یعنی نظریه مثل. افلاطون در رساله فایدون می گوید : فلسفه ورزی یعنی تمرین مرگ . اما چرا او چنین حرفی می زند؟ برای اینکه مردن یعنی جداشدن روح از بدن و وقتی فلسفه کار می کنید ، تا جایی که می توانید روحتان را از بدنتان جدا نگه می دارید. چون در فکر اینجا و الان که بدنتان هست ، نیستید . وقتی می پرسید عدالت چیست ؟ منظورتان این است که عدالت در هر جا و هر زمان و در نفس خود چیست ، نه این که « امروز یا دیروز چه کسی به من ظلم کرد؟».

 منبع: همشهری

قسمتي از يك نامه ي اينشتين

انسان جزئی است از یک کل که ما آن را ((عالم)) می نامیم . جزئی که محدود به زمان و فضا است .
او خود افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه عالم تجربه می کند . که می توان آن را نوعی خطای باصره در خود آگاهیش دانست .
این خطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت به چند نفری که از همه به ما نزدیکترند محدود می کند .
وظیفه دشوار ما باید این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره عواطف خود را گسترش دهیم تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیباییهایش در بر گیرد .
هیچکس قادر نیست کاملاً به این هدف دست یابد اما تلاش برای نیل به آن خود بخشی از روند آزادی و شالوده ای برای امنیت درونی است .

                                                                                               آلبرت آینشتین

زيبايي و هنر از نظرگاه افلاطون

افلاطون، فراتر از فوايد و شگفتیهای عشق و زيباييهای آن، به حقيقت عشق نظر میکند. در نظر افلاطون، عشق شيفتة زيبايي است و در اين ميان، فلسفيدن و عشق ورزيدن هر دو يکی است. هدف فيلسوف و عاشق، جستجوی نفس زيبايي است. به عبارت ديگر، زيبايي از آنِ چيزی است که فلسفه در پی آن است. فلسفه و عشق، تلاش برای نيل به زيبايي يا خوبی است. لذا دانش يگانهای وجود دارد که زيبايي، موضوع آن است و زيبايي و خوبی برين، جزئی از حقيقت يگانه هستند. از اينجاست که در طول تاريخ غرب تا قبل از دورة مدرن، زيباييشناسی کلاسيک نه جزئی از فلسفه که با آن يکی است. در زيباييشناسی کلاسيک، زيبايي فقط خاص هنر نيست، بلکه در همه جا و فراگير است . زيبايي معانی وسيعی دارد. مفهوم زيبايي به معنای امروزی کلمه از نتايج عصر روشنگری است و اين عصر از قرن 18 ميلادی شروع میشود. از ويژگیهای زيباييشناسی کلاسيک آن است که زيبايي و هنر همه جا بوده است.آنچه را که زيباييشناسی کلاسيک ناميدند، چه در معنای عام آن و چه در زمان حال و گذشته، بنيانگذار آن به لحاظی افلاطون بوده است. البته زيباييشناسی محدود به افلاطون و يونان نمیشود، بلکه خاص دنيای قديم بود.

زيباييشناسی کلاسيک دارای مبانی انتولوژيک میباشد و ريشه در مفهوم "وجود" دارد. در اين صورت وقتی که از زيباييشناسی افلاطون سخن میگوييم، اگر از "وجود" ياد نکنيم، سخنان ناتمام خواهد ماند و يا برعکس، اگر از وجود صحبت میکنيم از زيبايي ياد نکنيم، حق مطلب را به جا نياوردهايم.

رابطه و پيوند زيبايي و وجود در نظر افلاطون :

در ميان نوشتههای افلاطون سه اثر عمدتاً اختصاص به بررسی مفهوم زيبايي دارند، اولين آنها "هيپياس بزرگ" است که موضوع آن جستجوی حقيقت و ذات زيبايي است. دومين رساله "ميهمانی" است که موضوع آن عشق و زيبايي است که زيبايي در رابطه با عشق مطرح میشود. سومين "فِدر" يا "فايدروس" موضوع يا حداقل قسمت عمدة موضوع آن حقيقت و زيبايي است. در اينجا زيبايي در رابطه با مفهوم حقيقت بيان میشود؛. يعنی زيبايي چيست؟

"هيپياس بزرگ" يعنی همان جستجوی حقيقت و ذات زندگی، که در جستجوی خود زيبايي فینفسه است.

میتوان گفت که زيبايي غير از چيزهای زيبا و سودمند است. فرق زيبايي و سودمندی اساسی است، در حالی که بعدها زيبايي و سودمندی را يکی میدانند؛ يعنی اگر شيئی کارايي داشته باشد، میتواند زيبا باشد.

در دو رسالة ديگر "ميهمانی و فِدر" افلاطون بيشتر دربارة مفهوم کندوکاو میکند. در رسالة ميهمانی از سرآغاز مکالمه زيبايي حضور دارد. وجه تسميه ميهمانی نيز به اين علت است که گفتگو در منزل آگاتون از تراژدینويسان آن دوره برگزار شده، و او جايزهای برای اولين اثر تراژيک خود برده بود و بخاطر همين امر ميهمانی داده بود.

آپلو داستان را روايت کرده، میگويد: «در راه رفتن به ميهمانیِ آگاتون، سقراط را ديدم که برخلاف هميشه تميز و مرتب است و کفش به پا دارد.» آپلو با تعجب میپرسد: «به کجا چنين زيبا میروی؟» سقراط میگويد: «برای شام به خانه آگاتون دعوت دارم، از اين رو خود را آراستم، زيرا زيبا بايد نزد زيبا رفت.». فلسفه امری الهی نيست، بشری است.. عشق نيز عشق به زيبايي است، پس ضرورتاً عشق فيلسوف است.در اين جمله به نوعی ارتباط و پيوند عشق و زيبايي و از طرفی زيبايي و فلسفه را میبينيم. افلاطون صراحتاً میگويد که خود عشق فيلسوف است نه فلسفه، چون فيلسوف در جستجو است و عشق هم در جستجو است. پس پيوند ميان عشق و زيبايي با يکديگر از سويي و با فلسفه از سوی ديگر، به خوبی از اين فلسفه به دست میآيد. فلسفيدن و عشق ورزيدن هر دو يکی است و هدف فيلسوف يا عاشق جستجوی زيبايي است. اينجاست که مفهوم وجود که موضوع فلسفه است، با زيبايي يکی میشوند. البته بعدها افلوطين بين زيبايي و خير برتر و يا وجود مطلق قائل به نوعی تفاوت میشود.

به سخن ديگر، زيبايي از آن چيزی است که فلسفه در پی آن است. آنچه که دوستداشتنی است، آن چيزی است که حقيقتاً زيبا، ظريف، کامل و خوشترين است. بنابراين موضوع فلسفه نه تنها زيباترين و ظريفترين است، بلکه سعادتمندترين و خوشترين است و به مفهوم لذت برمیگردد که از غايت فلسفه جدا نيست.

از سوی ديگر، زيبايي و خوبی پيوند دارند. زيبايي علاوه بر پيوند با عشق و فلسفه، با خوبی هم پيوند دارد. مفهوم خوبی در نزد افلاطون بسيار اساسی است. خير برين همان موجود مطلق است. "پس زيبايي با خوبی پيوند دارد"، زيرا انسانها خوبی را دوست دارند و میخواهند که خوبی هميشه از آنِ ايشان باشد. پس خلاصة عشق يعنی "تملک هميشگی خير و خوبی" يعنی آنچه که فلسفه در پی آن است. در نتيجه، زيبايي با خوبی که همان وجود مطلق يا «يک يک» (احد) باشد، يکی است.

حال که دانستيم فلسفه يا عشق همان تلاش برای تملک زيبايي يا خوبی است، بايد بدانيم اين تملک شدنی است و کسی که زيبايي و خوبی را در تملک خود آورد، به معنای افلاطونی کلمه، فيلسوف شد. حال برای رسيدن به نهاييترين مرحله و ديدن زيبايي بايد از جوانب زيبايي محسوس آغاز کرد و سعی نمود که زيبايي مطلق را فقط در يک چيز نديد، بلکه در چيزهای مختلف ديد. در اين صورت يک پله به زيبايي مطلق نزديک شدهايم، چرا که زيبايي را در يک شیء محدود و محصور نکردهايم، بلکه آن را بر حوزههای مختلف ديدهايم.

 ديدگاه افلاطون زاهدانه نيست و اگر در اين مورد سختگيری میکند، برای اين است که نفس زيبايي برای او مطرح است. «کسی که راه عشق همة آن مراحل را طی کرد و زيباييهای فراوان را بدان ترتيب که برشمرديم، مشاهده نمود، در پايان راه يکباره با زيبايي حيرتانگيزی روبرو میگردد و آن زيبايي خاص همان چيزی است که همة آن کوششها برای رسيدن به آن صورت گرفته است.» در اينجا افلاطون کلمه "يکباره" را به کار میبرد. انسان پله پله و به تدريج پيش میرود، وليکن زيبايي خود را "يکباره" نشان میدهد. واژة "يکباره" تنها در اين متن نيست که افلاطون به کار میبرد، لااقل در دو متن ديگر نيز هست که يکی در نامه هفتم است که در مورد حقيقت است و در آن راه حقيقت يکباره خود را نشان میدهد و يکباره در واقع به نوعی گذشت از سوژه است. ديگری دره پارمنيدس که میگويد وقتی که از گذر زمان و لحظه سخن میگويد، فاصله گذر از حال به آينده يکباره صورت میگيرد.

«سرانجام راه همان نظارة خود زيبايي که پاک و بدون آميختگی است، میباشد.» در اينجا افلاطون بار ديگر بر اهميت زيبايي تأکيد میکند، زيرا زيبايي محسوس در حقيقت زيبايي مشارکت دارد و نشانه و اثر آن در هستی و در ميان آدميان میباشد

حال به رابطة زيبايي و حقيقت میپردازيم. در رسالة فِدر مسئلة زيبايي در رابطه با جنون عشق مطرح میشود.

در رسالة فِدر افسانهای است که به افسانة "ارابه بالدار" معروف است که همان تجسم سهگانه نفس است. اين سه، ارابهران و دو اسبش است. مطابق اين افسانه نفسهای آدميان پيش از ورود به تن و افتادن روی زمين همگام و همرکاب نفسهای خدايان میباشند و همراه ايشان به ورای آسمان میروند و به حقيقت نزديک میشوند. تلاش برای رسيدن به مرغزار حقيقت اين است که بهترين پارة نفس از چمنزارهايي که در اين مرغزار است، تغذيه میکند؛ لذا نفس در ارتباط بیواسطه با تجلی حقيقت است.

تا اينجا هرچند نفس کمابيش به آسانی تا مرغزار حقيقت بالا میرود، از فلسفه سخن به ميان میآيد و نه از عشق. پس تا زمانی که به زمين بيايد، از فلسفه و عشق حرفی در ميان نيست، زيرا اين دو به زمين تعلق دارند.

با عشق به زمين میآييم. در واقع، زيبايي در روی زمين اثر و نشانة مرغزار حقيقت است. از اين رو، افلاطون میگويد: «هنگامی که با ديدار زيبايي اين جهانی، نفس به ياد زيبايي قبلی میافتد، دوباره بال و پر میگيرد و بیصبرانه در صدد پرواز برمیآيد؛ ولی از انجام آن ناتوان است. از اين رو نظرش به سوی بالا و بیاعتنا به امور اين جهان است؛ بدين روی میگويند به جنون دچار شده است.

در اينجا نکتهای مطرح است و آن اينكه با ديدن زيبايي اين جهان انسان به ياد زيبايي حقيقی در مرغزار حقيقت میافتد. پس مثل بقيه نيست و سرش به سوی بالاست؛ يعنی به فکر آن حقيقت است.

عمدة کتاب فِدر در اين مورد است که چطور برخورد با زيبايي محسوس مقدمه حرکت میشود و کسی که اين را میبيند، سعی میکند مثل خودش را بيافريند، مثل شاگرد و استاد؛ و زيبايي محسوس سرآغاز فلسفيدن است. افسانه فِدر در مورد نفس نيز گويای پيوند ميان حقيقت و زيبايي و نقش زيبايي محسوس در انديشة فلسفی میباشد. شعر ميرفندرسکی درست تمام فلسفه افلاطون را بيان کرده است.

چرخ با اين اختران نغز خوش زيباستي        صورتی در زير دارد آنکه در بالا ستی
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت                بر رود بالا همی با اصل خود يکتاستی

پس به اين ترتيب زيبايي محسوس و معقول نيز دارای بار و معنای انتولوژيک است و بدون وجود حقيقت بیمعنا و تهی از محتوا میگردد. نکته ديگر اينکه زيبايي در نزد افلاطون تنها در هنر نمیباشد. اين اشتباه ما است که زيبايي را فقط هنر میدانيم، بلکه در همه جا است و همه جا بودن زيبايي از جمله ويژگیهای زيباييشناسی کلاسيک است؛ پس زيبايي فقط در هنرهای زيبا نيست و در همه جا است.

"ماريلسوس ويچینو" فيلسوف افلاطونی مشربِ دورة رنسانس جملهای دارد که گوياترين سخن دربارة زيبايي کلاسيک میباشد:
«زيبايي شکوه چهرة خداست» يا «زيبايي شکوه و رحمت خدا است».

منبع:
http://philosophyhouse.ir

زمان

نگاهی مختصر به زمان

مشهور است که سنت اگوستين گفته است که اگر شخصی تقاضا کند که در زمان معينی او را ببيند او مشکلی نخواهد داشت اما اگر از او بپرسند زمان چيست در پاسخ دادن در ميماند.

زمان يکی از پيچيده ترين کميتهايی است که همواره ذهن همگان را بخود مشغول داشته و دانشمندان و فلاسفه بسياری تلاش کرده اند ماهيت آن را شناسايی و تبيين کنند.. شايد دليل کنجکاوی و حساسيت انسان نسبت به زمان ناشی از عمر کوتاه وی و آرزوی برخورداری از يک زندگانی جاويد باشد.

بخشی ازاين معمای ماهيت زمان ناشی از اين حقيقت است که تجربه های ذهنی زمان بسيار متنوع است :برای دو نفری که دارند فيلمی را تماشا ميکنند و لذت ميبرند ممکن است زمان در لمحه ای بگذرد اما برای فرد ديگری که همان فيلم او را ملول کرده است ممکن است زمان به طورآزارندهای کشدار حس شود.

اگر زمان يک چيز عينی است چگونه ادراک ان اين همه گونا گون است؟

تفاوت ها در ادراک زمان باعث میشود که ضرورت پيدامی کند يک مشخصه عموما قابل مشاهده را(مثلا عبور ظاهری خورشيد از آسمان)را به عنوان شيوه ای برای اندازه گيری گذر زمان به طور مستقل از ذهنيت ها انتخاب کنيم و اين ذهنيت ها را نسبت به يکديگر شاخص گذاری کنيم.

همان طور که انتظار ميرود مسئله زمان هميشه مورد علاقه فيلسوفان بوده است.از لحاظ تاريخی فيلسوفان در اين زمينه به دو گروه تقسيم شده اند: آنهايی که فکر ميکردند زمان عينی است,چيزی است که بطور مستقل از اينکه در جهان چه اتفاق می افتد,مرتبا در حال گذر است و آنهايی که معتقد بودند زمان تنها اگر تغييری موجود باشد,وجود دارد بنابر اين اگر هيچ چيز در جايی تغيير نکند,زمانی نمی گذرد.

افلاطون و نيوتن در اولين دسته يعنی مطلق گرايان و ارسطو و لايپ نيتز در دومين دسته يعنی نسبی گرايان قرار ميگيرند.

باز هم همان طور که انتظار ميرود مسئله زمان برخی از فيلسوفان را بر انگيخته است تا اصلا وجود چنين چيزی را انکار کنند.مشهورترين استدلال بر اين نتيجه گيری را فردی بنام جان مک تا گارت اليس در سال 1908 ارائه کرد.

او ياد اور شد که ما دو نوع اصطلاح شناسی زمان داشته باشيم:

ما گذشته,حال وآينده سخن ميگوييم(مجموعه 1)و نيز ما از اينکه چيزی زودتر,هم زمان يا دير تر از چيز ديگر وجود داشته باشد صحبت ميکنيم(مجموعه2)او استدلال کرد که مجموعه 2 بدمن مجموعه 1 بی معناست زيرا مجموعه 2 با همه رويداد ها به صورت ثابت در زمان رفتار ميکنند اما مجموعه 1 نيز معنايی ندارد زيرا باآنکه هيچ رويدادی بطور منطقی نمی تواند بيش از يکی از خصوصيات 1(گذشته,حال يا اينده بودن)را داشته باشد همه رويداد ها هميشه هر سه اين خصوصيات را دارند زيرا چيزی که حال است از ديدگاه گذشته آينده است و از ديدگاه آينده گذشته(و همين قضيه در مورد همه ترکيبات ديگر صادق است).

مک تاگارت ميگويد ترديدی نيست که هر رویداد معين به طور خاص از ديدگاه زمانی ديگر گذشته,حال يا آينده است چرا که اين امر صرفا تسلسل توقف ناپذيری از پيش بينی های متناقض با اصطلاحات1 را نسبت به خود ان ديدگاه ها به وجود می اورد.بنا بر اين او ادعا کرد زمان,پنداری بيش نيست.

استدلال وی مباحثه ای فلسفی پديد اورد که هنوز ادامه دارد.

 زمان نيوتنی

زمان نيوتنی مطلق و بيرحم است.واقعی ودقيق مقدم به ذات و فقط وابسته و فرمان بردار طبيعت خويش همانند رودخانه ای که با سرعتی ثابت در همه جای کيهان جريان دارد.

نيوتن زمان را به عنوان محيطی شرح داد که در خارج از فضا و مستقل از تمامی فرايند هایيی که در آن روی ميدهند وجود داد گفته ميشود که در اين ديد گاه زمان به گونه ای ميگذرد که گويی يک ساعت کيهانی فرضی وجود دارد که بدون توجه به احساسات ذهنی ما درباره گذر زمان ثانيه ها و ساعت ها و سال ها را رقم می زند.ما هيچ تاثيری بر سرعت جريان زمان نداريم و نميتوانيم ان را تندتر يا کندتر کنيم.

بنا بر ين همان گونه که قبلا هم ذکر شد از ديدگاه نيوتن زمان مطلق و فضا نيز مطلق ومستقل از يکديگرند.

زمان اينشتين  

در سال 1905 ميلادی اينشتين کشف کرد که زمان وفضا به هم وابسته اند و اين واقعيت با عنوان نسبيت خاص شناخته شد.طبق نسبيت سرعت باعث کند شدن گذر زمان می شود.مثلا هرچه يک ساعت با سرعتی نزديکتر به سرعت سير نور حرکت کند زمان تيک تاک آن کوتاهتر خواهد شد.همچنين بر طبق نظريه نسبيت عام اينشتين ساعتی که در يک ميدان گرانشی قوی تر قرار دارد کند تر از ساعتی کار ميکند که در ميدان گرانشی ضعيف تر قرار دارد.

شايد امروزه با دانش بر نظريه های نسبيت عام و خاص اينشتين با خود بگوييم چرا نيوتن زمان را مطلق می  پنداشت؟ 

ازيک نظر می توان به نيوتن حق داد که فضا و زمان را مطلق بداند. زيرا در مکانيک کلاسيک سرعت نامتناهی پذيرفته شده بود و انتقال علائم و آثار گرانشی بصورت آنی منتشر شوند. هرچند بسياری از فيزيکدانان از جمله لايبنيتز باور نيوتن را در مورد زمان قبول نداشتند، اما ايشان نيز نمی توانستند دليل فيزيکی ارائه دهند که چرا زمان مطلق نيست يا آنکه بينش بهتری جايگزين آن کنند. نيوتن چنين تصور می کرد که جهان يک ساعت دارد، اما لايبنيتز جهان را ساعت می پنداشت. در هر صورت هيچکدام از اين دیدگاه ها از پشتوانه ی دلايل فيزيکی برخوردار نبودند. تا آنکه سرانجام انيشتين با نفی سرعت نامتناهی توانست سرعت نور را بعنوان حد سرعت ها مطرح کنند و با استفاده از آن همزمانی ساعتها را در دستگاه های مختلف به چالش بکشد و ثابت کند که زمان نه تنها مطلق نيست، بلکه از يک دستگاه به دستگاه ديگر تغيير می کند.   

زمان از ديد گاه ملا صدرا                                          

در نظر ملاصدرا سکون مفهومی خارجی نيست و جسم بی حرکت متصور نخواهد بود. او حرکت دوری را موجد جميع وقايع عالم می داند و می گويد امواج بطور اتصالی يکديگر را بوجود می آورند. ملاصدرا زمان را نيز عين استمرار و اتصال امواج و حکمتی ازلی فرض می کند، و تصريح می کند اشيا و حوادث اين عالم، امواج جزيی و مشخص  حرکتی کلی اند. وی همچنين استدلال می کند زمان و مکان امور زايد بر وجود جسم نيستند بلکه دو بخش طبيعی متعلق به وجود جسم اند. ملاصدرا زمان را مستند به هيچ جسمی ندانسته، مکان را نيز جسم خاصی قرار نداده است.

سفر در زمان چطور انجام ميشود؟

يكي از جالبترين افكار بشر، ايده جابجايي در بعد زمان است.

البته اگر از يك بعد ديگر به قضيه نگاه كنيم همه ما مسافر زمان هستيم. همين الان كه شما اين را ميخوانيد، زمان در حول و حوش و به پيش ميرود و آينده به حال و حال به گذشته تبديل ميشود. نشانه اش هم رشد موجودات است. ما بزرگ ميشويم و ميميريم. پس زمان در جريان است.

آلبرت اينشتين با ارائه نظريه نسبيت خاص نشان داد كه اين كار از نظر تئوري شدني است. بر طبق اين نظريه اگه شيئي به سرعت نور نزديك شود گذشت زمان برايش آهسته تر صورت ميگيرد. بنابراين اگر بشود با سرعت بيش از سرعت نور حركت كرد، زمان به عقب برگردد. مانع اصلي اين است كه اگر جسمي به سرعت نور نزديك بشود جرم نسبي ان به بينهايت ميل ميكند لذا نميشود شتابي بيش از سرعت نور پيدا كرد. اما شايد يه روز اين مشكل هم حل شود. بر خلاف نويسنده ها و خيالپردازها كه فكر ميكنند سفر در زمان بايد با يك ماشين انجام شود، دانشمندان بر اين عقيده هستند كه اينكار به كمك يك پديده طبيعي صورت ميگيرد. در اين خصوص سه پديده مد نظر است: سياهچاله هاي دوار، كرم چاله ها و ريسمانهاي كيهاني.

سياهچاله ها: اگر يه ستاره چند برابر خورشيد باشد و همه سوختش را بسوزاند، از انجا كه يك نيروي جاذبه قوي دارد لذا جرم خودش در خودش فشرده ميشود و يك حفره سياه رنگ مثل يه قيف درست ميكند كه نيروي جاذبه فوق العاده زيادي دارد طوري كه حتي نور هم نميتواند از آن فرار كند.

كرم چاله : يك سكوي ديگر گذر از زمان است كه ميتواند در عرض چند ساعت ما را چندين سال نوري جابجا كند. فرض كنيد دو نفر دو طرف يك ملافه رو گرفته اند و ميكشند. اگر يك توپ تنيس بر روي ملافه قرار دهيم يك انحنا در سطح ملافه به سمت توپ ايجاد ميشود.

اگر يك تيله به روي اين ملافه قرار دهيم به سمت چاله اي كه ان توپ ايجاد كرده است ميرود. اين نظر اينشتين است كه كرات آسماني در فضا و زمان انحنا ايجاد ميكنند؛ درست مثل همان توپ روي ملافه. حالا اگه فرض كنيم فضا به صورت يك لايه دوبعدي روي يه محور تا شده باشد و بين نيمه بالا و پايين ان خالي باشد و دو جرم هم اندازه در قسمت بالا و پايين مقابل هم قرار گيرد، آن وقت حفره اي كه هر دو ايجاد ميكنند ميتواند به همديگر رسيده و ايجاد يك تونل كند. مثل اين كه يك ميانبر در زمان و مكان ايجاد شده باشد. به اين تونل ميگويند كرم چاله.

اين اميد است كه يك كهكشاني كه ظاهرا ميليونها سال نوري دور از ماست، از راه يك همچين تونلي بيش از چند هزار كيلومتر دور از ما نباشد. در اصل ميشود گفت كرم چاله تونل ارتباطي بين يك سياهچاله و يه سفيدچاله است و ميتواند بين جهان هاي موازي ارتباط برقرار كند و در نتيجه به همان ترتيب ميتواند ما را در زمان جابجا كند. آخرين راه سفر در زمان ريسمانهاي كيهاني است. zaman

 طبق اين نظريه يك سري رشته هايي به ضخامت يه اتم در فضا وجود دارند كه كل جهان را پوشش ميدهند و تحت فشار خيلي زيادي هستند. اينها هم يه نيروي جاذبه خيلي قوي دارند كه هر جسمي را سرعت ميدهند و چون مرزهاي فضا زمان را مغشوش ميكند لذا ميشود از انها براي گذر از زمان استفاده كرد.

 

تونل زمان : واقعيت يا خيال ؟

 چند اشکال بر تئوری سفر در زمان وارد ميباشد.اول اينكه اصلا نفس تئوري سفر در زمان يك پارادوكس است. پارادوكس يا محال نما يعني چيزي كه نقض كننده(نقيض) خودش در درونش است. يك مثال :اگه خدا ميتواند هر كاري را انجام دهد پس آيا ميتواند سنگي درست كند كه خودش هم نتواند تكانش دهد؟ اين يك پارادوكس است چون اگر بگوييم آري پس آنوقت با اينكه خدا هركاري را ميتواند انجام دهد متناقض است و اگر بگوييم نه باز هم همان ميشود يعني خدا هر كاري را نميتواند انجام دهد. يك مثال ديگر اين است كه اگر من در زمان به عقب برگردم , به تاريخي كه هنوز بدنيا نيامده بودم پس چطور ميتوانم آنجا باشم. يا مثلا اگر برگردم و پدربزرگ خودم را بكشم پس من چطور بوجود اومده ام؟ يك راه حلي كه براي اين مشكل پيدا شده است، نظريه جهانهاي موازي است. طبق اين نظريه امكان دارد چندين جهان وجود داشته باشد كه مشابه جهان ماست اما ترتيب وقايع در آانها فرق ميكند. پس وقتي به عقب برميگرديم در يك جهان ديگر وجود داريم نه در جهاني كه در آن هستيم. طبق اين نظريه بينهايت جهان موازي وجود دارد و ما هر دستكاري كه در گذشته انجام بدهيم يك جهان جديد پديد مي ايد.

يک تاريخچه کوتاه از دنيای ما

۱۵ ميليارد سال پيش: انفجار بزرگ، آغاز مکان و زمان، بوجود آمدن قوانين فيزيک. دنيا غباری از اتمهاست که در انعکاس نور باقی مانده از انفجار پراکنده‌اند.
۵ ميليارد سال پيش: شکل گرفتن تدريجی سيارات و ستارات کهکشان راه شيری.
۴ ميليارد سال پيش: سرد شدن زمين و شکل گيری پوسته زمين.
۳ و نيم ميليارد سال پيش: اولين انواع حيات (زنجيرهای پروتئينی) شکل ميگيرن. طول شبانه روز روی زمين فقط ۶ ساعته.
۲ و نيم ميليارد سال پيش: انواعی از حيات ابتدايی گياهی که اکسيژن توليد ميکنند در درياها شکل ميگيرند. در جو زمين اکسيژن پيدا می‌شود.
۲ ميليارد سال پيش: ظاهر شدن اولين باکتری‌های هوازی.
۱ ميليارد سال پيش: اولين موجودات دو جنسی (نر و ماده) پيدا می‌شن که مرحله جديدی در تکامل موجودات شکل می‌دن (چون حالا ژن های دو موجود قاطی میشه و فرزند تفاوت زیادی با هریک از والدینش میتونه داشته باشه). سرعت تکامل موجودات به شدت افزایش پیدا میکنه.
۸۰۰ ميليون سال پيش: زندگی حيوانی در دريا شکل گرفته. زندگی گياهی به خشکی رسيده و سطح اکسيژن خشکی به شدت افزايش يافته (يک صدم مقدار فعلی)
۴۰۰ ميليون سال پيش: آغاز زندگی غير گياهی در خشکی (حشرات)
۳۰۰ ميليون سال پيش: حيوانات تخم‌گذار (خزندگان) به خشکی ميايند.
۲۵۰ ميليون سال پيش: برخورد يک ستاره دنباله دار به زمين. مرگ ۹۰٪ موجودات دريا و ۷۰٪ موجودات خشکی.
۲۰۰ ميليون سال پيش: امپراطوری دايناسورها.
۱۰۰ ميليون سال پيش: آغاز زندگی پستانداران.
۶۵ ميليون سال پيش: برخورد يک ستاره دنباله دار ديگر به زمين. مرگ اکثر دايناسورها و بسياری از گونه‌های حيوانی. آغاز ۵ هزار سال تاريکی در اثر غبار انفجار.
۳۰ ميليون سال پيش: امپراطوری پستانداران.
۲۳ ميليون سال پيش: اولين ميمون‌ها در آفريقا.
۷ ميليون سال پيش: شامپانزه (۹۹٪ شباهت ژنتيک با بشر).
۱۰۰ هزار سال پيش: انسان امروزی (از نظر ژنتيک)
۵۰ هزار سال پيش: ابزار سازی. ابزار سنگی و استخوانی.
۱۵ هزار سال پيش: اولين نقاشی‌ها روی ديوارهای غار
۱۰ هزار سال پيش: آغاز کشاورزی و دامداری و خانه سازی، موزيک...
۷ هزار سال پيش: اولين تمدن شهری در بابل. اسب سواری.
۲ هزار سال پيش: تولد مسيح و جهانگيرشدن يگانه‌پرستی.
۱ هزار سال پيش: تمدن اسلامی.
۵۰۰ سال پيش: رنسانس.
*******************************************************************
منابع:

http://www.hamshahri.net
http://chp_theory.persiangig.com
http://shocolat.blogfa.com
http://biandish.blogfa.com
http://www.118asnaf.com

تهيه و تنظيم : افشان مافي

ديدگاه گاليله در باب الهيات(نامه اي از گاليله):‏

  ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭اين نكته قابل توجه است كه در تصريح خصايصي كه الهيات مقدس را مستحق عنوان ((ملكه)) مي نمايد قصور رفته است و من اطمينان ندارم كه اين قصور تعمدي نباشد.يك موجب چنين استحقاق ممكن است اين باشد كه الهيات شامل  هر گونه مطلبي است كه از عموم علوم ديگر اقتباس شده است و همه چيز را با روشهاي نيكوتر و دانش عميق تر مدلل مي سازد..galile

موجب ديگر براي اطلاق عنوان ملكه به الهيات مي تواند اين باشد كه الهيات به موضوعي مي پردازدكه از لحاظ شأن بر تمام موضوعاتي كه موجد علوم ديگر است برتري دارد و  تعليماتش در رشته هاي بلند پايه تري ابراز مي شود.من تصور مي كنم كه اطلاق عنوان ملكه به الهيات بر طبق توجيه اول مورد تأئيد حكماي الهي كه در علوم ديگر مهارتي دارند واقع نخواهد گرديد.به گمان من هيچ يك از اينان نخواهند گفت كه علوم هندسه و ستاره شناسي و  موسيقي و پزشكي در كتاب مقدس به طرزي عاليتر از آنچه  در كتابهاي ارشميدس و  بطلميوس و بوئيتوس و جالينوس بيان شده است تشريح گرديده باشد.بنابراين احتمال مي رود كه اين عنوان رفيع به معناي دوم به الهيات اطلاق گرديده  باشد.يعني به سبب موضوع آن و از آن رو كه علم به حقايقي كه به هيچ صورت ديگر به پندار آدمي خاصه در باب نيل به سعادت ابدي نمي توانست بگنجد به طرز معجزه آسا و به صرف وحي الهي به بشر ارزاني مي گردد.بنابراين شايسته است تصديق كنيم كه الهيات عاليترين تفكرات ملكوتي رادر بر دارد و به مناسبت همين شأن در بين علوم بر سرير شاهانه اي قرار گرفته است.اينك بدين طريق مقام والاي الهيات معلوم گرديد مي توانيم بگوئيم كه اگر اين حكمت بلند پايه به مقام تفكرات پائينتر و حقيرتر درباره ي علوم فرعي تنزل نكند و نسبت به آنها به علت اينكه با سعادت ابدي ارتباطي ندارند توجهي ننمايند،در اين صورت آموزندگان اين حكمت نمي بايست براي خود مدعي اين حق شوند كه درباره ي مباحث مربوط به حرفه هايي كه نياموخته و بدان عمل نكرده اند فتوي دهند.آري اين قضيه مانند آن است كه حكمران مستبدي كه نه پزشك است و نه معمار اما خود را آمر مطلق مي داند بنابر هوس خويش مبادرت به تجويز دارو و برپاكردن بناهايي بنمايد كه بالنتيجه جان بيماران بينواي خود را به خطر اندازد و مجب فروريختن سريع ساختمانهايي كه برپا كرده است گردد...

 

 ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

معرفی کتاب

عنوان کتاب: يك – كوانتوم، عرفان و درمان(پزشكي هوميوپاتي)

 يك

  • تاليف: دكتر مسعود ناصري
  • انتشارات:نشر مثلث
  • شابك:3-01-8496-964
  • چاپ سوم ناشر(هشتم كتاب)- اسفند 1385
  • تعداد صفحات: 297 صفحه
  • قيمت:3500 تومان

      

          فهرست:

  • سيب،ايمان 
  • دفتر يك: بتر از مي
  • دفتر دو: همان انديشه
  • دفتر سه: رسم خوشايند
  • دفتر چهار: كوانتوم: نسبيت و واقعيت
  • دفتر پنج: آب،هاون
  • دفتر شش: عرفان: تئوري شعور
  • دفتر هفتم: درمان: پزشكي هوميوپاتي 
  • صداي آشنا

  در آمدي بر اين كتاب:

اين كتاب مجموعه اي است از شاخه هاي گوناگون ((يك))علم:فلسفه،عرفان،فيزيك،بيولوژي و پزشكي.به زباني ساده نوشته شده است و براي اولين بار در دنيا نظريه ي نويني را به نام نظريه ي شعور ارائه مي كند كه بيولوژي و فيزيك مدرن را به هم پيوند مي زند.انساني را تعريف مي كند كه شيخ روز روشن با چراغ در جستجويش بود.به انساني مي پردازد كه شيخ حتي در تاريكي هم او را مي ديد،ولي انسانش نمي دانست.

تعريفي جديد و بنيادي از سلامتي ، بيماري و مداوا ارائه مي كند كه مي رود تا ستون هاي مداواي قرن 21 را پايه ريزي كند.

 به دنبال تعريفي درست از ((زندگي)) و ((واقعيت)) است! به به توجيح و تشريح بيماريهاي اتوايميون ، ايدز ، ايديوپاتيك و ... مي پردازد.از آب حيات مي گويد;

اين اب هر چيزي مي تواند باشد مگر آب .از پندارها مي گويد و اين كه انسان انديشه است و انديشه انسان و سرانجام،از بازيابي انسان گمشده  شيخ دنيايي ديگر و از نو آدمي!

در گذشته كتاب صفر از دكتر مسعود ناصري را از نشر مثلث در بخش معرفي كتاب معرفي كرده بوديم.مطالعه ي كتاب يك را قبل از كتاب صفر به دوستان توصيه مي كنم.

متافيزيك از ديدگاه دكارت

موضوع هستي نزد دكارت به صورت سيستماتيك بررسي نشده است. دكارت همه توجه خود را صرف فعاليت " من فكر مي كنم" یا که منبع ذهنی هستی میبا شد. درواقع چنين به نظر مي رسد كه متافيزيك به "خودشناسي" جابه جا شده است. بنابراين در معنايدكارت واقعي كلمه متافيزيك نزد دكارت وجود ندارد. دكارت در كتابش با عنوان "تعمق هاي فلسفه نخستين" خود را داراي فلسفه تخستين معرفي مي كند.  در زمان حيات دكارت اين كتاب با عنوان "تعمق هاي  متافيزيك" منتشر شده بود.

متافيزيك نزد دكارت دانش عموم هستي آنطور كه هست -يعني طبق نظر ارسطو- نيست. اين دانش عمومي نزد دكارت عنوان فلسفه نخستين را دارد زيرا به شناخت همه آنچه درجه نخست را در فلسفه دارد مي يردازد. اين نظر دكارت از نظر دونس اسكات گرفته شده كه وي نيز متافيزيك را به نخستين موضوعات فلسفي مربوط مي دانست. نخستين تعمق نزد دكارت همان طور كه از عنوانش "از چيزهايي كه مي توان با شك حذف كرد" مشخص است با شك همراه است كه مشخص مي كند كه نمي توان به همه چيز شك داشت. زيرا اگر شك مي كنيم به دنبال قطعيتي هستيم كه بتوانيم بر مبناي آن فلسفه نخستين را يايه گذاري كنيم. بنابراين دكارت به دنبال شك مي رود تا براساس قطعيتي جديد فلسفه نخستين را يايه گذاري كند.
دكارت براي اين منمظور از شك سيستماتيك سخن به ميان مي آورد كه آن را به عنوان تعليق همه متافيزيك بتوان خواند. دكارت همه حدسياتي را كه در همه عمر به دست آورده و قطعيتي درباره شان ندارد مورد شك قرار مي دهد و سعي در برقرار كردن يايه و اساس محكم و ثابتي  براي علوم  دارد. يارمنيدس و افلاطون از حدسيات سخن به ميان آورده بودند  و آن را به دانسته هاي حسي كه هنوز علم نيستند مربوط دانسته بودند. اساس شناخت نزد افلاطون همان ايده ها هستند.

همه متافيزيك در اميد به كنار گذاشتن اين فرضيات يي ريزي شده است و افلاطون براي كنار گذاشتن اين فرضيات از ايده ها سخن رانده است. از نظر دكارت شناخت روي اصولي ست كه قطعيتي ندارند . دكارت  به جاي بررسي اين اصول شناخت به اطمينان يافتن درباره ترتيب اين اصول يرداخته است. سئوالي كه اينجا مطرح مي شود اين است كه چگونه مي توان از اصولي كه منبع همه قطعيت و اطمينان ماست مطمئن شد؟ نخستين تعمق در كتاب دكارت به جواب دادن به اين سئوال مربوط است.

دكارت براي اطمينان يافتن از اصول شناخت به شكي راديكال مي يردازد به اين معنا كه اين شك بايد به ريشه همه اطميناني كه قبلا داشته ايم برسد. طبق نظر دكارت براي از بين بردن همه حدسيات گذشته نيازي نيست كه نشان دهيم همگي آنها اشتباهند زيرا بررسي همه آنها به زماني نامحدود نياز دارد كه از توان ما خارج است. تنها كافي ست كه به ريشه دانش حمله كرد چرا كه وبراني يايه هاي دانش لزوما ويراني باقي ساختار آن را ناز شامل مي شود. دكارت مي گويد كه همه اين فرضيات از حسيات آمده است و حسيات مي تواند ما را بفريبد. از نظر او ممكن است شخصي را از دور تصور كنيم درحالي كه در واقع يك درخت باشد كه يك انسان. از نظر دكارت هرگز نبايد به آنچه ما را يك بار فريب داده دوباره اطمينان كرد. بنابراين يك بار براي هميشه حسيات را كنار مي نهيم.اما علاوه بر حسيات بسيار چيزهاي ديگر هم هست كه درباره شان شكي به خودمان راه نمي دهيم. دكارت دو علت را براي شك كردن نسبت به آنها لازم مي داند: ديوانگي و رويا. دكارت مي يرسد كه چه كسي  مي تواند به ما اطمينان دهد كه از عقل بهره منديم و دچار ديوانگي نمي شويم؟ او درباره رويا نيز اين چنين استدلال مي كند كه زماني كه رويا مي بينيم از آنچه مي بينيم مطمئن هستيم. چه كسي مي تواند بگويد كه هميشه ما در رويا به سرنمي بريم؟ از نظر دكارت هيچ مشخصه اي كه بتواند با قطعيت رويا را از بيداري جدا كند وجود ندارد.

از نظر دكارت بايد درباره همه علومي كه به شناخت طبيعت مربوط است از جمله به فيزيك نجوم و يزشكي شك كرد كه به ما طرحي از واقعيت را نشان مي دهد. اما نوع ديگري از شناخت وجود دارد كه نمي توان به آن به آساني شك كرد كه عبارت از رياضيات منطق و هندسه است كه به جاي طرحي از واقيعت روابط ساده و مشخص را نشان مي دهد. چه در خواب باشيم و چه در بيداري چه عاقل چه ديوانه هميشه واضح و مشخص است كه دو به علاوه دو معادل چهار مي شود و مجموع زواياي يك مثلث 180درجه استآيا درباره اينها هم مي توان شك كرد؟

دكارت براي آن كه نشان دهد كه درباره شناخت نوع دوم هم مي توان شك كرد فرض خدايي را مطرح مي كند كه مي تواند ما را به اشتباه بيندازد. در اين بخش از كتاب دكارت خدايي را در نظر مي گيرد كه به همه كار تواناست. اما از لفظ فريبنده باذكاوت كه در بخش ديگر كتابش استفاده كرده در اينجا استفاده نمي كند. از نظر دكارت چنين خدايي كه به همه كار تواناست قادر است ما را به اشتباه بيندازد. در چنين شرايطي حتي مي توان به اصول رياضيات هم شك كرد. دكارت نتيجه مي گيرد كه از همه اصولي كه دانش او بر يايه آن قرار گرفته اطميناني نيست و هيچ نوع شناختي نمي تواند مقابل اين شك راديكال مقاومت كند. بنابراين چگونه مي توان قطعيتي ييدا كرد؟ دكارت در تعمق دوم به بررسي هستي مي يردازد كه در فكر جاي دارد. قطعيت هستي در قطعيت فكر جاي دارد كه از ضمير يا خود يا به عبارت ديگر از فكردرباره فكر برمي خيزد.

تعمق دوم دكارت فرداي همان روز كه تعمق نخست رخ داده با شك همراه است. آيا اين شك مشخصه تمايل  به داشتن قطعيت نيست؟ دكارت در ادامه راه تعمق نخست به شك ادامه مي دهد و بنابر گفته خود به دنبال قطعيتي ست كه جوابگوي اين شك باشد يا او را به اين نتيجه برساند كه هيچ قطعيتي در جهان وجود ندارد. اين نوع شك گرايي به شك گرايي راديكال موسوم است كه طبق آن هيچ قطعيتي در جهان وجود ندارد. اين ديدگاه در يونان باستان هم وجود داشت و يك قرن قبل از دكارت توسط ميشل دي مونتني احيا شده بود. شك گرايي راديكال بر مبناي اين يارادوكس است كه هيچ چيز قطعي نيست و اين كه هيچ چيز قطعي نيست قطعي ست. اگر تنها قطعيت درباره شك گرايي ست در اين صورت علمي وجود نخواهد داشت. راه حلي كه دكارت پيشنهاد مي كند از نوع كمي است يعني بايد يك قطعيت ييدا كرد. دكارت راه حل خود را از نوع راه حلي مي داند كه ارشميدس يافته بود. ارشميدس يراي قرار دادن زمين و جابه جا كردن آن به نقطه ديگر تنها يك اهرم خواسته بود. دكارت مي گويد كه وي نيز تنها به دنبال يك چيز براي رسيدن يه قطعيت است.اين نخستين بار نيست كه متافيزيك از مدل هندسي بهره مي گيرد.
افلاطون نيز قبلا از اين مدل براي رها شدن از حدسيات بهره گرفته بود.دكارت تنها به دنبال دانش قطعي نيست چرا كه رياضيات نمونه آن است بلكه او به دنبال دانشي ست كه هرگز نتوان قطعيتش را تغيير داد و دكارت براي اين منظور از فرضيه فريبكار باذكاوت بهره مي گيرد. طبق نظر او بايد چيزي را يافت كه غير قابل شك و اطمينان بخش باشد. دكارت اين قطعيت را به شكي كه آن را به دست دهد و به طور دقيق تر به هستي كسي كه شك مي كند و فكر مي كند مربوط مي كند.هستي كسي كه فكر مي كند نقش اساسي در استدلال دكارت برعهده مي گيرد: با حذف همه انچه درجهان وجود دارد دكارت به نخستين قطعيت هستي يعني قطعيت هستي فكر مي رسد. او نتيجه مي گيرد كه اگر به جيزي فكر كند بدون شك وجود داشته است كه فكر كرده است.

نخستين قطعيت نزد دكارت فعل وجود دارد با زمان ماضي استمراري ست و استمرار در زمان را نشان مي دهد: "وجود داشتم اگر به چيزي فكر كرده ام". دكارت فرض وجود فريبكار با ذكاوت كه او را به اين نتيجه گيري رسانده دوباره مطرح مي كند و به اين فرض جواب منفي مي دهد. از نظر او تا زماني كه وي به چيزي بودن فكر مي كند فريبكار با ذكاوت او را فريب نخواهد داد. دكارت نتيجه مي گيرد كه عبارت "وجود دارم" هر زماني كه او آن را مي گيد يا در روحش درك مي كند وجود واقعي دارد. اين ارتباط بين وجود و فكر است كه دكارت در نظر مي گيرد

اين نخستين قطعيت فكر است كه مي تواند به همه چيز غير از خودش –به طور دقيق تر بگوييم به اين كه هست- شك كند (يعني به اين شك كند كه ممكن است اشتباه كرده باشد). نخستين قطعيت دكارت از نوع اونتولوژي ياهستي شناختي ست. همانطور كه مريون دكارت شناس معروف تاييد مي كند اين قطعيت وجود داشتن من تاييدي بر قطعيت وجود داشتن ديگري ست كه مي تواند من را به اشتباه بيندازد. دكارت مي گويد: "من همچنين هستم اگر او من را به اشتباه بيندازد و آنقدر كه مي تواند من را به اشتباه بيندازد او هرگز نخواهد توانست كه من هيچ چيزي نباشم تا زماني كه من فكر خواهم كرد كه چيزي هستم.”

نخستين قطعيت دكارت كه درباره وجود داشتن وجود است به سئوال او درباره ذات منجر مي شود. دكارت مي يرسد: مي دانم كه هستم و فكر مي كنم اما هستم به واقع چه معني مي دهد؟چه كسي واقعا وجود دارد وقتي مي گويم كه هستم؟ من كه هستم؟ دكارت بار ديگر از فرض وجود فريبكار با ذكاوت بهره مي گيرد و مطرح مي كند كه درباره همه چيز از جمله امور جسماني و برخي فعاليت هاي روحي از جمله حس كردن اين فرض فريبكار با ذكاوت وجود دارد اما فعاليتي هست كه نمي تواند از من جدا شود كه همان فكر كردن است. زيرا از نظر دكارت  فكر كردن به ضمير تعلق دارد و نمي تواند از آن جدا شود.

دكارت استدلال مي كند كه اگر من به عنوان موجودي فكركننده اصل همه افكارم هستم من نمي توانم علت اين ايده نامحدود باشم زيرا من خودم موجودي محدود هستم (كه مي تواند شك كند يا به اشتباه بيفتد). آنچه كامل تراست نمي تواند وابسته به چيزي باشد كه كمتر كامل است. بنابراين ايده نامحدود نمي تواند از من كه موجودي محدود هستم به دست آمده باشد. اين ايده نمي تواند از عدم به وجود آمده باشد و فقط مي تواند از خود خدا حاصل شده باشد. يس خدا علت ايده خود در من است.

يعني اگر علت اين ايده من نيستم يس وجود ديگري لازم است كه علت اين ايده در من است. دكارت نتيجه مي گيرد كه من در جهان تنها نيستم و خدا نيز با من هست. اطمينان از اصل عمومي از اين يس قابل حصول است. خدا كه وجود دارد و نامحدود است بايد كامل باشد و از آنجايي كه به اشتباه انداختن از وجود نقص است و چون در خدا نقصي نيست يس خدا به اشتباه نمي اندازد. يس خدا اطمينان دهنده واقعيت مشاهدات واضح و آشكار ما از جمله علوم است. دكارت نتيجه مي گيرد كه علم بي خدا غير قابل فكر است.  از نظر دكارت علت الوهي اصل همه هستي ست. در اينجا هستي شناختي دكارت از متافيزيك دو تعمق اول و دوم او كه بود متفاوت است. درواقع متافيزيك دكارت در اين قسمت از نوع فكري نيست بلكه از نوع علتي ست و بر يايه علت هستي يعني خدا بنا شده است. عبارت ديگر متافيزيك علتي دكارت به تاييد متافيزيك فكري او مي پردازد. ايراد بزرگ متافيزيك دكارت در عقل گرايي بيش از حد اوست به گونه اي كه فلسفه غرب از آن به عنوان دگم ياد مي كند.
بعدها فيلسوفاني از جمله جان لاك و ديويد هيوم به ديدگاه حس گرايي يرداختند و عقل گرايي محض را كه از افلاطون به دكارت به ارث رسيده بود زير سئوال بردند اين كه يك نوع متافيزك خاص مبناي متافيزيك ديگر باشد در ديگاه دكارت جالب است و در متافيزيك قبل از او ديده نشده است. مي توان به جاي مبنا فرار دادن عقل اصول ديگري را براي متافيزيك جستجو و پيدا كرد.
=========================================
منابع:
J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986.
R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641.
 http://philosophers.atspace.com/t_descart.htm
 http://www.hupaa.com
http://www.falsafeh.com
Metaphysique/aristote/Edition Folio/Paris/1998
Les écoles présocratiques, Jean-Paul Dumont, Edition Gallimard, Paris, 1991
جمهور افلاطون، انتشارات علمي فرهنگي، تهران،1381

 تهيه وتنظيم: ليلا صباغ وبهاره کورش اکمل

اقليدس-هندسه ي اقليدسي-هندسه ي نا اقليدسي

اقليدس رياضيدان يوناني،پسر نوقطرس بن برنيقس،رياضيدان و منجم بزرگ تاريخ علم،به سال 323 ق.م متولد شد،وي از تبار فنيقی و نخستين رئيس بخش رياضيات بود، در زبان يونانی اقلی به معنی کليد و دس به معنای هندسه و اقليدس به معنای کليد هندسه است،در آن زمان مرگ اسكندر فرا رسيد و سردارانش براي كسب قدرت با يكديگر جنگيدند. بطلميوس يكي از سرداران اسكندر بود كه مصر را گرفت و در آن جا تشكيل حكومت داد. وي از علم و دانش حمايت مي كرد و دانشمندان و دوستداران علم و دانش را دعوت مي كرد تا در اسكندريه اقامت كنند.
اقليدس بيش از 30 سال نداشت كه به خواهش و درخواست بطلميوس براي تدريس به اسكندريه رفت و در اين شهر مكتب فلسفي خود را پايه گذاري كرد. اقليدس مردي محبوب، آرام، فروتن و نيكوكار بود و در حضور مستبدان و سرداران زورگو در نهايت صراحت صحبت مي كرد. بطلميوس فرمانرواي مصر هنگامي كه خواست هندسه را بياموزد آن را دشوار ديد و ترجيح داد كه از راه ساده تري به فهم آن موفق شود، بنابر اين از اقليدس پرسيد: آيا امكان دارد قضايا را به نحو ساده تري بيان كرد؟ اقليدس به وي جواب داد: غير ممكن است، در هندسه راه مخصوص شاهانه وجود ندارد!
وي به ماديات اهميت چنداني نمي داد.زماني كه شاگردي از وي پرسيد كه از هندسه چه نفعي مي بريم؟در پاسخ به وي رو به غلامي كرد و گفت كه به شاگردش يك اوبولوس بدهد زيرا كه وي مي خواهد از آنچه كه مي خواند بهره ببرد.وي بسيار متواضع و مهربان بود.
در حدود 300 ق.م ،اقليدس مدرسه اي را در اسكندريه بنا مي كند كه به مركز مطالعات علمي يونان مبدل مي گردد.
 كتاب مقدمات اقليدس يا كتاب هندسه كه سه قرن قبل از ميلاد به نگارش در آمده، به زبان هاي مختلف دنيا ترجمه شده است و از آن زمان كه فن چاپ مرسوم شد تا به حال بيش از2000 بار چاپ گرديده است.زمانيكه اين كتاب منتشر شد، چنان نويسنده اش را مشهور كرد كه تا20 قرن بعد هرگونه تغيير در آن به معني توهين به مقدسات عالم محسوب مي شد. تامدتها مردم بر اين تصور بودند كه اصل موضوع هاي اقليدس هيچ گاه قابل تغيير نيست و تغيير در آن صورت نمي گيرد، اما دانشمندان برجسته اي چون ريمان لباچفسكي، علم رياضيات را توسعه دادند و هندسه هايي غيراقليدسي ارائه كردند.اقليدس نابغه برجسته اي بود كه ذوق سرشاري در زمينه تدوين داشت و اين مطلب را مي توان با مطالعه كتاب (نور) به خوبي متوجه شد.
قرن‌ پنجم‌ شاهد اوج‌ قدرت‌ ادبي‌ يونان‌، قرن‌ چهارم شاهد شكوفايي‌ فلسفه‌ و قرن‌ سوم‌ شاهد تكامل‌ علوم‌ بود. سلاطين‌ بيش‌ از دموكراسيها نسبت‌ به‌ تحقيقات‌ علمي‌ گذشت‌ و مساعدت‌ روا مي‌داشتند. اسكندر كاروانهايي‌ مركب‌ از جدولهاي‌ نجومي‌ بابلي‌ به‌ شهرهاي‌ يوناني‌ سواحل‌ آسيا فرستاد كه‌ به‌ زودي‌ به‌ زبان‌ يوناني‌ ترجمه‌ شدند. بطالسه‌ موزه‌ي‌ مطالعات عالي‌ را بر پا داشتند و علوم‌ و ادبيات‌ فرهنگهاي‌ مديترانه‌اي‌ را در كتابخانه‌ي‌ كتابخانه‌ي بزرگ‌ خود متمركز كردند. بطالسه‌ موزه‌ي‌ مطالعات عالي‌ را بر پا داشتند. آپولونيوس‌ مقاطع‌ مخروطي‌ خود را به‌ آتالوس‌ اول‌ هديه كرد،‌و ارشميدس‌ تحت‌ حمايت‌ هيرون‌ دوم‌ به‌ تعيين‌ نسبت‌ محيط‌ دايره‌ به‌ قطر آن‌ و محاسبه‌ي‌ تعداد ماسه‌هايي‌ كه‌ براي‌ پر كردن‌ جهان‌ لازم‌ است‌ پرداخت.
با وجود تمامي اينها،موفقترين علم نزد آن زمان هندسه بود.اقليدس متعلق به اين دوره مي باشد.حدود 2000 سال است كه  اقليدس با علم هندسه ياد مي كنيم.ارشميدس از دانشمندان باستان نيز دوراني را در نزد شاگردان اقليدس به تحصيل علم پرداخت و به رياضيات اشتياق فراواني يافت.

آثار اقليدس:
اقليدس مجموعه ای از 13 کتاب را به نام اصول تاليف می کند(كتابهاي‌ اول‌ و دوم‌ خلاصه‌اي‌ از كارهاي‌ فيثاغورس‌ در هندسه‌ به‌ دست‌ مي‌دهند، كتاب‌ سوم‌ كارهاي‌ بقراط‌ خيوسي،كتاب‌ پنجم‌ كارهاي‌ ائودوكسوس، كتابهاي‌ چهارم، ششم‌ و يازدهم‌ و دوازدهم‌ كارهاي‌ فبثاغورسيان‌ متأخر و دانشمندان‌ هندسه‌ي يوناني،‌ كتابهاي‌ هفتم‌ تا دهم‌ از رياضيات‌ عالي‌ بحث‌ مي‌كنند.)،اين کتابها همچنين زير بنای رياضيات جديد را پی می نهند.
 كه مهمترين کتاب او می باشد و به عربی ترجمه شده و در سراسر اروپا و خاور ميانه گسترش يافت . کتاب اصول وی در زمينه هندسی يونانی ، جبر و نظريه اعداد نوشته شده است . که شامل 13 مقاله و 465 قضيه می باشد و در زمينه دايره ، خط راست ، هندسه فضايی  صفحه و کره ، اشکال منتظم ، اعداد گنگ ، استفاده از خط کش و پرگار در ترسيمات و ..... می باشد که البته اقليدس مطالب و نظريه های جديد عنوان نکرده بلکه همان نظريه های دانشمندان پيشين خود را به صورت قضايا و برهانهای منطقی عنوان نموده است. در اين كتابها بدون هيچ مقدمه ي خاصي به تعريف ساده ي قضيه،سپس به فرضيه هاي لازم،و بالاخره به‌ بديهيات‌ يا علوم‌ متعارف‌ مي‌پرازد.
به‌ پيروي‌ از دستورات‌ افلاطون‌، خود را مقيد به‌ ارقام‌ و شواهدي‌ مي‌نمود كه‌ جز خط‌كش‌ و پرگار ابزاري‌ نخواهد. اصول مجموعه كتابي است كه تنها كتابي‌ كه‌ از لحاظ‌ دوام‌ تاريخي‌ با آن‌ برابر است‌ «انجيل‌» است‌.
بسياری از رياضيدانان برجسته نخستين گرايش خود را به رياضيات مديون کتاب اصول اقليدس هستند يکي از روشهايی که اقليدس در اين کتاب به کار برده است برهان خلف می باشد برای مثال اگر الف دروغ باشد پس ب راست است . ب دروغ است پس الف راست است .

اثر مفقود اقليدس‌، ((مقاطع‌ مخروطي‌))، خلاصه‌ي‌ مطالعات‌ منايخموس‌، آريستايوس‌ و ديگران‌ در رشته‌ي‌ مخروطات‌ است‌.

 هندسه ي اقليدسي:

اقليدس واضع علم هندسه به شمار می رود. قبل از وی يونانيان و مصريان و بابليان و اقوام ديگر- از راه تجربه – اطلاعاتی در باب اشکال هندسی و حقايق مربوط به آنها داشتند. ولی اين اطلاعات هندسی به صورت مجموعه ای از احکام متفرق بود که هر يک مستقلاً و جدا از سايرين، مورد نظر قرار می گرفت. بديهی است که اين گونه اطلاعات پراکنده و متفرق را نمی توان علم ناميد. اقليدس، با کشف روابط منطقی اين احکام و استنتاج بعضی از آنها را از بعضی ديگر اطلاعات پراکنده و جداگانه ی مذکور را تنطيم و تکميل کرد. از همين جا است که او را پدر و واضع علم هندسه می دانند. «اقليدس علم هندسه را بر روش قياسی بنا نهاد. هندسه ی اقليدسی با چند تعريف و اصل موضوع شروع می شود و سپس استخراج قضايا می آيد. تعاريفی که اقليدس می آورد از اين قبيل است:
نقطه آن است که جزء ندارد.
«خط طول بلاعرض است.»
«ولی اقليدس تمام حدود وارد در علم هندسه را تعريف می کند. مثلاً کلماتی را که در دو تعريف مذکور به کار رفته، از قبيل جزء و طول و عرض تعريف نکرده است. اينها از حدود اوليه ی دستگاه اقليدس است. در تعريفات بعدی از حدودی که قبلاً تعریف شده کمک گرفته می شود. مثلاً وی خط مستقيم را چنين تعريف می کند:
«خط مستقيم خطی است که بين دو انتهای خود هموار باشد.». «اقليدس در تأسيس علم هندسه احکامی چند را بدون دليل می پذيرد. وی اين احکام را به دو دسته تقسيم می کند که عبارتند از اصل موضوع ها و علوم متعارفی، ولی دليلی برای اين تقسيم اقامه نمی نمايد. شايد وی بعضی از احکام مذکور را کلی تر يا واضح تر از بعضی ديگر می پنداشته است. در هر حال هندسه ی اقليدسی نه فقط مدعی بوده که تمام قضايای آن نتيجه ی منطقی اصل موضوع ها و علوم متعارفی است و مانند آنها راست است، بلکه مدعی بداهت اصل موضوع ها و علوم متعارفی نيز بوده است. اين تقسيم بندی در علوم قياسی امروز منسوخ است. تئوری های قياسی مدعی آن نيستند که اصل موضوع های آنها في لبداهه راست است، بلکه هر حکمی از يک تئوری قياسی که بدون اثبات در آن تئوری پذيرفته شود، اصلی موضوعی از آن تئوری محسوب می شود.
بر اساس هندسه اقليدس كه آن را هندسه مسطحه ودو بعدى مى‏خوانند جهان، نامحدود و بى‏مرز است، اين ديدگاه از اصل پنجم برخاسته است كه بر اساس آن: دو خط موازى ومستقيم اگر تا بى‏نهايت هم امتداد يابند هيچ‏گاه همديگر را قطع نمى‏كنند و فاصله‏شان همواره ثابت است. اصل پنجم اقليدس اين است: «اگر خطى بر دو خط راست فرو افتد با آنها دو زاويه بسازد، چنان كه مجموعشان از دو قائمه كمتر باشد، وقتى كه آن دو خط به طور نامتناهى امتداد داده شوند، در طرفى كه زاويه‏هاى كوچكتر از دو قائمه قرار دارند به يكديگر مى‏رسند».
بسيارى از دانشمندان كوشيدند اصل پنجم اقليدس را چون چهار اصل ديگر اثبات كنند و موفق نشدند، از جمله مردانى كه در اثبات اين اصل تلاش كردند:
ابوالحسن ثابت‏بن قره حرانى (221 تا 288ه.ق) پزشك، رياضى‏دان، اختر شناس و مترجم نامدار بود، وى با روشى كه پس از او ابوعلى حسن، مكنى به ابن هيثم،معروف به بصرى (354تا 420ه.ق) پزشك، فيزيكدان، رياضى‏دان و بزرگترين محقق در شاخه‏ى نورشناسى فيزيك به كار گرفت و همچنين:حكيم ابوالفتح عمر خيام نيشابورى (439 تا 526ه.ق) حكيم، فيلسوف، شاعر، اخترشناس و رياضى‏دان(همه در اصل پنجم اقليدس ترديد داشتند)، هر كدام خواستند به نحوى آن را اثبات كنند ولى توفيق به دست نياوردند.
خواجه نصيرالدين حكيم والا مقام خطه‏ى طوس(597 تا 672ه.ق) منجم، رياضى‏دان، سياستمدار و نويسنده زبردست نيز در اثبات اصل پنجم به نتيجه‏اى نرسيد، وى شرحى به عربى بر اقليدس و رساله‏اى درباره‏ى اصل‏هاى اقليدسى نوشت و در بررسى اصل پنجم و براى اثبات آن به اهميت قضيه‏ى «مجموع زاويه‏هاى مثلث‏برابر دو قائمه است‏» توجه كرده و خواست از اين روى كرد نتيجه بگيرد.
جان واليس(1616 تا 1703م) به كار خواجه نصيرالدين و شيوه‏ى استدلال او دلبستگى پيدا كرده و در سال 1651م استدلال او را در كلاس درس دانشگاه اكسفورد به كار برد.
ولي آنگونه كه گويند: خود اقليدس از اين اصل و دست آوردهاى آن ناخشنود بود وچشم به پيدايش هندسه نا اقليدسى دوخت.
کار ديگر و جالبي كه توسط خيام انجام شد، نقد و بحثی بود که وی درباره مسائل هندسی که اقليدس مطرح و اصول هندسی که اقليدس آنها را تدوين کرده بود، انجام داد. وی به بحث در خصوص تاريخچه بحثهای هندسی در يونان پرداخت و نظرات جديدی در خوصوص برخی اصول، نظير اصل مهم هندسه اقليدسی يعنی اصل توازی مطرح کرد. خيام در اين دوره بحثی را آغاز کرد که بعدها باعث گسترش مفهوم عدد شد. در اين دوره اعدادی که شناخته شده بودند تنها بخشی از عددهای حقيقی را در بر می گرفتند و هنوز اعداد اصم شناخته شده نبودند. خيام با بحثی که بر سر تعريف نسبت – که در کتاب اصول اقليدس آمده است بيان می کند تعريف اسلامی نسبت عروف شده جايگزین ميکند و سپس با توجه به تعريف جديد مفهومی از نسبت قطر يک مربع به ضلع آن را ارائه می کند. امروزه اين عدد را می شناسيم و به عنوان عددی اصم از آن ياد می کنيم؛ اما در زمان خيام اين موجودات وجود نداشتند و خيام بر اين عقيده بود که بايد برای آنها رده جديدی از اعداد در نظر گرفته شود. تا تعريف نسبت بتواند به طور فراگير و کامل ادراک شود. اين بحثی بود که سرانجام شکافهای موجود در محور اعداد حقيقی را کاهش داد و باعث شد بحث اعداد حقيقی مطرح شود.

هندسه ي نا اقليدسي:
نيکلای ايوانويچ لباچفسکی،از جمله اولين کسانی بود که قواعد هندسه اقليدسی را که بيش از 2000 سال بر علوم مختلف رياضی و فيزيک حاکم بود درهم شکست. کسی باورش نمی شد هنگامی که اروپا مرکز علم بود شخصی در گوشه ای از روسيه بتواند پايه های هندسه اقليدسی را به لرزه در بياورد و پايه های علم در قرن نوزدهم را پی ريزی کند.

در ميان اصول هندسه اصلي وجود دارد كه به اين صورت بيان مي شود: از هر نقطه خارج يک خط نمی توان بيش از يک خط موازی- در همان صفحه ای که خط و نقطه در آن قرار دارند- به موازات آن خط رسم کرد.
 
در طول سالها اين اصل اقليدس مشکل بزرگی برای رياضی دانان بود.چرا که ظاهری شبيه به قضيه داشت تا اصل. آنرا با اين اصل اقليدس که می گويد بين هر دو نقطه می توان يک خط راست کشيد و يا اينکه همه زوايای قائمه با هم برابر هستند مقايسه کنيد.
حقيقت آن است که بسياری از رياضی دانان سعی کردند که اين اصل اقليدس را اثبات کنند اما متاسفانه هرگز اين امر ممکن نشد. حتی خيام در برخی مقالات خود سعی در اثبات اين اصل کرد اما او نيز همانند سايرين به نتيجه نرسيد.
لباچفسکی (1792 - 1856) نيز همانند بسياری از دانشمندان علوم رياضی سعي در اثبات اين اصل کرد و هنگامی که به نتيجه مطلوب نرسيد نزد خود به اين فکر فرو رفت که اين چه هندسه ای است که بر پايه چنين اصل بی اعتباری استوار شده است. اما لباچفسکی در کوشش بعدی خود سعی کرد تا رابطه ميان هندسه و دنيای واقعی را پيدا کند.
او معتقد بود اگر نتوانيم از ساير اصول هندسه اقليدسی اين اصل را ثابت کنيم باید به فکر مجموعه اصول ديگری برای هندسه باشيم. اصولی که در دنيای واقعی حضور دارند. او پس از بررسی های بسيار چنين بيان کرد:
“از هر نقطه خارج يک خط می توان لااقل دو خط در همان صفحه به موازات خط رسم کرد ”
هر چند پس از اين فرض بنظر می رسيد که وی در ادامه به تناقض های بسياری خواهد رسيد اما او توانست بر اساس همين فرض و مفروضات قبلی اقليدس به مجموعه جديد از اصول هندسی برسد که حاوی هيچگونه تناقضی نباشد. او پايه های هندسه ای را بنا نهاد که بعدها کمک بسيار زيادی به فيزيک و مکانيک غير نيوتنی نمود.
هندسه هذلولوى نا اقليدسى :

بوليايى (1775تا 1856م) و لباچفسكى(1793 تا 1856م) در اوايل سده نوزدهم هندسه‏ى نااقليدسى را كشف كردند، اما كشف آن به وسيله‏ى يك كشيش ««زوئيت‏» ايتاليايى تقريبا صد سال پيش تر صورت پذيرفته بود، همچنين اندكى بعد در آلمان:يوهان هاينريخ لامبرت(1718 تا 1777م) نيز به كشف هندسه‏ى نا اقليدسى بسيار نزديك شد، به بيان ديگر ،هندسه نا اقليدسى را نه يك تن بلكه تنى چند در نقاط مختلف جهان بى‏ارتباط به يكديگر كشف كردند، مثلا گاوس(1777تا 1855م) در آلمان، بوليايى درمجارستان(هنگرى) لباچفسكى در روسيه به اين كشف دست‏ يافتند، گاوس همان راه ساكرى و لامبرت كه با آثارشان آشنايى داشت را مى‏پيمود، و لباچفسكى نبوغ گاوس را صحه گذاشت و گفت: هيچ برهان قطعى درباره‏ى اصل پنجم وجود ندارد. وى در نظريه‏ى جديد خاطرنشان ساخت كه از هر نقطه بيش از يك خطا به موازات خط مفروضى مى‏توان رسم كرد، و مجموع زاويه‏هاى مثلث كمتر از دو قائمه است. كاربرد اين هندسه در سطوح منحنى چون سطح يك زين اسب است، و مى‏توان در آن عده‏ى فراوانى خطوط ژئودزى( خطوط مستقيم در سطح مستوى هندسه اقليدسى) رسم كرد كه هيچ يك از آنها هر چه به هر سو هم كشيده شوند يك خط ژئودزى معين را قطع نمى‏كنند.
بر اين اساس، در سطح يك زين مجموع سه زاويه مثلثى كه تشكيل مى‏شود همواره كوچكتر از دو زاويه قائمه است، و اختلاف بستگى به اندازه مثلث دارد. سطوحى كه داراى خواص يك سطح زينى (هندسه هذلولوى) هستند انحناء و سطوح منفى نام دارند.
هندسه نا اقليدسى بيضوى :
برنهارديمان (1826 تا 1866م) شاگرد گاوس در يك سخنرانى گفت: فضا لازم نيست نامتناهى باشد هر چند بى مرز تصور شود، يعنى مى‏توان گفت: دو خط با هم موازى نيستند و مجموع زاويه‏هاى يك مثلث‏بزرگتر از دو قائمه است و فضا از سه جهت (طول، عرض، ژرفا) بسط يافته است، و اين حالت مخالف با سطح زين را با هندسه بر سطح يك كره نشان مى‏دهند، در اين حالت كروى خطوط ژئودزى همان قوسهاى دايره عظيمه هستند و هر دو دايره عظيمه غير مشخص همواره يكديگر را در دو نقطه قطع مى‏كنند و خطوط موازى به هيچ وجه وجود ندارند.
در اين هندسه مجموعه‏ى سه زاويه‏ى مثلث همواره بزرگتر از دو قائمه است .سطوح اين هندسه با انحناى مثبت‏شناخته شده‏اند.
روش و طرز كار رياضى براى توصيف فضاهاى سه بعدى منحنى و نيز فضاهاى منحنى با ابعاد بيشتر توسط ريمان تكميل شد و براى استفاده اينشتاين وقتى كه فكر ملا اتصالى ( زمان و بعد چهارم) را تصور كرد آماده بود.

كيهان شناسى اينشتين :
آلبرات اينشتين (1879تا 1955م) كيهان شناسى خود را بر پايه هندسه غير اقليدسى بنا نهاد كه در آن حجم جهان، محدود تلقى مى‏شود، در هندسه او (بيضوى) سه زاويه مثلث‏بيش از 180 درجه است، و چنان چه خط مستقيمى تا بى‏نهايت ادامه يابد نهايتا به نقطه آغاز برمى‏گردد، يعنى خط مستقيم با انحناء مشخص انحناء مى‏يابد، و اين شعاع نشانگر اندازه‏ى جهان است، اين نوع جهان فاقد كرانه و فضاى خالى خواهد بود، و كهكشانها و ستارگان با توزيع همگن، كل آن را خواهند پوشاند و تعداد محدودى ستاره و كهكشان در حجم محدود آن وجود خواهند داشت.
طرفداران اين نظريه معتقدند با اين روش (هندسه بيضوى) امكان دارد به تبيين جهان پرداخت، در اين مدل، جهان ايستا و بدون انبساط است، اينشتين به اين نكته پى برد كه جهان نه همانند مدل «نيوتون‏» نامحدود است و نه مى‏توان محدود و احاطه شده به يك جهان تهى باشد، بلكه فضا با انحناى مثبت‏بيانگر محدوديت جهان است.
در معادلات اينشتين شعاع جهان حدود 20 ميليارد ( 1010×2) پارسك به دست مى‏آيد، يعنى تقريبا برابر 20/65 ميليارد سال نورى.
ليكن اين نظريه با كشف نسبيت ، با اشكال‏هاى پيچيده و بغرنجى از جانب خود اينشتين روبه رو گشت .
مدل هندسه اقليدسى از سوى اصل پنجم، دو بعدى بودن و... مخدوش شمرده شده وكوشش‏هاى دانشمندان از خود اقليدس گرفته تا سايران در استدلالى كردن آن به نتيجه‏اى نرسيده است.

هندسه نااقليدسى و نسبيت عام اينشتين:
در قرن نوزدهم دو رياضيدان بزرگ به نام «لباچفسكى» و «ريمان» دو نظام هندسى را صورت بندى كردند. كه هندسه را از سيطره اقليدس خارج مى كرد. صورت بندى «اقليدس» از هندسه تا قرن نوزدهم بسيار پررونق بود و پنداشته مى شد كه نظام اقليدس يگانه نظامى است كه امكان پذير است. اين نظام بى چون و چرا توصيفى درست از جهان انگاشته مى شد. هندسه اقليدسى مدلى براى ساختار نظريه هاى علمى بود و نيوتن و ديگر دانشمندان از آن پيروى مى كردند.
 هندسه اقليدسى فضايى را مفروض مى گيرد كه هيچ گونه خميدگى و انحنا ندارد. اما نظام هندسى لباچفسكى و ريمانى اين خميدگى را مفروض مى گيرند. (مانند سطح يك كره) همچنين در هندسه هاى نااقليدسى جمع زواياى مثلث برابر با ۱۸۰ درجه نيست. (در هندسه اقليدسى جمع زواياى مثلث برابر با ۱۸۰ درجه است.) ظهور اين هندسه هاى عجيب و غريب براى رياضيدانان جالب توجه بود اما اهميت آنها وقتى روشن شد كه نسبيت عام اينشتين توسط بيشتر فيزيكدانان به عنوان جايگزينى براى نظريه نيوتن از مكان، زمان و گرانش پذيرفته شد. چون صورت بندى نسبيت عام اينشتين مبتنى بر هندسه((ريماني)) است. در اين نظريه هندسه زمان و مكان به جاى آن كه صاف باشد منحنى است. نظريه نسبيت خاص اينشتين تمايز آشكارى ميان رياضيات محض و رياضيات كاربردى است. هندسه محض مطالعه سيستم هاى رياضى مختلف است كه به وسيله نظام هاى اصول موضوعه متفاوتى توصيف شده اند. اما هندسه محض انتزاعى است و هيچ ربطى با جهان مادى ندارد يعنى فقط به روابط مفاهيم رياضى با همديگر، بدون ارجاع به تجربه مى پردازد. هندسه كاربردى، كاربرد رياضيات در واقعيت است. هندسه كاربردى به وسيله تجربه فراگرفته مى شود و مفاهيم انتزاعى برحسب عناصرى تفسير مى شوند كه بازتاب جهان تجربه اند. نظريه نسبيت، تفسيرى منسجم از مفهوم حركت، زمان و مكان به ما مى دهد. اينشتين براى تبيين حركت نور از هندسه نااقليدسى استفاده كرد. بدين منظور هندسه((ريماني)) را برگزيد.
هندسه اقليدسى براى دستگاهى مشتمل بر خط هاى راست در يك صفحه طرح ريزى شده است اما در عالم واقع يك چنين خط هاى راستى وجود ندارد. اينشتين معتقد بود امور واقع هندسه ريمانى را اقتضا كرده اند. نور بر اثر ميدان هاى گرانشى خميده شده و به صورت منحنى در مى آيد يعنى سير نورمستقيم نيست بلكه به صورت منحنى ها و دايره هاى عظيمى است كه سطح كرات آنها را پديد آورده اند. نور به سبب ميدان هاى گرانشى كه بر اثر اجرام آسمانى پديد مى آيدخط سيرى منحنى دارد. براساس نسبيت عام نور در راستاى كوتاه ترين خطوط بين نقاط حركت مى كند اما گاهى اين خطوط منحنى هستند چون حضور ماده موجب انحنادر مكان - زمان مى شود.
در نظريه نسبيت عام گرانش يك نيرو نيست بلكه نامى است كه ما به اثر انحناى زمان ـ مكان بر حركت اشيا مي دهيم. آزمون هاى عملى ثابت كردند كه شالوده عالم نااقليدسى است و شايد نظريه نسبيت عام بهترين راهنمايى باشد كه ما با آن مى توانيم اشيا را مشاهده كنيم. اما مدافعين هندسه اقليدسى معتقد بودند كه به وسيله آزمايش نمى توان تصميم گرفت كه ساختار هندسى جهان اقليدسى است يا نااقليدسى. چون مى توان نيروهايى به سيستم مبتنى بر هندسه اقليدسى اضافه كرد به طورى كه شبيه اثرات ساختار نااقليدسى باشد. نيروهايى كه اندازه گيرى هاى ما از طول و زمان را چنان تغيير دهندكه پديده هايى سازگار با زمان ـ مكان خميده به وجود آيد. اين نظريه به((قراردادگرايى)) مشهور است كه نخستين بار از طرف رياضيدان و فيزيكدان فرانسوى((هنرى پوانكاره)) ابراز شد. اما نظريه هايى كه بدين طريق به دست مى آوريم ممكن است كاملاً جعلى و موقتى باشند. اما آيا دلايل كافى براى رد آنها وجود دارد؟
=================================
منابع:
http://daneshnameh.roshd.ir
http://www.hupaa.com
http://www.yazdedu.ir
http://www.iptra.ir
http://www.hosc.blogfa.com
http://www.jamejamshid.com
http://www.al-shia.com
http://www.kayhannews.ir
http://www.riazi.blogfa.com
http://www.kashef.ropage.com
http://www.waitaminute.blogfa.com

تنظيم: سعيده كريم نژاد

متافيزيك از ديدگاه ارسطو

ارسطو شاگرد افلاطون در كتاب خود "متافيزيك" به بررسي هستي همانطور كه هست پرداخته است. او در اين كتاب از افلا طون انتقاد كرده كه وي نه به مفهوم هستي پرداخته و نه به علت هستي. ارسطو در اين كتاب، طبيعت را هر آن چه اصل حركت و سكونش را داراست مي داندبررسي ثبات و نهايت از ديگرموضوعات  هستي را نفي مي کردند.  Eleate مطرح شده در اين كتاب است. ارسطو به اين اشاره مي كند كه انديشمندان هراكليت ديگر فيلسوف يوناني حركت را در نظر گرفته بود و افلاطون ثبات در ايده را مطرح كرده بود. ارسطو انتقاد مي كند كه افلاطون حركت را به عنوان علت تغيير در هستي قبول نداشت و از نظر ارسطو،‌ ثبات در ديدگاه پارمنيدس يك پرسپكتيو شوم براي فيزيك است.

ارسطو 4 علت براي هستي قائل بود:
 1) ماده: كه به سوبسترا تعبير مي شود (هراكليت، آتش را منبع هستي مي دانست چرا كه در اجسام نفوذ مي كند وعمق آنها را نشان مي دهد اما آناكسيمن، باد و تالس، آب را علت هستي و نخستين ماده پديد آورنده هستي مي دانستند) و نيز به گونه ذهني قابل تعبير است (افلاطون آن را به 3 نوع هستي: ايده ها، كپي آنها و ماده تقسيم كرده بود.)
 2) حركت: ارسطو حركت را دومين علت هستي مي دانست
 3) ايده يا فرم: ارسطو ايده يا فرم را سومين علت هستي مي دانست
4)علت چرايي: كه همان هدف از وجود هر شيئ و يديده است. به عنوان مثال،‌ وجود برگها در درختان به دليل محافظت از ميوه هاست. اين دورنمايي  در ديدگاه آناكساگور (ديگر فيلسوف يوناني كه هوش و فكر را علت هستي مي دانست) و افلاطون نيز ديده مي شود.
ارسطو متافيزيك را به عنوان دانش بررسي هستي براي بشر ممكن مي دانست. او هر دانشي را در حوزه مربوط به ويژگيهاي خودش مطرح كرد كه بررسي گونه ها،‌ ويژگيها و تقسيم بندي ها را در بر مي گيرد ولي هستي اين طور نيست وگرنه ويژگيهايي ييدا مي كرد كه او را از گونه هاي ديگر جدا مي كرد درحالي كه هستي همه چيز را در بر مي گيرد.

 ارسطو 3 نوع دانش قائل بود: فيزيك، ‌رياضي و تئولوژي يا دانش اوليه. او فيزيك را به اجسام متحرك و جدا نشدني از ماده نسبت مي داد. رياضي را به هستي غير متحرك و جدانشدني از ماده يعني غير مستقل از ماده مربوط مي كرد و دانش اوليه را مختص هستي غير متحرك و جدا شده از ماده مي دانست. از نظر او، اگر هستي فقط در اجسام متحرك بود، دانش اوليه به فيزيك مربوط مي شد اما چون هستي فقط در اجسام متحرك نيست يس دانش اوليه به فيزيك مربوط نمي شود بلكه جوهر يا ذات هستي و ويژگيهاي مربوط به آن را در بر مي گيرد. او دانش اوليه را جهاني و كلي مي دانست.دانش اوليه يا تئولوژي و به تعبير ديگر فلسفه اوليه همان "شناخت مبدا هستي و همه هستي ست كه از آن ناشي شده" يس در دو شاخه قابل بررسي ست. هستي شناسي به عنوان دانش فقط به شناخت خدا مربوط نيست بلكه انسان،‌ تاريخ، زبان و هر آن چه مربوط به ويژگيهاي مشترك تجربيات ماست را نيز شامل مي شود.

ارسطو 4 معني براي هستي قائل بود:
 1) هستي تصادفي كه مستقل از ماده نيست،
 2) مقوله ها كه ارسطو 10 مقوله قائل بود: ذات، كيفيت، كميت، نسبت، مكان، زمان، عمل، موقعيت، ميل، مالكيت،
 3) توانايي كه اين نظر ارسطو جوابي به غير متحرك بودن هستي در متافيزيك پارمنيدس است،
 4) هستي واقعي كه به "هست"و "واقعي هست" نيز تعبير مي شود و نوعي تاييد براي هستي است.
بحث ارسطو درباره هستي به متافيزيك حركت اجرام آسماني برمي گردد كه حركتي دوراني و مداوم دارند. ارسطو شروعي براي اين حركت قائل نيست اما به نظر او اين حركت پاياني دارد. او علت اين حركت را وجود يك موتور يا حركت دهنده اوليه مي داند كه خودش حركتي ندارد وگرنه براي حركتش بايد دنبال اصل ديگري گشت. از نظر ارسطو،‌ تبعيت هستي از چند حركت دهنده ممكن نيست اگر چه او در بخش ديگري از كتابش به ناچار به چند حركت دهنده اشاره مي كند كه غير متحركند و باعث حركت كل هستي هستند
در نقد فلسفه ارسطو لازم است به چند نكته مهم بيردازم
 1) ارسطو علت هستي را به چهار علت تقسيم كرده: ماده، حركت، ايده يا فرم و علت چرايي. بايد توجه داشت كه اين چهار علت جدا از هم نيستند بلكه با همند. به عنوان مثال، علت چرايي يا هدف از وجود اجسام و يديده ها را نمي توان جدا از حركتشان در نظر گرفت چرا كه هدف از وجود بدون حركت معني نمي دهد.
 2) هستي تصادفي، ‌مقوله ها، توانايي و هستي واقعي كه ارسطو از آنها به معاني هستي تعبير مي كند، در واقع جدا از هم نيستند بلكه با همند و يكي بدون ديگري معني نمي دهد.
 3) ارسطو فيزيك را به اجسام متحرك و جدا نشدني از ماده نسبت مي داد. اين نظريه اشكال دارد، چرا كه دانش فيزيك تنها محدود به شناخت اجسام متحرك نيست و اجسام غير متحرك نظير جامدات را نيز شامل مي شود. اين كه ارسطو جامدات را متحرك بداند غير ممكن است چرا كه در زمان او تنها نظريه اتمي دموكريت رايج بود كه اتمها را از اجزاء تشكيل دهنده ماده مي دانستند اما الكترونها را به عنوان جزء تشكيل دهنده اتم نمي شناختند در حالي كه امروزه مي دانيم الكترونها در جامدات حركت دارند و جامدات در ذات خود متحركند اما در زمان ارسطو، ‌جامدات را غير متحرك مي دانستند و محدود كردن دانش فيزيك به اجسام متحرك در نظريه ارسطو به معناي حذف جامدات از مقوله فيزيك است مگر آنكه جامدات را نه در حال سكون بلكه در حال حركت توسط عامل حركت دهنده اي در نظر بگيريم.
 4) ارسطو به حركت دهنده اوليه به عنوان علت هستي اشاره كرده اما آن را توضيح نداده و فقط به اين مورد يرداخته كه حركت دهنده اوليه عمل مي كند و عمل او فكر است. اين نظر بسيار ابتدايي ست و مفهوم اين حركت دهنده اوليه به صورت عميق تر در متافيزيك ارسطو نيامده است.
================================
منابع:
J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986.
R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641.
 http://philosophers.atspace.com/t_descart.htm
 http://www.hupaa.com
http://www.falsafeh.com
Metaphysique/aristote/Edition Folio/Paris/1998
Les écoles présocratiques, Jean-Paul Dumont, Edition Gallimard, Paris, 1991
جمهور افلاطون، انتشارات علمي فرهنگي، تهران،1381

 تهيه وتنظيم: ليلا صباغ وبهاره کورش اکمل

به مناسبت روز نجوم

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

          اگر دانش در ثريا باشد،مرداني از سرزمين پارس آن را به زير خواهند كشيد.
                                                                                       رسول اكرم(ص)
به مناسبت روز نجوم

اگر در سكوت شب براي از دست دادن خورشيد غمگين شوي،ستاره را هم از دست خواهي داد.

از گذشته تا به اكنون ايرانيان در زمينه ي نجوم به دستاوردهاي فراواني دست يافته اند.نام دانشمندان بزرگ بسياري در عرصه ي تاريخ علم نجوم ايران خود نمايي ميكند،به شرح مختصري در باب چند تن از دانشمندان اين عرصه اكتفا مي كنم،كه ((مشت نمونه ي خروار است.))…
فعاليت اين دانشمندان عاليقدر شايد تنها جزئي از افتخاراتي باشد كه چون ستاره اي بر آسمان اين مرز و بوم مي درخشد.
ابو ريحان بيروني و خواجه نصيرالدين طوسي و ابوالفا بوزجاني وابو جعفر محمد بن موسي خوارزمي و بنو منجم و... كه همگي ايراني بوده و  نقش اساسي در شكل گيري تمدن اسلامي داشتند.
بنو موسي بن شاكر خراساني هم كه سه پسر بودند و نقش بسيار مهمي در علم نجوم و رياضيات ايفا نمودند، اما از آنجا كه در زمان آنان مركز علم بغداد بود خراسان را ترك نموده و در بغداد سكني گزيدند.
بيان شرح مختصري در باب تني چند از دانشمندان عرصه ي علم ايران،و گوشه اي از فعاليتهاي آنان:

ابوريحان بيروني:
 ابوريحان محـمد بن احـمد خوارزمي از نوابغ و دانشمندان بزرگ ايران در سال 362 هـجري قـمري در منـطقه خارج از شهـر خوارزم بدنـيا آمد، و به همين دليل او را((بيروني)) لقب دادند.
كتابي كه وي در زمينه ي نجوم و رياضيات از زبان سانسكريت برگردان نموده است،كتاب ((زيج سند هند)) مي باشد.از جمله ي فعاليتهاي وي در زمينه ي نجوم مي توان به كارهاي زير اشاره نمود:
اصل نجومي تسوية البـيوت
اصل نجـومي مطرح شعـاع
رصد خسوف و کسوف
ابو ريحان بيروني و بازاري با مشاهده ي همزمان يك ماه گرفتگي، اختلاف طول آن را به دست آوردند، درست در زماني كه هيچ ابزاري براي اينگونه فعاليتها موجود نبود.در اين زمان و دوره مسلما اين كار با ابزار موجود بسيار راحتتر انجام مي شود.
ابوريحان بيروني نيز در ذيج خويش معروف به قانون مسعودي اشكالات اساسي به نظريه فلكي بطلميوس مي‌گيرد و المجستي(ذيج بطلميوسي) را نقد مي‌كند.

خواجه نصيرالدين طوسي:
خواجه نصيرالدين محمد بن حسن جهرودي طوسي مشهور به خواجه نصيرالدين طوسي از اهالي جهرود توابع قم بوده است كه در تاريخ 15 جمادي الاول به سال 597 هجري قمري ولادت يافته است. او به تحصيل دانش، علاقه زيادي داشت و از دوران جواني در علوم رياضي و نجوم و حكمت سرآمد شد و از دانشمندان معروف زمان خود گرديد.
بدستور محقق بزرگ طوسي فخرالدين ابوالسعادات احمد بن عثمان مراغي معمار معروف آن عصر ساختمان وسيع و با شكوه رصدخانه را با نقشه استاد شروع نمود و محلي كه براي رصدخانه انتخاب شده بود تلي بود كه در شمال غربي شهر مراغه واقع شده بود و اينك بنام رصد مراغه معروف است.
خواجه نصرالدين طوسي مدت 18 سال در مراغه بر روي ذيج ايلخاني كار مي‌كند، و در آن اشكالات متعدد بر نظريه بطلميوس را وارد مي كند و نظريه خواجه نصير يكي از اركان مهم نجوم جديد است كه او با نظرياتش نظريه بطلميوس را سست مي‌كند.
خواجه نصير الدين طوسي عنوان خورشيد مركزي را مطرح كرده بود، نظريه جفت طوسي در واقع نظريه اي است بين نظريه رايج بطلميوسي كه مي‌گويد : زمين مركز عالم است و در مركز ايستاده و اجرام در افلاك مختلف به دورش مي‌چرخند و  همچنين نظريه خورشيد مركزي كپرنيكي كه به انقلاب كپرنيكي مطرح است  و خورشيد را در مركز قرار مي‌دهد، نظريه جفت طوسي بين اين دو قرار مي گيرد، يعني حركتي را به هر دو جرم نسبت مي‌دهد. يعني يك پله جلوتر از بطلميوس و يك پله قبل از خورشيد مركزي، و كپرنيك از اين  نظريه استفاده كرد و از آن به عنوان يكي از  منابع مورد استفاده كپرنيك ياد مي‌شود.

ابوسعيد سجزي:
ابوسعيد سجزي يكي از كساني است كه به صراحت در قرن چهارم هجري راجع به گردش زمين به دور خورشيد جاذماً اظهار نظر مي‌كند و مي‌گويد اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد، ابوسعيد سجزي اهل سيستان بوده ،او اثبات مي‌كند كه اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد يعني قرنها قبل از كپرنيك و كپلر او چنين نظريه‌اي را ارائه مي‌دهد، كه به اين نظريات، نظريات پيش كپرنيكي مي گويند. (منابع موجود ايراني نشان مي دهد كه اگر چه ايرانيان نتوانسته بودند كه ثابت كنند كه اين زمين است كه حول خورشيد در حركت است اما به هر حال اين دانشمندان ايراني بودند كه معتقد بودند كه خورشيد ثابت بوده و زمين حول آن در حركت است،اما به هر صورت راهي براي اثبات آن در دست نداشتند.) يكی از شواهد مكتوب، كتاب «اعلاق‌النفيسه» نوشته ابن‌رسته اصفهانی (قرن سوم هجری/ نهم ميلادی) است كه تنها يك جلد از هفت جلد آن باقی مانده است.)

عبدالرحمن صوفي رازي:
عبدالرحمن صوفي رازي نيز جدول‌هاي يوناني‌ها را تصحيح مي كند، مثلا به منطقه اي  از ستاره‌هاي نجومي اشاره مي‌كند مثل صورت فلكي ققنوس كه اصلاً در هيچ كدام از نوشته‌هاي پيشين موجود نبوده و يا مثلا اجرام غير ستاره به نام سحابي را عنوان مي‌كند.

خوارزمي:
محمد بن ابوجعفر محمدبن موسي خوارزمي پايه گذار علم جبركه در زمينه ي نجوم هم فعال بود و ذيجي را با استفاده از ذيج ها ي هندي و يوناني  و ايراني تشكيل داد، و ابوعبدالله مرزي نيز فعاليتهاي بسياري در جهت پيشبرد نجوم انجام دادند. بايد توجه داشت كه در اين مقوله ذيج هاي هندي و فلكيات بطلميوسي بي تاثير نبودند.

ابن هيثم بصري:
ابن هيثم بصري از برجسته ترين فيزيكدان در فيزيك نور، كسي است كه واضع اتاق تاريك قوانين انعكاس نور را كشف نمود و فيزيك رؤيت را كشف نمود،ابن هيثم در زمينه ي نجوم نقدي بر نظريه بطلميوس تحت عنوان الشكوك الا بطلميوس دارد كه در آن اشكالات نظريه بطلميوسي را به ميان مي آورد.

.....
در اينجا تنها به گوشه اي از آنهمه پيشينه پر بار اشاره شد،در اين ميان شايد نتوان از كارهايي چون ارائه ي نظريه ي پيش كپرنيكي يا نظريه ي جفت طوسي و...به سادگي گذشت،اين تنها قسمتي از يك تاريخ پر مايه است وشايد دگر بار نيازمند اين مثل كه: ((مشت نمونه ي خروار است.))
اگر دانش در ثريا باشد،مرداني از سرزمين پارس آن را به زير خواهند كشيد.

================================

نويسنده: سعيده كريم نژاد

منبع:قسمتي از نوشته به صورت برداشت آزاد از برنامه ي آسمان شب بود.
http://tv4.irib.ir
http://rcirib.ir

متافیزیک از دیدگاه پارمنیدس و افلاطون

پارمنيدس
پارمنيدس نخستين كسي ست كه درباره متافيزيك بحث كرده است. اين فيلسوف در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح مي زيسته است. پارمنيدس را "پدر متافيزيك" مي دانند اگرچه وي واژه متافيزيك را به كار نبرد و اين واژه براي نخستين بار توسط آندرونيكوس دو رودس يك قرن قبل از ميلاد مسيح به كار برده شد. پارمنيدس در اثرش با نام "درباره طبيعت" به شرح شهودي كه درباره هستي برايش ييش آمده بود يرداخت و توضيح داد كه در يك ارابه با استقبال فرشتگان به درهاي عدالت رسيد. فرشتگان درها را برايش باز كردند و او با ارابه در جاده اي روانه شد و فرشته اي برايش از سه راه سخن گفت:
 1) راه نخست راه واقعيت هستي ست كه مخصوص خداست و بشر به آن راه ندارد.
 2) راه دوم راه حدسيات است كه ظواهر را تشكيل مي دهد و بشر در اين راه گام مي نهد .
 3) راه سوم راه حدسياتي ست كه به واقعيت شباهت دارند.
طبق نظر پارمنيدس، هستي يا وجود پايدار است و تغيير و دگرگوني بر آن راه ندارد. تشكيل و نابودي هم از مواردي ست كه براي هستي غير ممكن است چرا كه هستي هميشه بوده، هست و خواهد بود و نمي تواند از عدم به وجود آمده باشد. در عين حال، براي هستي نمي توان نابودي قائل شد. هر آنچه كه بشر مي گويد، ظواهر را تشكيل مي دهد و واقعيت جز اين است.
پارمنيدس "واحد سه گانه": هستي، فكر و سخن را مطرح كرد و معتقد بود كه اين سه با همند. به نظر او،‌ حدسيات و حرفهاي توخالي از عدم است و بايد از آنها اجتناب كرد. پارمنيدس اين جمله معروف را گفته كه: "وجود دارد يا وجود ندارد". او هستي و عدم را با هم تعريف كرده است. هستي طبق نظر او ذهني نيست چرا كه او جهان را به شكل كروي در نظر گرفت.
 در تعريف پارمنيدس از هستي، "جدايي متافيزيكي" وجود ندارد. او صرفا دو سطح براي حرف و فكر در نظر گرفته و آنها را از هم جدا كرده است. او بين درجه واقعيت (يا فكر) يعني دانش و حدسيات فرق قائل شده و اين دو را از هم جدا كرده است.
قبل از آن كه به نظريات افلاطون بپردازم،‌ لازم است ديدگاه پارمنيدس درباره هستي را نقد كنم.

1) پارمنيدس شناخت واقعيت را از انسان سلب كرده و تكليف خود و ديگر فلاسفه را يك سره روشن كرده است! او اين راه را كه همان راه اول ييشنهادي فرشته به اوست از توان انسان خارج مي دانست.
2) پارمنيدس جهان متافيزيكي را تقسيم بندي نكرد و ديدگاه او ساده ترين و ابتدايي ترين ديدگاه ممكن در اين زمينه است. چرا كه آنچه به عقل مربوط است از حسيات جداست و مي توان آنها را جداگانه بررسي كرد. اين موردي ست كه وي به آن نپرداخته است.
3) پارمنيدس هستي را بدون تغيير و هرگونه تغيير در هستي را غير واقعي مي داند. او زمان را از هستي حذف مي كند. حذف زمان يكي از اشكالات اساسي در متافيزيك پارمنيدس است.
4) در جمله معروفش: "وجود دارد يا وجود ندارد"، پارمنيدس دو گزاره "وجود دارد" و "وجود ندارد" را با هم آورده است. آوردن اين دو گزاره با هم باعث شده كه جمله پارمنيدس همواره درست باشد. چرا كه يا چيزي وجود دارد يا وجود ندارد و مورد سومي نمي توان برايش قائل شد. در حالي كه بايد اين دو گزاره را جدا از هم در نظر گرفت و وجود را از عدم جدا كرد. اين مورد در فلسفه به گزاره سوفيسم معروف است.

افلاطون
افلاطون در كتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيك يرداخته است. او همانند پارمنيدس، هستي را موضوع شايسته بررسي در فلسفه مي دانست. افلاطون همانند پارمنيدس معتقد بود كه هستي پايدار است و تغيير نمي كند.او در اين موارد با يارمنيدس اختلاف نظر داشت:

1)واقعيت هستي را مي توان با عقل (و نه با حسيات) درك كرد و شناخت بايد به آنچه به عقل مربوط است و نيز به حسيات تقسيم شود.
2)هستي جهان ايده ها را تشكيل مي دهد. ايده در نظر افلاطون همان فرم يا شكل مشترك اجسام است. ما از اجسامي كه داراي فرمها و شكلهاي مختلف هستند، ايده اي ذهني داريم.به عنوان مثال، سگها به شكلها و اندازه هاي مختلف وجود دارند اما ايده ما از "سگ" يكي ست و آن شكلي ست كه در بين سگها مشترك است و گونه سگها را تشكيل مي دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستي است.
افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريك از اين دو را به دو بخش تقسيم كرد:
 1) شناختي كه در حد حدسيات باقي مي ماند و جهان حسيات را شامل مي شود
 1.1- اجسام (كه از طريق حسيات شناخته مي شوند).
 1.2- تصاوير
2) شناختي كه به دانش ختم مي شود و جهان ذهني را شامل مي شود.
 2.1- فرضيه هاي رياضي
 2.2- ايده ها.

از نظر افلاطون،‌ فرضيه هاي رياضي نخستين بخش از جهان هستي هستند كه از طريق ذهن شناخته مي شوند و ايده هايي كه ما از اجسام داريم بخش دوم اين جهان هستي را تشكيل مي دهند.

از نظر او،‌ شناختي كه به فرضيات خلاصه شود دانش واقعي را نمي سازد بلكه براي شكل گيري دانش به اصول برتري كه به ايده ها مربوط است بايد رجوع كرد. افلاطون براي جهان ايده ها اصلي در نظر مي گيرد كه همانا "اصل نيكي" ست. او اين اصل را اصل نظم در هستي مي داند. در عين حال، ايده نيكي كه او مطرح مي كند مي تواند وراي مفهوم هستي مطرح شود. او اشاره اي به اين كه اين ايده را چگونه بايد دريافت كرد نمي كند. مي توان اين طور در نظر گرفت كه ايده نيكي كه افلاطون مطرح كرده، از طريق شهودي قابل درك و دريافت است.افلاطون دو مدل ارائه مي كند كه مي توان آنها را "اصل استعلايي" ناميد: ايده نيكي و كار يديد آورنده. از نظر او، يديد آورنده هنگام تشكيل جهان ايده هاي ابدي را به وجود آورد. افلاطون دو اصل را در متافيزيك خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگي نامشخص (تعيين نشده). اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح كرده بودند. از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالي كه دوگانگي در آنها مربوط به ماده مي باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا كه وحدت يا يگانگي وجه مشترك هر ايده است و طبق آن، هر جسم مي تواند خودش باشد و همان گونه كه هست شناخته شود. دوگانگي كه دومين اصل در متافيزيك افلاطوني ست را مي توان در تقسيم بندي جهان ذهني از جهان حسي در نظر گرفت. اين دو كاملا از هم جدا نيستند بلكه با همند.
دوگانگي بر جهان حسيات حكمفرماست در حالي كه وحدانيت خاص دنياي ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالي كه اصل دوگانگي مربوط به بي نظمي ست. دو اصل، در تضاد با هم ولي مكمل يكديگرند. ايرادي كه بر متافيزيك افلاطوني مي توان گرفت اين است كه افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر مي گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهاني جدا از ما و همان شكل هاي مشترك اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايي دور كرد.
منابع:

J. Marion, Sur le prisme métaphysique de Descartes, Paris, PUF, 1986.
R. Descartes, Méditations de philosophie première, Paris, GF, Vrin, 1641.
 http://philosophers.atspace.com/t_descart.htm
 http://www.hupaa.com
http://www.falsafeh.com
Metaphysique/aristote/Edition Folio/Paris/1998
Les écoles présocratiques, Jean-Paul Dumont, Edition Gallimard, Paris, 1991
جمهور افلاطون، انتشارات علمي فرهنگي، تهران،1381

 تهیه وتنظیم: ليلا صباغ وبهاره کورش اکمل

برندگان جایزه نوبل

                                                                                              Albert Einstein  
192۱
اينشتين ، آلبرت.

مليت :14مارس/ سويسي / امريکايي. متوفي: 18آوريل 19۵۵ ، پرينستن ، نيوجرسي، امريکا.

به خاطر خدماتش به فيزيک نظري ، وبخصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتو الکتريک(نور ابرق)

انيشتن از علماي فيزيک نظري بود که نظريه نسبيت ، مشارکت اصليش در فيزيک به شمار مي آيد ، در زوريخ به تحصيل رياضي و فيزيک پرداخت ، و سپس در اداره پبت اختراعات برن مشغول کار شد. در 1950 سه مقاله منتشر کرد که هر يک پايه شعبه اي جديد در علم فيزيک گرديد : فوتو الکتريسيته رابطه جرم و  انرژي ( معادله انيشتن ) ، و نظريه نسبيت خاص. 
اين مقالات باعث بر آمدن عقايدي انقلابي در باب جرم ، فضا ، گرانش ، زمان ، و حرکت شد. انيشتن با استفاده از حاصل تحقيقات مربوط به تابش ، و نيز از ارتباط نظريه هاي ترموديناميک و احتمال ، ثابت کرد که تابش متشکل است از ذره (فوتون)هايي که هر يک حامل مقداري انرژي مجزا هستند. گرچه بسيار کارها بايد بعد از انيشتن روي مکانيک کوانتومي انجام مي شد ، مقاله او در باب اثر فوتوالکتريک مظهر مشارکتي ارزنده و "انيشتيني" بود : قرار دادن فرمول هاي رياضي شناخته شده در مفاهيم فيزيکي ، تا کاربردي بس گسترده تر پيدا کنند. آزمايشهاي مايکسن مورلي وجود "اتر" را دچار ابهام کرده و نيز نشان داده بود که سرعت نور ثابت است. بنابراين ، لازم بود تا در نظريه هاي مربوط به مکانيک ، به خاطر انطباق با اين يافته ها ، اصلاحاتي صورت گيرد.
انيشتن به اين کار دست زد و موفق به پيدا کردن معادله معروف خويش شد"e=mc2 . بنا به اين معادله اينشتين ، انرژي موجود در هر ذرۀ ماده برابربا جرم آن ماده ضرب در مجذور سرعت نور. همان طور که اين معادله نشان مي دهد ، حتي ماده اي بسيار کوچک نيز مي تواند انرژي بسيار زيادي از خود ساطع کند، وبر همين پايه بود که دانشمندان هسته اي توانستند بمب اتم را بسازند. گرچه اصول کلي مکانيک پذيراي حک و اصلاح بود ، بخشي از آن ، يعني مقوله گرانش ، ده سال ديگر از وقت اينشتين را صرف خود کرد. و سر انجام هم روشن شد که موفقيت در اين کار مستلزم اختيار کردن ديدگاههاي کاملي جديد است.
تا 1915 ، ديدگاه اصلي نسبت به گرانش بر همان نظريه نيوتوني استوار بود که مي گفت حوزه گرانشي هر جسم ، نسبت عکس مجذور فاصله آن با ماده ديگر است. نظريه حاصل از اين موضوع بعدها تخصصي تر شد و به اين فرضيه رسيد که شتابگري حاصل از گرانش در يک ماده به جرم آن ماده ارتباطي ندارد.اما آنچه اينشيتن به عنوان نظريه نسبيت عام در 1915 عرضه داشت، دقيقا ديدگاه مزبور را دگرگون کرد. در عين حال ، نظريه اينشتين از بسياري جهات ، بخوصوص در زمينه مدار سيارات، با نظريه گرانش نيوتو ن هماهنگ است.
يکي از مقاله هاي اينشتين به حرکت براوني مربوط بود که مي گويد حرکت نا منظم ذرات بسيار ريز در يک جسم سيال ، را دريافت. اندازه گيري هاي بعدي درستي کامل محاسبات اينشتين را ثابت کرد و ، در نتيجه ، حرکت براوني اکنون از مستقيم ترين شواهد وجود مولکول به شمار مي رود. اينشتين ، همچنين ، روي کوانتوم آماري قابل انطباق با ذرات انتگرال اسپين نيز کار کرد که به آمار بوز اينشتين معروف است.

                    
 1922  

                                                                            
بور، نيلس.                                                                          NielsHenrikDavidBohr                                                                                                                                                        مليت: دانمارکي. متولد:17 اکتبر1885، کپهناگ. متوفي: 18 نوامبر 1962، کارلسرگ.

به خاطر خدماتش در تحقيقات مربوط به ساختار اتم ها و تابشي از آنها .

نيلس بور دکترايش را در فيزيک نظري در سال 1911 از دانشگاه  کپهانگ دريافت کرد و ، بعد از چند ماه کار با ج.ج. تامپسن ( فيزيک 1906 ) در کيمبريج، به منچستر رفت ودر آنجا مدت چهار سال با رادرفورد ( شيمي 1908 ) کار کرد. در 1916 به کپهاگ بازگشت و دو سال بعد به رياست موسسه فيزيک نظري آنجا منصوب شد.در جريان اشتغال دارنمارک از سوي نازي ها در   1943، شجاعانه با شبه هواپيمايي قلابي به انگلستان گريخت.
او براي مخفي کردن مدال طلاي نوبل خود مجبور به حل کردن آن شد اما بعدها ، دوباره از همان محلول ، مدال را قالب گيري کرد و بساخت. پسرش، اگه بور ، در 1975 برنده جايزه فيزيک نوبل شد. بزرگترين مشارکت نيلس بور در علم ،نظريه کوانتومي ساختار اتمي بود که در سه مقاله مشهور در 1913 در مجله فلسفي به تشريح آن همت گماشت. در اين مقاله ها ، ديدي جديد به مسئله اتم مطرح کرد که انقلابي در فيزيک اتمي پايه گذاشت، و 12 سال بعد به توسعۀ نظريه مکانيک کوانتوم انجاميد اين نظريه ، از آن به بعد ، در قرن بيستم بر رشته مربوط حاکم بوده است.
بعد از شناسايي الکترون به عنوان يک ذرۀ بنيادي اتم از سوي ج.ج. تامپسن در 1897، روشن شد که همه اتم ها داراي الکترون هستند، اما بار منفي اين الکترون ها را بايد با توزيع متناسب بار هم مثبت خنثي کرد. توزيع نسبي اين دو نوع بار ، بايد وضعيت بر هم کنشي شيميايي اتم ها ، و نيز مختصات پوياي عناصر سازاي آنها را مختل نکند. تصوير فوق، وقتي که ارنست رادر فورد در 1911 يک مدل اتم هسته اي  عرضه کرد، که در آن بار مثبت اتم در ذره اي کوچک و حجيم به نام هسته متمرکز
مي شد و الکترونها در اطراف آن مي توانستند در مدارهاي مناسب حرکت کنند ، بشدت دگرگون شد. اين مدل، بور را که در زمان شکل گيري آن در آزمايشگاه را در فورد در دانشگاه منچستر کار مي کرد مجذوب خود کرد. رسالۀ دکتراي گذشته او در باب نظريه الکتروني فلزها بود ، ممکن است به اين که در مدل اتمي را در فورد نظريه اي درباره رفتار الکترون ها عرضه دارد کم کرده باشد.

 1923
ميليکان ، رابرت اندروز.
                                                     Robert Andrews Millikan
مليت:امريکايي .متولد: 22مارس 1868، موريسن، ايلينويز ، متوفي : 19 دسامبر 1953 ،سان مارينو ، کاليفر نيا.

به خاطر کارهايش در باب بار پايه اي الکتريسته و نيز اثر فوتو الکتريک.

ميليکان تحصيل ادبيات کلاسيک مي کرد ، و تا وقتي که در سال دوم کالج اوبرلين درس مي خواند و به او تکليف شد که فيزيک پايه درس دهد، کار چنداني با فيزيک نداشت. اما از آن به بعد تا آخر عمر همه هوش و حواسش متوجه فيزيک شد. بعدها در کولومبيا (1893-1895) و آلمان (1896) تحصيل کرد و در شيکاگو (1896-1921) به همکاري با مايکلسن ( فيزيک 1907 ) پرداخت. اين همکاري تا زماني که به موسسه تکنو لوژي کاليفرنيا منتقل شد ادامه داشت. ميليکان ، در 1911 ، الکترون را به عنوان واحد پايه اي بار معرفي کرد، و بار e را در الکترون با چنان دقتي مشخص کرد که تا 1928 به اعتبار خود باقي بود.
در سالهاي بعد، از ابزار و نمونه هايي دقيق و پيچيده و آزمايشهاي در خلأ مطلق استفاده کرد تا رابطه اي را که اينشيتن براي اثر فوتو الکتريک پيشنهاد کرده بود به محک زند. سهم اساسي ميليکان در فيزيک ناظر بود بر اثبات قطعي نظريه هايي که از قبيل به طورکلي مورد قبول بود اما نسبت به آنها ترديد و عدم قطعيت وجود  داشت . جايزه نوبل فيزيک به خاطر کارهايش در اندازه گيري دقيق انرژي الکترون e)) و پلانک ((hبه او اعطا شد.

1924
سيگبان ،کارل مانه گئورگ.
                                      Karl Manne Georg   Siegbah

مليت:سوئدي. متولد:3 دسامبر1886، اوئر برو ، سوئد. متوفي:26 سپتامبر1978 ، استکهلم.

به خاطر تحقيقات و کشفياتش در حوزه طيفنمايي اشعه ايکس.

سيگبان درجه دکترايش را در 1911 از دانشگاه لوند گرفت و بلافاصله در همان جا به تدريس پرداخت. در 1937 به آکادمي سلطنتي علوم سوئد پيوست که از سوي موسسه نوبل فيزيک استکهلم تاسيس شده بود، و به عنوان نخستين رئيس آکادمي مزبور منصوب شد. پسرش ،ک.ام. سيگبان ،نيز در 1981برنده جايزه فيزيک نوبل شد. تحقيقات سيگبان در برق ، مغناطيس ، و اشعه ايکس معروف است ، و روشني فني مخصوصي طيفي در اشعه ايکس ابتکار کرد و طول امواج اين اشعه را با دقتي فوق العاده تعيين نمود. کارهاي او درستي نظريات بور ( فيزيک 1922 ) و ديگران را در اين باره که الکترون ها در"پيوسته" هاي اتم منظم شده اند ثابت کرد.

                                   James Franck                             Gustav     Ludwig Hertz                                                                                        

1925
فرانک ، جيمز.
مليت
:آلماني. متولد :16اوت1882 ، هامبورگ ،آلمان. متوفي:21 مه 1964 ، گوتينگن.

هرتس ، لودويگ گوستاو.
مليت :
آلماني. متولد: 22ژوئيه 1887 ، هامبورگ. متوفي:30 اکتبر 1975 ، آلمان شرقي.

به خاطر کشف قوانين حاکم بر تصادم الکترونها با اتم.

فرانک براي يک سال در دانشگاه هايدلبرگ تحصيل حقوق کرد و بعد براي آموختن فيزيک به دانشگاه برلن رفت و درجه دکترايش را در 1960دريافت داشت. بعد از خدمت در جنگ جهاني اول به استادي فيزيک تجربي در دانشگاه گوتينگن منصوب شد. وقتي سياست ضد يهودي نازي ها در آلمان به راه افتاد، به عنوان اعتراض استغفا کرد و به آمريکا رفت و در آنجا به عنوان استاد شيمي فيزيک در دانشگاه شيکاگو به کار مشغول شد. در جريان جنگ جهاني دوم ، درطرح اتمي امريکا مشارکت داشت. پيشنهاد معروف او، که به "گزارش فرانک" شهرت يافت، حاکي از آن بود که قبل از فرو ريختن بمب اتمي بر شهرهاي ژاپن، اين بمب بايد در صحرايي غير مسکوني براي عبرت گرفتن ژاپني ها منفجر شود.

هرتس در دانشگاه هاي گوتينگن، مونيخ، و برلن تحصيل کرد، ودر دانشگاههاي  هال (1928-1932) وبرلن (1932-1954) درس داد. پس از آنکه دهه اي در روسيه بسر برد(1945-1954)، به آلمان شرقي بازگشت و به رياست مو سسه فيزيک در لايپزيگ منصوب شد. جيمز فرانک و گوستا و هرس در 1914 به آزمايشي در باب تصادم الکترون ها با اتم ها و قوانين حاکم بر آن دست زدند که جايزه فيزيک نوبل 1925 به همين خاطر بين آنها تقسيم شد. اين تحقيق پيشگامانه آنها نخستين دليل مستقيم ماهيت کوانتومي انتقال انرژي را عرضه کرد که از سوي نيلس بور در مدل اتمي او عنوان شده بود.

1926 
پرن ، ژان باتيست.                                                                     Jean Baptiste Perrin

مليت:
فرانسوي. متولد: 30 سپتامبر1870 ، ليل ، فرانسه. متوفي: 17آوريل 1942 ، نيويورک.

به خاطر کارهايش درباب ساختار گسسته ماده، و بخوصوص به خاطر کشف تعادل رسوبي.

پرن در مدرسه نورمال سوپريور پاريس تحصيل کرد و به تدريس در دانشگاه پاريس پرداخت (1898-1940). وقتي کشورش در 1940 به دست آلماني ها اشتغال شد به امريکا گريخت. شهرت اصلي پرن به خاطر تحقيقاتي است که در باب حرکت براوني انجام داد و ثابت کرد که ذرات ميروسکوپي معلق در سيا لات حرکاتي نا منظم دارند.
او ادعا کرد که اين ذرات وقتي که در خلأ قرار گيرند، به ترتيبي معين و افقي تقسيم مي شوند. وقتي ذرات کوچک رزين را در آب معلق کرد، دريافت که با افزايش اندازه ، تعداد آنها به صورتي تصاعدي کاهش مي يابد. پرن ثابت کرد که اين امر از نظريه سينتيک (جنبشي) ناشي است و حجم ثابت آووگادرو را بدقت محاسبه کرد. بدين ترتيب ،براي نخستين بار ممکن شد که اندازه هاي اتم ها و ملکول ها بر اساس مشاهدات عيني محاسبه شود.

 
 
1927                                                                              Arthur Holly Compton   
کامپتن ، آرتور هالي.                            
مليت:
امريکايي. متولد: 10سپتامبر 1892، ووستر ،اوهايو. متوفي: 15 مارس 1962، برکلي ، کاليفرنيا.

به خاطر کشف اثري که به نام او نامگذاري شد.

کامپتن درجه دکترايش را در 1916از دانشگاه پرينستن گرفت و سپس در سنت لويس ، واشنگتن، به تدريس فيزيک پرداخت (1916-1923). بعد از آن به دانشگاه شيکاگو رفت و در آنجا بود که کار راهه اي درخشان را سپري کرد(1923- 1945) .کامپتن در 1923 بود که به نخستين کشف خود دست يافت و دريافت که وقتي اشعه ايکس پراکنده باشد، بخوصوص در مواد داراي عدد اتمي پايين ، طول موج آن تغيير ميکند. او، با استفاده از يک طيف سنج بلوري، اين پديده را اندازه گيري کرد، و همين بود که به نام "اثر کامپتن" نامگذاري شد.
 اين اثر دليلي قوي بر درستي نظريه کوانتوم است، زيرا توجيه نظري آن مستلزم آن است که اشعه ايکس را امواج مي شمرد، چنين اثري را پيش بيني نمي کرد. 

 

ويلسن، چارلز تامسن ريس.                                      Charles Thomson Rees Wilson            

مليت: بريتانيايي، متولد:14 فوريه 1869،  اسکاتلند. متوفي: 15 نوامبر1959 ، اسکاتلند.

به خاطر آنکه با متراکم سازي بخار توانست روشي براي مشاهدۀ  مسير ذرات داراي بار الکتريکي ابداع کند.

اين فيزيکدان اسکاتلندي در دانشگاه منچستر به تحصيل زيست شناسي پرداخت و سپس به کيمبريج رفت و در آنجا بود که به فيزيک علاقه مند شد. چهار سال در برادفرد درس داد وسپس در 1896 به کيمبريج بازگشت و مابقي کار راهه طولاني خود را در همان جا سپري کرد. بر اثر تحقيقاتش در باب چگونگي ايجاد شدن ابر، چارلز ويلسن در 1911 موفق به ساختن ابزاري براي متراکم کردن بخار آب در هواي غبار زدوده شد.  بدين وسيله  دريافت که يون ها وقتي متراکم مي شوند که اشعۀ ايکس بر آنها نتابد. تلاش هايي براي عکسبرداري از مسيرات ذرات باردار به عمل آورد. کارهاي او مقدمه " اتاق حباب " گليزر در سالهاي 1950 بود. 

  OwenWillansRichardson                                                                                                                                                                                                       

 1928
ريچاردسن ، سراوون ولنز.

مليت: بريتانيايي. متولد:26آوريل1879،يورکشاير. متوفي: 15 فوريه 1959، همپشاير.

به خاطر کارهايش در باب پديدۀ ترميوني و بخصوص به خاطر کشف قانوني که به نام او ناميده شد.

 ريچارد سن در کيمبريج تحصيل کرد و پس از مدتي کار در دانشگاه پرينستن امريکا (1906-1913) به انگلستان بازگشت و  به هئيت مدرسان فيزيک کينگز کالج ، لندن، پيوست. جايزه فيزيک به جهت تحقيقات ريچاردسن در پديدۀ ترميوني به او داده شد. "قانون ريچاردسن" را وضع کرد که ناظر است بر وابستگي جريان اشباع شده به دماي رشته برق.نظريه او در باب گسيل الکترون و يون موجب توسعه راديو ، تلفن، تلويزيون ، و تکنولوژي اشعه ايکس شد.


           Prince Louis-Victor Pierre  Raymon de  Broglie                                                                                      
1929                          
                            
دو بروي ، پرنس لوئي ويکتور پي ير رمون.
 مليت:
فرانسوي. متولد: اوت 1892 ، ديپه. متوفي: 19 مارس 1987،پاريس.

به خاطر کشف ماهيت موجي الکترون ها.

دو بروي در سوربون، پاريس، تحصيل کرد. مدتي کوتاه که به عنوان مهندس مخابرات در برج ايفل کار کرد ، باعث شد که به فيزيک علاقه مند شود، به سوربون برود ، و درجه دکترايش را در 1924 بگيرد. در سالهاي 1928-1962 استاد فيزيک نظري درموسسه هانري پوانکاره (پاريس) بود. تحقيقات لويي بروي دربارۀ "موجهاي الکترون" ، آخرين رشته اطلاعات ما در باب رابطه ماده و انرژي است.
اصول نظري اين را اينشيتن در اوايل قرن بيستم مطرح کرده بود. در سال هاي 1923 کامپتن، فيزيکدان امريکايي ( فيزيک 1927 ) ، ماده را با اشعه ايکس بمباران کرد و دريافت که الکترون تابش را منحرف مي کند. وي نشان داد که شعاع (باريکه) انرژي داراي مختصاتي شبيه شعاع ذرات است. دو بروي متوجه دلالت هاي کشف فوق در تحصيل مفهوم اتم شد. چنانکه انرژي بتواند مختصات ماده را داشته باشد، پس ماده نيز مي تواند داراي مختصات انرژي باشد. بخصوص ، الکترون هاي يک اتم در مسيري حرکت مي کنند که آن را مي توان موج دانست و به همين اعتبار تحليل کرد.
در نتيجه ، دو بروي گفت که يک الکترون در يک اتم متاثر است از موجي که با آن همراه است. نظريه و تحليل دو بروي درباره امواج الکترون، بيش از همه ، اروين شرودينگر ( فيزيک 1933 ) در سال 1926 به کار برد. تحليل شرودينگر از موج مدارهاي الکترون، باعث حل بسياري از مشکلاتي شد که در نظريه هاي اتمي وجود داشت و راه را براي تنظيم مدل رياضي کنوني اتم هموار ساخت.


                                                                       Sir Chandrasekhara Venkata Raman
1930
رامان ،سر چاندر اسکارا ونکاتا.

مليت: هندي. متولد:8نوامبر1888، هند. متوفي: 21 نوامبر1970،هند.

به خاطر کارهايش در باب پخش نور وبه خاطر کشف اثري که به او نامگذاري شد.

راماندر1970 موفق به دريافت درجه فوق ليسانس از پرزيدنسي کالج در شهر مدرس شد. پس از آنکه به خدمات دولتي در شهرهاي کلکته ونگپور پرداخت ودر همان دوران بود که بيشترين بخش از تحقيقات خود را در اوقات فراغتش انجام داد. در 1917-1933 استاد فيزيک دانشگاه کلکته بود و به عنوان دبير"انجمن تحقيقات علمي هند" به تشويق دانشمندان جوان هندي همت گماشت. رامان نسبت به اين توضيح رالي ( فيزيک1904 ) که رنگ آبي دريا را ناشي از نور از ذرات معلق مي دانست قانع نبود، و وقتي که در دانشگاه کلکته استاد فيزيک بود،اين پديده را به شکلي قانع کننده توضيح داد(1928). "اثر رامان" که به افتخار او نامگذاري شد، در مطالعات مربوط به سوطوح انرژي مولکولي ارزش فراوان دارد و به "طيف سنج رامان" منجر شد که وسيله اي است نيرومند براي تحليل ساختار مولکولي.

===================================

افلاطون( Plato )

افلاطون به سال 427 ق م در خانواده اي اشرافي متولد شد،وي در 18 سالگي با سقراط آشنا شده و مدت 10 سال شاگردي وي را نمود.
پس از ارسطو ،افلاطون از بزرگترين انديشه پردازان تاريخ جهان به حساب مي آيد.(ارسطو از شاگردان افلاطون بود.)افلاطون
افلاطون پس از اعدام سقراط(هنگامی که سقراط جام زهر را سرکشيد، افلاطون ۲۹ سال داشت.افلاطون دوران درازی شاگرد سقراط بود و جريان دادگاه استاد را با حساسيت و تاثر فراوان دنبال می‌کرد.محکوميت سقراط همچون يک متفکر و کهن سال ترين شهروند آتن از سوی هيئت ۵۰۰ نفره داوران ( با وجود اختلاف نظر زيادی که در ميان آنها بروز کرد) تاثير عميقی بر استنباط فلسفی افلاطون نهاد.)، سفرهاي خويش را آغاز نمود و از نقاط مختلف جهان نظير مصر و سيسيل و فلسطين و مگارا ديدن نمود و به اين شكل با انديشه هاي بسياري آشنا گرديد،در زمان بازگشت از اين سفرها افلاطون 40 ساله بود. . افلاطون پس از مرگ غم انگيز استاد، مرکز فعاليتهای فلسفی و آموزشی خود موسوم به آکادمی را به خارج از آتن انتقال داد.
اين مدرسه را مي توان اولين دانشگاهي محسوب نمود  كه در آن دروسي نظير فلسفه،رياضيات و نجوم تدريس مي شد. افلاطون پس از محکوميت ظالمانه استادش سقراط به عدم حقانيت خشونت، باوری عميق يافت.
آموزه عدم خشونت در زندگی سياسی و اجتماعی نقش اساسی در ذهنيت و افکار افلاطون حک کرد و با همين درک در عمر طولانی حوزه‌های گوناگون تفکر و شناخت را مد نظر قرار داد.

افلاطون علاقه وافری به رياضی داشت. زيرا نتيجه عمليات رياضی هر چند بار که تکرار شود، تغيير نميکند و از اين نظر آنرا «مطمئن ترين دانش» می‌ناميد. اما بطور کلی افلاطون درباره دانستنی‌ها و دستيابی انسان به معرفت واقعی بسيار شکاک بود و معتقد بود آنچه ذهن آدمی درک می‌کند چندان مطمئن نيست.
براي مطالعه در زندگي افلاطون بهترين روش همان مطالعه ي آثار وي است.مهمترين اثر وي (جمهور) است كه با زباني ادبي به نگارش در آمده است و از اين راه مي توان به ذوق ادبي وي پي برد.در اين اثر در باب مسائل گوناگوني از فلسفه،اخلاق،سياست،هنر ،تربيت و مسائل مابعدالطبيعه سخن به ميان آمده است.
سير انديشه هاي افلاطون از روي آثار وي هويدا است.
اولين اثر افلاطون «دفاعيات سقراط» نام داشت.سير تحول نگارش آثار افلاطون را بر اساس ادوار زندگي وي مي توان به سه دوره تقسيم بندي نمود:
در ابتدا آثاري كه در دوره ي جواني وي به نگارش در امده اند،كه بيشتر رسالات تربيتي بدون نتيجه گيري مي باشند.
سپس آثاري كه در دوره ي ميانسالي به نگارش در آمده اند و داراي نتيجه مي باشند،مسائل اساسي فلسفي افلاطون نظير ايده و مثل در اين دوره مطرح مي گردند و اثر ارزشمند جمهور حاصل اين دوره مي باشد.
و سر انجام آثاري كه به دوران كهولت وي نگارش شده اند،نظير قانون و نواميس،كه حاصل اين دوره از زندگي افلاطون مي باشند.
راه افلاطون در فلسفه همان راه سقراط بود،يعني فلسفه ي وي انسان محوري بود نه فلسفه ي طبيعي.تلاش وي در جهت تبيين مسائلي نظير اخلاق،حق و عدالت بود.يكي از تلاشهاي او ايجاد جامعه اي ايده آل بود،وي معتقد بود كه براي پي ريزي چنين جامعه اي ابتدا بايد انسان را مورد روانشناختي قرار داد. در روانشناسي افلاطون رفتار هاي انسان از سه منبع ميل و هيجان و عقل سرچشمه مي گيرد.
ميل انسان شامل مواردي نظير تملك ، غرايز مي شود،كه مركز آنها در شكم است. هيجان هم مواردي مانند شجاعت قدرت طلبي و جاه طلبي را در برميگيرد. عقل نيز مسئول مواردي نظير انديشه و دانش و هوش است. منابع ذكر شده هم در افراد مختلف داراي درجات متفاوتي است. مثلا در بازاريان و كسبه و عموم مردم ميل، نقش اصلي را در زندگي بازي مي كند و در جنگجويان و لشگريان هيجان نقش اصلي را بر عهده دارد. عقل نيز پايه رفتار حكما ست.
آرمانشهر افلاطون جامعه اي است كه در ان هركس با توجه به ذاتش،يعني همان سه منبع فوق فعاليت نمايد.مثلا كسي كه شجاعت و هيجان او در درجه اي بالا قرار داشته باشد بايد شغلش در جامعه نظامي باشد.در جامعه ي ارماني افلاطون سزاوارترين افراد براي حكومت،فلاسفه هستند.تمايل وي به سوي آريستوكراسي(حكومت اشراف)بود و با دموكراسي مخالفت مي ورزيد.در نظر افلاطون شرافت انسانها با ثروت آنان قابل سنجش نبود بلكه حكمت و شايستگي هاي لازم را زمينه ي شرافت انسانها مي دانست.

نظريه ي مثل افلاطون:
افلاطون نيز همانند هراكليتوس و پارمنيدس همه دنياي اطرافمان را كه به وسيله حواس از آن مطلع مي شويم را دنيايي متحرك تغييرپذير و فناپذير مي داند لذا او معتقد است دنيايي كه ما بوسيله حواسمان درك مي كنيم موضوع علم نيست و اصلا اين دنيا كاملا واقعي نيست.
دنيايي كه ما حس مي كنيم دنيايي است محدود به زمان و مكان و در قيد تحرك و تغيير پذيري پس حقايق واقعي واصيل نمي تواند شامل اين دنياي محسوس ما باشد،و در سطح بالاتري از آن قرار دارد. محسوساتي كه ما ادراك مي كنيم ظواهر و پرتوهايي از آن حقايق اصيل هستند. افلاطون به هر يك از اين حقايق كه در عالم بالاتري قرار دارند مثال يا ايده مي گويد.مثال براي افلاطون كاملا حقيقي ومطلق ولايتغير است. اين مثالها يا مثل فراتر از ابعاد مكان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسي آنها به كار بردن عقل وخرد است.
دنيا در نظر افلاطون به دو بخش عمده ي دنياي محسوسات و ظواهر و دنياي مثال و ايده ها كه تنها با عقل قابل دستيابي مي باشد تقسيم بندي مي شود.
مثالي معروف براي شرح مثل افلاطوني همان اسب مثالي است.ما در طول زندگي اسبهاي بسياري از نژاد هاي گوناگون و در رنگهاي مختلفي ديده ايم.و مي دانيم كه اين اسبها از هر نژاد و رنگي،اسب مي باشند و نه حيوان ديگري،كه تنها تفاوت آنها در مسائل جزئي مي باشد.در عالمي بالاتر ايده يا مثالي از اسب موجود است كه اين اسبها از ان ايده ي اصيل سرچشمه گرفته اند،بيان روشنتر اين است كه اسب مثالي قالبي براي اين اسبها مي باشد.(سوالي كه در اين زمان براي من به وجود مي آيد اين است كه،آيا چنين قالبي براي آفرينش انسان نيز وجود دارد كه در عالمي بالاتر،تحت عنوان انسان مثالي مطرح باشد؟البته با توجه به قالب اين مثال معروف).پاسخ سؤال به وجود آمده را در جايي ديگر يافتم،آري،پاسخ مثبت است: مانند فلاسفه پيش از سقراط، افلاطون عقيده داشت که تمام طبيعت در حال حرکت و تغيير است. تمام چيزها از ماده ساخته شده اند و در اثر زمان دچار فرسايش مي شوند. مثلا تمام انسان ها به وجود می آيند و می ميرند، اما يک چيزی هست که همه انسان ها به طور مشترک دارند. چيزی که سبب می شود آنها را انسان بدانيم.آن چيز،الگو،قالب،يا همان صورت انسان است. اين صورتها، جاودانه و تغيير ناپذيرند و در واقع الگوهايی غير مادی هستند که تمام چيزها از روی آنها ساخته شده است. تمام انسان ها صورت انسان و تمام فيل ها صورت، يعنی قالب و ساختار فيل را دارند. افلاطون به اين نتيجه رسيد که در ورای جهان مادی، بايد حقيقتی نهان باشد. وی اين حقيقت را عالم مثال (عالم اين صورت ها ) خواند.
 بدين معني علم و شناخت حقيقی انسان، چيزی جز ياد آوری نيست: يادآوری صورتهای جاودانه و حقائق اصلی عالم.
افلاطون به اثبات نظريه ي مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضيه باقي گذاشت.
افلاطون به اثبات خداي خويش نيز نپرداخت،چرا كه معتقد بود كه تنها با ديدن آثار وي مي توان به حضورش پي برد،و در اين زمينه بر اساس نظريه ي مثل خود در اين حد اكتفا مي كند كه اگر گرايشي به سوي خيري يا زيبايي وجود دارد پس خير مطلق و زيبايي مطلقي نيز بايد وجود داشته باشد.

افلاطون و متافيزيك:
افلاطون در كتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيك يرداخته است.هستي موضوع شايسته ي بررسي وي در فلسفه است.(همانند پارمنديس)

او در موارد زير پارمنديس اختلاف نظر داشت:

1. واقعيت هستي را مي توان با عقل (و نه با حسيات) درك كرد،و اين واقعيات بايد به آنچه به عقل و نيز آنچه  به حسيات مربوط است تقسيم شود.
2. هستي،جهان ايده ها را تشكيل مي دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستي است.

افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريك از اين دو را به دو بخش تقسيم كرد:

 1.شناختي كه در حد حدسيات باقي مي ماند و جهان حسيات را شامل مي شود
 1.1.اجسام (كه از طريق حسيات شناخته مي شوند)
 1.2.تصاوير
 2.شناختي كه به دانش ختم مي شود و جهان ذهني را شامل مي شود.
 2.1.فرضيه هاي رياضي
 2.2.ايده ها

طبق نقطه نظر افلاطون نخستين بخش هستي را رياضيات تشكيل مي دهد و ايده هايي كه ما از اجسام داريم در مرحله ي بعدي واقع مي شود. افلاطون براي جهان ايده ها اصلي در نظر مي گيرد كه همانا "اصل نيكي" ست.

افلاطون دو اصل را در متافيزيك خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگي نامشخص، اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح كرده بودند،
از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالي كه دوگانگي در آنها مربوط به ماده مي باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا كه وحدت يا يگانگي وجه مشترك هر ايده است و طبق آن، هر جسم مي تواند خودش باشد و همان گونه كه هست شناخته شود. دوگانگي كه دومين اصل در متافيزيك افلاطوني ست را مي توان در تقسيم بندي جهان ذهني از جهان حسي در نظر گرفت.
اين دو كاملا از هم جدا نيستند بلكه به نوعي به هم وابسته مي باشند، دوگانگي بر جهان حسيات حكمفرماست در حالي كه وحدانيت خاص دنياي ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالي كه اصل دوگانگي مربوط به بي نظمي ست. اين دو اصل، در تضاد با هم ولي مكمل يكديگرند. ايرادي كه بر متافيزيك افلاطوني مي توان گرفت اين است كه افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر مي گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهاني جدا از ما و همان شكل هاي مشترك اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايي دور كرد.

انديشه هاي سياسي افلاطون:

افلاطون بدون ترديد معمار اصلی فلسفه سياسی است. آموزه‌های او بنا کننده انديشه منسجم سياسی است.
افلاطون در يك خانواده ي سياسي چشم به جهان گشود و در دوره ي جواني از سوي خانواده به ادامه ي اين راه و انتخاب شغل سياست تشويق مي گرديد،اما پس از مرگ سقراط به دست سياستمداران زمان از سياست كناره گيري نمود،اما نظريات وي در مورد جامعه ي آرماني افلاطوني ثبت گرديده،وي راهكارهايي را در جهت بناي چنين جامعه اي هرائه داد كه شايد عملا غير ممكن باشد.

راهكار افلاطوني براي تشكيل يك جامه ي آرماني:
در ابتدا بايد كودكان را از 10 سالگي مورد آموزش قرار داد،آموزشهايي نظير موسيقي و ورزش و تعاليم مذهبي مي باشد،در نظر وي تزريق تفكر وجود خداوندي واحد،جامعه را به سوي آن مي كشد تا جرم و فساد به تدريج كاهش يابد،اين كودكان تا 20 سالگي آموزش مي يابند و در آزموني كه از آنها به عمل مي آيد،آنان كه مردود مي شوند به دنبال زراعت و كسب و كار مي روند و سپس آموزش افراد باقيمانده تا 30 سالگي ادامه خواهد يافت،در آزمون بعدي مردود شدگان را به مشاغل سپاهي مي گمارند و عده ي باقيمانده 5 سال ديگر آموزش ميبينند وبا مسايلي نظير رياضيات و فلسفه و ايده و مُثل افلاطوني آشنا مي شوند و پس از اين 5 سال،15 سال را به تنهايي و بدون پشتوانه،همسطح يك سرباز عادي در جامعه زندگي مي كنند و فاقد زندگي شخصي خواهند بود(همسر و فرزند).كساني كه اين مراحل را با موفقيت طي نمايند شايستگي حكومت آرماني افلاطون را دارا مي باشند،در چنين جامعه اي هيچ گونه نزاعي بر سر حكومت در نخواهد گرفت و تمامي افراد در جاي خويش مشغول به فعاليت هستند.و توازن بين طبقات جامعه برقرار خواهد بود.
از اين جهت افلاطون با دموكراسي يونان مخالفت مي ورزيد،در نظر وي جامعه به پيكره ي انساني مي ماند كه حكام فيلسوف سر آن و سربازان و سپاهيان سينه ي آن و عوام مردم،كسبه و كشاورزان شكم آن مي باشند.
از جائي كه افلاطون در اواخر عمر خويش در يافته بود كه نائل شدن به چنين دولت آرماني تقريبا غير ممكن است،در كتاب قانون خويش به بررسي دولت ها ي نا كامل پرداخت كه معيار سنجش آنها را دولت آرماني خويش قرار داد،يعني هر چه دولتها به دولت آرماني وي نزديكتر باشند به سوي تكامل پيش مي روند.از اين رو دولتها را از نظر تكامل به اين دسته ها طبقه بندي نمود:
1.تيموكراسي
2.اليگارشي
3.دموكراسي
4.جبار(مستبدي يا همان طاغوت)
به نظر مي رسد اين طرز تفكر افلاطون براي ساخت چنين جامعه ي آرماني،شايد ماشين گونه از نظريه ي مثل وي سرچشمه مي گيرد.(نظريه ي مثل وي را در مباحث پيشين مورد بررسي قرار داديم.)
هم اكنون هم انديشه هاي سياسي افلاطون در ميان بسياري از سياستمدارن جهان جايگاهي ويژه دارد.
================================
منابع:
www.hupaa.com
www.falsafeh.com
www.zendagi.com
http://daneshnameh.roshd.ir
www.booda.blogfa.com
http://hosc.blogfa.com

 سعيده كريم نژاد

نگاهي اجمالي بر تنجيم و علم نجوم در ايران و ادوار آن

با نام خداوندي كه آدمي را انديشمند آفريد.
آسمان مركز و موطن ابرها ،مبدا و منشا بادها،وجايگاه آفتاب و ستارگان است.از نخستين روز پيدايش بشر شايد يكي از عجايب خاص كه انسان در پي دست يافتن به آن بود پهنه ي گسترده ي بالاي سر بود،كه با همه ي شناختي كه علم تا كنون نسبت به آن حاصل كرده است،هنوز هم اين گستره يكي از ناشناخته ترين هاي عالم است.چرا كه بشر از آغازين لحظات حضورش در عالم نسبت به هر ناشناخته اي كه اقدام به شناخت كرد،خود را دورتر و آن موضوع را مبهم تر و پيچيده ترين اصل دانست.در آغاز بسيار مختصر به پيدايش پهنه ي گسترده ي جهان مي پردازم كه شايد رهنموني باشد بر اينكه آغاز از كجا بود.
شايد شنيده باشيد كه همه چيز از يك نقطه آغاز شد،فضا،زمان،هر آنچه كه مي شناسيد در حدود 14 ميليارد سال پيش، از يك انفجار عظيم زاده شد،از آن زمان تا تكنون جهان در حال انبساط است.
زمان صفر كيهان،با مهبانگ آغاز شد،اگر جهان كنوني را به زمان گذشته برگردانيم تنها به يك عالم داغ و بسيار فشرده خواهيم رسيد كه با عالم كنوني بسيار متفاوت است.اگر بتوانيم عالم را به آن دوران برگردانيم و به عالم داغ و فشرده برسيم در آن زمان است كه قبل از يک زماني آن زمان آخرين سطح پراکندگي بين تابش و ماده است و ما ديگر قادر به ديدن اتفاقات قبل از آن نخواهيم بود.اين نقطه همان مهبانگ است، يعني وقتي كه عالم داغ و فشرده است و ماده به صورت امروزي وجود ندارد و اتمها به صورت امروزي شکل نگرفته‌اند ذرات هنوز باردار هستند عالم به شكلي است که تابش و ماده داراي برهم کنش قوي است، اين عالم را ازاينجا مهبانگ عالم داغ و فشرده اول مي گوئيم.در حدود 380000 سال بعد از مهبانگ ماده و تابش از هم جدا شدند و هر كدام تحول خودشان را دنبال كردند.ماده اي كه من و شما،اجرام و سيارات را تشكيل ميدهد،در آن زمان حالت پلاسمايي داشت و با تابش عالم در اندر كنش بود و در حدود 380000 سال بعد از مهبانگ بود كه سير تحول عالم آغاز گرديد.هدف بررسي مهبانگ نمي باشد چرا كه خود گستره ي بسيار وسيعي دارد و در اين زمينه مباحث بسيار ارزشمندي همچون نسبيت عام اينشتين و نظريه ي فريدمن و همچنين نظريه ي انبساط عالم هابل و...مطرح مي باشد.
مقصود از بيانات بالا تنها اين بود كه نگاهي اجمالي به آغاز اين عالم بياندازيم،آغاز از كجا بود و شايد ،پايان به كجاست؟
ميلياردها سال به طول انجاميد تا به عالم كنوني رسيديم،آسمان و ستارگان و كهكشانها هم همين سير تكامل را پيمودند تا به اكنون رسيدند،از آغاز بشر اين پهنه ي شگفت انگيز همواره مورد توجه نوع بشر بوده،در هر زمان به شكل خاص مقتضي زمان،مثلا شايد ابتدائي ترين نوع توجه انسان به آسمان را بتوان علاقه مند شدن او به آگاهي از آينده توسط اجرام آسمان و ستارگان دانست.در طول تاريخ اقوام مختلف به آسمان توجه داشتند و به حركت ستارگان عنايت داشتند و هر كدام به اندازه ي وسعت ذهنشان به جمع بندي هايي رسيده بودند و مي كوشيدند تا دانسته هاي خويش را نسبت به اين مقوله فزوني دهند.
با مطالعه در تاريخ از دوران باستان تا كنون در هر پادشاهي يا قوم و قبيله آثاري از نجوم و علاقه به آن و تنجيم(اخترگوئي) ديده مي شود.
تنجيم همان اختر گويي يا نجوم احكامي است كه مي گفتند ستاره ها در سرنوشت زمين اثر دارند، وما مي خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اختر شناسي است. آنچه كه در روايات شيعه واهل سنت و فقه اسلامي به شدت نهي شده همان تنجيم است، نه نجوم.
علم احكام نجوم را به تنجيم و علم النجامه نيز مي خواندند و امروزه از اصطلاح اختر گوئي براي آن استفاده مي شود،در يك تعريف كلي از احكام نجوم مي توان گفت:هر آنچه كه در عالم زير فلك قمر رخ مي دهد ارتباط مستقيمي با اجرام آسماني و حركت آنها دارد.يكي از دانشمندان بزرگ كه با احكام نجومي مخالفت مي ورزيد و مخالغت خود را صراحتا بيان نمود ابوريحان بيروني بود.
از چند منظر احكام نجوم داراي اهميت مي تواند باشد يكي اينكه اگر آن را دانش فرض كنيم ،مي توان گفت كه اين دانش بشر را به سوي مشاهدات تجربي و سپس رصدهاي دقيق و عقلاني رهنمون كرد و راه را براي پيشبرد علم نجوم باز كرد يا از منظر ديگر از آنجا كه اين علم مورد توجه سلاطين هر عصر بود،از حمايت هاي مادي و معنوي آنها برخوردار بود و از آنجا كه ارتباط تنگاتنگي با علم اختر شتاسي رياضي داشت،توانست اثر بسيار عميقي در پيشبرد اين علم داشته باشد.
حال نوبت علم نجوم است، كه آن را علم الهيئت، علم هيئت افلاك، علم هيئت عالم، علم الافلاك و علم صناعت نجوم هم مي‌گفتند و امروز ما اصطلاح اخترشناسي را هم براي آن بكار مي‌بريم.
پيشينه ي علم نجوم در ايران بسيار زياد است اما دريغ كه اين علم در دوره ي خاصي به دست فراموشي سپرده شد و اين متفكرين غرب بودند كه شايد دوباره اين امر را به ما يادآور شدند و دوباره اين تحول پويا شد.
 از قرن 3 هجري به بعد دانمشندان اسلامي هدفهاي مهمي را دنبال كردند، كه عبارت بودند از: انجام رصدهاي جديد، كشف اشتباهات نجوم يوناني اسكندراني، ارائه روش شناسي جديد ونهايتاً ارائه راه حل هاي جديد براي علم اختر شناسي.

طبقه بندي علوم نجوم و احكام نجوم:
علم نجوم و احكام نجوم(تنجيم) در كليه تمدنهاي باستان ، نظير تمدن هاي كلداني مصري، بابلي،چيني اين دو زمينه با هم تداخل داشته اند واز هم جدا نبوده اند. در جهان اسلامي تا قرن 4 هجري علم شناخت ستارگان را علم نجوم مي خواندند. اين علم شامل اختر شناسي رياضي كه خود اختر شناسي رياضي شامل تركيب افلاك ساختن تقاويم، استخراج تواريخ ،واحتمالا ساخت ابزار نجومي بوده و اختر گوئي يا علم احكام نجوم مي شد، يعني مجموعه ي اين دو را  علم نجوم مي‌خواندند.
درآن زمان اصطلاح علم الهيئت را براي شاخه هاي خاصي از علم نجوم به كار مي بردند كه به شناخت نحوه قرا رگرفتن يا تركيب افلاك آسماني، وضعيت سياره‌ها و وضعيت زمين مي پرداخت. ابن سينا در اقسام العلوم العقليه اختر شناسي رياضي را از اخترگوئي علم احكام نجوم جدا مي‌كند و اصطلاح علم الهيئت را براي اخترشناسي رياضي به كار مي برد و علم زيجات التقاويم را ازگروه علم هيئت به شمار مي آورد .
ابن سينا در تعاريفش از احكام نجوم سخني به ميان نمي آورد،زيرا آن را از بخشهاي فرعي حكمت طبيعي  مي دانسته و در اين راه فارابي نيز با او همراه و هم عقيده بود. به اين ترتيب اين دو فيلسوف بزرگ علم هيئت را از فروع علم رياضي و احكام نجوم را از احكام علم طبيعي به شمار آورده اند.اما بيشتر ستاره شناسان اين تقسيم بندي را نپذيرفته و طريق بطلميوس را كه علم احكام نجوم را شاخه اي از علم تركيب افلاك يا علم هيئت مي دانست صحه گزاردند.(بطلميوس علم هيئت را شاخه اي ازاقسام چهارگانه ي  علم رياضي مي دانست و آنگاه علم نجوم را شاخه اي از علم هيئت.آنها علم هيئت را علمي مستقل دانسته كه هيچ وابستگي به هيچ علمي ندارد اما احكام نجوم را وابسته به علم هيئت مي دانستند.)
اغلب منجمين اين تعريف را پذيرفته و نجوم را زير شاخه ي رياضي دانستند اما به هر صورت ابن سينا با توفيقات بسياري روبه رو گرديد.
اما بايد دانست كه نجوم بدون رياضيات بدون معنا و مفهوم خواهد بود.زيرا تنها به كمك علم رياضي است كه مي توان قوانين حاكم بر اين علم را به دست آورد.
در هر عصر برخورد متفاوتي با دانشمندان اين علم مي شد،مثلا در قرون وسطي زماني كه  نظريه ي بطلميوس ارائه شد در پي اين نظريه هنگامي كه به اين نظريه شك وارد شد فجايع بسياري از نظر اجتماعي پديد آمد(نظريه ي بطلميوس هنگامي فرو ريخت كه ثابت گرديد كه زمين داراي حركت است.) يا در مورد گاليله كه به اعدام محكوم شد و به او گفته شد كه تنها زماني بخشيده خواهد شد كه حرفش را پس بگيرد،يا برونو كه سوزانده شد.
همانطور كه ميدانيم نجوم جايگاه به خصوصي در علم دارد و اگر به تاريخ علم بنگريم ميبينيم كه اين مقوله را مي توان به دو دوره ي قبل از اسلام و دوره ي تمدن اسلامي دسته بندي نماييم. بيشتر مقصود اين است كه علم نجوم و جايگاه آن را در ميان دانشمندان اسلامي و ايراني در ادوار مختلف در ايران را بررسي نماييم.
ايرانيان در دوره ي تمدن اسلامي و پيشرفت علم در اين دوره نقش به سزا ايفا نمودند،كه اين مسئله بخشي از هويت تاريخي ما است.هيچ ملتي به اندازه ي ايران در شكل گيري و توسعه ي تمدن اسلامي نقش ايفا ننمودند.اين ايرانيان بودند كه نظريه ي پيشكپرنيكي(در ادامه به اين مبحث اشاره خواهد شد.) را در شاخه ي علم نجوم ارائه نمودند.

((جرج سارتن)) را همه به نوعي پدر تاريخ علم مي‌دانند كسي كه روش شناسي بررسي تاريخ علم را باب كرد ،اين شخص درباره تاريخ علم، در جايي در مقاله‌اي كه درباره نقاط عطف علم مي‌نويسد زماني كه به تمدن اسلامي‌مي‌رسد ضمن اينكه اشاره مي‌كند فتح ايران براي تمدني كه تازه داشت شكل مي‌گرفت(تمدن تازه شكل گرفته اسلامي ‌كه بعد از فتوحات شكل مي‌گيرد) يكي از ارزشمندترين فتوحات بود اشاره مي‌كند كه از اين تمدن، يعني تمدن ايراني تاكنون سخني نگفته ام زيرا كه انصاف را نمي‌توان با كلامي ‌مختصر و موجز حق خدمتي را كه تمدن ايراني به جهان كرده است ادا كرد و ذكر تاريخهاي صحيح اگر ناممكن نباشد بسيار دشوار است.

ابو ريحان بيروني و خواجه نصيرالدين طوسي و ابوالفا بوزجاني وابو جعفر محمد بن موسي خوارزمي و بنو منجم و... كه همگي ايراني بوده و  نقش اساسي در شكل گيري تمدن اسلامي داشتند.بنو موسي بن شاكر خراساني هم كه سه پسر بودند كه نقش مهمي در علم نجوم و رياضيات ايفا نمودند اما از آنجا كه در زمان آنان مركز علم بغداد بود خراسان را ترك نموده و در بغداد سكني گزيدند.
به طور مثال ابو ريحان بيروني و بازاري با مشاهده ي همزمان يك ماه گرفتگي اختلاف طول آن را به دست مي آورند،درست در زماني كه هيچ ابزاري موجود نبود.در اين زمان و دوره مسلما اين كار با ابزار موجود بسيار راحتتر انجام مي شود.

منابع نجومي
يكي از منابعي كه مي تون به آنها اشاره كرد كتيبه ها مي باشد.در واقع لوحه‌هاي گلي، كتبيه‌هايي كه از دوران مادي به خصوص از دوران هخامنشي باقي مانده است،حتي تعدادي از منجمان دوران باستان،مثلاً شخصي مثل نوا ريمانو كه در دوره داريوش بزرگ زندگي مي‌كرد،شخصي بود كه دوره گرفتهاي خسوف‌ها و كسوف‌ها را به طور جدي بررسي مي‌كرده و سيستم تقويم را تصحيح مي‌كرد يا كيدينو كه در اواخر دوره هخامنشي مي زيست، كه اين شخص در واقع در دوره هخامنشي طول سال را با يك دقت فوق العاده عالي محاسبه مي‌كند و از طرفي، تغيير تقدم اعتدالين را بررسي مي‌كند، تغيير محل اعتدالين را بررسي مي‌كند.در دوره ي هخامنشي و پايان آن و در زمان حمله ي اسكندر به ايران ثبت‌هاي فوق العاده دقيقي  وجود دارد كه درباره پديده‌هاي نجومي ‌صورت گرفته است كه در پرستش گاه بابل صورت مي‌گرفته، ثبت‌هاي دقيقي از مقارنه‌ها و بقيه داستانهاي نجومي‌كه آن زمان برايشان مهم بوده. 
در عهد ساساني ذيجي(زيج) موجود بود به نام ذيج شهريار(ذيج مجموعه اي از محاسبات نجومي و فلكي مي باشد و در دوره ي تاريخ تمدن اسلامي كتابهايي كه در رابطه با نجوم نوشته شده بخش اعظمشان را جداول نجومي تشكيل ميدهند.لذا اصل كتابهاي نجومي را ذيج گويند.(اصل تئوري هايي كه در رابطه با نجوم است.)) از ذيج شهريار در واقع چيزي جز آنچه دانشمندان اسلامي به آن استناد كردند باقي نمانده است،كه مشهورترين اين دانشمندان ابوريحان بيروني است كه در ذيج خود يعني قانون مسعودي به ذيج شهريار كه گوئي در عهد خسرو انوشيروان شكل گرفته، استناد كرده است.يكي ازپايه هاي اصلي ذيج ها ي دوره ي اسلامي را ذيج شهريار تشكيل داد.بعد از اسلام ذيج هاي متعددي توسط دانشمندان هر عصر به نگارش در آمد،در قرن دوم هجري محمد الفزاري از ذيج هندي به نام سينت‌هانتا استفاده زيادي كرده  است اولين ذيجي كه نوشته سنت هند كبير است.وي در اين راه از ذيج هاي هندي و فلكيات بطلميوسي بهره ي بسيار برد.
در اين زمينه ها محمد بن ابوجعفر محمدبن موسي خوارزمي پايه گذار علم جبركه در زمينه ي نجوم هم فعال بود و ذيجي را با استفاده از ذيج ها ي هندي و يوناني  و ايراني تشكيل داد. و ابوعبدالله مرزي نيز فعاليتهاي بسياري در جهت پيشبرد نجوم انجام دادند.بايد توجه داشت كه در اين مقوله ذيج هاي هندي و فلكيات بطلميوسي بي تاثير نبودند.
عبدالرحمن صوفي رازي نيز جدول‌هاي يوناني‌ها را تصحيح مي كند، مثلا به منطقه اي  از ستاره‌هاي نجومي اشاره مي‌كند مثل صورت فلكي ققنوس كه اصلاً در هيچ كدام از نوشته‌هاي قبلي موجود نبوده و يا مثلا اجرام غير ستاره به نام سحابي را عنوان مي‌كند.
گروهي از دانشمندان غربي معتقدند كه مولد علم غربي‌ها بودند ،يونان قديم و رم بعداً رنسانس تمدن فعلي، در حالي كه اين طور نيست،درست است كه در حوزه‌هاي مختلفي علمي مسلمانانها و ايراني‌ها علوم يوناني وعلوم اسكندري و علوم هندي علوم چيني را گرفتند اما آنها اين علوم را به صورت بكر استفاده نكردند بلكه روي آنها كار كرده و بعد خودشان بسيار بر آن افزودند و اين خود يك روش علمي است، علم متعلق به سرزمين خاصي نيست، علم جهاني است علم در جايي محدود نيست اصلاً سيال ترين پديده بشري علم است يعني نمي شود در يك جايي بوجود بياد و در آن سرزمين در داخل مرزهاي جغرافيايي محدود بماند.
ابن هيثم بصري از برجسته ترين فيزيكدان در فيزيك نور ،كسي است كه واضع اتاق تاريك قوانين انعكاس نور را كشف نمود،فيزيك رؤيت را كشف نمود، او در مورد  نجوم نقدي بر نظريه بطلميوس تحت عنوان الشكوك الا بطلميوس دارد كه در آن اشكالات نظريه بطلميوسي را مي‌گويد، مي‌نويسد،  خواجه نصرالدين طوسي مدت 18 سال در مراغه بر روي ذيج ايلخاني كار مي‌كند، و در آن اشكالات متعدد بر نظريه بطلميوس را وارد مي كند و نظريه خواجه نصير يكي از اركان مهم نجوم جديد است كه او با نظرياتش نظريه بطلميوس را سست مي‌كند و ابوريحان بيروني نيز در ذيج خويش معروف به قانون مسعودي اشكالات اساسي به نظريه فلكي بطلميوس مي‌گيرد و المجستي(ذيج بطلميوسي) را نقد مي‌كند . و بتروجي اشپيلي آندوروس نيز نقدي بر نظريه زمين مركزي بطلميوس مي‌كند، ابن شاطر كه يكي ديگر از منجمين برجسته است او نيزهمين نقد را ادامه مي‌دهد، شخصي به نام اوذري دمشقي نيز يك نقد اساسي بر نظريه بطلميوس مي‌كند ،جفت طوسي كره‌هاي تو در تو كه خود خواجه نصير درست مي‌كند و عملاً پايه‌هاي خورشيد مركزي را با اين طراحي خودش كه زمين را متحرك مي‌كند،سست مي كند ،در تاريخ علم نجوم جفت طوسي كه از ادعاهاي خواجه نصير طوسي بود جايگاه خاصي براي خود دارد. يكي از كساني كه به صراحت در قرن چهارم هجري راجع به گردش زمين به دور خورشيد جاذماً اظهار نظر مي‌كند و مي‌گويد اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد اين ابوسعيد سجزي است ابوسعيد سجزي اهل سيستان بوده ،او اثبات مي‌كند كه اين زمين است كه به دور خورشيد مي‌گردد يعني قرنها قبل از كپرنيك و كپلر او چنين نظريه‌اي را ارائه مي‌دهد . كه به اين نظريات، نظريات پيش كپرنيكي مي گويند.( منابع موجود ايراني نشان مي دهد كه اگر چه ايرانيان نتوانسته بودند كه ثابت كنند كه اين زمين است كه حول خورشيد در حركت است اما به هر حال اين دانشمندان ايراني بودند كه معتقد بودند كه خورشيد ثابت بوده و زمين حول آن در حركت است،اما به هر صورت راهي براي اثبات آن در دست نداشتند. يكی از شواهد مكتوب، كتاب «اعلاق‌النفيسه» نوشته ابن‌رسته اصفهانی (قرن سوم هجری/ نهم ميلادی) است كه تنها يك جلد از هفت جلد آن باقی مانده است.)
خواجه نصير الدين طوسي عنوان خورشيد مركزي را مطرح كرده بود، نظريه جفت طوسي در واقع نظريه اي است بين نظريه رايج بطلميوسي مي‌گويد كه زمين مركز عالم است و زمين ثابت است و در مركز ايستاده و اجرام در افلاك مختلف به دورش مي‌چرخند و نظريه خورشيد مركزي كپرنيكي كه به انقلاب كپرنيكي مطرح است خورشيد را در مركز قرار مي‌دهد نظريه جفت طوسي بين اين دو قرار مي‌دهد يعني حركتي را به هر دو جرم نسبت مي‌دهد. يعني يك پله جلوتر از بطلميوس و يك پله قبل از خورشيد مركزي و كپرنيك از اين استفاده كرد و جزء منابع مورد استفاده كپرنيك گفته مي‌شود و از آن ياد مي‌شود.
در پايان خاطر نشان مي كنم كه نبايد اين تاريخ و اين دستاوردها در طول تاريخ چندين هزار ساله به دست فراموشي سپرده شود.چرا كه تاريخ ايران آكنده از نام آوريهاي فراوان بوده كه شايد اكنون از آنها و نام بزرگ دانشمندان اين سرزمين چيزي جز يك نام در اذهان باقي نمانده باشد.
==============================================
منابع:
(برنامه آسمان شب)http://tv4.irib.ir
http://rcirib.ir 
اقتباسي اجمالي بر كتاب تاريخ جامع اديان،نوشته جان باير ناس،ترجمه علي اصغر حكمت.

نويسنده:سعيده كريم نژاد

...

...

در فوائد فلسفه

مقدمه
در فوائد فلسفه
 در فلسفه لذتي وجود دارد ؛ حتي در سراب بيابان‌هاي علم مابعدالطبيعه جذب و كششي هست. هر طالب علمي اين معني را تا هنگامي كه ضروريات قاطع حيات مادي او را از مقام بلد انديشه به سرزمين پست مبارزه اقتصادي فرو نياورده است ، درك مي‌كند. اغلب ما در بهار عمر خويش روزهاي طلايي را گذرانده‌ايم كه در آن معني قول افلاطون را كه « فلسفه لذتي گرامي است » درك كرده‌ايم ، در آن روزها عشق به حقيقتي ساده آميخته با اشتباه براي ما خيلي برتر از لذايذ جسماني و آلودگي‌هاي مادي بود. ما همواره در خود نداي مبهمي مي‌شنويم كه ما را به سوي اين نخستين عشق به حكمت مي‌خواند. ما مثل براونينگ چنين مي‌انديشيم كه : « طعام و شراب من براي تحصيل معني زندگي است. » قسمت اعظم زندگي ما بي‌معني است و در ترديد و بيهودگي هدر مي‌رود ؛ ما با بي‌نظمي‌هايي كه در درون و بيرون ماست مي‌جنگيم و مع ذلك حس مي‌كنيم كه اگر بتوانيم روح خود را بشكافيم يك امر مهم و پرمعني در آن پيدا مي‌كنيم. ما در جستجوي فهم اشيا هستيم ؛ « معني زندگي براي ما اين است كه خود و آنچه را كه به آن برمي‌خوريم به روشني و شعله آتش مبدل سازيم. »
 ما مي‌خواهيم ارزش و دورنماي اشيايي را كه از نظر ما مي‌گذرند دريابيم ، و بدين وسيله خود را از طوفان حوادث روزانه بركنار داريم. ما مي‌خواهيم پيش از آن كه دير شود اشياي كوچك را از بزرگ تشخيص دهيم و آنها را چنان كه درواقع و نفس الامر هستند ببينيم. ما مي‌خواهيم در برابر حوادث و ناملايمات خندان باشيم و هنگام مرگ را تبسمي بر لب داشته باشيم. ما مي‌خواهيم كامل باشيم و نيروها و قواي خود را بررسي كنيم و آنها را نظم و ترتيب دهيم و اميال خويش را هماهنگ سازيم ، زيرا نيروي منظم و مرتب آخرين سخن اخلاق و فن سياست و شايد آخرين كلمه منطق و مابعدالطبيعه نيز هست. تورو مي‌گويد : « براي فيلسوف شدن داشتن افكار باريك و حتي تأسيس مكتب خاص كافي نيست ، تنها كافي است كه حكمت را دوست بداريم و برطبق احكام آن زندگي ساده و مستقل و شرافتمندانه و اطمينان‌بخش داشته باشيم. » اگر ما فقط حكمت را پيدا كنيم مي‌توانيم مطمئن باشيم كه بقيه به دنبال آن خواهد آمد.
 حقيقت ما را توانگر نمي‌سازد ولي آزاد بار مي‌آورد. آيا در حقيقت فلسفه بي‌حاضل است ؟ به نظر مي‌رسد كه علم دائماً در پيشرفت است و حال آن كه فلسفه قلمرو خود را از دست مي‌دهد. ولي اين امر فقط بدان جهت است كه فلسفه وظيفه‌اي سنگين و پرحادثه دارد و آن عبارت است از حل مسائلي كه هنوز ابواب آن بر روي روش‌هاي علوم باز نشده است : مانند مسائل خير و شر ، زيبايي و زشتي ، جبر و اختيار ، و حيات و موت ؛ به محض اين كه ميداني از بحث و بررسي معلوماتي دقيق با قواعد صحيح در دسترس مي‌گذارد علم به وجود مي‌آيد. هر علمي مانند فلسفه آغاز مي‌شود و مانند فن پايان مي‌پذيرد ؛ با فرضيه‌ها بيرون مي‌آيد و با عمل جريان پيدا مي‌كند. فلسفه تعبير فرضي مجهول است. ( چنان كه در مابعدالطبيعه ديده مي‌شود ) و يا تعبير فرضي اموري است كه به درستي و چنان كه بايد هنوز معلوم نشده است ( همچنان كه در علم الاخلاق و فلسفه سياسي مشاهده مي‌گردد ) ؛ فلسفه نخستين شكافي است كه در حصار حقيقت رخ مي‌دهد. علم سرزمين تسخير شده‌اي است كه در ماوراي آن مناطق آرامي وجود دارد و در آن معرفت و هنر جهان ناقص و شگفت‌انگيز ما را مي‌سازند. فلسفه ساكن و متحير به نظر مي‌رسد ؛ ولي اين امر از آن جهت است كه وي ثمرات پيروزي خود را به دختران خود ، يعني علوم ، واگذار كرده است ؛ وي راه خود را به سوي مجهولات و سرزمين‌هاي كشف نشده ادامه مي‌دهد و در اين كار اشتهاي ملكوتي سيري‌ناپذير دارد.
 اگر بخواهيم از روي اصطلاحات سخن بگوييم بايد بگوييم كه علم وصف تحليل است و فلسفه تعبير تركيبي ؛ علم مي‌خواهد كل را به اجزاي خود تقسيم كند و بدن را به اعضايش تجزيه نمايد و تاريكي جهل را به روشني مبدل سازد. علم درباره ارزش و امكانات مطلوب اشيا بحث نمي‌كند و از شرح مجموعه اشيا و غايات آن سخن نمي‌راند. فقط خود را به نشان دادن حقيقت اشيا و اعمال فعلي آنها خرسند مي‌سازد. وي نگاه‌هاي خود را به نحو قطعي به طبيعت و نتايج واقعي اشيا محدود مي‌دارد. عالم مانند طبيعت در شعر تورگنيف بي‌طرف است : او به پاي يك « كك » و كوشش‌هاي خلاقه يك نابغه به يك اندازه علاقمند است. ولي وصف يك امر براي فيلسوف كافي نيست ، او مي‌خواهد ارتباط آن را با تجربه به طور كلي ثابت كند و از اي راه معني و ارزش آن را درك نمايد و اشيا را در تركيب قابل دركي جمع كند ؛ او مي‌خواهد بهتر از پيش قطعات ماشين عظيم جهان را كه با تجزيه و تحليل عالم از هم تفكيك شده سوار كند. علم راه هلاك و نجات را به ما مي‌آموزد : به تدريج نسبت متوفيات را كمتر مي‌كند ، ولي در جنگ مردم را به طور جمعي مي‌كشد ؛ فقط حكمت ( يا اميال و شهوات تنظيم شده در پرتو تجربه ) است كه مي‌تواند بگويد چه وقت بايد كشت و چه وقت بايد نجات داد. علم عبارت است از مشاهده نتايج و تحصيل وسايل ؛ فلسفه عبارت است از انتقاد و تنظيم غايات ؛ و چون امروز كثرت وسايل و اسباب و آلات با تعبير و تركيب ايده‌آل‌ها و غايات متناسب نيست ، زندگي ما به فعاليت پر سر و صدا و جنون‌آميز تبديل شده است و هيچ معني ندارد. ارزش يك امر بسته به ميل ماست ؛ و كمال آن در ربط آن به يك نقشه يا يك كل است. علم بدون فلسفه مجموعه اموري است كه دورنما و ارزش ندارد و نمي‌تواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نوميدي نجات بخشد. علم دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندي است.
 امرسن مي‌پرسد : « آيا از راز عالم حقيقي خبردار هستي ؟ در هر انساني چيزي هست كه مي‌توان آن را ياد گرفت ؛ و من در اين قسمت شاگرد او هستم. » ما اين اندرز را در متفكران بزرگ تاريخ به كار مي‌بنديم و حس غرور خود را جريحه‌دار نمي‌كنيم. و ما مي‌توانيم با يك گفته ديگر امرسن خود را اميدوار سازيم كه هنگامي كه نابغه‌اي با ما سخن مي‌گويد ، خاطره مبهمي از ايام جواني خود را دوباره احساس مي‌كنيم كه در آن وقت جرأت و توانايي تجسم و بيان آن را نداشتيم. در حقيقت مردان بزرگ هنگامي با ما سخن مي‌گويند كه ما گوش و روان خود را براي دريافت سخنان آنان آماده داريم و ريشه گلي را كه در روح آنها شكفته است در دل خود داشته باشيم. تجربياتي را كه آنها كرده‌اند ما نيز كرده‌ايم ولي ما نتوانسته‌ايم معاني دقيق و سري آن را دريابيم. ما مستعد دريافت آهنگ‌هاي گيراي حقيقت كه در دور و بر ما طنين‌انداز است نبوده‌ايم. نابغه اين آهنگ‌ها و موسيقي افلاك را مي‌شنود. نابغه آنچه را فيثاغورس درباره فلسفه مي‌گفت درك مي‌كند : « فلسفه مرحله عالي موسيقي است. »
 سقراط پير به « گريتو » چنين مي‌گفت : « خردمند باش و نگاه مكن كه آيا فلسفه بد يا خوب بوده‌اند ، بلكه به خود فلسفه متوجه باش ، سعي كن تا آن را به تعمق و صداقت بررسي كني ، اگر آن بد است سعي كن تا مردم را از آن برگرداني ؛ ولي اگر چنان است كه من مي‌پندارم ، آن را دنبال كن و به كار ببند و باشهامت و دلير باشد. »...

فرستاده شده توسط: محبوبه بابايي

ادامه نوشته

علم و جادوگري

كلام را با طرح چند سؤال آغاز مي كنم.آيا  علم سرچشمه ي خود را از جادوگري گرفته است؟آيا جادوگري علم است؟آيا جادوگري حقيقت دارد يا از يك ذهن خرافه پرست سرچشمه مي گيرد؟آيا دانشمندان جادوگرند يا به طور كلي چه تفاوتي ميان اين دو دسته وجود دارد؟
پاسخ به تمامي سؤالات فوق نياز به درك مفاهيم علم و جادو، دانشمند و جادوگر دارد.در ابتدا تصميم دارم به بيان تعريف جادوگري بپردازم و اينكه آيا جادوگري ، علم است ؟ سپس پيشينه ي تاريخي آن وجايگاه آن در اديان و ملل گوناگون و چگونگي ارتباط آن با علم. همچنين معتقدات عوام در اين باره.
جادو: از زمانيكه بشر به قدرت خود پي برد و توانست به آنها اشراف پيدا كند و خود رانيازمند به امداد هاي غيبيي يا نيازمند به دانش نسبت به آينده يافت،جادو كشف شد.جادو چيزي جز بهره ي انسان از نيرو هاي دروني نيست و تنها كافي است روي موضوع خاصي تمركز نموده تا مشاهده كنيد كه آن كار به خوبي انجام مي شود.
جادو چيزي است كه در اذهان نمي گنجد و خارج از قوه ي درك عموم مردم است. مثل پيشگويي و يا بلند كردن اجسام از روي زمين با نيروهاي ماورايي، طبق تعريف ارائه شده حال شايد بتوان به مردم زمان كپرنيك و همچنين گاليله حق داد كه بيان چرخش زمين به دور خورشيد و گرد بودن زمين را يك جادو و و كفر و آنان را جادوگر پندارند، چرا كه اين مفاهيم در ذهن مردم آن عصر نمي گنجيد.
يا حتي نوسترداموس پيشگوي شهير نيز از آنجا كه به علم اختر شناسي و مسائل نجومي اشراف داشت سالها پيش از گاليله و كپرنيك ،چرخش زمين به دور خورشيد و مسئله ي گرد بودن زمين را پيشگويي كرده بود،اما با اين كار تنها جان خود و خانواده اش را به خطر انداخته بود.
در بسياري زبانها جادوگري را به متافيزيك نسبت مي دهند و اين دو را يكي مي دانند و يا اينكه اينگونه اعمال را داراي خاصيت متا فيزيكي مي دانند.

پاسخ به اين سؤال كه آيا جادوگري،علم است؟داراي پاسخي مثبت است زيرا به هر شكل و به هر اندازه ذاتي نياز به تمرين و اكتساب تجارب دارد و عموما جادوگر مي خواهد كه بخشي از قدرت طبيعت را به نمايش گذارد.
درجاي ديگر بياني درباره ي جادوگري وجود دارد و آن ،اين است كه جادوگري حربه اي براي آزار رساندن به بشر تعريف شده است. جادوگرى در علم انسان شناسى به معنى وجود نيرويى تبهكار در سرشت بعضى افراد مى باشد كه بدان وسيله مى توانند بنحوى اسرارآميز به ديگران صدمه و آزار رسانند.
 
به طور كلي در اذهان هيچ تصوير زيبايي از جادوگري وجود ندارد و ترس از اين افراد در بشر ريشه دوانيده،البته شايد اين ترس در برخي موارد به جا باشد. اين ترس به حدي بود كه در قرون وسطي جادوگران را به جرم انحطاط وكفردر آتش مي سوزانيدند.
 البته اگر تعريف دوم از جادوگري يعني جنبه ي آزار رسانيدن آن را در نظر بگيريم اين ترس بديهي است،ولي در مورد تعريف دوم ترس معنايي ندارد زيرا پيشگويي،هيپنوتيزم و يا بلند كردن اجسام سنگين توسط نيروي دروني نبايد ترسناك باشد!
اگر به كتب و منابع وسيع قرن هفدهم در باره سحر و جادو مراجعه كنيم، آنها را پر از گزارشهاى مشاهدات دقيق و گواهيهاى همراه با سوگند و حتى تجربيات خواهيم يافت.
گلانويل فيلسوف مشهور سالهاى نخست انجمن پادشاهى انگليس، جادوگرى را عاليترين نمونه استدلال تجربى تلقى مى‏كرد.
جادوگري علم است، زيرا در مباحث بعد خواهيم ديد كه در تمامي ادوار، بشر حتي براي يك سردرد كوچك نيز به جادوگران پزشك مراجعه مي كرد..و جالبتر از آن،اين است كه كاملا صحت مي يافتند و به اين قضيه اعتقاد داشتند كه جادوگران نيرويي خارق العاده دارند،هنوز هم پس از گذشت قرن ها و با پيشرفت چشمگير علم و آگاهي بشر در پزشكي و در همه علوم،هنوز هم توسل به جادواز ميان نرفته است.
معمولا سحر و جادو خاصيتي هميشگي دارد،اما خود جادوگران براي از بين بردن اين جادو از باطل سحر استفاده مي كنند، كه باز هم خاص خود آنهاست و از عهده ي انسان عادي انجام آن خارج است.
جادوگران با دست كاري در طبيعت از طريق نيروهاي خود دست به اعمال قدرت مي زدند، مثلا در زماني كه آب موجود نبود طبيعت را متوجه آن مي كردند كه به باران نياز دارند و آنرا جادوي تقليدي مي ناميدند.يا زماني كه با كسي دشمن بودند تصوير شخص مورد نظر را مخدوش مي كردند يا آن شخص مورد نظر را تصور مي كردند و در ذهن او را زخمي مي كردند.يا در ان دوران با تكرار جملاتي از قبيل طوطى پرواز كرده است ، فاخته پرواز كرده است، بلدرچين پرواز كرده است ، بيمارى پرواز كرده است ، بيماري را از بين ميبردند.
جادوگري دو نوع نيك وشر داشت كه نوع  نيك آن را رؤسا و روحانيون عمل مي كردند و نوع شر آن را جادوگران بي رحم انجام مي دادند.
جايگاه جادوگري در ملل مختلف از جمله مصر و ايران و اروپا و آفريقا (شايد به عنوان يك علم) را از نظر مي گذرانيم.
مصر: ويل دورانت می گويد: از همان آغاز تاريخ تمدن مصر، علوم رياضی در آن سرزمين حالت پيشرفته ای داشته و وضع عجيب اهرام شاهد اين مدعاست و بزرگترين افتخار مصر قديم علم پزشکی آن است که مريض را با سحر و جادو و تعويذ و طلسم درمان می کردند. مثلاً زکام را اين چنين مداوا می کردند: «ای سرمای پسر سرما بيرون شو! ای که استخوانها را خرد می کنی و هفت سوراخ سر را بيمار می سازی... خارج شو و بر روی زمين بيفت ای درد! ای درد! ای درد!». بعدها علم پزشكي در مصر پيشرفت نمود و آنها توانستند بيماريها را از راه علمي تر آن مداوا كنند.

 ايران: علم نجوم و جادوگري امري عمومي بود، و هيچ گونه اقدام مهمي بدون رجوع به وضع صور فلكي به عمل نمي‌آمد؛ و هر واقعة زميني به اعتقاد مردم نتيجة جنگ ستارگان سعد و نحس در آسمان بود ـ همان گونه كه فرشتگان و شياطين در روح انسان با يكديگر مي‌جنگيدند ـ و اين در حقيقت همان نبرد اهورمزدا و اهريمن بود. فقط يك زندگي منزه و پاكيزه مي‌توانست روح را از شر اهريمن برهاند؛ در جنگ با شيطان، بهره گرفتن از ياري مغان و پيشگويي، وردخواني، جادوگري، و دعاهاي آنان امري بس ضروري بود. روحي كه اينگونه ياري مي‌شد به پاكي و قدسيت مي‌رسيد، از دادگاه سهمگين روز رستاخيز مي‌گذشت، و در بهشت، شادماني جاودان مي‌يافت.


آفريقا: آداب و رسومى نظير خدا باورى و باطل كردن طلسم و روح گيرى و تقديس نياكان و جادوگرى و باطل كردن سحرو...در گذشته و همچنين هم اكنون در آفريقا رواج داشته و دارد.

                                                                                African paintingنمونه نقاشی های جادوگران در آفریقا اعتقاد به جادوگري تا جائي ميرسد كه طبيب جادوگر بسيار مقام شامخي دارد و آتها به اين اعتقاد داشتند كه يك جادوگر مي تواند مردم را شفا دهد و يا به هلاكت برساند،آنها طبيب جادوگر را با جادوگران بي رحم يكي نمي دانستند و از جادوگران بي رحم مي ترسيدند و اين فعاليت را (جادوگري) كاملا موروثي مي دانستند و اين جادوگران اگر تشخيص داده مي شدند، بايد به كام مرگ مي رفتند.
در بسيارى از مذاهب آفريقائى سحر و جادو از مهمترين دلايل براى بيماريهاى غير منتظره مرگ و حوادث ناگوار قلمداد مى كردند. آنها مجسمه ها و طلسم مي ساختند و براي آنها نذورات مي دادند. و فكر مي كردند كه اين مجسمه ها حاجات را اجابت مي كنند و طالع سعد و نحس را مي سازند.
اروپا: در اروپا نيز جادوگري رواج داشت. حتي فرقه هاي شيطان پرستي كه از انواع جادوگري محسوب مي شدند و مي شوند. (چون اين فرقه ها هم اكنون هم به حيات خود ادامه مي دهند.)
فلك شناسي هم توسط دانشمندان غرب ارائه شد و جادوگري را در اروپا تقويت نمود.در اينجا هرگاه مبحث ستاره شناسي مطرح مي شود جادوي آينده نگري را در پي دارد. در دوران اخير دارو هايی شامل حشيش ، انهالينيوم و ال اس دی که کمتر شناخته شده است اما به همين ميزان جادوگر ها و فالگير های اروپای سده های ميانه آن ها را تهيه و استفاده می کردند، آنها از اين داروها براي بردن انسان به عالم خلسه استفاده مي كردند.
.........
حال به بررسي ديدگاه ديني راجع به علم جادوگري مي پردازم، به طور كلي دين برخي علوم را از جمله سحر و جادو را حرام مي داند.و معتقد است علم زماني مطلوب است كه در راه تكامل انسان نقش منفي نداشته باشد و مصداق چنين علمي تنها از طريق دين شناخته مي‌شود و هرگز چنين نيست كه علم هميشه در مسير تكامل انسان باشد و با آن منافات نداشته باشد.
برخورد مذاهب گوناگون با جادو چگونه بود؟
 عموما در كشورهاي اروپايي سران كليسا ، جادوگران را به مرگ محكوم كرده و آنها را زنده زنده در آتش مي انداختند.در فرانسه و ايتاليا و آلمان هزاران نفر به جرم جادوگري از طرف كليسا به مرگ محكوم شدند.
كليساي كاتوليك، پيروان كوپرنيك و حزب كمونيست، پيروان مندل را به بهانه اينكه عقايد آنها علم كاذب است، طرد كردند و آزار دادند.
در مورد اسلام نيز با جادوگري مخالفت شده است، قرآن صحت جادو را تائيد مي كند اما آن را حرام مي شمارد.
در روايتي از حضرت علي عليه‌السلام آمده كه هنگامي كه ايشان براي جنگ با خوارج عازم بودند مردي به ايشان گفت از راه علم نجوم به دست آورده‌ام كه امروز پيروز نمي‌شود. حضرت در جواب او فرمودند: ... كسي كه گفتار تو را تصديق كند قرآن را تكذيب كرده است و
سپس درباره‌ي علم نجوم فرمودند:اي مردم از فراگرفتن علم ستاره‌شناسي بپرهيزيد جز آن مقدار از علم نجوم كه در دريانوردي و صحرانوردي به آن نياز داريد، چه اينكه ستاره‌شناسي شما را به غيب‌گويي و غيب‌گويي به جادوگري مي‌كشاند و ستاره‌شناسي چون غيب‌گو و غيب‌گو چون جادوگر و جادوگر چون كافر و كافر در آتش جهنم است، با نام خداوند حركت كنيد.
اين روايت نشان مي دهد كه براي علمي چون ستاره شناسي نيز حد و مرز وجود دارد و نبايد از اين حد تجاوز شود زيرا انسان را گمراه ودر  ياري طلبيدن از خداوند در رسيدن به هدف‌هاي مطلوب و محفوظ ماندن از ناگواري‌ها احساس بي‌نيازي مي‌كند!... 

سرچشمه هاي علم:
بررسي سرچشمه ي اساسي علم نشان ميدهد كه جادوگري ابتدايي ترين نشانه هاي گريش به علم در انسان بوده است.فريزر جادو را «خواهر نامشروع علم» مى دانست و از آنجا كه تكامل گرا بود تكامل گرا بود و جادو، دين و علم را بر روى يك خط تكاملى تصور مى كرد و جادو را ابتدايى ترين آن ها مى دانست.
كيميا گري در گذشته جادوگري بود و كيميا گران را جادوگر ميدانستند در حالي كه اين علم امروزه در شكل پيشرفته ي خود همان علم شيمي مي باشد. اما اين علم در زمان خود شاخه اي وسيع از جادو بود،نگاه به گذشته نشان مي دهد كه كيمياگران براي انجام فعاليتهاي خود از اوراد استفاده مي كردند.
يكي از شباهتهاي ميان دانشمندان و جادوگران در اين است كه هيچكدام حاضر نيستند مسائل را آنگونه كه عموم مردم مي پذيرند، بپذيرند. جادوگران قديمي و دانشمندان كنوني هر دو به اين مسئله معتقدند كه انسان مي تواند در بسياري از پديده هاي جهان نقش داشته باشد و مسير آنها را تغيير دهد،همچنين مي تواند با شنا خت قوانين حاكم بر پديده ها تا جايي كه مي تواند آن پديده ها را تحت اختيار و سلطه ي خود بگيرد.
هم دانشمندان و هم جادوگران معتقدند كه در اين جهان اين تنها انسان است كه مي تواند بر همه چيز احاطه پيدا كند، و به همين دليل است كه جادوگران تمام تلاش خود را در اين جهت به كار بستند.
شايد اگر تئوري نسبيت اينيشتين و يا تئوري كوانتومي واصل عدم قطعيت هايزنبرگ و... در قرون وسطي بيان مي شدند، هيچ آينده اي براي اين تئوري ها وجود نداشت و دانشمندان ذكر شده جادوگراني مطرود و محكوم به مرگ بودند.شايد در قرن هاي آتي همين تئوريهاي ذكر شده به مثابه ي كيمياگري درآيند و ارئه دهندگان آنها براي بشر قرن ها بعد فقط و فقط ، جادوگر جلوه نمايند.
اما در اين زمان و در اين مكان اين دانشمندان و همه ي دانشمندان ديگر خدمت بزرگي در جهت پيشبرد علم داشته اند، كه براي ما فراموش نمي شود، اما براي بشر قرون آتي يا ابر بشري كه جهان وعده ي آن را ميدهد اينگونه نباشد.....!!!
==============================================

منابع:
كتاب تاريخ جامع اديان،نوشته ي جان باير ناس،بخش نخست:اديان اقوام پيشين.ترجمه ي علي اصغر حكمت.
www.tebyan.org
www.senatorm.mihanblog.com
www.imamjawad.net
www.qabas.org
www.al.shia.com
www.nabegheha.ir
http://elmedini.blogfa.com
http://iranobastan.blogfa.com
و منابع ديگر كه كمك فكري بسياري در جهت نوشتن اين مطلب نمودند.

نويسنده: سعيده كريم نژاد

او تجسم خرد ناب بود (به مناسبت يكصدو بيست و هشتمين سال تولد آلبرت اينيشتين)

سخنان اينيشتين:
1. اين ممكن است كه بتوان هر چيزي را به صورت علمي شرح داد،اما اين بي احساس و بي معني خواهد بود،درست مثل اين كه اگر شما سمفوني بتهوون را همچون يك موج نوساني فشرده شرح دهيد.
2. مسلما نيروي جاذبه هيچ مسئوليتي در قبال افتادن انسانها در عشق ندارد.
3. وقتي شما به مدت دو ساعت با دختر زيبايي مي نشينيد به نظر مي رسد كه دو دقيقه بر شما گذشته،ولي وقتي روي يك اجاق داغ براي دو دقيقه مي نشينيد گويي به نظر مي رسد كه دو ساعت بر روي آن نشسته ايد.((اين نسبيت است)).
4. تخيلات بسيار مهم تر و با ارزش تر از دانش و دانسته ها هستند.
5.اشخاص مختلف به كمك تكلم مي توانند تا حدودي تجربيات خود را با هم مقايسه كنند،از اين راه نشان داده مي شود كه برخي ادراكات حسي اشخاص مختلف نظير يكديگر است،در حالي كه براي ادراكات حسي ديگر چنين تناظري را نمي توان اثبات كرد.ما عادت داريم كه آن دسته از ادراكات حسي را كه بين افراد مختلف مشترك هستند و بنابراين ،تا حدودي،غير شخصي هستند را،واقعي بدانيم.
6. در طول يك قانون رياضي به يك واقعيت اشاره مي شود ولي يقين وجود ندارد. در طول زماني كه يقين وجود دارد،كسي به واقعيت اشاره نمي كند.
7. گاهي اوقات ما بهاي هنگفتي را براي هيچ مي پردازيم.
8. زماني كه از آلبرت اينيشتين خواسته شد كه درباره ي راديو شرح دهد،پاسخ داد:
((ببينيد،سيم تلگراف شبيه يك گربه ي بسيار بسيار طويل مي باشد.شما دم او را در نيويورك مي كشيد،و او در لس آنجلس ميوميو مي كند.آيا شما اين را درك مي كنيد؟راديو نيز دقيقا اين چنين عمل مي كند؛شما سيگنال را در اينجا ارسال مي كنيد وآنها در انجا ان را دريافت مي كنند.فقط با اين تفاوت كه در آنجا گربه اي وجود ندارد.))
9. اگر من فقط شهرت داشتم ، من فقط يك قفل سازمي بودم.
10. انسان عموما از نسبت دادن صفت زيركي به ديگران اجتناب مي كند، مگر به دشمن.
11. هيچ گاه به آينده فكر نمي كنم ،آينده خيلي زود از راه مي رسد.
12.انسان جزئي است از يك كل،كه ما آن را ((عالم))مي ناميم.جزئي كه محدود به زمان و فضا است.او خود افكار و احساساتش را به عنوان چيزي جداي بقيه عالم تجربه مي كند.كه مي توان ان را نوعي خطاي باصره در خود آگاهيش دانست.اين خطا براي ما نوعي زندان است كه ما را به اميال شخصي و ابراز عواطف نسبت به چند نفري كه از همه به ما نزديكترند محدود مي كند.
وظيفه ي دشوار ما بايد اين باشد كه خود را از اين زندان نجات دهيم و دايره ي عواطف خود را گسترش دهيم،تا همه موجودات زنده و سراسر طبيعت را با تمام زيبائيهايش در بر گيرد.هيچ كس قادر نيست كاملا به اين هدف دست يابد.اما تلاش براي نيل به آن خود بخشي از روند آزادي براي امنيت دروني است.
13. فقط دو چيز لايتناهي وجود دارد،جهان هستي و ناداني انسانها،البته من راجع به اولي زياد مطمئن نيستم.
14. در مقابل خداوند همه ي ما به يك اندازه خردمند و به يك اندازه احمق هستيم.
15. لذت نگريستن و درک طبيعت والاترين نعمت است.
16. - آلبرت اينيشتين (متفكر و فيزيكدان بزرگ)   Albret Einstein:
قرآن، كتاب جبر يا هندسه يا حساب نيست بلكه مجموعه‌اي از قوانين است كه بشر را به راه راست، راهي كه برزگ‌ترين فلاسفه از تعريف آن عاجزند ، هدايت مي‌كند.
17. نقطه اتصال دو زمان گذشته و آينده حال است قدر آنرا بدانيد.
18.راز ابدي دنيا دريافتني بودن آن است.
از يافته هاي بزرگ امانوئل كانت يكي اين است كه فرض دنياي خارجي واقعي،بدون اين دريافتني بودن،بي معني است.اين واقعيت كه دنيا دريافتني است،يك معجزه است.
19. قسم مي خورم كه توي اين عالم يك خبري هست!!
20. به هنگام رويارويى با مشكلات اساسى، نمى‏توانيم از همان سطح تفكرى كه آن مشكلات را به وجود آورديم، آنها را برطرف كنيم.
21. عشق مثل ساعت شنی می ماند، هم زمان که قلب را پر می کند،مغز را خالی می کند.
22. من می خواهم انديشه های خداوند را بدانم...بقيه چيزها جزئيات هستند.
23. من خودم را براي يك كار خيلي بزرگ آماده كرده بودم اما بعد از اينكه مسايل رو ديدم فهميدم كه كار بزرگي نمي خواهد انجام بدهم. فقط بايد اين قايق را روي آب انداخت و كمي پارو زد. همين!!
24.تجاربي كه تا كنون داشته ايم به ما اي اجازه را مي دهند كه طبيعت را مصداق ساده ترين انديشه هاي رياضي قابل تصور بدانيم.من قانع شده ام كه مي توان با استفاده از ابزارهاي رياضي محض،مفاهيم و قوانين مرتبط كننده آنها را كه كليه شناخت طبيعت هستند بدست آورد،آزمايش ممكن است الهام بخش مفاهيم رياضي مناسب باشند اما به طور قطع و يقين نمي توان اين مفاهيم را از تجربه استنتاج كرد،البته آزمايش همچنان يگانه معيار مفيد بودن ساختارهاي رياضي خواهد بود اما خلاقيت در جنبه هاي رياضي مطلب است،بنا براين به يك اعتبار عقيده دارم كه همانطور كه قدما تصور مي كردند،فكر محض مي تواند به درك واقعيت نائل شود.
25. من بافته هاي فكرم را با استفاده از تيشه ي رياضي آنچنان ظريف و حساس كرده ام تا به فركانسهاي خدا، عكس العمل نشون بده.
26. جالبه كه هر كدام ما براي يك سفر روي زمين مي آييم كه نميدونيم چرا؟ اما بنظر ميرسه كه هدف مقدسي  وجود داشته باشه.
27. در جهان چيزي هست كه نمي دانيم چيست و كاري مي كند كه نمي دانيم چه كاري است.
28.براي من چه لذتي عميق تر و واقعي تر از اين است كه بدانم ،آيا خداوند هيچ انتخابي در آفرينش اين جهان داشته است.
29.دو راه براي زندگي در دوران زندگي وجود داردؤيكي آنكه تصور كنيم هيچ چيز يك معجزه نيست و ديگر آنكه تصور كنيم كه همه چيز يك معجزه است.
30.تو نمي تواني به طور همزمان هم آماده ي جنگ و هم مانع از وقوع جنگ شوي.
31.نفهميدني ترين چيز در رابطه با دنيا آن است كه اصلا قابل درك نيست.
32.خداوند براي آفرينش جهان تاس نيانداخت.
33.اگر A يك معادله ي موفق باشد،آنگاه فرمول آن به اين قرار است:  Z+Y+X=A  كه در آن،X : كار و Y: تفريح و Z : دهانت را بسته نگه دار، تعريف شده است.
34..شما وقتي تبسم مي كنيد، جامه ي انسانيت مي پوشيد.
35.از نظر من معادله مهم تر است زيرا سياست براي حال است و معادله براي ابد.

يك داستان جالب راجع به اينيشتين:

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آيا خداوند هر چيزی که وجود دارد را خلق کرده است؟
شاگردی با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد.
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا.
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز راخلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است.
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه ای بيش نيست.
شاگرد ديگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شماسوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: "البته.
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرماوجود دارد؟
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالی است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزی که ما از آن به سرما ياد می کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شی را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژی داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزی است که باعث ميشود بدن يا هر شی انرژیرا انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر برای اينکه از نبودن گرما توصيفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکی در حقيقت نبودن نور است. نور چيزی است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکی را نميتوان. در واقع بااستفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانيد تاريکی را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيارکوچک نور دنيايی از تاريکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانيد تعيين کنيد که يک فضای به خصوص چه ميزان تاريکی دارد. تنها کاری که می کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد درست است؟ تاريکی واژه ای است که بشر برای توصيف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بينيم . او هر روز در مثال هايی از رفتارهای غير انسانی بشر به همنوع خود ديده ميشود. او درجنايتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنيا اتفاق می افتد وجود دارد اينها نمايانگر هيچ چيزی به جز شيطان نيست.
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود نداردآقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگی ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصيفی از نبود خدا داشته باشد.
خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نيست خود به خود می آيد و تاريکي که در نبود نور می آيد.

آن مرد جوان آلبرت اينيشتين بود.

روش توسعه ذهن از نظر انيشتين:

يكي از همكاران انيشتين كه استاد دانشگاه و دوستدار رياضيات بود از او سؤال كرد : جناب انيشتين! يك نوه دارم پنج سال دارد رياضيات دوره راهنمايي به بالا را حل مي‌كند انيشتين خيلي تعجب كرد. او به انيشتين گفت : آمده‌ام پيش شما كه رياضيدان هستيد توصيه‌اي بكنيد از الان ما چه برنامه درسي رياضي براي او بگذاريم تا اين يك رياضيدان بزرگ شود ؟ انيشتين گفت : اولين كاري كه مي‌كني اين است كه هر چه كتاب رياضي است از جلويش بردار! تعجب كرد و گفت : پس چه كار كنم؟ گفت هر چه داستان و سوژه‌ها و مطالب تخيلي و افسانه است بهش بده يا برايش بخوان.
گفت : جناب انيشتين نوه من رياضيدان است اديب كه نيست كه داستان بخواند. اما منظور انيشتين اين بود كه خاصيت داستان و افسانه‌هاي تخيلي اين است كه ذهن را توسعه مي‌دهد ولي حفظ اين رياضيات مظروف است و فقط ظرف را پر مي‌كند. فعلاً بچه ذهنش اينقدر سيال است كه فقط بايد توسعه‌اش داد اگر اين ذهن بزرگ بشود بعد ديگه اين موتوري مي‌شود كه شما نمي‌توانيد جلودارش شويد ولي اگر از الان بخواهيد جهت بدهيد او را محدود خواهيد كرد.
ماهنامه تربيت شماره 5 بهمن ماه 83


با هم بيانديشيم:

1.اينشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباسهايي كه مي پوشيد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: چرا لباس نو نمي پوشيد؟
اينشتين خنده اي كرد و به او جواب داد: آخر اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند كه من چه كسي هستم. چه احتياجي به لباس نو دارم؟
تصادفا همان شخص همان شخص چند ماه بعد اينشتين را در شهر ديگري ديد و باز هم همان پالتوي كهنه را بر تن او مشاهده كرد.از او پرسيد: استاد عزيز چرا باز هم اين پاتوي كهنه را پوشيده ايد؟!اينيشتين لبخندي زد و جواب داد: دوست عزيز چه احتياجي هست؟اينجا كه كسي مرا نمي شناسد!!
2.اينشتين يكي از بزرگترين دانشمنداني بود كه تاريخ به خود ديده است.او بارها در راه مدرسه گم مي شد و معلم ها فكر مي كردند از ضريب هوشي پائيني بر خوردار است.او عموما از اتاق كار خود خارج نمي شد و همواره مشغول كلر بر روي طرحهاي خود بود.يكي از معدود ديدارهاي او با چارلي چاپلين هنرپيشه ي بزرگ سينما بود كه در طول 3  روز اقامت در خانه ي اينشتين، تنها چند ساعت با او ديدار داشت.اينشتين به چارلي گفت: آنچه باعث شهرت عظيم تو در دنيا شده و همه تو را به خاطر آن مي شناسند، اين است كه همه زبان تو را مي فهمند و چارلي پاسخ داد: و آنچه باعث شهرت توست، اين است كه هيچكس حرفهاي تو را نمي فهمد!

يك شعرگونه ي زيبا درباره ي اينيشتين :

By mac low
آلبرت انيشتين بسيار سختكوش در زيرزمين خانه اش كار مي كرد.
قطعه گچ سفيد او با سرعت از اين سو به آ سوي تخته گچي حركت مي كرد.
معادلات و فرمولها و سوالات باقيمانده را يادداشت مي كرد.
چه اسراري از جهان امشب گشوده خواهد شد؟
اما ما صبر خواهيم كرد ات استاد راه حلي پيدا كند.
صبر خواهيم كرد براي جستجوي لايتناهي وي.
افكار مغز او راه حلي براي رسيدن به پاسخ خواهد يافت.
استاد به هر سو مي نگرد و سرانجام راه حل را پيدا خواهد كرد.
استاد راه حل ها را درج مي كند....ودر يك لحظه ابديت اينجاست.................

نگاهي كوتاه به زندگي وي:

آلبرت اينشتين در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ برابر با ۲۴ اسفند ۱۲۵۷ در شهر اولم آلمان به دنيا آمد.
يك سال بعد با خانواده اش به مونيخ رفت. تحصيلات خود را در مونيخ آغاز و در سوئيس دنبال كرد.
دوره دبيرستان را در آراو در سوئيس به پايان رسانيد و در دارالفنون زوريخ به تحصيل فيزيك و رياضى ادامه داد تا آنكه در ۱۹۰۵ دكتراى خود را گرفت.
اينشتين به معلمى علاقه داشت اما تا مدت دو سال نتوانست شغل ثابتى به دست آورد و با تدريس خصوصى و جانشينى معلمان ديگر زندگى خود را مى گذراند. سرانجام به عنوان بازرس در دفتر ثبت علائم و اختراعات سوئيس استخدام شد.
هفت سال در آنجا ماند و فرصت خوبى براى ادامه مطالعات و تكميل نظرات خود داشت وتوانست مقاله هاى تاريخى و به يادماندنى خود را در مجله آلمانى رويدادهاى فيزيكىسال منتشر كند و به شهرت دست يابد.
آلبرت در سال ۱۹۰۹ به دانشگاه زوريخ دعوت شد و به استادى دانشگاه آلمانى پراگ واستادى دارالفنون زوريخ برگزيده شد.
در ۱۹۱۴ عضويت فرهنگستان علوم پزشكى و رياست مؤسسه وريك كايزر ويلهلم را پذيرفت وهمكار ماكس پلانك، والتر نرنست، اروين شرودينگر و ماكس فون لاوه شد.
شهرت آلبرت با اعلام نظريه نسبيت عام در سال ۱۹۱۶ به اوج خود رسيد و پس از تائيد آن در كسوف سال ۱۹۱۹ (۱۲۹۸ ش) شهرت جهانى يافت.
با روى كار آمدن هيتلر در آلمان اينشتين كه يهودىبود، مورد آزار و بى حرمتى قرار گرفت و به آمريكا مهاجرت كرد و در آن جا به عضويت مؤسسه مطالعات پيشرفته پرينستون درآمد.
در سال ۱۹۳۹(۱۳۱۸ ش) به درخواست چند نفر از دوستانش به فرانكلين روزولت رئيس جمهورآمريكا نامه نوشت و در آن از سلاح خطرناك اتمى كه در آلمان مورد مطالعه بود خبر داد و او را تشويق به مطالعه درباره سلاح اتمى كرد.همين كار سبب شد كه آمريكا در استفاده از انرژى اتمى از آلمان جلو افتد و نخستين بمب اتمى در آمريكا ساخته و به كار گرفته شود.
استفاده از بمب اتمى و كشتار جمعيت زيادى در ژاپن سبب شد،اينشتين به طرفدارى از برقرارى صلح برخيزد و اعلاميه جلوگيرى از جنگ و صرف نظر كردن از جنگ هسته اى را كه برتراند راسل فيلسوف انگليسى تنظيم كرده بود،امضا كند.از اين رو است كه گروهى ثمره فعاليت علمى اينشتين را بمب اتم و جنگ هسته اى مى دانند و به او نفرين مى فرستند و گروهى ديگر او را بزرگترين دانشمند سراسر تاريخ بشر مى دانند كه جهان به بن بست رسيده علم را نجات داد و با بيان نظريه هاى خود راه علم و انديشه را هموار كرد.

اينيشتين و خواهرش:
ميلوا همسر اول اينيشتين:      
    
اينيشتين و فرزندش(هانس):

     

اينيشتين و السا همسر دوم وي:

او تجسم خرد ناب بود، استادى كه انگليسى را با لهجه آلمانى تكلم مى كرد، كسى كه چهره اش به عنوان يك كليشه خنده دار در هزاران عكس و فيلم به نمايش درآمده است. سيماى منحصر به فرد او با آن موهاى بلند و آشفته بلافاصله قابل تشخيص بود، نظير(( ولگرد كوچك)) اثر ماندگار «چارلى چاپلين» كمدين مشهور سينماى جهان. چهره او به اندازه همان خانم هاى شيك پوشى كه در تالارهاى مجلل برلين و هاليوود مثل پروانه دور او مى چرخيدند شناخته شده بود. با اين حال، او به طرز غير قابل تصورى عميق بود نابغه اى بين نوابغ ديگر كه صرفاً با انديشيدن توانست دريابد كه جهان با آنچه به نظر مى رسيد تفاوت دارد. حتى اكنون دانشمندان در مواجهه با نظريات عالمانه او مثل نظريه «نسبيت عام» اظهار شگفتى مى كنند.  

 

اينيشتين استعداد خوبى در نواختن ويولن و آموختن هنرمندى هاى آهنگسازان كلاسيكى از قبيل باخ،موتزارت،شوبرت داشت. 

اينيشتين يك فيزيكدان نظري بود.ابزار اوليه وي كاغذ و قلم بود.وي همواره مي گفت كه اينها تنها ابزار حقيقي موثر براي ثبت درك شهودي و مستقيم از جهان طبيعت و آزمايشهاي ذهني و فكري هنگامي كه روي آنها كار مي كنيد ،هستند.

پايان عمر اينيشتين:
 اينيشتين به تاريخ 18 آوريل 1955بر اثر حمله قلبي  دار فاني را وداع گفت.
يادش گرامي
===================================
منابع:
روزنامه شرق
http://www.humboldt1.com

وب سايت اختصاصي اينيشتشن:   http://www.albert-einstein.org
http://th.physik.uni-frankfurt.de
http://www-history.mcs.st-andrews.ac.uk
http://www.mhs.ox.ac.uk/blackboard/einstein-l.htm
www.hadith.net
www.iranoptician.com

تهيه و تنظيم : سعيده كريم نژاد

اطلاعيه

اولین سمینار دانشجویی فیزیک 

با موضوعات:

 

þ      کاربرد رياضی در فيزيک

þ      نسبيت

þ      فيزيک کوانتوم

þ      اپتيک و ليزر

þ      نانو تکنولوژی

þ      نجوم و اختر فيزيک

þ      فيزيک هسته ای

þ      حالت جامد

þ      فلسفه فیزیک

þ      کاربرد فيزيک در پزشکی و....

þ      موضوعات آزاد

 

برگزار می گردد.

از علاقه مندان دعوت می شود حداکثر تا تاريخ 20/فروردين/86 مقالات خود را به پست الکترونيکی Physicdan-84@yahoo.com   ارسال و يا به دفتر گروه فيزیک واقع در طبقه چهارم ساختمان علوم پايه تحويل دهند.

 

زمان برگزاری سمينار:هفته سوم اردیبهشت ماه 86.

مکان:دانشگاه آزاد اسلامی واحد پيشوا.

 

ضمنا مقالات برگزیده به بخش دانشجویی سمینار فیزیک سال 86 ارسال خواهد شد.

كتابشناسى جورج سارتون

George Sarton George Sarton

George Alfred Leon Sarton

Born: 31-Aug-1884
Birthplace: Ghent, Belgium
Died: 22-Mar-1956
Location of death: Cambridge, MA

 

 

 

 

كتابشناسى جورج سارتون:

۱- درآمدى بر تاريخ علم، از هومر تا عمرخيام. جلد اول تاريخ انتشار: سال ۱۹۲۷. انتشارات Williams and Wilkins
۲- تاريخ علم و انسان گرايى جديد. تاريخ انتشار: سال ۱۹۳۱. انتشارات Henry Holt
۳- درآمدى بر تاريخ علم، از بن عذرا تا روجر بيكن. جلد دوم. تاريخ انتشار: ۱۹۳۱. انتشارات Williams and Wilkins
۴- مطالعه تاريخ رياضيات. تاريخ انتشار: ۱۹۳۶ انتشارات دانشگاه هاروارد.
۵- مطالعه تاريخ علم. تاريخ انتشار: ۱۹۳۶. انتشارات دانشگاه هاروارد.
۶- درآمدى بر تاريخ علم، علم و يادگيرى در قرن چهاردهم. جلد سوم. تاريخ انتشار: ۱۹۴۷. انتشارات ويليام و ويلكينز.
۷- حيات علم. مقالاتى در تاريخ تمدن. تاريخ انتشار: ۱۹۴۸. انتشارات Henry Schuman
۸- تاريخ علم. علم باستان تا دوره طلايى يونان. تاريخ انتشار: ۱۹۵۲. انتشارات دانشگاه هاروارد.
۹- راهنمايى براى تاريخ علم، تاريخ انتشار: ۱۹۵۲.
۱۰- سهم علم باستان و قرون وسطى در جريان رنسانس. تاريخ انتشار: ۱۹۵۵. انتشارات دانشگاه پنسيلوانيا.
۱۱- تاريخ علم، علم و فرهنگ يونان در سه قرن آخر قبل از ميلاد. تاريخ انتشار ۱۹۵۹. انتشارات دانشگاه هاروارد.

نزاع فلسفه ودين دريونان

فهرست: 
  
ايدئاليستها
ماده گرايان
امپدوكلس
سوفسطاييان
سقراط
توضيحات
 
I - ايدئاليستها
عصر پريكلس، از لحاظ تنوع و بي نظمي افكار و از لحاظ مخالفتهايي كه با جميع  موازين و سنن قديم پديد آمده بود، به دوران ما شباهت بسيار دارد; ولي از نظر كثرت و اعتلاي آراي فلسفي، يا از نظر قدرت و حرارتي كه در مباحثات فلسفي به كار ميرفت، هيچ دوراني بدان پايه نميرسد. هر موضوعي كه امروز موجب تهييج مردمان گردد، در آتن قديم نيز جوش و خروش برپا ميكرد، و چنان آزادي و شور و شوقي در كار بود كه همه يونانيان جز جوانان به وحشت افتاده بودند. بسياري از شهرها، خصوصا اسپارت، مردم را از بحث در مسائل فلسفي مانع ميشدند; زيرا (به قول آتنايوس) ((اين گونه مناقشات موجب حقد و نزاع و جدال بيهوده است.)) ولي، در عصر پريكلس، ((لذات)) فلسفه افكار و تخيلات دانشوران و روشنفكران را تسخير كرده بود; دولتمندان يونان، چون فرانسويان عصر روشنگري، در خانه‌هاي خود مجالس بحث و مناظره برپا ميداشتند. فيلسوفان در شهرها انگشتنما بودند، و بحث و جدل آنان، چون پيروزيهاي مسابقات اولمپي، با هلهله و غوغاي فراوان تحسين و تمجيد ميشد. هنگامي كه در سال 432 جنگ شمشير بر جنگ الفاظ افزوده شد، هيجانات فكري مردم آتن به تب گرمي مبدل شد كه اعتدال و رزانت انديشه و را يكسره نابود ساخت. اين تب سوزان پس از شهادت سقراط چندي فرو نشست، يا از آتن به ساير مراكز حيات يونان راه جست; حتي افلاطون كه دوران بحراني آن را ديده بود، پس از شصت سال، از اين وضع تازه خسته و فرسودشد، و ثبات تصرفناپذير و استقرار فكري مصريان را آرزو ميكرد. تا فرا رسيدن نهضت علمي و ادبي رنسانس، در هيچ عصري چنين شور و شوقي در بيان عقايد و نقد آرا پديد نيامد.
افلاطون نقطه ي اوج تكاملي بود كه با پارمنيدس آغاز شده بود. نسبت افلاطون به پارمنيدس چون نسب هگل به كانت بود; هر چند كه افلاطون همه افكار فلسفي را بآساني محكوم و مردود ميساخت،هرگز از تكريم و بزرگداشت پدر مابعدالطبيعي خود باز نايستاد.در سال 450 ق‌م، در شهر كوچك الئا كه بر سواحل غربي ايتاليا قرار داشت  فلسفه اي آغاز شد كه، درطي هر يك از قرون بعد، سرسختانه با ماده گرايي مي جنگيد1.مسئله اسرارآميز معرفت، مسئله تمييز بين ((بود)) و ((نمود))، و فرق ميان حقيقت نامرئي و مرئي غيرحقيقي، همه، در ديگ افكار اروپاييان ريخته شد تا در طول تاريخ يونان و در سراسر قرون وسطي گاهاندك اندك و گاه با شدت بيشتر بجوشد و سرانجام با افكاركانت غليان آن به حد انفجار رسد و تحولي در فلسفه پديد آرد. همچنانكه هيوم موجب بيداري كانت شد، گزنوفون نيز پارمنيدس را به تحصيل فلسفه برانگيخت.  
كسنوفانس ميگفت كه خدايان اساطيري جز افسانه نيستند، و فقط يك حقيقت موجود است كه هم جهان و هم خداست. عقايد كسنوفانس افكار بسياري را بيدار ساخت، و شايد پارمنيدس نيز يكي از آن جمله بود.
پارمنيدس از فيثاغورسيان نيز تعليم گرفت واز شوقي كه آنان به نجوم داشتند بهره برد، ولي خود را در ميان ستارگان گم نكرد و، چون اكثر فلاسفه يونان، به مسائل معاشي و سياسي پرداخت. وي از جانب الئا مامور شد كه قانون نامهاي تدوين كند; اين قانون نامه چنان مورد پسند واقع شد كه از آن پس حكام و قضات الئا ناچار بودند كه در هر مورد بر حسب آن حكم كنند. پارمنيدس گويا در طي زندگي پرمشغله خود
فرصتي به دست آورده و منظومه اي فلسفي به نام در باب طبيعت نوشته است كه اكنون يكصد و شصت بيت آن باقي است; اين مقدار اندك كافي است كه ما بر اينكه وي نثر ننوشته است تاسف بخوريم. شاعر اين منظومه شوخ طبعانه چشمكي زده، ميگويد الاه‌هاي به او وحي كرده است كه: موجودات همه يكي هستند; حركت و تغيير و تكامل حقيقت ندارند و از توهمات حواس سطحي و متناقض و خطاكار ما هستند; در زير اين ظواهر، وحدتي ثابت، متجانس، تقسيمناپذير، باقي، و بيحركت وجود دارد كه هستي واحد، حقيقت يگانه، و خداي يكتاست.

هراكليتوس ميگفت: همه چيز در تغيير است. پارمنيدس ميگويد: همه چيز يكي است و هيچ تغيير نميكند. وي نيز، چون گزنوفون، گاه از اين يگانهاي كه جهان است سخن ميگويد و آن را محدود و كروي ميداند; گاه نيز با چشم خيال به جهان مينگرد و هستي را با فكر يكي ميشمارد و چنين ميسرايد: ((بودن و انديشيدن، هر دو يك چيزند;)) گويي مقصودش آن است كه براي ما وجود اشيا بسته به ميزان آگاهي ماست بر آنها. آغاز و انجام، تولد و مرگ، كون و فساد، اينها همه بر صور و اشكال تعلق ميگيرند; حقيقت يگانه هرگز آغاز و انجامي ندارد، شدن در كار او نيست، و وجود مطلق است; حركت نيز حقيقتي ندارد، زيراشيئي كه حركت ميكند چنين به نظر ميرسد كه از محل خود به محل ديگري كه تهياست انتقال مييابد، ولي فضاي تهي، يعني خلا محض، وجود ندارد، و عدم وجودنميتواند داشت; و آن يگانه همه گوشه و كنار جهان را پر كرده است و تا ابد ساكن وثابت است2.
نبايد توقع داشت كه مردم همه اين سخنان را با بردباري شنيده و تحمل كرده باشند; چنين به نظر مي آيد كه سكون پارمنيدسي مورد هزاران حمله و اعتراض ماورا الطبيعي قرار گرفت. زنون الئايي از پيروان هوشمند پارمنيدس بود; اهميت وي در آن است كه ميكوشيد ثابت كند كه كثرت و حركت، لااقل از لحاظ نظري، به همان ميزان غيرممكن است كه يگانه ساكن پارمنيدس. زنون، براي آنكه در گمراهي ورزشي كرده و در دوران شباب خود را مشغول داشته باشد، كتابي حاوي تعدادي پارادوكس انتشار داد كه از همه آن فقط نه گفتار به دست ما رسيده است، و ما نقل سه گفتار را از آن جمله بسنده ميدانيم: اول زنون ميگفت: براي آنكه جسمي از نقطهاي به نقطه A برود، بايد اول به نقطه B كه در ميان مسير او به نقطه A است برسد; و براي آنكه به نطقه B برسد، بايد اول به نقطه C كه در ميان مسير او به نقطه B است برسد و بدين ترتيب، تا بينهايت; و چون براي طي اين فاصله‌هاي بينهايت، زمان بينهايت لازم است، پس حركت يك شي از هر جا به جاي ديگر در زمان محدود محال است. دوم بنابر برهان دوم، كه صورت ديگري است از برهان اول، اخيلس تيزپاي هرگز به پاي سنگ پشت كندرو نخواهد رسيد; زيرا هر بار كه وي به محلي كه قبلا سنگ پشت در آن قرار داشته برسد، سنگ پشت در آن لحظه از آن نقطه گذشته است.
سوم تيري كه پرتاب شده است، در حقيقت ساكن است; زيرا، در هر لحظهاي از پرواز خود فقط در يك نقطه فضا قرار دارد، يعني بدون حركت است; و حركت آن، هرچند كه از لحاظ حواس واقعيت دارد، از لحاظ منطق و متافيزيك غيرحقيقي است3.
زنون در حدود سال 450، و شايد همراه پارمنيدس، به آتن آمد و آن شهر را، كه مستعد جنب و جوش بود، برانگيخت; زيرا وي ميتوانست با قدرت بيان خود هر گونه نظر فلسفي را به نتايجي سخيف و غيرمعقول تبديل كند. تيمون فيلوسي چنين ميگفت:
هر چه هر كس ميگفت، زبان دو لبه زنون توانا درباره نادرستي آن استدلال ميكرد. اين خرمگس معركه قبل از سقراط (به مفهوم نسبي و خاصي كه ناچار، بر اثر بيخبري از گذشته، بايد به اين گونه عبارات بدهيم) پدر منطق بود، چنانكه پارمنيدس نيز براي اروپاييان پدر متافيزيك به شمار ميرود.
سقراط، كه بر روش ديالكتيكي زنون خرده ميگرفت، خود با چنان شور و شوقي از آن تقليد ميكرد كه مردم آتن، براي آسايش فكر خود، او را كشتند. زنون در سوفسطاييان شكاك بشدت تاثير كرد، و سرانجام، همين شكاكيت زنون بود كه اساس فلسفه پورهون و كارنئادس را تشكيل داد. زنون در دوران پيري، هنگامي كه ((مردي حكيم و دانشمندي بزرگ)) شده بود، شكوه ميكرد كه فيلسوفان لافهاي فلسفي
دوران جوانيش را به جد حمل كردهاند. رفتاري كه در پايان عمر پيش گرفت بيشتر موجب مرگش شد; زيرا در توطئهاي كه براي خلع نئارخس، جبار الئا، ترتيب يافته بود شركت جست; ولي ديري نگذشت كه در اين كار شكست خورد و گرفتار شد، و پس از شكنجه بسيار به قتل رسيد. وي چنان دليرانه شكنجه‌ها را تحمل كرد كه گويي ميخواست در اندك زماني نام خود را با فلسفه رواقي پيوند دهد.
II - ماده گرايان
پارمنيدس از يك سو، با انكار حركت و تغيير، در برابر ماورا الطبيعه روان و متغير هراكليتوس قيام كرد، و از سوي ديگر، عقيده او به يك گرايي با نظريه اتمي فيثاغورسيان متاخر به مخالفت برخاست. زيرا پيروان فيثاغورس نظريه عددي مقتداي خود را تكميل كردند و گفتند كه اشيا از اعداد، يعني از واحدهاي تقسيم ناپذير، تشكيل ميشود. و وقتي كه فيلولائوس تبي بر اين گفته افزود كه ((همه امور به حكم ضرورت و با هماهنگي واقع ميشوند))، همه مقدمات براي پيدايش مكتب اتمي در فلسفه يونان آماده شد.
در حدود سال 435، لئوكيپوس ملطي به الئا آمد و نزد زنون به تحصيل علوم پرداخت. ممكن است كه وي در اينجا از نظريه عددي و اتمي فيثاغورسيان آگاهي يافته باشد، زيرا زنون در برخي از ظريفترين پارادوكسهاي خود به اين نظريه كثرت نظر دارد. لئوكيپوس عاقبت در آبدرا، كه يكي از مستعمرت آباد يونيا در تراكيا بود، اقامت گزيد. از تعليمات مستقيم او فقط يك قطعه كوچك باقي مانده است: ((هيچ امري بي دليل روي نميدهد; و هر چيز بر اثر علتي و به حكم ضرورتي واقع ميشود.))

شايد براي پاسخ گفتن به زنون و پارمنيدس بود كه...

 

فرستاده شده توسط: مريم شيرعلي

ادامه نوشته

ايران و مقدونيه در زمان اسكندر مقدوني

به نام خالق هستي بخش
ايران و مقدونيه در زمان اسكندر مقدوني:
زماني كه نام اسكندرمقدوني بر زبانها جاري مي شود لاجرم اذهان به سوي نوعي خوي وحشي سير مي كند.در اينجا قصد دارم كمي از علايق اسكندر نسبت به آداب و فرهنگ و علم ايرانياناسكندر مقدوني آن زمان صحبت به ميان بياورم.اين صحيح است كه بخش قابل توجهي از فجايع تاريخ به اسكندر نسبت داده مي شود. همچنين به آتش كشيدن كاخ عظيم پرسپوليس كه از نظر مورخين گوناگون اين عمل را نمي توان به طور قطع به اسكندر نسبت داد.عده اي از مورخين اين عمل را كاملا به زنان ايراني دربار داريوش سوم نسبت داده اند و من نيز در اينجا قصد شكافتن اين مبحث را ندارم.
اسكندري كه در تمام ادوار تاريخ با نام و خاطره ي بد از او ياد مي شود زماني كه براي كشور گشائي وارد ايران شد،پس از مشاهده ي علم و فرهنگ و نحوه ي برخورد دوستانه ي دربار هخامنشي با مردمان زير دست در ايران و برتري آن نسبت به اين مقوله در مقدونيه آنچنان تحت تاثير قرار گرفت كه تقريبا در مدت حضور چندين ساله در ايران هيچگاه با هيچ ايراني و سردار وهيچ يك از افراد خانواده ي سلطنتي رفتاري غير معقول انجام نداد و حتي اين احترام بعد از تغير در شخصيت وي و پيدايش خوي وحشيگري نيز ادامه پيدا كرد.
اسكندر يكي از شاگردان خوب ارسطو بود. و احترام خاصي براي اين دانشمند قائل بود،اسكندر در تمام مدت حضورش در ايران تنها از خواندن نامه ي دو نفر ابراز شادماني مي كرد يكي از آنها ارسطو استاد وي و ديگري آنتي پاتر حكمران نظامي مقدونيه كه بعد از عزيمت اسكندر حكمراني آن كشور را به عهده داشت. اما در زمان حضورش در ايران به نكاتي پي برد كه در ادامه در اين مورد نيز صحبت به ميان خواهد آمد.
در اين جا قصد دارم به بيان پاره اي از شگفتي ها ئي كه اسكندر در ورودش به ايران با آنها مواجه شد بپردازم.
اسكندر همواره به سردارانش مي گفت كه مشرق زمين با مقدونيه تفاوت بسيار دارد،در مقدونيه زماني كه از حدود شهرها مي گذريم وارد منطقه ي وحشيان شده و در اينجا هر قدر در داخل اراضي پيش روي كنيم شهر و قريه ديده مي شود كه بعضي از آنها قدمت چند صد ساله دارند.اسكندر اعتقاد داشت كه ايرانيان چون در اينجا زندگي كرده و محيط غم بار مقدونيه را نديده اند قدر مملكت خود را نمي دانند.از نظر او اين خاك زيباترين خاكي بود كه خداوند نبوغ به نوع بشر عطا نموده بود.وي همچنين به زندگي در سرزمين پارس علاقه ي بسيار نشان مي داد.
در آن زمان ايرانيان براي ساخت منازل خويش از آهكي استفاده مي كردند كه آن را از كوه تحصيل مي كردند.ارسطو

ارسطو: ((در زندگي نبايد متكي به اوهام بود بلكه تنها بايد به نيروها يا موجودات طبيعت اتكا داشت،زيرا فقط نيروها و موجودات طبيعت، بدون چون و چرا وجود دارد و در طبيعت نيز، هيچ نيرو و شيئي،جز براي مصلحتي خاص موجود نيست و اگر سنگ هاي يك كوه بدون درخت يا خاكهاي يك بيابان خشك و لم يزرع ، در نظر ما بدون فايده جلوه مي كند از اين جهت است كه هنوز به منافع آن پي نبرده ايم.))

 

سرداران  اسكندر ابراز مي داشتند كه زماني كه در مقدونيه بودند آنجا را مملكتي عظيم مي دانستند اما اينك هر ولايت از ايران خود يك مقدونيه به شمار مي رود و در نظر آنها ايرانيان وطن پرست ترين ملل جهان بودند.
صنعت در ايرن بسيار مورد توجه آنها واقع شده بود.
ديدن سدها و چرخ هاي مخصوصي كه آبها را از رودخانه ها به مزارع پيوند مي داد و كانال هاي حفر شده اسكندر را متعجب ساخته بود.اين تعجب راجع به بابل نيز وجود داشت ، مهندسي ساختمانهاي چندين طبقه جهت استفاده در فصل گرما كه هواي خنك را به داخل ساختمان هدايت مي كرد همه و همه موجبات شگفتي وي را فراهم نموده بود.برج بابل
ارسطو به اسكندر راجع به بين النهرين و منابع طبيعي و حياتي آن بسيار گفته بود اما در نظر اسكندر، ارسطو  در اين زمينه كمتر از آنچه كه در واقع وجود داشت مي دانست.
اسكندر از اين جهت نيز بسيار در شگفت بود كه در ايران كه جزو مناطق خشك و بي آب محسوب مي شود چگونه به اين ميزان آباداني وجود دارد. و مزارع بدون بارندگي آبياري مي شود، پاسخ ايرانيان در مقابل اين موضع اين بود: مواهبي كه خداوند به بشر عطا نموده و همه ي عناصر پاك طبيعت  بايد مورد استفاده قرار گيرند تا سبب سعادت انسان در همه ي ادوار گردند.
ايرانيان آن زمان مسئله ي آبياري را توسط كاريز و چاه انجام مي دادند كه در نظر اسكندر امري شگفت آور بود.
جالبتر از همه ي مسائل كه موجبات شگفتي من را نيز فراهم مي نمايد آن است كه در آن زمان ايرانيان آب مورد استفاده براي زماني كه بارندگي نبود را به وسيله ي احداث درياچه هاي مصنوعي فراهم ميكردند.
در سرزمين ايران آن زمان زراعت  به نسبت زمان خود كاملا پيش رفته بود زيرا در ايران اين كار توسط حيوانات از قبيل گاوها و گاو آهن انجام مي شد در حالي كه در سرزمين اسكندر اين كار همچنان توسط نيروي انساني انجام مي شد.
اسكندر در زمان اقامت درايران با منجمين همنشين ميشد و از اين مجالس استفاده مي كرد وي ازايرانيان در مورد ستارگان پرسش هايي مي نمود،مثلا را جع به اين كه آيا ايرانيان به دخالت ستارگان در سرنوشت انسانها اعتقاد دارند يا نه؟پاسخ ايرانيان به اين پرسش منفي بود و براي ستارگان چنين قدرتي قائل نبودند و آنها را دخيل در سرنوشت انسانها نمي دانستند،اما اسكندر ابراز مي داشت كه در سرزمين وي چنين اعتقاداتي وجود دارد.
اسكندر در طول حضورش در ايران نامه اي به ارسطو نوشت و از وي در خواست كرد كه به ايران سفر كند و چيز هاي ديدني را ببيند و شنيدني ها را بشنود و اگر خود نمي تواند بيايد شاگرد خويش را به ايران بفرستد.
ارسطو در جواب نوشت: من نمي توانم بيايم ولي برادرزاده ي خويش ((كاليس تنس)) را فرستادم.
هارولد لمب نويسنده ي كتاب قدم به قدم با اسكندردر كشور ايران مي گويد:((اشتباهي كه مورخين مي نمايند اين است كه تصور مي كنند كه حمله ي اسكندر به ايران حمله ي يك ملت متمدن به يك ملت نيمه متمدن بوده است،اين اشتباه بايد تصحيح شود و همه بدانند كه ملت مقدونيه در قبال ايرانيان يك ملت تقريبا وحشي محسوب مي شدند و ايرانيان  در آن عصر از متمدن ترين ملل جهان بودند.))
همچنين مي گويد:مقدوني ها فقط دو چيز مي دانستند،يكي جنگ و ديگري نوعي زراعت بدوي،كه جز گندم و جو و انواع خاصي از درختان چيز ديگري نمي توانستند بكارند،زماني كه وارد ايران شدند و وضع ملت ايران را ديدند و مزارع،باغها،سيستم آبياري ايرانيها و قنوات را مشاهده نمودند و آداب و رسوم و علم و فرهنگ و البسه ي در خورايرانيان را ديدند در يافتند كه بسيار از ايرانيها عقب هستند.مقدوني ها گاه آنقدر در استفاده از طبيعت افراط مي ورزيدند كه بيمار مي شدند.دروازه ملل
اسكندر تا زماني كه بر ايران فاتح نگشته بود غروري نداشت،اما مورخين مي گويند كه پس از فتح ايران به اين دليل كه توانسته بود بر چنان ملتي با چونان فرهنگي غلبه پيدا كند ، مغرور شد…
ارسطو همچنان كه گفته شد برادرزاده ي خود((كاليس تنس)) را با يك نامه به همراه يكي از فلاسفه ي زمان ((آناخاركوس)) به ايران فرستاد.
نامه اي كه ارسطو براي اسكندر نوشته بود نامه اي بود علمي كه در آن بحث از ماوراءالطبيعه مي شدو يونانيان ما وراءالطبيعه را با نام ((متا فيزيك)) مي خواندند،بايد دانست كه ارسطو در دو علم بصير بود، يكي  (( فيزيك)) يعني علوم طبيعي و ديگري در ((متا فيزيك)) يعني علوم ما وراءالطبيعه.
مقصود از علوم طبيعي كه ارسطو در آن استاد بود،عبارت است از:علم فيزيك(علم اشياء)و علم شيمي(خواص باطني اشياء) و جانور شناسي و گياه شناسي و زمين شناسي و غيره.مقصود از علوم ماوراءالطبيعه عبارت است از شناسائي روح كه علمي است كه با مقياس ها و معلومات علمي عادي نمي توان بدان پي برد.هم چنين شناسايي خالق هستي نيز جزء علوم ماوراءالطبيعه است.
بعد از پنج سال اقامت در ايران نامه ي ار سطو به اسكندري رسيده بود كه در حال حاضر به طور كلي تغيير كرده بود چيزهايي ديده و شنيده بود كه ارسطو از هيچكدام آنها اطلاعي نداشت.مثلا اسكندر مي دانست كه  روح ارسطو از چيزهايي مثل آنقوزه و يا كتيرا خبر ندارد و حتي تصوري هم نسبت به اين چيزها ندارد.و حتي نمي داند، گورخر چه نوع حيواني است و ...
پنج سال قبل اسكندر بسيار علا قه داشت كه از اخبار كيسه(دانشگاه آن زمان در مقدونيه) بداند،اما هم اكنون پس از پنج سال آن قدر مطالب جالب  توجه از دانشمندان شرق شنيده بود كه گفتگوي كيسه در نظرش مبتذل جلوه مي نمود.
حتي پس از رويت زيبايي شرق مفهوم زيبايي گذشته در نظرش متزلزل شده بود.و آ نچه از نظر ارسطو زيبايي محسوب مي شد براي وي مفهومي نداشت.
حال پس از پنج سال نامه اي علمي براي اسكندر از جانب ارسطو رسيده بود،و در نامه بحثي طولاني در خصوص ((حركت در آورنده ي دائمي خود كه حركت ندارد)) يا((محرك دائمي بدون حركت)) كرده بود.مطليب كه هنوز پس از بيست و اندي قرن هنوز بين علما مورد بحث است كه آيا ممكن است كه محركي موجود باشد كه خود فاقد حركت باشد.
اين مسئله يكي از آن مسائلي بود كه فلسفه ي ارسطو به دنبال آن بود.اسكندر پنج سال از فلسفه دور بود و به دليل ديدن علم ملموس در ايران، ذوق وي تغيير كرده بود به همين جهت چيزي از اين نامه سر در نياورد و در جواب ارسطو نوشت:(( نامه اي كه شما نوشته ايد به نظر مي رسد كه فقط در خور فهم خواص است و پس از اين نامه ها و رساله هاي خود را به گونه اي بنويسيد كه همه ي مردم بتوانند از آن بهره ببرند.))
كاليس تنس  براي وي از مقدونيه اخباري آورده بود كه مهمترين آنها از نظر من اين است كه به دليل اوضاع بد جامعه آن زمان مقدونيه و وجود ثروت و علوم و فرهنگ غني در ايران و به طور كلي مشرق زمين سبب شده كه يونانيان تصميم به مهاجرت به اين نقاط بگيرند.
كاليس تنس برادرزاده ي ارسطو جزو فلاسفه اي بود كه آنها را سوفليست يعني سوفسطايي مي خواندند.اي گونه فلاسفه اشخاصي بودند كه اعتدال طبيعي را مضمن سعادت مي دانستند.اما اين كلمه به مرور زمان تغييرمعني پيدا كرده و به معني منفي بافي در آمده است.به هر شكل كاليس تنس هم از ديدن هر چيزي ابراز شگفتي مي نمود.

به هر شكل دوران سپري شد و اسكندر پس از فتوحات و وحشي گري هايي كه در خاكهاي مختلف انجام داد قصد بازگشت به مقدونیه را نمود ٬ وی در مسیر بازگشت به مقدونیه در بابل در گذشت و هيچگاه نتوانست به آرزوي خود برسد و همچون كورش يك امپراطوري تشكيل دهد كه همه در آن احساس آزادي و استقلال داشته باشند.اما يكي از فوايدي كه اين سفر ها براي اسکندریان داشت اين بود كه علوم بسياري از قبيل گياه شناسي،نجوم،سد سازي و مهندسي و... و همچنين فرهنگ بسيار غني را به همراه خود به سرزمينشان بردند.

در بيان اين قسمت از تاريخ بيشتر علاقه داشتم كه فرهنگ و علم سرزمين ايران و قدمت آن شناخته شود، واينكه اين علم و آداب در همه ي اعصار مورد توجه همه ي ملل بوده، حتي ملتي مانند يونان كه آنها نيزاز لحاظ علمي و فرهنگي دراراي  قدمتي بسيار مي باشند، در مورد مطالب فوق تنها مستندات تاريخي اند كه گواه اين مطالبند.


**در آن زمان به طور كلي مقدوني ها و ساكنين اطراف آن كه غير مقدوني بودند يوناني خوانده مي شدند.**
====================================
نويسنده: سعيده كريم نژاد 

با اقتباس از كتاب: قدم به قدم با اسكندر در كشور ايران، نوشته ي هارولد لمب، ترجمه ي ذبيح الله منصوري.

مروری بر زندگی بزرگ مرد عرصه علم و انسانيت مرحوم پروفسور محمود حسابی

زندگي نامه:

سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي,مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند.
شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول, و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو, پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات, در سن نوزده سالگي, ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي, به امرار معاش خانواده كمك مي كردند.استاد همچنين در رشته هاي پزشكي, رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند.

شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند, به پاس قدرداني از زحماتشان, ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند. همزمان با تحصيل در رشته معدن,
در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي, به تحصيل و تحقيق, در دانشگاه سوربن, در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را , با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", با درجه عالي دريافت كردند.
استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند وايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود.
پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد, به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي, دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران, نگارش ده ها كتاب و جزوه و  راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين, ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد.

استاد مي گويد:
در دنيا دانسته هاي انسان در مقايسه با آنچه نمي داند خيلي ناچيز است، حيف است وقت را تلف کنيم.

 

 

 

 اقدامات ارزشمند استاد:
اولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر)
اولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك)
پايه گذاري اولين مدارس عشايري كشور 
پايه گذاري دارالمعلمين عالي
پايه گذاري دانشسراي عالي 
ساخت اولين راديو در كشور 
راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور
راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور  
راه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور 
راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران 
تعيين ساعت ايران 
پايه گذاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران, به نام بيمارستان "گوهرشاد"
شركت در پايه گذاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي 
تدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران 
پايه گذاري دانشكده فني دانشگاه تهران    
پايه گذاري دانشكده علوم دانشگاه تهران  
پايه گذاري شوراي عالي معارف
پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران 
پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي 
پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني 
پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران
پايه گذاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران
پايه گذاري اولين رصدخانه نوين در ايران 
پايه گذاري مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز 
پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان 
پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي 
پايه گذاري كميته پژوهشي فضاي ايران 
ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران)
تدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي ستاندارد 
تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت 
پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي) 
راه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور 
ايجاد اولين كارگاه هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران 
ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور
....

استاد مي گويد:
آدم وقتي مي بيند کساني هستند که چشمشان سالم است و چيزي نمي خوانند حيفش مي آيد، زمان مي گذرد و براي هيچ کس متوقف نمي شود. انسان وقتي مطالعه مي کند تازه  مي فهمد که چيزي نمي داند.....

تحقيقات و تأليفات فرهنگي استاد:
نگارش كتاب" فرهنگ حسابي "
نگارش كتاب" فرهنگ نامهاي ايراني "
نگارش "راه ما", 1935 
تدوين قانون تاسيس دانشگاه تهران, 1312 
نگارش كتاب فيزيك دوره اول متوسطه(دبيرستان), 1318 
تدوين صورتجلسه آكادمي ملي علوم, 1326 
تدوين آيين نامه امور مالي دانشگاه تهران, 1340 
نگارش "فيزيك جديد و فلسفه ايران باستان", تهران, 1342
نگارش "شجره نامه خانواده حسابي", 1346
نگارش "توانايي زبان فارسي", تهران, 1350 
گردآوري "ديوان حسابي", متعلق به قرن 17, 1354 
نگارش "وندها و گهواژه هاي فارسي", 1368   
نگارش "چگونگي تاريخ ايران "  
نگارش "يادواره پروفسور اينشتين" به مناسبت درگذشت ايشان در دانشگاه تهران 
تدوين افعال فرانسه به فارسي   
تحقيق در مورد ديوان حافظ و تفسير غزليات حافظ   
تحقيق در مورد گلستان سعدي 
تحقيق در مورد ديوان باباطاهر 

استاد مي گويد:
وقتي انسان وجود ارزشمندي دارد، به همان اندازه مؤدب، متواضع و فروتن نيز هست.

تحقيقات و تأليفات علمي استاد:
رساله دكترا "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", چاپ دانشگاه پاريس, 1927 
نگارش رساله "تفسير امواج دوبروي", به زبان فرانسه, 1945   
تحقيق علمي "استنتاج ساختمان ذرات اصلي هسته اتم از نظريه نسبيت عمومي اينشتين ", دانشگاه پرينستون, 1946      
نگارش رساله "ماهيت ماده", دانشگاه تهران, 1946  
نگارش مقاله "ذرات پيوسته", چاپ آكادمي علوم آمريكا, 1947   
تحقيق اثر مجاورت ماده بر مسير نور در دانشگاه شيكاگو با عنوان همكار تحقيقاتي در انيستيتوي علوم هسته اي شيكاگو, 1947    
تحقيق علمي در دانشگاه شيكاگو, درباره "انحراف شعاع نواراني در مجاورت ماده", 1948       
تحقيق علمي "اصلاح قانون جاذبه عمومي نيوتن" و "قانون ميدان  الكترومانيتيك ماكسول", 1326 
تحقيق علمي "اثر ماده بر مسير عبور نور و انحراف شعاع نوراني د ر مجاورت سطح يك جسم", انيستيتو علمي شيكاگو, 1326    
نگارش كتاب "الكتروديناميك"  
نگارش كتاب "نگره الكتريكي"   
نگارش كتاب "ديدگاني فيزيكي", دانشگاه تهران, 1340   
نگارش كتاب "نگره كاهنربايي", دانشگاه تهران, 1345   
نگارش كتاب "فيزيك حالت جامد", دانشگاه تهران, 1348     
نگارش كتاب "ديدگاني كوانتيك", دانشگاه تهران, 1358     
نگارش "واژه نامه تخصصي فيزيك", 1340 تا 1369  
تحقيق درباره اثر "موسبوئر "  
نگارش مقاله "وجود ذره باردار با جرمي بزرگتر الكترون "    
تحقيق درباره انواع ذرات اصلي و تعداد آنها   
تحقيق درباره شكل فرمول قانون نيروي جاذبه   
تحقيق درباره شكل فرمول قانون نيروي جاذبه الكتريكي     
تحقيق درباره شكل فرمول قانون نيروي جاذبه مغناطيسي    
تحقيق درباره شكست نور در نزديكي سطح يك جسم       
تحقيق در مورد ليزرها و نور همدوس       
تحقيق در مورد ارتعاش هسته مغناطيس   
نگارش رساله "نظريه ذره هاي بي نهايت گسترده” دانشگاه تهران, 1977
........... 

استاد مي گويد:
زندگي پر از فراز و نشيب است، تلخي و شيريني دارد، همه چيز مي گذرد، مهم اين است که آدم ياد بگيرد که وقتي کار يا زندگي سخت مي شود ميزان طاقت او در سختي ها کمي بيشتر از مشکلاتي باشد که پيش آمده است......

نظر يکي از شاگردان استاد
پروفسور حسابي، سخن کم و کوتاه مي گفتند، ايشان بيشتر گوش مي کردند و بيشتر تعقل مي نمودند. پروفسور حسابي به ما فهميدن را ياد دادند، نه حفظ کردن. پروفسور حسابي، ايستادگي و مبارزه علمي را به شکل علمي و با متانت و تعقل انجام مي دادند. پروفسور حسابي،نجيب،متين و دور از تظاهر بودند.

 ملاک زندگي استاد
به جان زنده دلان، سعديا که ملک وجود                   نيارزد آنکه دلي را  زخود بيازاري
=================================
فرستاده شده توسط: فاطمه روحاني

براي دانلود متن كامل مقاله بر روي لينك زير كليك كنيد...

 

معرفي مجله

عنوان: مجله تاريخ علم
  
دوره انتشار:  دوفصلنامه  
موضوع:  علوم انساني  
ISSN: 0573-1735   
صاحب امتياز:  دانشگاه تهران - پژوهشكده تاريخ علم   
مدير مسئول:  هادي عالم زاده   
سردبير:  هادي عالم زاده      
محل انتشار:  تهران   
تلفن:  66760538-66700756-66760420 (021)   
نشاني:  تهران، خ انقلاب ، بين خ وليعصر و خ حافظ ، شماره 1076 ، طبقه نهم ، پژوهشكده تاريخ علم    گستره توزيع:  سراسري

عناوين شماره 5، بهار و تابستان 1385:

دستاوردهاي ابن سينا در حوزه علم و خدمات او به فلسفه آن
سيدحسين نصر   ص 1 
خدمات ابن سينا كه عموما به عنوان يكي از مهمترين فلاسفه و اطبا شناخته مي شود به علم و فلسفه موضوع بسياري از پژوهش ها قرار گرفته است . اين مقاله طرحي كلي از فلسفه علم وي كه تعيين گر چارچوب نظري دريافت او از فلسفه طبيعي است به دست مي دهد . اين نوشتار بدون پرداختن به علائق تاريخي استدلال مي كند كه فلسفه علم ابن سينا سرآغازي مفيد براي توسعه فلسفه اسلامي علم معاصر است ...


توصيف مقدماتي نظريه هاي صبح كاذب در نجوم دوره اسلامي
حميدرضا گياهي يزدي   ص 13  
 در نجوم دوره اسلامي بين الطلوعين نجومي را صبح صادق مي ناميدند . در احكام اسلامي رويت اين پديده شاخص شروع وقت نماز صبح است . همچنين گزارش هايي درباره رويت پذير بودن هاله اي كم نور به شكلي كشيده پيش از صبح صادق كه صبح كاذب ناميده مي شد برجاي مانده است . اخترشناسي جديد علت صبح كاذب را بازتاب نور خورشيد از ذرات غبار بين سياره اي مي داند و آن را نور منطقه البروجي مي نامد ؛ زيرا در راستاي دايره البروج امتداد مي يابد ...
 
آرا و آثار حنين بن اسحاق
سيداحمد هاشمي   ص 37 
حنين بن اسحاق (194-260ق) يكي از پركارترين دانشمندان دوره اسلامي است . او در طب ، فلسفه ، منطق ، اخلاق ، علوم طبيعي و كلام مسيحي آثار فراواني تاليف و ترجمه كرده است . در اين مقاله ضمن معرفي مهم ترين اثار او در طب و فلسفه و منطق گزارشي مختصر از آراي وي در كلام مسيحي عرضه مي شود . ...

تصحيح و شرح باب في معرفه سمت القبله لابي ريحان البيروني (د. 440 ق)
سيدمحمد مظفري   ص 59
اين مقاله به معرفي بخشي از كتاب منتشر نشده از ابوريحان بيروني به نام كتاب في علم الاسطرلاب مي پردازد . اين بخش درباره يافتن سمت قبله با استفاده از اسطرلاب است . همچنين از اين رهگذار ارتباط سنت هاي مختلف نجومي با عنصر ديني و تاثير متقابل دين اسلام و اختر شناسي بررسي شده است . ...

نگاهي به كتاب التعريف بطبقات الامم ، از قاضي صاعد اندلسي (420-462 ق)
بنفشه افتخاري   ص 83  
قاضي صاعد اندلسي دانشمند و مورخ قرن پنجم هجري در كتاب نامدار خود التعريف بطبقات الامم رويكردي خاص به مقوله علم دارد كه بر پايه آن مي توان اين كتاب را در رده كتاب تاريخ علم قرار داد . در اين مقاله با معيارهاي امروزين تاريخ نگاري جايگاه اين كتاب در دو حوزه تاريخي و علمي به طور مستقل و با هم بررسي مي شود .
 
مقايسه روشهاي و معادلات مختلف براي اعمال كبيسه هاي گاهشماري هجري خورشيدي در منابع مختلف
فريد قاسملو   ص 93
اكنون هشتاد سال از رسمي شدن گاهشماري هجري خورشيدي مي گذرد . مبدا اين گاهشماري هجرت پيامبر اكرم (ص) و ماهيت آن خورشيدي است و نام ماه هاي آن از گاهشماري يزدگردي رايج در ايران پيش از اسلام گرفته شده كه شش ماه اول آن 31 روز بوده ، پنج ماه بعدي 30 روزه و ماه دوازدهم در سال عادي 29 و در سال هاي كبيسه 30 روزه است . اين سال در نوروز و در لحظه اعتدال بهاري نو مي شود . ...

معرفي تاليفاتي جديد در حوزه تاريخ علم
مريم معيني نيا   ص 145
 
شناسايي نسخه اي خطي درباره اسطرلاب در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران
سيدمحمد مظفري   ص 151

برنامه سخنراني هاي موزه ملي تاريخ علوم پزشكي در سال 1385 ص 157
تصويرنامه دكتر سيدحسين نصر ص 159

چكيده هاي انگليسي Page# 1 
 
نحوه نگارش تاريخ جراحي جديد در جهان اسلام و عرب مسائل روش شناختي و موضوعات معرفت شناختي

آن ماري مولن   Page# 7
 
تعداد صفحات: 190 صفحه
قيمت: 20000 ريال
صفحه آرا: فاطمه كيقبادي
چاپ: موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران

آلفرد نوبل‌، مردي‌ كه‌ اختراع‌ خود رامحكوم‌ كرد

اكثر دانشمندان‌، محققان‌ و مخترعان‌ در طي‌قرون‌ و اعصار، سعي‌ در ساخت‌ و ابداع‌ وسيله‌اي‌براي‌ راحتي‌ انسان‌ها و ايجاد آرامش‌ و سلامتي‌همنوعان‌ داشته‌اند; گرچه‌ در اين‌ ميان‌، عده‌اي‌سوء نيت‌ داشته‌ و اهدافشان‌ در جهت‌ نابودي‌بوده‌ است‌ و افرادي‌ هم‌ بودند كه‌ به‌ منظور كمك‌به‌ بشر اختراعي‌ را به‌ ثبت‌ رساندند اما بعدها ازهمين‌ اختراع‌، سوء استفاده‌ شده‌ است‌.آلفرد نوبل براي‌مثال‌ «آلفرد نوبل‌» كه‌ ديناميت‌ را به‌ وجود آوردتا كارگران‌ معدن‌ راحت‌ شوند و به‌ جاي‌ بيل‌ وكلنگ‌، در نابودي‌ كوه‌ از يك‌ ماده‌ منفجره‌استفاده‌ كنند، همين‌ ديناميت‌ بعدها حرف‌ اول‌ رادر جنگ‌هاي‌ قرن‌ نوزدهم‌ جهان‌ زد. آلفرد نوبل‌تا پايان‌ عمر، خود را نبخشيد و دائما عذاب‌وجدان‌ داشت‌. او پس‌ از مرگش‌، وصيت‌ كرد كه‌جايزه‌اي‌ هر ساله‌ به‌ نام‌ نوبل‌ به‌ افراد برگزيده‌ علم‌كه‌ در ايجاد صلح‌ و دوستي‌ در جهان‌ قدم‌برمي‌دارند، اهدا كنند.
   
جایزه نوبل از سال 1901 تاکنون،همواره اعتبار خاصی داشته است،به طوری که در طول سال های متمادی برندگان جایزه نوبل در سطح جهانی نماد شایستگی و کمال بوده اند.پاییز هر سال ،محافل علمی ،ادبی و سیاسی بی صبرانه منتظر این رویداد بین المللی هستند،و در سراسر جهان خبرهای زیادی در این باره در مطبوعات منعکس می شود.سرانجام،در فضایی با شکوه که تا انداره ای هم تصنعی به نظر می رسد و یادآور مراسم انتخاب پاپ است،موسسه های نوبل اسامی برندگان جوایز را اعلام می کنند.
چه عاملی را می توان دلیل چنین موفقیتی دانست؟ در واقع،عوامل متعددی در تضمین این موفقیت استثنایی سهم دارند.البته نظر الفرد نوبل درباره تشکیل سازمانی برای اهدای جوایز بین المللی که نخستین بار مطرح شده بود و در بر گیرنده بخشهایی بود که در زمینه های گوناگون فعالیت می کردند،از اساس با دیگر سازمانهای بشر دوستانه که امکانات مالی یکسانی داشتند متفاوت بود.اما تشکیل بنیاد نوبل از اقبال روز افزون کشورهای سراسر دنیا بهره مند شد .در واقع،چه در زمینه تحقیقات علمی که این روزها در چارچوب تنگ مرزهای جغرافیایی کشورها شکوفا نمیشود وچه در پیوند با ظهور سازمانهای بین المللی که گرایش به حفظ صلح دارند(جامعه ملل و سپس سازمان ملل متحد)،باید بپذیریم که وجود این جوایز چقدر در جهانی کردن ارتباطات موثر بوده است .هیچ جایزه نوبلی ،حتی نوبل ادبیات،نیست که شاخص درستی از روابط نیروهای فرهنگی نباشد،که البته بیشتر موجب تقابل دولت ها می شوند نه خود برندگان.
در سال 1948 ،وکیل آلفرد نوبل که از طرف خود او تعیین شده بود ترازنامه نیم قرن فعالیت بنیاد نوبل را ارائه کرد و به این نتیجه رسید که با وجود مشکلات بی شمار،پیشرفت کار توزیع جوایز از ابتدا تا کنون،موجب خرسندی روح بنیانگذار آن بوده است.اما به راستی این انسان شگفت انگیز که در زمان حیاتش به وی لقب "ثروتمند ترین خانه به دوش اروپا" داده بودند،که بود؟انسانی که آن قدر حزین می نمود که در وصفش می گفتند :"بچه زود رس بیچاره ای که در همان دم که نزدیک بود دردست پزشکی بشر دوست جان دهد،ناگه با فریادی ورودش را به عرصه ی حیات اعلام کرد." دوره ی زندگی آلفرد نوبل به همان اندازه که شبیه جنگجوی عرصه صنعت است،شبیه به صنعتگر عرصه ی جنگ نیز هست.این بازرگان و مخترع که در زمان حیاتش بارها متهم به "داشتن ثروت هنگفت"، "تاجر مرگ" یا "سازنده دینامیت" شد، شخصیتی ناشناخته باقی ماند،هر چند که امروز نام نوبل به خاطر این جایزه، آشنای خاص و عام است.
آلفرد نوبل که فرزند یک کارخانه داربود در21 اکتبر سال 1833 در استکهلم چشم به جهان گشود و پیش از در دست گرفتن اداره کارخانه خانوادگی و توسعه آن در رشته فیزیک و شیمی تحصیل کرده بود. خانواده نوبل از خانواده های اصیل سوئدی است که منشا نام خانوادگی آنها از نوبلوف،قلمرو کوچک کشیش نشین واقع در استان جنوبی اسکانی،است.
امانوئل نوبل،پدربزگ الفرد نوبل،چس از تحصیل در رشته پزشکی در دانشگاه اوپسال ،پزشک جراح شد ونام نوبل را اختیار کرد.امانوئل،پدربنیانگذار جوایز نوبل،این فرد خود آموخته،تا بیست سالگی که به تحصیل در دوره های آکادمی هنرهای آزاد پرداخت،هیچگونه آموزشی ندیده بود.سپس در استکهلم به عنوان مقاطعه کار ساختمان و مهندس شهر سازی مشغول به کار شد.امانوئل که فردی مبتکر بود آزمایش هایی بر روی کائوچو انجام داد و مشغول ساخت پمپ شد،و پیش از آن که خود را وقف چیزی کند که در آینده ،کانون توجه خانواده نوبل شود،یعنی مواد منفجره ، به هر شغلی روی آورده بود .او که با یک مین و پروژه یک اژدر مکانیکی قدم به پایتخت امپراطوری روسیه گذاشتفبسیاری از کارشناسان وزارت جنگ روسیه راتحت تاثیر قرار داد و توانست اعتماد تزار را جلب کند. و به این ترتیب نخستین مهندس صنایع روسیه شناخته شد.
آلفرد نوبل در سی سالگی ، چنا ن تجربه ی حرفه ای داشت که در نهایت با پدرش مطالعه مواد منفجره به خصوص مطالعه در مورد نیتروگلیسیرین را که در سال 1846 سوبررو آن را کشف کرده بود،از سرگرفت.پس از چند ازمایش ،آلفرد نوبل راه انفجار این مخلوط را با افزودن اسید نیتریک به گلیسیرین کشف کرد. این محصول جدید که در 15 ژوییئه سال 1864 با نام "روغن انفجاری نوبل" ثبت شده بود،قبل از آن که در کل اروپا به ثبت برسد به سرعت برای حفاری معادن و تونل ها در صنایع سوئد مورد استفاده قرار گرفت/ تولید این ماده ی منفجره ی بسیار خطرناک –که نخستین کارخانه ی خانوادگی هلنبورگ را ویران کرد و موجب مرگ کوچکترین برادر آلفرد شد –سرانجام  در استکهلم ممنوع شد. با وجود این،دو ماه پس از این حادثه ،آلفرد نوبل موسس نخستین شرکت نیتروگلیسیرین شد و شرکت های دیگری را نیز در سوئد و در خارج تاسیس کرد. 

در سال 1866 ،پس از چند آزمایش دیگر،آلفرد نوبل بالاخره ماده ای یافت که می توانست قسمت اعظم نیتروگلیسیرین را جذب کند،بدون آنکه از نیروی انفجاری آن بکاهد.
آلفرد نوبل علاوه بر این کشف،در طول زندگی اش بیش از 350 کشف دیگر ثبت کرد،که در تضمین موفقیت تجاری اش نقش مهمی داشت .تا آنجا که در سال 1896 یکی از ثروتمندترین افراد اروپا شناخته شد. این ثروت اساسا ناشی از تولید سالانه 65 هزار تن دینامیت بود که کنترل بازار را در دست داشت .وانگهی،علاوه بر در اختیار داشتن قسمت اعظم سهام نفت باکو،صاحب بیش از یک صد کارخانه تولید مواد منفجره در سراسر دنیا بود.در سال 1893 ،آلفرد نوبل با خرید کارخانه ی بوفورس در سوئد که امروزه هم در تولید تسلیحات فعالیت دارد توانست امپراطوری اش را گسترش دهد.آلفرد نوبل ،مخترع صنعتگر و بازرگان سوئدی ،ادیبی آماتور نیز بود.وی که به چند زبان آشنایی داشت،زبان انگلیسی را برای نوشتن اشعاری برگرفته از شلی که آلفرد نوبل غزل های او را می ستود ،اننتخاب کرد.او با هزینه شخصی اش یک تراژدی منتشر کرد که چند روز پیش از مرگش منتشر شد.هر چند که این فعالیت ادبی تقریبا در تمام زندگی اش مخفی نگه داشته شد،با این حال خود گواه اهمیت بسیاری است که آلفرد نوبل همواره برای ادبیات قایل بوده است. از این رو ،در مقررات ذکر شده در وصیت نامه اش که در تاریخ 27 نوامبر 1895 نوشته شد،آرزوی اختصاص پنج جایزه ی نوبل را ابراز کرده است :فیزیک،شیمی، فیزیولوژی یا پزشکی ، ادبیات و یک جایزه ی صلح که به درخواست وی مجلس نروژ عهده دار اعطای آن است.